جزیره در کهکشان

 
راز یرژی کازینسکی و سلین
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٦:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٠
 

بنده با این نظریه ای که الان میخوام به طبع برسونم ، ممکنه خودم را در حضور دوستان، ادبا ، فضلا ، حکما ، فرهیختگان ، دانشمندان ، کاربلدان ، مسخره کرده و باعث خنده ی ایشان شوم . اما از آنجا که من میس شانزه لیزه هستم و در دنیای آزاد جزیره هر کاری که دلم بخواهد انجام میدهم ...پس نظریه ام را همین جا به طبع میرسانم . . . هر چند موجب استهزا و مسخرگی دیگران شود . از آنجا که من میس شانزه لیزه در این جا کلی در مورد کتاب ( پرواز را به خاطر بسپار/  The Painted Bird ) اثر ( یرژی کازینسکی /Jerzy Kosiński ) کلی خودم را لت و پار کردم ، کلی سخن پراکنی کردم که تو رو خدا برید این کتاب رو با ترجمه ی درخشان ساناز صحتی بخرید، .... بخوانید ، اما انگاری آّب  در هاون کوبیدم  و محض رضای خدا ، خلق اللهی نیامد بگه آقام جان ما رفتیم ، کتاب را خریدیم ، خوندیم ، عجب شاهکاری بود یا که نبود ! بعد هم آمدیم این جا توی بوق و کرنا کردیم که های بیاییم (مرگ قسطی ) اثر ( لویی فردینان سلین ) رو بخونیم ، هیچ کس نگفت خوندم ، نخوندم ، باشه بریم بخونیم ، چه خوب باز هم سحابی .... نع ! انگار نه انگار ! بابا مگه ما آدمیزاد چقدر عمر میخوایم داشته باشیم ؟ چرا نمیرید کتاب بخونید ؟ اکثر ادبا ، فضلا ، فرهیختگان ، منتقدان ، آرتیست ها ، همگان رو میبینم که ماشاالله پای چت و گفت و گو و گفتمان و وقت کشی در کافه ها یدی دارند و شمشیرشون به آسمون میرسه ، اما برای دیدن یک تئاتر ، دیدن یک فیلم ، خواندن یک مقاله ، مصاحبه ، کتاب ، خمیازه میکشند و ای داد ... یک روز به خودمان میاییم و میبینیم تیر از کمون در رفته و دندون مصنوعی توی دهن داره لق میزنه و ما موندیم و کلی کار نکرده ، حالا غرض چه بود ... غرض ان بود که بگویم بنده تا این جای این کتاب 800 صفحه ای ( فی باب کتاب مرگ قسطی ) که نصفه خواندمش و دوستش داشتم با وجود همه ی احترامی که به جناب باری تعالی لویی سلین میگذارم اما باید بگویم کتاب (پرنده ی رنگارنگ یا پرواز را به خاطر بسپار ) بسیار استخون دار تر ، شسته رفته تر ، مرعوب کننده تر ، حیرت انگیز تر است . شباهت این دو کتاب در این است که هر دو به ذکر مصیبت های طفولیت خود نویسنده میپردازد و لویی و یرژی هر دو در کتاب هاشان از کودکیشان گفته اند اما کتاب کازینسکی کجا و مرگ قسطی کجا ! در هر دو با زندگی بچه هایی رو به رو هستیم که دنیای هولناک اطراف آنها ، سیاه است و ، زندگانی از همان بچگی پتکش را بر سر این بیچاره ها کوبیده . ترس ، تنهایی ، وحشت همیشه در زندگی این ها بوده ولی (پرواز را به خاطر بسپار کازینسکی ) بینهایت شاهکار است . دوستت دارم کازینسکی . البته جناب فردینان شما را نیز دوست داریم به خصوص که در پاریس برو بیایی داریم اما شما خودتان اگر The Painted Bird را میخواندید هم سرتان را از زیر قبر بیرون آورده و میگفتید : دمت گرم میس شانزه لیزه .

حالا این گفتن های ما چه فرقی دارد به حال خیلی ها . این جا در مورد همه چیز مینویسیم ، کامنتهای بی ربط میگیریم . اصلا نمیفهمیم چرا این قدر دیگر تاثیرمان کم شده . باری به هر جهت ما هنوز بر سر قولمان شاهنامه خوانی هستیم . کجا بودند دوستانمان که با هم میخواندیم و وعده ی کامنت میگذاشتیم ؟ باید در مورد شامپوی رنگ و آرایشگاه توی خیابون فرشته و حواشی سینما و ... لب به سخن بگشاییم تا بلاگمان رنگ و لعاب بیشتری به خود بگیرد . همیشه  نوشته هایی که بوی روزمرگی ، دوست پسرمینا و دوست دخترمینا و مادر شوهرمون و آبگوشت داشته باشه بوی عطر بهتری داره . مثل برنامه های تلوزیونی که مثلا بفرما -ماش- برعکسش کن / همه رو به صفحه های تلوزیون چسبونده . چند روز پیش داشتم به این کتاب (راز ) نگاه میکردم .دیدم در حواشی اش علامت زدم " عین این جمله در کتاب شفای زندگی اثر لوییز هی " نوشته شده . در نتیجه دنبال شفای زندگی گشتم و دیدم آره لوییز هی هم یه سری حرف ها زده که من نوشتم این توی 4 اثر از فلورانس اسکاول شین  هم گفته شده . نمیدونم آیا واقعا قانون جاذبه در ذهن ما میتونه سرنوشتمون رو عوض کنه ؟ یعنی این مغناطیسم ذهنی وجود داره ؟ گاهی تو توی یه موقعیت 0 و 1 هستی و هر چقدر + بیاندیشی هم اثر نمیکنه . اما گاهی شاید درست باشه . . . یک مثال واقعی میخوام بزنم ، البته در مورد خودم اتفاق نیفتاده ، اما در مورد خانمی اتفاق افتاده که میشناسمش ... سالها پیش توی کلاس زبان نشسته بودیم و به قول خودمون مکالمه ی زبان انگلیسی میکردیم ، اکثر ما زبان آموزان محترم که در متوسط سنی 22-25 سال بودیم در حال ابراز ناراحتی ها و شکست ها و بدبختی ها بودیم که ناگهان خانمی که از همه ی ما بزرگتر بود شروع کرد به فارسی با ما حرف زدن که شما چرا اینقدر نا امیدید ؟خودتون میتونید سرنوشتتون رو عوض کنید و به آرزوهاتون برسید . من کتاب کاترین پاندر رو خوندم و بر اثر اون کتاب عملیاتی انجام دادم و پسرم که سرطان خون داشت خوب شد و الان داره خلبان میشه . و ما پسر خوش قیافه و شیک پوش این خانم رو دیده بودیم . میگفت چرخه ی اقبال کشیده ، عکس پسرش رو در حال شادابی اون تو گذاشته و کنارش آرزوهاش رو نوشته ...با این کلاژ ها بعد از زمان  کمی به آرزوش رسیده و حتی میگفت گرین کارتش هم با همین تصویر سازی به دستش رسیده . توی کتاب راز میاد و میگه شما کاتالوگ دارید و بیاید به تصویرری که میخواید فکر کنید حرکتش بدید ، هر چی که باشه (تجسمش کنید ) اما فلورانس اسکاول شین میگه این کار رو نکنید باید بگید اون چه که خدا میخواد به زور تصویر ذهنی نسازید . بالاخره من نفهمیدم باید چه کرد . خوب میشه از تجربیات خودتتون در مورد این چیزا بگید . فکر میکنم بیشتر ما سخنرانی کیت وینسلت رو وقتی جایزه ی اسکار رو گرفت شنیدیم که گفت :"  من اولین باری نیست که در این جایگاه قرار میگیرم ، بارها جلوی آینه ی حمام و با شامپو این جایزه رو گرفتم و وانمود کردم که این بطری شامپو جایزه ی منه اما الان اینی که دستمه واقعا مجسمه ی اسکاره ! "


 
comment نظرات ()