جزیره در کهکشان

 
دایره گچی قفقازی
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٢:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٢۱
 

 

این داستان واقعی است

شاید توی تصور شما نگنجه .عب نداره خب ، توی تصور منم نمیگنجه .این که توی این دوره زمونه ، که وقت طلاست و قیمت طلام که خب بالاست ، یه عده ای طلاهاشون رو میان میریزن کف زمین سوله ، سوله ای که آدرسش فرهنگسرای بهمنه . شوخی نمیکنم . میتونید برید ببینید . سوله ، جاییه که یه صد نفری ، فارغ از نام آوری ، با چنگ و دندون ، با اره و تیشه ، درل و دلر ، با جوش کاری و ... زمین و زمان  رو به هم میدوزن تا نمایشی بدن درخور نام و نام آوری . شوخی نمیکنم . میشه رفت و دید .  برای نمایش دایره گچی قفقازی ، فقط کافی نبود تا دستی به سر و گوش سوله کشید . باید سوله رو ویرون کرد و دوباره ساخت ، باید با سرما و سوزی که از در و دیوارش میوزه سوخت و ساخت . توی سوله یه صد نفری ، فارغ از همهمه ی شهرت و سود و نام آوری ، فقط با عشق ، هر روز ساعت ها ، سگ لرزه زنون ، کنار هم دایره گچی قفقازی رو میکشن و پاک میکنن . جیک نمیزنن از نبود بخاری و غبار عایق و سیمان کف زمینش . . .  توی تمرین های دایره ی گچی قفقازی که باید بهش کلی بنازی ، یه عده ای شب میمونن ، کف زمین رو میکنن و دوباره میکوبونن و سفتش میکنن . .(این یه عده همون بازیگرهان ها )  .  یه استاد دارن به اسم حمید پور آذری ، این استاد ، برای رسم این دایره ، باید  شعاع صد نفر آدم رو در نظر بگیره ، دونه به دونه گوش به حرفشون بگیره ، متن برشت رو برشته کنه ، مناسب این قرن وارونه کنه ، بفرسته روی صحنه ، تماشاچی رو حیرون بکنه . این صد نفر که حلقه میزنن دور استادشون ، جارو میکشن زمین رو ، سرفه هاشون رو قورت میدن ، تی میکشن ، حصیر ها رو عایق میکنن ، موکت ها رو میتکونن ، غبار رو نابود میکنن ، فقط واسه این که تماشاچی کیف بکنه ، کیفور بشه ، دایره گچی توی ذهنش حک بشه ، مثل ( ادیپ ) که پارسال همه رو حیرون کرد ، دایره باید امسال همه رو حیرون کنه . دایره گچی قفقازی ، داستان ساده ای داره ، اما مثل این حکایت های ذن میمونه ، باید بهش اندیشید ، اندیشیدن ! داستان دایره دو تا ییه ، قاضی و قضاوته . . . توی این ورژن جدیدش که نمایش داده میشه حکایته ، حرف و حدیث توش زیاده ، طراحیش قیامته . یعنی چی ؟ الان میگم . یکی بود یکی نبود ، ده بالا ولی بود و ده پایین ولی ، این دو تا ده دعوا دارن ، مثل هر جای دیگه با هم دیگه مشکل دارن . توی این داستان جنگ میشه ، جنگ باعث خیلی قصه ها و غصه ها میشه . زن حاکم که زن سراسیمه ایه ، از سر ترس و ناچاری بعد از یه دوره ی بارداری ، بچه اش رو به دنیا میاره ، از سر ترس و بی شوهری و همهمه بچه رو یه هو جا میذاره . این بچه رو یه زن دیگه بر میداره ، بزرگش میکنه ، همه انگ ها رو تحمل میکنه ، تا این که یه روز توی همون همهمه ها و شکایت ها ی بالا ولی ها و پایین ولی ها  ، توی اون دادگاه های قفقازی ، یه زمانی این دو تا مادر به هم میرسن . . . بچه مال کدومشونه ؟ اونی که به دنیا آوردش یا اونی که بزرگش کرده ؟ زمین به کدوم مردم میرسه  برشت  میاد قصه میگه ، شعر رو توی قصه هاش میپاشونه  تا کمتر از غصه بگه ، تماشاچی رو به فکر وا میداره ، میاد یه فاصله ای میذاره . . . توی دایره ی گچی سوله هم همه ی اینا هست منتهاش ، دایره توی چهاربخش ، تعریف میشه ، قسمت دعوا داره اما اگه بدونی چقدره خنده داره ! داستان رو نشمینه نوروزی و محمد زمان از سر نوشتنش ، رسول ادهمی بخش نمایشش رو به  شکل خیلی خوشگلی مسجع کرده ، پر ریتم ، با هر دیالوگ میشه  روی گیتار زد تو سر سیم . . . روایت ها متفاوته ، بخش دعوا داره ، بخش آواز ، توی آوازها ، شعرش حرف داره ، بخش فاصله گذاری داره . . . خلاصه باید دید . . .همه میان  محصول این تمرین ها رو توی 70 دقیقه یا شاید 90 دقیقه میبینن اما نمیدونن که یه عده واسه بسته شدن این دایره ، با عشق و جون ، کار کردن ، جنگیدن که شما یا تماشاچی ها کیفور شن . . . شب توی سوله خوابیدن ، با سوز و سرما ش و گرد و غبارش ساختن ، زمین رو تراشیدن و توش سیم کاشتن . شاید این داستان رو باور نکنین ... اما بچه ها با هم دیگه زندگی کردن ، نه مثل هر کار دیگه ، توی تئاتر شهر و ایرانشهر ، استرلیزه و هموژنیزه نع ! آخه این دایره  حامی نداره ، پشتش دستی ، کمکی ، اسپانسر و غیره  نداره . توی این دست تنهایی ، یه صد نفر دایره ساختن که مثل سیرک ، زندگی توی اونه ، به قول هدایت سیرک عین دایره است و دایره عین زندگی ، بچه های دایره الان کجان ؟ خوابیدن ؟ توی سوله ان ؟ غذا خوردن ؟ سیم کشی کردن ؟ زمین رو کندن که حفره هاشو پر بکنن ، کاشی هارو سیمان زدن ؟ نمیدونم . اما یه چیز رو میدونم . . . من که این جا ، توی این جزیره ، تاریخ نمایش رو به دوره ی پیش از شکار روباه و بعد از شکار روباه تقسیم کردم ، حالا تاریخ نمایش رو توی این زمینه ی کار که کارگاهیه و متن هر روز عوض میشه بازم تاریخ نمایش کارگاهی رو به دونیم تقسیم میکنم ؟  اینا ها  ( . )

با تشکر ازسروش میلانی زاده برای پوستر کار که ایناهاش . آ .

ساعت ۶:٣٠ فرهنگسرای بهمن - سوله .

جهت رزرو بلیط با شماره   ٠٩١٢٧٩٣۴٧٨٣تماس بگیرید .


 
comment نظرات ()
 
 
تمرینات شاق دایره ی گچی قفقازی در فرهنگسرایی به نام (بهمن ) . . .
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٩
 

 

دستت رو بده به دستم میخوام ببرمت یه جایی ، پاشو شال و کلاه کن که هوا هم سرده ، سوزشم گدا کشه ، بدو که خود دیدنی هاس ، این جایی که میخوام نشونت بدم رو میشناسی ، خیلی معروفه ، آخه میدونی چرا ، یه زمانی کله ی گاو و گوسفند توش میبریدن، اسمش کشتارگاه بود و حالا شده فرهنگسرا ، حالا که میگم منظورم مال ایام ماضیه (!) ، زمونی که بی نوایان بهروز غریب پور اون جا اجرا شد رو دارم میگم . بعضیا انقدر خوشحالن ،انقدر افتخار میکنن که بابا ما اومدیم این کشتارگاه رو برداشتیم فرهنگسرای بهمن  درست کردیم ، توش سالن سینما داره ، سالن نمایش، سالن کنفرانس داره ، سونا ، استخر جکوزی خلاصه هنر نزد ایرانیان است و بس . . . آره جونم راستم هست ها . . . ظاهرا همه ی این ها اون جا احداث شده اما بذار من واست یه چیزایی نشون بدم که عمرا دیده باشی یا شنیده باشی و باور کرده باشی . بشنو از من و باور کن . آخه میدونی چیه ؟  ما هنوز یاد نگرفتیم که با این (اسم ) ها  بازی بازی نکنیم . (این منظورم کلمه هایی از قبیل فرهنگسرا ، آموزشگاه هنر و ...)میایم مثلا میگیم این جا فرهنگ+ سرا ست . حالا اگر بریم توی لغت نامه و کتاب های جامعه شناسی بگردیم که فرهنگ چیه که فرهنگ سرا کجا باشه... ظاهرا باید جای مقدسی باشه . اما من بهت بذار بگم که توی این فرهنگسرای بهمن یه اتفاق های عجیب و باور نکردنیی هم میفته که مرغ پخته اگه بشنفه روی برنج خنده اش میگیره . . . والا به خدا . خوب گوش کن چی میگم ، شال گردنت رو هم خوب ببیند ها . . . آخه سرده . . . ببین اول میخوام یه چیزی بگم . . . خدایی توی این جزیره ما اومدیم( صد بار) گفتیم که چقدر از وضع تئاتر خاکمون ناراحتیم ، که به تئاتری ها نمیرسند ، استاد کرم رضایی اون جوری مرد ، استاد فلان  یه جور دیگه ، برای نابود کردن تئاتر از هر کاری استفاده میکنن . . . نگفتم . .. ها ؟ نگفتم ؟ ای تف به صورتت صد بار گفتم که هنر نزد ایرانیان نیست به خدا ، ما ها ادعا داریم . . . مثلا اگر این همه هنر داشتیم و فرهنگ ،چرا وضع کمال و ادب و جامعه اینه خب ؟ خود تئاترمون هم توش مسمومه . . . چند بار کار دیدیم که خوب بود و از پولی که توی حلق گیشه ریختیم ناراحت نبودیم ؟ هان ؟ همه اومدیم زر زدیم و گلایه کردیم، نکردیم ؟ همینه دیگه . . . حالا توی این وضع اسفناک نبود فرهنگ ، نبود هنر ، مشکلات ممیزی ، مجوز برای فیلمنامه های حسابی ، مشکلات کتاب که همه میدونیم ، توی این وضع ....خب....یه عده پاشدن پارسال یه  مدت طولانی کار کردن ، محصول کارشون شد (ادیپ) که بنده اومدم این جا این همه سوز و بریزش رو کردم و شما هم رفتید دیدید . . . حالا خود شما نبودید که میگفتید اوووووووووووووووووووووووووه یعنی پاشیم بریم فرهنگسرای بهمن ؟

اووووووووووووووووووووووووووووووووووووه . . . . این همه راه . . . ؟ نگفتید ؟ حالا بیاید تصور کنید همون گروه به علاوه ی یه عده ی بیشمار دیگه ، یک ساله که دارن میرن توی همون فرهنگسرای بهمن که واسه شما یه کار عجیب غریب دیگه به نمایش بذارن . واسه شما میخوان سورپرایز داشته باشن و شما و خودشون رو و تئاتر رو دوست دارن . . . یک ساله ، همون مسیری که همه میگفتن (اوووووووووووه) رو میرن و میان تا به شما (دایره ی گچی قفقازی) رو نشون  بدن . واسه این رفتن و اومدن هاشون سر از پا نمیشناسن ، با کله میرن توی دل کار ، حالا که دارم میگم این گروه دارن تمرین میکنن فکر نکنی توی پلاتوی مخصوص و سالن اجرا و امکانات دارن تمرین میکنن ها نع جونم . . . گوشت رو بیار این جا تا درگوشت بگم .

بیا تا در گوشت بگم توی فرهنگسرای بهمن ، یه جایی هست به اسم ، سوله ، قبلا توش قارچ پرورش میدادن ، حالا توش دارن هنر پرورش میدن، اون موقع که قارچ پرورش میدادن باز یه بهایی به قارچ میدادن اما الان یه پاپاسی واسه این عده که هفتاد هشتاد نفری هستن ارزش قائل نیستن . . . بگو چرا تا بگم ؟ میگم برات . . . .در گوشت رو بیار تا بهت بگم توی همین فرهنگسرای بهمن ، که اسم بزرگ و گنده تر از دهنشو – مثل خیلی جاهای دیگه – داره یدک میکشه ، داره چه ظلمی میشه . . . نه نه . . .ظلم نه . . . . بذار بگم داره چه  توهینی میشه . توهین میگم  توهین میشنوی ها  . . . . میدونی چرا ؟ درگوشت رو بیار تا بهت بگم . ببین اون جا ها . . . یه عده ای که شکل آدم هستن – دماغ و دهن دارن و اینا ،میخورن و میخوابن و اجابت مزاج میکنن – اون آدم ها اوصلا اصلا نمیدونن تئاتر چی هست . بنده خدا ها . . . خدا ان شاالله که از سر تقصیراتشون بگذره . . . اون ها میان چوب لای چرخ این دایره میذارن . . . مثلا توی همین هوای گدا کش ، چون اوصلا با تئاتر و تئاتری جماعت فقط (لج ) هستن میان از محل تمرین به اون بزرگی یه بخاری به چه گندگی رو برمیدارن تا بچه هایی که دارن کار میکنن سرما بخورن . بمیرن ...اما کار اجرا نکنن . میدونی چرا ؟ آخه خنده گناه . . . مثلا ها . . . تو یه کم . . . همچین یه نمه بخندی که صدات معلوم شه گناه کردی . . . واسه همین تئاتر هم جزو گناهان کبیره است . چه معنی داره کاری انجام بشه که اسمش تئاتر باشه ؟ هی هر روز یه عده دختر و پسر بیان یه تمرین های عجیب غریب کنن ، بالا برن ، پایین بیان ، ماسک بزنن به صورتشون ، ریتم کار کنن ، یه کارایی کنن که اسمش نمایشه ، چرا ؟ چرا این کار که گناهه باید وجود داشته باشه ؟ تئاتر جرمه . . . لباس تمرین چه معنی داره ؟ - من نمیدونم آیا همین گیر و گرفتاری ها رو هم ورزشکارها ، کشتی گیرها ، فوتبالیست ها ، سینمایی ها هم دارن یا نه ؟ - کلا ها . . . اون آدم ها هی میان میگن چی کار کنیم چی کار نکینم نذاریم این تئاتر دایره ی گچی قفقازی اجرا بره . . . بیایم از رشته ی – گیر دادن – استفاده کنیم یه انگی ، برچسبی ، چیزی روی این بر و برچه ها که خب لابد همشون جاهل  و فاسد و بی پدر مادرن بزنیم برن گم شن که یه وقت توی این فرهنگسرا کار غیر فرهنگی چی چی ؟ انجااااام نشه ؟ بعد این آقایون محترم که همه میدونیم چه شکل و شمایلی دارن . . . دندون هاشون رو تیز میکنن واسه  انگولک کردن این جماعت تئاتری . . . میان چی کار میکنن !؟ هان . . میان مثلا رختکن آقایون رو میبندن . یکی رفته بود پرسیده بود :" آخه چرا ؟ "  جواب داده بودند : " آخه اون پشت اتفاقات خطرناکی میفته . " اون یکی گفته بود : " منظورتون حریق و آتش سوزیه . "آقاهه گفته بوده : " نه منظورم اتفاقات ناجوره . "

عصبانیشیطانقهرشیطانبازندهاوهعصبانیعصبانیمتفکرعصبانی

بزنم توی صورتش ، مرتیکه دوزاری، از پشت کوه اومده ، بی سواد ، عقده ای ، نفهم میخوای انتقام نداشته هات رو از کی و چی بگیری ، این حرف تو جواب داره ها . . . جوابشم اینه که برو گورتو گم کن ، تو در رخت کن رو که سهله ،در خود فرهنگسراتم ببندی تئاتر رو که نمیتونی از تاریخ و قلب و کتاب ها حذف کنی . تو کی هستی بنده ی خدا که به خودت اجازه میدی افترا ببندی ، تهمت بزنی ، شک کنی ؟تو یه آدمی مثل من و اون یکی و اون یکی فرقت اینه که نفهم تری . . . بی شعوری . میای صاف توی چشمای اون آدمی که واسه تو ، واسه مادر تو ، واسه بچه ی تو ، داره  هر روز میره و میاد ،نگاه میکنی و بهتون میزنی ، پاشید کاسه کوزتون رو جمع کنید کم تهمت بزنید . این دوستان ما ، این آقایون که خیلی مواظب و محافظ تئاتری ها هستند کلا حراست میکنند و حفاظت اصولا هی نگاه نگاه میکنند ببینند کلا این که میبینند یعنی چی ؟ نمیفهمند ، عشق رو نمیشناسند ، گیری پیدا نمیکنند اما از سر لج میان و از عمد تاتمی ها،تشک و وسیله ها ی کار  رو بر میدارند ، بازیگرها مجبور میشن روی زمین لخت ، روی کاشی تمرین کنند ، میان لامپ ها رو میکنن ، بچه ها توی تاریکی کار کنند ، میان آزمون های قلمچی رو توی همون سالن برگزار میکنن و صندلی ها رو توی اون سالنی میذارن که باید توش دوید ، پرید ، چرخید ، کار کرد ، (هر دفعه همه مجبورن صندلی ها رو جمع و جور کنن )به هیچ صراطی هم مستقیم نیستند چون اصولا نمیفهمند تئاتر یعنی چی ، کسی هم نیست بیاد گوش این باباها رو بگیره دو کلمه یادشون بده تا بفهمن ، گیر ندن ، لااقل از اسم فرهنگسرا سواستفاده نکنن . این بچه های طفلکی نمایش ،تابستون رو با یک دستگاه کولری که صرفا باد میداد و نه سرما ، سرما خورده نخورده ، توی اوج گرما ، شرشر عرق ریزون کار میکردن ، اتود میزدن ، دور استادشون چرخ میزدن ، فقط واسه اینکه یه روزی توی وسط زمستون دایره گچی قفقازی رو نشون بدن به شماها . . . خودتون بودید راضی بودید این همه مشقت بکشید ؟ برید و بیاید ازتون حمایت نشه ، بهتون بهتون زده بشه ، دائم برای اجرا نشدن دست و دلتون به لرزیدن بیفته ، به جای استخر و سفر و تفریح برید توی سوله ی پرورش قارچ واسه کار تئاتر ، شما بودید میرفتید ؟ یا توی این هوای آلوده .و . .کثیف . . . این همه راه رو خرج میکرید هر هفته برید و بیاید؟ تماشاچی یک روز میاد کاری رو میبینه و میره و نمیدونه پشت کار ، اون ور قضیه یه عده ای حق مسلم فرهنگیشون که از یارانه شون هم واجب تره داده که نمیشه چی با سیلی توی گوششون زده هم  میشه . ماشالا زیر سایه ی فرهنگسرا ، نه تنها حمایتی از این عده نشد بلکه هر روز تهدید و افترا هم زده شد . . . من برای این ویرانه که توی فرهنگسراش برای تعارف کردن یک پفک به یه همکار حکم جرم سنگین ولاغیر میتراشند متاسفم.بگو چرا ؟ چون یک عدد دختر به یک عدد پسر همکار پفک تعارف میکنه . مجرم جرمش اینه که با شلوار گرمکنی که توی پارک باید باهاش بدوی میای میری چایی میخری . . . پسرا رو میگم ها و گرنه دخترهاغلط کنن اصلا (باشن) !  کلا متاسفم که مشقت کشیدن برای کار کردن توی این خاک شده جزو واجبات . . . کی گفته این گفته درسته که رنج باید کشید واسه هنرمند شدن . نه اصلا هم این طور نیست . آدمه وای میسته اون جا . . . شیکمش گوشت نو بالا آورده ، نگاه نمیکنه که یه عده ای دارن با چه صبر و حوصله ای – کار- میکنن . . .وای میسته ، گیر میده . شغلش اینه که در و تخته ببنده . . . حرف که میزنن لاف آدم حسابی بودن میزنن . . . که توی فرهنگسرای بهمن . . .ای داد بی داد . . . توی فرهنگسرای بهمن برای یه دایره باید صد جور چونه زد . . . ای فرهنگسرای بهمن ، تو یه روز میری افتخار میکنی که نمایش ادیپ حمید پورآذری( کلیک کن روش) پای اساتید این خاک رو به مرز فرهنگسرای بهمن  تو باز کرد . . . یه روز میری کلاهتو میندازی بالا که دایره گچی قفقازی توی فرهنگسرای تو اجرا شد . . . اما اون یه روز یادت بیار که فقط اکسیژن رو از بچه ها دریغ نکردی . . . تو به جای این که دستت رو زیر بال  و پر بچه ها بگیری  ، خودت دستی بیای تازه یه کمکی بکنی امکانات فراهم کنی ، دستی دستی چاه و چاله میکنی ؟ آره ؟ نمیبینی این بچه ها با شال گردن و کلاه  چهار پنج ساعت میدوند . . . سردشون میشه . . . گرمشون میشه . . .سرفه میکنن . . . نمیبینی . . . میبینی میدونی چرا ؟ چون خنده هاشون رو میبینی و نمیتونی ببینی که خنده یعنی رمز زندگی ، تو به جای حمایتت از تئاتر میای بخاری رو از سوله بر میداری  که هفتاد نفر بمیرن از سرما ؟مگه با مجرم ها طرفی ؟این رو بدون تو و بزرگتر از تو هم بیان و برن یه ضربدرم بزنن روی تئاتر ، خود تئاتر ، اس و قسش اون قدر درست و با قدمت هست که یه تاریخ بهتون بخنده . پش خودت رو ضایع نکن . این روزها که همه دارن با ماسک راه میرن و تابستون ها تفریحن ، زمستون ها اسکی ،هفتاد هشتاد نفر برای اجرای دایره ی گچی قفقازی، یخ میزنن ، تا شما رو توی بهمن ببینن . . . در گوشت رو بیار . . . تازه توی فرهنگسرای بهمن اگر بری بیسکوئیت بگیری ، مثل توی فرودگاه صد تومن هم میاد روش ! . . . من نمیدونم خداوند چه طوری حمید پورآذری رو خلق کرده که از جا در نمیره ، خم به ابرو نمیاره ،واقعا نمیدونم!!!! اما من میس شانزه لیزه از اون جا که عشقم میکشه دوست داشتم بیام این جا بگم فرهنگسرای بهمن برای اجرای دایره ی گچی قفقازی به کارگردنی حمید پورآذری که یه ساله داره تمرین میشه فقط اکسیژن رو ازشون مضایقه نکرده . من میام میگم . . . دوست دارم . دوست داشتن گناهه؟هی . . اوهوی... فرهنگسرای بهمن نمیتونی کسی رو از پا در بیاری . . . نمیتونی چشم و چال اشتیاق رو کور کنی . . . نه تو ، نه گنده تر از تو، نه تئاتر شهرش، نه اون ایرانشهرش ، نه اون یکی های دیگه . . . هی شماها که همه چی دست شماست برای بررسی . . . شماها که برای چاپ کتاب مجوز صادر میکنید . واسه فیلم ها پروانه ، شما نمیتونید کسی رو از اندیشیدن باز دارید . هر چقدر دلتون میخواد چوب لای چرخ همه بذارید . بیا تازه در گوشت بگم . . .

 


 
comment نظرات ()