جزیره در کهکشان

 
جراحی اطمینان بیهوده
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۳
 

***  آمبیانس ( این ) میباشد *** ( به شیوه ی قذیمی Right-click, Save Target As...) از دقیقه ی ٢ به بعدش وارد دنیای خاصی میشید که محاله بگید نه نشدم . تاثیر گذاره  . شمع رو بذار و کنار شومینه و . . . شمع و ... برف و پنجره و . . . توی هواببین که  اسکی لا به لای ستاره هاست .. ...

*** 

بیدار که شدم ، دیدم ٢ ساعت بیشتر نیست که خوابیدم ، نه که خواب ،‌که چرت زده بودم ، تیک تیک ثانیه ها ی ساعت پاندول دار را شمرده بودم ، شمرده که نه ، مثل میخ توی قلبم با چکش فرو برده بودم ، طلوع را قورت داده بودم که ساعت زنگ زد ، زود تر از همه بیدار شده بودم ، بیدار که بودم ، برخاسته بودم ، چمدان را از دیشبش دم در گذاشته بودم . قرار بود جراحی اش کنند ، دلم مثل سیر و سرکه میجوشید ، توی دهلیز و بطنم ،‌خون میجوشید ، توی این سرمای خشک و سفاک که پوست را میبرید ، من تنها ی تنها باانگشتانی که در کف دستم چنگ زده بودم به صورتش نگاه کردم ، شاید که مرگ بود ، شاید که بار آخر بود ، نقابم را زدم ، زود تر از اینکه بفهمد ، سرخ و سفید را روی صورتم تاش زدم ، لب ها را درشت تر ، زیر چشم هایم پف بود ،‌مژه ها را بلند تر ، گونه هایم را قهوه ای ، نه که قهوه ای ،‌آجری  کردم . دامن بلند اسپانیایی تنگ مشکی را روی جوراب شلواری پشمی روی تنم اویزان کردم ، بلیز تنگ مشکی با آویز مروارید و شنل پشمینی روی تنم که چونان اسکلت بود سر و سامان دادم . . . قهوه توی دهانم چرخ میزد . میخندیدم . چمدانم را که برداشتم و او در را بست ، توی دلم هوری ریخت ، رفتیم ، رسیدیم ، همه جا بوی بتادین میداد ، حتی حال و هوای بخش وی.آی.پی یا دیپلمات هم دلم را راحت نمیگذاشت ، خم شدم که بالا بیاورم ، هیچ کس ندید . قفل سکوت را از روی پوزه ام برداشتم ، شروع کردم به دلقک بازی ، اکثر اهالی یک رنگ آنجا ،‌من را دیوانه ای چیزی میدیدند . گوشواره های تازه ام را گوشم زده بودم ، مثل ماری به خود پیچ خورده بود ، نه به خود که به لاله ی گوشم ، وقتش که رسید  ، روی تخت گذاشتندش ، لبخندم داشت پاره پوره میشد ، لب هایم میکشید پوستم را ، هر هر خنده های بیهوده ام همه را کلافه کرده بود ، در بزرگی با علامت عبور ممنوع ، زنجیری هم بود ، دیگر تو نمیتوانستی بروی ، بردندش ، زیر تیغ ، دوباره که برگشتم خم شدم و انگار که بخواهم همه ی کلمه ها را بالا بیاورم حالت تهوع گرفتم ،‌چیزی بالا نیامد ، فقط اشک هایم ریخت ،‌ شاید ((همچین ))  * کلیک کن *نوایی ترنم میکرد  ،  پشتم سرد شد ، زیر پایم فرو ریخت و تمام دیوارهای یک دست سفید را سیاه دیدم ، چرخ میخورد همه چیز ، ٢ ساعت صبر شد ۵ ساعت ، آخ که وقتی بخیه ها زده شد و بیهوشی رو به اتمام چه حالی داشتم ، آوردندش ،‌تکه موی فری از لای کلاهش بیرون بود ، بوسیدمش ، بوی درخت کهنه و قدیمی میداد ،میخواستم رویش بنویسم دوستت دارم . نگران نبودن دندان مصنوعی اش  بودم . ابروهای خال کوبی شده اش  هه، بینی اش چشمهایش سر جایشان بودند ،هه ،‌ همراهش شدم ،‌مثل میمونی که از درخت آویزان میشود ، اتاق عکاسی و رادیوگرافی و بعد هم بخش وی.آی.پی...درد بود که دورش میپیچید . دردی که تو گویی تا ابد ناله اش را بلند خواهد کرد ، داد و بیداد من برای زدن مورفین ، فقط خودم میدانستم چه طور آرامش میکردم نه آن ها، دیگرانی که ...اوه  ، مسکن ها جواب نمیداد ،‌با دکتر بی هوشی اش حرف زدم ، دو تا مسکن توپ جدید زدند به خوردش ،گفتند که چه خوب که من همه چیز را گفتم ، سیگارم را برداشتم و رفتم توی قسمتی که میشد دود را ول داد به هوا ، کاش که ترس را نیز میشد همراهش رها کنم ، توی هوا فوتش کنم ، تلفنم زنگ خورد ، تو بودی ، از آن سوی مرزها ، شماره ای نا آشنا ، شروعش با یک + بود و یک بوق ، مثل صدایی که در اتاق عمل وقتی مرده زنده میشود دستگاه از خودش نشان میدهد ، بوق خورد ، تو بودی ، از آن سوی مرزها ، از خیلی خیلی دورها ، کاش میدانستی چقدر چسبیدن صدایت به گوشم گرمم کرد ،‌انگار که نفت بریزی توی شویمنه و آتشش بزنی توی فصل سرما  ، این همه نزدیک تر از تو ، چه زندگی مسخره ای ، اطمینان های بیهوده ای ، کم فاصله تر ها دورترین ها بودند  ، وقتی تو زنگ زدی فکر کردم چقدر دوستت دارم . گوشی را که گذاشتم ، این بار از خوشحالی گریه کردم ، یک چیزی هست که نمیشود تعریفش کنی ، مثل مرام و معرفت ، نمیشود با گرو گذاشتن سیبیل  و قسم فی سبیل خدا درستش کنی ، یه چیزی هست که مثل قفل از دورتر ها گیرنده ها را گرم . گرم .گرم میکند ،‌ قفل ها را در هم . هیچ سیگنالی هم موجش را نابود نمیکند  یک چیزی هست که قدرت فاصله ها هم نابودش نمیکند ، یک ارتباطی که تعریفش سخت است مثل تعریف سر خوردن روی هلال ماه ، خم شده مثل عاشق دل شکسته ، تو رویش سر بخوری ، تاب بخوری بیایی آن طرف ها ،‌ موج صدایت از آن سوی دنیا ، درست سر وقت ، مثل چسبیدن نانی به تنور بود ، مثل آغوش بازی که توی این ۵ ساعت ترس و راه رفتن عصبی پشت در اتاق جراحی نداشتم . عین همه ی نداشته  هایم شدی ، از راه دور ، بی اینکه تاکیدی روی این موضوع نشان دهم ، بی اینکه حتی توقعی ازت داشته باشم ، بی اینکه  .... بی هیچ ، زنگ زدی ، دوست دارم از همین جا بگویم((( دوستت دارم .)))

خانم نقاش سرش را به علامت نفی تکان داد ، میس شانزه لیزه بهش گفت : "این ایده ی منه خیلی هم نابه دوستش دارم ." خانم نقاش که قلم موی آبی رنگ دستش بود گفت : " جلوی آینه عکاسی کردن و این ادا اصول ها از مد افتاده یه چیزی میدونم که دارم بهت میگم . "میس شانزه لیزه ماسکش را با خشم درآورد ، دستش را مشت کرد و زد آینه را شکاند ، خانم نقاش که زن آرام و متینی بود دامن بلند سفیدش را که پر از رنگ های رنگ روغنش بود به دست گرفت و روی کف زمین  خرده آینه های خونی شده را در دست گرفت و به چشم های میس شانزه لیزه که لنز رنگی درشان بود نگاه کرد و گفت چرا آروم نمیمونی . میس شانزه لیزه از آرامش خانم نقاش لجش گرفت انگشت خونی اش را به چشمش زد و لنزها را درآورد. خانم نقاش که موهای قهوه ای رنگش را بالای سرش با کلیپس پر طاووسش بسته بود رفت نشست روی کاناپه ی مخمل آبی میس شانزه لیزه و قلم مویش را انداخت روی زمین و گفت : " من بهت ترحم نمیکنم . حرف مفت میزنی سواد نقاشی نداری بذار من کارمو کنم . |"میس شانزه لیزه با زانو روی زمین جلو رفت و دامن گیپور رنگ روغنی خانم نقاش را با دندان گاز گرفت و چند قطره از خونش را روی سفیدی رنگ گیپروها ریخت . خندید ، اکلیل های طلایی روی تنش میدرخشیند ، مونجوق های آبی با شکل بته جقه بالای کتفش سنگینی میکردند ، روی کاسه ی زانو دیگر اکلیل نبود ، میس شانزه لیهز بلند شده بود. پروژکتور را خاموش کرد و به نیم رخ آرام زن نقاش روی زمین نگاه کرد ، نگاهش ممتد شد ، شاتر چرخید و خانم نقاش شروع کرد به عکاسی ، روی بدنش خون مثل مار میخزید ، میس شانزه لیزه، پاپیون بزرگی را که خانم نقاش از پشت سر به  دامنش داشت باز کرد ، توی عکس ها دوپای عور بود ، یکی اکلیلی و دیگری گندمی ، لبخند هایی که توی عکس روی ههم صلیب شده بودند .

 

 


 
comment نظرات ()