جزیره در کهکشان

 
یادداشتی برای (هارتلی ها ) اثر جان چیور
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٢:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱٢/٢٤
 

یادداشتی بر داستان ِ ( هارتلی ها ) اثر جان چیور

داستان هارتلی ها به ظاهر ، مضمونی ساده دارد بدین صورت که خانم و آقای هارتلی همراه دختر هفت ساله شان به مهمانخانه ای در کوهستان میروند تا اسکی کنند و قصدشان هم این است که چند شب در آنجا بمانند . در این بین اتفاقات ساده ای به ما اطلاعات مختصری از شخصیت های داستانی میدهد ، بعد از گذشت چند روز با فاجعه ی غم انگیز مرگ دختر داستان تمام می شود . این تم اصلی داستان است . با این وجود نمیتوان به راحتی از این قصه گذشت . شروع داستان ، بدین صورت است که  " یک عصر زمستانی ، وقتی که بساط بازی های کارتی شبانه راه افتاده بود ، آقا و خانم هارتلی همراه دخترشان ، آن ، به مهمانخانه ی پماکودی رسیدند . " . توصیف موقیعیت ِ مهمانخانه ، بازی ، تفریح و فضای سرد کوهستان . به قول جان چیور در مصاحبه اش با آنت گرانت :" ... اگر بخواهید داستان نویسی باشید که رابطه ای دوستانه با خوانندگان برقرار کنید ، داستانتان را این طور شروع نمیکنید که سردرد و سو هاضمه دارید ، بلکه به آرامی از سواحل جونز داستان را شروع میکنید . یکی از دلایل این است که امروزه تبلیغات در مجله ها  بسیار شایع تر از بیست ، سی سال پیش است . برای انتشار مجله باید برای قالب کیک ، مسافرت ، تصاویر جذاب و ... حتی شعر تبلیغ کنید . " * و دقیقا همین اصول و اعتقاد جان چیور در این داستان کوتاه پیداست . او چنان از مهمان خانه و صاحب آنجا صحبت میکند که گمان میکنی زمستان های دلپذیری در این محل رخ داده است و این زوج همراه دخترشان مثل همیشه آمده اند تا تفریح کنند . اما به محض اتمام این مدخل ، با این جمله که جمله ای کلیدی است رو به رو می شویم . آقای هارتلی که حدود سی و چند ساله است  به صاحب مهمانخانه میگوید :" هشت سال پیش ، ماه فوریه ، من و خانم هارتلی اومدیم اینجا . بیست و سوم اومدیم و ده روز هم موندیم . تاریخش رو دقیق یادمه چون بهمون خیلی خوش گذشت . " نمیتوان از این جمله سرسری گذشت . او همسرش را خانم هارتلی خطاب میکند و مشخص می شود که مردی است که جزئیات را به خاطر دارد و احتمالا ده روز شگفت انگیز را در این مکان تجربه کرده است . همین جا مکث میکنم . از خودم سئوال میکنم چرا این زوج بعد از هشت سال ، به این مهمانخانه آمده اند ؟ آیا این بازگشت معنی خاصی دارد ؟ شاید سالگرد ازدواجشان است . نمیدانم . پس داستان را ادامه میدهم . میتوان در همین مدخل و شروع با یک – کاشت – مینیاتوری مواجه شد .نویسنده در توصیف شخصیت زن داستان – خانم هارتلی – این طور می گوید "  خانم هارتلی زنی حواس پرت بود .- متوجه می شویم که  خانم هارتلی پیر تر از سنش به نظر میرسد و حواسش خیلی جمع نیست ، با اینکه به سر و وضع دخترش می رسد اما وسایل خودش را جا میگذارد و به خودش کمتر می رسد . او با مردم زیاد صحبت میکند و به نظر می رسد اجتماعی است . طی یک گفتگوی مختصر سر میز شام ، میز را ترک میکند و تنهایی به اتاق خودش در مهمانخانه می رود . بعدا ، در اواخر داستان متوجه صحبت های او با شوهرش می شویم که از طریق استراق سمع به مخاطب داده می شود . شاید در همین اواخر داستان قضاوتمان را عوض کنیم . برگردیم به مهمان خانه و ورود هارتلی ها . با توصیفات جان چیور از رابطه ی این سه نفر ، متوجه رابطه ی دختر و پدر می شویم . رابطه ای که بسیار دقیق نشان میدهد دختری در سن بلوغ و در مرحله ی گذر از عقده ی الکترا است ( رفتاری است که از پنج سالگی به بعد در دختران شکل میگیرد و تمایل آنان را نسبت به پدر بیشتر میکند ، دختر ها در این سن ، با مادر همانند سازی میکنند و متوجه می شوند که به لحاظ جنسیت با مردها متفاوتند و بحران بلوغ را طی میکنند  . در این مسیرآنها بیشتر گرایششان به پدر است و به مادرشان اعتماد کمتری دارند . دوست دارند برای پدر – قهرمان زندگی شان – زن اول باشند و از مادر دوری میکنند و توجه پدر را می خواهند . ) او با پدرش شام می خورد . از اینکه پدرش با مادرش به اسکی رفته اند ناراحت می شود . به کنجی پناه می برد و گریه میکند . آزردگی دختر از کنار هم بودن ِ پدر با مادرش به وضوح در داستان شرح دده می شود بی اینکه تاکید و توصیف شدیدی در آن باشد . تنها در یک جا نویسنده قضاوت می کند و این طور میگوید :" آقای هارتلی و دخترش  به تمثال های صبر و اصرار می ماندند ...دوباره و دوباره زمین یخی را دور میزدند . انگار که آقای هارتلی در حال توضیح دادن چیزی مرموز تر از یک ورزش عادی به دخترش باشد . " در داستان با این شیفتگی دختر به پدرش که مرحله ی گذر و بلوغ است رو به رو می شویم . یکی از بخش های مبهم و شروع نقطه ی اوج در قصه . بعد از عبور از رابطه ی سرد زناشویی خانم و آقای هارتلی در اینجاست که دخترشان ، آن ، در اتاق مهمانخانه خوابیده ، خواب بدی دیده و جیغ میزند . مادرش بالا سرش می رود . دختر بچه جیغ میکشد :" بابامو میخوام " اما خانم هارتلی وقتی پایین میاید تا با مردم و شوهرش کارت بازی کنند به دروغ میگوید :" کابوس دیده بود ." این بخش از داستان میتواند شروع سیر عمودی نقطه ی اوج باشد ، هنگامی که مادر به دلیلی نامشخص ، به دخترش حسادت میکند و شاید نمیخواهد شوهرش در خلوت شبانه او را ترک کند و به سراغ بچه شان برود . کسی جز مخاطب این را نمیفهمد . هنگامی که مستخدم هتل پنهانی صدای گریه و داد و بیداد خانم هارتلی را می شنود اطلاعات بیشتری از رابطه ی آشفته ی خانواده ی هارتلی به دست می آوریم . " چرا باید برگردیم این جا ؟ چرا باید برگردیم جاهایی که فکر می کردیم توشون خوشحال بودیم ؟ چه فایده ای داره ؟. . . رفت و آمد با آدم هایی که باهاشون خوشحال بودیم ؟...چه فایده ای داره ؟ چرا هیچ وقت تموم نمیشه ؟چرا نمیتونیم دوباره جدا از هم زندگی کنیم ؟...." متلاشی شدن یک خانواده ، در بحرانی ترین شرایط به وضوح توضیح داده می شود . شاید بتوان این واکنش را بحران بزرگسالی و به پایان رسیدن جوانی نامید . واکنشی که در آن ، آشفتگی ، یاس ، رنجش موج می زند . او شبیه زنی خوشیفته است . به خصوص وقتی در مورد دخترش دروغ میگوید . او دارد تبدیل به مادرِ متزلزل می شود . در این تعریف – مادر ، بین فرزند و فرهنگ مانده است و میل به کنار گذاشتن فرزند را در ناخودآگاه خود دارد – ظاهرا این ازدواج و این بحران سنی تماس با زندگی مورد علاقه اش را از دست داده است و او خودش را و غرایزش را فراموش کرده و افسرده است . ما در داستان آقای هارتلی را نیز نسبت به خانم هارتلی خیلی گرم و عاشقانه نمیبینیم صرفا بازگشت به جایی که خاطره ی خوب داشته از نظر مرد سی و چند ساله ی داستان میتواند چسب زخمی برای این فاجعه ی خانوادگی باشد که اشتباه است و میتوان به راحتی دریافت که با مرد قدرتمندی نیز مواجه نیستیم . بعد از آشکار شدن این عقده های روان شناسی در ذهن مخاطب ، داستان با فضای سرد کوهستان و تله اسکی کوهستانی که توسط پسر مهمانخانه دار درست شده است ادامه می یابند . به نظر تله اسکی شل و ول و درست ودرمانی نیست با اینکه سالهاست کار میکند اما توصیفات نویسنده این را منعکس میکند که تله اسکی مذکور خیلی هم مطمئن نیست و شاید ما به عنوان مخاطب باید منتظر حادثه ای باشیم که در این تله اسکی رخ میدهد . داستان اینگونه پایان میاید . عده ای برای اسکی به این محیط آمده اند . طناب تله اسکی سست است . بازوی دختر به آن گیر میکند و جیغ های هولناک میکشد و نمیتواند خودش را رها کند . مردم در حال نگاه کرد ن به حادثه هستند . هیچ کسی نیست که ماشین و موتور تله اسکی را از کار بیاندازد . همه شاهد مرگ دختر بچه هستند . با اینکه داستان در حال تمام شدن است اما یک پاراگراف مهم دارد . زوج مصیبت زده پشت ماشین نعش کشی با هم همراهند . مرد به همسرش کمک میکند تا سوار ماشین بشود ، روی زانوی او پتو می اندازد . سفر طولانی شان شروع شد . " در اینجا  شاهد اولین تماس خانم و آقای هارتلی هستیم . شاید قربانی دادن و قربانی شدن همیشه یک حس همدردی ، شراکت در دردی مشترک موجب ترمیم شود . حتی اگر این قربانی از خون و خویش باشد . ما انسان ها در ناخوداگاه خود علاقه به دیدن ویرانی ها و انهدام داریم . میتوانیم کنار هم در یک وحدت به حادثه ای مرگبار نگاه کنیم . در مراسم مرگ به یکدیگر نزدیک تریم تا در مراسم عروسی . زیرا هیچ نقابی نداریم . بی خود نمیخندیم . خود ِ حقیقی هستیم . با هم در اشک ریختن و شکوه و ناله مات و متحد هستیم . در کتاب پی نکته هایی بر جامعه شناسی خودمانی در فصل (( ما و شوق ویرانگری )) میبینیم که انسان ها گاهی به تخریب ، ویرانی ها ، بدبختی ها حس شوق دارند . این در ناخوداگاه جمعی هر جامعه ای بررسی جداگانه ای دارد . اما در این داستان انگار مادر منتظر همچین واقعه ی تلخی بود تا دوباره ، جوان شود ، بتواند مادر شود ، یک شروع مجدد و هیجان جدید را تجربه کند و حس پرستاری شوهرش را به خودش با اشتیاق بپذیرد . توجه ها را جلب کند . اما مرد داستان که پدری است که دخترش این همه او را دوست دارد با اینکه با احترام حاضر است خودش پشت ماشین نعش کش رانندگی کند ، یک پدر حیرت زده است که هنوز در رابطه ی زناشویی مشکل دارد . جملاتی در داستان وجود دارد که زندگی ابزورد و تکراری و بیهوده را نشان میدهد . تکرار جملات . مثل تکرار ساعت ها و بیهودگی گذشت زمان . این یکنواختی با قربانی شدن دختر در زندگی این زوج موقتا از بین می رود . آنها با هم به سفر دوباره ای میروند و خدا میداند بار دیگر کی به این مهمانخانه سر بزنند .

 

* مصاحبه در پاییز 1976 در پاریس ریویو چاپ شده است .

 

سانازسیداصفهانی

برای خواندن برشی از داستان میتوانید در ادامه ی مطلب آن را بخوانید و یا برای خواندن کامل داستان شماره ی 74 همشهری - داستان - را تهیه فرمایید که شدیدا توصیه می شود . 


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()
 
 
دلمه های متحیر!
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٧:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱٢/٢۳
 

  • سرهَنگ ( پ . م ) موظف به سلاخى بود ، توى دالانِ سوت و کور و نمور ، سرهنگِ ماهر در بُرشِ گوشت و پوست و عضوِ( مگو ) چنان سماجتى داشت در هئیت بشرى ، مثلِ مگسى سمج و چموش ... دستِ آلوده اش به خون و رگ و پى ِ آدمِ ها ...حال مى کرد با  شتک ِ خون ، با لخته هاى  مُرده ی بی جان و خون ، با دلمه های متحیر  ... سرهنگِ سلاخ ، استراحتش وقتى بود که روى صندلى همیشگیش ، خیس عرق ، مى نشست و به گوشتِ زنده ى پر حرارتِ توى دستش نگاه مى کرد که آن گوشت ، عضوِ(مگو ) بود به نعوظ استوار شده ... سرهنگ عقیم هر زمستان همه ى عضو هاى مگو را به بهانه ى  چیدنِ درجه و مدال توى گلدان مى کاشت . قورباغه ى بى قرارِ بهارى که فرار کرده بود  از بهار  ، تمامِ گلدان ها را لیس مى زد و عضو هاى (مگو )  ى مرتفع ، هر سال ، موجبِ ترفیع درجه ى سرهنگ مى شدند ... و مردمانى که شکنجه شدند ، امروز از این لیچ افتادگى جسمى ، به بیرون ِ زندان نرفتند ، به آفتاب رو ندادند و  تى کِش و مجیز گوى عالى جنابِ ( پ.م) شدند.
  • سانازسیداصفهانی/ تصویر: از طراحی های مهرداد ختایی

 
comment نظرات ()
 
 
درگذشتِ گذشته!
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٢:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱۱/٢٦
 

میس شانزه لیزه ، بالاخره دلش را به دریا زد و رفت که دست و رویش را با آبِ رودخانه ی معروف شهر بشورد . همه ی ما از یک چیزهای بی خودی ، بی جهت می ترسیم و می لرزیم . میس شانزه لیزه هم این طور بود . او سالها از نزدیک شدن به رودخانه هراس داشت . شاید چون یک بار در بچگی توی رودخانه ی خروشان ِ شهر غرق شده بود . . . از آن زمان به بعد دیگر حتی نزدیکِ رودخانه  هم نشده بود . سالها بود که قایق های شناورِ روی دریاچه را از دور میدید . . . وقتی که مثل زورقی ، سبک و آرام روی رودخانه ، تکان تکان میخوردند و شناور بودند و  بادبانهایشان میانِ پرندگان مهاجر به اهتزاز در می آمد ، همیشه با حسرت و ترس به این فکر میکرد که کاش توی یکی از این قایق ها بود ، کاش کسی لنگر را می انداخت پایین ، بادبان ها را می کشید بالا و او را در غروبی آتشین میبوسید . مثلا یک صیاد یا یک تاجرونیزی ! اما همه ی این ها رویایی بیش نبود . او فکر میکرد درست در هنگام بوسه ، با صیاد ی که تنش بوی ماهی و کوسه میداد ، درست در عمیق ترین جای رودخانه غرق میشد . . . و صیاد  خودش را به اسبی که دم اسکله بسته بود میرساند و می تاخت و می رفت و میس شانزه لیزه را در حالی که توی آب دست و پا میزد تنها میگذاشت و میس شانزه لیزه با موهای قرمزش و لباسِ نازکش طعمه ی گرسنه ترین ماهی روخانه می شد . اما آن روز فرق داشت . میس شانزه لیزه دلش را به دریا زد و برای شستن دست و رویش نزدیک رودخانه رفت  . . رودخانه نمی غرید و نمیخروشید و نمیجوشید ، آرام و ساکت بود و انعکاس ابرها را می شد درش دید . میس ، از ته دل می خواست با ترسش رو به رو شود و برای همیشه این خیالات را به دست فراموشی بسپرد . لبخندی زد و به رودخانه اعتماد کرد . آهسته دستانش را نزدیک آب برد . سر انگشتانش را به آب زد . از خنکی و خیسی آب، دستش مور مور شد . چشم هایش را بست و  دستانش را توی رودخانه کرد . آب زلال از میان شیارهای انگشتانش عبور میکرد . حسِ این تماس او را لبریز از شادی و شعف کرد . چشمانش را گشود . اما چیزی که دید باورکردنی نبود . تمام رودخانه از سر انگشتان میس شانزه لیزه داشت خونین میشد . انگار نُکِ ناخن هایش  مثل زخمی سر باز کرده باشند و تمام خون ِ بدنش را مثل لوله ای پِر و تپل ، توی آب کرده باشند . میس شانزه لیزه آمد که دستانش را از آب رودخانه بیرون بکشد که دید این مایع قرمز رنگ ، این خون مجهول، او را به سمت خود میکشد . مایعی که از جنس خون هم نبود . به رقیقی و غلظت خون هم نبود . . . لزج و سخت بود و سرخ و گرم . به انگشتانش چسبیده بود و مثل باتلاق میس را توی آب میکشید . مایع قرمز رنگ ، آبی رودخانه را پِر کرد و دستهای میس شانزه لیزه را ول نمیکرد . مثل آدامس حجیمی که نمیتوانی از شرش خلاص شوی وقتی که به جایی بچسبد ! موهای قرمز میس توی باد تکان میخورد . هوا سرد شد و خورشید خیلی زودتر از موعد غروب کرد . هیچ کسی توی قایق های روی رودخانه نبود . هیچ کسی زیر پل ِ رودخانه نخوابیده بود . توی خیابان اصلی شهر هیچ  تنابنده ای راه نمیرفت . خبری از کالسکه و صدای زنگوله نبود . میس شانزه لیزه فریاد زد :" یه نفر بیاد این جا . . . آهای . . کمک . . . " خیس عرق شده بود . پیراهن ِ مشکی نخی اش به تنش چسبیده بود . با همه ی توان ،داشت با خون ِ مرموز کلنجار میرفت که  ناگاه رودخانه او را بلعید . مثل گیاهِ گوشت خواری که قورباغه ای  را . او کت بسته زیر آب میان کش واکش مایع لزجی که دورش میپیچید در حال چرخیدن  و خفگی بود . نمیشد نفس کشید . ریه هایش را آب و خون پر کرده بودند . توی آب دهانش را باز  کرده بود و کمک میخواست . . . دست و پا میزد . اما هرچقدر بیشتر دست و پا میزد بیش تر احساس خفگی میکرد . همین طور که دهانش باز و بسته می شد ، یک ماهی کوچک با فلس های سیاه وارد دهانش شد . میس شانزه لیزه به ناچار ماهی را قورت داد چون  خون لزج و سمج ذکر شده  ، دستانش به دستانش چسبیده بود  . ماهی رفت توی معده ی میس شانزه لیزه . حالت تهوع به او دست داد . بوی تند ماهی و حس کردن دهان ماهی  وقتی دارد سر معده اش را می مکد حالش را به هم زد . شروع کرد به بالا آوردن . بالاآورد . استفراغ کرد . یک ماهی سیاه ، با فلس های براق توی کاسه ی دستشویی بال بال میزد و جان میداد . میس ، شیر آب را باز کرد و ماهی رفت توی چاهک دستشویی . به خودش توی آیینه نگاه کرد . موهایش خیس بود و صورتش برافروخته . . . دستش را زیر شیر آب برد و صورتش را شست . از دستشویی بیرون آمد و به تخت خوابش نگاه کرد . فکر کرد دیگر نباید توی این تخت بخوابد . سقفِ اریب اتاق زیر شیروانی اش پوشیده از برف شده بود . پرده ی گیپوری پنجره ی خانه را کنار زد و به پوره های سبک برق که آرام پایین می آمدند نگاه کرد . از روی میز گرد اتاق ، سیگارش را برداشت و روشن کرد . رفت دم پنجره و دود سیگار را فرستاد توی مِه غلیظ هوا . دود ،سرخ بود و انگار هر چه از دهان میس خارج میشد بخارات ِ خون بود . باز هم پک زد و دید دود سیگارش مثل خون قرمز است و هوا را رنگی می کند . سیگار را خاموش کرد و یک سیگار دیگر برداشت . سریع روشنش کرد . اولین پکی که زد دود قرمز توی هوا به برف های سفید خورد و آن ها را ذوب کرد . میس شانزه لیزه دیگر خواب نبود . از اینکه به بیماری لاعلاجی دچار شده باشد می ترسید . فکر کرد باید با یک چیز دیگری هم این حادثه را تجربه کند . به دستشویی رفت و سعی کرد هر چه در مثانه دارد تخلیه کند . کاسه ی دستشویی پر خون شد . دیگر نمی توانست تحمل کند . شروع کرد به گریه کردن . با مشت به دیوار میکوبید . به خودش که آمد دید ، مرد ِ بی سر او را محکم بغلش کرده و میس دارد به سینه های مرد ، مشت میکوبد . مرد بی سر گفت :" این دارو رو باید بخوری ، بد خلقی نکن ! تو پنجاه درجه تب داری !" آنها توی کالسکه بودند و به سمت ِ پروفسور بالتازار میرفتند . میس از اینکه فهمید تب دارد خوشحال شد . مرد بی سر توی گوش ِ میس گفت :" هیچ وقت به گذشته نگاه نکن . . . به پشت سرت نگاه نکن . . . سنگ میشی . . . سنگ نمک . . . هیچ وقت به گذشته نگاه نکن . . . " میس شانزه لیزه توی بغل مرد بی سر ، بی هوش افتاد . خواب دید تا ابد میان کتیبه ای گِل گرفته شده .  

*تصویر، کلاز سانازسیداصفهانی است . *


 
comment نظرات ()
 
 
میس شانزه لیزه و گدا
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٩:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱۱/٢۳
 

میس شانزه لیزه ، درست ، وسط ِ نیمه شب ، جایی به صبح نرسیده و شب تمام نشده ، دوان دوان از معبد بیرون آمد و فریاد زنان کمک خواست . هیچ کسی در آن کوچه نبود . مدت ها بود همه از آن کوچه رفته بودند . از وقتی که ناقوس ِ کلیسا قندیل بست و دیگر زنگ نزد ، همه ی مردم شهر ،  آن بنای نمور و تاریک را ترک گفتند . معبدی بود پر از کلوخ های تراش خورده . کلوخ هایی به شکل موجودات مهیب و عجیب و غریب که به ضربه ی خفیفی از هم متلاشی می شدند ، یا هم  کلوخ هایی به شکل فرشته های کوچک که از بس اشک میریختند باعث شده بودند دیوار معبد نَم بردارد و سقف محدبش ترک بخورد و از شیارش اشک  بریزد، بچکد بیافتد پایین  . . .کلوخ ها به تلنگری بند بودند .  هیچ مجسمه ای  و نقشی و زرق و برقی توی معبد در امن و امان نبود . میس شانزه لیزه همین طور که خون  صورتش را پوشانده بود ، توی باد و بوران فریاد می زد و کمک میخواست و بی اینکه به پشت سرش نگاه کند میدوید  . قلبش توی قفسه ی سینه بالا و پایین میپرید و چشمانش سیاهی میرفت . به درخت تنومدی رسید که باد، زورش به  شاخه های خشکِ آن نمی رسید . تکیه داد بر تنه اش  . نفس نفس میزد و فکر میکرد آیا آنچه دیده است حقیقت دارد ؟ وسطِ نیمه شب ، جایی به صبح نرسیده و شب تمام نشده ، درِ میکده ای  باز بود و عده ای در مه رقیق ، دست زیرِ شانه ی هم حلقه کرده بودند  ، کنار هم ، لنگان و خرامان  ، بین نور ضعیف ِ میکده و سوسوی چراغ  راه میرفتند  ، زمین میخوردند و میخندیدند و به سختی بلند می شدند و چیزهایی میگفتند . میس شانزه لیزه میخواست خودش را به آنجا برساند . باید نفسی تازه میکرد . لباسش پاره پاره شده بود و صورتش پر خون بود . همین جور که به تنه ی درخت تکیه داده بود و چشمانش را بسته بود صدای قهقهه ی مستان را می شنید ، متوجه شد کف پایش مماس و درست  روی زمین سرد است . در واقع متوجه شد کف پایش با زمین برخورد مستقیم دارد . کفش هایش را توی معبد  جا گذاشته بود .  یک حلزون سمج به قوزک  پایش چسبیده بود . نشست روی زمین . چمباتمه زد . زانوهایش را بغل کرد و به چیزهایی که توی معبد دیده بود فکر کرد . باید بر میگشت و کفش هایش را بر میداشت . نباید هیچ چیزی جا میگذاشت . این قانون بود .  چه اشتباهی !!! چطور میتوانست دوباره به جایی برگردد که آن طور با او رفتار شده بود . بوی تلخ شراب که در رایحه ی نسیم و قطرات ِ مه نهفته بود ، وسوسه اش کرد که اول برود توی میکده ، بنشیند . کمی گرم شود . دست و روی بشورد و سپس به معبد برود ، برود و کفش هایش را بردارد . همین طور که سرش را بین کاسه ی زانوها گرفته بود تا قلبش از قفسه ی سینه اش فرار نکند ، صدای پای گدای  تازه وارد ِ (جزیره در کهکشان ) به گوشش رسید . این گدا ، گدایی نبود که قبلا ساکن جزیره باشد . او با آخرین کشتی ، خودش را از اسکله  به تاریک ترین نقطه های جزیره رسانده بود و هیچ کس هیچ چیزی از گذشته و حال ِ او نمیدانست .  مردم میگفتند که هم  لال است و کور . یک پایش میلنگید و توی دستش همیشه یک عصا داشت . عصا ، پای سومش بود . . . شانه و گردنش انحرافی به سمت چپش داشت  و یک وری راه می رفت . نزدیک میس شانزه لیزه شد . قبای خودش را در آورد و روی شانه های میس شانزه لیزه انداخت . کلاه ِ بزرگش را روی سر میس شانزه لیزه  انداخت .   میس شانزه لیزه صدای کِرم هایی که توی قبا ی کهنه  ی گدا با هم حرف میزدند را می شنید . به تازگی این توانایی را کسب کرده بود . خواست حلزون سمج زا از قوزک پایش بکند اما حلزون مثل زالو به جان استخوان پایش افتاده بود . گدا به راهش ادامه داد . میس شانزه لیزه سرش را بالا آورد و از توی کلاه بزرگی که به سرش رفته بود به گدا نگاه کرد . او خیلی مطمئن  اما کجکی به راهش ادامه داد . بدون لباس . . . برهنه و با عصا  رفت توی تاریکی . رفت و  گم شد . پیش از محو شدن کاملش ، حلقه ی بزرگی از کلاغ ها از روی زمین ِ کنارِ پایش بلند شدند . همگی ، دسته جمعی ، پر زدند ، انگار دور سر گدا بخواهند بچرخند ، میس شانزه لیزه از این همه پرنده ی سیاه ترسید . ترسید که مبادا به سر ِ گدا تک بزنند یا بخواهند بیایند سمت خودش ، قبا را بردارند و ببرند . از جا بلند شد . دوید به سمت ِ گدا . . . توی همان تاریکی که به چاه می مانست . نمیدانست باید به چه اسمی صدایش بزند . از میان پرنده های وحشی گذشت . . . به جلو تری که نمیدید رفت . گفت :" شما کجایید ؟ کجا رفتید ؟ من کمک می خوام . این جا کجاست . ؟"گدا گم شده بود و پرنده ها غیب شده بودند . بوی نمی به مشام میس شانزه لیزه رسید . دید که نشسته است . هوا گرم تر شده بود . توی اتاقک کوچکی بود که بوی چوب میداد . بوی چوب خیس . داشت حرف میزد . گفت :" هر روز فکر میکنم با چی میتونم بکشمش؟ با یه چیزی که وقتی دارم می کشمش دونه دونه ی رگ های تنش درد بکشه ، همه ی عصب هاش آه بکشه ، تمام سلول های گوشتش جیغ بزنه ، خون از وجودش بریزه بیرون . من بهش فکر میکنم . من میخوام بکشمش . دارم هر روز نقشه می ریزم . همه چی رو دور خودم جمع می کنم و بعد می خوابم . تبر،  تیغ ، چاقو ، اره . . . همه چیز . . . همه چیز . . . باید پوستش رو رنده کنم . . . مثل خراطی کردن و از این حالت کیف کنم . شما خودتون میدونید که چه کیفی داره وقتی که میخوایی یکی رو شکنجه بدی یا متلاشیش کنی . شما می فهمید من چی میگم . می خوام سر به تنش نباشه . میخوام برای همیشه نابود شه . . . پودر شه . اما نمیتونم بسوزونمش . . . اون نمیسوزه . . . اون نمی سوزه . . . ولی یه حکیم پیدا کردم . . . یه کسی که شمام میشناسیدش . . . خیلی ها ازش زهرماری میگیرن . توی دکونش همیشه زهرماری پیدا میشه . . . اون به من گفت ، توی عطاری یه روغنی هست که اگر اونو بریزم روی تنش ، میسوزه . تمام بدنش رو میخوره و همه ی جونش گداخته می شه . همه ی سلول هاش آخ آخ می کنن . . . نمیدونم . . . شایدم باید این کارو کنم . متوجهید که چی میگم ؟" صدایی از دریچه ی مشبک رو به رو بیرون آمد . :" هومممم . . . ." صدایی شبیه خروپف یا زمزمه ای در خواب . . . میس شانزه لیزه دست به دریچه برد . بازش کرد . دریچه باز می شد . سرش را برد تو . مرد را دید . مرد صورتی استخوانی داشت . سبزه بود و چشمان سبزش میدرخشید . او همان گدای ناشناس بود . میس شانزه لیزه نزدیکش شد . بوسیدش . خندید و گردنش را تو آورد . از اتاقک اعتراف بیرون آمد . رفت سمت در اتاقک مرد . پرده ی مخملی زرشکی را کنار زد . گدا که نمیتوانست حرف بزند . بلند شد . میس شانزه لیزه خودش را توی قبای او جا کرد . شروع کرد به دست زدن به دنده های مردک . کسی که خودش را کشیش جا زده بود . میس شانزه لیزه گفت :" چرا این جا نشستی ؟ این جا جای تو نیست ! تو تمام رازهای من رو شنیدی . نباید می شنیدی ؟ کی تو رو این جا راه داده ؟" مرد خندید . میس شانزه لیزه نگاهش کرد و گفت :" خدا رو شکر که تو لالی . . . دهنت رو باز کن ببینم . . . " گدا به میس شانزه لیزه خیره شد . پلک هم نمیزد . مژگان پرپشت بلند و سر طاسش در نور کم سوی معبد میدرخشیدند . میس شانزه لیزه از توی جیب لباس سیاهش تیغ بیرون آورد و همان طور که خیره شده بود به مرد نزدیکش شد و گفت :" وقتی میبوسیدمت دیدم زبونت رو موش نخورده . ببینم زبونت رو . . . بازش کن ببینم اون دهنت رو دروغگوی حقه باز ." گدا دهانش را باز کرد و دستان پهن زمختش را دور کمر میس شانزه لیزه حلقه کرد . صدای به هم خوردن زنجیر از توی اتاق می آمد . میس شانزه لیزه شروع کرد به بوسیدن مرد و همان لحظه زبان مرد را با تیغ برید . صورتش پر خون شد . خندید . لباس ها را به در آورد و خودش را به او نشان داد . گدا که روی زمین ول شده بود و از خنده داشت ریسه میرفت و انگار نه انگار که زبانش را بریده اند به میس شانزه لیزه نگاه کرد . به او حمله کرد . با ناخن های بلندش لباس سیاه او را گرفت . میس شانزه لیزه میان کلوخ های بی جان و فرشتگان گریان و نور کم شمع های روی زمین داشت با زبانِ گدا بازی می کرد . . . :" بیا ، منو بگیر ، من تو رو از این جزیره پرتت میکنم بیرون . کی تو رو توی معبد راه داده ؟" گدا دست انداخت به پای زن . کفش هایش را به طرفه العینی کشید بیرون . میس شانزه لیزه دست از رجز خوانی برداشت . پا گذاشت به فرار . مرد با زنجیر بزرگی به طرف او می آمد . ناگهان توی معبد همه ی کلوخ های زینتی روی طاقچه ها شروع کردند به خندیدن . . . همگی گفتند :" او عاشق یک دیو سنگی شده . او عاشق یک دیو سنگی شده . " میس شانزه لیزه بیرون دوید و شروع کرد به فریاد زدن . دیو سنگی ،کابوس خواب های شبانه اش بود که هیچ طوری نمیتوانست نابودش کند . دیو ، او را طلسم کرده بود . توی وجودش ، سه مداد بود که برای همیشه میتوانست روی کاغذ همه ی رازها و فالهای عالم را بنویسد . میس شانزه لیزه آن مداد ها را می خواست . میس شانزه لیزه نمیتوانست او را با اسید بسوزاند یا با تبر  بشکند و بکشد . ممکن بود مداد ها ، تکه تکه شوند و یا در اسید ذوب شوند و  او برای همیشه رازها را نفهمد  . درست وسط نیمه شب ، جایی به صبح نرسیده و شب تمام نشده . 

*تصویر الحاقی دیجی-کلاژ سانازسیداصفهانی می باشد .*


 
comment نظرات ()
 
 
بابانوئل و راز ِ پوست
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٧:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱٠/٥
 

میس شانزه لیزه ، نیت کرد ، بامدادان نخستین کسی کز دودکشِ ویلای دور از شهر پایین بایید را رازی بگوید که همه عمر پنهانش کرده بود . رو به روی شومینه نشست و چشم بر آتشی که لهیب میکشید دوخت و به فکر رفت . درخت سال نوی سفیدی کنج ِ ویلا خود نمایی میکرد . این درخت ِ کاج زال بود . برگ های سوزنی زبرش سفید بودند . سفید مثل برف  . . . برفی که بیرون ِ کلبه ی دور از شهر زمین را یکسره پوشانده بود و زیر نور ماه میدرخشید . آسمان صاف بود و ستاره ها ثابت و سرپا و سرِجا میدرخشیدند . گمان میکرد این درخت زال بر حال ِ تباه شده اش مرهمی است و بخت و اقبالش را باز میکند . باد زوزه میکشید . میس شانزه لیزه همین طور منتظر بود تا با این باد صدای یورتمه های گوزن های یاغی بسته شده به سورتمه را بشنود . گوزن های با شاخ های پیچیده و خوش بود . . . سورتمه ای پر از سوغاتی از همه ی کسانی که دوستشان داشت . هر سال ، بابا نوئل می آمد . هر سال معلوم نبود این بابا نوئل کیست . . . هر سال بابانوئل بی هیپ حرفی میرفت . بی اینکه حتی حرفی بزند . میس شانزه لیزه که دیگر در کلبه ی خیابان قدیمی اش نبود و به تفریح آمده بود بیرون از شهر حال دیگری داشت . احساس میکرد مکانش عوض شده است اما این حجم غلیظ تنهایی با او همراه است چون سایه .  به لطفِ خوابی که دیده بود ، سال نو را جور دیگری میخواست برگزار کند . پالتو پوست سفیدش را پوشیده بود و دست از لباس سیاه برداشته بود . میخواست شبیه درخت کاج کریسمس اش شود . به درخت چند آب نبات مصنوعی و گوشواره و پارچه ی رنگی وصل کرده بود . برای خود ش زیر آواز زده بود و ویلای قدیمی را آب و جارو کرده بود بلکه بابانوئل را که دید مچش را بگیرد . نقاب از صورتش بردارد . با او حرف بزند . سر از کارش در بیاورد و ببیند این آقا کیست که خوب میداند او هر سال ، کجا میرود . . . خودش را با لباس بابانوئل میپوشاند و کادوهای عجیبی می آورد . توی ویلا یک میز چوبی بود و دو صندلی . یک چراغ حباب دار رویش بود و یک تخت چوبی کنج اتاق . رو به روی تخت ، پنجره ای بود مشبک و ترک خورده که به چسب های مختلف درزهایش را بخیه زده بودند . پرده ی گیپور کهنه ی چرکی به پنجره آویزان بود . میس شانزه لیزه پرده را کنار زده بود تا هر وقت سورتمه آمد ببیندش . روی هیزم ها آویزی بود که بدان یک قابلمه وصل شده بود و آب میجوشید . توی کلبه را بخار گرفته بود و بوی اکالیپتوس میداد . نان چاودار را به چند تکه تقسیم کرده بود ، رویشان آویشن و پنیر مالیده بود و به نوک ِ چنگ های کنار شومینه زده بودشان تا برشته شود . چیزی توی هوا دوید . میس شانزه لیزه بلند شد . این جور حرکت های عجولانه و پروازهای گرسنه ، از آن ِ جغد بود نه پرنده ای دیگر . . . گرمش شد. خبر از سورتمه و بابانوئل نبود . پالتوی سفیدش را در آورد و همان طور ، مثل لحظه ی تولد ، بی هیچ رو پوشی ، رو به روی هیزم های کینه ای ایستاد . آنها از حرص می سوختند و تلالو شان روی پوششِ گوشتِ تن میس ، می رقصید . موهای قرمز بلندش را باز کرد ، نیت کرد حالا که هیچ خبری از هیچ کسی و هیچ جایی نیست خودش را بسوزاند . شاید همه ی جنگل آتش بگرد . مثل خورشید بدرخشد و برف ها آب شود . . . تا آمد که خودش را توی شومینه بیاندازد تکه نانی از چنگک رها شد و افتاد کنار شومینه . میس شانزه لیزه فکر کرد اول همین را بخورد و بعد بمیرد . به محض گاز زدن نان . . . که مثل سنگک سفت شده بود . یکی از دندان هایش شکست . میس شانزه لیزه دندانش را قورت داد و دل درد عجیبی توی معده اش راه افتاد . از شراب روی میز خورد تا دندان تکه شده توی معده اش حل شود . 

صدای سورتمه و هیاهوی گوزن های همیشگی آمد . میس شانزه لیزه رفت پشت پنجره اما دید که سورتمه بی بابانوئل دارد برای خودش حرکت می کند  و انگار گیج شده . . . دور خودش میچرخد . . . توی دلش گفت :" نخواستیم رازی بر ملا کنیم ! " ناگهان صدای هوهو ، که بانگ آشنای جغد بود از توی کلبه بلند شد . جغد توی کلبه ی جنگلی آمده بود ، رو ی درخت نشسته بود و با دو چشم هوشیارش ، نگاهش را دوخته بود به میس شانزه لیزه . آن بیرون سورتمه بدون گوزن داشت دور خودش میچرخید . میس شانزه لیزه که لرز برش داشته بود ، پالتوش را تنش کرد . . . تا آمد آستینش را توی دست کند ، دست گرم و بزرگ تری را حس کرد که توی پالتوی خز سفیدش هست . انگار دستش را توی دست یک آدم دیگر بگذارد . سرش را که چرخاند . پیرمردی با ریش سفید ، درشت جثه ، کلاه قرمزی بر سر ، با لباسی قرمز رو به روی خود دید . ابروهای پر پشت سفید مرد مثل برف بودند . چشمانش دو رنگ بودند . یکی سفید و دیگری سیاه . بوی نان سوخته از توی شومینه بلند شد . میس شانزه لیزه که از ظهور ناگهانی عجیب بابانوئل تعجب کرده بود بی اینکه تلاشی برای پوشیدن پالتو کند . . . پرسید :" کی هستی ؟" بابانوئل خندید . انگار توی حلقش یک دسته پرنده جیغ میزدند . . . دندان دراکولایی بابانوئل پیدا شد . میان دندان های سفید خونِ خشک شده چشم میس را گرفت . فکر کرد باید رازش را بگوید و بعد حتما خواهد مرد . . . فرقی نمیکند یا خودش میمیرد یا این مرد که قطعا بابانوئل نیست او را سر به نیست میکند . میس شانزه لیزه به بابانوئل ترسناک لبخند زد . به جغد روی درخت نگاه کرد و گفت بذار دندونهای خونی قشنگت رو برات بجورم .  دستش را از توی پالتو بیرون آورد و لب های ترک خورده ی بابانوئل را با ناخن های لاک زده اش باز کرد و شروع کرد کرد بوسه کنار و . . . تا که دندان های خونالود با بزاق دهانش یکی شود . پاک شود . بابا نوئل همین طور که میس شانزه لیزه مشغول جوریدن بود تبرش را از خورجینش بیرون آورد . 

 

میس شانزه لیزه که میدانست بابانوئل کمر به قتل او بسته است گفت :" دراکولای عزیزم ، قبل از اینکه کبابم کنی بذار رازمو بهت بگم . . . این نیت من بود . . . اولین کسی که وارد این کلبه بشه باید راز منو بشنوه . . . راز مگو . . . حرفی که هیچ کسی نمیدونه بعد تو گاز گاز و تخت گاز اسلایس م کن و منو بکش !  اما بذار من با این راز نرم توی شیکم تو . . . بشنو ." بابا نوئل خندید . دست میس شانزه لیزه را ول کرد . عقب کشید . رفت پشت صندلی وسط کلبه نشست . یک گیلاس شراب ریخت و بطری شراب را محکم کوبید روی میز . توی دستش تبر میدرخشید . میس شانزه لیزه . یک نخ سیگار روشن کرد . توی اتاق راه رفت و بی اینکه به جغد و بابا نوئل نگاه کند گفت :" ده سال ِ پیش ، عاشق یکی از خون آشام های خیابون شانزه لیزه شده بودم . اون هر شب سر ساعت دوازده از پنجره ی بالای اتاق زیر شیرونی ام میومد تو . . . یه رنده داشت . . . اون گاز نمیگرفت . . . اون مثل بقیه نبود اون پوست منو میکند و با خودش میبرد . هیچ کس نمیدونه این پوستی که روی تن منه ، یه دکورِ . . . واقعی نیست . . . یه پلاستیکه . . . میتونم درش بیارم . . . میتونم پوستم رو بندازم توی شومینه . . . میتونم بشورمش . . . اتوش کنم . . . میتونم دوباره تنم کنم . . . اون خون آشام این پوست رو برای من آورد  و گفت روی گوشت تنم سوارش کنم . . . میدونی اینی که روی گوشت و استخونمه چیه ؟ . . . میخوای با همین سیگار رو روش خاموش کنم ببینی نمیسوزه ؟ . . . این پوست ِ یه مار کمیاب و نادره . . . توی تنم پره زهره . . . کاش تو بابا نوئل مهربونی بودی . . . اگر منو با تبر تیکه تیکه کنی . . . هر قطره ی خونم ، تو رو دود میکنه می فرسته توی هوا . . . زهرش تا مغز استخون تو رو مثل اسید آب میکنه . کاش تو مهربون بودی و برای من یه پوست میاوردی . . . من نمیدونم تو کی هستی اما میخواستم رازم رو بهت بگم . "

بابانوئل که با حیرت میس را نگاه میکرد . شراب را تف کرد روی درخت سال نو و از روی صندلی بلند شد . دندان هایش را با دست کند و دانه دانه زمین انداخت با تبر به جان تیر و تخته های کلبه افتاد  . میس شانزه لیزه هیچ نگفت . داشت میدید که عجب سال نوی ترسناکی دارد تجربه میکند . مطمئن بود که عمرش به پایان رسیده . . . همین طور که همه چیز  زیر تبر بابانوئل تکه تکه می شد ، جغد سفید از بالای درخت سال نو پرواز کرد . با پنجه اش به جان چشمان بابانوئل افتاد و او را کور کرد . میس شانزه لیزه در را باز کرد زد به دل برف . سوار سورتمه ی بی گوزن شد و فقط گفت . . . " پرواز کن " سورتمه پر کشید به دل آسمان و میس شانزه لیزه که از این اوج گرفتن توی دلش خالی شد، به خود لرزید و چشم که باز کرد دید توی اتاق زیر شیروانی اش هست . در خانه باز است . . . صدای همهمه ی شادی مردم به گوش می رسید . . . کسی به در تقه زد . 



 
comment نظرات ()
 
 
کلمه ی زبان نفهم
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٩/٩
 

 


تنها چاره براى رسیدن به ( کَله پَز) گاو شدن بود . من دستِ آقاجان را بوسیدم و پوستینِ گاو تن کرده ( حلالم کن ) گویان روانه و کُشتارگاهِ کله پز شدم . صبح بود و کرکس ها بالا سرمان میرقصیدند ؛ صبح یعنى اذان شده بود و هوا نرفته بود به روشنى . چشمانم که باز شد بوى زُخمى به مشامم رسید ؛ کله پز سرم را توى بغلش گرفته بود و من پوستش را حس میکردم ؛ تا خواستم پوستین بدرم ؛ دیدم که ماغ میکشم و سُم در آورده ام ؛ ( کله پز) سرم را به شهوت توى دستانِش گرفته بود و من سرم را بى تابانه تاب میدادم و او به من میخندید ؛ او دید میزد و زنده زنده من را با آتشى که از انگشتهایش شعله میکشید میسوزاند … من مرده بودم و بدنم در دیگ بزرگى دهان باز کرده بود و داد میزد ؛ توى دهانم و بینى ام آهک ریخت و میخواست کله م را بار بگذارد . انگشتش را توى چشمخانه م فرو کرد و حدقه ى چشمم پرید گوشه اى از کهکشان ! ( کله پَز ) حواسش پرت شد ؛ پاچه ام را ول کرد و دنبال چشمم روانه ى سیاره گُم نامى شد . من ماندم و مشترى ها و شاگردهایش . آقاجانم آمد . با یک چشمم دیدمش ؛ سَرم را خرید و برد خانه . من را توى خاک باغچه چال کرد و از آن به بعد هر سال براى گم شدنم آگهى دروغین به روزنامه ها میدهد و براى گم شدن ( کله پز) محل آگهى واقعى … ما هیچ کدام پیدا نشدیم.

no:31

کَفِ دستم رو بو نکرده بودم وگَرنه این طور نمیشد . وقتى یک دل نه صد دل عاشقت شدم با یک پیکانِ لکنته ى اوراق راننده سرویسمون بودى … از توى آیینه ، توى هر پیچ و ترافیک چشمات دنبالم مى گَشت … بى انصاف مگه من چند ساله بودم ؟ … همیشه یه چاقوى زنگ زدن کنارِ دنده ى ماشینت بود و منو مى ترسوند ... با این حال من عاشقت شدم … وسط حساب و هندسه و جدول مندلیف … حواسم به شماره پلاکِ پیکانِ چرک بد بوت بود … یا صداى نوارى که میذاشتى و همیشه جمع مى شد دور خودش از بس زهوار در رفته بود . من چترى هامو توى مقنعه میکردم و زیر جلکى به چشماى خیره ت توى آیینه نگاه میکردم … کشکى کشکى … همه چى کَشکَکى شد … آخه تو مردى ؟ اینو هیچ وقت یادم نمیره … حتى الان … الان که از روى دَردش این همه سال میگذره … از مدرسه همه رو که رسوندى خونه ؛ مثل همیشه ساکت و لال بودى و با چشات داشتى با من حرف میزدى … اون غروب خیلى دلم درد میکرد … آخه تو نمیفهمى زن بودن چطوریه … تو فقط وقتى سرِ خروس هاى محل تون رو میبرى رنگ خون رو میبینى و کیف میکنى ولى نمیدونى وقتى ناغافل بلوغ میشیم … ما زنا ؛ ما رو میگم ؛ وقتى ناغافل خون ، مثلِ سنگهاى ذوب شده ى آتشفشان از عضوِ بى قرارمون میزنه بیرون چطوریه ؟ نمیدونى وقتى دستمال قرمز و پنبه ى خونى رو میبینى که گُله به گُله روش تیکه هاى رحمت ریخته توش چه حالى داره !

 

 ما که رفتیم زیر تیرکِ چراغ ؛ صداى موتور ماشینت بود و دود اگروزت و نور زرد چراغ کوچه … تو حرف نمیزدى ، با دستت جلوى دهن منو گرفته بودى … نفهمیدم چى شد که روى تشکت کف زمین سرد افتاده بودم و تو به دیوار تکیه داده بودى و داشتى به تقویم روى دیوار نگاه میکردى . بعدا فهمیدم که لالى … که چرا توى راننده هاى مدرسه تنها تویی که دهن به دهن هیچ کس نمیشى …لبام خشک شده بود ؛ توى کاسه ى شکسته برام آب آوردى … دیدم روى تنت اسمتو با چاقو کندى … واسه همین فهمیدم اسمتو … تا خودِ الان … آقام که فهمید چى شده پامو قلم کرد دیگه مدرسه نرم .......

....از وقتى من و تو رو به زور به هم دادن ازت متنفرم تا حالا … بیست و دو سالم شده … دیگه بزرگ شدم ...فک کنم شبیه قداره بنداى توى خواب هام شدم ؛ از ١٢ سالگیم تا حالا … ده ساله صداى له له زدنمو تو خواب میبینم و میشنوم … دیگه نمیخوام … روت رو که برگردونى ؛ نزدیکم که بشى مثل هر شب ؛ با همون چاقو زنگ زده که توى لباس زیرم بستمش میکشمت . خوبیش اینه که تو لالى و هیچ کس نمیفهمه اول از کجا شروع کردم به زدنِ شاهرگت . تو که رگ ندارى بى ریشه … اما مىدونم کجا رو بزنم … به اندازه ى ده سالى که عروست بودم یه تیغه فرو میکنم … بعدم وسط شیکمت اسم خودمو میکنم . دلم آبگوشتِ بزباش و حلیم خواست … نشه که حامله باشم ! روتو برگردون … دارم بالا میارم .برگرد به من نگاه کن … داره دلم به هم میخوره … زود باش .یم خواست … نشه که حامله باشم ! روتو برگردون … دارم بالا میارم .برگرد به من نگاه کن … داره دلم به هم میخوره … زود باش .

no:32

کاهنِ پوستِ بَره بُر با دندان هاى زردِ متعفنش من را در سیاهچال انداخت و گفت :" تو را تماشایی خواهم کرد ." در را بست و رفت . در این در … در به درى کثیفى تعبیه شده بود . او هر شب که از کُشتارِ ناخداپرستان بازمى گشت دریچه ى گردى را باز مى کرد و با دیدنِ من فیض مى برد . من را به زنجیر بسته بود و پاهایم را قفل کرده بود . لباس گیپورِ ضیافتم را پاره کرده بود و روى زمینى که خون ِ خشک شده رویش ماسیده بود انداخته بود … یک شب که کلید بر قفل در انداخت و از خیرگى بر من شهوتش لگام گسیخت با شمع روشنى تاریکخانه ى سیاهچال را روشنى داد و تو آمد … قفل و زنجیر از دست و پایم باز کرد و با نگاه خیره ى شرورانه اش وادارم کرد پشت به او شوم ؛ رو به دیوار … تنش بوى عرق میداد و نفسش بوى زُخمِ گوشت … قبل از اینکه لباسِ گیپورم را بردارم و دورم بپیچم پیه ى گداخته ى شمع را به چشمم نزدیک کرد … آنقدر که چشمم داشت ذوب مى شد … دستش را پشت کمرم گذاشت و با کارد گوشت برى اش کتفم را راه راه کرد … با خراش هاى ضعیف و خنده اش را شنیدم ؛ جانم را جمع کردم در مُشتم و شمع را برداشتم و لباسم را با قطره هاى ذوب شده ى پیه ى داغ شمع به تنش چسباندم . او میخندید . تعجب نکردم . دست و پایش را قفل و زنجیر کردم و از در زدم بیرون و با اولین ارابه اى که رسید خودم را به گورستان رساندم.

no:33

فالگیر اشاره کرد به من ؛ با دَستش ، صورتم را نشانه رفت ، من تازه بالغ شده بودم ، از دو چیز میترسیدم ؛ خون و تنهایی ، فاگیر که اشاره کرد گفت :" جلو تر … جلوتر بیا " … من از میانِ پچ پچه ى زن هاى همسایه ، از میانِ نگاه هاى موذیانه و گُنگشان رَد شدم ؛ انگار سحر شده باشم ؛ نزدیکِ فالگیرِ کاربلدِ محله که رفتم دستم را گرفت و خط هاى در هم بر هم ِ کَفَش را با نگاهش خواند و گفت :" یک نظر به آیینه بنداز دختر جان ، دوست دارى کِى را ببینى ؟" مِن مِن کُنان گفتم :" آقا میتونم فرداى عروسیمو ببینم ؟" زیر لب خندید و گفت :" توى آیینه رو نگاه کُن دختر … تو تا روز عروسیت بزرگ نمیشى !" نگاه نکرده گفتم ؛" یعنى من همین قدرى میمونم ؟ " هیچ نگفت و من سرم را توى پارچه اى کردم که زیرش یک آیینه بود ... گرد و محدب … خودم را دیدم … پشت شیشه اى … داشتم به یک تابوت شیشه اى نگاه میکردم " سرم را از زیر پارچه بیرون آوردم پرسیدم این زن کیست و مرد گفت آن تویی . موهاى دستم سیخ شد . زن همسایه وسط حرف ما دوید که گور به گورى سوهانِ روحِ همه جا دِ بیا برو آشپزخونه ما کار داریم … مرد فالگیر که صورت استخوانى داشت و گونه هاى گود رفته گفت :" فرداى عروسى تو … به همین شکلهایی شبیه بود که دیدى " من ترسیدن بودم . پرسیدم به همین تنهایی و سیاهى ؟ گفت مثل قیر ! … بعد انگشت هایم را توى مُشتم جمع کرد و گفت یک روزى توى مطربى و نوازندگى سرى توى سرا در میارى امّا … گفتم :" امّا ؟" . گفت شوهر تو یک مخنثِ در رگه ست که فرداى عروسى ، چوب میشود دختر جان . حالا برو بک استکان چاى دیشلمه بیار … حالا همه ى این اتفاقات افتاده و من پشت تابوت شیشه اى روى شیشه ( ها ) مى کنم و به گورکنى که فردا میبینمش مى اندیشم … چه زود گذشت . انگار دیروز بود . مثل برق گذشت ... مثلِ باد!

no:34

 

دُن خوزه !! آهاى دُن خوزه !! صداى منو نمیشنوى ؟!؟ دنبالِ چى این طور دورِ خودت چرخ چرخ میزنى ؟ خوزه !!! خوزه بیا و با من آشتى کُن ؛ بیا این ماشین ِ لباس شویی رو خاموش کن خوزه … صدام میاد ؟!؟ هى مَرد … اوخ این طور دور خودت نگرد چیزى که دنبالشى دستِ منه ؛ وسط کَف و وایتکس ؛ خوزه … نچرخ … نمیدونم تو دارى دور خودت مىچرخى یا ما … آى مرد … سرِ تو توى دستِ منه … انقدر نگرد دنبالش … چسبوندمش به نافم … ما دور خودمون مى چ ر خ ى م … م ا … د و ر ِ خو دِ مون … خوزه … دستاتو تکون بده … بیا جلو … دستاتو … خوزززه ؟ دستاتو بیار جلوتر … ماشین لباس شویی رو خاموش کُن … خا … خا … خا … آب رفته توى حلقِ من و چِشمِ تو … بیا ماشین لباسشویی رو خاموش کن … من دارم مى بینمت … از توى برقع … سرت رو با تیغ بریدن … از بس گردنت از مو نازک تو بود طفلکِ من بیا برقع رو برکش … خوزه … ما کى هستیم ؟ بیا برگردیم همون جاى قبلى … سه کنج دیوار تا کفش مردمو واکس بزنیم . شبم یه نون پنیر بخوریم … خوزه !! من دستاى تو رو با بوى واکس دوست دارم … توم دستاى منو همین طور دوست داشته باش … حالا بیا عقربه ها رو عقب بکش … من این تو گیر .

no:35

"پاى بى اجازه ى توفان در گیسوى شکوفه ها

خزانِ بى وقتى

نور را با هوایش بُرد . "

لامپِ سوخته گفت.

no:36

من و راسپوتین قرار و مدار داشتیم ؛ اون تیغ و دشنه داشت و من بند و طناب ؛ اون روى خوش نداشت و من روى ناخوشِ همیشگى ؛ یه گنجشک همیشه روى شونه ى چپم میشست تا حرفها رو برام ترجمه کنه ؛ راسپوتین ازش خوشش نمى اومد براى همین وقت قرار و مدار گنجشکمو میذاشتم پشت پنجره توى قوطى مقوایی که نه ما رو ببینه نه بخواد چیزى رو ترجمه کنه ، من نطقم وا نمیشد ؛ چشمام اما خودش حرف مى زد … این طورى بگم نگاه وراجى داشتم ؛ من برده بازى رو دوست داشتم ؛ اصلا از وقتى طویله ى پدرم گابریل برقرار شد و من چوپون شدم ؛ طبع و حال و هوام با گوسفندا یکى شد ؛ مثل همونا … از تو سرى خوشم میومد … از سر بریدن گوسفند و تیکه کردن گوشتشون هم یه جورى مور مورم مى شد … اصلا واسه همین من و راسپوتین ایاغ شدیم … من میزدمش اونم منو … اولش بازى میکردیم اما بعد جدى شد … من مى دونستن اون و مثل آغامحمدخان قاجار اخته کردن اما یه روز که بازى زیر نور چراغ زنبورى زود جدى جدى شد … فهمیدم این من بودم که خواستم گوسفند باشم و هیچ وقت نفهمیدم اون سلاخِ گردن کلفت لاغر مردنى حسابى منو گوسفند فرض کرده ؛ من بچه بودم ؛ من فک مى کردم یه روزى بازى تموم میشه ولى اون شب گنجشک من از قوطى افتاد بیرون و گربه ى همسایه خوردش ؛ همون موقع یه دردى توى تنم رفت که تا ابد جاش موند ؛ انگار بین زانوهاى راسپوتین مرده بودم ؛ ولى من از قبل طناب و بندم و به مچ پاهاش گره زده بودم … مى دونستم اگر بلند شه جفت پاهاش قلم شده … حالا فهمیدم چرا گربه داره به منِ متحیر از درد نگاه مى کنه و راسپوتین مى تونه با پاى قلم شده تا دمِ پنجره بره تا گربه رو بیاره تو بندازه بغل دست من.

no:37

گاهى اوقات ماشینِ وانت کنارِ اتوبان ، حکمِ قالیچه ى حضرت سلیمون رو داره ! من خودم رو زدم به کوچه ى على چپ ... براى همین دوست دارم کنار اتوبان بدوم ، داد بزنم ، دست تکون بدم تا یکى بیاد ، برم داره ببرتم ... البته توى خیال این طورى ام ؛ لب جاده رو دوست دارم ؛ من دستِ به زن و صداى چرخ خیاطى و شلاق رو دوست دارم ؛ دلم واسه همه ى کوچیکیام تنگه آخه ؛ خوب یا بد ؛ این خاطره ها رو مثل جنازه با خودم لب اتوبان مى برم . من خیلى خوشگلم ؛ یه کم خوشگل تر از تو … فقط یک کم پر رو تر و نترس تر … همیشه زیر جورابام زخماییه که نمیبینى ، همیشه زیر لب و ماتیکم پوسته هاى کنده شده ى استرسه که نمیبینى ؛ چرا به دو دقیقه خوشحالیم حسودیت مى شه ؟ الو ؟ … فکر کردم قطع شد … تو فکر مى کنى من مریضم ؛ فکرِ تو این طوریه ؛ اما وقتى وانتى اومد و منو برد توى کاخ مرمرش ؛ فهمیدم با ماتحتم افتادم توى عسل … اولین درگوشى که ازش خوردم نور کرکره هاى دم غروب توى لنزهاى چشمم پرت شد توى چشماى سیاهش … دومى رو که خوردم صداى چرخ خیاطى مادرم توى گوشم راه افتاد … من به سازش رقصیدم چون رقصیدن ها مال ما نیست … مالِ اوناییه که عین همه ان … صبح و ظهر و شباشون . مراسم هاشون عین همه ؛ گوشاشون از داد و هوار پر نیست … من با همه ى دیواراى کدر اون خونه خیلى زود دوست شدم ؛ هر جاشو نگاه مى کردم خودمو مى دیدم که دارن مى زنننم و من گریه مى کنم اما ببین من الان یه زن بزرگ و عاقلم ، مى فهمم چرا از این مرض خوشم میاد … الو ؟ تو میدونى وقتى دندونت توى لثه ت تکون مى خوره چه جوریه ؟ نمیدونى ؟ به درد خوب … درد خوبِ یعنى چپندر قیچى ؛ یعنى خم شى تا ته کثافت و اون بشه ته خوشحالیت . خوب گوش کن من نشستم عین یه یگِ سیر وآروم … من مى دونم دواى دردم چیه . درد . تو نمى دونى چه مرگته … مى دونى این نسخه رو هیچ دکترى واسه آدم نمیپیچه … هیچ دکترى نمیدونه وقتى صداى چیکه هاى آل روى تن خونیم راه مى افته یه سمفونى سوزشِ … من اشتباه نمیکنم … من دارم توى اتوبانا مى دووم تا از دست تو و شوهرت و بچه هاى دانشگاه فرار کنم چون هیچ کدومتون نفهیدین من چرا مى خندم … همه تون کودن و کج فهمین … حالا درد … داروى من شده … مگه وقتى یه سیگار گرون مى شه تو ترکش مى کنى ؟ نه ! حتى مى خرى یواش مى کشى … اما من با دست هاى تو و هفت حد و آبادم هل داده شدم وسط کله معلقى ها … بدم نیست . باور کن . الو ؟ قطع کردى ؟ چه نفهم!

no:38

عالیجناب ! من به شما گوش مى دهم ؛ اى جهاندارِ باهوش ؛ هر لطیفه اى که گفتم ، تیرى بود براى حرکتِ درستِ اسب در میدان و ثبات شما در قلعه عالیجناب ، شما اما آشفتى ، بیاساى ! فیل ها اوریب مى روند و سربازها هنوز زنده اند و وزیر سرجایش ! بگذارید این چند صباحِ مانده تا کیش و مات و نفله شدنِ مهره هاى دیگر روى چهارخانه ى سفید و سیاه ما با هم از سکه بگوییم … از من مى رنجید عالیجناب اما شما مثل خرچنگى عقب عقب مى روید … آنقدر که تاجتان روى زمین مى افتد و اسبِ حریف از جنازه تان رد مى شود . چه کسى تصور مى کند آن تاج از براى من خواهد شد ؟ عالیجناب ؟ دیگر نمیخندید ... صدایم گرفته است … سخنم به درازا کشید … سرورم آیا جامى که به من دادید زهر آگین بود ؟ س ر و ر م . . . . له راستی آ . . . ی . . . ا ؟ . . س . . ر . . . و . . . ر. . . م . 

no:39

تصاویر آثار مهرداد ختایی می باشد . 


 
comment نظرات ()
 
 
اسکیزوفرنی میانِ خشت
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۳:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٩/۸
 


من بهت گفته بودم این زندگى عاریه است ؛ تو باور نکردى . من گفته بودم بیا همین ( هیچ ) و ( پوچ ) یه زندگى بسازیم ؛ یه نخ سوزن بگیریم دستمون و همه چیز رو به هم وصله پینه کنیم ؛ همه ى هیچ و پوچِ مون رو . حالا گفتنش دیره ... حالا من فقط این جا نشسته م منتظر . اما تو دیگه رفتى . روى همین صندلى که صدهزاربار تار و پودش رو بخیه کردم توى هم تا شد نشسمنگاه صندلى و من روشم . نشسته م . سرده این جا و فقط صدا میاد . اونم نه همیشه . گاهى . چیکه چیکه از توى لوله ى خرابِ زنگ زده ... آب از دوش میچکه ... دلم به صداش خوشه . دلم خوشه که تو برمیگردى و یه کم این جا سکوتش به هم میریزه . حالا من این جا نشسته م و میدونم که چرا رفتى . میدونم که خیلى ترسیدى . تو حق داشتى . وقتى کُشتیمش تا بپزیم و بخوریمش تو نمیدونستى که میتونى قاتل هم باشى . اما ما کُشتیمش . همین جا ... و تو ترسیدى و ما قبرشو پشت دیوارِ نمورِ صندلى کندیم ، اونم عمودى . حالا اون جنازه پشتِ سرِ من داره نفس میکشه توى دیوار و بوى مرده از سلول هاى خشک و پوک دیوار بیرون میزنه و تو رفتى . من بهت گفتم که نترس . تو رفتى و من نشستم و دست به سینه منتظر شدم تا برگردى . چقدر این جا سرده . نگاه کن که جاى من روى اون صندلى بازم خالیه . تقصیر توئه ... نخواستى به هیچ و پوچ قانع باشى ؛ نخواستى یه ذره شجاعت خرج کنى ؛ میدونستى که من بدم میاد ؛ میدونستى که نباید راهتو میکشیدى و میرفتى چون میدونستى که من دنبالت میام . حالا خیلى وقته که سرت رو روى این وان بزرگ تیز از تَنت جدا کردم . آخه من دیگه تیکه تیکه شدم از این زندگى عاریه اى ... از اینکه همه چى سرد و سخت و نصفه است مثلِ یه تخته ى ناتموم ، مثل یه شطرنجِ نیمه بازى شده و حیرون ... حالا تو رو کُشتم و از توى لوله خون چیکه میکنه . خواستم که دیگه نرى . من رو روى صندلى تنها نذارى . چشمام رو منتظر نگه ندارى . تو رو زیر کاشى ها لاى خشت و گچ چال کردم و خودم رفتم ... بهتره اونى که میره من باشم تا تو ... چقدر بهت گفتم بیا خودت رو به تنم بخیه بزن ، همین هیچ و پوچ رو وصله پینه بزن ... خواستم نگاهت رو با سوزن جوالدوز بدوزم به چشام و دستات رو به خودم بخیه کنم ... اما نمیشد روحت رو زنجیر کرد . آدم ترسو رو جون به جونش کنى همینه از درد میترسه . تو ترسیدى براى همین محکومى به موندن زیر همین وان و توى همون گچ . بذار من برم . من میرم و تو با جنازه ى افقى کنار دیوار نبودنم رو روى صندلى حس کنید . وزن داره . باور کن.

no:1

 

من رو به رویش ایستاده اَم ؛ میزنم رود رویش ، نقب میزنم ؛ مثلِ سه تار و صدایش که شُد خاطره ى عشقِ ناودان ِ گریان و بارانِ هراسان ؛ چِک چکانِ گذشته ؛ چِکه چکه از وجودم میرَود دَر . مثلِ روحى هنگامِ مرگ . شبیه سایه اى که از آن میترسم ؛ مثل کارِ اشتباه که از آن میلرزم به یادش . همه چیز در آیینه میسوزد ... میشود پاره و خاکستر ؛ میتکانم سیگارم را ؛ دود میشوم ، میروم زیر شیروانى ، صداى سه تار و باران ، بارور میشود از خاطره ى کهن ، سیگارم شعله میکشد در کنجى ؛ گرم خوب است ، اما خاکستر میشود از سوزش ... بیشترِ گذشته در رود میرود ... مثل فصل که تمام میشود . مثل تقویم که بسته میشود . مثل صبح که تمام میشود . مثل ابهامِ عمیقى که در نگاه گُم میشود من در آیینه پیدا نمیشوم ؛ چون ترکیبى از روزهاى خوب اما مشوش ... تر میشود آیینه گریه میکند . همه چیزهاى روشن را خیس میکند ... هیچ چیز در پشتِ جِرمینش نیست . آیینه ، من و خاطره ... همه گذشته ایم . مثل زنى که از خون اَش . مثلِ رودى که از خروشش .

no:2

ما داشتیم زندگی میکردیم ؛ همین کنجِ دنیا ؛ یه وجب خاک سهمِ ما بود ؛ هى ! ما داشتیم با هم می خندیدیم ، غذا میخوردیم ، قهر میکردیم ، عشق بازى میکردیم … همین جا ، زیرِ سقفِ خدا ، همین کُنجِ دنیا … که یک هو خدا بهمون یه بچه داد … نعمت بود بچه . . . برکت بود . . . دست و پاگیر نشد . . نه . . . حتی  جامونم تنگ نشد …تازه  پنجره هامون بزرگ ترم شد … خواب و خیالمون هم پر رنگ و لعاب تر که یک هو  تو روی  سرمون خراب شدى …  تو ! . . . تو مَردِ منو گرفتى ، تو آسمون رو سنگِ لحدمون کردى ، تو خاک و خرمنمون رو به آتیش کشیدى … از ( ما ) من موندم و یه دلِ پُر درد ؛  یه سینه پر از شیر براى بچه اى که چراغِ خونه بود … حالا اون همین طور که داره سینه مو مِک میزنه داره میره که بمیره ؛ حالا خون فقط جلوى چشمامو نگرفته ؛ خون از رگ و قلبم یه جون تازه ای بهم میده  که با چنگالِ انگشتاى باقى مونده ام ،  ریشو ریشه ات رو از همین یه وجب خاک بر دارم . من زنم … فک نکن همه کَسم رو گرفتى ؛ کَسى نیستى ؛ سیاهِ کلوخ اندازِ رویاها … تا تهِ دنیا با صداى هزار کابوس و بمب اتم و با صدای انفجار هزار بغض ، تا ته دنیای منهدم  قسم میخورم ، قسم به همین جا که وایسادم ، پشت همین شیشه قسم ، به سینه ی پر شیر و دوری مردم قسم ، به رویاهای نرسیده ام قسم ، به خورده شیشه های توی اتاق خواب قسم به آرزوهای خراب شده  . . . که تا تهش میام ؛ خرابشون میکنم توى سرت . تو کوچیکى … فقط بلدى فرار کنى … اما من هر ماه میفهمم که زن اَم … من هر ماه باروَرم … من هر ماه بزرگ ترم … من هنوز خاکِ داشتنِ بچه و خونه و زندگى رو توى زهدانم با لَش مرده ام این سو و اون سو میکشم  . . . هستى منم ؛ ممتد من ام … (ادامه دارد ...) من اَم . . .  تو بزن بچاک. از چنگال من اما گریزى ندارى … من مادرم ! 

no:3


من در صندوقچه ؛ مشتى دروغ دارم و کلید و رازِ گره هاى بسته  ، اما در تو هیچ نشانى از جستن نیست ؛ زیادى به من اعتماد کردى … این اشتباه بود … همه ى ساحره ها شاخ ندارند ای  نادان ! گاهى دلى از حسرت دارند ! دوستت ندارم . برو !

no:4

 


قبل از تو یه بچه ى دیگه هم بوده ... بهت نگفتن؟ خط عمرت درازه ، پیشونیت بلنده ... بختت رو یه مرد بسته ... مردجادوگر الان خودش یادش رفته ... یادش رفته که بختت رو بسته . . .  یه نفر عاشقته اما تو ردش کردى . . . دو تا  مسافرت دارى توى این چهار ماه . . .  تا بیست روز دیگه ، یه سوغاتى چیزى بهت میرسه . . . عدد مهمه این رو یادت نره . . .  بیستم هر ماه یه کار مهم میکنى . . . همینا رو میبینم  خُب حالا انگشت بزن  ببینم ؟  نیت کنی اول . . . به تو چه این فضولیا ... من همیشه همینم ... هر جا برم همه عاشقم میشن ... همین پسر جوونا ... از یه روزنه و سوراخى چیزى نگام میکنم ... گاهى دامنمو میرزنم بالا براشون . . . همه شون میخندن . . . نخند باور کن . . . دارم راستشو میگم . . . بازم انگشت بزن اما این دفعه نیتت خودت باشه نه من . تو که نمیتونی جلو روم بشینی و وانمود کنی عاشقم نیستی فکر کردی از سوراخ سنباهاییه که زاغ سیاهمو چوب میزنی بی خبرم ؟ میدونم که خوشگلمو یه جورایی منو دوست داری . . . یه جوراییم شبیه مادرتم . نخند . 

no:5

 

ضرب خورده ، جراحه !   حالا دیگه فقط من موندم ، اما نمیذارم صدات ، سایه ات ، اسلحه ى فولادیت ، چشمهاى آزمندت تا ابد توى ذهنم بمونه . دریا آتیش گرفت و تو خندیدى ، نفت روى آب شعله کشید و رقصید . . .  تو خندیدى ، پدرم و برادرم سوختند و غرق شدند . . . تو خندیدى ، اما من هستم ، هنوز به گِل ننشستم ، پشت سرت میشم یه حضور ابدى . . .  دونه دونه ى مفصل هاتو و تیکه هاى تنت رو میندازم توى همون کشتی که غرقش کردى . . . من کشتی رو بیرون میارم ، میکِشمش بالا . . .  یه جشن بى کران وسط اقیانوس میگیرم . تو رو تیکه تیکه لاى میخ و چوبهاش درز میگیرم . تو رو . . .  از من بترس . . . سقوط تو توى دست هاى منه . . . یادت رفت ؟ ضربت خورده ، جراحه ! جراح منم . 

no:6

 

 

غَرض از بازى، مَرضى بود به حُکمِ تمهیداتِ شیطنت ؛ نام اَش ( شنگول و منگول و حبه ى انگور ) … به شنبه شنگول و به دوشنبه منگول و جمعه ها حبه ى انگور می شدم ؛ که کلوخ اندازى که تو باشى با نقاب هاى غیر تکرارى بیایی و  تقه زنى به در و من هر بار بازى کنم ؛ بزنم به على چپ کوچه اى خود را … به بیراهه زنم و نشناسمت از قصد . . . دستهاى تو از زیر ِ در،  نشانِ خیال بازى بود ؛ راه هاى نرفته ات را نشانم دادى در آن آخِر هفته ى شوم … در انتهاى موقوف به انهدام … در که باز شد … ترسم از هوشیارى بود و نبودنِ حلقه ی نسترن ِ دور گردنت . . .  گرگ که آمدى ؛ با همان دستمالِ ململِ نازک ، گشاده کام ام را قفل کردى به گره اى کور و هندسه ى تنم را به تراشى   تیغ زدى . . . همه اَم را بُردى … حالا من نه تندیس ام نه خاطره ؛ من در نگاه این بازى پر غرض ... سر از بیابانى در آوردم که عرب نى انداخت.

no:7

سَردت نیست مَرد ؛ که خوب میدانم . سَر به سَرت هم نمیگذارم ؛ که خوب تر میدانى . . . نه تو سردت نیست مَرد . آن چشم ها اینک در زمهریرِ هیچ نیستند براى پوچ ؛ آنها در دستانِ گرم من  ، به تیله بازى هستند خوب و خوش و مشغول . . . و آن سَرِ پُر بار ، جمجه اى با افکارى نابکار روى دیگدان در حالِ پُختنِ عواطف است.  تو نگران مباش اى تَن . ای تَنِ گَرم !  دستانت در شانه هایم پیچ خورده ؛ زِ سُستى کاسته کمى هم دیج* ،  از بَس خجالتى ست .  فراموش کردم … پاها را نگران مباش که روى طنابِ رخت ها تمرین میکنند به شعبده  و راه رفتنی مرتب و راست  . . نه لیز خورده نه روی  زمین افتاده . . . مرتب و راست . . . محکم و استوار . . . گام زدنی شاهکار … اى پیکره !  آرام بگیر … همین قلبِ خاموشت را امان ده تا در سکوت،  شاعرى کند الباقى را بیخیال . . . گرمای تنت بس ! . . . رنج پرحجمت بس ! از ادامه خسته تویی. . . این را بدانی بَس !

* دیج : روی نهفتن . خود را دزدین . 

no:8


" حرف به گوشت نمیره ؛ از این گوش میشنوى از اون گوش در میره . مثل ِ خودت ! خو کردى به طویله و دام و طیور ... دارن منو میبرن ؛ بهم میگن دیگه کارى به کارت نداشته باشم . دارن میگن تو دیوانه اى ؛ فاسدى ... من توى هر قرارى پا به دو گذاشتم که برم و بیام  فقط واسه دیدن تو ،  دیدنت میون خاک و کاهِ اون جا ؛ حالا دارن میبرنم ... میگن تو مریضى ؛ میگن ممکنِ منم مریض شده باشم ... برنمیگردى نگام کنى ؟ هى با تواَم ؟!؟ به زور و زورکى دارن میبرنم ... میگن میخوان دوا درمونم کنن ... دروغ میگن دست مردمِ آبادى سنگه . . . میخوان سنگسارونم کنن . . .  میشنوى ؟ آقاجون عصبانى شده ... میخواد راحت بمیره ... وقتى راحت میمیره که  اولش من مرده باشم . که تقاص پس داده باشم ... تو جونى ... من نه ... تو باید بدونى که اون بیرون میخوان سر به تنمون نباشه ... همه آماده ان ... مادرت ناراحت و منتظره اما تو دل بسته ى ماغ کشیدن و موندن توى اون طویله اى ... منو نگاه کن ... صداى منو میشنوى ؟ علف و یونجه رو نشخوار نکن به من گوش بده . . . نگام کن .  راستى تو هیچ وقت فهمیدى اسمِ منو ؟ "

no:9

دریاچه خشک شده ، من هم  همین طور . تو هم همین طور و او نیز . چشمم به در هم  خشک شد تا که بیایی  و و دهانم نیز از ذکرِ (کجایی) . . . گرسنه ى ماهى هاى شورِ دور همى . . .  خوشى هاى ایامِ  ماضیه . . . تو در را بسته اى . . .  ما را نیز . . .  هر کدامِ ما در یک  جهتِ این اقلیم  آرزو میبافیم در خیال . کلید را برده اى یا که خورده اى  نمیدانم  و فرقش چیست  وقتی که زدن دق الباب جایز نیست . . .  اجاق خانه ى ما سالهاست که نم برش داشته . . .  کاش برگردى تا تمامت کنم . . .  تمام،  یعنى شروعی تازه . . .  من از بچگى از بلوغ و جوانى زنجیرم  در دستان  توست . برگرد این چشم انتظارى زیر پوستم کش می آید . . . .  زمان را کش می دهد و مکان را و دیوارها را بلند تر . . . سقف را بالا تر میبرد . . . حالا جنازه ی ماهی های ایام ِ ماضیه در این جا هویداست . . .   من هر روز تیغ ماهى ها را نگاه میکنم و پس مانده هایی را که تفاله ی  چیزی بود به نام اعتماد و عشق ای مَرد ! در این حصار که تو خواسته ای تنها شوره زار است . لطفا  برگرد و کلید را با خودت بیاور . 

no:10

* تصاویر آثار مهرداد ختایی است . *



 
comment نظرات ()