جزیره در کهکشان

 
میس شانزه لیزه روی درخت
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٥:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱۱/٧
 

الان که دارم این نامه را مینویسم تو خوابیده ای . من کُنجِ زاویه ی کتابفروشی نشسته ام . حتما میدانی کجا را میگویم ، همان کتابفروشی که بیست و چهارساعته باز است و طبقه ی بالاش مثل نشر ثالث یک کافه دارد . تو خوابیده ای لابد که چارطاق مثل همیشه و عینکت را روی روزنامه ی کنار پاتختی گذاشته ای . دارم تو را تصور میکنم . . . . . سعی میکنم برایت بنویسم که چرا میخواهم از این شهر بروی  .   این جا مال ِ من است و تو حق نداری برای مراودات هنری و گشت و گذار سر بزنی به این جا . ما با هم توافق کرده بودیم . قرار بود که بروی . . . اما قرار بود که هرگز برنگردی ، از وقتی توی شهر چو افتاده که آمده ای مثل بید دارم میلرزم . باد می آید و نمیتوانم این کاغذ لعنتی را درست نگه دارم با این حال دست خط ِ مرا از بری . . . پس ادامه میدهم . . . شاید رفتم بالا عوض تو بعد از سالها یک چیز داغ خوشمزه هم خوردم و میگذارم به حساب تو . . . به چه حقی برگشتی ؟ تو خوب میدانی که ما با هم قرار گذاشتیم . . . همه ی سنگفرش های این شهر مال من است . . . قرار بود روی یک وجب اش هم راه نروی . . . اما انگار که برگشته ای که توجه همه را به خودت جلب کنی . تو عاشق خودنمایی هستی . از تو متنفرم . ار تو صدبار که متنفرم . . . از تو صدهزار بار متنفرم که باز هم کم از کمتر است . . . تو یک . . . باید بروم بالا . . .موسیو ی فربه این جا با آن سبیل های سفید و شکم بزرگش توصیه میکند که ممکن است با این لباس نازکم در این هوا پس بی افتم . من سخت مریضم . . . اما اصلا به تو ربطی ندارد . موسیو میگوید بروم بالا . . . / الان بالا هستم . باد به پنجره ی کتابفروشی میخورد . کاش همان گوری که هستی و لابد چارطاق خوابیده ای بیدارت کند . . . همیشه مجبورم برای اینکه حرفم را به تو حالی کنم ، این همه کلمه خرج کنم ، بنویسم تا تو با آن عینک اَت . . با آن عینک ِ پیزوری اَت جمله هایم را بخوانی . تو حرف حالیت نمیشود . فکر کرده ای از زیر بته بیرون آمده ام و تو هم از دهان آسمان افتاده ای . من از تو بیزارم . . . . با این حال باید به تو بگویم اگر بیشتر از فردا . . . بیشتر از یک روز بعد از رسیدن این نامه در شهر من بمانی ، به راسپوتین اعلام میکنم ، جیک ثانیه جانت را از دماغت بکشد بیرون . میدانی که او کیست ؟ هی تو . . . جایت خالی . . .اگر کاغذم را بو کنی . . . بوی وانیل می آید . . . این بوی نوشیدنی ماست وقتی که تو جوان بودی و من خیلی جوان تر و می آمدیم این جا و با هم از این قهوه های وانیلی میزدیم توی رگ و تو مثلا از کتابت تعریف میکردی و من مثلا تَر محو ِ تعاریف تو میشدم و فکر میکردم که واقعا آسمان شکاف برداشته و تو افتاده ای وسط شانزه لیزه . خیر آقا . . . میبینی که شهر دست من است . . . هر جا بروی نام من است . . . بی خود برگشتی . . .  عارضم خدمت شما جناب ِ پنبه زن باشی ، از وقتی سرِ راسپوتین دعوایمان شد ، من بدجوری عاشقش شدم . اصلا انگار تو هر وقت به هرچیزِ بی خودی گیر بدهی من از آن بیخودی یک چیز با خودی میسازم . . . مثل این نوشیدنی که هیچ وقت طعمش را خودم دوست نداشتم فقط چون تو گیر دادی که این خیلی هم خوش مزه نیست ، از سر لج تا همین الان که دارم این نامه را مینویسم و این نوشیدنی هم دم قلم و کاغذم هست عاشقش شده ام . یک نوشیدنی هوس انگیز داغ با کارامل و وانیل و قهوه و دارچین و نمیدانم شیر و این چیزها که تو برایت اصلا مهم نبود اما چون آن روزها مُد بود و تو نویسنده شده بودی و نویسنده ها از این نوشیدنی کتابفروشی خوب میخوردند تو هم خوشت آمده بود به زور در حلقت کنی اما میگفتی همچین مالی هم نیست ، تا این را گفتی برای من عزیز شد . . . نمیدانی با چه لذتی دارم زیر نور این لامپا ، در این بالای کتابفروشی ، در این شب پر سوز و سرد و با چه عشقی میخورمش . . . فقط چون تو لج کردی . . . آن روزها هم بی خود و بی جهت به نجار ِ خانه ی رو به رویمان شک کردی . . . حتما یادت هست ؟ امیدوارم آنقدر پیر نشده باشی . . . همان نجاری که قدش نزدیک دو متر بود و تو میگفتی مثل نردبان است و مثل خلال دندان . . . همان نجاری که وقتی من دوست داشتم پابرهنه توی شهر نصف شب راه بروم . . . آمد و همراهی ام کرد و تو سرت توی آن کتاب های لعنتی ات بود . . . همان نجاری که وقتی میخواستم خودم را از دست تو توی رودخانه بی اندازم ، جلوتر از من خودش را توی رودخانه پرت کرد . . . هما نجاری که موهای پرپشتش مثل شیر بود و چشم هایش مثل تیله و دست های عضلانی اش توجهم را جلب میکرد و اصلا شبیه تو نبود . . . همان نجاری که قاب های نقاشی میساخت ، میز درست میکرد . آواز میخواند و ویالن سل میزد . تو از اینکه او اینقدر ماهر بود بیزار بودی . او دایم در حال حرکت بود و از من هم که دائم در حرکت بودم خوشش می آمد . . . باید چند چیز را اعتراف کنم . او و من . . . منظورم همان بدبختی ست که بهش گفتی - راسپوتین - بارها و بارها با هم تنها شدیم . . . توی شانزه لیزه بارها و بارها زیر باران خیس شدیم . . . با هم آواز خواندیم . . . از کنار مجسمه ها رد شدیم . سایه ی همدیگر را با دست روی دیوار میگرفتیم و با هم مست میشدیم . . . اما تو در آن لحظه ها کجا بودی ؟ با ما . . . بله . . . تعجب نکن . . . من همیشه در همه ی این شب ها که تو نوک قلمت را توی تخم چشمت میزدی تا در مورد نویسندگان گم نام و فیلم های کهنه مردم را مطلع سازی ، من در موردت با راسپوتین حرف میزدم . او و من همیشه کنار مجسمه ی برنزی لب رودخانه استراحت میکردیم و سیگار میکشیدیم . زیر نور چراغی که مجسمه را و ما را روشن میکرد . او از من میپرسید" چطور این مرد را دوست داری . او یک مجسمه است ." راست میگفت تو با یک آدم آهنی هیچ فرقی نداشتی اما من همیشه فکر میکردم که یک جوری به تو مدیونم . همیشه دلم برایت میسوخت . به خصوص بعد از آن شبی که با هم فیلم دیدیم و تو با عینک آفتابی ات نشسته بودی . دست به سینه . عین یک تندیس . . . نشسته بودی کنارِ من و انگار این من اصلا وجود ندارد . . . انگار تو هستی و فیلمی که روی دیوار دارد پخش میشود . تو من را دیوانه میکردی . . . شاید برای همین و از سر لج دوستت داشتم اما همیشه از سر لج بود . من از تو متنفر بودم . من از تو متنفر هستم و من از تو متنفر خواهم بود و خواهم ماند . تو با آن عینک آفتابی ات هرگز حاضر نشدی برای من چتر بالای سر م بگیری . . . یا هر وقت که اشربه به رگ و جان میزدم و دیوانه وار توی کوچه ها به آواز میزدم تو کنارم نبودی . . . من یک آوازه خوان درجه یک شده بودم که همه جا و توی همه ی بروشورهای تئاترها و اپراهای خیابان محبوبت شانزه لیزه اسمم را زده بودند اما تو اصلا توجه نمیکردی . . . تو عین یک بچه ای که مدرسه برود . . . سر ساعت بیدار میشدی . . . اصلا اهل هیجان نبودی . . . به نظرم تو شبیه خود کتاب بودی . . . شبیه خود کتاب هستی . . . کتاب خواهی شد آخر سر . . . از وقتی به حرف آمدم و گفتم . . . و غلط کردم و گفتم .  . گفتم که این مرد همسایه رو به رویی وقتی نجاری میکند صدای اره اش گوشم را نوازش میدهد تو لج کردی . . . من این جمله را گفتم تا تو من را نگاه کنی . . . کله ی کچلت را از روی کتاب برداری و برای یک لحظه هم که شده به من توجه کنی . . . که لب هره ی پنجره نشسته بودم و وانمود میکردم دارم به خانه ی رو به رو که البته چراغ اش خاموش بود نگاه میکنم و وانمود میکردم دارم به آن مردی که نجار بود و خوش تیپ هم بود توجه نشان میدهم . . . که به جای تو چند بار من را از کافه ها و از زیر دست و پا جمع کرده بود و خانه آورده بود و تو جای تشکر او را دم در شبیه یک ابژه ی کلاه به سر خاک بر سر دیده بودی . . . تو سرت را بالا نیاوردی . . . تو همان طور که داشتی با دستانت روی کاغذ از تاریخ سینمای قبل از تاریخ مینوشتی به من گفتی :" آن راسپوتین را خواهی کشت ." . . . خیلی ترسیدم . حتی یک ذره هم حسادت نکردی ... حتی با من دعوا هم نکردی . . . حتی یک نخ سیگار هم نکشیدی . . . حتی از آن شراب کوفتی نخوردی . . . حتی بلند نشدی گردنت را کج و ماوج کنی و یک چایی بخوری . . . تو مثل یک رباط نشسته بودی پشت میز چوبی خانه و زیر نور آباژور داشتی در مورد سانتی مترهای راش ها و فیلم ها مینوشتی . . . . من از تو متنفر بودم . . . حالا اسم مرد نجار را راسپوتین گذاشته بودی و من میترسیدم بی خود و بی جهت بروی و او را بکشی . . . از تو بر می آمد . . . تو قبلا هم آدم کشته بودی . . . از نوشتن این ها خسته ام . . . اما باید به تو بگویم نامه ای که اعتراف کرده بودی آدم کشته ای را هنوز دارم . . . توی جیب دامنم هر جا میروم . . . لب سکوی هرخانه ای مینشینم . . . در اتاق گریم که میروم . . .توی هر مهمانی که هستم ،  حوصله ام که سر میرود آن نامه را میخوانم . . . فکر میکنم . . . تنها حرفی که با من زده ای . . . در این نامه است . . . از بس خوانده ام حفظ شده ام . . . یک جورهایی از برم . . . "میس شانزه لیزه ی عاصی ! باید اعتراف کنم که من سالها پیش یک آدم کشته ام . یک آدم را با دست های خودم کشته ام . شاخه های دستهایش را بریده ام ، سر پر برگ اش را بریده ام ، از آن تنها ریشه ای مانده ، در خاک . بذری مانده در خاک . . . خاک را توی گلدان کرده ام با بذر اَش ، در شیشه ای گذاشتمش . . . در شیشه ای که نخشکد . . . که نمیرد . . . آن درخت تویی ، هرگز نمیری و هرگز زنده نشوی . . . پس در این عاصی بودن جان بده . . . من از هزار نجار تیغم برنده تر است . . . " بعد از اینکه این نامه را به من دادی حسابی خندیدی و من بار اولی بود که خنده ی تو را میدیدم . چشم هایت را نه . . . که همیشه زیر آن عینک دودی پنهان بود . . . لابد حالا که همسایه مان نجار از آب درآمده بود پکر شده بودی . . . فکر کرده بودی از آن نجار هم کمتری و میخواستی راست راستی سرش یک بلایی بیاوری . . . من همیشه از اینکه با یک تبر مثل راسکولنیکف جانم را بگیری یا جان اطرافیانم را میترسیدم . . . از آن به بعد همه اش غرق فیلم و نوشتن بودی تو با هر چه که دستت می آمد مینوشتی با دگمه با سوزن با دوربین . . . از وقتی از هم جدا شدیم و تو رفتی . . . به همه ی درخت های خیابان شانزه لیزه با دقت نگاه میکردم . . . اگر یک برگ هم ازشان کم میشد فکر میکردم کارتو بوده است . . . ما عهد کردیم که تو دیگر پایت را این جا نگذاری . . . حالا برگشته ای . . . همین امروز که این خبر را شنیدم . . . داشتم توی خیابان پابرهنه راه میرفتم . . . داشتم بادکنک میفروختم . . . از دور برج قد بلند شهر دیده میشد و کاسکه هایی که توی برف گیر کرده بودند و مردمی که توی باد ایستاده بودند و جلو نمیتوانستند بروند . . . همین خبر که به گوشم رسید و توی شهر مثل باد هرزه گرد رفت و توی گوش ها پیچید همه خوشحال بودند . . . شما برایشان سینما پارادیزو آورده بودی . . . اما من میترسیدم . . . بادکنک ها یک جایی از دستم رها شدند . . . رها که شدند توی باد و بوران مثل نقطه های قرمز متحرک ِ ول شده رفتند به هوا . . . قیقاج وار . . . روی درختی دیدم که نام من با دست خط تو حک شده است . . . مثل علامت خطر . . . مثل یک نشانه که بدهی که آمده ای و میخواهی دستهایم را و سرم را ببری . . . یا شاید دوباره برایت مهم نیست . . . اما من ترسیدم . . . آن قدر رو به روی آن درخت ایستادم که برف روی لباسهایم نشست و من را بردند یک جای گرم . . . همین نزدیک . . . توی همین کتابفروشی شبانه روزی . . . نزدیک همین شومینه که بارها به آتشش فحش داده ام . . . گرم شدم . . . ترسم آب شد . . . مثل بستنی . . . چون میدانستم که مرد نجار همه ی داس ها و ساتور ها را جمع کرده است و تنها ابزاری که داشتی همان مداد است . . . همان زغال . . . برای همین . . . با همان من را هرس میکردی . . . من همه ی نشانه ها را میگیرم . . . حالا برگرد . . . چون من همه چیز را فهمیده ام . . . الان باید بروم خانه . همان خانه ی زیر شیروانی . نامه را میدهم دست شاگرد کتابفروش برایت به هتل بیاورد . اگر تا فردا نروی . . . . با مرد نجار برایت تابوتی می آورم . . . تا تمام خودت را که کتابی ست جمع کنم و به موزه ببرم و برای همیشه به تماشا بگذارم . . . تو یک کتابی که من از خواندنش عصبی میشوم . . . چون همیشه لجم را در میاوری . . .همیشه جلوتری . . . صفحه هایت تمام نمیشود . . . من از خواندن این کتاب که صفحه ی آخر ندارد بی زارم . . . تو به درد موزه میخوری . . . نه این جا . . .نه این شهر . . . بله ، هرکتابی عفریت را ، راسپوتین را و حتی میس شانزه لیزه را خواهد کشت . . . /

برای (پ.ج)


 
comment نظرات ()