جزیره در کهکشان

 
سرمای آتش
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۳/٢٦
 

دستم را بالا آوردم ، بالا آوردَمش و پیش ِ رویم بگرفتم ، پیش ِ رویم بگرفتم و تپش هایش را بشمردم . تپش هایش را که کف ِ دستم بدیدم ، غلطیدنش را خندیدم ، این خنده نه از ِ سر ِ شوق بود که از سرِ باختن بود . بود ، همیشه در گذشته جا مانده بود و من در اینک ، بی قرارَش بودم . من در هر اینَک سودا پیچ ِ غیبت ها بودم . پیچ ، مثل جاده ای ناتمام . پیچ مثلِ اضطراب ِ یک تصمیم یا تصمیم ِ یک اضطراب ، پیچ مثل پهلوی کوه ، گوشه ای تنها ، گره ای قفلش کور . کور ، مثل ِ چشم ِ عاشق یا نگاهی کم عمق . من دستم را بالا آوردمش و قلبم را درآن مشت ، بفشردم ، با این آزار من سودائی دیرینه داشتم . خود ، قلبم را در دستم بفشردم چونان ِ پارچه ای چرک که آبش را . آب ِ متعفنش ، از لا به لای انگشتانم بیرون بریخت قطره قطره ، که خون بود در واقع ، جوهر ِ جان . جوهر ِ محسنات ِ نا به کار ، مراعات ِ روح و روان ِ یار . یارای ایستادن ؟ دیگر خیر .  قلب را چلاندم و قطره هایش را روی آتش بریختم . من ایستاده ام . من چون سَرو . من ایستاده ام بالا سرِ آتشی ، میسوزد دَرش هیزم . آتشی بخت برگشته که سردش است از سوختن مکرر . سرمای آتش ، با خون ِ قلبم زبانه گشید و تا گیسوانم بالا بیامد . بالا ، تا نگاهم . صورتم را روشن کرد زبانه ی نااهل . روشنی خاموش ِ مجبور . روشنی پیش رویم ، همه سایه هایی بود رقصان از فرصت های نقصان . شاخه های حمایت را شکسته بودند به اجبار یا اختیار نمیدانم ، این شاخه ها در آتش میسوختند و درد میکشیدند و پوست می انداختند . آتش با خون ِ قلبم جان گرفت به هر حال . به هر تقدیر . . . این آتش ِ ناپایدار ، روشنی بخش ِ وهم . خون ِ قلبم ، نفتی بود برای آتش . . . اینک جسم ِ مچاله ی بی جان و روح در کف دستم ، چون گوشتِ بی تاریخ مصرف ، لَه شده بود . مثل کفشی کهنه ، چون جگری فاسد . همان را در دهان گذاشته و جویدم . همه ی خود را ، چون بازیافتی از زباله و جویدم و جویدم . رگ های بطن و دهلیزش میان دندان هایم رفته بود و به جان لثه ام افتاده بود . باز شبگون من بودم . من همه ی ساعت ها در شب ، همه ی شب ها در ساعت ، پوست انداخته ام ، با رنده . با رنده آن را از گوشت جدا کرده ام ، ساده . مثل ِ خیاری که پوستش را بکندند و نمک بر زخم ِ تنش بریختند و بخوردند من نیز با تنم . پوست بکندم . پوست انداختم اینگونه با تیزی پوست کَن ، همچون جان ِ هیزم شکن ، من بر تَن ، نَم شدم ، همچون باران ، چون بهارِ ابرهایش بارانی گریسته ، من گریسته ام با هر برشی بر پا و دستم . پوست ِ من ، لکه های دستانیست روش ، انگشت های خاطره و معطر به عرق های کفایت ، کفایت برای من البت ! در شب که منم و من که زن ِ شب هستم( و در این موضوع من را تقصیر نیست که در اینک ام )، همواره بی کس و تنها ، شاید یگانه با گوشتی خام رو به روی آتشِ عنصرم ایستاده چون سرو شاهدم . باشد که رسوا شود روحم ، صدای خنده ها و ترس هایم از میان ِ شکاف ِ تکه تکه هایم در هیزم شنیده میشود . شنیدن را بنمایم به اجبار و به این کیفیت بشوم خوار که من ام . خنده ها همچون قاصدک از دل ِ آتش ، بشکفتند و بشکفتند و چون پوره های برف از آن بگریختند و در دود و هوا برفتند و به داد ِ هزار منتظران بشتافتند بلکه امید ی . . . بشارتی باشند . من در فضا تکثیر میشوم با هر سوختن ، از نو زاده میشوم در هر پوست بازی ، رنده کاری هایی شبیه منبت کاری . کاریش نمیشود کرد . بقا در حمد و ثنا بود ، تمجیدی از من در چشمان ِ دیگری ، چه باک گر نبود ، یا نباشد ، که من اینک قلب خود بدریدم و پوست بکندم و خود در آتش ب یانداختم و بسوختم به عادت . ای ماه . . . در آسمانی چون خال ، روشن ، بر من لنگری بیانداز و تن ِ بی قلبم را به اوج ببر . نردبانی . . . بالا بری . . . وسیله ای . . . که از روشنی رویست و گرمای سردت ، به زمینیان بنگرم و از سوخت و ساز و ساز و نوا و نی و نای و می و آی بگذرم و بشوم ناظر و تماشا . ریسمانی تو را باید نه ؟ صدای تو نیست . صداهایی که نیست . نیست هایی که جایشان خالی تر از هر هستی هست . همه چیز سخت وارونه است . این جا آتشی هست و پوستی و قلبی جویده شده و چشمانی خشک از تری گریه . این جا جنازه ای هست زنده . زنده به معنای اجبار ، یعنی با این همه توانش هست برای هر تکرار . این جا ایستاده است به انتظار . این هنوز ، شکل دیروز باشد و ایام ماضی میشود تکرار . نشود . خواهم که نشود .

* از نصیب نصیبی فیلمی میبینم که با بی قراری های پاراجانف موازی است و در شعر و در گونه اش در همان زمان و این زمان بی تا است . نامش چه هراسی دارد ظلمت روح . سینمایی که در سال 1350 سیال است و رها . کلاغ را میبینم و پیوند همه ی اعضای فیلم را و سرمنشا همه ی بهرام بیضایی ها را . میخوانم ، با نخ ِ بخیه و قیچی ، خود را میشکافم و زخم هایی که زده اند را میبندم و دوباره از نو پانسمان میکنم . ترمیمی چند باره . همسایه ها را تمام کرده ام . دوستش نداشتم . شبیه کورتاسار ، شبیه هیچ چیز نبود که بخواهم به آن رجوع کنم دوباره . توصیف هایش به تکرار در صفحات میشد چند باره . این چند باره که میگویم دقیق است . توصیف ها و ترکیب هایی همواره . از کودک درون تا امیلی دیکنسون تا چهار میثاق و نیمه شب در پاریس وودی آلن میشود همدم ِ دم به دمم تا به صلیب نکشم خود را یا همچون سرو نروم به آسمان . آخرین کتابم را تمام کرده ام و انگار رشته کوهی را جا به جا کرده باشم . خسته ام . بیدار میشوم . به شهر کتاب ابن سینا ، میرداماد ، شهرکتاب الف ، شهرکتاب ساعی ، شهر کتاب نیاوران زنگ میزنم و میپرسم که چه خبر از کتابم . از خیابان ِ خاطره های چرک . قهوه ام را توی فلاسک میریزم و کتاب های نخوانده را برمیدارم و پارک میروم . میزی هست و سقفی . دامن پوشیده ام و هوا از من عبور میکند . موبایلم را بی پروا روشن میکنم و روی یک نکتورن شوپن میگذارم و پارک را متوجه صدا یش میکنم . . . سیگارم را روشن میکنم و هنوز در حال گشتن هستم . همیشه خودکارم توی کیف گم شده است . اما من دوستش دارم . همان یکی را می آورم تا گم نشود . تا مجبور شوم پیدایش کنم . پیدا که شد . سیگار را خاموش میکنم . کتاب را باز میکنم . موبایل را میبندم . خودم را دست پشه های دور هم پارک و باد و برگ میسپرم و برای سوزاندن وقت سرم را می اندازم پایین و کلمه ها را دنبال میکنم . 


 
comment نظرات ()
 
 
خیابان گاندی
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱/٢٤
 

ایدون که دارم مینویسم ، همین (اینک ) را میگویم ، روی پله های سرد ِ مرکز خرید ِ گاندی با یک چمدان نشسته ام . همین حالا را میگویم که ساعت به زمان ِ تهران ، دو بامداد است ، هیچ صدایی نیست جز صدای باد و هیچ نوری نیست جز روشنی شَب . من با یک پالتوی نازک ِ مخمل ِ مشکی که کلاهش را سرم چرخانده ام نشسته ام روی پله هایی که از صبح تا شب شاهد قدم های آدم ها و بالا و پایین رفتن ِ ذهن ها با دو پای سُست است . پاهایی که مهم هستند . پاهایی که پاپوششان مشخص کننده ی هستی صاحبان ِ آنان هست . کفش هایی که به تو میگویند صاحبانشان هنرمندند ، میخواهند هنرمند باشند ؟ ثروتمندند ؟ در آرزوی مارک ها ، تقلبی اش را پوشیده اند ؟ پاشنه بلندند ؟ لنگه به لنگه اند ؟ تخت و صاف هستند ؟ کفش ها تو را میبرند و می آورند . . . روی پله ی سرد ِ سنگی پاساژ گاندی نشسته ام و به امروز فکر میکنم . به کرکره ی پاساژ گاندی که بسته شده و کسی که من را نمیبیند . به سیگاری که میان انگشتانم میلرزد نگاه میکنم که نمیگذارد درست تایپ کنم . به نور ِ لَپ تاپ توی صورت ِ سرد و مجسمه مانندم و انعکاسش به آن سوی خیابان . . . باید جهت ِ نشستن ام را عوض کنم . دو گربه به هم پریده اند و گربه ی دیگری مثل ِ دوشسی ملوس و مغرور در حال خرامان راه رفتن و طنازی است . نم ِ باران هم میبارد . . . من سردم است و از صبح به خیلی چیزها فکر کرده ام . فکر هایم من را بار دار کرد ه اند و خدا میداند که الان چند ماه هستم . باید شهامت داشته باشم و نترسم . گاهی با هیچ کلمه و واژه ای نمیتوان (شجاعت ) را در تو و در دیگری برانگیخت . . . سستی میراث ِ جهش ِ آمیزش هورمون است که ساری است . من شجاع هستم ؟ مثلا من که ایدون و این لحظه اش را در خیابان با گربه ها می لاسد خیلی شاهکار است ؟ چمدان ِ کنار ِ پایم پُر از بار و بندیل است . قصه هایم را تویش ریخته ام و به همه شان یک سنجاق زده ام . میخواهم توی چمدان پر از خون و جسد شود . میخواهم هیچ چیز از من باقی نماند . میخوام هیچ نوشته ای از من نماند تا اثری شهادت ندهد که روزی من زنده بوده ام . زندگی برای من چیست ؟ زندگی دردی است که در لثه ام ، کیست شده و با استخوان های جوان و نیمه پوسیده ام در دستان ِ دکتر ِ دندانپزشک بیرون می آید . زندگی با هر درد پر معنا تر میشود . زندگی برای من شادی هایی است که کف خیابان ، ریخته شد و رفت در چاه و بخار شد با آفتاب ِ هر صبح و تمام شد . امروز روز ِ آخری است که وقت دارم . گاهی معصومیت در تو پر میگیرد . . . این را میدانم . . . حفره های استخوان ها و پر هایم را میشناسم . . . اوج میگیرند و ایکاروس وار مرعوب ِ نور خورشید میسوزند . . . من میسوزم تا بمیرم . من میمیرم تا زندگی کنم . امروز روز آخر این آزادی بود . باید سیگار دیگری بگیرانم . هیچ کس در خیابان نیست . موتوری را میشنوم که میرود یا می آید . . . چیزی نمیبینم . . . فندکم را توی جیبم میگذارم . دود را ول میدهم روی صفحه ی لپ تاپم . . . موش میان آشغال ها دنبال آذوقه میگردد و قوطی های خالی از سیب زمینی سرخ شده و پیتزا را تکان میدهد . او سمج است . بیشتر از انسان ها . امروز آخرش است . به من میگویند به خودت ( قوت قلب ) بده . به من دروغ میگویند میخواهند ساکتم کنند . میخواهند از من موش ِ آزمایشگاهی بسازند . میخواهند من تا ابد روی این پله های سنگی سرد ِ شب بشینم و بنویسم و من را میان انگشتانم خفه کنم . من نمیترسم . ترس بهانه ی خوبی برای کار نکردن نیست . ترس بهانه نیست . . . شجاع نبودن درستش است . شما با همه ی بلاهتتان میخواهید من تست ِ زندگی بدهم ؟ میخواهید من را میان ِ آزمون و خطا معاینه کنید تا ببینید من چه کسی هستم . . . شما چه هستید ؟ مثلا همین امروز که آخرش هست و من تازه فهمیدم که زندگی چه رنگی دارد . باید اعتراف کنم . من میان این همه گیر و ویر و هیزی کرده ام و سرتا پای زندگی را وراندازش کرده ام . همین من که در راه رفتن لخ لخ میکرد و کفش که هیچ پابرهنه روی سنگفرش خیس شب و روز واویلای روزگار ِ دیوانه شده بود . . . توانست از خدا بخواهد نعشکشش را اندکی نگه دارد . اندکی . . . خدا نعشکش را نگه داشت و من پیاده شدم . زندگی بی مایه قطیر شد و مایه اش برای من ، سرمایه ی (بودن ) اَم بود اما ارزشش را داشت ؟ این نان فطیر و خمیر دستم که له و گندیده است و نخوردنی سهم ِ من از این بودن است ؟ من تلخم چون خانه ی کودکی هایم زیر ِ اقیانوس ِ اشک و گریه هایم غرق شد . حالا خدا نعشکش را نگه داشت و من پیاده شدم . 

فرصت ها مثل  ِ   باز شدن ِ پوست ِ تخم مرغ هستند . نازک و شکستنی . من جوجه ای بودم که پوسته را شکافتم و نور خورشید نوازشم کرد . تیزی اش را به سر و صورتم کشاند و خودش را و نور و عطر ِ حضورش را نشان داد و من به سال سی و سه بود که نمیدانستم خورشید نور هم دارد و نور از آفتاب است و میتابد و نور روشنی دارد و نور است که تاریکی را میسازد . حالا من ان جوان ِ روبه روی آیینه ها نیستم ، حالا انچه را میدیدم در میان ِ خشت ِ خام هم پیدا میکنم . حالا بو میکشم و میبینم زندگی را چاق کردن یعنی چه . . . من پشت ِ سر ِ او راه میروم . هم نفس و پا به پایش ، رو به رویش و سو به سوی نگاهش ، حالا من دستم را به آب میزنم و ماهی های زنده را با فلس هایشان در دست میگیرم . . . حالا از میان پوسته ام بیرون پریده ام و باد که به موهایم چشمک میزند موهایم را دست ِ هوس اش میسپارم . . . مینشینم روی دسته ی کاناپه و به صدای باد گوش میدهم و به صدای خواب و سیگارم را میکشم و میفهمم که سیگار را نمیجوم . . . سیگار را پک نمیزنم . . .ازش فیض میبرم و بعد حالم را به هم میزند . میروم که مسواک بزنم . میدانم که خودم را دوست دارم . دندان های حساسم را دوست دارم . توی آیینه نگاهشان میکنم . برایم مهم نیست که کسی من را در این وضعیت ِ مسواک زدن و شست و شو و تطهیر ببیند . . . خجالتم ذوب میشود . میخواهم به گُل های روی میز فکر کنم و به رنگ هایی که در تنم سلامتی شده . . . میخواهم به عطر گل های جان دار فکر کنم  و  آهسته به نفس های خلبانی که خوابیده است و در خواب پرواز کرده است به آسمانی پر از خاطره و گاهی از چشمم و گاهی از چشمش اشک هم می آید . خلبان خوابیده است و من که او را از نبرد ِ بخیه شفا میدهم به خودم میبالم . اینکه دستانم شفا دهنده است  . . . اینکه خلبانی که از روی خورشید پایین آمد و من را با خودش به سرزمین ِ زندگی چاق کن برد ، حقیقی است . اما حالا من روی پله های پاساژ گاندی با این لباس سیاه مثل کلاغ نشسته ام و خبری از کسی نیست . باز خواب به خواب شده ام . چپق چاق شود بهتر از زندگی است . . . قبر چاق شود ، تا درد ِ ما نترکد در تنگی آن . میخواهم به چمدان زهوار در رفته ی کنار پایم لگدی بزنم و لپ تاپم را خواموش کنم و آمپول را بزنم روی رگ اَش . . . تا هوا برود و همه ی سلول ها را خشک کند و من را به خیالی برساند که هرگز ندیدم . خدا نعشکش را بلند کرده بود . خدا خسته نبود و من را میبرد به سمتی که میخواست . فایده ای نداشت که رد ِ خون من روی زمین و زمان بماند . فایده ای نداشت که حرف و قصه ام در فیس بوک و کتاب ها بماند . . . فایده نداشت . بودن ِ من در نبودن ِ من بود و نبودن ِ من حسی بود که ایدون هم دارم با دردی از نفس کشیدن بدون ِ عشق و بدون ِ سرزندگی . . . حالا من ساکت و مطیع توی نعشکش دارم میروم . . . حالا همه ی ستاره ها و نورها و دریاها و آفتاب ها و مرخصی کوتاه ِ زندگی تمام شد و من به زندان ابدی باز گشته ام و باید دندان های مصنوعی را در دهان ِ صاحب خانه ببینم که تکان تکان میخورد و میخواهد او را خفه کند . من میترسم . از قیچی میترسم . از طنابی که بریده ام تا بپرم میترسم . من شجاعم اما ترس هم بخشی از من هست . از هستی ام ترس باقی است . ترسی که سازنده است و باعث میشود تا همین جا بنویسم . از نداشتن ِ قوم و خویش . . . ترسی نیست . به خودم میگویم . به خودم که روی سنگ سرد پاساژ گاندی نشسته ام . . . همه ی عیدانه های احمقانه . . . همه ی خویشی های ابلهانه . . . به قر و غربیله آمدن ِ آدم ها برای یک ( دوستت دارم ) ِ غایت و نه میانه . . . من هرگز طعم ِ خانواده نچشیدم . نسل من ور افتاده از دیوار ِ دیوثی و جنون ِ پیغمبریجی گری که امر به کسانم مشتبه شده بود در معصومیت و نهایت . . . که چقدر پاک اند . . . من یک لحظه از آن چُس ناله های دروغکی نیستم . من دروغ نیستم . سرتا پا شور و قلبم . . . میخواهم چمدان ِ خالی میراثم را بیاندازم توی نعشکشی که از همین جا رد میشود و عینک پدرم را همراه سبیل ِ (برای خالی نبودن عریضه اش ) را به باد بدهم . . . من اهل ِ تعارف و دروغ نیستم . اما آیا من اهلش نیستم . پس این جا روی این پله چه میکنم . باید برم زیر مهمیز ِ قانون ها و در مالش ِ . . . انها دستها بسایم بلکه دری بگشاید . . . مثلا معجزه ای شود . قفل و بند ها باز شود . . . آفتاب دوباره بر من بتابد و او که رفته است برگردد . . . میخواهم به پرنده های بندر انزلی نان و پنیر بدهم و تخم مرغ ِ هدیه را برای همیشه در آویز دور گردنم داشته باشم . . . تخم مرغی که پوسته اش خیلی نازک است . قدر داشتن و نداشتن ِ زندگی . . . ای تو زرنگ ! سرنیزه ی حواله ات به من ، من را تا مرزهای سرزمین ، تا خود خون و مین برد و آورد . امروز میخواهم عکس های نداشته از زندگی ام را و آغوش ها و ثروت نداشته ام را و ساز ِ گروگان گرفته ام را توی نعشکش خدا بی اندازم تا با خودش ببرد جهنم . به همراه ِ سبیل ِ پدرم و پستان های مادرم که شیری در ان نمیجوشد ، به همراه ِ اسکلت ِ دراز خواهر و ریش ِ بزی برادرم ، همه را یک جا بدهم شهرداری بدهد دست نعشکش ِ خدا تا ببرد تا خود همان جهنمی که ترسیمش کردند . 

من مدرسه ی رازی میرفتم . مدرسه ای که پیش تر ، زبان فرانسه هم در آن درس میدادند و شرحه شرحه نشده بود و رو به رویش پیتزا فروشی غوغا میکرد و پلیس های خوشگل خانم مراقب بچه ها بودند . مدرسه ی محمد ابن زکریای رازی . . .در این مدرسه تا پنجم ابتدایی درس خواندم . بهتر است برای مردن حیاط همان مدرسه را انتخاب کنم و آمپول را آنجا بزنم . همه ی خاطره های کودیکی ام همان جا بود . کاپشنی که جا ماندنش ترسی ابدی را در تنم ریشه انداخت . مثل ریشه سیزده به در که به در نشد . . . شاید هم بروم سراغ ِ عشق اول زندگی و بخواهم من را در سرآغاز ِ همه ی سرنگ هایی که به رگش زده بچپاند و من را توی رگ های قوی و محکمش فرو برد و من در کرختی و نشگی در مکثی ابدی بمانم . در سلولی که میمیرد با خاطره ی یک آدم زنده . نطقم گل نکرده . دلم برای همه ی نداشته هایم تنگ است و این مایه ی سرافکندگی نیست که بگویم من حق ِ داشتن ِ خیلی زندگی ها را داشته ام که دستم هم بهش نرسیده . 

حالا ساعت نزدیک سه نیمه شب است و من دارم با قرص هایی که خورده ام به رق در می آیم . پاهایم قرار است بلند شوند و برقصند . توی گوشم کریس رءا  دارد غوغا میکند و من دلم میخواهد همه جا داد بزنم که سی و سه . . .این دو سه کنار هم ، طول زندگی من و عرض اش عدد دیگری است . از قاعده ی اعتدال که خارج شوم ، هیچ کسی جلودارم نیست . این مثل ِ همه نبودن مایه ی عذابم نیست . اما از قاعده نمیشود همیشه پیروی کرد من همین تنهایی و روی سنگ نشستن را میخواهم . مثل روزهایی که خون لیتر لیتر از تنم بیرون میرفت و من قصه ی ( تقصیر) را مینوشتم . قصه ای که از انگشت ِ اشاره ی دایی ام شروع شد . از همه ی توهین هایی که شنیدم . . . باورم ندارند . میخواهم از همه چیز فیلم بگیرم و فیلم و صداهایی که گرفته ام را در جهان مجازی جاری کنم . من از خواص هستم . 

صدای دکتر توی گوشم هست . . . همین که روی زانوهایت نشکسته ای یعنی تو بی نظیری . تو لوکوموتیوی ! 

حالا من را برگردانده اند توی پوسته ی تخم مرغ و من زندانی ابدی هستم با وعده های سر خرمن و در باغ سبز . . . نبودن ِ من آسان است . . . من پشت ِ کَپر های لب شط منتظر مردی بودم با قامتی بلند و بالا که از ابر برایم میگفت و همه ی حس هایم را در علفش قورت داد و من را تمام کرد . لب شط برای من جای قامت بلند او بود و صدای بانمکش . . . حالا او در اسارت است . حالا همه در جایی قرار داریم که نمیخواهیم . هر چه میخواهیم دست ِ دیگری است . یکی قرار دارد از این بی هودگی یکی نه . من نه .  من قند شکن را بر میدارم و میزنم توی سر داستان شکر دارم و از نو میسازمش . حالا باید از یک بلندی بپرم پایین و خودم را برای صبح برسانم روی پُل عابری که در خیابان ِ گاندی خاطره هایم نیست . قصه اش را نوشته ام . دختری که خودش را می اندازد روی زمین . 

حالا من توی پوست ِ تخم مرغم و زندگی با من هم طیف نیست . حالا من مرده ام . 

 


 
comment نظرات ()