جزیره در کهکشان

 
La Dolce Vita و Giulietta a Degli Spiriti
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٦:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱
 

زندگی شیرین 

فیلم های فلینی رو از سایر فیلم هام جدا میکنم و میشینم که دوباره نگاه کنم . دستم ناخودآگاه روی جاده میره از بس که عاشق این زامپانو و جلسومینا م ، اما زندگی شیرین رو خیلی سال پیش دیده بودم ، و تصاویر مبهمی در خاطرم بود برای همین دوباره میبینمش ، چراغ ها را خاموش میکنم و زیر نویس فارسی را فعال میکنم ، از آن جا که ایتالیایی بلد نیستم و خوب میدانم که دیالوگ از باد ِ معده بیرون نمیاید ، البته برای فلینی ها ! با شروع ِ فیلم ، مسیح بر فراز ِ شهر ، فکر میکنم همه ی فیلم ، همه ی فیلم در همین جا اندازه ی یک کنفرانس حرف زدن وقت میخواهد ، میشود این طور تصور کرد که مجسمه ی مسیح از محله های فرودست ِ جامعه توسط هلیکوپتری بلند شده ، برداشته شده و برای پاپ برده خواهد شد ، مجسمه ، گویی شاهد ِ بچه های فقیری است که بازی میکنند ، در کوچه پس کوچه های شهر ، پایین شهر و بعد شاهد ِ زنان ِ مرفهی است که در طبقه ی بالای آپارتمان ِ خود ، زیر چتر نشسته اند و برنزه میشوند ... این اختلاف طبقاتی و نظاره گر بودن مجسمه ی مسیح برای من خیلی جذاب بود ، اینکه مارچلوی زیبای من :) در آن هلیکوپتر دوست دارد از آن خانم ها شماره بگیرد و محلی به مسیح آویزان از هلیکوپتر نمیگذارد ، مسیحی که دستهایش را گشوده در شهر... نماهایی میبینم که مرعوب کننده است ، سایه ی هلیکوپتر روی دیوار ِ خاکستری ساختمان جنوب شهری و نماهایی از بالا، از داخل هلیکپوتر که پایین را نظاره میکند و فکر میکنم برای خودش در آن دوران کلی تکنیک بوده ! ... بعد از این مقدمه ، مارچلو را که در واقع صاحب روزنامه ی زرد و خبر سازی است ، میبینم که با بازیگری به نام مادالنا از کافه ( بار یا هر چی ...) درد و دل کنان همراه زنی خیابانی بیرون میرود و این زن در تاریکی شب هم عینک بر چشم دارد ، این زن یک بازیگر است که تنهایی ندارد و از این دیده شدن میترسد ، زنی است که به هیچ کس اعتماد ندارد ، البته این را در بخش های بعدی فیلم میفهمیم ... زیر ِ چشم ِ زن کبود است ، حتما کسی او را زده ... هیچ بعید نیست ، ظاهر پر زرق و برق او در واقع او را خوشحال نمیکند . مارچلو با او در خانه ی آن زن ِ خیابانی میماند ( بوق ) .

 

اما دوست دخترِ مارچلو است ، شدیدا عاشق او است ، میداند که مارچلوآدم ِ با ثباتی نیست ، اما عاشق ِ اوست هرچند تحقیر میشود اما عاشق مانده است . . . در بخش ِ بعدی میبینیم که مارچلو وقتی وارد ِ خانه ی اما میشود متوجه میشود اما خود کشی کرده ، او را به بیمارستان میبرد ، نجاتش میدهد ولی آیا این مسئله انسان دوستانه است ؟ عاشقانه است ؟ از سر ِ چیست ؟ . . . سیلویا در بخش ِ بعدی فیلم هنرپیشه ای است خارجی که وارد ایتالیا شده و داستان او و مارچلوو در خیابان های تاریک رم اتفاق می افتد این زن که به شدت اغوا گر و فریبنده است ، در پیچ در پیچ پیزا ، دنبال هیجان است تا زندگی اش را ادامه دهد و نقش و سینما او را دچار ِ غرور و ارضا نکرده ، هرچند اگر همه ی هنرپیشه های تاریخ سینمای ایران را روی هم بگذاری اندازه ی یک دهم این بازیگر اغوا کننده نیست ، به همین دلیل شاید انتخاب ِ فلینی برای این نقش ، بازیگری، با جاذبه های جنسی و استعداد های زیاد ( که در کلوپ شبانه میبینیم ) بسیار درست است ، در انتها او با یک درِ گوشی از شوهر و یا یار ِ خود وارد هتلش میشود ، حتی وقتی شبی اسرار آمیز را در میان مجسمه های رم با مارچلو میگذراند مثل کودکی میماند که هیجان زده است و در قید و بند ی نیست ... او زنی است خارج از پوسته ی ظاهری اش مهربان و رها ... سپس در بخش بعدی آشنایی مارچلو با اشنایدر را میبینیم ، او در کلیسا میگوید کشیش های امروز مثل گذشته شیطان را درس نمیدهند و نمیترسانند میشود این جا ارگ زد و قطعه ی توکاتای باخ را - که به شدت  دوستش دارم و میزنمش هم :_ با ارگ کلیسا اجرا میکند ، این قطعه ی باروک با فضایی که رو به مدرنیسم میرود تضادی دارد ...برای همین شاید ...به گمان ِ من مارچلو از آن جا میزند بیرون ، در مهمانیی که در خانه ی اشنایدر است او با نقاش ها و شاعران زیادی که دور هم گرد آمده اند رو به رو میشود ، گفت و گوهای این آدم ها در این محافل هرچند به ظاهر خاله زنکی است اما شدیدا عمیق و شدیدا ساده است ، از تفکری بیرون می آید که عمرا در ایران نمونه اش را پیدا کنیم ! ... مارچلو هنگامی که با اشنایدر تنها میشود از زبان او شعارهایی فی بابِ زندگی چیست و چطوری ...میشنود . اما تا چه حد درست است ؟ اشنایدر گرچه اذعان دارد که خوشبخت است اما در انتها خودش را و دو فرزندش را میکشد . در این بین بخشی اختصاص داده شده به دو کودکی که ظاهرا مریم مقدس را دیده اند ، مردم ِشهر را سر کار گذاشته اند و همه برای حاجت گرفتن به آن بیابان رفته اند . مارچلوو هم از آنجا که در استیصال ِ انتخاب ِ خوشبختی ، زندگی ، اعتقاد به جهان دیگر است و همین طور از آن جا که شغلش ایجاب میکند ، به بیابان میرود و با حمله ی مردمی که نیاز به شفا دارند رو به رو میشود ، در این سفر اما هم همراه اوست ... در بخش ِ دیگری مارچلو پدرش را میبیند که به شهر آمده ، اصلا او را نمیشناسد ، با او صحبت میکند ، مینوشد ، اما از حرکات او سر در نمیاورد او از خانه و کاشانه هم دور است و این تنهایی مارچلو با پدرش یک جور تنهایی همه ی آدم هایی است که  در جهانی زندگی میکنند که رو به مدرن شدن میروند . . . در بخش های دیگر قصر قدیمی جین را میبینیم ، فضاهایی که بعد از دیدنش گفتم :" وااااای داریوش مهرجویی تو در هامون و بانو چقدر از این فضاها عاریه گرفته ای ولی به کجا رفته ای ! " در خانه ی سحر آمیز جین و باغ پشت ِ ماز، احضار ارواح و دیدگاه جماعت ِ روشنفکر به این خرافات را میبینیم در این جا باز دوباره شخصیت های مادالنا برای ما شناسایی میشود زنی که در عین تمنا و اعتراف به مارچلو به او میگوید من با تو نمیتوانم خوشبخت باشم چون به تو مدام خیانت میکنم و همین کار را نیز میکند .... یک جوری به پوچی رسیده ...مارچلوو وقتی دوست ِ الگوی خودش اشنایدر را در وضعیت خودکشی میبیند همه ی آرمانهایش را از دست میدهد در بخش انتهایی فیلم در خانه ی  نادیا ، میبینیم که آدم هات حتی برای بودن باید خودشان را سرگرم کنند و چقدر از همه ی کثافت کاری هایشان خسته اند و حاضرند دست به هر کاری بزنند تا یک کمی امروز و دیروزشان فرق کند . . . در نهایت ، طلوع ، روز دیگر است ، دختری را در حد فاصل آب کم عمقی میبینیم که قبلا هم یک جایی در رستورانی دیده بودیم دختری شهرستانی اما شفاف .... با دنیایی ساده .... او دوباره برگشته و هرچقدر مارچلوو را صدا میزند صدایش به گوش او نمیرسد و مارچلووی تیز هوش او را نمیشناسد . صحنه ی شکار نهنگ مرده از آب که در هامون ، خسرو شکیبایی را مهرجویی در آن می افکند را دوست داشتم . نهنگی که به گمان همه مرده اما مارچلو میگوید :" داره نگاه میکنه " ...این فیلم را به شدت دوست داشتم و بعد از دیدنش فکر کردم چقدر ما ایرانیان که هنر نزد ما نیست از دنیا عقبیم ... مردمانی باسن فراخ که به سبب کاسب کاری خود و بیسوادی شان کلی سال طول کشید تا با ادبیات و صنعت سینما و ایسم ها ارتباط برقرار کنند ( لطفا کسی حرف از نظامی و عطار و ...نکند و نزند ) .

 

فیلم بعدیی که دیدم فیلم جولیتای ارواح - که گمان میکنم ترجمه اش به فارسی غلط است - بود .( شاید جولیتای رویایی یا جولیتای روح زده یا ...بهتر بود ) این فیلم که ظاهرا برای زن ِ فلینی ساخته شده ، شخصیت خود اوست ،همان طور که برعکسش هشت و نیم ! ... من باز در این فیلم که البته بخش بخش شده بود ، سکانس هایی دیدم بسیار دیویدلینچ وار اما شدیدا روان شناسانه را دوست داشتم ، فکر میکنم این همه را جور ِ دیگری هم میشد خرجش کرد . جولیتا زنی است که بعد از سالها زندگی عادی با شوهرش میفهمد که او با مادلی در ارتباط است و در پی کشف ِ خود بر میآید . جولیتا مدام رویا میبیند و البته در طول فیلم با آدم هایی رو به رو میشود که به رویای او دامن میزنند . خرافات و اوهام در این فیلم وموج میزند ... کودکی و گذشته ی جولیتا چیزی است که خودش میداند و نه حتی شوهر احمقش ! باید آن را نابود کند ...شاید میشد این فیلم را بهتر میساخت . این اولین فیلم رنگی فلینی است و من از پایداری سالها زندگی زناشویی این دو و عشق آن ها به هم کیف میکنم .... اینکه فلینی این فیلم را برای جولیتا ماسینا ساخته ... زن در آستانه ی یائسگی ، باید دوباره متولد شود . 

سالگرد ازدواج این دو که به ظاهر یاد ِ هر  دو نفر هست به شدت مصنوعی جلو میکند . بعد زندگی سرد و یخی جولیتا را میبینیم و اما بیشتر رویازدگی او را و بیشتر تر اوهام و خرافات و فالگیری و ...در فیلم را که به شدت به نظر من جذاب بود . قسمت مهمی از فیلم که در خانه ی همسایه سپری میشود . من را یاد 2046 می اندازد و همین طور یاد بانو می افتم و شک ندارم دیوید لینچ عزیز نیز کش های فراوانی از این فیلم بزده . کش و تکمه و اینها ... به هر حال در این اوضاع که مخابرات شبکه هایی را بسته و پای اینترنت نشستن سرطان سینه می آورد ! بهتر است فیلم دید تا دق کرد . ما هم کلی فیلم داریم که دست مخابرات بهش نمیرسد . دم خودم گرم . 

آمبیانس نمیگذارم چون معتقدم کسی گوشش نمیدهد . 


 
comment نظرات ()