جزیره در کهکشان

 
در شوره زار
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٢:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٢٢
 

مکان : تماشاخانه ی ایرانشهر - سالن استاد سمندریان 

زمان : 21 آذر - ساعت : 20 

موقعیت : نفس به نفس با ( در شوره زار ) ، نمایشی به نویسندگی و کارگردانی حسین کیانی 

وقتی وارد سالن میشوی ، میان ِ تو و سایر ِ تماشاچی های رو به رویی ، شوره زاریست با آدمهایی اُفتاده ، رویشان پتو کشیده شده . . . فکر میکنم شاید ، شاید مرده اند . صدای سوتی ممتد که با موسیقی نمایش تلفیق میشود نگاهم را به سوی دیگر ِ دکور میبرد . مردی ، سربازی ، با عینک و صورتی سوخته بالای پله ها ، بالا سر ِ همه ی ما دارد نگهبانی میدهد . به پرچمی که نیست سلام ِ نظامی میدهد . همه چیز بی روح و بی رنگ است . صدای سرفه می آید . یکی از پتو ها تکان میخورد . دختری لاغر خودش را به سختی از زیر آن بیرون میکشد . به اطرافش با حیرت نگاه میکند . اطرافش را نمیشناسد . سئوال میکند :" مردیم یعنی ؟ نه من نمردم . این ها چی . . . این ها مردن؟اصلا این ها کی ان ، شاید من رو به جای مرده ها آوردن این جا ! . . . این جا کجاست ؟ هی سرباز این جا کجاست ؟ جواب نمیدی ؟ زبون نداری؟ " سرباز بعد از دقایقی به حرف در میآید . سیگار میخواهد . سرباز هیچ نمیداند . سیگار میخواهد . نمیداند از چه چیزی نگهبانی میدهد . صدای ناله های آدم ها یواش یواش بلند میشود . آدم های نمایش نمرده اند . هر کدام دنیای خودشان را دارند . هر کدام بعد از بیرون آمدن از زیر پتو ها از دیدن ِ دنیای اطرافشان تعجب میکنند . همان اندازه که تماشاچی نمیداند این جا کجاست . این شوره زار . . . دخترلاغر و رنگ پریده حرف از بیمارستان میزند . لباس صورتی و روسری صورتی رنگ دارد . از همان ها که به بخش ِ بیماران روانی بیمارستان ها میدهند . . . خوب میدانم این لباس ها نشانه ی چیست . . . اشتباه نمیکنم . در آن هوای سرد ِ شوره زار ، آدم ها دارند منجمد میشوند . . . زنی جیغ میزند . از زیر پتو بیرون می آید . او مدام میگوید : سوختم . سوختم . سوختم . . . سوختم . . . . آدم ها همدیگر را پیدا میکنند . خدابس ِ سوخته . افسون مریض و . . . با داستان های خودشان وارد نمایش میشدند . . . " حرفش بود که میخوان مریض های بی کس و کار رو که چند وقتیه پول دوا درمون ندارن ، یه جورهایی ترخیصشون کنن" . . . آخه این ترخیصه ؟ . . . آدم هایی که در فضایی منجمد و یخ زده . پر از نمک و سرما ، در خلا رها شده اند . یا رها کردنشان . . . چرا ؟ افسون در مورد مریضی خودش میگوید که " خیلیها هم از این مریضیا دارن . " . . . زنی که صورتش سوخته ، خودش را دلداری میدهد که در خودسوزی زنده مانده است و خدا دلش سوخت و نخواست او بمیرد و چه خوش شانس است که جلوی خود خدا رو سفید است . داستان ِ آدم ها با ریتم و ضرباهنگی درست و منظم پیش میرود . . . شخصیت آدم ها از زیر پتو بیرون می آید انگار که از زیر نقاب بیرون می آیند . . . نمیتوانیم این شخصیت های ساده را راحت به حال خودشان بگذاریم . مردهای داستان ، آقا معلم ، آقای نویسنده ، آقای نوازنده ، زن ِ پیر همه میتوانند شخصیت هایی تمثیلی باشند از آدمهایی که در اطرافمان و در جامعه مان میبینیم . . . در این فضای سرد و برهوت نمک همه ی این آدم های مشکل دارِ منتظر مرگ برای فرار از این خلا در حال کشمکش هستند . دنبال این هستند که از زیر زبان سرباز حرف بیرون بیاورند . ببینند ماشینی چیزی نمیآید برایش غذا بیاورد . . . که با آن بروند . به کجا ؟ چه کسی منتظر این آدم ها هست ؟

اجرای نمایش در شوره زار  به کارگردانی و نویسندگی حسین کیانی در تماشاخانه ایرانشهر

سرباز به انها کلک میزند که اگر سیگار بدهند راه خروج از این خلا را نشانشان میدهد . او نه بیسیم دارد . نه کسی برایش غذا می آورد . او هم مثل بقیه است . در جایی که سر و ته ندارد . 

اجرای نمایش در شوره زار  به کارگردانی و نویسندگی حسین کیانی در تماشاخانه ایرانشهر

بعد از مدتی متوجه میشویم که به آدم های نمایش داروی بیهوشی زده بودند . یکی از آنها میگوید که داروی بیهوشی بهش اثر نکرده او فکر نمیکرده که قرار است آنها را به همچین فضایی بیاورند . همه شاکی هستند ...چرا تا حالا دم نزده .چرا ؟ " . . . بین ِ آدم ها ی روی صحنه دعوا رخ میدهد . . . همه در زنده بودن خودشان شک دارند . از نماز و روزه ی قضا . . از ادامه ی زندگی . . .از عذابی که میکشند میگویند . . . از امیدی که در ته چشم های همه شان هست و به زور و ناخودآگاه میخواهند برای همان امید از این شوره زار بیرون بزنند . . . حتی برای مردن . اما نه در این ویرانه . . . آدم هایی که لباس دیوانه ها را به تن دارند عاشق میشوند . . . همین نگهشان میدارد . باعثِ ادامه ی زندگی شان میشود . . . موجب ِ حرکتشان میشود . .. اما از این برزخ به کجا به کدام گزینه ی بهتر؟ همه ی این موقعیت من را یاد ِ سرزمین خودم می اندازد . یاد فساد و بدبختیی که زیر پوست ِ شهر رفته . . . زندگیی که در آن جریان ندارد . . .. ظاهرش شبیه زندگی است . . . مثل ماتیک و مانتو و شب یلدا و روز عید و بهانه هایی برای زندگی و ادامه اش در این سرزمین . . . آدم هایی که در مشاغل مختلف با دغدغه هایی مشترک در خاکی مشترک در حال تجزیه شدن هستند . شاید زنده زنده میمیرند . . . شاید ما هم داریم همین طور زنده زنده میمیریم . . . حتما همین طور است .

علی سلمیانی بازیگر نمایش در شوره زار در تماشاخانه ایرانشهر میان ِ امید هایی که هر لحظه با متلک اندازی سرباز پیدا میکنند خوشحال میشوند . مثل ِ درباغ سبزی که بعضی آدم های این وطن به همه نشان میدهند . کورسو امیدی . . . . . بازی بازیگران در این سرما جا می افتد . سرباز ِ بیچاره تر از همه . دختر ایدزی رنگ پریده ی خبرنگار . نوازنده ی سالها خون دل خورده ، پیرزن از همه جا وامانده ، مردبنای عاشق با متلک اندازی هایی که گاهی خنده را به لبمان می آورد . . .گاهی یاد رزمنده ها می افتم . . . مثل شوخی های آنها شوخی میکند . . . سرباز از چه کار ها که میکند میگوید . پرنده شکار میکند . اما در آنجا که پرنده ای نمی آید . اگر بیاید شکار میکند . (اگر) . در اگر ماندن ، ماندن ِ این آدم ها در موقعیتی نمایشی است . 

اجرای نمایش در شوره زار  به کارگردانی و نویسندگی حسین کیانی در تماشاخانه ایرانشهرسرباز با همه با تحکم حرف میزند . اسلحه دارد هرچند هیچی ندارد اما همه را میترساند . همه را دست می اندازد . رابطه ی بین پیرزن و مردعاشق . . . دعواهایشان از جنس خودشان است . رابطه ی آقای معلم و شاگرد سرطانی اش از جنس دیگری ست . دیالوگ ها مزه دارد . متفاوت است . همین فضای سرد را قابل تحمل میکند و دکور یخ زده را تاب می آوریم . یک جورهایی در انتظار گودویی میشود . توی ذهنم ولادیمیر و استراگون می آیند و مروند . . . شاید این نمایش یک جور در انتظار گودوی مردمان مسموم از هوا و فضای خودمان است . 

 در این نمایش حرف از معلم تاریخ میشود . . . نه تاریخی که توی کتاب کرده اند . بلکه تاریخی که واقعیت داشته است . . . حرف هایی که میشنویم دردناک است . سرنوشت ِ آدم ها در طول تاریخ ! . . . خدایا بیشتر از این ما رو عذاب نده . . . " نه نه ام  پنج سالگی  کارد قیچی قالیبافی رو داد دستم فرستادم بیخ دار . اصلا نفهمیدم بچگیم چه جوری گذشت ! کی تکلیف شدم!؟ کی شوهر کردم ؟ کی پیر شدم ؟ تنها چیزی که یادمه اینه که هی میبااااااااااافتم . . . .  . . . . . . . . دلم به اجر و ثواب آخرت بود . مرده شور دل صاحب مرده رو ببرن . . درد کمر و پا که گرفتن شوهرمم ولم کرد و رفت . . . " این ها حرف های قمر رخ است " با بچه یا بی بچه من فقط به درد زیر خاک رفتن میخورم . " این حرف ها حرف های خیلی از مادر بزرگ های ماست . . . خیلی از زن هایی ست که اجازه ی درس خواندن و .. را نداشتند . . . فرهنگ ما ایرانی ها که باعث شد دور از شادی و زندگی بمانیم . . . در گیر و دار سنت بپوسیم . . . ماها مثل مادربزرگ سلین ساز بلد باشیم ؟ فرهنگ رقص و شادی داشته باشیم . خدا را در ( آن ) ببینیم . . . نه . برای همین کیفور شدن در لحظه میشود سفره ای که در خیال یا در خیال ما روی صحنه پهن میشود و دختر ایدزی و پسر سرطانی (نمایشنامه نویس ) با هم کنارش مست میکنند . ( از سرطان خون از بیکاری به این روز افتاده . . . روزی که همه ی هنرمندان به آن رسیده اند در این دوره ی بی سامان . ) . . . سرباز دیالوگ های جالبی دارد . او مدام به همه زور میگوید میخواهد اجازه ی همه ی مردم دستش باشد . ( یاد کوری ساراماگو می افتم . ) او میگوید :" من باید اجازه بدم  که دارو رو بخوره یا نه ، تازه من خودمم نمیتونم اجازه بدم . از بالا باید به من اجازه بدن که من  به شما اجازه بدم یا اجازه ندم .  سرباز خودش نمیتونه اجازه بده . اجازه نداره که اجازه بده . از بالا باید بهش اجازه بدن که به کسی اجازه بده یا نه . " 

چرا دختر ایدز گرفته است ؟ چرا زنی خودش را سوخته ؟ چرا همه سر از تیمارستان در آورده اند؟ چرا سرباز در آن بالا آن طوری شده ؟ این قضاوتش به عهده ی مخاطب است . 

اندوه جهان به می فرو خواهم شست . . . سرسفره ی خیالی یا در خیال تماشاگر اما واقعی . . . می میریزند و مینوشند . دختر لب گور و پسر نمایشنامه نویس . . . بدین مشقت ما زندگی نمی ارزد . . . .واقعا شنیدن این شعرها در حین نمایش به شدت اشکم را در آورد . . . در ان واحد موقعیت ِ خودم را و تماشاچی رو به رو را میبینم . . . بازیچه شدن و افسانه ی عمر و . . . .تمام شدن زندگی . . . باید زود همه ی زندگی تمام شود . تمام میشود . اما به چه قیمتی . . . در این وطن . . . ! افسوس . . . دعایی بخون که تخت مرده شورخونه بشکنه اما زنده بمونیم . . . همه در اوج مردن میخواهند از این شوره زار فرار کنند . شاید این شوره زار همان دریاچه ی ارومیه ایست که به لطف آقایان خشکید و پرنده رویش نمیپرد . . . دریاچه ی ارومیه خود ایرانمان است .  . .  ادامه و فرجام ِ این آدم ها و رهایی این آدم ها یا رها نشدنشان ؟ خواب بودنشان یا نبودنشان؟ همه به عهده ی مخاطب عزیز است . 

شما را به دیدن ِ در شورهزار دعوت میکنم . 

عوامل نمایش عبارتند از :

مجید صالحی، رویا میرعلمی، علی سلیمانی، سینا رازانی، فهیمه امن زاده، احمد ساعتچیان، وحید رهبانی و فریده سپاه منصور گروه بازیگران این نمایش 90 دقیقه ای را تشکیل می‌دهند.

برخی دیگر از عوامل و دست اندرکاران این اثر نیز عبارتند از: طراح صحنه و لباس: حسین کیانی، ساخت موسیقی: بهنام کلاه بخش، طراح چهره‌ پردازی: ماریا حاجیها، دستیار کارگردان و برنامه ریز: محمد گودرزیانی، منشی صحنه: نرگس کیانی، مدیر هماهنگی: یوسف رستمی، اجرای صحنه: هادی بادپا، مدیر تبلیغات و روابط عمومی: آوا فیاض، عکاس: موسی هاشم زاده.


 
comment نظرات ()
 
 
مشروطه بانو
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٤
 

از همین الان میتونم تیرهایی که به سوی من نشونه رفته رو ببینم اما از اونجا که آدم به امید زنده اس ، و من یه نمه به خودم مطمئنم پس نقطه نظرم رو نسبت به مشروطه بانو مینویسم چه باک !

بروشور کاهی با مهرهایی که جای جای صفحات اون ، از پیش ذهنیت ما رو با فضایی ، نه امروزی و مدرن که همان طور که از نام نمایش پیداست و از عکس های پراکنده ی پخش شده  آشکار ، ما را با فضایی از دوران مشروطیت و سلطنت و . . . تاریخی ، پیوند میدهد و ذهن ما را میبرد به آن دوره که صد بار درسش را خواندیم و پس دادیم . ورق میزنم و به صفحه ی آخر بروشور میرسم ، نوشته ی حسین کیانی را میخوانم ، اقتباسی از ملاقات بانوی سالخورده ، اقتباس دور ... و ... و در نهایت باز هم کار تقدیم میشود و پیشکش به استاد حمید سمندریان . قضاوتی نمیکنم ... از پیش . توی سالن که میروم دکور را میبینم و یک آخیش میگویم ! فکر میکنم چطور 180 دقیقه را تحمل کنم و روی صندلی بنشینم ! ... نورها که میرود ، فضای جادویی سکان ذهن تو را به دستش میگیرد . صدای کالسکه و اسب ، دو زن روی کالسکه ، سفر ، برای چه ؟ دلیل ها از اول مشخص میشود ، در واقع یک دلیل و آن هم کینه و انتقام . . . برای اینکه مضمون داستان را باز نکنم در مورد آن توضیحی بیشتر نمیدهم . زمان که میگذرد ، با خودم شروع میکنم به دو دو تا چهارتا کردن ، هر کار میکنم توی این نمایش ، شخصیت هایی را میبینم که اگر نمیبودند و اگر نگاه استیلیزه ای بهش میشد ، زمان کار هم کمتر میشد و شیرینی این درون مایه بیشتر ... هر چه میکنم که از این فکر در بیاییم نمیشود ... کار اضافات دارد ! در مطلع ، ورود بازیگران از یک نقطه ، بی دلیل .... نمیفهممش ... برای هر کنشی باید یک دلیلی وجود داشته باشد ، نه اینکه به صرف معرفی به ناگاه با رنگین کمان شخصیت های نمایشی چشممان به جمالشان روشن شود . . . من این را و قضاوتش را میگذارم به عهده ی کسانی که کار را دیده اند . زبان نمایش ، نحوه ی ادای دیالوگ ها به قدری با ریتم تند ادا میشد که فرصت شنیدنش هم از مخاطب گرفته میشد ، این زبان برای من مخاطب نه زبان دور و غریبی نیست ، اما باید فکر کرد چطور میشود که زبانی فاخرتر و تاریخی تر و دور تر و کهن تر از این در دیالوگ های آثار بیضایی ، قابل هضم است و این جا نه ، یا که چطور در کارهای قبلی خود حسین کیانی این طور نبود که پر شتاب و تند و تیز و شلاقی ادا شود فقط برای ادا شدن ، تا جایی که تو جا بمانی و جز دهان بازیگر مورد نظر بدنش را نور و مکان ایستایی اش را نبینی تا که رشته ی کلامش از دست نرود . به مرور که زمان میگذرد ، همچنان ، این زبان هم میرود که داستان را پیش ببرد و به نظرم این نمایش را که جدای از هر گونه اقتباس هایی ، درامی شیرین است ، حیف میکند . دکور نمایش بیشتر به مسجدی میمانست که هر دم ، یک جهتش هویدا میشد ... کجا بود آن صحنه ی بینوایان و دکور پرتره و ... همین خانه ، همین کاشی های لعابی بین آجر ها ، و همین نمایش تعذیه در نمایش که منتظرش بودم و اجرا نشد ، یک دافعه ایجاد میکرد که به نظرم بهتر میبود دکور خانه ها و لباس ها این جور نبود ، نه که این قدر رویای میرعلمی عزیز این همه رعنا تر از معشوقش و مادرش و سایرین شود و با آن پاشنه ها حرکتش گرفته شود ... و آن لباس که تن آزاده صمدی  بود یا که سهره یا لیلا برخورداری ( که او را کاریکاتوری با سری بزرگتر از تن  نشان میداد )... کوکب یا بهناز جعفری با ان پارچه و لباس و آن شکم که به همه چیز میمانست جز شکمبند حاملگی و نشستنش و لباس عجیبش به همه ی دوران میخورد جز دوره ی مشروطه و به همه چیز می آمد جز چارقدش ! ... در این نمایش لحن آذری به نظر من درست از آّ ب در نیامده بود ... گه گاه یاد (جیران ) هزاردستان افتادم ... اینکه چطور دختر این لحن را دارد و نه مادر و چرا کالسکه چی زبانش از نوع آذری دیگری است ؟ و اگر این دختر دختری است که فرانسه میداند چرا در هیچ جا بروز نمیدهد ... جایی تکه پراکنی هایی مثل ( افسانه ماهیان ) در بیداری خانه ی نسوان نمیکند ! یا که ، محل اقتدار و خانه ی مشروطه خانم را درست درک نکردم که مهمان است یا که در عمارتی دیگر و در چرا این قدر باز است و آدم ها چرا مثل بعضی سریال های فارسی 1 همان موقع که نیاز است ورود و دخول ! چرا ؟ جناب صاحب دستور (بهزاد فراهانی ) به گمان من نقش قشنگی داشت ، نقشی که میتوانست ، یک جورهایی ادیپ وار ، پر بار تر باشد و این در ایفای نقش دیده نمیشد استاد در بیان و ادای دیالوگ ها بود که آشکا رمیشد و نه در نگاه ها و راه رفتن ها و ... در این نمایش که مجموعه ای از اقتباس های بیشماری از هملت و رومئو و ژولیت و لیرشاه و سه دخترون و کلا شکسپیر بود تا ملاقات ، حضور  چهار بازیگر به نظرم اضافی بود و میشد با کم شدن ان جلال کار را وضوح داد ! قصه ی قشنگ دختری که توی چاه میافتد و دو ماهی و مار و چاه را دوست داشتم ... خستگی را در چهره ی تک تک بازیگران در رورانس میشد دید ... رویا نونهالی گرچه هیچ ارادتی به بازی ایشون ندارم در این جا در صحنه برخلاف تصورم توانست چونان تند و تند و زرنگ از عهده ی نقشش در بیاید ... همان ناتاشای فخیم زاده ! جز صحنه یاران ... میشد خیلی ها را قلم گرفت و این اشکال کار بود که درام را از ان جا که میشد مشروطه بانو را به یک پروتاگونیست  تبدیل کند به راحتی تبدیل به چیزی کرد که 180 دقیقه انگار نه انگار برایش زحمت کشیده شده بود و میردستان ، مردی که هیچ وقت هیچ کس او را نشناخت و از اجرای بازی اش در کافه در نقش 021 میدود سر سالن اصلی میتوانست آن دیالوگ ها را بهتر ادا کند ... حضور سیامک صفری همیشه دوست داشتنی بوده اما شاید این خستگی در او دیده میشد ... یا تکرار یک سری اداها که دیگر در هر کاری از رمولوس و 021 و حتی خوانش ماکاندو و دن کامیلو و ... همه اش خودش است و این نقش را میدزدد ...شاید در شکار روباه با کارگردانی دکتر رفیعی این ها تراش خورد و اضافاتش گرفته شد و کنترل شد ... کاش این کار و کارهای دیگر به جای اینکه این قدر به استاد سمندریان عزیز تقدیم شود که خوشبختانه در قید حیات است به کسانی که استاد بودند و رفتند و کسی یادی ازشان نکرد تقدیم میشد .

 

یادمان باشد که برگردان آثار یونسکو و دورنمات و آلب و ماکس فریش را (ادبیات نمایشی آلمان را ) تنها مدیون سندریان نیستیم ... استادانی بودند که بهتر است این کار به آن ها تقدیم میشد ...مثل استاد رضاکرم رضایی ... اصلا بیاییم سالن هایی بسازیم به نام  صادق هدایت و غلامحسن ساعدی و فروغ ! یا بیاییم از استادهای زنده ی دیگری که در محبسشان خزیده اند از غبار نامردمی اهل هنر یاد کنیم !

این لحظه ، که عکسش را در بالا میبینید ، حضور این شخصیت در ورق های نمایشنامه به نظرم میتوانست بسیار بسیار پرداخت پخته تری داشته باشد چون یک باره ، در همم ریخت و بسیار دوست داشتنی بود . مهمترین چیزی که دوست داشتم دو نیروی مهم نمایش به تماشا بگذارند (رویا نونهالی ) و ( بهزاد فراهانی) کاتارسیسم بود ... چیزی که در آنها اصلا شکل نگرفت . . . همین که به نمایش در میامد را دوست داشتم . انگار نمایش کش دار شده بود تا خانم ها - و - و آقایان - و - حتما حاضر شوند و ... شاید هم من اشتباه میکنم و توقع بیشتری داشتم . آن پالایش در صاحب دستور با یک صحنه شلاق زدن خانوداگی و جازاتی دور از عقل ! کجا و .... در تنها خودخوری کردن و حدیث نفس های هملت کجا ... ادیپوس کجا ... !؟! ... تکلیف اسلحه هایی که در نمایش در نمایش در اینترلودها رد و بدل شد چی ؟ آیا نباید بیشتر به این ها و این ظرافت ها دقت میشد تا حضور دختر 1 ... دختر 2... جن و ... عبدل و ...

باری امیدوارم هر کس از ما رنجید ما را حلال کند . . . و در نهایت زحمت زیادی کشیده شده بود برای این کار ... برای نوشتنش ... کارگردانی اش ...  همه ی عوامل دوست داشتنی کار خسته نباشند .

!


 
comment نظرات ()
 
 
خبرنامه ی جزیره در کهکشان
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۳۱
 

داشتم فکر میکردم توی این جهان وانفسا تسکینی نیست ، هر چیزی که هست ، افسانه است ، و من برای این افسانه ها زنده مونده م ، برای نقش و نگارهایی که توی خیالم هستند و توی جهان واقعی غایبند ، کاش میشد جادوگر بودم ، همه ی خیال هام رو ظاهر میکردم ، خطوط کف دستم رو تغییر میدادم ، خیالم رو زندگی میکردم ، نه زندگی رو خیال ! این اتفاق ،برای من_ میس شانزه لیزه ، توی سالن های تئاتر می افته ، آدم هایی که دو دقیقه پیش دیدیشون ، حالا روی صحنه ، نفس به نفس با تو در یک فضا ، در یک مکان ، در یک زمان ، نقاب میگذارند ، میشن خیال ، گریه میکنند ، شادی...کیف میکنند ، قصه سرایی میکنند و نبض تو رو در دست میگیرند و هر غلطی دلشون خواست میکنند ، تو رو خوشحال یا غمگین میکنند ، یه تکونی به اون مخ و ملاجت میدند ، این همزمانی و همنفسی تو و بازیگر یک حس عجیبی داره ، انگار توی یک مثلث برمودا واقع شدی ...سحر شدی ، وقتی در مقام تماشاچی هستی یک حسه ، و وقتی در مقام بازیگر یا نویسنده ای ....یک حس ! و فقط همین پیوند تو و تئاتر ، همه ی تلاش چند ماهه ی ده ها نفر آدم .... باعث میشه دو ساعت بکنی از دنیا و همه چی رو فراموش کنی واسه همین ، این من ، این میس شانزه لزه ، که با بیخوابی ازدواج کرده ، بعد از تمرین های طاقت فرسای کارگردان عزیزش، خستگی در نکرده ، با یه گلوی پر بغض،بلند میشه ، میره که تئاتر ببینه ، عین کش تونبون که در میره ، انگاری یه جا بند بشو نیست لامصب ... آواره ی تئاتره شهره ی این میس شانزه لیزه ، یه آوارگی که باعث افتخاره . خواستم بکنم از دنیا و همه ی آدم هایی که شعر و اراجیف میگن و برم تیارت ببینم . واسه اونایی که از بته در اومدن و هنوز نمیدونن تیارتت چیه نتاسفم ، بهتره برن بمیرن و بذار باد بیاد . امروز رفته بودم (رویا ) رو ببینم ، رویای دوست داشتنی ، قمری بیداری خانه ی نسوان ، درنمایش (ورود آقایان ممنوع ) ، زود رسیدم و برای همین ، قبل 

دیدن (رویا میر علمی ) ، یا بهتره این طوری بگم قبل از دیدن ورود آقایان ممنوع ، شروع کردم به جاسوسی هایی که فقط از شخص شخیص و با عرضه ی خودم بر میاد .  نمیخوام باد توی آستینم بندازم و این ها ، دیگه به همه ی ملت ایران ثابت شده که من _ میس شانزه لیزه ، وقتی فضولیم گل میکنه و دورش بلبل چه چه میزنه هیچ تنابنده ای نمیتونه جلوی منو بگیره ، واسه همین ، سریع زنگ زدم به دوستم سروه (میبیند که اونم مثل من اسمش عجیبه ) و دو سوت پریدم توی سالنی که مشغول تمرین نمایشی برای فصل پاییز بودند و تخ تخ عکس های قایمکی هم گرفتیم ، همون طور که عقلتون داره بهتون میگه ، هنگام ورود بع تیارت شهر کیف ها بازبینی میشه و دوربین و ... ورودش ممنوعه ولی چون من میس هستم و دوستم سروه ، و چون کلا هر کس نذاره به کارم برسم نعشش روی زمین میمونه ، ما وارد شدیم و خیلی محترمانه و یواشکی از تمرین آقای ناصح کامگاری ، نه تنها عکس گرفتیم بلکه کلی جاسوس بازی هم کردیم که ما بقی ش رو بعدا به شما خواهم گفت . ( بهار و آدم برفی ) بازیگرهای خوب و باحالی داره ، متنی داره که یه جورایی من رو یاد فیلم بابل میندازه ، شاید نحوه ی روایتش و بازیگرهاش رو دوس دارم . کوروش سلیمانی (که بلاگش لینک همین جزیره اس ) به همراه (رویا بختیاری) که یه زمانی قرار بود تجربه ی کاری مشترکی با هم داشته باشیم و به شدت بازیش رو دوست دارم توش بازی میکنن .آهان وای ...فقیهه سلطانی که خیلی وقت بود ندیده بودمش نقش بهار رو بازی میکرد و نقش بهادر رو (مسعود میرطاهری) (حتما کسایی که کارهای یعقوبی رو دیده ن ایشون رو میشناسن )، هومن کیایی ( که دقیقا یک بار اجرای کار خوبشون رو توی مولوی  دیده بودم هم توی این کار بازی میکنه و خاطر نشان میکنه که سال اژدها به دنیا اومده ، من نمیدونم چرا وقتی میبینمش فکر میکنم میتونه برادر کوچیکه ی بهمن دان باشه :)، نقش رویا رو آناهیتا اقبال نژاد بازی میکنه ، یه دختریه .... اگه بدونین میره پیش یه استادی برای مصاحبه ف هه...باقیش رو نمیگم ....آقای کاظم هژیرآزاد عزیز نقش استاد رو بازی میکنن ، مابقی بازیگر ها قراره هی اضافه بشن .ما یه روزه نتونستیم مچ همه رو بگیریم و دو کلوم حرف حساب بزنیم  . اما من تصمیم دارم راجع به این کار و جاسوس بازیم توی بلاگ بهار و آدم برفی بریز و بپاش و سوز و بریزی به پا کنم . 

این بالا تصویر کوروش سلیمانی مشاهده میشه که روی صندلی نشسته و خیلی شاد و خوشحاله !

در این بالا آقای کاظم هژیر آزاد رو میبینید . بهتره ...بهتون توصیه میکنم بیایید بازی ایشون در نقش استاد رو ببینید :) نمیگمم چرا . 

 

 

ایشون هومن هستند ، اژدها ، در نقش مهیار که البته این گریم مال کار دیگه ای هست که قبلا مبسوط براتون نوشتم و هر کس اون کار رو ندیده بهتره بره بمیره . 

ایشون رو معرفی میکنم : رویا بختیاریکه به شدت دوستش دارم . خدا میدونه چرا و چقدر حسرت اون اتفاقی رو میخورم که خودش میدنه چیه . 

ایشون هم یکی از استادهای اینجانب در دوره ی دانشکده هستند ، معرف حضور هستند ، ایشون آقای ناصح کامگاری اند کارگردان و نویسنده ی بهار و آدم برفی . 

در مورد جاسوس بازی ها و عکس هایی که با دوستم یواشکی گرفتیمو بالنی که هوا میخوایم بکنیم بعد شرح مبسوطی میدم . اما ...........

اما الان میخوام بگم ای کسانی که دوست دارید کار ببینید ، فصل پاییز رو برای دیدن تئاتر آماده کنید . میخوام بگم خانم کتایون فیض مرندی ، ورود آقایون ممنوع رو خیلی دوست داشتم ، گرچه به نظر من روال و ریتم کار کند بود اما آقای آرش عباسی نویسنده ی این کار خسته نباشید ...حسین کیانی عزیز آقای دراماتورژ این کار دراماتورژی شما کاملا مشهود بود ، دستتون درد نکنه . این نمایش مضمونش حول زن نویسنده ای میگرده که آرایشگره و از آدم هایی که به آرایشگاه میان ایده میگیره برای داستان نویسی، معلوم نیست چقدرش خیاله چقدرش واقعی ، من رو یاد بیداری خانه ی نسوان ومشکلات زنان انداخت . . . که در هر دهه یک جور بدبختی داریم . . . به شدت کار رو دوست داشتم . رویای عزیز تو سوای همه ی  دوستان ، کاراکتر بودی و مثل همیشه دوست داشتنی . در هر دو نقش . هر نگاهت با هر قدمت .قدم های درستت . نگاه درستت . بازی و بیان درستت . حس درستت . دوستت دارم . 

شب ، خسته ، با یک دنیا بغض ، که مریضم کرده توی این مدت ، زیر بارون غیرمنتظره توی دود خیابون انقلاب تنهایی میرم ....میرم تا بولوار کشاورز....برمکه ماشین رو بردارم . برم که جمعه ورک شاپ حمید پورآذری رو ببینم . برم که با این کارها از فکر کردن به تنها بودن خودم فرار کنم .برم که فرار کنم . بیام. این جا که میس باشم . نه خودم . از خودم فرار کنم . 


 
comment نظرات ()