جزیره در کهکشان

 
دنباله رو / اندر تبلیغات رسانه های بیگانه . . .
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱٧
 

 دنباله رو

وقتی ( دنباله رو ) برتولوچی رسید دستم ، هنوز فیلم های ندیدنی زیادی داشتم که هر کدام را به اقتضای اولویت های شخصی ردیف  کرده بودم که  ببینم ، تا اینکه دیشب ، شب (دنباله رو) شد . هدف من از دیدن( دنباله رو) اول چگونگی اقتباس آن از یک اثر ادبی بود ، گرچه برتولوچی، خودش یک پا سینماست و هر نمای سینمایش ، یک قاب بحث انگیز ، اما ازآنجا که همیشه گشته ام تا بهترین اقتباس ها از ادبیات را در سینما جستجو کنم این جاهم هدفم این بود . همان کنجکاویی  که درآثاری  چون  (مرشد و مارگاریتا ی بولگاکف )، (عشق در زمان وبا ی مارکز)، (1984 اورول )، (معلم پیانو ییلینک )،( دوزن  موراویا ) ، (کوری ساراماگو ) و ... داشتم و خواستم نحوه ی ارائه ی سینمایی اش را پیدا کنم . دنباله رو ابتدا اثری است از آلبرتو موراویا که به شدت دوستش دارم ، دوم اثری است از برتولوچی سینماگر . از همان عنوان بندی ابتدا ، موسیقی و نمای پلان اول با یک فیلم استخوان  دار رو به رو بودم . بیشتر دوست داشتم مثل 1984 مرعوب فضای قدرت و سیاست ضد فاشیسمی 1938 میشدم ، داستان را به مراتب بیشتر دوست داشتم و فیلمنامه را کمتر از آن ، اما خود فیلم را ، هر نمایش را نمایشی شکیل، نشانه ی شعور فیلمساز دیدم ، رنگ ها ، نورپردازی و فیلمبرداری خیره کننده ی آن ، المان هایی که خود در سکون و سکوت بیانگر بسیاری گفته هاست ، شگفت زده ام کرد مثل همه ی آثار برتولوچی در آن بازی های فوق العاده از بازیگران دیدم که کارگردانی محکمی پشتش سایه انداخته بود . شخصیت مارچلو ، نحوه ی ایستایی ، حرکت ، نگاه ، نوع بیان همان بود که میبایست ، فرزندی برآمده از خانواده ای غریب و نامتعادل . دوست داشتم در فیلم به این خانواده بیشتر اشاره میشد . مثلا به مادری که سگ ها تا بسترش راه داشتند و زیر تختش مورفین پیدا میشد . این مورفین را فرزند ش که از مردی جز شوهرش بود برایش میاورد ... یا مثلا : پدری که در تیمارستان بستری است ، با لباسی با آستین های بلند سیاه ، دستش کوتاه از دنیا ... او زمانی شکنجه گر بوده . خب همه ی اینها شخصیت فرزند این خانواده را میسازد البته این بچه (مارچلو ) در کودکی ، در سن 13 سالگی توسط فردی به نام -  لینو -  اغفال میشود ، مارچلو اولین 7 تیر بازی اش  را همان جا انجام میدهد ، سالها بعد وقتی خودش صاحب دختری میشود( پس از استعفای موسولینی و سقوط فاشیسم )  - لینوو – را پیدا میکند و خود واقعی اش را به نمایش میگذارد . اینکه مارچلو مامور شده تا استادش را به قتل برساند شاید خط اصلی داستان باشد. اما  برای پررنگ شدن این خط باید به تاریخ و تاریخچه ی زندگی این آدم ها نگاه شود . استاد کجا اشتباه کرده که شاگردش در نهایت همچین آدمی از آب در آمده ؟ چگونگی ازدواجش ، انتخابش ، اعترافش ، روابطش ، همه و همه  منحط و کج و کوله است . اما در نهایت این جامعه است که او را نجات نداده . این نظر بنده است . فیلم به لحاظ زیبایی شناسی بی نظیر بود . برای من اما شدیدا قابل پیش بینی (گرچه از داستان با خبر بودم ) اما روندش ، داستان موازی ها ، چگونگی برخورد با این داستان از همان شروع قابل پیش بینی بود . این جاست که ادبیات به زعم من بر سینما سروری میکند :)

***

الا ای شبکه ی فلان ، ای که تبلیغاتت رو دم به دم به ( موسلی فامیلیا ) به بیخ ریش مخاطبینت میچسبانی ، آیا تو هرگز با خودت فکر کرده ای که این جا - وطن را میفرمایم - کسانی هستند که نان و پنیر صبحشان هم به راه نیست چه رسد به ٧٠٠٠ تومن موسلی خوردنشان . . . ای تو که در برنامه ی فلان با مجری ط غ رل خود گیس کشی های هموطنانمان را بر سر برد و باخت ١٠٠٠ دلار نشان میدهی و خوب میدانی که مخاطبینت دوست دارند این گیس کشی ها و مسابقه ها را ببینند هیچ حالیت هست داری به خورد جماعتی که ٨شان گرو ٩ شان است از صبحانه ی سوییسی تمجید میکنی و مدام توی صورت بیچارگانی که از سر ناچاری تو را میبینند تف میکنی . آب دهانشان را راه می اندازی و بعد ادامه ی برنامه ؟ آره ؟ موسلی ما را به ادامه ی برنامه دعوت میکند . چرا ؟ گویی تو از مصیبت های گربه بی خبری و حالا که بهت رو داده اند آستر میخواهی . یک زمانی لعنت و تفمان شده بود  تبلیغات برنج که  تصاویر سبزی پلو با ماهی و ...نشان میداد و هر سفره ی ایرانی نبود آن چنان رنگین .  یک زمانی وقتی فیلم لیلای مهرجویی اکران شد داد مردم در آمد که هی آقای داریوش مهرجویی چرا توی فیلم نشان داده ای که یک زوج تازه مزدوج اپل دارند . خانه دارند . رستوران چینی میروند . خوراک جوجه کباب و مرغ و خورش های ان چنانی میخورند جوان های ما آآآه در بساط ندارند آقای مهرجویی !!! حالا شما هم مدام با این تبلیغات تماشاگر ندار را ببر به خلسه . 

***

زنگ تفریح 

نمیدانم تو میدانی که انسان بودن و ماندن 

چه سخت است و چه دشوار است ؟

چه زجری میکشد آن کس که انسان است و از احساس سرشار است .

    Je suis fatigué de tout cela, c'est que l'insulte. Pourquoi je l'ai fait et mon adresse de blog que j'ai donné aux enfants? Ceux qui avaient lu le livre ont une page. Ils se moquent de moi. Ils ne m'aiment pas

J'ai d'encaisser leur théâtre. Avis écrit pour eux et ils m'ont donné une malédiction


 
comment نظرات ()