جزیره در کهکشان

 
سال ثانیه
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٥/٦
 

سال ثانیه 

گالری عکس

این نوشته پیشکش میشود به ساحت ِ مقدس ِ نمایش ( سال ثانیه )

زمان : غروبِ آفتاب ِ مرداد ماه یکهزار و سی صد و نود و چهار

مکان : کاخ سعد آباد ، درب زعفرانیه ، زمین تنیس

موقعیت : ذکرش را این طور آغاز میکنم ، شکستن ِ چارچوبی به نام ِ تئاتر ، پیش از ورد به صحنه و قبل از  اقامه ی نمایش ، قطره های بارانی که بناست خیسمان کنند در پوشش لباس هایی سیاه رنگ ، برتن ِ بازیگرانی که رو به روی تماشاچیها  ایستاده اند ، چون شبنمی ، بر جان مینشیند . . . شاید این سیه پوشان و دلیل ِ حضور و بودِشان را تا اتمام ِ نمایش متوجه نشویم ، با این همه بعد از اتمامِ نمایش ، جای خالی شان و ضرورت ِ بودنشان را در میابیم .  در زمینی پُر از خاک و نورهایی که از حاشیه ی زمین تنیس ، میتابند به  بسترش  هستیم . رو به روما  تماشاچی . میانه ، صحنه ی بازی . ما منتظریم .

با خواندن ِ بروشور میشود پیرنگی به بوم ِ تصور و خیال زد و گمان کرد که میتوان چه دید . البته گمان کجا و اجرا کجا . گمان در خیال و در ذهن ، پر میکشد تا ناکجا میرود و از شکلی به شکل دیگر تغییر میکند و در تئاتر . . . آیا میشود این گمان را زد که (( آرامش در نومیدی )) را نشان داد ؟ هدف گرفت و تیر را مستقیم پرتاب کرد در جان ِ مخاطب ؟

بازیگران ده نفر هستند ، وارد میشود ، آنچنان مصمم و استوار که پنداری به جنگ میخواهند بروند . یک ساختمان کامل هستند با روپوشی پلاستیکی ، شاید شبیه خود ِ زندگی . . .  در قدم هایشان صلابتی است که در نگاهشان هم هست . نمیدانیم چرا روی صحنه هستند ؟ آیا هر کدامشان قصه ای دارند ؟ حرف ِ حسابشان چیست و این موقعیت چه میخواهد بگوید ؟ اشخاصِ بازی شروع میکنند به کار . وسایل ِ صحنه عبارت بود از غلطک های بزرگ و کوچک و سطل هایی فلزی ، شلنگ آب . . . دستکش دست ِ بازیگران است و در چشمان شان رحم و شفقتی نیست . اما چه کار میکنند ؟ این چنین زمین را با غلطک صاف میکنند . . . چون زمینی که بناست ، رویش ساختمانی شود از خانه و خانواده و زندگی و یاد و خاطره . محکم روی زمین میکوبند . . . چون میخی که باید محکم کوباند . . . چون نافراموشی یادواره . . . اما این حرکات ِ تکراری که خود ِ تکرار است برای چیست ؟ لباس بازیگران عوض میشود . شبیه قصاب ها شده اند . شاید دل شان هم همین طور . به نظر از کار و تکرار خسته شده اند ؟ تازه اول کار است ؟ این هنگام ، زود نیست ؟ دختر دستکشش را در میاورد ، با کراهت انگشتانش را به هم میمالد . " پاک نمیشه " . . . دست هایش کثیف و آلوده است . دست هایش شاید که پر از یادواره است و خاک و خون . مثل سلول هایی که به تنش چسبیده باشند و آزارش دهند . این میانه در سکوتی صدای اذان و غروب ، حال و هوای مرگ و قبرستان را القا میکند . انگار وارد ِ گود ِ نمایش نشده سر ِ مزار هستیم . آیا شنیدن این صدا عامدانه است ؟ آیا این حس که توی قبر هستیم و از یاد رفته ایم درست هست یا نه و اهمیتش در چیست ؟ شب که میشود آسمان نمایش پر ستاره است و نور بیشتر روی خاک میتابد . بازیگران حرف مهمی نمیزنند . البته بستگی دارد که تعریف شما از ( مهم ) چه باشد !  اما آنها تکرار میشوند . مثل افسانه ی سیزیف . یکنواخت میشوند . مثل ِ روز و شب . شاید شبیه گردش عقربه های ساعت . دختری که تی نا ست . . .وقتی دست هایش را با کراهت به هم میمالید و میخواست تمیز باشد . . . من را میبرد به ( زنان بدون مردان ) صحنه ای در حمام ، زنی که میخواست پاک بماند و از زندگی قبلی کنده شود به زندگی جدیدش روی بیاورد و از وسواس بیش از حد تنِ خود را خون می اندازد . . . همچنان صدای غلطک و صاف شدن خاک و حرکاتی که بی معنی اند و به مرور زمان میشوند خود زندگی ما . . . تکرار میشود . . . بهتر از این نمیشود . . . به نمایش بروی که از روزمرگی فرار کنی و در نمایش همین روزمرگی ، سیال و قوی تر از خیال بزند در گوشت . شاید که هوشیارت کند . توجهم به صدای بازیگری که روی دیده بانی قرار گرفته و با بلند گو داد میزند جلب میشود . بازیگران سمت راست صحنه روی زمین در حال کار هستند . زن فریاد میزند : " تمشک میخوام . . . " شروع میکند به دستور دادن . یاد ِ رمان 1984 می افتم و حکومت توتالیتری .

بازیگران دیگر این سوی صحنه مثل بید میلرزند . زن ِبالای برجک با قدرت بیشتر داد میزند و شروع میکند به تک تک ِ آدم ها دستور دادن . . . حس میکنم توی مدرسه ام . حس میکنم توی جامعه هستم و حس میکنیم که داریم یک دولت قدرتمند را میبینیم . شاید یک نظام برده داری را . یا شاید خفه شدن و انتخاب بندگی دیگری بودن را . مثل فیلم فهرست شیندلر . . . بیگاری کشیدن . آنجا که قدرت باشد ، هدایت میشوی به اینکه ظالم باشی یا مظلوم . به انتخاب ، هدایت میشوی و در همه ی دنیا و در سرتاسر تاریخ بیشتر خواسته ایم از خیر خودمان بگذریم . بازیگران عقب و جلو می آیند و سعی میکنند خواسته ی زن قدرتمند را بر آورده کنند . نگاه تماشاچی که ماییم گم میشود . شاید باید گم شود . از این ادم به دیگری برود . . . شاید باید دیگری را از یاد برد و در لحظه بود . تا می آییم این صحنه را مزه مزه کنیم همه را هم سطح میبینیم . . . اشخاص بازی  دور هم دوباره کار میکنند . زمین را صاف میکنند رویش خط میکشند و یادداشت میکنند . سطل میبرند و می آورند و کارهایی که به نظر بی معنی است یا روزمره است یا از تکرار معنی باخته . . . در این زمان همه یکدیگر را مقصر میدانند . همه یکدیگر را مقصر میدانند و یا دیگرانی که انها را مقصر میدانستند را میشنویم . آدم های بازی ، قضاوت شده اند ، محکوم شده اند ، ترسیده اند ، توبیخ شده اند ، رحمی در آن ها نیست انگار ، با بی رحمی میخواهند با همه ی حفره هایشان ، برتری داشته باشند و مهتری . میخواهند عقده های خودشان را نشان بدهند . در اشکال مختلف . خودشان به هم مهر ندارند .

" این روسری بهم میاد ؟"

"نه."

 

نزدیک نوروز است و آوازی از دور به گوش میرسد( آوازی که خیلی امارتو وار و ساده و شاید بد ) میگوید که نوروز در راه است . با این همه اثری از تغییر فصل و زمان نمیبینیم . اثری از تغییر نمیبینیم . انگارآدم ها یکدیگر را از یاد برده اند . رنگ و فصل و زمان را و تکرار را تکرار میکنند . این شده زندگی . احساس میکنم دارم توی تماشاچی ها خفه میشوم . یکی از بازیگرها را  گرفته اند . انگار دارد اعترافی از گذشته میکند . "  من فقط چهار تا اسم رو لو دادم ..." صدای جیغ به گوش میرسد . :" یه جوری جیغ بکش که شنیدن یادم بره " صحنه ها عوض که میشوند نمیفهمم . شاید همه ی ما نمیفهمیدیم . شاید تماشاچی در این جا از یکدیگر جدا شده و در شکل ِ دیدن ِ نمایش دنیای خودش را دارد . این تغییر صحنه ها با مهارتی صورت میگیرد که در ادبیات با قلم و با کلمه راحت تر منتقل میشود . باز در نمایشی هستیم که سکان دارش حمید پورآذری هست و او خوب میداند چگونه شالوده شکنی کند . شعر بخشیدن به زندگی عادی و شاید بیگانه سازی با این مقوله در ساحت تئاتر شگرد اوست . حمید پورآذری یک جادوگر است . پرتوی جدید و جادویی که در کار حل میشود و به دل تماشاچی مرود . . . انچنان حرفه ای است که شبیه تیری ست در قلبت . . .زخمت کند و تو تازه نگاهش کنی و ببینی خون میچکد . ضرباهنگ نمایش به شیوه ای گریزناپذیر از معنای نمایش الهام میگیرد و این کار جادوگرهای فرمالیست است . کاری که در شعر با الحان انجام میدهند . در این جاست که میفهمم شاید من و تماشاچی های دیگر در یک مکان و موقعیت در خیال های متفاوت و برداشت های گوناگونی از دیدن یک سوژه داریم . برداشتی متفاوت . جهانی پر از ایهام و گنگ . تداعی معانی و مفاهیم نزد اشخاص مختلف به دلیل تجربیات و خاطراتشان ، ناهمگون است و از این بابت تماشای تئاتر من را با کنار دستی ام همسو نمیکند و فقط یاد خودم می افتم . مثل آیینه ای که رو به رویم قرار گرفته باشد . میبینم که یکی از بازیگران روزهای هفته را گم کرده است . " امروز چند شنبه است ؟"  فکر میکنم این فراموشی ، عامدانه نیست ، محصول دنیای بی رحم و مروت اینک است که ما را غافل کرده است و بیش از همه از خودمان . سر به عقب برگردانیم عمری است که رفته و سوخته . فکر میکنم این زمین ِ خاکی قبرستانی است که در آن خاطرات ورویاها دفن میشوند . لباس بازیگران سیاه میشود . با غلطک زمین را صاف میکنند و این مثل افسانه ی سیزیف است . انگار هر روزم را روی زمین تنیس دارم میبینم . " یک بار ، ده بار ، صد بار ، هزار بار "  نور قرمزی در سوی دیگر نمایش از پشت حصار دیده میشود ، بازیگر خودش را به آن میکوبد . " همه ی خونه هام رو بسته ام " بستم . من هم این کار را کرده ام . بارها شانس هایم را باخته ام ، بارها از دست داده ام . بارها فراموشم کرده اند . بارها از اعتمادم سو استفاده شده و همه ی درها را بسته ام . به جهان به رویا به جنسیت و به هستی . . . به شانس و به اکسیژن و زندگی . . . بازیگر دیگر در صحنه ای که با همین صحنه آمیخته میشود ملتمسانه میگوید :" میخوام برم . " نمیگذارند . دستش را میگیرند . برای من شبیه دریافت غریزه و رسیدن به خودآگاهی آدمی است که در جامعه ی سنتی خود مانده و دستانش را میگیرند تا او به سمت ِ خودش و طبیعتش حرکت نکند . میخواهند او خودش را نشناسد . همانی باشد که مثل دیگران است . این تک گویی درونی که نمایش داده میشود شگردی است که در سینما هم میشود دید و در تئاتر شمایل و نشان دادن اش دشوار است . لحظه ای را میبینم که بازیگری با حمل ده سطل براق که به خودش پیچیده می آید و از ده تا یک ، جمله ای میگوید . انگار که سرش را در چاه کرده باشد و بخواهد ذکر مصیبت کند . انگار کسی او را نمیفهمد . انگار منم روی صحنه که با دیوار و سنگ صبورم حرف میزنم . رنجی که گفته میشود به صحنه ی دیگری با همه ی بازیگر ها گره میخورد . صحنه ای که پیش از این در کارهای دیگر حمید پورآذری ( به نوعی دیگر ) دیده بودیم . حرکت رو به جلو ی بازیگر ها و ناگهان حرکت ِ معکوسشان . انگار فیلمی را بخواهی با کنترلو تکنولوژی عقب ببری تا بهتر بفهمی و دوباره ببینی . اتفاقی که در واقع نمی افتد . زمان هرگز به عقب برنمیگردد اما توی تئاتر باز هم این ترفند زده میشود . زمان را همان طور که به جلو مبریم به عقب برش میگردانیم یا نه ما همان گذشته ایم و خود ِ تکراریم . مثل روز و شب و شب که روز میشود . مثل امروز و پارسال و هر سال . بازیگران حرف هایی میزنند . تکراری . میخواهند فراموش نکنند و فراموش نشوند . میخواهند مهر ببینند . در این جاست که مقدمه ی بروشور ِ کار برایم معنی میدهد . . در این قسمت که میگوید :" سال ثانیه ، حرف لحظه هاست . لحظه هایی که می آیند و میروند و ما در آن میانه اسیر شده ایم . " سال ثانیه " بحث انتخاب است .  انتخاب ما در لحظه . اینکه بدانیم چقدر از ما برای "دیگری" است.  گره خوردن و حیاتمان به با هم بودن است . "

دو بازیگر رو به روی هم هستند . یکی به خاک آب میدهد و دیگری به خاک ، خط . آیا این کار فایده ای دارد . :" یه چیزی بگو ." شاید به نظر برخورد بازیگر رو به رو بعد از اسیر این حکم شدن احمقانه به نظر برسد اما صداقتش در نمایش در گوشی محکمی به زندگی ماست . در صحنه ای دیگر . . . کاغذ ها سوخته میشود . با آتشی در سطل . آیا خاطره ها و گذشته با سوزاندن عکس و نوشته از ذهن میرود ؟ اعتراف میکنند . . . نمیخواهد سگ مارس شود ، شانس دوباره میخواهد . هرچند ناچیز . مثل اینکه مرده باشی و التماس کنی که برگردی به دنیا تا خوب زندگی کنی . در دایره ی گچی حمید پورآذری هم از روی کاغذ متنی خوانده میشد . روش هایی که گیج میکندمان . . . که کمی به خودمان فکر کنیم و فاصله بگیریم از اجرای رو به رو . بیرحمی دنیا در دیالوگ های کوتاه دوست داشتنی از دهان بازیگران میپرد میدود بیرون . مثل سگی که توله هایش را بخورد . . . سخت وحشی است و درخشان . " ساعت چنده ؟" چقدر فراموش کرده ایم ؟ زمان را و  خودمان را . زنی دارد میرود . رفتنش من را یاد ِ فیلم مسافران بهرام بیضایی می اندازد . جلوش را نمیگیرند . با آیینه بدرقه اش میکنند . حرف از پالتوی قرمز است و جمله ای که میگوید :" میخوام غافلگیرش کنم . میخوام مثل بیست سال ِ پیش . . . " . . . یاد یاقوت می افتم . زن قرمز پوشی که سنبل عاشقیت در تهران شد و برایش ترانه و موسیقی ساختند . او هم از یاد رفت و جا ماند . تا وقتی موها یش همرنگ گیسوانش شد در لباس های قرمزش جا ماند . او فراموش شد .

انگار زمان ایستاده . من هم جا مانده ام . تویی که این  متن را میخوانی هم جا مانده ای . یک روزی ، یک جایی در خاطره ی کسی . . . شاید خودت . . . خیلی ها تو را فراموش میکنند و تو از این فرار میکنی . تو از فرار فرار میکنی . تو میترسی . موهایی که با قیچی و آوازی مبهم کوتاه میشود من را یاد مراسم دسته جمعی سرخ پوست ها یا آیین کهن می اندازد . این بدرقه .  این رفتن . این کوچ از ابتدای تاریخ بوده است . شیاری باریک بین جهان ارواح و زنده ها . شاید که شبیه مراسم سوگرواری ست . . .اما میتواند مراسم احظار ارواح باشد و درخواست ِ حرکت در زمان . . . دانایی . . . دانشتن چیزی از گذشته یا از آینده . اما فرقش چیست وقتی زندگی میان میله های تقدیر بسته شده است ؟ نیاز ها ی بشری خلاصه شده در زبان ِ بازیگران در ترجیع بندی پر واهمه  ذکر میشود . تکرارش از ترس است و ازیادواره ی ( بودن ) را حفظ کردن . همه چیز برای بقا ست به قیمت ِ جان نه به لذت زندگی . جهان نمایش سال ثانیه ، شبیه ، هستی است . مثل اتم و ساختمان الکترون و پروتون هایش . در تجمعی که بازیگران دارند و در هم آغوشی یک زمانسان .. . کسی آن میانه میگوید:" خیلی وقته دلهره ی هیچ قراری رو ندارم . . . من خیلی وقته این جام و تکون نخوردم . . . و . . . " بسان مجسمه هایی که نامشان آدمی است به حکم ِ گردن خون و اجبار تکرار در چرخه ی تقدیر . طناب زدن ِ بازیگری که جایش را با دیگران عوض نمیکند . مثل تیغی است که روی رگ برای زخم زده شود . در صحنه ای که در انتهای نمایش میبینیم یکی میخواهد جایش را با دیگری عوض کند . یاد افسانه ی آه می افتم . یاد برگشتن به زندگی و تناسخ . یاد گرفتن جای دیگری . یاد یک زندگی دوباره . یاد به یادگار گذاشتن . یاد اندکش حتی . به اندازه ی یک سالاد درست کردن . زمین نمایش شبیه میدان مین شده است . چکمه ها را در آورده اند . شاید شبیه کسانی هستند که به پیشواز زندگی جدید میروند . میمیرند یا متولد میشوند . به یاد می آورم سیاه پوشانی را که ابتدا ، پیش از شروع نمایش با نگاه مرده شان چون ستون هایی ایستاده بودند . " جات رو با من عوض کن . " به بند میکشد زمان را این نمایش . به نقطه ی تکرار غلطک ها میرسیم و به دایره ای عین ساعت . عین ساختارش دایره ای . عین یک نفرین و بلاگردان . معرفی و یاد خاطره ی هر کسی . . . سن و تاریخ تولد اش است . . در جایی که بازیگران افشا میکنند . . . در ایده هایی که پیش تر ندیده ام . . . به تاریخ تولد خودم فکر میکنم . به اینکه هنوز در نمایش باقی مانده ام . میدانم که زمین تنیس خوابیده و خواموش در کاخ افتاده است . اما من در آن جا مانده ام . آیا او من را به یاد خواهد داشت ؟

 

ساناز سیداصفهانی

: نشمینه نوروزی
: حمید پورآذری
: نرگس هاشم پور

: پرستو قربانی، مینا زمان، تینا یونس تبار، سحر صبا، مریم حیدری، سوده سعدایی، آبان حسین آبادی، هدی حیدری، سعیده نیازخانی، نسرین درخشان زاده

: ندا نصر
: سروش میلانی زاده
: آیدین الفت
: فریده براتی
: رضا شیخ انصاری
: مارال اشگواری

: میثم رجبعلی نژاد
: پویان باقرزاده – علی کوزه گر
: نسیم صبا
: رضا لطیفی – مهدی شاهدی – کیوان محمدی – متین حبیبیان – مهتاب شیرانی
: ماکان اشگواری
: امیر حسین نصیری
: مهدخت اکرمی
: حافظ روحانی
: امیر قالیچی (تئاتر بازها)
: فاطمه اعرابی
: میثم رجبعلی - سیاوش نقش بند - حافظ روحانی
: دومنیک گایس
: سیاوش نقش بند
: پویان باقرزاده

: فریبا اسدی
: زهرا بهرامی
: امیر والی – داتیس اسکندری
: جهانگیر پناهی
: شرکت شهر صدای پارسیان
: سیاوش دستان
: بهنود بهلولی – سیاوش حیدری – شهاب آگاهی – حمیدرضا جمشیدی –حسین سپهرنژاد- احسان بدخشان – مهران میری- محمد عطوفی - بهنام احمدی – محمد صادق یزدانی – سجاد حمیدیان – نثار ظریفی – 
مرجان کیانی – حسین پوریانی - هاشم اسماعیلی –هومن صالحی

 

یادداشت کارگردان: نمایش "سال ثانیه" از یک پیشنهاد شروع شد. پیشنهادی از طرف فستیوال "اشپکتاکل" سوئیس. قرارمان این شد که از "هیچ" شروع کنیم و گروهی که خالصانه آمد و رنگ خود را بر این "هیچ" پاشید تا "سال ثانیه" شکل بگیرد. پس از ماه ها جستجو برای مکانی مناسب اجرایمان، امروز این نمایش در زمین متروکه تنیس در کاخ سعدآباد پیشکش شما می شود. ما برای این اجرا هم نفس شدیم و لحظه ها را با هم زندگی کردیم تا فضایی بسازیم که خود را در آن باز یابیم.  
"سال ثانیه" حرف لحظه هاست. لحظه هایی که می آیند و می روند و ما در آن میانه اسیر شده ایم. "سال ثانیه" بحث انتخاب است. انتخاب ما در لحظه. این که بدانیم چقدر از ما برای "دیگری" است و چقدر به دنبال منافعمان از پس لحظه ها می گذریم. "سال ثانیه" فرصتی است که باز مرور کنیم این حقیقت را که نفس مان به نفس "دیگری" گره خورده و حیاتمان به با هم بودن است! 
و در آخر، سپاس از بهترین هم نفس زندگی ام، همسرم که تمام این لحظه ها، ثانیه ها و سال ها را در کنار من صبوری می کند.
- حمید پورآذری  

 نمایش در فضای روباز اجرا می شود
**ساعت اجرای نمایش در هفته دوم تغییر خواهد کرد**

 
 خیابان ولیعصر٬ خیابان شهید فلاحی (زعفرانیه)٬ انتهای خیابان شهید کمال طاهری٬ مجموعه فرهنگی تاریخی سعدآباد (زمین تنیس)
تلفن: 22752031-9 

 


 
comment نظرات ()
 
 
سپیده ی نحس
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٢:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٤/۳٠
 

سپیده سَر زد ، سَرزده . گذاشتمش توی دامنم . از ترس  و  شُد پر از پرنده . بهتر است بگویم ، شُد پر از چهچه . سپیده سر زد و در مشتم گرفتمش ، گرفتن همانا ، او جان داد . محکم . محکم گرفتمش . سپیده زود ِ زود غروب کرد کف ِ دستانم در ته فنجان ِ قهوه ، عمرش شکوفه بود ، سپیده ، شد سیاه و من زیر ِ لحاف ِ شب به دنبال ِ پیکره اش . قانون این طور شده ، همه چیز سرنگون شده . خبری نیست دیگر . سیاهی سلطنت میکند ته قلنبه ی فنجان ِ قهوه . کارت های فال همه تَک خال شده اند . زن فالگیر رو به میس شانزه لیزه : " خون توی فنجون چه مشغله ای داره  زن ! کلید خوشبختی ، توی چشمان ِ آخرین ماهی دریای سیاه جا خوش کرده ." میس شانزه لیزه پایش را روی پای دیگر انداخت و جا به جا شد روی صندلی و با تعجب پرسید :" آخرین ماهی دریای سیاه ؟" زن که سرش را تکان میداد و سیگارش را هنوز روشن نکرده بود و در دستش نگه داشته بود گفت :" آره جونم ، یه راه میبینم ، بسته است . راه ِ کاری بوده . . . برات کار کردن ، بختت رو بستن ، طالعت نحس و شوم . . . ای بیچاره . . . ای دخترک ! . . .این چیه آخه ؟ . . . میدونستی صورت تو صورت ِ میمونه ؟!" میس شانزه لیزه که ابروهایش در هم رفته بود و پوست لبش را میکند گفت :" میمون ؟" زن ادامه داد :" باید آخرین ستاره ی شب رو نگاه کنی و بری به سمتش . تو رو میخوان بکشن ؟" میس شانزه لیزه که قلبش توی قفسه ی سینه جا به جا میشد و مثل قورباغه از راست به چپ و از چپ به راست میپرید لرزان پرسید :" کی میخواد من رو بکشه ؟" زن ورق ها را بُر زد و سیگار خاموشش افتاد روی زمین . کارتها روی میز مثل سرباز های وظیفه ردیف شدند . زن یکی یکی کارت ها را برداشت . . . داد زد . . :" برو بیرون . . . برو بیرون . " میس شانزه لیزه از روی صندلی بلند شد و طوفان گرفت . زن گفت : "تو شومی ". میس شانزه لیزه داد زد :" این مسخره بازی ها چیه ! " زن داد زد :" نگاه کن . . .نگاه کن . . . " و کارت ها همه تَک خال شده بودند و سر های ملکه و شاه و سرباز و جوکر بریده شده بود و زیر میز ِ فال افتاده بودند .  از بالای دیوارها خون میچکید . میس شانزه لیزه شنل ِ زرشکی اش را پوشید . از خانه ی زن بیرون آمد . خیابان خلوت بود . روی زمین ِ خیس از باران ، سوسک ها بیداد میکردند . همین طور که میس شانزه لیزه جلو تر میرفت درخت ها بی برگ تر میشدند و نور فانوس خیابان کم سو تر . . . انگار که چشمش جایی را نبیند . به این فکر کرد که باید آخرین ستاره ی شب را پیدا کند و به آخرین ها فکر کند . . . باران میبارید . چتری نبود . همراهش جز لباس کسی نبود . همراه خودش بود . تنش بود که روحش را . قلاده ای روی زمین صدای سگ میداد و سگی دور تر سرش را توی دیوار کرده بود و دیوار داشت خفه اش میکرد . باید مینشست جایی و نفس تازه میکرد . سوسک ها بزرگ میشدند و پر هایشان را باز و بسته میکردند و شاخک هایشان را تکان میدادند . میس شانزه لیزه حالت تهوع داشت . نرمی پاهایی روی پیشانی اش حس شد . دست زد . پاهای سوسکی بود که سی صد سال عمر کرده بود . پاهایش را از پوست صورت میس شانزه لیزه بیرون نمی آورد . دهانش را باز کرد و شروع کرد به جویدن موهای قرمز میس شانزه لیزه . جیغ چنان از گلو بیرون تابید که سوسک ها همه پودر شدند و روی زمین خشکیدند . با باران به زیر سنگ ها رفتند . آخرین فانوس شهر ترکید و میس شانزه لیزه کز کرد گوشه ی خیابان و گریست . کسی گردنش را گرفته بود . اشک از چشمانش بیرون نمیآمد . آخرین ماهی دریای سیاه را چگونه پیدا میکرد . چشمش را بست . صدای کالسکه ای از دور دست به گوش میرسید . کالسکه ای بی سرنشین . با دو اسبی به قواره ی فیل . هر دو استخوانی و لاغر و نحیف . یکی نارنجی و دیگری سیاه . میس شانزه لیزه بلند شد و دوید توی اتاقک کهنه ی کالسکه . رعد زد و برق . توی کالسکه روشن بود . میزی به کف آن چسبیده بود . روی میز نوشیدنی داغی بود که عطر قهوه و دارچین میداد و شیر . میس شانزه لیزه به خاطر آورد یک روزی روزگاری در آکواریم بزرگی پر از صندلی های مخمل سبز و آبی این نوشیدنی را خورده است . گرمش شد . نوشیدنی را برداشت . فنجانش ، سفید بود و گل های رویش گل ِ سرخی . این شکل را جایی دیده بود . این نوشیدنی ثعلب بود . یادش آمد که آخرین بار که میخورد ، توی همان آکواریم چقدر خوشحال بود . کنار شومینه ی آن آکواریم چقدر میخندید . کسی کنارش بود . شاید اقبالش را همان جا باخته بود و انداخته بود توی آتش شومینه ! . ثعلب را که خورد . گل های روی فنجان پلاسیدند و چرک شدند و از کف فنجان یک کرم بیرون خزید . کرمی که حرف میزد . میگفت :" من از سپیده دمان رسیده ام به این جا نجاتم بده . " میس شانزه لیزه همه ی نوشیدنی را بالا آورد . اسب ها میتاختند . ماتم همه ی روحش را گرفته بود . روحش دست کسی بود که نمیدانست کیست . روحش اسیر بود . با میخ صلیبش کرده بودند به بلند ترین کوه جهان . اسب ها توی رودخانه ای تاختند که شور بود . میگفتند این رودخانه نامش اشک است و اشک همه ی کسانی که گریه هایشان را میخورند در این رودخانه جمع میشود . میس شانزه لیزه از کالسکه خودش را بیرون انداخت . رودخانه شنل را از او ربود و برد . شوری به تلخی پیکره اش میزد و ماهی های دریا دور پا ی او میرقصیدند . او به آسمان نگاه میکرد که ستاره ای در آن نبود . آخرین ستاره . . . او به آخرین ها نگاه میکرد . . . به هیچ جا . او چشمانش را بسته بود و هنوز گوشه ی خیابان کز کرده بود و خیال میکرد چرا شمایل او به صورت میمون است و طالع او نحس است . از گردنش کلیدی بیرون آورد و نگاهش کرد . کلید را کسی به او داده بود که گردن نداشت و امانت بود . اشیا مهم بودند . گاهی اعلا تر از هر طلا و عیار تز از هر اعتبار . کلید را لمس کرد و به کف خیابان چشم دوخت و دو سوسک را دید که با هم سر کرم ِ کوچکی دعوا میکنند . بلند شد و گیج رفت سرش . رفت گیج سرش . نگه داشت گردنش . نورهای مبهم دور و بر دور و در میشدند از کنارش . دستش را برد توی دل هوا و یک ستاره چید . آن را با خودش برد به خانه . اتاق زیر شیروانی اش پر از شمع های آب شده بودند و بوی سوخته میداد . باد از درز پنجره تو می آمد و سپیده و ساعت و عقربه به زور خودشان را هل میدادند توی اتاق . کف دست میس شانزه لیزه یک نامه بود که رویش یک ستاره کشیده بودند . نامه ، اسمش یادگاری بود . نامه را مچاله کرد و دهانش را باز کرد و نامه را خورد . کبریت را کشید به خورشید ِ خانه اش . دو چشم ِ سوزانش . شعله بیرون دوید . رفت جلوی آیینه . صورتی دید . صورتکی ، خودش نبود . میمونی بود که میخندید . پر از مو و با پوستی زبر . بوزینه ای انسان نما با لثه ای که نمایان بود . بوزینه ای که میخندید . میس شانزه لیزه دست به صورتش کشید اما بوزینه توی آیینه به موز ِ توی دستش گاز زد . میس شانزه لیزه با مشت توی شکم ِ آیینه زد . آیینه نشکست . میس شانزه لیزه از روی میز جا شمعی بزرگ را برداشت و پرت کرد توی صورت ِ آیینه . جا شمعی از آیینه رفت و بوزینه آن سوی آیینه جا شمعی را گرفت و دست از خوردن برداشت و پشتش را به میس شانزه لیزه کرد و رفت . میس شانزه لیزه نشست روی زمین و فکر کرد . ستاره ای که خورده خوشمزه ترین غذایی بوده که بعد از مدت ها بهش چسبیده . چون دست خط معشوق رویش بوده . دستی که پنج پر را به هم چسبانده و خطوطی را رسم کرده که ستاره مینامندش . میس شانزه لیزه کف اتاق بی هوش شد و از خود بی خود . موهایش ریشه شد و تنش خشک . درختی شد که فردا شهرداری میخواست از وسط نصفش کند . میخواستند برش دارند . ببرندش سرش را بفرستند برای تهیه ی کاغذ و ریشه هایش را بسوزانند . شهرداری تنها مرد معتمد توی شهر بود که میس شانزه لیزه همه ی کلید هایش را به ا و داده بود . 

* شما را دعوت میکنم به تماشای نمایش ِ سال ثانیه ، میتوانید از ( اینجا ) بلیط را بخرید . به کاخ بروید . از رویدادی انعکاسی و نامعنا با پژواکی اما آشنا لذت ببرید و نور را فراموش نکنید . 


: نشمینه نوروزی
: حمید پورآذری
: نرگس هاشم پور

: پرستو قربانی، مینا زمان، تینا یونس تبار، سحر صبا، مریم حیدری، سوده سعدایی، آبان حسین آبادی، هدی حیدری، سعیده نیازخانی، نسرین درخشان زاده

: ندا نصر
: سروش میلانی زاده
: آیدین الفت
: فریده براتی
: رضا شیخ انصاری
: مارال اشگواری

: میثم رجبعلی نژاد
: پویان باقرزاده – علی کوزه گر
: نسیم صبا
: رضا لطیفی – مهدی شاهدی – کیوان محمدی – متین حبیبیان – مهتاب شیرانی
: ماکان اشگواری
: امیر حسین نصیری
: مهدخت اکرمی
: حافظ روحانی
: امیر قالیچی (تئاتر بازها)
: فاطمه اعرابی
: میثم رجبعلی - سیاوش نقش بند - حافظ روحانی
: دومنیک گایس
: سیاوش نقش بند
: پویان باقرزاده

: فریبا اسدی
: زهرا بهرامی
: امیر والی – داتیس اسکندری
: جهانگیر پناهی
: شرکت شهر صدای پارسیان
: سیاوش دستان
: بهنود بهلولی – سیاوش حیدری – شهاب آگاهی – حمیدرضا جمشیدی –حسین سپهرنژاد- احسان بدخشان – مهران میری- محمد عطوفی - بهنام احمدی – محمد صادق یزدانی – سجاد حمیدیان – نثار ظریفی – 
مرجان کیانی – حسین پوریانی - هاشم اسماعیلی –هومن صالحی

 

یادداشت کارگردان: نمایش "سال ثانیه" از یک پیشنهاد شروع شد. پیشنهادی از طرف فستیوال "اشپکتاکل" سوئیس. قرارمان این شد که از "هیچ" شروع کنیم و گروهی که خالصانه آمد و رنگ خود را بر این "هیچ" پاشید تا "سال ثانیه" شکل بگیرد. پس از ماه ها جستجو برای مکانی مناسب اجرایمان، امروز این نمایش در زمین متروکه تنیس در کاخ سعدآباد پیشکش شما می شود. ما برای این اجرا هم نفس شدیم و لحظه ها را با هم زندگی کردیم تا فضایی بسازیم که خود را در آن باز یابیم.  
"سال ثانیه" حرف لحظه هاست. لحظه هایی که می آیند و می روند و ما در آن میانه اسیر شده ایم. "سال ثانیه" بحث انتخاب است. انتخاب ما در لحظه. این که بدانیم چقدر از ما برای "دیگری" است و چقدر به دنبال منافعمان از پس لحظه ها می گذریم. "سال ثانیه" فرصتی است که باز مرور کنیم این حقیقت را که نفس مان به نفس "دیگری" گره خورده و حیاتمان به با هم بودن است! 
و در آخر، سپاس از بهترین هم نفس زندگی ام، همسرم که تمام این لحظه ها، ثانیه ها و سال ها را در کنار من صبوری می کند.
- حمید پورآذری  

 نمایش در فضای روباز اجرا می شود
**ساعت اجرای نمایش در هفته دوم تغییر خواهد کرد**


 
comment نظرات ()
 
 
رویا ی نیمه شب . . .
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢۳
 

میس شانزه لیزه ، قبل از اینکه کفش های پیروزی اش را بپوشد و راهی سفر شود ، تقه ای به شیشه ی بیجان آمپول زد و با چشمانش با مایع بی رنگ درون آمپول چشم دوخت ، مثل همیشه سر آمپول را با حرکتی که درش حرفه ای شده بود ، از تنش جدا کرد ، آمپول دیگر سر نداشت و دهانش باز بود تا سوزن تیز سر باز ، بمکد همه ی مایع درونش را ، سوزن و مایع درون آمپول در آمیختگی کوتاهی ، به عضلات بدن میس سفر کردند ، مایع درون آمپول جاری شد در خون بدن میس ، باید به یک جایی از مغز یا یک جایی از بدنش میخورد تا او را از این حالت بکشد بیرون ، میس ، سوزن را بیرون کشید ، به نیم تنه ی خودش که بی جان ، افتاده بود روی آینه ی اتاق خواب دو نفره نگاه کرد ، آمپول را انداخت کنار و سرش را میان موهایش پنهان کرد و نفسی کشید ، سخت تر از کشیدن یک سیگار . . . بلند شد و پنبه الکل را با الباقی چیزها انداخت تو ی سطل زباله . . . فکر کرد چمدانی که دم در گذاشته کوچک و سنگین است و روزهای آخر عمرش را میگذارند ... چمدان کهنه ای که پر از البسه ی بافتنی و کلاه و کتاب و نوشته و جوراب های چسبان رنگین کمانی بود . . . میگفتند آن جا ، یک شانزه لیزه ی ثانیویه است .میس از قبل در همان جا یک اتاق اجاره کرده بود ، در و پنجره را بست و شیر گاز را . رفتن همیشه سخت بوده مخصوصا به جایی که نمیشناسیش ، هیجان انگیز بوده ، دیدن چیزهایی که هیچ وقت ندیده ای ، و جدا شدن از همه یچیزهای کپک زده ای که تو را بیدلیل به مکان زندگیت وصل میکنند ...دلهره ی شیرینی که هم خوب است و هم بد مثل پا در هوایی یک جور حس تعلیق ، مثل اثر یک آمپول شفا بخش ، مثل در هوا بودن ، مثل توی کما رفتن ، یک جورهایی برزخ ، پاره شدن ثانیه ها ، پرده را کشید . بیرون هوا سوز داشت . خبری نبود از برف و باران و ... انگار نه انگار که زمستان در راه است . ستاره ها چشمک میزدند بسان مرده هایی که تو را میبینند و به احوالت پوزخند میزنند ، ستاره چیزی که دستت هم به او نمیرسد . میس کفش های قرمزش را پوشید و کلاه بر سر گذاشت و پالتوی سورمه ای بلندش را تنش کرد . خز دور گردنش را دوست داشت ، شاید برای آن بوی جادویی بود که 8 سال بود روی آن خز جا خوش کرده بود و میس را پرت میکرد به گذشته .میس ، فکر کرد که چقدر بزرگ تر شده و این بزرگ شدن چقدر بهایش سخت بوده اما هنوز خودش را مثل دخترک کبریت فروشی میدید که شب سال نو زیر برف ها با هر کبریتی که روشن و خاموش میشد روشن میشد رویایش و خاموش میشد ...زود ...بیدوام ...آرزوهای کوچکی که پشت پنجره ی خانه های محقر میدیدشان ... دور زد ، پله ها را پیچ ، زد ، خاطره ها را ، توی سرپایینی خودش را هل داد به آستانه ی در چوبی سیاه ... چمدانش در دستانش سنگینی میکردند ... انگار که وزنه ای ان را به اعماق زمین بخواهد بکشد ... یا جاذبه ی عجیبی ، مردم مثل ارواح سرگردان راه میرفتند ، داستان های مترحک سردرگم . . . واکسی دم در و رفتگر محله یا که دلقک همیشه مست آن دور و برها ... همگی با نقاب و همگی غرق در روزمرگی ... مرد بی سر که یکی از داستان های این جزیره را به خود اختصاص داده بود به جای مرد کالسکه چی  دنبال میس آمد . میس سوار شد و شلاق در هوا صدا ...یاد دستانش...دستان مادرش افتاد ... انگار که به صورت خودش سیلی میخورد ... اسب ها شیهه زنان از کنار مردم گذشتند ، کارامل برگه های امتحانی در دستش بود و یک خودکار کنار گوشش و یک خودکار توی جیب شلوارش و دیگری در دستانش ...داشت تند و تند مینوشت و میدید و عکس میگرفت . شاتر ... از کنار توسکا گذشتند که ریشه های بزرگش تا روی آسفالت سخت خیابان آمده بودند و در پاییز از پرزهای سختش رز شکوفه زده بود . . . میس به توسکا نگاه کرد و رفتند س.ی ستاره ها . هوا خیلی عجیب بود ، آن بالا ، مه غلیظ ، روی همه ی آرزوها را مثل سنگ لحد پوشانده بود . میس از جیب چمدانش شیشه ی -بارش-برعکسش- را برداشت و گلویی تر کرد . . . شیشه ی کالسکه بخار کرده بود . میس یک قلب کشید و تویش یک عدد نوشت بعد با دستخطش یک چیزهایی روی شیشه ی کالسکه کشید . رسیدند به جایی که مثل خوابهای تکراری آشناست .

 

مردم با هم حرف میزدند ، صدایشان را میشنیدی اما معنای کلامشان را نمیفهمیدی .چه زبان آشنایی ! میس توی کالسکه نبود ، سوار فولکسی بود که به اندازه ی همه ی آرزوهای دوران کوچکی اش بزرگ بود ، خطوط اضطراب در قلب میس پاره میشدند ، مثل لباسی که کش باف باشد و نخ را از میله ی بافتنی در بیاری و بکشی وییییژ ...شکافتن همه چیز ... از نو شروع کردن . . . مردم مهربانی را دید که انگار قبلا دیده بودشان  ... درخت ها ی بلند و تنومند آن جا ، هر کس را یاد مرد مهم زندگیش می انداخت ، پدری ، یاری ، پسری ، همسفری ! به محله ای رسیدند که باید .

جایی که پاتوق بود ، پر از مغازه های قشنگ و پر ررنگ و انگار دیگر هیچ چیز سیاه سفید نبود ! ک ا ب ا ر ه هایی بودند که اسمهای قشنگی داشتند ، زن ها کلاه هایی بر سر داشتند ، مثل فیلم هایی که یادش نمی امد اما قبلا دیده بود ! شاید شبیه جایی که پروانه ی معصومی با ان کلاهش با لباس سیاه در فیلم کلاغ میان مردم و کالسکه ها راه میرفت، جایی که دنبال خاطرات مادرش بود و درون آن ها راه میرفت ! آن خیابان پر بود از سینما و کافه و مردمی که کتاب خوانده بودند و حرف هایی برای زدن داشتند . . . مردمی که داشتند تاریخ میبافتند . . .

مردمی که بین سنت و مدرنیته همیشه در حال گیج خوردن بوده و هستند ، جایی که در حال توسعه بود . . . راننده میس را دم هتل پیاده کرد . . . میس وارد هتل شد ، همه چیز شبیه خوابش بود ! فرش های قرمز و مردانی که انگار موهایشان را واکس زده بودند و زن هایی که به زبان فرانسه آشنایی داشتند ... مردمی که خیلی هاشان شاد نبودند ... میس اتاقش را که دید که که در خانه ی پدری اش باشد . دیوار ها مخمل آبی ، تخت لحاف پرغو ... آباژور ، کلاه نارنجیی سرش بود و یک زیر سیگاری روی میز کنار پنجره بود . در آن پنجره ....نه ...پنجره ای که در بود ، باز میشد به بالکنی که تویش یک صندلی حصیری داشت و رو به خیابان باز میشد و مردم در حال پرسه زدن در روزمرگی هایشان دیده میشدند . میس ، چمدان را گذاشت و زد بیرون ... توی خیابان پوستر هایی بود که نمایش در حال اجرایی را خبر میداد . میس ایستاد و پوستر را خواند ( رویای نیمه شب تایستان ) در سینما - - -، ؟ برایش خیلی عجیب بود که تئاتری توی سینما اجرا میشود . به صف طولانی تماشاگران پیوست . فکر کرد چه شب شگفت انگیز و رویایی با رویای نیمه شب تابستان شروع کرده .

**

رویای نیمه شب تابستان به کارگردانی حمید پورآذری در سینمای - - در لاله زار بهمن ماه دوباره تماشاچی هایش را به دست رویا و جریان سیال ذهن میسپارد . در ادامه ی مطلب بیشتر بخوانید .

***


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()
 
 
خبرنامه ی جزیره در کهکشان
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۳۱
 

داشتم فکر میکردم توی این جهان وانفسا تسکینی نیست ، هر چیزی که هست ، افسانه است ، و من برای این افسانه ها زنده مونده م ، برای نقش و نگارهایی که توی خیالم هستند و توی جهان واقعی غایبند ، کاش میشد جادوگر بودم ، همه ی خیال هام رو ظاهر میکردم ، خطوط کف دستم رو تغییر میدادم ، خیالم رو زندگی میکردم ، نه زندگی رو خیال ! این اتفاق ،برای من_ میس شانزه لیزه ، توی سالن های تئاتر می افته ، آدم هایی که دو دقیقه پیش دیدیشون ، حالا روی صحنه ، نفس به نفس با تو در یک فضا ، در یک مکان ، در یک زمان ، نقاب میگذارند ، میشن خیال ، گریه میکنند ، شادی...کیف میکنند ، قصه سرایی میکنند و نبض تو رو در دست میگیرند و هر غلطی دلشون خواست میکنند ، تو رو خوشحال یا غمگین میکنند ، یه تکونی به اون مخ و ملاجت میدند ، این همزمانی و همنفسی تو و بازیگر یک حس عجیبی داره ، انگار توی یک مثلث برمودا واقع شدی ...سحر شدی ، وقتی در مقام تماشاچی هستی یک حسه ، و وقتی در مقام بازیگر یا نویسنده ای ....یک حس ! و فقط همین پیوند تو و تئاتر ، همه ی تلاش چند ماهه ی ده ها نفر آدم .... باعث میشه دو ساعت بکنی از دنیا و همه چی رو فراموش کنی واسه همین ، این من ، این میس شانزه لزه ، که با بیخوابی ازدواج کرده ، بعد از تمرین های طاقت فرسای کارگردان عزیزش، خستگی در نکرده ، با یه گلوی پر بغض،بلند میشه ، میره که تئاتر ببینه ، عین کش تونبون که در میره ، انگاری یه جا بند بشو نیست لامصب ... آواره ی تئاتره شهره ی این میس شانزه لیزه ، یه آوارگی که باعث افتخاره . خواستم بکنم از دنیا و همه ی آدم هایی که شعر و اراجیف میگن و برم تیارت ببینم . واسه اونایی که از بته در اومدن و هنوز نمیدونن تیارتت چیه نتاسفم ، بهتره برن بمیرن و بذار باد بیاد . امروز رفته بودم (رویا ) رو ببینم ، رویای دوست داشتنی ، قمری بیداری خانه ی نسوان ، درنمایش (ورود آقایان ممنوع ) ، زود رسیدم و برای همین ، قبل 

دیدن (رویا میر علمی ) ، یا بهتره این طوری بگم قبل از دیدن ورود آقایان ممنوع ، شروع کردم به جاسوسی هایی که فقط از شخص شخیص و با عرضه ی خودم بر میاد .  نمیخوام باد توی آستینم بندازم و این ها ، دیگه به همه ی ملت ایران ثابت شده که من _ میس شانزه لیزه ، وقتی فضولیم گل میکنه و دورش بلبل چه چه میزنه هیچ تنابنده ای نمیتونه جلوی منو بگیره ، واسه همین ، سریع زنگ زدم به دوستم سروه (میبیند که اونم مثل من اسمش عجیبه ) و دو سوت پریدم توی سالنی که مشغول تمرین نمایشی برای فصل پاییز بودند و تخ تخ عکس های قایمکی هم گرفتیم ، همون طور که عقلتون داره بهتون میگه ، هنگام ورود بع تیارت شهر کیف ها بازبینی میشه و دوربین و ... ورودش ممنوعه ولی چون من میس هستم و دوستم سروه ، و چون کلا هر کس نذاره به کارم برسم نعشش روی زمین میمونه ، ما وارد شدیم و خیلی محترمانه و یواشکی از تمرین آقای ناصح کامگاری ، نه تنها عکس گرفتیم بلکه کلی جاسوس بازی هم کردیم که ما بقی ش رو بعدا به شما خواهم گفت . ( بهار و آدم برفی ) بازیگرهای خوب و باحالی داره ، متنی داره که یه جورایی من رو یاد فیلم بابل میندازه ، شاید نحوه ی روایتش و بازیگرهاش رو دوس دارم . کوروش سلیمانی (که بلاگش لینک همین جزیره اس ) به همراه (رویا بختیاری) که یه زمانی قرار بود تجربه ی کاری مشترکی با هم داشته باشیم و به شدت بازیش رو دوست دارم توش بازی میکنن .آهان وای ...فقیهه سلطانی که خیلی وقت بود ندیده بودمش نقش بهار رو بازی میکرد و نقش بهادر رو (مسعود میرطاهری) (حتما کسایی که کارهای یعقوبی رو دیده ن ایشون رو میشناسن )، هومن کیایی ( که دقیقا یک بار اجرای کار خوبشون رو توی مولوی  دیده بودم هم توی این کار بازی میکنه و خاطر نشان میکنه که سال اژدها به دنیا اومده ، من نمیدونم چرا وقتی میبینمش فکر میکنم میتونه برادر کوچیکه ی بهمن دان باشه :)، نقش رویا رو آناهیتا اقبال نژاد بازی میکنه ، یه دختریه .... اگه بدونین میره پیش یه استادی برای مصاحبه ف هه...باقیش رو نمیگم ....آقای کاظم هژیرآزاد عزیز نقش استاد رو بازی میکنن ، مابقی بازیگر ها قراره هی اضافه بشن .ما یه روزه نتونستیم مچ همه رو بگیریم و دو کلوم حرف حساب بزنیم  . اما من تصمیم دارم راجع به این کار و جاسوس بازیم توی بلاگ بهار و آدم برفی بریز و بپاش و سوز و بریزی به پا کنم . 

این بالا تصویر کوروش سلیمانی مشاهده میشه که روی صندلی نشسته و خیلی شاد و خوشحاله !

در این بالا آقای کاظم هژیر آزاد رو میبینید . بهتره ...بهتون توصیه میکنم بیایید بازی ایشون در نقش استاد رو ببینید :) نمیگمم چرا . 

 

 

ایشون هومن هستند ، اژدها ، در نقش مهیار که البته این گریم مال کار دیگه ای هست که قبلا مبسوط براتون نوشتم و هر کس اون کار رو ندیده بهتره بره بمیره . 

ایشون رو معرفی میکنم : رویا بختیاریکه به شدت دوستش دارم . خدا میدونه چرا و چقدر حسرت اون اتفاقی رو میخورم که خودش میدنه چیه . 

ایشون هم یکی از استادهای اینجانب در دوره ی دانشکده هستند ، معرف حضور هستند ، ایشون آقای ناصح کامگاری اند کارگردان و نویسنده ی بهار و آدم برفی . 

در مورد جاسوس بازی ها و عکس هایی که با دوستم یواشکی گرفتیمو بالنی که هوا میخوایم بکنیم بعد شرح مبسوطی میدم . اما ...........

اما الان میخوام بگم ای کسانی که دوست دارید کار ببینید ، فصل پاییز رو برای دیدن تئاتر آماده کنید . میخوام بگم خانم کتایون فیض مرندی ، ورود آقایون ممنوع رو خیلی دوست داشتم ، گرچه به نظر من روال و ریتم کار کند بود اما آقای آرش عباسی نویسنده ی این کار خسته نباشید ...حسین کیانی عزیز آقای دراماتورژ این کار دراماتورژی شما کاملا مشهود بود ، دستتون درد نکنه . این نمایش مضمونش حول زن نویسنده ای میگرده که آرایشگره و از آدم هایی که به آرایشگاه میان ایده میگیره برای داستان نویسی، معلوم نیست چقدرش خیاله چقدرش واقعی ، من رو یاد بیداری خانه ی نسوان ومشکلات زنان انداخت . . . که در هر دهه یک جور بدبختی داریم . . . به شدت کار رو دوست داشتم . رویای عزیز تو سوای همه ی  دوستان ، کاراکتر بودی و مثل همیشه دوست داشتنی . در هر دو نقش . هر نگاهت با هر قدمت .قدم های درستت . نگاه درستت . بازی و بیان درستت . حس درستت . دوستت دارم . 

شب ، خسته ، با یک دنیا بغض ، که مریضم کرده توی این مدت ، زیر بارون غیرمنتظره توی دود خیابون انقلاب تنهایی میرم ....میرم تا بولوار کشاورز....برمکه ماشین رو بردارم . برم که جمعه ورک شاپ حمید پورآذری رو ببینم . برم که با این کارها از فکر کردن به تنها بودن خودم فرار کنم .برم که فرار کنم . بیام. این جا که میس باشم . نه خودم . از خودم فرار کنم . 


 
comment نظرات ()
 
 
بالاخره این زندگی مال کیه ؟
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۳٠
 

سلام

توی این مدت که نبودم... نرفته بودم که بمیرم که گم بشم . . . گاهی سکوت لازمه .. عین سکوت هایی که توی میزان ها لا به لای چنگ و سیاه ها یه هو با یه نون برعکس سبز میشه . سکوت شنیدینه . کسی  نپرسید کجام ؟ چرا نمینویسم . چیزی که دیدم آدم های عشق به آمبیانس بود و عشق به عکس که اگر این ظواهر نبود اون هاهم  نبودند . . . این ناراحتم میکنه . . . سرعت اینترنتم در جای جدیدم که همه ی پیکسل به پیکسل زمینش رو آنتن و ای دی اس ال قورت داده و بلعیده باعث شده نتونم اخبار رو هم مثل سابق دنبال کنم . . . برای همین باید لپ تاپ رو حمل کنم برم مثلا کافه (و) بشینم و توی جای شلوغ اصلا تمرکز ندارم که دارم چی کار میکنم ثانیا مگه کسی میاد به من پول میده . جدیدا مد شده خیلی ها دستور میدن ما تبلیغ کارشون رو توی جزیره بزنیم و بریز و بپاش و سوز و بریز کنیم . نه جونم . خرج داره . توی این مدت خیلی کارها کردم . الان میگم . پوست شیکن خیلی ها رو غلفتی کندم . چپ و راست از این گالری توی اون گالری بودم و نفهمیدم که چرا . . . دارم نبش قبر میکنم  . . . کارهای عجغ وجغ . . . دنبال آقایون بازگرها پدرهاشون و پدربزرگهاشون برای یه سئوال . . . که تهش کار از قلقلک و نیشگون در بیاره . . . که مجبور شم وسط یه باغ بزرگ زانو بزنم و دستهام رو توی هم گره بزنم و بگم :" استاد من که میدونم شما آخرش پای این مصاحبه هستید . " میگه :" خرج داره " . . . توی این مدت توی یه هفته قدر 4 ماه کار کردم . . . بیشترش نتیجه نداد . استدلال استنتاجی که گرفتم تحریف تاریخ توسط آقایون هنرمند هست . برای حرف زدن مفت مفت چاخان میگن و پول هم میخوان . بعد زیر آب هم رو میزنن . . . بعد میفهمی هیچی از هم نمیدونن . . . بعد ازت میپرسن شوهر داری؟ چرا نداری؟ چن سالته ؟ دروغ میگی ؟ مگه تو بیشتر از 22 سالته ؟ ای داد . . . چیزهای ظریف و حساس رو نمیفهمن که حرفش رو هم بزنن . . . این مال اکثریتشونه . . . نزدیک شدن به بعضی آدم ها کراهت داره . . . توی این مدت به شدت از یک چیز ناراحت شدم که شاید واسه شما هه هه خنده دار باشه . خب باشه .

این آقا که علی معلم نام داره ... در برنامه ی 7 هفته پیش . . . با اون دستبندهای فیروزه ای و انگشترهای فیروزه ای که معلوم نبود نماد چه هشل هفتی بود با لباسی غریب مثل همیشه و صدایی که متاسفانه بد هم نیست در شروع صحبت هاش حرف از دموکراسی در دیالوگ گفت و در نهایت مثل همین عکسی که ملاحظه میکنید طی آشوبی سرگیجه آور وقت من و همه رو گرفت و نفهمیدیم چرا یک نفر ژیدا نشد توی دهن این آقا و اون آقا بزنه که کجا مسعود کیمیایی تنها کسی هست که سینمایش صاحب تعدد کاراکتر هست ؟ ببخشید پس لطفا حاتمی برود بوق بزند ؟ و این جا معلم سکوت میکند و از چیزهایی دفاع میکند که هیچ ربطی به هیچی ندارد و فراستی هم که همیشه از تئوری هایی حرف میزند که خیلی خوب میشود یک بچه دانشجو با کتاب مبانی به او بگوید داداش هی گاهی بد جوری قاطی میکنی کجای خلق شخصیت به میزانسن ربط دارد ؟همه چیز پا در هوا شده . هنرمندها خاله زنک شده . خاله زنک ها هنرمند شده . توی این مدت با 4 تا ضبط هی این ور اون ور دنبال چیکه حرفی . . . برای نبش قبر . . . تا من هستم جزیره زیر آب نمیره . . . توی این هفته گالری محسن رفتم ... عکس های متحرک سروش میلانی زاده با همکاری حمیدپورآذری/باران کوثری/نگارجواهریان/رامونا شاه /. . . کار نو و تازه ای بود . . . . عکس ها رو دوست داشتم . . . ایده ی کار رو که نزدیک 400 یا 500 نفر رو به اون گالری کشونده بود رو دوست داشتم . . . منتها پیش خودم فکر کردم اگر در این نمایش یا پرفورمنس حرفی از باران و نگار و ..زده نمیشد ارزش کار کمتر میشد ؟ نمیدونم . . . طبقه ی پایین گالری محسن  نمایشگاه عکس رسول کمالی بود که به شدت با فضای ذهنی من هماهنگی داشت . . . قرینگی / برهم ریختن قرینگی ...همنشینی چند عنصری در عکس ها ...افسون های هزار تو در آینه ها . . . تلاش آگاهانه ای که سورئال بود . . . نزدیک به ادبیات و سینما میشد . . . دوستش داشتم . . . توی این مدت ها که نبودم رفتم در پلاتو استیج کار هما و جنگجو رو دیدم . . . یاسر خاسب رو دوست دارم . . . چیزی در او هست که در همه نمیبینم . . . یک جور کاریزما که فقط روی صحنه هست . . . یک جور نگاه خاص . . . یک چیزی که مثل همه نیست . . . مثل سحر . . . سامورایی با یک دست به جنگ میرود چشمها دفورمه و مسخ میشود و انگار این اون یاسر خاسبی که قبلا میدیدی نیست . . . هما و جنگجو . . . کارگردانش خانوم ایزومی بود . . . . ایده اش خوب بود و خوب تر از اون نمایشی که امشب دیدم (( بالاخره این زندگی مال کیه ؟)) . . . نویسنده : برایان کلارک . کارگردان : اشکان خیل نژاد. . . ساعت 8 تالار مولوی . . . شاید توی این مدت این کار رو دوست داشتم . . . نه دوست داشتم . . . نور پردازی . . . متن کار رو دوست داشتم . . . داستان به شدت جذاب بود . . . به شدت گه گاه گروتسکش اگزجره بود . . . یاد دو سه تا فیلم افتادم . . . دوست داشتم مردی که از گردن به پایین فلج است و در همین حال طناز است و چه شیطنت هایی میکند که نگو توسط یکی از پرستارهای نمایش کشته شود . . . اما پایان جور دیگری بود . . . متن خوب ترجمه شده بود مترجمش : احمد کسایی پور . . . ظاهرا یک هفته دیگر به آخر اجرا مانده . . . توی این هفته ها که نبودم .  . . لارنس راهب . . . افشین هاشمی رو در کافه چهار سو دیدم . .  . . . ای آقای چرمشیر . . . .از شما بعید بود ؟ نبود ؟ نمیدونم . . . یه خورده جا خوردم . . . حس اسکل شدگی اما گاهی مگه تئاتر همین حس جا خوردن نباید درش باشه . . .خیلی کم بود . . . کاش طولانی تر بود . . . کاش افشین کمی توی کار تکان میخمورد . . میزانسنش را دوست نداشتم اما کار خوب بود . . . نه به اندازه ی زمانی که یون فوسه ها در کافه تئاتر شهر اجرا میشد . . . اما خوب بود . . .توی این مدت کتاب اول یوسف انصاری به اسم ( امروز شنبه ) رو گرفتم دستم و از داستان امروز شنبه به شدت خوشم آمد . .. بعد در موردش خواهم نوشت . . . توی این مدت چند تا فیلم دیدم . . . توی این مدت یک شبی ساعت 12 و 30 زنگ زدم به دوستم رفتیم خیابون گردی و الواطی تا 3 صبح و همه ی اتوبان ها رو جیغ زدم . . . گاهی حیوانی . . . شیطانی . . . کرمی . . . اژدهایی درونم فریاد میکشد به اندازه ی کلی قرص هیجان دارم . . . باید فسم را گرفت . . . توی این مدت هنوز وقت نکردم جرم رو ببینم . . . تو این مدت که نبود م . . . همیشه توی وقت اضافه و اوت و خارج از واجبات زندگی دوست هام بودم . . . همیشه تنها . . . تنهایی . . خودم و ذهنم . . . توی این مدت از رفتار خیلی ها جا خوردم . . . سوگولی شدن چطوریه که ما بلدش نیستیم ؟ . . . توی این مدت . . . نمیدونم . . .


 
comment نظرات ()
 
 
دایره گچی
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱۳
 

میس شانزه لیزه ، شال و کلاه کرد و رفت به دیدن نمایش دایره گچی .  دایره گچی که برداشت آزادی از دایره گچی قفقازی برشت هست قطعا هر علاقمند به تئاتر رو به این فکر وا میداره که ( فاصله گذاری ) توش وجود داره یا نه ؟

 چه بخواهیم و چه نخواهیم اسم برشت و فاصله گذاری همیشه کنار هم و با هم بوده . فاصله گذاری هم در معنای کوتاه و موجز خود یعنی زمینه برای خودآگاهی تماشاگر نمایش فراهم شه . فاصله بین احساسات بازیگر و مخاطب . این که فاصله گذاری به وسیله و ابزار دیالوگ یا از طریق دیالکتیک بین   بتواند قدرت اندیشیدن را در تماشاگر افزایش دهد . همه و همه ی اینها تکنیکهایی است که باید در نحوه ی اجرایی متن های برشت به کار گرفته شود . حالا میس میخواست مو را از ماست بکشد بیرون و رفته بود تا ببیند آیا میتواند یک کار متفاوت ببیند ؟ خوب یاد شما ، میس ما و همه ی علاقمندان تئاتر هست که در نمایش زن نیک ایالت سچوان اثر برتولت برشت که توسط آزیتا حاجیان در تالار اصلی تئاتر شهر و بازی بی نظیر مریلا زارعی اجرا شد به خوبی این شیوه ی نمایشی توسط تکنیک کارگردانی دیده شد .و.. به همه چسبید . اما در این دایره گچی آنچه که میس دید به اندازه ی نوشته ای در چهارچوب بلاگ نیست . چیزی که مخاطب باآن رو به رو میشود در ابتدا، فضایی است غریب ، با نورپردازی عجیب ، 100 بازیگر با ماسک ، زنی با دامنی 120 متری در وسط ... دیگر هیچ چیز معلوم نیست انگار که وارد روز رستاخیز شوی . کم کم متوجه میشوی که به تماشای زندگی آدمهایی آمده ای که گذاشته اند تو عور ببینیشان . ولی با ماسک . چرایی اش همان مکتب تئاتر است .  فضا با طبلی که نواخته میشود شکسته شده و سکوت همه جا را فرا میگیرد . زن میزاید و دامنش به  چندین تکه تقسیم میشود . از زیر دامن ده سرباز بیرون می آیند . سرآغاز جنگ است . 4 سرباز به آسمان میپرند میبینیم که میله هایی را میگیرند و دیگر نمیبینیمشان باقی سربازها شور برشان داشته  جنگ تئاتری میکنند . در هیاهوی جنگ، بازیگران دست تماشاچی را میگیرند و آن ها را در دو گاری که فقط برای نشستن تماشاچی درست شده هدایت میکنند . سپس دعوای گورکن ها و مرده شورها را میبینیم ، هنوز معلق در فضاییم که  ترانه ای میشنویم . اگر خوب دقیق شویم بس کیفورش میشویم . ترانه ،امروز ما را و دیروز ما را (این ما میتواند به همه ی آدمهای جهان نسبت داده شود ) بیان میکند . سایه ی بازیگران را روی زمین میبینیم . بعد بازیگران تماشاگرها را غافل میکنند از دور وبرشان بیرون می آیند و شروع میکنند از زمین هایشان حرف زدن . آنها دعوای خود را به محکمه میبرند. این  خود در اپیزودهایی که طراحی و شروع و پایانش با میزانسنی هوشمندانه صورت گرفته نمایش داده میشود . در این میزانسن تماشاگر ناخواسته توسط گاری در زوایای 90 درجه -120 درجه- 360 درجه - رو به روی هم - قرار میگیرند . تماشاچی خود ناخواسته در دعوا حاضر است و شاکی . او به واسطه ی گاری ها خود به کاراکتری مستقل بدل میشود . این داستان محکمه و به قضاوت گذاشتن قانون، بسیار جذاب است و همان است که در دایره گچی قفقازی گفته میشود . همان است که برشت در نمایش  مادر میگوید . مادری که انگار از زبان همه ی مادران جهان حرف میزند . در انتهای نمایش  با مادر حقیقی و زنی که بچه را در جنگ از میان خون و همهمه  نجات داد میبینیم . ولی در انتها بچه سرانجام بچه ی دایره گچی برشت را پیدا نمیکند . زنی که مادر بچه نیست و لی بچه را بزرگ کرده و مادر واقعی بچه رو به روی همند . هیچ کدام بچه را بر نمیدارند . اینکه بالارخ روزی همه از پدران و مادرانشان جدا میشوند و هیچ پدر و مادری نباید حس مالکیت بر فرزند خود را داشته باشد .  اینکه هیچ فرزندی - جزو مال و منال  هیچ والدینی نیست و مستقل است و در نهایت یک روز تنهاست . همه ی اینها در دایره گچی بود. دیدگاه قاضی ها و بازی ان ها داخل ماسکی به عظمت 5 بازیگر خود بس جذاب است .     ضمن اینکه در مابین اپیزودها خلاقیت دیگری شکوفه زده که آدم را یاد کانال های روسی میاندازد . فیلمهایی که با یک دوبلور از ابتدا تا انتها دوبله میشود . در این جا یکی از بازیگرها را در استدیو میبینیم . او که آشکارا در حال دوبله ی - مثلا - زبان بازیگرهای رو به رویش است ، - بازیگرها نامفهوم حرف میزنند - بعد از اینکه ناگهان یکی از قاضی ها وارد استدیو شده و صفحه ی دوبله را عوض میکند همه چیز را وارونه میخواند . بازیگرها با هم دعوا میکنند اما دوبلور به جای پرخاش میگوید ( صلح . دوستی ) که این خود نکته ی بس جالبی است که سانسور را بیان میکند و چیزهای دیگر را . . .  

 

یکی از اپیزوهایی که برداشت مستقیم از نمایشنامه ی برشت است در این نمایش دیده میشود که بسیار مسجع نوشته شده و موزون است و فوق العاده طنز درش به کار رفته . طنز واقعی نه لودگی یا فکاهی یا هزل . طنز . . . این اپیزود 7 مادر را نشان میدهد که هر کدام مدعی مادری برای فرزند پیدا شده هستند و گروشه را دزد بچه خطاب میکنند . در این اپیزود از شگردهای جالبی استفاده شده .

در انتهای نمایش هم به شیوه ی آنتونن آرتو میبینیم که تماشاچی وسط دایره ای قرار گرفته و بازیگران دورشان هستند و کالسکه ی بچه در مرکز . همان طور که بچه تئاتری ها میدانند آرتو تئاتر خشونت را پایه گذاری کرد که این خشونت با اون خشونتی که شما فکر میکنید متفاوته . آرتو  معتقد به تئاتری   از نوع تقابل مستقیم و ارتباط متقابل با تماشاگر  بود که این ارتباط تا مرحله‌ی برخورد فیزیکی بین تماشاگر و بازیگر پیش می‌رود که در این نمایش در بعضی جاها دیده میشود .

دوستش داشتم . ( در عکس بالا در میان فریبرز عرب نیا و بابک حمیدیان را میتوانید میان تماشاچی ها ببینید و ) از میان کسانی که به دیدن این نمایش امده اند میتوان به دکتر عکی رفیعی . افشین هاشمی . اصغر دشتی . باران کوثری . نگار جواهریان . یاسر خاسب . فریبرز عرب نیا و بابک حمیدیان اشاره کرد . (عکس: رضا موسوی )

عوامل کار که در بروشور و پوستر میتوان دید افراد زیر هستند .

کارگردان : حمید پورآذری / نویسندگان : نشمینه نوروزی . محمد زمان وفا جویی . ترانه سرایان : رسول ادهمی - حسین نام آور / آهنگسازان : محمدرضا حریری . امیرعلی خسروانی / طراح ریتم و سازهای کوبه ای : آیدین شفایی

بازیگران به ترتیب حروف الفبا: ناصر آقاپور .بهنام احمدی .  هاشم اسماعیلی . الهه اکبری . پگاه اویسی .  سینا بالاهنگ . احسان بدخشان . الهه پروانی . فروزان پروانی . حسین پوریانی .  کمال الدین پیر هادی . عاطفه جمالی . مهدیه جهان شیر . هانیه جهان شیر . اشکان حامدی ضیائی . بهناز حدادی . آبان حسین آبادی .  سمیه حمزه نژاد . سجاد حمیدیان . مریم حیدری .  هدی حیدری . علی خالقی .  هستی خان چرلی .  علی خلیلی .  حمید خوانین . نیلوفر دادخواه .  میثم رجبعلی نژاد . المیرا رضایی . مریم روحیان . مریم رها . سعید زارعی . مینا زمان . ساقی ساقیان .  حسین سپهر نژاد .  سوده سعدایی . ساناز سیداصفهانی . مهدی شاهدی . پویا شهرابی . نیما شهرابی .  رضا شیخ انصاری .  مژده شیخ لر .  نرگس شیر محمدی . مرسده صادقی .  سحر صبا . بیتا صمیمی نژاد .  علیرضا صنعتی . امیر عبادی . محبوبه عباسی .  امید عسکری . محمد عطوفی . مریم علیزاده . کاظم عینعلی . نفیسه فاطری . فاطیما فراهانی . سودابه فرخنده . مهرنوش فطرت . راضیه  فلاحی .  نگار فیروزی . محمد کریمی . حسین کریمی . لیلی کریمی . علی اصغر کوزه گر . مرجان کیانی .  رضا لطیفی . مینا محترمی . محمد محقق منتظری . مهرآفرین محمد بیگی . سهراب مدنی . حسنی مرتضوی . سارا معماری . آتنا معینی . سبا مقصودی . سعید موسوی . محمد میرمحمد حسینی . مهران میری . بهنوش ناصر پور . حسین نام آور . آمنه نوری . ستایش نیک بختیان . الناز وزیری . فائزه یادگاری . محمد صادق یزدانی . تینا یونس تبار .

* سپس نوشت * امین تارخ و استاد عباس جوانمرد و پیش از ان هدایت هاشمی  و حسن معجونی و ..از این کار دیدن کردند .

لینک ---<< با حمید پورآذری به مناسبت دایره گچی - روزنامه ی شرق >>

- دایره گچی در فرهنگسرای بهمن نقد میشود . (لینک )

- محو شدن مادر در روابط مدرن ( رضا آشفته )--->>> (لینک خبر )

-  ضمنا دایره گچی دو اجرایی شد .


 
comment نظرات ()
 
 
دایره گچی قفقازی
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٢:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٢۱
 

 

این داستان واقعی است

شاید توی تصور شما نگنجه .عب نداره خب ، توی تصور منم نمیگنجه .این که توی این دوره زمونه ، که وقت طلاست و قیمت طلام که خب بالاست ، یه عده ای طلاهاشون رو میان میریزن کف زمین سوله ، سوله ای که آدرسش فرهنگسرای بهمنه . شوخی نمیکنم . میتونید برید ببینید . سوله ، جاییه که یه صد نفری ، فارغ از نام آوری ، با چنگ و دندون ، با اره و تیشه ، درل و دلر ، با جوش کاری و ... زمین و زمان  رو به هم میدوزن تا نمایشی بدن درخور نام و نام آوری . شوخی نمیکنم . میشه رفت و دید .  برای نمایش دایره گچی قفقازی ، فقط کافی نبود تا دستی به سر و گوش سوله کشید . باید سوله رو ویرون کرد و دوباره ساخت ، باید با سرما و سوزی که از در و دیوارش میوزه سوخت و ساخت . توی سوله یه صد نفری ، فارغ از همهمه ی شهرت و سود و نام آوری ، فقط با عشق ، هر روز ساعت ها ، سگ لرزه زنون ، کنار هم دایره گچی قفقازی رو میکشن و پاک میکنن . جیک نمیزنن از نبود بخاری و غبار عایق و سیمان کف زمینش . . .  توی تمرین های دایره ی گچی قفقازی که باید بهش کلی بنازی ، یه عده ای شب میمونن ، کف زمین رو میکنن و دوباره میکوبونن و سفتش میکنن . .(این یه عده همون بازیگرهان ها )  .  یه استاد دارن به اسم حمید پور آذری ، این استاد ، برای رسم این دایره ، باید  شعاع صد نفر آدم رو در نظر بگیره ، دونه به دونه گوش به حرفشون بگیره ، متن برشت رو برشته کنه ، مناسب این قرن وارونه کنه ، بفرسته روی صحنه ، تماشاچی رو حیرون بکنه . این صد نفر که حلقه میزنن دور استادشون ، جارو میکشن زمین رو ، سرفه هاشون رو قورت میدن ، تی میکشن ، حصیر ها رو عایق میکنن ، موکت ها رو میتکونن ، غبار رو نابود میکنن ، فقط واسه این که تماشاچی کیف بکنه ، کیفور بشه ، دایره گچی توی ذهنش حک بشه ، مثل ( ادیپ ) که پارسال همه رو حیرون کرد ، دایره باید امسال همه رو حیرون کنه . دایره گچی قفقازی ، داستان ساده ای داره ، اما مثل این حکایت های ذن میمونه ، باید بهش اندیشید ، اندیشیدن ! داستان دایره دو تا ییه ، قاضی و قضاوته . . . توی این ورژن جدیدش که نمایش داده میشه حکایته ، حرف و حدیث توش زیاده ، طراحیش قیامته . یعنی چی ؟ الان میگم . یکی بود یکی نبود ، ده بالا ولی بود و ده پایین ولی ، این دو تا ده دعوا دارن ، مثل هر جای دیگه با هم دیگه مشکل دارن . توی این داستان جنگ میشه ، جنگ باعث خیلی قصه ها و غصه ها میشه . زن حاکم که زن سراسیمه ایه ، از سر ترس و ناچاری بعد از یه دوره ی بارداری ، بچه اش رو به دنیا میاره ، از سر ترس و بی شوهری و همهمه بچه رو یه هو جا میذاره . این بچه رو یه زن دیگه بر میداره ، بزرگش میکنه ، همه انگ ها رو تحمل میکنه ، تا این که یه روز توی همون همهمه ها و شکایت ها ی بالا ولی ها و پایین ولی ها  ، توی اون دادگاه های قفقازی ، یه زمانی این دو تا مادر به هم میرسن . . . بچه مال کدومشونه ؟ اونی که به دنیا آوردش یا اونی که بزرگش کرده ؟ زمین به کدوم مردم میرسه  برشت  میاد قصه میگه ، شعر رو توی قصه هاش میپاشونه  تا کمتر از غصه بگه ، تماشاچی رو به فکر وا میداره ، میاد یه فاصله ای میذاره . . . توی دایره ی گچی سوله هم همه ی اینا هست منتهاش ، دایره توی چهاربخش ، تعریف میشه ، قسمت دعوا داره اما اگه بدونی چقدره خنده داره ! داستان رو نشمینه نوروزی و محمد زمان از سر نوشتنش ، رسول ادهمی بخش نمایشش رو به  شکل خیلی خوشگلی مسجع کرده ، پر ریتم ، با هر دیالوگ میشه  روی گیتار زد تو سر سیم . . . روایت ها متفاوته ، بخش دعوا داره ، بخش آواز ، توی آوازها ، شعرش حرف داره ، بخش فاصله گذاری داره . . . خلاصه باید دید . . .همه میان  محصول این تمرین ها رو توی 70 دقیقه یا شاید 90 دقیقه میبینن اما نمیدونن که یه عده واسه بسته شدن این دایره ، با عشق و جون ، کار کردن ، جنگیدن که شما یا تماشاچی ها کیفور شن . . . شب توی سوله خوابیدن ، با سوز و سرما ش و گرد و غبارش ساختن ، زمین رو تراشیدن و توش سیم کاشتن . شاید این داستان رو باور نکنین ... اما بچه ها با هم دیگه زندگی کردن ، نه مثل هر کار دیگه ، توی تئاتر شهر و ایرانشهر ، استرلیزه و هموژنیزه نع ! آخه این دایره  حامی نداره ، پشتش دستی ، کمکی ، اسپانسر و غیره  نداره . توی این دست تنهایی ، یه صد نفر دایره ساختن که مثل سیرک ، زندگی توی اونه ، به قول هدایت سیرک عین دایره است و دایره عین زندگی ، بچه های دایره الان کجان ؟ خوابیدن ؟ توی سوله ان ؟ غذا خوردن ؟ سیم کشی کردن ؟ زمین رو کندن که حفره هاشو پر بکنن ، کاشی هارو سیمان زدن ؟ نمیدونم . اما یه چیز رو میدونم . . . من که این جا ، توی این جزیره ، تاریخ نمایش رو به دوره ی پیش از شکار روباه و بعد از شکار روباه تقسیم کردم ، حالا تاریخ نمایش رو توی این زمینه ی کار که کارگاهیه و متن هر روز عوض میشه بازم تاریخ نمایش کارگاهی رو به دونیم تقسیم میکنم ؟  اینا ها  ( . )

با تشکر ازسروش میلانی زاده برای پوستر کار که ایناهاش . آ .

ساعت ۶:٣٠ فرهنگسرای بهمن - سوله .

جهت رزرو بلیط با شماره   ٠٩١٢٧٩٣۴٧٨٣تماس بگیرید .


 
comment نظرات ()
 
 
تمرینات شاق دایره ی گچی قفقازی در فرهنگسرایی به نام (بهمن ) . . .
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٩
 

 

دستت رو بده به دستم میخوام ببرمت یه جایی ، پاشو شال و کلاه کن که هوا هم سرده ، سوزشم گدا کشه ، بدو که خود دیدنی هاس ، این جایی که میخوام نشونت بدم رو میشناسی ، خیلی معروفه ، آخه میدونی چرا ، یه زمانی کله ی گاو و گوسفند توش میبریدن، اسمش کشتارگاه بود و حالا شده فرهنگسرا ، حالا که میگم منظورم مال ایام ماضیه (!) ، زمونی که بی نوایان بهروز غریب پور اون جا اجرا شد رو دارم میگم . بعضیا انقدر خوشحالن ،انقدر افتخار میکنن که بابا ما اومدیم این کشتارگاه رو برداشتیم فرهنگسرای بهمن  درست کردیم ، توش سالن سینما داره ، سالن نمایش، سالن کنفرانس داره ، سونا ، استخر جکوزی خلاصه هنر نزد ایرانیان است و بس . . . آره جونم راستم هست ها . . . ظاهرا همه ی این ها اون جا احداث شده اما بذار من واست یه چیزایی نشون بدم که عمرا دیده باشی یا شنیده باشی و باور کرده باشی . بشنو از من و باور کن . آخه میدونی چیه ؟  ما هنوز یاد نگرفتیم که با این (اسم ) ها  بازی بازی نکنیم . (این منظورم کلمه هایی از قبیل فرهنگسرا ، آموزشگاه هنر و ...)میایم مثلا میگیم این جا فرهنگ+ سرا ست . حالا اگر بریم توی لغت نامه و کتاب های جامعه شناسی بگردیم که فرهنگ چیه که فرهنگ سرا کجا باشه... ظاهرا باید جای مقدسی باشه . اما من بهت بذار بگم که توی این فرهنگسرای بهمن یه اتفاق های عجیب و باور نکردنیی هم میفته که مرغ پخته اگه بشنفه روی برنج خنده اش میگیره . . . والا به خدا . خوب گوش کن چی میگم ، شال گردنت رو هم خوب ببیند ها . . . آخه سرده . . . ببین اول میخوام یه چیزی بگم . . . خدایی توی این جزیره ما اومدیم( صد بار) گفتیم که چقدر از وضع تئاتر خاکمون ناراحتیم ، که به تئاتری ها نمیرسند ، استاد کرم رضایی اون جوری مرد ، استاد فلان  یه جور دیگه ، برای نابود کردن تئاتر از هر کاری استفاده میکنن . . . نگفتم . .. ها ؟ نگفتم ؟ ای تف به صورتت صد بار گفتم که هنر نزد ایرانیان نیست به خدا ، ما ها ادعا داریم . . . مثلا اگر این همه هنر داشتیم و فرهنگ ،چرا وضع کمال و ادب و جامعه اینه خب ؟ خود تئاترمون هم توش مسمومه . . . چند بار کار دیدیم که خوب بود و از پولی که توی حلق گیشه ریختیم ناراحت نبودیم ؟ هان ؟ همه اومدیم زر زدیم و گلایه کردیم، نکردیم ؟ همینه دیگه . . . حالا توی این وضع اسفناک نبود فرهنگ ، نبود هنر ، مشکلات ممیزی ، مجوز برای فیلمنامه های حسابی ، مشکلات کتاب که همه میدونیم ، توی این وضع ....خب....یه عده پاشدن پارسال یه  مدت طولانی کار کردن ، محصول کارشون شد (ادیپ) که بنده اومدم این جا این همه سوز و بریزش رو کردم و شما هم رفتید دیدید . . . حالا خود شما نبودید که میگفتید اوووووووووووووووووووووووووه یعنی پاشیم بریم فرهنگسرای بهمن ؟

اووووووووووووووووووووووووووووووووووووه . . . . این همه راه . . . ؟ نگفتید ؟ حالا بیاید تصور کنید همون گروه به علاوه ی یه عده ی بیشمار دیگه ، یک ساله که دارن میرن توی همون فرهنگسرای بهمن که واسه شما یه کار عجیب غریب دیگه به نمایش بذارن . واسه شما میخوان سورپرایز داشته باشن و شما و خودشون رو و تئاتر رو دوست دارن . . . یک ساله ، همون مسیری که همه میگفتن (اوووووووووووه) رو میرن و میان تا به شما (دایره ی گچی قفقازی) رو نشون  بدن . واسه این رفتن و اومدن هاشون سر از پا نمیشناسن ، با کله میرن توی دل کار ، حالا که دارم میگم این گروه دارن تمرین میکنن فکر نکنی توی پلاتوی مخصوص و سالن اجرا و امکانات دارن تمرین میکنن ها نع جونم . . . گوشت رو بیار این جا تا درگوشت بگم .

بیا تا در گوشت بگم توی فرهنگسرای بهمن ، یه جایی هست به اسم ، سوله ، قبلا توش قارچ پرورش میدادن ، حالا توش دارن هنر پرورش میدن، اون موقع که قارچ پرورش میدادن باز یه بهایی به قارچ میدادن اما الان یه پاپاسی واسه این عده که هفتاد هشتاد نفری هستن ارزش قائل نیستن . . . بگو چرا تا بگم ؟ میگم برات . . . .در گوشت رو بیار تا بهت بگم توی همین فرهنگسرای بهمن ، که اسم بزرگ و گنده تر از دهنشو – مثل خیلی جاهای دیگه – داره یدک میکشه ، داره چه ظلمی میشه . . . نه نه . . .ظلم نه . . . . بذار بگم داره چه  توهینی میشه . توهین میگم  توهین میشنوی ها  . . . . میدونی چرا ؟ درگوشت رو بیار تا بهت بگم . ببین اون جا ها . . . یه عده ای که شکل آدم هستن – دماغ و دهن دارن و اینا ،میخورن و میخوابن و اجابت مزاج میکنن – اون آدم ها اوصلا اصلا نمیدونن تئاتر چی هست . بنده خدا ها . . . خدا ان شاالله که از سر تقصیراتشون بگذره . . . اون ها میان چوب لای چرخ این دایره میذارن . . . مثلا توی همین هوای گدا کش ، چون اوصلا با تئاتر و تئاتری جماعت فقط (لج ) هستن میان از محل تمرین به اون بزرگی یه بخاری به چه گندگی رو برمیدارن تا بچه هایی که دارن کار میکنن سرما بخورن . بمیرن ...اما کار اجرا نکنن . میدونی چرا ؟ آخه خنده گناه . . . مثلا ها . . . تو یه کم . . . همچین یه نمه بخندی که صدات معلوم شه گناه کردی . . . واسه همین تئاتر هم جزو گناهان کبیره است . چه معنی داره کاری انجام بشه که اسمش تئاتر باشه ؟ هی هر روز یه عده دختر و پسر بیان یه تمرین های عجیب غریب کنن ، بالا برن ، پایین بیان ، ماسک بزنن به صورتشون ، ریتم کار کنن ، یه کارایی کنن که اسمش نمایشه ، چرا ؟ چرا این کار که گناهه باید وجود داشته باشه ؟ تئاتر جرمه . . . لباس تمرین چه معنی داره ؟ - من نمیدونم آیا همین گیر و گرفتاری ها رو هم ورزشکارها ، کشتی گیرها ، فوتبالیست ها ، سینمایی ها هم دارن یا نه ؟ - کلا ها . . . اون آدم ها هی میان میگن چی کار کنیم چی کار نکینم نذاریم این تئاتر دایره ی گچی قفقازی اجرا بره . . . بیایم از رشته ی – گیر دادن – استفاده کنیم یه انگی ، برچسبی ، چیزی روی این بر و برچه ها که خب لابد همشون جاهل  و فاسد و بی پدر مادرن بزنیم برن گم شن که یه وقت توی این فرهنگسرا کار غیر فرهنگی چی چی ؟ انجااااام نشه ؟ بعد این آقایون محترم که همه میدونیم چه شکل و شمایلی دارن . . . دندون هاشون رو تیز میکنن واسه  انگولک کردن این جماعت تئاتری . . . میان چی کار میکنن !؟ هان . . میان مثلا رختکن آقایون رو میبندن . یکی رفته بود پرسیده بود :" آخه چرا ؟ "  جواب داده بودند : " آخه اون پشت اتفاقات خطرناکی میفته . " اون یکی گفته بود : " منظورتون حریق و آتش سوزیه . "آقاهه گفته بوده : " نه منظورم اتفاقات ناجوره . "

عصبانیشیطانقهرشیطانبازندهاوهعصبانیعصبانیمتفکرعصبانی

بزنم توی صورتش ، مرتیکه دوزاری، از پشت کوه اومده ، بی سواد ، عقده ای ، نفهم میخوای انتقام نداشته هات رو از کی و چی بگیری ، این حرف تو جواب داره ها . . . جوابشم اینه که برو گورتو گم کن ، تو در رخت کن رو که سهله ،در خود فرهنگسراتم ببندی تئاتر رو که نمیتونی از تاریخ و قلب و کتاب ها حذف کنی . تو کی هستی بنده ی خدا که به خودت اجازه میدی افترا ببندی ، تهمت بزنی ، شک کنی ؟تو یه آدمی مثل من و اون یکی و اون یکی فرقت اینه که نفهم تری . . . بی شعوری . میای صاف توی چشمای اون آدمی که واسه تو ، واسه مادر تو ، واسه بچه ی تو ، داره  هر روز میره و میاد ،نگاه میکنی و بهتون میزنی ، پاشید کاسه کوزتون رو جمع کنید کم تهمت بزنید . این دوستان ما ، این آقایون که خیلی مواظب و محافظ تئاتری ها هستند کلا حراست میکنند و حفاظت اصولا هی نگاه نگاه میکنند ببینند کلا این که میبینند یعنی چی ؟ نمیفهمند ، عشق رو نمیشناسند ، گیری پیدا نمیکنند اما از سر لج میان و از عمد تاتمی ها،تشک و وسیله ها ی کار  رو بر میدارند ، بازیگرها مجبور میشن روی زمین لخت ، روی کاشی تمرین کنند ، میان لامپ ها رو میکنن ، بچه ها توی تاریکی کار کنند ، میان آزمون های قلمچی رو توی همون سالن برگزار میکنن و صندلی ها رو توی اون سالنی میذارن که باید توش دوید ، پرید ، چرخید ، کار کرد ، (هر دفعه همه مجبورن صندلی ها رو جمع و جور کنن )به هیچ صراطی هم مستقیم نیستند چون اصولا نمیفهمند تئاتر یعنی چی ، کسی هم نیست بیاد گوش این باباها رو بگیره دو کلمه یادشون بده تا بفهمن ، گیر ندن ، لااقل از اسم فرهنگسرا سواستفاده نکنن . این بچه های طفلکی نمایش ،تابستون رو با یک دستگاه کولری که صرفا باد میداد و نه سرما ، سرما خورده نخورده ، توی اوج گرما ، شرشر عرق ریزون کار میکردن ، اتود میزدن ، دور استادشون چرخ میزدن ، فقط واسه اینکه یه روزی توی وسط زمستون دایره گچی قفقازی رو نشون بدن به شماها . . . خودتون بودید راضی بودید این همه مشقت بکشید ؟ برید و بیاید ازتون حمایت نشه ، بهتون بهتون زده بشه ، دائم برای اجرا نشدن دست و دلتون به لرزیدن بیفته ، به جای استخر و سفر و تفریح برید توی سوله ی پرورش قارچ واسه کار تئاتر ، شما بودید میرفتید ؟ یا توی این هوای آلوده .و . .کثیف . . . این همه راه رو خرج میکرید هر هفته برید و بیاید؟ تماشاچی یک روز میاد کاری رو میبینه و میره و نمیدونه پشت کار ، اون ور قضیه یه عده ای حق مسلم فرهنگیشون که از یارانه شون هم واجب تره داده که نمیشه چی با سیلی توی گوششون زده هم  میشه . ماشالا زیر سایه ی فرهنگسرا ، نه تنها حمایتی از این عده نشد بلکه هر روز تهدید و افترا هم زده شد . . . من برای این ویرانه که توی فرهنگسراش برای تعارف کردن یک پفک به یه همکار حکم جرم سنگین ولاغیر میتراشند متاسفم.بگو چرا ؟ چون یک عدد دختر به یک عدد پسر همکار پفک تعارف میکنه . مجرم جرمش اینه که با شلوار گرمکنی که توی پارک باید باهاش بدوی میای میری چایی میخری . . . پسرا رو میگم ها و گرنه دخترهاغلط کنن اصلا (باشن) !  کلا متاسفم که مشقت کشیدن برای کار کردن توی این خاک شده جزو واجبات . . . کی گفته این گفته درسته که رنج باید کشید واسه هنرمند شدن . نه اصلا هم این طور نیست . آدمه وای میسته اون جا . . . شیکمش گوشت نو بالا آورده ، نگاه نمیکنه که یه عده ای دارن با چه صبر و حوصله ای – کار- میکنن . . .وای میسته ، گیر میده . شغلش اینه که در و تخته ببنده . . . حرف که میزنن لاف آدم حسابی بودن میزنن . . . که توی فرهنگسرای بهمن . . .ای داد بی داد . . . توی فرهنگسرای بهمن برای یه دایره باید صد جور چونه زد . . . ای فرهنگسرای بهمن ، تو یه روز میری افتخار میکنی که نمایش ادیپ حمید پورآذری( کلیک کن روش) پای اساتید این خاک رو به مرز فرهنگسرای بهمن  تو باز کرد . . . یه روز میری کلاهتو میندازی بالا که دایره گچی قفقازی توی فرهنگسرای تو اجرا شد . . . اما اون یه روز یادت بیار که فقط اکسیژن رو از بچه ها دریغ نکردی . . . تو به جای این که دستت رو زیر بال  و پر بچه ها بگیری  ، خودت دستی بیای تازه یه کمکی بکنی امکانات فراهم کنی ، دستی دستی چاه و چاله میکنی ؟ آره ؟ نمیبینی این بچه ها با شال گردن و کلاه  چهار پنج ساعت میدوند . . . سردشون میشه . . . گرمشون میشه . . .سرفه میکنن . . . نمیبینی . . . میبینی میدونی چرا ؟ چون خنده هاشون رو میبینی و نمیتونی ببینی که خنده یعنی رمز زندگی ، تو به جای حمایتت از تئاتر میای بخاری رو از سوله بر میداری  که هفتاد نفر بمیرن از سرما ؟مگه با مجرم ها طرفی ؟این رو بدون تو و بزرگتر از تو هم بیان و برن یه ضربدرم بزنن روی تئاتر ، خود تئاتر ، اس و قسش اون قدر درست و با قدمت هست که یه تاریخ بهتون بخنده . پش خودت رو ضایع نکن . این روزها که همه دارن با ماسک راه میرن و تابستون ها تفریحن ، زمستون ها اسکی ،هفتاد هشتاد نفر برای اجرای دایره ی گچی قفقازی، یخ میزنن ، تا شما رو توی بهمن ببینن . . . در گوشت رو بیار . . . تازه توی فرهنگسرای بهمن اگر بری بیسکوئیت بگیری ، مثل توی فرودگاه صد تومن هم میاد روش ! . . . من نمیدونم خداوند چه طوری حمید پورآذری رو خلق کرده که از جا در نمیره ، خم به ابرو نمیاره ،واقعا نمیدونم!!!! اما من میس شانزه لیزه از اون جا که عشقم میکشه دوست داشتم بیام این جا بگم فرهنگسرای بهمن برای اجرای دایره ی گچی قفقازی به کارگردنی حمید پورآذری که یه ساله داره تمرین میشه فقط اکسیژن رو ازشون مضایقه نکرده . من میام میگم . . . دوست دارم . دوست داشتن گناهه؟هی . . اوهوی... فرهنگسرای بهمن نمیتونی کسی رو از پا در بیاری . . . نمیتونی چشم و چال اشتیاق رو کور کنی . . . نه تو ، نه گنده تر از تو، نه تئاتر شهرش، نه اون ایرانشهرش ، نه اون یکی های دیگه . . . هی شماها که همه چی دست شماست برای بررسی . . . شماها که برای چاپ کتاب مجوز صادر میکنید . واسه فیلم ها پروانه ، شما نمیتونید کسی رو از اندیشیدن باز دارید . هر چقدر دلتون میخواد چوب لای چرخ همه بذارید . بیا تازه در گوشت بگم . . .

 


 
comment نظرات ()