جزیره در کهکشان

 
حقیقت ، درد /دکتر زملوایس
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٢
 

دست های دکتر زملوایس

نویسنده : نغمه ثمینی

کارگردان و طراح :ژیام فروتن

بازیگر : رضا بهبودی

دی ماه هزار و سی صد و نود / ساعت هفده و سی دقیقه / تماشاخانه ی استاد انتظامی / خانه ی هنرمندان ایران

قبل از اظهار افاضات میس شانزه لیزه ای فی باب دست های دکتر زملوایس ، باید خاطر نشان کنم ، این میس شانزه لیزه که به نوبه ی خود سر مکتب نمایشنامه نویسی مادام ثمینی نشسته ، خیلی خیلی خوب به یاد دارد که اولین چیزی که از (مونولوگ ) و یا تعریف این واژه از دهان گهربار مادام ثمینی شنید این بود که در مونودرام که طی آن یک نفر دارد حرف میزند ، فقط حرف نمیزند که حرف زده باشد ، بلکه باید ( بهانه ) ای برای این حرف زدن داشته باشد تا این بهانه ، درام را شکل دهد . ضمنا میس شانزه لیزه در این این جا خاطر نشان میکند مونولوگ با سولی لوگ فرق دارد ، تفاوت این دو در این است که ، مونولوگ گفتگوی یک طرفه ی نمایشی است که در آن مخاطب وجود دارد و سولی لوگ گفتار یکسویه ی ذهنی است مثل (بودن یا نبودن ، مسئله این است هملت ) که مخاطبی ندارد و ذهن است که بلند بلند ذکر میشود .  در این نمایش تک نفره ی دستهای دکتر زملوایس ، گرچه مونولوگ در این مونودرام حرکت میکند و جریان نمایشی را پیش میبرد اما گاهی به سوی سولی لوگ هم پیش میرود که این جذابیت خود درام است . این نمایش حکایت به جنون کشانده شدن دکتر زملوایس توسط اطرافیانش است به خاطر حقیقتی که دکتر به آن ایمان داردو حسش کرده ، ولی وسیله ای برای اثباتش ندارد. او همچون گالیله که آّ ب در هاون میکوبیده شاید زمانی از خودش دفاعیاتی داشته ولی گوشی کسی بدهکارش نبوده . وارد تالار انتظامی که میشوی، شش صندلی عسلی سفید با کاسه های بزرگ سفید پر از آب میبینی و دکتر زملوایس را که پشت این پیشخوان ایستاده ، آماده است تا حرف بزند .

نثر فوق العاده ی مادام ثمینی ، از زبان دکتر زملوایس را دوست داشتم ، مثل همیشه ، اما چون زبان غیر ایرانی را در نوع فرم و شکلش نمیشناسم و نمیدانم آیا انها هم نیما یوشیجی دارند یا نه ، نمیتوانم این زبان را از دهان زملوایس بپذیرم ، انگار او را با زبان خودمان ، با شعر نوی خودمان میشنویم ، خوب ، درست یا بدش را نمیدانم ، اما زبان نمایش را به شدت دوست دارم ، چیزی شبیه بیضایی ، اصیل ، عمیق ، برآمده از ذهن نویسنده ای که بن دهشن را صد بار خوانده ، شعر نو را ، و ادبیات را ...

  " .....لطفا نگاه کنید ، همه با دقت تمام به کف دستهاتون نگاه کنید ، من التماس میکنم ، عاجزانه از شما میخوام نگاه کنید به جایی فراتر از اون خطوط کف دستی که گفتید ، چی میبینید ؟... خون ، خون هم نه . دیگه چی میبینید ؟ هیچ، خواهش میکنم ، بذارید یک بار دیگه از شما خواهش کنم ، به کف دستهاتون خیره بشید و ببینید چی میبینید . هیچ چیز نمیبینید ؟ شاید من انتظار ندارم شما چیزی ببینید ؟ چیزی نمیبینید ؟ نه چیزی نیست و نمیشه ....خدایی که بر فراز میکروسکوپ ایستاده  چیزی دستگیرش نمیشه اون خدای کاشف حقیقت باید از اون تخت پر جبروتش بیاد پایین  بیاستد بالای سر اون زائوی نحیفی که از تب و درد به خودش میپیچه ، پیشونیش رو لمس کنه ، بعد  اجازه بده که این داغی تب و درد بخزن توی دستهاش ...بله .... چون بنا به  سالها تحقیقات من  در بزرگترین  آزمایشگاه ها ی اروپا ، ... ،  درد و حقیقت نسبتی غریب با هم دارند ، حقیقت درد میکشه و کسی که حقیقت رو میشکه بر دوش هم درد میکشه  و کسی که حقیقت از بدنش بیرون کشیده میشه هم درد میکشه ، پس با همین استدلال میشه این دو کلمه رو جایگزین هم کرد ! ...  حقیقت ، درد ، درد ، حقیقت . . . . . . . . . . . . . . . . . . .  .( حذف میکنم ) . . . . . . . .کلمات برای من چه هستند؟ کلمات برای من چه هستند  جز روسپی های فرسوده ی مست که تنشون .... جالبه همین روسپی های مست ترجیح میدهند فرزندانشون رو در خیابان ها به دنیا بیاورند و نه در بیمارستان ها  ....چون در خیابان ها از هر ده  زائو فقط  سه نفر بعد از زایمان میمیره اما در بیمارستان ها درست هفت نفر ، ..... بیش از دو برابر..... دلیلش این جاست .....(دستهایش را میشورد ) .... ای کاش میتوانستم با سرنگی آنچه که درذهن دارم را به شما منتقل کنم ، ای کاش ! ...اشعار گوته....اسباب بازی چوبی .....چه خوشبختی تو ! چه خوشبختی تو که هنوز میتوانی امیدوار باشی و خودت را در این اقیانوس خطاها شناور نگه بداری ... این دکتر زملوایس بودن یک وضعیته نه یک اسم .....وضعیتی دردبار با سرنوشتی غم بار از به زنجیر کشیده شدن ، خداوند بر من شاهده که چه شب ها از او خواسته ام که این نباشم ، دکتر زملوایس نباشم ، پینه دوز بازار مکاره باشم یا چوپانی در مزارع سالزبورگ باشم و نباشم این که هستم یا  اگر هستم ، زملوایس هستم ندیده باشم ، حقیقت رو ندیده باشم ، چرا بر من این حقیقت آشکار شد و نه هیچ کس دیگه ؟!؟...آسونه دیدن دست های آلوده ی دیگران رو دیدن و سکوت کردن ...سکوت سکوت سکوت سکوت ................. (حذف ) .........زنان درد میکشد ....قابله ...دست های آلوده ...زنان را میکشد ....بلند بلند میخنده .... از ته حلقش میخنده ....این خنده یعنی چی ؟ .....این خنده از کجاست و به کجا میره ؟ و چطور خنده و چطور موزیانه در اعماق روح آدمی خانه میکنه و همون جا میمونه و رشد میکنه .....ناله ها خنده ها ....ناله ها خنده ها .....................................(حذف).............مگس ...مگش ها لاشه ها رو بیشتر دوست دارند تا تن یک زنده ... همتون مگسید و بال بال میزنید دور یک لاشه .....اما من اینو نگفتم ...فقط گفتم لاشخور .........(حذف)...............جوابی ندارید به من بگید ....قاتلین مادرکش ! ... شکنجه گاه ها .... شما هیچ جوابی ندارید ؟... هژده سال بی جواب و من اخراج از تمامی بیمارستا ن ها .... یک سخنرانی علمیه این ...من آمار دارم ...آمارهام ....(حذف)....نمیخواهید حقیقت رو ببینید چون اگر ببینید مجبورید دستهاتون رو بشورید ... شما لاشخورهای متفرعن ، شما لاشخورهای متفرعن ، بروید بشورید اون دستهای کثیف و لعنتیتون رو ، من وسط  راهروی  بیمارستان می ایستم و فریاد میزنم ، آقایان این سرنوشت مرگ و زندگی شما نیست که کف دستاتون حک شده ، این سرنوشت فقط شما نیست که کف دست تو حک شده ، این مرگ و زندگی دیگرانه ! که شما هیچ حسی ندارید از درد کشیدنشون از سوختنشون از مردنشون .....شما آقایان قدیسید .....(حذف ف ف ف ف ف )....جهنم آقایان ، جهنم به شما انظار میدهم ...من چوپان شما هستم ...دوزخ خداوند غریب است و ....آتش دوزخ میسوزاند پوست و .......گله ای باشید که من شبانتان ..........(حذف)....من خودم خودم رو به بند کشیدم . من خود یک دستم دستی بر گلویم که میفشارم بر گلویم و ....من دکتر بینوا حتی لحظه ای از این فکر .....شما آزادید که برید ....قسم میخورم .....ساعت ها زیر فشار آب یخ بودن و کتک خوردن و تمام تنم درد میکنه و زخمیه اما اون ها میگن این  نه بر اثر مشت هاشون بلکه بر اثر برخورد با طاق این سلوله ..... (حذذذذذذف )....... اوه همین .... یک نفر داره درد میشکه پس حتما حامله ی حقیقته ... خودم باید خودم رو سزارین کنم .... این شما نیستید که من رو توی این تیمارستان تبعید میکنید این من خودم هستم که خودم را تبعید میکنم ، من خودم این تیمارستان رو میسازم .برای حقیقت . چون این حقیقته که آواره است و خونه ای نداره ...این منم که این تیمارستان رو میسازم که حقیقت خونه ای داشته باشه . . .  . . . . . . قدرت سخن گفتن ... قدرت از دست ها سخن گفتن . . . تاریخ شریف نیست جای ترسوها تاریخ که اصلا شریف نیست . . . .

خب ، این کشمکش انسان با خودش ، با جامعه ای که درکش نمیکنند و این هذیان ها یی که حقیقتند رو دوست دارم و این بازی ها رو . . . این شش ظرف سفید پر از آب رو . . . انگار جایی برای طهارت . . . همیشه در طول تاریخ مردمان درست بدترین محاکمه ها ی سرنوشت گلویشان را فشرده این ربطی به هنرمندان و دانشمندان نداره ، گالیله و نمایش مردی برای تمام فصول و ... همه بر این اساس نوشته شده اند حتی لیرشاه ظاهرا از داستانی مشابه ان گرفته شده . . . و همه اش غم انگیز... که تو حقیقتی را بدانی و نتوانی آن را به یک مشت آدم نفهم حالی کنی ... همچون پیامبران که برای باور مردمان معجزه میاوردند ....همیشه مردم احتیاج دارند که چیزی را با ذهن کوچکشان تجزیه کنند تا حرف بزرگتری را از دهان آدم برتری بفهمند . این نمایش واگویه و در عین حال که مونولوگ بود اما بیشتر کنجکاوی من را برای درک شرایط سخت این انسان دربند ، تحریک کرد تا بار دراماتیکش ، منتظر نبودم که دیگر اتفاقی بیفتند ... حدیث نفس این مرد کفایت کرد تا موقعیت او را درک کنم و زندگی اش را به زبان خودش و به ترجمان و ذهن نمایشگر مادام ثمینی بشنوم ....ببینم ... گرچه در بعضی جاها بازیگر سعس میکند با تماشاچی ها ارتباط برقرار کند و ازان حالت حدیث نفس و سولی لوگی خارج میشود اما تلفیقی از مونولوگ و سولی لوگ شد مجموعه ی زندگی دانشمند در بند . دستهاتون رو بشورید تا از گناه و میکروب و کثافت پاک شود .


 
comment نظرات ()