جزیره در کهکشان

 
سال ثانیه
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٥/٦
 

سال ثانیه 

گالری عکس

این نوشته پیشکش میشود به ساحت ِ مقدس ِ نمایش ( سال ثانیه )

زمان : غروبِ آفتاب ِ مرداد ماه یکهزار و سی صد و نود و چهار

مکان : کاخ سعد آباد ، درب زعفرانیه ، زمین تنیس

موقعیت : ذکرش را این طور آغاز میکنم ، شکستن ِ چارچوبی به نام ِ تئاتر ، پیش از ورد به صحنه و قبل از  اقامه ی نمایش ، قطره های بارانی که بناست خیسمان کنند در پوشش لباس هایی سیاه رنگ ، برتن ِ بازیگرانی که رو به روی تماشاچیها  ایستاده اند ، چون شبنمی ، بر جان مینشیند . . . شاید این سیه پوشان و دلیل ِ حضور و بودِشان را تا اتمام ِ نمایش متوجه نشویم ، با این همه بعد از اتمامِ نمایش ، جای خالی شان و ضرورت ِ بودنشان را در میابیم .  در زمینی پُر از خاک و نورهایی که از حاشیه ی زمین تنیس ، میتابند به  بسترش  هستیم . رو به روما  تماشاچی . میانه ، صحنه ی بازی . ما منتظریم .

با خواندن ِ بروشور میشود پیرنگی به بوم ِ تصور و خیال زد و گمان کرد که میتوان چه دید . البته گمان کجا و اجرا کجا . گمان در خیال و در ذهن ، پر میکشد تا ناکجا میرود و از شکلی به شکل دیگر تغییر میکند و در تئاتر . . . آیا میشود این گمان را زد که (( آرامش در نومیدی )) را نشان داد ؟ هدف گرفت و تیر را مستقیم پرتاب کرد در جان ِ مخاطب ؟

بازیگران ده نفر هستند ، وارد میشود ، آنچنان مصمم و استوار که پنداری به جنگ میخواهند بروند . یک ساختمان کامل هستند با روپوشی پلاستیکی ، شاید شبیه خود ِ زندگی . . .  در قدم هایشان صلابتی است که در نگاهشان هم هست . نمیدانیم چرا روی صحنه هستند ؟ آیا هر کدامشان قصه ای دارند ؟ حرف ِ حسابشان چیست و این موقعیت چه میخواهد بگوید ؟ اشخاصِ بازی شروع میکنند به کار . وسایل ِ صحنه عبارت بود از غلطک های بزرگ و کوچک و سطل هایی فلزی ، شلنگ آب . . . دستکش دست ِ بازیگران است و در چشمان شان رحم و شفقتی نیست . اما چه کار میکنند ؟ این چنین زمین را با غلطک صاف میکنند . . . چون زمینی که بناست ، رویش ساختمانی شود از خانه و خانواده و زندگی و یاد و خاطره . محکم روی زمین میکوبند . . . چون میخی که باید محکم کوباند . . . چون نافراموشی یادواره . . . اما این حرکات ِ تکراری که خود ِ تکرار است برای چیست ؟ لباس بازیگران عوض میشود . شبیه قصاب ها شده اند . شاید دل شان هم همین طور . به نظر از کار و تکرار خسته شده اند ؟ تازه اول کار است ؟ این هنگام ، زود نیست ؟ دختر دستکشش را در میاورد ، با کراهت انگشتانش را به هم میمالد . " پاک نمیشه " . . . دست هایش کثیف و آلوده است . دست هایش شاید که پر از یادواره است و خاک و خون . مثل سلول هایی که به تنش چسبیده باشند و آزارش دهند . این میانه در سکوتی صدای اذان و غروب ، حال و هوای مرگ و قبرستان را القا میکند . انگار وارد ِ گود ِ نمایش نشده سر ِ مزار هستیم . آیا شنیدن این صدا عامدانه است ؟ آیا این حس که توی قبر هستیم و از یاد رفته ایم درست هست یا نه و اهمیتش در چیست ؟ شب که میشود آسمان نمایش پر ستاره است و نور بیشتر روی خاک میتابد . بازیگران حرف مهمی نمیزنند . البته بستگی دارد که تعریف شما از ( مهم ) چه باشد !  اما آنها تکرار میشوند . مثل افسانه ی سیزیف . یکنواخت میشوند . مثل ِ روز و شب . شاید شبیه گردش عقربه های ساعت . دختری که تی نا ست . . .وقتی دست هایش را با کراهت به هم میمالید و میخواست تمیز باشد . . . من را میبرد به ( زنان بدون مردان ) صحنه ای در حمام ، زنی که میخواست پاک بماند و از زندگی قبلی کنده شود به زندگی جدیدش روی بیاورد و از وسواس بیش از حد تنِ خود را خون می اندازد . . . همچنان صدای غلطک و صاف شدن خاک و حرکاتی که بی معنی اند و به مرور زمان میشوند خود زندگی ما . . . تکرار میشود . . . بهتر از این نمیشود . . . به نمایش بروی که از روزمرگی فرار کنی و در نمایش همین روزمرگی ، سیال و قوی تر از خیال بزند در گوشت . شاید که هوشیارت کند . توجهم به صدای بازیگری که روی دیده بانی قرار گرفته و با بلند گو داد میزند جلب میشود . بازیگران سمت راست صحنه روی زمین در حال کار هستند . زن فریاد میزند : " تمشک میخوام . . . " شروع میکند به دستور دادن . یاد ِ رمان 1984 می افتم و حکومت توتالیتری .

بازیگران دیگر این سوی صحنه مثل بید میلرزند . زن ِبالای برجک با قدرت بیشتر داد میزند و شروع میکند به تک تک ِ آدم ها دستور دادن . . . حس میکنم توی مدرسه ام . حس میکنم توی جامعه هستم و حس میکنیم که داریم یک دولت قدرتمند را میبینیم . شاید یک نظام برده داری را . یا شاید خفه شدن و انتخاب بندگی دیگری بودن را . مثل فیلم فهرست شیندلر . . . بیگاری کشیدن . آنجا که قدرت باشد ، هدایت میشوی به اینکه ظالم باشی یا مظلوم . به انتخاب ، هدایت میشوی و در همه ی دنیا و در سرتاسر تاریخ بیشتر خواسته ایم از خیر خودمان بگذریم . بازیگران عقب و جلو می آیند و سعی میکنند خواسته ی زن قدرتمند را بر آورده کنند . نگاه تماشاچی که ماییم گم میشود . شاید باید گم شود . از این ادم به دیگری برود . . . شاید باید دیگری را از یاد برد و در لحظه بود . تا می آییم این صحنه را مزه مزه کنیم همه را هم سطح میبینیم . . . اشخاص بازی  دور هم دوباره کار میکنند . زمین را صاف میکنند رویش خط میکشند و یادداشت میکنند . سطل میبرند و می آورند و کارهایی که به نظر بی معنی است یا روزمره است یا از تکرار معنی باخته . . . در این زمان همه یکدیگر را مقصر میدانند . همه یکدیگر را مقصر میدانند و یا دیگرانی که انها را مقصر میدانستند را میشنویم . آدم های بازی ، قضاوت شده اند ، محکوم شده اند ، ترسیده اند ، توبیخ شده اند ، رحمی در آن ها نیست انگار ، با بی رحمی میخواهند با همه ی حفره هایشان ، برتری داشته باشند و مهتری . میخواهند عقده های خودشان را نشان بدهند . در اشکال مختلف . خودشان به هم مهر ندارند .

" این روسری بهم میاد ؟"

"نه."

 

نزدیک نوروز است و آوازی از دور به گوش میرسد( آوازی که خیلی امارتو وار و ساده و شاید بد ) میگوید که نوروز در راه است . با این همه اثری از تغییر فصل و زمان نمیبینیم . اثری از تغییر نمیبینیم . انگارآدم ها یکدیگر را از یاد برده اند . رنگ و فصل و زمان را و تکرار را تکرار میکنند . این شده زندگی . احساس میکنم دارم توی تماشاچی ها خفه میشوم . یکی از بازیگرها را  گرفته اند . انگار دارد اعترافی از گذشته میکند . "  من فقط چهار تا اسم رو لو دادم ..." صدای جیغ به گوش میرسد . :" یه جوری جیغ بکش که شنیدن یادم بره " صحنه ها عوض که میشوند نمیفهمم . شاید همه ی ما نمیفهمیدیم . شاید تماشاچی در این جا از یکدیگر جدا شده و در شکل ِ دیدن ِ نمایش دنیای خودش را دارد . این تغییر صحنه ها با مهارتی صورت میگیرد که در ادبیات با قلم و با کلمه راحت تر منتقل میشود . باز در نمایشی هستیم که سکان دارش حمید پورآذری هست و او خوب میداند چگونه شالوده شکنی کند . شعر بخشیدن به زندگی عادی و شاید بیگانه سازی با این مقوله در ساحت تئاتر شگرد اوست . حمید پورآذری یک جادوگر است . پرتوی جدید و جادویی که در کار حل میشود و به دل تماشاچی مرود . . . انچنان حرفه ای است که شبیه تیری ست در قلبت . . .زخمت کند و تو تازه نگاهش کنی و ببینی خون میچکد . ضرباهنگ نمایش به شیوه ای گریزناپذیر از معنای نمایش الهام میگیرد و این کار جادوگرهای فرمالیست است . کاری که در شعر با الحان انجام میدهند . در این جاست که میفهمم شاید من و تماشاچی های دیگر در یک مکان و موقعیت در خیال های متفاوت و برداشت های گوناگونی از دیدن یک سوژه داریم . برداشتی متفاوت . جهانی پر از ایهام و گنگ . تداعی معانی و مفاهیم نزد اشخاص مختلف به دلیل تجربیات و خاطراتشان ، ناهمگون است و از این بابت تماشای تئاتر من را با کنار دستی ام همسو نمیکند و فقط یاد خودم می افتم . مثل آیینه ای که رو به رویم قرار گرفته باشد . میبینم که یکی از بازیگران روزهای هفته را گم کرده است . " امروز چند شنبه است ؟"  فکر میکنم این فراموشی ، عامدانه نیست ، محصول دنیای بی رحم و مروت اینک است که ما را غافل کرده است و بیش از همه از خودمان . سر به عقب برگردانیم عمری است که رفته و سوخته . فکر میکنم این زمین ِ خاکی قبرستانی است که در آن خاطرات ورویاها دفن میشوند . لباس بازیگران سیاه میشود . با غلطک زمین را صاف میکنند و این مثل افسانه ی سیزیف است . انگار هر روزم را روی زمین تنیس دارم میبینم . " یک بار ، ده بار ، صد بار ، هزار بار "  نور قرمزی در سوی دیگر نمایش از پشت حصار دیده میشود ، بازیگر خودش را به آن میکوبد . " همه ی خونه هام رو بسته ام " بستم . من هم این کار را کرده ام . بارها شانس هایم را باخته ام ، بارها از دست داده ام . بارها فراموشم کرده اند . بارها از اعتمادم سو استفاده شده و همه ی درها را بسته ام . به جهان به رویا به جنسیت و به هستی . . . به شانس و به اکسیژن و زندگی . . . بازیگر دیگر در صحنه ای که با همین صحنه آمیخته میشود ملتمسانه میگوید :" میخوام برم . " نمیگذارند . دستش را میگیرند . برای من شبیه دریافت غریزه و رسیدن به خودآگاهی آدمی است که در جامعه ی سنتی خود مانده و دستانش را میگیرند تا او به سمت ِ خودش و طبیعتش حرکت نکند . میخواهند او خودش را نشناسد . همانی باشد که مثل دیگران است . این تک گویی درونی که نمایش داده میشود شگردی است که در سینما هم میشود دید و در تئاتر شمایل و نشان دادن اش دشوار است . لحظه ای را میبینم که بازیگری با حمل ده سطل براق که به خودش پیچیده می آید و از ده تا یک ، جمله ای میگوید . انگار که سرش را در چاه کرده باشد و بخواهد ذکر مصیبت کند . انگار کسی او را نمیفهمد . انگار منم روی صحنه که با دیوار و سنگ صبورم حرف میزنم . رنجی که گفته میشود به صحنه ی دیگری با همه ی بازیگر ها گره میخورد . صحنه ای که پیش از این در کارهای دیگر حمید پورآذری ( به نوعی دیگر ) دیده بودیم . حرکت رو به جلو ی بازیگر ها و ناگهان حرکت ِ معکوسشان . انگار فیلمی را بخواهی با کنترلو تکنولوژی عقب ببری تا بهتر بفهمی و دوباره ببینی . اتفاقی که در واقع نمی افتد . زمان هرگز به عقب برنمیگردد اما توی تئاتر باز هم این ترفند زده میشود . زمان را همان طور که به جلو مبریم به عقب برش میگردانیم یا نه ما همان گذشته ایم و خود ِ تکراریم . مثل روز و شب و شب که روز میشود . مثل امروز و پارسال و هر سال . بازیگران حرف هایی میزنند . تکراری . میخواهند فراموش نکنند و فراموش نشوند . میخواهند مهر ببینند . در این جاست که مقدمه ی بروشور ِ کار برایم معنی میدهد . . در این قسمت که میگوید :" سال ثانیه ، حرف لحظه هاست . لحظه هایی که می آیند و میروند و ما در آن میانه اسیر شده ایم . " سال ثانیه " بحث انتخاب است .  انتخاب ما در لحظه . اینکه بدانیم چقدر از ما برای "دیگری" است.  گره خوردن و حیاتمان به با هم بودن است . "

دو بازیگر رو به روی هم هستند . یکی به خاک آب میدهد و دیگری به خاک ، خط . آیا این کار فایده ای دارد . :" یه چیزی بگو ." شاید به نظر برخورد بازیگر رو به رو بعد از اسیر این حکم شدن احمقانه به نظر برسد اما صداقتش در نمایش در گوشی محکمی به زندگی ماست . در صحنه ای دیگر . . . کاغذ ها سوخته میشود . با آتشی در سطل . آیا خاطره ها و گذشته با سوزاندن عکس و نوشته از ذهن میرود ؟ اعتراف میکنند . . . نمیخواهد سگ مارس شود ، شانس دوباره میخواهد . هرچند ناچیز . مثل اینکه مرده باشی و التماس کنی که برگردی به دنیا تا خوب زندگی کنی . در دایره ی گچی حمید پورآذری هم از روی کاغذ متنی خوانده میشد . روش هایی که گیج میکندمان . . . که کمی به خودمان فکر کنیم و فاصله بگیریم از اجرای رو به رو . بیرحمی دنیا در دیالوگ های کوتاه دوست داشتنی از دهان بازیگران میپرد میدود بیرون . مثل سگی که توله هایش را بخورد . . . سخت وحشی است و درخشان . " ساعت چنده ؟" چقدر فراموش کرده ایم ؟ زمان را و  خودمان را . زنی دارد میرود . رفتنش من را یاد ِ فیلم مسافران بهرام بیضایی می اندازد . جلوش را نمیگیرند . با آیینه بدرقه اش میکنند . حرف از پالتوی قرمز است و جمله ای که میگوید :" میخوام غافلگیرش کنم . میخوام مثل بیست سال ِ پیش . . . " . . . یاد یاقوت می افتم . زن قرمز پوشی که سنبل عاشقیت در تهران شد و برایش ترانه و موسیقی ساختند . او هم از یاد رفت و جا ماند . تا وقتی موها یش همرنگ گیسوانش شد در لباس های قرمزش جا ماند . او فراموش شد .

انگار زمان ایستاده . من هم جا مانده ام . تویی که این  متن را میخوانی هم جا مانده ای . یک روزی ، یک جایی در خاطره ی کسی . . . شاید خودت . . . خیلی ها تو را فراموش میکنند و تو از این فرار میکنی . تو از فرار فرار میکنی . تو میترسی . موهایی که با قیچی و آوازی مبهم کوتاه میشود من را یاد مراسم دسته جمعی سرخ پوست ها یا آیین کهن می اندازد . این بدرقه .  این رفتن . این کوچ از ابتدای تاریخ بوده است . شیاری باریک بین جهان ارواح و زنده ها . شاید که شبیه مراسم سوگرواری ست . . .اما میتواند مراسم احظار ارواح باشد و درخواست ِ حرکت در زمان . . . دانایی . . . دانشتن چیزی از گذشته یا از آینده . اما فرقش چیست وقتی زندگی میان میله های تقدیر بسته شده است ؟ نیاز ها ی بشری خلاصه شده در زبان ِ بازیگران در ترجیع بندی پر واهمه  ذکر میشود . تکرارش از ترس است و ازیادواره ی ( بودن ) را حفظ کردن . همه چیز برای بقا ست به قیمت ِ جان نه به لذت زندگی . جهان نمایش سال ثانیه ، شبیه ، هستی است . مثل اتم و ساختمان الکترون و پروتون هایش . در تجمعی که بازیگران دارند و در هم آغوشی یک زمانسان .. . کسی آن میانه میگوید:" خیلی وقته دلهره ی هیچ قراری رو ندارم . . . من خیلی وقته این جام و تکون نخوردم . . . و . . . " بسان مجسمه هایی که نامشان آدمی است به حکم ِ گردن خون و اجبار تکرار در چرخه ی تقدیر . طناب زدن ِ بازیگری که جایش را با دیگران عوض نمیکند . مثل تیغی است که روی رگ برای زخم زده شود . در صحنه ای که در انتهای نمایش میبینیم یکی میخواهد جایش را با دیگری عوض کند . یاد افسانه ی آه می افتم . یاد برگشتن به زندگی و تناسخ . یاد گرفتن جای دیگری . یاد یک زندگی دوباره . یاد به یادگار گذاشتن . یاد اندکش حتی . به اندازه ی یک سالاد درست کردن . زمین نمایش شبیه میدان مین شده است . چکمه ها را در آورده اند . شاید شبیه کسانی هستند که به پیشواز زندگی جدید میروند . میمیرند یا متولد میشوند . به یاد می آورم سیاه پوشانی را که ابتدا ، پیش از شروع نمایش با نگاه مرده شان چون ستون هایی ایستاده بودند . " جات رو با من عوض کن . " به بند میکشد زمان را این نمایش . به نقطه ی تکرار غلطک ها میرسیم و به دایره ای عین ساعت . عین ساختارش دایره ای . عین یک نفرین و بلاگردان . معرفی و یاد خاطره ی هر کسی . . . سن و تاریخ تولد اش است . . در جایی که بازیگران افشا میکنند . . . در ایده هایی که پیش تر ندیده ام . . . به تاریخ تولد خودم فکر میکنم . به اینکه هنوز در نمایش باقی مانده ام . میدانم که زمین تنیس خوابیده و خواموش در کاخ افتاده است . اما من در آن جا مانده ام . آیا او من را به یاد خواهد داشت ؟

 

ساناز سیداصفهانی

: نشمینه نوروزی
: حمید پورآذری
: نرگس هاشم پور

: پرستو قربانی، مینا زمان، تینا یونس تبار، سحر صبا، مریم حیدری، سوده سعدایی، آبان حسین آبادی، هدی حیدری، سعیده نیازخانی، نسرین درخشان زاده

: ندا نصر
: سروش میلانی زاده
: آیدین الفت
: فریده براتی
: رضا شیخ انصاری
: مارال اشگواری

: میثم رجبعلی نژاد
: پویان باقرزاده – علی کوزه گر
: نسیم صبا
: رضا لطیفی – مهدی شاهدی – کیوان محمدی – متین حبیبیان – مهتاب شیرانی
: ماکان اشگواری
: امیر حسین نصیری
: مهدخت اکرمی
: حافظ روحانی
: امیر قالیچی (تئاتر بازها)
: فاطمه اعرابی
: میثم رجبعلی - سیاوش نقش بند - حافظ روحانی
: دومنیک گایس
: سیاوش نقش بند
: پویان باقرزاده

: فریبا اسدی
: زهرا بهرامی
: امیر والی – داتیس اسکندری
: جهانگیر پناهی
: شرکت شهر صدای پارسیان
: سیاوش دستان
: بهنود بهلولی – سیاوش حیدری – شهاب آگاهی – حمیدرضا جمشیدی –حسین سپهرنژاد- احسان بدخشان – مهران میری- محمد عطوفی - بهنام احمدی – محمد صادق یزدانی – سجاد حمیدیان – نثار ظریفی – 
مرجان کیانی – حسین پوریانی - هاشم اسماعیلی –هومن صالحی

 

یادداشت کارگردان: نمایش "سال ثانیه" از یک پیشنهاد شروع شد. پیشنهادی از طرف فستیوال "اشپکتاکل" سوئیس. قرارمان این شد که از "هیچ" شروع کنیم و گروهی که خالصانه آمد و رنگ خود را بر این "هیچ" پاشید تا "سال ثانیه" شکل بگیرد. پس از ماه ها جستجو برای مکانی مناسب اجرایمان، امروز این نمایش در زمین متروکه تنیس در کاخ سعدآباد پیشکش شما می شود. ما برای این اجرا هم نفس شدیم و لحظه ها را با هم زندگی کردیم تا فضایی بسازیم که خود را در آن باز یابیم.  
"سال ثانیه" حرف لحظه هاست. لحظه هایی که می آیند و می روند و ما در آن میانه اسیر شده ایم. "سال ثانیه" بحث انتخاب است. انتخاب ما در لحظه. این که بدانیم چقدر از ما برای "دیگری" است و چقدر به دنبال منافعمان از پس لحظه ها می گذریم. "سال ثانیه" فرصتی است که باز مرور کنیم این حقیقت را که نفس مان به نفس "دیگری" گره خورده و حیاتمان به با هم بودن است! 
و در آخر، سپاس از بهترین هم نفس زندگی ام، همسرم که تمام این لحظه ها، ثانیه ها و سال ها را در کنار من صبوری می کند.
- حمید پورآذری  

 نمایش در فضای روباز اجرا می شود
**ساعت اجرای نمایش در هفته دوم تغییر خواهد کرد**

 
 خیابان ولیعصر٬ خیابان شهید فلاحی (زعفرانیه)٬ انتهای خیابان شهید کمال طاهری٬ مجموعه فرهنگی تاریخی سعدآباد (زمین تنیس)
تلفن: 22752031-9 

 


 
comment نظرات ()
 
 
سپیده ی نحس
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٢:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٤/۳٠
 

سپیده سَر زد ، سَرزده . گذاشتمش توی دامنم . از ترس  و  شُد پر از پرنده . بهتر است بگویم ، شُد پر از چهچه . سپیده سر زد و در مشتم گرفتمش ، گرفتن همانا ، او جان داد . محکم . محکم گرفتمش . سپیده زود ِ زود غروب کرد کف ِ دستانم در ته فنجان ِ قهوه ، عمرش شکوفه بود ، سپیده ، شد سیاه و من زیر ِ لحاف ِ شب به دنبال ِ پیکره اش . قانون این طور شده ، همه چیز سرنگون شده . خبری نیست دیگر . سیاهی سلطنت میکند ته قلنبه ی فنجان ِ قهوه . کارت های فال همه تَک خال شده اند . زن فالگیر رو به میس شانزه لیزه : " خون توی فنجون چه مشغله ای داره  زن ! کلید خوشبختی ، توی چشمان ِ آخرین ماهی دریای سیاه جا خوش کرده ." میس شانزه لیزه پایش را روی پای دیگر انداخت و جا به جا شد روی صندلی و با تعجب پرسید :" آخرین ماهی دریای سیاه ؟" زن که سرش را تکان میداد و سیگارش را هنوز روشن نکرده بود و در دستش نگه داشته بود گفت :" آره جونم ، یه راه میبینم ، بسته است . راه ِ کاری بوده . . . برات کار کردن ، بختت رو بستن ، طالعت نحس و شوم . . . ای بیچاره . . . ای دخترک ! . . .این چیه آخه ؟ . . . میدونستی صورت تو صورت ِ میمونه ؟!" میس شانزه لیزه که ابروهایش در هم رفته بود و پوست لبش را میکند گفت :" میمون ؟" زن ادامه داد :" باید آخرین ستاره ی شب رو نگاه کنی و بری به سمتش . تو رو میخوان بکشن ؟" میس شانزه لیزه که قلبش توی قفسه ی سینه جا به جا میشد و مثل قورباغه از راست به چپ و از چپ به راست میپرید لرزان پرسید :" کی میخواد من رو بکشه ؟" زن ورق ها را بُر زد و سیگار خاموشش افتاد روی زمین . کارتها روی میز مثل سرباز های وظیفه ردیف شدند . زن یکی یکی کارت ها را برداشت . . . داد زد . . :" برو بیرون . . . برو بیرون . " میس شانزه لیزه از روی صندلی بلند شد و طوفان گرفت . زن گفت : "تو شومی ". میس شانزه لیزه داد زد :" این مسخره بازی ها چیه ! " زن داد زد :" نگاه کن . . .نگاه کن . . . " و کارت ها همه تَک خال شده بودند و سر های ملکه و شاه و سرباز و جوکر بریده شده بود و زیر میز ِ فال افتاده بودند .  از بالای دیوارها خون میچکید . میس شانزه لیزه شنل ِ زرشکی اش را پوشید . از خانه ی زن بیرون آمد . خیابان خلوت بود . روی زمین ِ خیس از باران ، سوسک ها بیداد میکردند . همین طور که میس شانزه لیزه جلو تر میرفت درخت ها بی برگ تر میشدند و نور فانوس خیابان کم سو تر . . . انگار که چشمش جایی را نبیند . به این فکر کرد که باید آخرین ستاره ی شب را پیدا کند و به آخرین ها فکر کند . . . باران میبارید . چتری نبود . همراهش جز لباس کسی نبود . همراه خودش بود . تنش بود که روحش را . قلاده ای روی زمین صدای سگ میداد و سگی دور تر سرش را توی دیوار کرده بود و دیوار داشت خفه اش میکرد . باید مینشست جایی و نفس تازه میکرد . سوسک ها بزرگ میشدند و پر هایشان را باز و بسته میکردند و شاخک هایشان را تکان میدادند . میس شانزه لیزه حالت تهوع داشت . نرمی پاهایی روی پیشانی اش حس شد . دست زد . پاهای سوسکی بود که سی صد سال عمر کرده بود . پاهایش را از پوست صورت میس شانزه لیزه بیرون نمی آورد . دهانش را باز کرد و شروع کرد به جویدن موهای قرمز میس شانزه لیزه . جیغ چنان از گلو بیرون تابید که سوسک ها همه پودر شدند و روی زمین خشکیدند . با باران به زیر سنگ ها رفتند . آخرین فانوس شهر ترکید و میس شانزه لیزه کز کرد گوشه ی خیابان و گریست . کسی گردنش را گرفته بود . اشک از چشمانش بیرون نمیآمد . آخرین ماهی دریای سیاه را چگونه پیدا میکرد . چشمش را بست . صدای کالسکه ای از دور دست به گوش میرسید . کالسکه ای بی سرنشین . با دو اسبی به قواره ی فیل . هر دو استخوانی و لاغر و نحیف . یکی نارنجی و دیگری سیاه . میس شانزه لیزه بلند شد و دوید توی اتاقک کهنه ی کالسکه . رعد زد و برق . توی کالسکه روشن بود . میزی به کف آن چسبیده بود . روی میز نوشیدنی داغی بود که عطر قهوه و دارچین میداد و شیر . میس شانزه لیزه به خاطر آورد یک روزی روزگاری در آکواریم بزرگی پر از صندلی های مخمل سبز و آبی این نوشیدنی را خورده است . گرمش شد . نوشیدنی را برداشت . فنجانش ، سفید بود و گل های رویش گل ِ سرخی . این شکل را جایی دیده بود . این نوشیدنی ثعلب بود . یادش آمد که آخرین بار که میخورد ، توی همان آکواریم چقدر خوشحال بود . کنار شومینه ی آن آکواریم چقدر میخندید . کسی کنارش بود . شاید اقبالش را همان جا باخته بود و انداخته بود توی آتش شومینه ! . ثعلب را که خورد . گل های روی فنجان پلاسیدند و چرک شدند و از کف فنجان یک کرم بیرون خزید . کرمی که حرف میزد . میگفت :" من از سپیده دمان رسیده ام به این جا نجاتم بده . " میس شانزه لیزه همه ی نوشیدنی را بالا آورد . اسب ها میتاختند . ماتم همه ی روحش را گرفته بود . روحش دست کسی بود که نمیدانست کیست . روحش اسیر بود . با میخ صلیبش کرده بودند به بلند ترین کوه جهان . اسب ها توی رودخانه ای تاختند که شور بود . میگفتند این رودخانه نامش اشک است و اشک همه ی کسانی که گریه هایشان را میخورند در این رودخانه جمع میشود . میس شانزه لیزه از کالسکه خودش را بیرون انداخت . رودخانه شنل را از او ربود و برد . شوری به تلخی پیکره اش میزد و ماهی های دریا دور پا ی او میرقصیدند . او به آسمان نگاه میکرد که ستاره ای در آن نبود . آخرین ستاره . . . او به آخرین ها نگاه میکرد . . . به هیچ جا . او چشمانش را بسته بود و هنوز گوشه ی خیابان کز کرده بود و خیال میکرد چرا شمایل او به صورت میمون است و طالع او نحس است . از گردنش کلیدی بیرون آورد و نگاهش کرد . کلید را کسی به او داده بود که گردن نداشت و امانت بود . اشیا مهم بودند . گاهی اعلا تر از هر طلا و عیار تز از هر اعتبار . کلید را لمس کرد و به کف خیابان چشم دوخت و دو سوسک را دید که با هم سر کرم ِ کوچکی دعوا میکنند . بلند شد و گیج رفت سرش . رفت گیج سرش . نگه داشت گردنش . نورهای مبهم دور و بر دور و در میشدند از کنارش . دستش را برد توی دل هوا و یک ستاره چید . آن را با خودش برد به خانه . اتاق زیر شیروانی اش پر از شمع های آب شده بودند و بوی سوخته میداد . باد از درز پنجره تو می آمد و سپیده و ساعت و عقربه به زور خودشان را هل میدادند توی اتاق . کف دست میس شانزه لیزه یک نامه بود که رویش یک ستاره کشیده بودند . نامه ، اسمش یادگاری بود . نامه را مچاله کرد و دهانش را باز کرد و نامه را خورد . کبریت را کشید به خورشید ِ خانه اش . دو چشم ِ سوزانش . شعله بیرون دوید . رفت جلوی آیینه . صورتی دید . صورتکی ، خودش نبود . میمونی بود که میخندید . پر از مو و با پوستی زبر . بوزینه ای انسان نما با لثه ای که نمایان بود . بوزینه ای که میخندید . میس شانزه لیزه دست به صورتش کشید اما بوزینه توی آیینه به موز ِ توی دستش گاز زد . میس شانزه لیزه با مشت توی شکم ِ آیینه زد . آیینه نشکست . میس شانزه لیزه از روی میز جا شمعی بزرگ را برداشت و پرت کرد توی صورت ِ آیینه . جا شمعی از آیینه رفت و بوزینه آن سوی آیینه جا شمعی را گرفت و دست از خوردن برداشت و پشتش را به میس شانزه لیزه کرد و رفت . میس شانزه لیزه نشست روی زمین و فکر کرد . ستاره ای که خورده خوشمزه ترین غذایی بوده که بعد از مدت ها بهش چسبیده . چون دست خط معشوق رویش بوده . دستی که پنج پر را به هم چسبانده و خطوطی را رسم کرده که ستاره مینامندش . میس شانزه لیزه کف اتاق بی هوش شد و از خود بی خود . موهایش ریشه شد و تنش خشک . درختی شد که فردا شهرداری میخواست از وسط نصفش کند . میخواستند برش دارند . ببرندش سرش را بفرستند برای تهیه ی کاغذ و ریشه هایش را بسوزانند . شهرداری تنها مرد معتمد توی شهر بود که میس شانزه لیزه همه ی کلید هایش را به ا و داده بود . 

* شما را دعوت میکنم به تماشای نمایش ِ سال ثانیه ، میتوانید از ( اینجا ) بلیط را بخرید . به کاخ بروید . از رویدادی انعکاسی و نامعنا با پژواکی اما آشنا لذت ببرید و نور را فراموش نکنید . 


: نشمینه نوروزی
: حمید پورآذری
: نرگس هاشم پور

: پرستو قربانی، مینا زمان، تینا یونس تبار، سحر صبا، مریم حیدری، سوده سعدایی، آبان حسین آبادی، هدی حیدری، سعیده نیازخانی، نسرین درخشان زاده

: ندا نصر
: سروش میلانی زاده
: آیدین الفت
: فریده براتی
: رضا شیخ انصاری
: مارال اشگواری

: میثم رجبعلی نژاد
: پویان باقرزاده – علی کوزه گر
: نسیم صبا
: رضا لطیفی – مهدی شاهدی – کیوان محمدی – متین حبیبیان – مهتاب شیرانی
: ماکان اشگواری
: امیر حسین نصیری
: مهدخت اکرمی
: حافظ روحانی
: امیر قالیچی (تئاتر بازها)
: فاطمه اعرابی
: میثم رجبعلی - سیاوش نقش بند - حافظ روحانی
: دومنیک گایس
: سیاوش نقش بند
: پویان باقرزاده

: فریبا اسدی
: زهرا بهرامی
: امیر والی – داتیس اسکندری
: جهانگیر پناهی
: شرکت شهر صدای پارسیان
: سیاوش دستان
: بهنود بهلولی – سیاوش حیدری – شهاب آگاهی – حمیدرضا جمشیدی –حسین سپهرنژاد- احسان بدخشان – مهران میری- محمد عطوفی - بهنام احمدی – محمد صادق یزدانی – سجاد حمیدیان – نثار ظریفی – 
مرجان کیانی – حسین پوریانی - هاشم اسماعیلی –هومن صالحی

 

یادداشت کارگردان: نمایش "سال ثانیه" از یک پیشنهاد شروع شد. پیشنهادی از طرف فستیوال "اشپکتاکل" سوئیس. قرارمان این شد که از "هیچ" شروع کنیم و گروهی که خالصانه آمد و رنگ خود را بر این "هیچ" پاشید تا "سال ثانیه" شکل بگیرد. پس از ماه ها جستجو برای مکانی مناسب اجرایمان، امروز این نمایش در زمین متروکه تنیس در کاخ سعدآباد پیشکش شما می شود. ما برای این اجرا هم نفس شدیم و لحظه ها را با هم زندگی کردیم تا فضایی بسازیم که خود را در آن باز یابیم.  
"سال ثانیه" حرف لحظه هاست. لحظه هایی که می آیند و می روند و ما در آن میانه اسیر شده ایم. "سال ثانیه" بحث انتخاب است. انتخاب ما در لحظه. این که بدانیم چقدر از ما برای "دیگری" است و چقدر به دنبال منافعمان از پس لحظه ها می گذریم. "سال ثانیه" فرصتی است که باز مرور کنیم این حقیقت را که نفس مان به نفس "دیگری" گره خورده و حیاتمان به با هم بودن است! 
و در آخر، سپاس از بهترین هم نفس زندگی ام، همسرم که تمام این لحظه ها، ثانیه ها و سال ها را در کنار من صبوری می کند.
- حمید پورآذری  

 نمایش در فضای روباز اجرا می شود
**ساعت اجرای نمایش در هفته دوم تغییر خواهد کرد**


 
comment نظرات ()