جزیره در کهکشان

 
ببخشید آقای ساراماگو !
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٦:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/٩
 

کلمه ی (نوبل ) به خودی خود کلمه ای ست ، محرک و کاسب پسند ، یعنی بی رودربایستی ، کلمه ایست ساخته شده برای تیراژ و فروش ، به همین منظور ، اگر کتابی همبسته به آذین ِ (نوبل) نباشد و نویسنده اش نوبل گرفته باشد ، باز هم فروش ِ کتاب تضمین است و بی چک و چونه روی پیش خوان فی الفور غیب میشود و به چاپ خدا میداند چندم میرسد . از ساراماگو حتما هر چه را نخوانده باشیم ( کوری ) را خوانده ایم ، و حتما و یقینا فیلمش را هم دیده ایم . . . او را میپرستیم . خدا میداند چقدر دو دستی به تلمیحات و ایهام و کنایه هایش چسبیده ایم بی اینکه یک ذره دَرَش عمیق شویم . اگر میشدیم سر و وضع زندگی مان این نبود . . . قضاوت و تقضیه و خواست ها نیاز هایمان چپندر قیچی و هش ال هفت نبود ! همیشه جبهه میگیریم و به یُمن ِ اسم نوبل نویسنده را تا سر حد ِ اعلا بالا میبریم و در عرش نگاهش میکنیم اما بنده این طور نیستم شاید فکر کنید خیلی سفاک و هتاک و بی نمک ام باشد اصلا هم مهم نیست اما هیچ دلیلی برای من مهم تر از خود ِ اثر و قضاوت ِ خودم نیست . خودی که کتاب میخوانم و در سلیقه ی خودم قضاوت نمیکنم و دودوتا چهار تای داستان نویسی را میشناسم ! هیچ اشکالی ندارد این تعصبات و این تعلق خاطر ها را بریزیم توی سطل آشغال و دست از مدال و افتخار و تاج و تخت دادن به نویسنده ای که خیلی هم  در دنیای داستان نویسی خیلی هم شاخ ِ گلی بر سر نزده برداریم و یک کم دنیا را و دنیای داستان ها را در طول و عرض ِ تاریخ درست تر ببینیم . کتاب ِ (خرده خاطرات ) ِ جناب مستطاب ژوزه ساراماگو ، ترجمه ی اسدالله امرایی که از انتشارات مروارید روانه ی بازار ِ کتاب شده ( در چاپ دوم ) چه کار میکند بنده هاج و واج مانده ام . این کتاب که در همین نام اش خرده خاطرات میتوان به کنه و بیخ و بنش رفت و فهمید چیست ، کتابی ست به شدت ضعیف از نویسنده ای که روزی نوبل میگیرد و به چاپ دوم میرسد . . . شاید برای خیلی از اهالی زیاد ِ قلم مهم است که ساراماگو هم چقدر بد مینوشته . البته کلمه ی ( بد ) واقعا کلی ست اما بد مینوشته . رو راست باشیم . برای من سئوال است نویسنده ای که روزی نوبل میگیرد  در سال 2006 و بعد از گرفتن نوبل اش چگونه میتواند این همه از هم گسیخته خاطره بنویسند . این نوشتار ِ تنها چند جمله اش شگفت ! خیلی اندک و ناچیز است در مقابل ِ کوری و نوبل ! وقتی این کتاب را میخوانم ناخودآگاه یاد ِ کتاب بسیار دوست داشتنی پرواز را به خاطر بسپار ِ یرژی کازینسکی می افتم که نمیتوانی لحظه ای رهایش کنی . . . میروم در وادی مقایسه و تکنیک و میبینم این کتاب خیلی بد و مزخرف است . یکی از معدود کتاب هایی که به سختی و با خمیازه و به زور و کتک و نیشگون گرفتن از خودت تا ته میخوانی که فقط خوانده باشی اش . حیف ِ پول ! ببخشید جناب ِ ساراماگو ! اما خرده خاطرات یک نوشته ی کاملا از هم گسیخته ی با توصیفاتی در هم و بی در و پیکر بود که یک جاهایی در آن مارکز را میدیدی و در بقیه ی جاها باید با تلسکوپ دنبال ِ یک چهارچوب و اصول و مناسبات نوشتاری میگشتی . بسیار بد بود . ببخشید . 

از سوی دیگر 

J'étais dans ma maison et j'attendais que la pluie vienne

 

J'étais dans ma maison et j'attendais que la pluie vienne

در خانه ام ایستاده بودم و منتظر بودم 

باران بیاید 

اثر : ژان -لوک لاگارس 

ترجمه ی : تینوش نظم جو 

نشر نی 

خواندن ِ این نمایشنامه ، برای من دلچسب بود ، سخت بود . از آن نوع و جنسی که دوست دارم ، در یک فضای معلق ،همین طور از متنی که در ترجمه ی درخشانش ، تکرار و انتظار را میتوانی ببینی . . . مثل ِ انعکاس ِ کلمه ها با دیواری که بر میگردد به خودت . مثل ماندن در یک فضای برزخ گونه . . . ناخودآگاه یاد بکت و یونسکو می افتی . چند جمله ی درست . . . نه چند جمله ی لایتچسبک ، توی نمایشنامه پیدا میکنی که دوست داری زیرش خط بکشی که اگر جایی بشنویش میفهمی مال ِ همین نمایشنامه است . مثل ِ نمایشنامه های خوب ِ دیگر هر چند برای من این نمایشنامه جزو بهترین های نمایشنامه های فرانسه نیست اما از خواندنش مثل چی پشیمان نشدم و فکر نکردم پولم را در چاه مستراح ریخته ام وسطش خمیازه سر ندادم . چند بار چند دیالوگ را خواندمش و خب در سال 92 این کتاب به چاپ چهارم رسیده و به نظرم در فضا سازی و ایده پردازی و حرفی داشتن برای پردازش و بروز خلاقیت برای دوستان و دانشجویان ِ نمایش میتواند گزینه ی خوبی باشد (جهت ِ محک زدن خود برای کارگردانی آثاری آوانگارد  و به چالش کشیدن ِ (بودن ) بقا ، نبودن ، زمان ، معنی . زندگی و مرگ در صحنه ی نمایش 

بخشی از اجرای نمایش به زبان فرانسه در ( اینجا )

پنج زن و مردی بازگشته از همه چیز ، روایت ِ گذشته ، انتظار و تکرار ِ آن و بهانه ای برای حرف زدن و ساختن همه ی فضا رد ذهن تنها چیزی ست که همه ی نمایش را در ذهنم تجسم میکنم . همان طور که در انتهای نمایشنامه هم آمده میتوانیم این زن ها را اولگا ، ماشا ، ایرنا و ناتالیا ایووانوا دانست یا افی ژنی و الکتر و کلیتمنستر و سولانژ و 

... برای همین از آزادیی که در خواندن متن داشتم لذت بردم . دوستش داشتم . خیلی ساده و خلاصه . 


 
comment نظرات ()