جزیره در کهکشان

 
من ترسناک نیستم ، من فقط ترسیده ام .
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/۱/٢٢
 

میس شانزه لیزه ، همه چیز را زیرِ بارانِ بهاری تمام کرد . تمام یعنی دو لاخطِ پایانی . وقتی مرد رفت ، متوجه شد که او مدت هاست در یک جاده ی سراشیبی دارد بدو بدو سرپایینی را می رود . باید بدود و برود تا راه تمام شود . ته راهش بن بستی است . میس شانزه لیزه مثل همه ی زن ها نبود . او به سختی همه چیز را تمام کرد ، دقیقا همه ی عکس های خودش ، مرد غریبه ، دست خط های گذشته را توی شومینه ریخته بود و از پشت به هیکل مرد که چون سنگی سخت در سرازیری سُر غلت میخورد نگاه کرد . او دودِ سیگارش را بیرون داد و با خودکار آبی روی دستش نوشت :" هرگز عاشق مشو ، انتهای عشق ، سراشیبی هولناکی است که یا تو درمینوردیش یا او ." زانوهای میس شانزه لیزه به هم خود ، مثل تو ، وقتی که سردت می شود و دندان هایت به هم میخورد . باران روی شانه های زن می ریخت . ابر تنها بالا سر او چکه چکه می بارید . مرد مثل کلوخی در سرازیری تکه تکه می شد . به کج و معوج می رفت و میخواست تکه هایش را به خودش بچسباند . اما آهی پشت سر او بود که نمیگذاشت . میس - آه - کشید . آه ها ، تپانچه ی عجیبی هستند . جدی بایدش گرفت . کلوخ از دید محو شد و میس برای همیشه او را ترک کرد . بی آنکه کسی بداند . بی آنکه دلیلش مشخص باشد . ابر پا به پای پا برهنه اش حرکت کرد . میس شانزه لیزه کفش نداشت ، مثل همیشه . . . زمین را دوست داشت . . . راه رفتن روی سنگفرش خیسش را . . . صورتش تَر بود ، نه از باران که از بورانِ اعتماد . باید به اتاق زیر شیروانی اش می رفت و به کسی زنگ میزد و اعتراف می کرد که خودش را چند ساعت پیش کشته است . بلکه بیایند و نجاتش دهند . فاصله ها نامشخص بودند . هیچ چیز واضح نبود . توی پادری پیرزنی نشسته بود ، کلاه بزرگی سرش گذاشته بود و دستش چونان شاخه ی درختی به گدایی رو به جلو خشک شده بود . میس شانزه لیزه سیگارش را در کف دست او خاموش کرد . پله ها مثل همیشه نم دار و خشک و پوسیده بودند . اتاق زیر شیروانی انتظارش را می کشید . وقتی به پله ها نگاه کرد ، چشمش سیاهی رفت . صدای دوش آب که روی سر و صورتش می ریخت به خودش آورد . خانه را دود برداشته بود . عکس های یادگاری توی شومینه می سوختند . یک عکس توی وان ، روی آب قیقاج می رفت . مرد گفته بود :" تو وقتی رنج می کشی زیبا می شی . مبادا بخندی . خوشی تو رو تپل میکنه . تو وقتی زیبا می شی که عین  جنازه ها باشی . " میس شانزه لیزه استخوان هایش را از وان بیرون کشید و رفت رو به روی شومینه . سطل آب را توی آتش ریخت و بوی سوختگی مشامش را پر کرد . از روی میز ، نوشیدنی همیشگی اش را توی جام ریخت و جرعه جرعه بالا رفت . به دیوارها که نگاه کرد همه چیز عوض شده بود . همه جا قاب های بی عکس خودشان را به رخ میکشیدند . مثل تابوت هایی که عمودی شده باشند . گمان کرد که احاطه شده است . روب دو شامبر سیاهش را پوشید . تلفن را برداشت . به کسی زنگ زد که هیچ وقت گوشی را جواب نمیدهد . باید از فشار دیوارها رها می شد . باید از تله ی عاشقی عبور میکرد . کافی نبود که کلوخ انداز کجا رفته بود و سربه نیست شده بود مهم این بود که او هنوز زنده بود . زنده ، قوی ، محکم ، با استخوان های سبکی که شریان های انتقام سرپایش نگه داشته بود . حالا دیگر همه چیز تمام شده بود . مهره هایش درد می کرد . بله بله . . . مهره هایش . باید به دکتر می رفت و همه چیز را می گفت . 

میس شانزه لیزه :" صدای من رو می شنوید ؟"

دکتر :" مثل همیشه . مثل همیشه دیر وقت . مثل همیشه دیر که باشه یعنی توئی .  تو که باشی یعنی دردسرِ من . دردسر برای من یعنی نخوابم و تا صبح بیدار باشم ، به تو برسم ، از خودم غافل باشم . چرا نمیخوابی زن ؟ باز چته ؟"

میس شانزه لیزه :" تف تو روت ! به تو ام می گن دکتر ! چرا گفتی هر وقت میخوام زنگ بزنم ؟ الان ، همون ، هر وقته میفهمی ؟ چرا پای حرفت نیستی ؟"

دکتر :" همیشه برای تو هر وقته . همیشه . تو وقت و بی وقت ، وقت منو می گیری بی اینکه پول ویزیتت رو بدی ."

میس شانزه لیزه :" من به تو یه نارنجک دادم . من اون نارنجکو با دستای خودم درست کردم . من برای اون نارنجک صد و سی سال وقت گذاشتم . وقت ِ من خودش چقدر می ارزه ؟"

دکتر :" نارنجکت عمل نکرد . زنم زنده اس ، سر و مر و گنده . نارنجک تو مشقی بود . مثل وسایل سر صحنه ی تئاتر . حالا بگو چی شده وقتمو نگیر . "

میس شانزه لیزه :" دارم میام اون جا . "

گوشی را گذاشت و رفت دم پنجره و سوت مخصوص کالسکه چی را زد . صدای چرخ های وفا دار و اسب های هوشیار که شیهه زنان ظاهر می شدند ، آمد . میس شانزه لیزه از پنجره پرید پایین و مستقیم روی سقف اتاقک کالسکه فرود آمد . داد زد . :" برو " کالسکه چی که همه چیز را همیشه می دانست راه افتاد سمت خانه ی دکتر . این در حالی بود که مرد اول داستان هنوز داشت سرازیری را فرو می رفت . . . معلوم نبود تا کجا . . . او گداخته ای بود از خشم ، حسادت ، بی انصافی و طمع . . . مرد ِ بی سر که کالسکه چی جزیره در کهکشان بود ، به محض اینکه در خانه ی دکتر رسیدند ، میس شانزه لیزه را که بالای اتاقک خوابش برده بود بغل کرد و پایین آورد . با لگد در خانه ی دکتر را باز کرد و تن نحیف میس را روی تخت خواب بیمار گذاشت . رب دوشامبرش را انداخت یه ور و به دکتر که با لباس معاینه ایستاده بود و متحیر مانده بود نگاه کرد . دکتر مردی را می دید که سر ندارد ، به جاش تنی دارد مثل درخت ، استوار و پهن و ستبر و حضوری دارد پر از غرور و حرف . . . مرد کالسکه چی با دست شروع کرد به کندن خنجر هایی که از پشت توی مهره های میس شانزه لیزه فرو رفته بود  . آنها را کف زمین انداخت و با صدایی که از حلقش بیرون می زد به مانند غرش طوفان . . . بیرون رفت . . . دکتر دستکشش را دست کرد و شروع کرد به بخیه زدن زخم های تن میس . میس شانزه لیزه بلند بلند می خندید . میس شانزه لیزه :" تو یه روز شوهرم بودی !" دکتر گفت :" خیلی توی هپروتی من هیچ وقت شوهر تو نبودم . من فقط شبیه شوهر تو بودم . "

میس شانزه لیزه :" من هیچ وقت شبیه شوهرمو ندیدم توخودت شوهرم بودی . تو منو و با یه زن عوضی عوض کردی ! با یه زنی که حاضر بودی با نارنجک بترکونیش."

دکتر سوزن را توی گوشت تن میس کرد . میس ، خندید :" من زن ندارم . من هیچ وقت ازدواج نکردم . "

میس شانزه لیزه :" می دونی چیه ؟ هیچ وقت عاشق هیچ کس نشو چون بعد ازش متنفر می شی . ارزششو نداره . "

دکتر:" خانم دانشمند ! داری توی خلسه فلسفه می بافی ؟ اگه این طوره جریان این خنجرها چیه ؟ کی خنجر از پشت بهت زده ؟"

میس شانزه لیزه از حالت سجده بلند شد . پا کف کاشی های سرد اتاق دکتر گذاشت ، خم شد و یک خنجر برداشت و گفت :" تو ! " دکتر بلند بلند خندید . میس شانزه لیزه خنجر را توی گلوی مرد کرد . دکتر زمین افتاد و برای همیشه مرد . میس شانزه لیزه رب دشامبرش را پوشید و مقداری بتادین خورد و از خانه ی دکتر بیرون دوید . همه جا سر بالایی بود . با این حال . . . با همه ی ابرهای سیاه باید این سربالایی را تا انتها میرفت تا می رسید به جایی که خورشید بیرون می آید . عنان در اختیار انتقام نداد و با عشقی به صبح دوید . او می خواست به خورشید برسد . به قرص کامل آتشینی که خیابان شانزه لیزه راه روشن می کرد . بالا رفت . بالا رفت . نفس نفس زد . خورشید طلوع کرد و قرص کاملش را نشان همه داد . میس شانزه لیزه درست رو به روی او ایستاد . به قرص طلایی شعله ور نگاه کرد . خندید . موهای قرمزش خشک شد . خنجر را به صورت افقی توی دایره ی طلایی کشید و به خورشید گفت :" بخند ! "حالا که لب خورشید را جر داده بود ، زلزله ای به شهر آمد که همه ی سرازیری ها را توی سیاهچاله های ابدی برد و نورها را خاموش کرد . 

نور چراغ ، تیز توی مردمک میس شانزه لیزه رفت . او همچنان دسته ی خنجر در دستش بود . دکتر گفت :" چشماتو باز کن ، منو می بینی ؟ می دونی چقدر تب داری ؟ فهمیدی که چی شد که این طور شدی ؟ صدامو میشنوی ؟ بیا این شیر گرم رو بخور ؟"

میس شانزه لیزه سرش را توی بالش سفید فرو کرد . حرف نزد . دکتر بلند شد . لیوان شیر را روی میز گذاشت . به میس شانزه لیزه نگاه کرد ... سرش را تکان داد .پرسید :" چند وقته که عکسها رو  از توی قاب برداشتی ؟"

میس شانزه لیزه گفت :" چند ساعته . . . خیلی کمتر از یه روز . "

دکتر گفت :" می دونی چیه ؟ همه از تو می ترسن ."

میس شانزه لیزه از روی تخت بلند شد . ملحفه را کنار زد و گفت :" من ترسناک نیستم . من فقط ترسیدم . "

خنجر را به سمت گلوی دکتر نشانه رفت . 

لازم به ذکر است که بدانیم در روزنامه های فردا تیتر درشت روزنامه این بود :" دکتر - واو - به جرم ریختن ماده ی تحریک زا در شیر میس شانزه لیزه به زندان رفت . "


 
comment نظرات ()
 
 
میس شانزه لیزه و گدا
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٩:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱۱/٢۳
 

میس شانزه لیزه ، درست ، وسط ِ نیمه شب ، جایی به صبح نرسیده و شب تمام نشده ، دوان دوان از معبد بیرون آمد و فریاد زنان کمک خواست . هیچ کسی در آن کوچه نبود . مدت ها بود همه از آن کوچه رفته بودند . از وقتی که ناقوس ِ کلیسا قندیل بست و دیگر زنگ نزد ، همه ی مردم شهر ،  آن بنای نمور و تاریک را ترک گفتند . معبدی بود پر از کلوخ های تراش خورده . کلوخ هایی به شکل موجودات مهیب و عجیب و غریب که به ضربه ی خفیفی از هم متلاشی می شدند ، یا هم  کلوخ هایی به شکل فرشته های کوچک که از بس اشک میریختند باعث شده بودند دیوار معبد نَم بردارد و سقف محدبش ترک بخورد و از شیارش اشک  بریزد، بچکد بیافتد پایین  . . .کلوخ ها به تلنگری بند بودند .  هیچ مجسمه ای  و نقشی و زرق و برقی توی معبد در امن و امان نبود . میس شانزه لیزه همین طور که خون  صورتش را پوشانده بود ، توی باد و بوران فریاد می زد و کمک میخواست و بی اینکه به پشت سرش نگاه کند میدوید  . قلبش توی قفسه ی سینه بالا و پایین میپرید و چشمانش سیاهی میرفت . به درخت تنومدی رسید که باد، زورش به  شاخه های خشکِ آن نمی رسید . تکیه داد بر تنه اش  . نفس نفس میزد و فکر میکرد آیا آنچه دیده است حقیقت دارد ؟ وسطِ نیمه شب ، جایی به صبح نرسیده و شب تمام نشده ، درِ میکده ای  باز بود و عده ای در مه رقیق ، دست زیرِ شانه ی هم حلقه کرده بودند  ، کنار هم ، لنگان و خرامان  ، بین نور ضعیف ِ میکده و سوسوی چراغ  راه میرفتند  ، زمین میخوردند و میخندیدند و به سختی بلند می شدند و چیزهایی میگفتند . میس شانزه لیزه میخواست خودش را به آنجا برساند . باید نفسی تازه میکرد . لباسش پاره پاره شده بود و صورتش پر خون بود . همین جور که به تنه ی درخت تکیه داده بود و چشمانش را بسته بود صدای قهقهه ی مستان را می شنید ، متوجه شد کف پایش مماس و درست  روی زمین سرد است . در واقع متوجه شد کف پایش با زمین برخورد مستقیم دارد . کفش هایش را توی معبد  جا گذاشته بود .  یک حلزون سمج به قوزک  پایش چسبیده بود . نشست روی زمین . چمباتمه زد . زانوهایش را بغل کرد و به چیزهایی که توی معبد دیده بود فکر کرد . باید بر میگشت و کفش هایش را بر میداشت . نباید هیچ چیزی جا میگذاشت . این قانون بود .  چه اشتباهی !!! چطور میتوانست دوباره به جایی برگردد که آن طور با او رفتار شده بود . بوی تلخ شراب که در رایحه ی نسیم و قطرات ِ مه نهفته بود ، وسوسه اش کرد که اول برود توی میکده ، بنشیند . کمی گرم شود . دست و روی بشورد و سپس به معبد برود ، برود و کفش هایش را بردارد . همین طور که سرش را بین کاسه ی زانوها گرفته بود تا قلبش از قفسه ی سینه اش فرار نکند ، صدای پای گدای  تازه وارد ِ (جزیره در کهکشان ) به گوشش رسید . این گدا ، گدایی نبود که قبلا ساکن جزیره باشد . او با آخرین کشتی ، خودش را از اسکله  به تاریک ترین نقطه های جزیره رسانده بود و هیچ کس هیچ چیزی از گذشته و حال ِ او نمیدانست .  مردم میگفتند که هم  لال است و کور . یک پایش میلنگید و توی دستش همیشه یک عصا داشت . عصا ، پای سومش بود . . . شانه و گردنش انحرافی به سمت چپش داشت  و یک وری راه می رفت . نزدیک میس شانزه لیزه شد . قبای خودش را در آورد و روی شانه های میس شانزه لیزه انداخت . کلاه ِ بزرگش را روی سر میس شانزه لیزه  انداخت .   میس شانزه لیزه صدای کِرم هایی که توی قبا ی کهنه  ی گدا با هم حرف میزدند را می شنید . به تازگی این توانایی را کسب کرده بود . خواست حلزون سمج زا از قوزک پایش بکند اما حلزون مثل زالو به جان استخوان پایش افتاده بود . گدا به راهش ادامه داد . میس شانزه لیزه سرش را بالا آورد و از توی کلاه بزرگی که به سرش رفته بود به گدا نگاه کرد . او خیلی مطمئن  اما کجکی به راهش ادامه داد . بدون لباس . . . برهنه و با عصا  رفت توی تاریکی . رفت و  گم شد . پیش از محو شدن کاملش ، حلقه ی بزرگی از کلاغ ها از روی زمین ِ کنارِ پایش بلند شدند . همگی ، دسته جمعی ، پر زدند ، انگار دور سر گدا بخواهند بچرخند ، میس شانزه لیزه از این همه پرنده ی سیاه ترسید . ترسید که مبادا به سر ِ گدا تک بزنند یا بخواهند بیایند سمت خودش ، قبا را بردارند و ببرند . از جا بلند شد . دوید به سمت ِ گدا . . . توی همان تاریکی که به چاه می مانست . نمیدانست باید به چه اسمی صدایش بزند . از میان پرنده های وحشی گذشت . . . به جلو تری که نمیدید رفت . گفت :" شما کجایید ؟ کجا رفتید ؟ من کمک می خوام . این جا کجاست . ؟"گدا گم شده بود و پرنده ها غیب شده بودند . بوی نمی به مشام میس شانزه لیزه رسید . دید که نشسته است . هوا گرم تر شده بود . توی اتاقک کوچکی بود که بوی چوب میداد . بوی چوب خیس . داشت حرف میزد . گفت :" هر روز فکر میکنم با چی میتونم بکشمش؟ با یه چیزی که وقتی دارم می کشمش دونه دونه ی رگ های تنش درد بکشه ، همه ی عصب هاش آه بکشه ، تمام سلول های گوشتش جیغ بزنه ، خون از وجودش بریزه بیرون . من بهش فکر میکنم . من میخوام بکشمش . دارم هر روز نقشه می ریزم . همه چی رو دور خودم جمع می کنم و بعد می خوابم . تبر،  تیغ ، چاقو ، اره . . . همه چیز . . . همه چیز . . . باید پوستش رو رنده کنم . . . مثل خراطی کردن و از این حالت کیف کنم . شما خودتون میدونید که چه کیفی داره وقتی که میخوایی یکی رو شکنجه بدی یا متلاشیش کنی . شما می فهمید من چی میگم . می خوام سر به تنش نباشه . میخوام برای همیشه نابود شه . . . پودر شه . اما نمیتونم بسوزونمش . . . اون نمیسوزه . . . اون نمی سوزه . . . ولی یه حکیم پیدا کردم . . . یه کسی که شمام میشناسیدش . . . خیلی ها ازش زهرماری میگیرن . توی دکونش همیشه زهرماری پیدا میشه . . . اون به من گفت ، توی عطاری یه روغنی هست که اگر اونو بریزم روی تنش ، میسوزه . تمام بدنش رو میخوره و همه ی جونش گداخته می شه . همه ی سلول هاش آخ آخ می کنن . . . نمیدونم . . . شایدم باید این کارو کنم . متوجهید که چی میگم ؟" صدایی از دریچه ی مشبک رو به رو بیرون آمد . :" هومممم . . . ." صدایی شبیه خروپف یا زمزمه ای در خواب . . . میس شانزه لیزه دست به دریچه برد . بازش کرد . دریچه باز می شد . سرش را برد تو . مرد را دید . مرد صورتی استخوانی داشت . سبزه بود و چشمان سبزش میدرخشید . او همان گدای ناشناس بود . میس شانزه لیزه نزدیکش شد . بوسیدش . خندید و گردنش را تو آورد . از اتاقک اعتراف بیرون آمد . رفت سمت در اتاقک مرد . پرده ی مخملی زرشکی را کنار زد . گدا که نمیتوانست حرف بزند . بلند شد . میس شانزه لیزه خودش را توی قبای او جا کرد . شروع کرد به دست زدن به دنده های مردک . کسی که خودش را کشیش جا زده بود . میس شانزه لیزه گفت :" چرا این جا نشستی ؟ این جا جای تو نیست ! تو تمام رازهای من رو شنیدی . نباید می شنیدی ؟ کی تو رو این جا راه داده ؟" مرد خندید . میس شانزه لیزه نگاهش کرد و گفت :" خدا رو شکر که تو لالی . . . دهنت رو باز کن ببینم . . . " گدا به میس شانزه لیزه خیره شد . پلک هم نمیزد . مژگان پرپشت بلند و سر طاسش در نور کم سوی معبد میدرخشیدند . میس شانزه لیزه از توی جیب لباس سیاهش تیغ بیرون آورد و همان طور که خیره شده بود به مرد نزدیکش شد و گفت :" وقتی میبوسیدمت دیدم زبونت رو موش نخورده . ببینم زبونت رو . . . بازش کن ببینم اون دهنت رو دروغگوی حقه باز ." گدا دهانش را باز کرد و دستان پهن زمختش را دور کمر میس شانزه لیزه حلقه کرد . صدای به هم خوردن زنجیر از توی اتاق می آمد . میس شانزه لیزه شروع کرد به بوسیدن مرد و همان لحظه زبان مرد را با تیغ برید . صورتش پر خون شد . خندید . لباس ها را به در آورد و خودش را به او نشان داد . گدا که روی زمین ول شده بود و از خنده داشت ریسه میرفت و انگار نه انگار که زبانش را بریده اند به میس شانزه لیزه نگاه کرد . به او حمله کرد . با ناخن های بلندش لباس سیاه او را گرفت . میس شانزه لیزه میان کلوخ های بی جان و فرشتگان گریان و نور کم شمع های روی زمین داشت با زبانِ گدا بازی می کرد . . . :" بیا ، منو بگیر ، من تو رو از این جزیره پرتت میکنم بیرون . کی تو رو توی معبد راه داده ؟" گدا دست انداخت به پای زن . کفش هایش را به طرفه العینی کشید بیرون . میس شانزه لیزه دست از رجز خوانی برداشت . پا گذاشت به فرار . مرد با زنجیر بزرگی به طرف او می آمد . ناگهان توی معبد همه ی کلوخ های زینتی روی طاقچه ها شروع کردند به خندیدن . . . همگی گفتند :" او عاشق یک دیو سنگی شده . او عاشق یک دیو سنگی شده . " میس شانزه لیزه بیرون دوید و شروع کرد به فریاد زدن . دیو سنگی ،کابوس خواب های شبانه اش بود که هیچ طوری نمیتوانست نابودش کند . دیو ، او را طلسم کرده بود . توی وجودش ، سه مداد بود که برای همیشه میتوانست روی کاغذ همه ی رازها و فالهای عالم را بنویسد . میس شانزه لیزه آن مداد ها را می خواست . میس شانزه لیزه نمیتوانست او را با اسید بسوزاند یا با تبر  بشکند و بکشد . ممکن بود مداد ها ، تکه تکه شوند و یا در اسید ذوب شوند و  او برای همیشه رازها را نفهمد  . درست وسط نیمه شب ، جایی به صبح نرسیده و شب تمام نشده . 

*تصویر الحاقی دیجی-کلاژ سانازسیداصفهانی می باشد .*


 
comment نظرات ()
 
 
کلمه ی زبان نفهم
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٩/٩
 

 


تنها چاره براى رسیدن به ( کَله پَز) گاو شدن بود . من دستِ آقاجان را بوسیدم و پوستینِ گاو تن کرده ( حلالم کن ) گویان روانه و کُشتارگاهِ کله پز شدم . صبح بود و کرکس ها بالا سرمان میرقصیدند ؛ صبح یعنى اذان شده بود و هوا نرفته بود به روشنى . چشمانم که باز شد بوى زُخمى به مشامم رسید ؛ کله پز سرم را توى بغلش گرفته بود و من پوستش را حس میکردم ؛ تا خواستم پوستین بدرم ؛ دیدم که ماغ میکشم و سُم در آورده ام ؛ ( کله پز) سرم را به شهوت توى دستانِش گرفته بود و من سرم را بى تابانه تاب میدادم و او به من میخندید ؛ او دید میزد و زنده زنده من را با آتشى که از انگشتهایش شعله میکشید میسوزاند … من مرده بودم و بدنم در دیگ بزرگى دهان باز کرده بود و داد میزد ؛ توى دهانم و بینى ام آهک ریخت و میخواست کله م را بار بگذارد . انگشتش را توى چشمخانه م فرو کرد و حدقه ى چشمم پرید گوشه اى از کهکشان ! ( کله پَز ) حواسش پرت شد ؛ پاچه ام را ول کرد و دنبال چشمم روانه ى سیاره گُم نامى شد . من ماندم و مشترى ها و شاگردهایش . آقاجانم آمد . با یک چشمم دیدمش ؛ سَرم را خرید و برد خانه . من را توى خاک باغچه چال کرد و از آن به بعد هر سال براى گم شدنم آگهى دروغین به روزنامه ها میدهد و براى گم شدن ( کله پز) محل آگهى واقعى … ما هیچ کدام پیدا نشدیم.

no:31

کَفِ دستم رو بو نکرده بودم وگَرنه این طور نمیشد . وقتى یک دل نه صد دل عاشقت شدم با یک پیکانِ لکنته ى اوراق راننده سرویسمون بودى … از توى آیینه ، توى هر پیچ و ترافیک چشمات دنبالم مى گَشت … بى انصاف مگه من چند ساله بودم ؟ … همیشه یه چاقوى زنگ زدن کنارِ دنده ى ماشینت بود و منو مى ترسوند ... با این حال من عاشقت شدم … وسط حساب و هندسه و جدول مندلیف … حواسم به شماره پلاکِ پیکانِ چرک بد بوت بود … یا صداى نوارى که میذاشتى و همیشه جمع مى شد دور خودش از بس زهوار در رفته بود . من چترى هامو توى مقنعه میکردم و زیر جلکى به چشماى خیره ت توى آیینه نگاه میکردم … کشکى کشکى … همه چى کَشکَکى شد … آخه تو مردى ؟ اینو هیچ وقت یادم نمیره … حتى الان … الان که از روى دَردش این همه سال میگذره … از مدرسه همه رو که رسوندى خونه ؛ مثل همیشه ساکت و لال بودى و با چشات داشتى با من حرف میزدى … اون غروب خیلى دلم درد میکرد … آخه تو نمیفهمى زن بودن چطوریه … تو فقط وقتى سرِ خروس هاى محل تون رو میبرى رنگ خون رو میبینى و کیف میکنى ولى نمیدونى وقتى ناغافل بلوغ میشیم … ما زنا ؛ ما رو میگم ؛ وقتى ناغافل خون ، مثلِ سنگهاى ذوب شده ى آتشفشان از عضوِ بى قرارمون میزنه بیرون چطوریه ؟ نمیدونى وقتى دستمال قرمز و پنبه ى خونى رو میبینى که گُله به گُله روش تیکه هاى رحمت ریخته توش چه حالى داره !

 

 ما که رفتیم زیر تیرکِ چراغ ؛ صداى موتور ماشینت بود و دود اگروزت و نور زرد چراغ کوچه … تو حرف نمیزدى ، با دستت جلوى دهن منو گرفته بودى … نفهمیدم چى شد که روى تشکت کف زمین سرد افتاده بودم و تو به دیوار تکیه داده بودى و داشتى به تقویم روى دیوار نگاه میکردى . بعدا فهمیدم که لالى … که چرا توى راننده هاى مدرسه تنها تویی که دهن به دهن هیچ کس نمیشى …لبام خشک شده بود ؛ توى کاسه ى شکسته برام آب آوردى … دیدم روى تنت اسمتو با چاقو کندى … واسه همین فهمیدم اسمتو … تا خودِ الان … آقام که فهمید چى شده پامو قلم کرد دیگه مدرسه نرم .......

....از وقتى من و تو رو به زور به هم دادن ازت متنفرم تا حالا … بیست و دو سالم شده … دیگه بزرگ شدم ...فک کنم شبیه قداره بنداى توى خواب هام شدم ؛ از ١٢ سالگیم تا حالا … ده ساله صداى له له زدنمو تو خواب میبینم و میشنوم … دیگه نمیخوام … روت رو که برگردونى ؛ نزدیکم که بشى مثل هر شب ؛ با همون چاقو زنگ زده که توى لباس زیرم بستمش میکشمت . خوبیش اینه که تو لالى و هیچ کس نمیفهمه اول از کجا شروع کردم به زدنِ شاهرگت . تو که رگ ندارى بى ریشه … اما مىدونم کجا رو بزنم … به اندازه ى ده سالى که عروست بودم یه تیغه فرو میکنم … بعدم وسط شیکمت اسم خودمو میکنم . دلم آبگوشتِ بزباش و حلیم خواست … نشه که حامله باشم ! روتو برگردون … دارم بالا میارم .برگرد به من نگاه کن … داره دلم به هم میخوره … زود باش .یم خواست … نشه که حامله باشم ! روتو برگردون … دارم بالا میارم .برگرد به من نگاه کن … داره دلم به هم میخوره … زود باش .

no:32

کاهنِ پوستِ بَره بُر با دندان هاى زردِ متعفنش من را در سیاهچال انداخت و گفت :" تو را تماشایی خواهم کرد ." در را بست و رفت . در این در … در به درى کثیفى تعبیه شده بود . او هر شب که از کُشتارِ ناخداپرستان بازمى گشت دریچه ى گردى را باز مى کرد و با دیدنِ من فیض مى برد . من را به زنجیر بسته بود و پاهایم را قفل کرده بود . لباس گیپورِ ضیافتم را پاره کرده بود و روى زمینى که خون ِ خشک شده رویش ماسیده بود انداخته بود … یک شب که کلید بر قفل در انداخت و از خیرگى بر من شهوتش لگام گسیخت با شمع روشنى تاریکخانه ى سیاهچال را روشنى داد و تو آمد … قفل و زنجیر از دست و پایم باز کرد و با نگاه خیره ى شرورانه اش وادارم کرد پشت به او شوم ؛ رو به دیوار … تنش بوى عرق میداد و نفسش بوى زُخمِ گوشت … قبل از اینکه لباسِ گیپورم را بردارم و دورم بپیچم پیه ى گداخته ى شمع را به چشمم نزدیک کرد … آنقدر که چشمم داشت ذوب مى شد … دستش را پشت کمرم گذاشت و با کارد گوشت برى اش کتفم را راه راه کرد … با خراش هاى ضعیف و خنده اش را شنیدم ؛ جانم را جمع کردم در مُشتم و شمع را برداشتم و لباسم را با قطره هاى ذوب شده ى پیه ى داغ شمع به تنش چسباندم . او میخندید . تعجب نکردم . دست و پایش را قفل و زنجیر کردم و از در زدم بیرون و با اولین ارابه اى که رسید خودم را به گورستان رساندم.

no:33

فالگیر اشاره کرد به من ؛ با دَستش ، صورتم را نشانه رفت ، من تازه بالغ شده بودم ، از دو چیز میترسیدم ؛ خون و تنهایی ، فاگیر که اشاره کرد گفت :" جلو تر … جلوتر بیا " … من از میانِ پچ پچه ى زن هاى همسایه ، از میانِ نگاه هاى موذیانه و گُنگشان رَد شدم ؛ انگار سحر شده باشم ؛ نزدیکِ فالگیرِ کاربلدِ محله که رفتم دستم را گرفت و خط هاى در هم بر هم ِ کَفَش را با نگاهش خواند و گفت :" یک نظر به آیینه بنداز دختر جان ، دوست دارى کِى را ببینى ؟" مِن مِن کُنان گفتم :" آقا میتونم فرداى عروسیمو ببینم ؟" زیر لب خندید و گفت :" توى آیینه رو نگاه کُن دختر … تو تا روز عروسیت بزرگ نمیشى !" نگاه نکرده گفتم ؛" یعنى من همین قدرى میمونم ؟ " هیچ نگفت و من سرم را توى پارچه اى کردم که زیرش یک آیینه بود ... گرد و محدب … خودم را دیدم … پشت شیشه اى … داشتم به یک تابوت شیشه اى نگاه میکردم " سرم را از زیر پارچه بیرون آوردم پرسیدم این زن کیست و مرد گفت آن تویی . موهاى دستم سیخ شد . زن همسایه وسط حرف ما دوید که گور به گورى سوهانِ روحِ همه جا دِ بیا برو آشپزخونه ما کار داریم … مرد فالگیر که صورت استخوانى داشت و گونه هاى گود رفته گفت :" فرداى عروسى تو … به همین شکلهایی شبیه بود که دیدى " من ترسیدن بودم . پرسیدم به همین تنهایی و سیاهى ؟ گفت مثل قیر ! … بعد انگشت هایم را توى مُشتم جمع کرد و گفت یک روزى توى مطربى و نوازندگى سرى توى سرا در میارى امّا … گفتم :" امّا ؟" . گفت شوهر تو یک مخنثِ در رگه ست که فرداى عروسى ، چوب میشود دختر جان . حالا برو بک استکان چاى دیشلمه بیار … حالا همه ى این اتفاقات افتاده و من پشت تابوت شیشه اى روى شیشه ( ها ) مى کنم و به گورکنى که فردا میبینمش مى اندیشم … چه زود گذشت . انگار دیروز بود . مثل برق گذشت ... مثلِ باد!

no:34

 

دُن خوزه !! آهاى دُن خوزه !! صداى منو نمیشنوى ؟!؟ دنبالِ چى این طور دورِ خودت چرخ چرخ میزنى ؟ خوزه !!! خوزه بیا و با من آشتى کُن ؛ بیا این ماشین ِ لباس شویی رو خاموش کن خوزه … صدام میاد ؟!؟ هى مَرد … اوخ این طور دور خودت نگرد چیزى که دنبالشى دستِ منه ؛ وسط کَف و وایتکس ؛ خوزه … نچرخ … نمیدونم تو دارى دور خودت مىچرخى یا ما … آى مرد … سرِ تو توى دستِ منه … انقدر نگرد دنبالش … چسبوندمش به نافم … ما دور خودمون مى چ ر خ ى م … م ا … د و ر ِ خو دِ مون … خوزه … دستاتو تکون بده … بیا جلو … دستاتو … خوزززه ؟ دستاتو بیار جلوتر … ماشین لباس شویی رو خاموش کُن … خا … خا … خا … آب رفته توى حلقِ من و چِشمِ تو … بیا ماشین لباسشویی رو خاموش کن … من دارم مى بینمت … از توى برقع … سرت رو با تیغ بریدن … از بس گردنت از مو نازک تو بود طفلکِ من بیا برقع رو برکش … خوزه … ما کى هستیم ؟ بیا برگردیم همون جاى قبلى … سه کنج دیوار تا کفش مردمو واکس بزنیم . شبم یه نون پنیر بخوریم … خوزه !! من دستاى تو رو با بوى واکس دوست دارم … توم دستاى منو همین طور دوست داشته باش … حالا بیا عقربه ها رو عقب بکش … من این تو گیر .

no:35

"پاى بى اجازه ى توفان در گیسوى شکوفه ها

خزانِ بى وقتى

نور را با هوایش بُرد . "

لامپِ سوخته گفت.

no:36

من و راسپوتین قرار و مدار داشتیم ؛ اون تیغ و دشنه داشت و من بند و طناب ؛ اون روى خوش نداشت و من روى ناخوشِ همیشگى ؛ یه گنجشک همیشه روى شونه ى چپم میشست تا حرفها رو برام ترجمه کنه ؛ راسپوتین ازش خوشش نمى اومد براى همین وقت قرار و مدار گنجشکمو میذاشتم پشت پنجره توى قوطى مقوایی که نه ما رو ببینه نه بخواد چیزى رو ترجمه کنه ، من نطقم وا نمیشد ؛ چشمام اما خودش حرف مى زد … این طورى بگم نگاه وراجى داشتم ؛ من برده بازى رو دوست داشتم ؛ اصلا از وقتى طویله ى پدرم گابریل برقرار شد و من چوپون شدم ؛ طبع و حال و هوام با گوسفندا یکى شد ؛ مثل همونا … از تو سرى خوشم میومد … از سر بریدن گوسفند و تیکه کردن گوشتشون هم یه جورى مور مورم مى شد … اصلا واسه همین من و راسپوتین ایاغ شدیم … من میزدمش اونم منو … اولش بازى میکردیم اما بعد جدى شد … من مى دونستن اون و مثل آغامحمدخان قاجار اخته کردن اما یه روز که بازى زیر نور چراغ زنبورى زود جدى جدى شد … فهمیدم این من بودم که خواستم گوسفند باشم و هیچ وقت نفهمیدم اون سلاخِ گردن کلفت لاغر مردنى حسابى منو گوسفند فرض کرده ؛ من بچه بودم ؛ من فک مى کردم یه روزى بازى تموم میشه ولى اون شب گنجشک من از قوطى افتاد بیرون و گربه ى همسایه خوردش ؛ همون موقع یه دردى توى تنم رفت که تا ابد جاش موند ؛ انگار بین زانوهاى راسپوتین مرده بودم ؛ ولى من از قبل طناب و بندم و به مچ پاهاش گره زده بودم … مى دونستم اگر بلند شه جفت پاهاش قلم شده … حالا فهمیدم چرا گربه داره به منِ متحیر از درد نگاه مى کنه و راسپوتین مى تونه با پاى قلم شده تا دمِ پنجره بره تا گربه رو بیاره تو بندازه بغل دست من.

no:37

گاهى اوقات ماشینِ وانت کنارِ اتوبان ، حکمِ قالیچه ى حضرت سلیمون رو داره ! من خودم رو زدم به کوچه ى على چپ ... براى همین دوست دارم کنار اتوبان بدوم ، داد بزنم ، دست تکون بدم تا یکى بیاد ، برم داره ببرتم ... البته توى خیال این طورى ام ؛ لب جاده رو دوست دارم ؛ من دستِ به زن و صداى چرخ خیاطى و شلاق رو دوست دارم ؛ دلم واسه همه ى کوچیکیام تنگه آخه ؛ خوب یا بد ؛ این خاطره ها رو مثل جنازه با خودم لب اتوبان مى برم . من خیلى خوشگلم ؛ یه کم خوشگل تر از تو … فقط یک کم پر رو تر و نترس تر … همیشه زیر جورابام زخماییه که نمیبینى ، همیشه زیر لب و ماتیکم پوسته هاى کنده شده ى استرسه که نمیبینى ؛ چرا به دو دقیقه خوشحالیم حسودیت مى شه ؟ الو ؟ … فکر کردم قطع شد … تو فکر مى کنى من مریضم ؛ فکرِ تو این طوریه ؛ اما وقتى وانتى اومد و منو برد توى کاخ مرمرش ؛ فهمیدم با ماتحتم افتادم توى عسل … اولین درگوشى که ازش خوردم نور کرکره هاى دم غروب توى لنزهاى چشمم پرت شد توى چشماى سیاهش … دومى رو که خوردم صداى چرخ خیاطى مادرم توى گوشم راه افتاد … من به سازش رقصیدم چون رقصیدن ها مال ما نیست … مالِ اوناییه که عین همه ان … صبح و ظهر و شباشون . مراسم هاشون عین همه ؛ گوشاشون از داد و هوار پر نیست … من با همه ى دیواراى کدر اون خونه خیلى زود دوست شدم ؛ هر جاشو نگاه مى کردم خودمو مى دیدم که دارن مى زنننم و من گریه مى کنم اما ببین من الان یه زن بزرگ و عاقلم ، مى فهمم چرا از این مرض خوشم میاد … الو ؟ تو میدونى وقتى دندونت توى لثه ت تکون مى خوره چه جوریه ؟ نمیدونى ؟ به درد خوب … درد خوبِ یعنى چپندر قیچى ؛ یعنى خم شى تا ته کثافت و اون بشه ته خوشحالیت . خوب گوش کن من نشستم عین یه یگِ سیر وآروم … من مى دونم دواى دردم چیه . درد . تو نمى دونى چه مرگته … مى دونى این نسخه رو هیچ دکترى واسه آدم نمیپیچه … هیچ دکترى نمیدونه وقتى صداى چیکه هاى آل روى تن خونیم راه مى افته یه سمفونى سوزشِ … من اشتباه نمیکنم … من دارم توى اتوبانا مى دووم تا از دست تو و شوهرت و بچه هاى دانشگاه فرار کنم چون هیچ کدومتون نفهیدین من چرا مى خندم … همه تون کودن و کج فهمین … حالا درد … داروى من شده … مگه وقتى یه سیگار گرون مى شه تو ترکش مى کنى ؟ نه ! حتى مى خرى یواش مى کشى … اما من با دست هاى تو و هفت حد و آبادم هل داده شدم وسط کله معلقى ها … بدم نیست . باور کن . الو ؟ قطع کردى ؟ چه نفهم!

no:38

عالیجناب ! من به شما گوش مى دهم ؛ اى جهاندارِ باهوش ؛ هر لطیفه اى که گفتم ، تیرى بود براى حرکتِ درستِ اسب در میدان و ثبات شما در قلعه عالیجناب ، شما اما آشفتى ، بیاساى ! فیل ها اوریب مى روند و سربازها هنوز زنده اند و وزیر سرجایش ! بگذارید این چند صباحِ مانده تا کیش و مات و نفله شدنِ مهره هاى دیگر روى چهارخانه ى سفید و سیاه ما با هم از سکه بگوییم … از من مى رنجید عالیجناب اما شما مثل خرچنگى عقب عقب مى روید … آنقدر که تاجتان روى زمین مى افتد و اسبِ حریف از جنازه تان رد مى شود . چه کسى تصور مى کند آن تاج از براى من خواهد شد ؟ عالیجناب ؟ دیگر نمیخندید ... صدایم گرفته است … سخنم به درازا کشید … سرورم آیا جامى که به من دادید زهر آگین بود ؟ س ر و ر م . . . . له راستی آ . . . ی . . . ا ؟ . . س . . ر . . . و . . . ر. . . م . 

no:39

تصاویر آثار مهرداد ختایی می باشد . 


 
comment نظرات ()
 
 
آتش جنون در یخدانِ پیر
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۸:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٩/٩
 

 


آن شنیدَستى که بگفتند جهان بر شاخِ گاو است و این دست یاوه ها ، که به چغانه و شکافِ چوب دستِ بابازار است این ابرِ حامله از نرینه ى پُر و پیمان که به گوشش وز وز ِ مزاحمتن و به چشمش صد صور فلک شده اند استوار و زنهار که آتشِ خورشید خودش و جفتش را بسوزاند و از اقصاى هزار ماشالاهش ؛ دستم به همان تخته ى سوراخ … هیچ نطفه اى بر نماند.

no:21

اى خیره سَرِِ ِ خسته ؛ این جا که ایستادى نه آبشارش بدیدى نه بادش شنیدى نه رنگِ برگ هایش را به زنگ … بایست در ایامِ ماضى و به من بنگر ! که مخنثى مستور بودم از دور و سیاهى کور … من همیشه روبه رویت بودم … پلک هاى چترِ چشمانت را ببند تا تو را و این لافِ دِلت را چون خویش به تیغ بسپرم … روانت را اخته و جانت را در به نیش کشم … شتاب کن … فصل ها زود به زود دستپاچه ى ثانیه اند.

no:22

ما خیلى غضه میخوریم آقاى پاناگولیس ؛ از دستِ ما کارى نیست ساخته ! ما به پشتِ سر نگاه کردیم ؛ ما تندیسِ نمک شدیم ؛ اما شما شعارتون رو بدید آقاى پاناگولیس ؛ ما نگاه میکنیم ؛ ما می شنویم ؛ اما دست به سینه و به میخ کشیده ایم آقا ؛ گوى را به چوگان گرفته اند جناب ؛ غوغاى شعار و افسون ِ انکارِ شما آوازِ اُپراست ؛ شرم نکنید ؛ سیخ در مجراى شرمگاه تان سوزاننده ى مردانگى شما نیست ؛ همان طور که میخ بر تَنِ ما ماسُفته ى روحِ عصیانگرِ ما ؛ حیا مکنید ؛ دردِ شما عنقاى جاویدان است … زیرِ ذره بین ؛ سرخ وسیاه تاریخ ِ ِ خرابات و جراحات است … ناله کنید که جهان فسانه ى رنجِ صادقان است . ما نشسته ایم دست به سینه و مصلوب ؛ زیر شعر و شعارهاى بى قبایمان ؛ هنوز شجاعت دارید که رَدا زِ دادِ تان پیدا نیست .

no:23

خیلى دیر کردى ! یه پاکت سیگار تموم کردم تا بیایی بیرون ! چیه ؟ چرا مثل پاندول ساعت لَنگ میزنى ؟ تو که خوب کُرى میخوندى ! دیدى گفتم کار ِ تو نیست بذار خودم تمومش کنم !! خیلى شب شده … چیه ! خیس عرقى ! چیز خورت نکرده باشن ! میدونستم میرى پرچونگى میکنى بعدم کسى تحویلت نمیگیره ، آخر سرم یه گلوله حرومت میکنن ! دیر کردى ! تا چراغِ سر کوچه روشن بشه ؛ جیک ثانیه اعلامیه ها رو جاى تو چسبوندم تو دلِ دیوار … خیالت راحت ! بى خودى نگو من مرد تنهاى شبم رفیق ؛ بیا دستت رو حلقه کُن دور گردنم ؛ خودم میبرمت تا ترازوى عدالت ؛ آخرشم نتونستى حقش رو کفِ دستش بذارى ! دیدى باختى ژیگولو ! کلاتو تا توى قبر با خودت میبرى ؛ تا توى قبر اما بپا باد نبردتش رفیق ؛ بیا … سینه کش خیابون و گز میکنیم تا پشت شهردارى راهى نیست ؛ نمیمیرى تا اون جا ؛ میدم برات گلوله رو در بیارن ! یه زنِ پشت همین شب و شهر کارش همینِ ! میگن سودایی و دیونه اس ؛ دلِ نترسى داره ! آجانا جرأت نمیکنن نزدیکش بشن عین گرگ زخمیه اسمش میس شانزه لیزه است ؛ کارش همینه شبا گوله از شیکم مبارزا در میاره ... بیا وراجى کردم راه کم شه ؛ رسیدیم ؛ فردا شب خودم ختمشو ور میچینم ؛ نگران نباش.

no:24

زن بِگُفت :" تو تیره تَرى یا شب اى مَرد ! ؟ کانگاه که برفتى مارهاى سَرکِشِ جان اَم برآشفتند ؛ سو از نگاه ِ من بگرفتند و سراغ زِ تو که عطرت در تار و پودِ گیپور ِ لباسم پَر پَر بشد … که رفتى و روشنا را در تاریکخانه ى همجنس ات به پلشتى در هم ریختى " … مرد که حجت تمام دید ، گلستانش را با هزار گلِ بى پر و ساقه ى پُر خار بربداشت و ریشه هایش را نیز . گفت مرد :" آیا من گریخته ام ؟ از تو که نه ، از خود به خویشى رفته اَم ؛ خاطراتِ پُر خطرت را با سایه ها بگو که رعایتِ تو غایتِ شومى دارد ." رفت مرد و پشتِ پاهایش … سرخى گیپور به هفت مفصلِ قیرینه تکه شد.

no:25

 

توى دِژِ سیمانى ؛ هر کار کنیم اندوه ناک است ؛ دیوار هاى کوتاه و شیشه هاى کدر به نورِ خانه ى ما ؛ توهم میزنند ؛ کِش میآیند ؛ سرهاى سرسنگینِ فضول رورو میکنند براى دروى خبر ؛ طفلِ معصومم ونگ میزند ؛ برایم صبر بیاور و کنى زهر … که رنگِ رخسارم به برف گفتا زکى ! که خبر میدهد از سِر درونم … از بچه ، از این همهمه ى نگاه ها قدر درازاى البرز شده ام خسته ؛ رفتى برایم ( صبر) بیاور با زهر … ادامه اى این چنین در این سکوتِ پُر نگاه مفت نمی ارزد … ظفرى نیست تا ادامه اش … رو مرد ؛ برگشتنى یا صبر بیاور با زهر.

no:26

 

فک کردى چقدر میسلفه ؟ فک کردى کف دستم چى میذارن ؟ هان ؟ نشنفتم ؟ بلند بگو … این تور بر و بر نیگا نکن … تو هیچ میدونى شبا گوشه کنج این دیفال چقده نازداربلا بازى درآوردم واسه چندرغاز ؟ اصا تو کتت میره ؟ تُچ ! یه دقه م شده خودتو بذار جاى من ! میشه ؟ گوشات پاره سنگ بر میداره با به نفعت نیست گوش کنى چرتکى ؟ بپا باد کلاتو نبره ؛ اون گوشه موشه ى شبا ، بیخ ِ دیفال و زیر نور نصفه ى کوچه ؛ وسط بوى نجستى مردم ما کاسبى میکنیم هَچَل تو که ما سوگولیت بودیم روتو بر میگردونى ؟ باشه اقلا مرد باش برو پى یه نفر ردِ کارت نه من ؟ هى چُرتکى ! نیگاه کن ، میگم سلیطه ها گاب بندى کردن ، دو زار دیگه کف دستم نمیاد ؛ کارم شده گوشه ى سه کنج تو کجا مجا بودى ؟ به جا اینکه چاقوتو بردارى پاره شون کنى خرخرشون و جر واحر کنى دارى منو سئوال پیچ میکنى ؟ میگم کاسبیم شده دو سوت بیخ دیوار ؛ با اون شلواراى شُل و … هى پاشو دارم بات حرف میزنم دِ نخواب من خودم زرتم در رفته نیگاه جون ندارم فکم ترکیده ؛ تو اَم مردى آخه بابا هى میخواى قسر در رى . نکنه یه روز چمباتمه بزنى بیخ دیوار و همون جا دمِ خلا م که شده منو بخواى ؟ ها .... باز کن اون چشاتو .

no:27

گفت فى امان الله و بخندید و ستیغ بر شاهرگم کشید و چونان چکاچک ِ غلاف و تیغ بر گوشم بنشست که برق ازچشمانم گریخت و لبخندم ماسید به چشمانِ قصاب ؛ من ماغِ نصفه ام را در روده هایم و دُم و سُم و زبان و پاچه ام چال بکردم ؛ خاطره ى عشقِ من و قصاب حکایتِ عشقى ست ( نیست در جهان ) شما بگردید توى کله پاچه اى ؛ عطرش را به مشام و طعمش را به ناشتایی ؛ یا که سرم را بیخ دیوار و زیر گچ اگر دیدید نخندید که گاو بودن اسیر ماتادورهاى شهوت پرست است و لاغیر … ما گاو و ماغ حبس و رسوا آتشِ بازى خاله خرسه و رقص پارچه ى قرمز یا که آب ِ کاسه ى آخر به ذکرى که درش خواندند و فدا کردنمان ... حالا دستم یک جا ؛ سر و بدن و جگرم یک جا … بد نبودیم ؛ بد نبودم ؛ سوداى علف و ناز و بلا ؛ فریبم داد جفتگ نیندازم … پوستم را بکنند به عشق و شقه شقه ام کنند به نوش و ناشتایی . تُف به ذاتش که نامش انسان است.

no:28

چند بار ؟ هیچ اشکالى نداره ، این طور نپیچ به خودت ؛ فقط همین جورى میپرسم :" چندبار؟" ... میدونم که گُم شدى ، میدونم توى قبرستون وسطِ خاک و سنگهاى سرد چادرتو باد برد و تو دنبال من میگشتى . امّا چندبار مامان جان ؟ چند سال بار بگذره که یادت بیاد … یادت بیاد که منو توى سینه کِشِ قبرستون چال نکردى ؟ چال ؟ گفتم ( چال ) آره آخه من کوچیک بودم یادته ؟ قدرِ دونه بودم ؟ یادته ؟ وقتى خان خان جانت سیبیلشو تاب میداد و تو حالش رو چرب میکردى و من لگد به دلت میزدم یادته ؟ سوز ِ زمستون بود ؟ یادته ؟ زیر زمین رو میگم مادر جان ... یادته میدونم ؛ چندتا خاله شلخته اومدن قیچى و پنس توى شیکمت کردن که منو بکشن که تو راحت شى ؟ خدا لعنتت کرد … اینو خودت میگى … همون موقع زلزله شد آجرها ریخت و گچ ها کومه کومه روى هم عینهو تاپاله افتاد … شایدم بمب زدن و من یادم رفته ؛ فرقش چیه ؟ فرقش اینجاست که من زیر آوار موندم ... تو زیر آوار مردى … من زنده زنده بیرون اومدم ؛ با کلى خون و کیسه ى آب ِ پاره … آل منو آورد پشت خرابه ؛ جیگرمو خورد و پشت همین دیوارهایی که تو گم میشى چالم کرد ؛ حالا تو یه روح سرگردون واسه نامه ى اعمالت یا هر چى همه اش یه سوى دیگه برو ؛ دنبال سنگ قبر بگرد .... تو منو پیدا نمیکنى ؛ من وسط گِل و شل و آجر وا رفته ام و روم سه تا مرده اسکلت شده … تو تا آخرش سرگردون میمونى به خدا ... حالا هى دور ِ خودت فِر بخور و بچرخ . 

no:29

ای تو ! باز آمده از بلندترین دودکشِ کوره پَزخانه ؛ ما تو را مى بشماسیم . به سال ، صَد … و به ماه ، چِهل چلچله از عمرِ هِلالش … و به روز … بیست روز … هى مَرد که روز را به خنجرت بریده شب را به ما دادى … هى تو ! ما تو را نه فراموش نکرده ایم ، که هر شب دوره اَت میکنیم … از آن روز که با چاقو دورِ خود دایره اى روى خاک بخراشیدیم و در مرکزش به ریاضت بنشستیم … ما به ذکر و تو به شیطنت … از آن روز که خواستى دستمان را به کاسه ى آب یخت بیرون از دایره بیاوریم … که دستِ ما بِبُرى و ببرى … از آن روزها و شبها میگوییم و از تو که اینک سر و کله ات از دودکشِ کوره پزخانه کِش آمده و زده است بیرون ! زِکى هى ! وان هم با دوربینى به دست ؛ از ما چه میخواهى ؟ اى تو که ما را از حادثه ى چله نشینى موقوف کرده اى به این قفسه ى شیشه اى ؛ دست ها بریدى و انگشت ها تکه تکه بردى ؛ اى مَرد بنگر به روحِ زنى سرگردان که چگونه بر پیکره ى استوارش مات شده ! هى مَرد دوربینت را بچرخان به سَر هاى پُر صدایی که میگویند ( آب ) و تو بهشان میخندى . فال گیرِ پشت بازارچه میگفت تو به خزنده و درنده و جهنده و پرنده میشوى و در این بودنت صد صُوَرِ دهشتناک ! ما باور نکردیم . حالا که به تسخیرت درآمدیم خوب بنگر که ما صد سال دیگر تشنه و گرسنه بمانیم صدهزار صورتِ تو را از بَریم . گفته اند یک روز زنى تازیانه به تنت میزند آنچنان تا در بُنِ چاهِ کوره پزخانه بى هوش خواهى افتاد ؛ او دشنه ى تو را بر خواهد داشت و قفس شیشه اى ما را خواهد شکست … ما دست ها ؛ قلب ها و چشمهایمان را از اندوخته ى فیلم هایت قیمه قیمه کنان بیرونشان خواهیم آورد و مُشتى نگاتیو سوراخ و سوخته تحویلت خواهیم داد ... منتها ؛ پیشش ؛ قلم و قاشق تیز کرده تکه تکه ات میکنیم و رشته رشته ى رگ هاى پر رسوبِ تو را توى دهان میگذاریم و خوب میجویم . ما صد سال است گرسنه ایم . آیا صداى ما از نردبانى که پشت سرت هست به سقف نشست نکرد؟ هى تو!

no:30

تصاویر آثار مهردادختایی میباشد . 

 


 
comment نظرات ()
 
 
شیزوفرنی با شکوه ِ من
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۸:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٩/٩
 

 

آقاجان ؛ همه جا رو آتیش برداشته ؛ نقلِ قدیم ندیما که میگفتید طاعون همه جا رو برداشت .  من شما رو لقمه پیچِ قاب کردم آویزونتون کردم توى چهاردیوارى بى پنجره ى آهنى ؛ آقا جون شما میگفتید آتیش از آهن درست شده ، خودشم میزنه آهن رو ذوب میکنه ، خُب بى پدر چقدر نمک نشناسه... چاره ندارم ، الان نور و چراغِ خونه عکسِ شماست که  بالاى بومه   ؛ شما مثلِ ( وان یکاد) شدید ، زدمتون زیرِ لامپِ کم جونِ خسیسِ خونه ، آقا جون شما اون بالا خورشید منید اما چرا این جا مثلِ زمستون زمهریره؟ . . . . . مگه سوز از آهنم رد میشه آخه ؟ مثل سرماى جهنم شده . . . اون جهنمی که میگن از سرما ساخته شده . . .  امّا اون بیرون همه جا پر از صداى سوختن و "آى سوختم"ه ... آقاجون میشه اگه صدامو میشنوید یه نشونه بفرستید ؟! مثلا لامپِ بالا سرتون سرفرازى کنه سِک سکه کنه ما ببینیم شما توى نور حلول کردید ... نمیشه ؟ . . . انقدر چارزانو میشینم میشینم میشینم تا این لامپ  خود به خود بترکه ... اگه اون نترکه من میترکم . یه جوری یه کاری کنید بفهمم صدامو میشنوید .  آقاجون؟

no:11

 

خیلى وقته سرم شده آونگ و زندگیم شده بَنگ . . .  حالا تو خیلى وقته مُردى . . . ولى من باورش نکردم . . . حالا خیلى وقته همه ى خونه رو بوی  نا گرفته و سقف کومه کومه ریخته و همه رفتن ... اما این خونه و صداى تو   توى گوشِ منه با یه عالمه رازاى مگوى بین تو و من . خسته شدم ... این جا آینه ها شکسته ؛ من همه اش خودمو نصفه و لهیده و چِرک میبینم ، با همون لباسِ آبى خسته ى خفه م توى همون وانى میرم که تو میرفتى ... لوله ها صدا میدن ... چیک . . . چیک . . . چیک . . . چیک . . .  از یه جاى دیگه چکه چکه صداى تیزِ ریز ریز گوشمو مثل فلفل میسوزونه ... بو هاى لَخت معلق  و سایه هاى بى مُخ روى اعصابم پاتیناژ میره بابابزرگ ... حالا با همون عروسکى که برام خریدى و چند تا تیغ میخوابم توى آب وان . . . تا  وسطِ اقیانوس وان غرق بشم با امپراتورى رویاهام  . . .  تا  بیام پیش تو ... هیچ کس دوستم نداره ... رگ که بزنه بوسه به تیزى تیغ ... جون میده واسه تموم شدنِ تیلیتِ مُخ . . .   بابابزرگ ... لباسم خیس شده ... من سردمه یا آب انقدر سرده  ؟ چه بوى نَمى میاد ... آخ جون ... خون که از مچم میچکه انگار کلى جادو داره از تنم در میاد ... انگار عاشق شده باشم ،  قلبم دیگه نمیزنه . . .  سیگارهامو از بس گیجم کردم توى جیبم ... دیگه نمیتونم همین جور که جونم میره یه نخ دود کنم و کیفور و کوک شم . . .  بابابزرگ . . .  من این جا رو دوست دارم . . .  اینجا کفِ زندگى کف کرده بشم بهتره تا کَفِ ذهنم پراز بى معرفتى خاله وراجّه ها !  چه سبک شدم ... من به لباسم چسبیدم یا لباسها به پوستم ؟؟؟  . . .  بابابزرگ . . .  هیچ کس نمیفهمه من کجام ...اصلا  من هستم یا نه ... فقط تویی ... این جا  رو خون برداره ، کاشى پر از قرمزى رگهام بشن ، تنم سنگ بشه و بو بگیرم تازه میان سراغم . . .  اما اون روز من و تو از توى آینه ى گوشه ى حموم نگاشون میکنیم و به ریششون میخندیم ... چشمام چقدر خوب گرمه  ... سنگینم اما سبک تر از این نمیشه . . .  دیگه آجرهاى روانم نمیریزن ... بیا . . .  زود منو ببر. دلم برات تنگ شده خیلى . . .  واسه چشمهاى عسلیت . . .  دو تا دستام نیستن ... موهاى سرم توى آب شناوره ... عروسکم توى بغلم با من خوابیده ... دماغم پراز آب شده ... تموم شش هام شبیه آبکش سوراخ شده . . .  دیگه قلبم داره واى میسته بابابزرگ . . . تا اون واسته تو بدو بیا ... نکنه دستمو نگیرى و....

no:12

 

من این بالا وایسادم و دارم به تو نگاه میکنم ؛ به تو که چهار سال شده که از این بالا پریدى پایین ... پریدى و رودخونه این قدر پژمرده نبود ... از وقتى که چشمهاتو بستى و خودت رو هول دادى توى تَنِ خروشانِ رود ... رود پژمرد و یه جورایی مرد ... تو رفتى و سایه ات این بالا جا مونده روى این پُل ... ارتفاع آب کم شده و رگ و ریشه ى زمین زده بیرون ... حالا من نشسته م روى سایه ت و دارم نازش میکنم ... بوى تو هنوز توى سایه ت هم مونده ... تو که رفتى و همه ى موهات رو براى من بریدى و جا گذاشتى ... تو که میخواستى یه جورایی دل نکنى چرا هول کردى و هول شدى و پریدى ؟ من بهت گفته بودم بیا با هم بپریم ... دو تایی ... چشمامون رو ببندیم و همه چیزو تموم کنیم وقتى دارکوب اولین با منقارش دستِ درخت و سوراخ کرد ... همون وقت ... با هم .... تو میدونستى که من جرات ندارم ... تو میدونستى که من دل بسته ى این جنگلم و میخوام خورشید و توى رودخونه ببینم که داره غلت میخوره ... تو شب رو دوست داشتى ... حالا رفتى و من از این بالا دارم خیالت میکنم . دلم برات تنگ شده . 

no:13

 

راه دور بود مثل فاصله ى بهار تا پاییز ؛ توى دستام پر از کلیدِ ؛ میدونستم در و باز نمیکنى ؛ اگه چشمم سو داره به اُمیدِ ؛ هزار کلید و صد تقه به در ... چرا بازش نمیکنى ... من از همه ى دنیا کنده ام جز از تو ... من زیر ِ یخچالِ حوض توى سرداب بخوابم بهتر از گرماى خونه ست که گرماشم از سر صدقه ست ... برنمیگردم نه توى چاه و حوض نه از پاییز به بهار ... دستامو به یادت بیار که این همه خاطره برات ساخته حالا دیگه دوستشون ندارى ؟ باز نکن ؛ جاى من پشتِ در بسته است و انتظار ... مشتمو باز نمیکنم . بسته است تا تو بیایی بازش کنى ببینى توش چیه ؟ یه دل شکسته . 

no:14

بین ما ؛ فاصله نه قدرِ مرگ و قیامتِ ؛ نه قدرِ قطب شمال تا جنوب ؛ بینِ ما فاصله نه قدرِ ماه تا خورشیدِ ؛ نه قدر من با منِ آیینه ... خیلى بیشتر از این حرفاست ... قدرِ هزار جمله که حرف زدیم از هم دوریم ؛ قدرِ هزارشب که زیر بک سقف موندیم دوریم ؛ تو میخواستى من با اولین ماشینِ گذرى برم و دیگه منو نبینى ؛ منو که موهامو این جا سفید کردمو و کمرم و خم ... حواست پى دیگرون بود ... دوست دارم این طور فکر کنم که به نفعم باشه که تو یه قابِ عکس نیستى روى دیوارِ طاقچه و چیزى بینِ ما با اون همه توپ و تانک و نقشه فاصله ننداخته ... اما روزش که رسید ... دیوارم ترک خورد و سقف کومه کومه ریخت و آجرا خشت خشت شروع کردن به ترکیدن ... من رفته م چون تو اینو میخواى ... فرقى نمیکنه زنده یا مرده ت اینو میخواد ... برنمیگردم تا نگات کنم .دور از تو حتى صدات کنم و توى دلم بشنومت ... من پست در بسته ى تو با نقشه ى گنج هزار راه روحم کش اومد و پوستم شد راه راه ... چروک و چین خورده و تو براى من همون قدر مغرور و سربالایی که همیشه ... و راه پشت ِ و مینبرِ عبور ها به من ختم میشه . 

no:15

 

هِى چشمِ وق زده ؛ به دستام نگاه کن ؛ ذبحِ تو مباح بود و تَنت رو به قبله ؛ حالا گوشتِ زنده ى تنت رو ببین که رو به روت بى کله و با رگ هاى آویزون داره میچرخه و قلابِ این میخ ؛ پوستش رو بدرم و بکشم به رنده و شقه شقه اش کنم ؛ هى چشم وق زده از سر تو صدقه رد کنم به چند دینارِ حلبى ؛ از کله ات تندیس درست کنم ؛ همه ى اینها براى ماغ کشیدن هایت پى گوساله اى بود که رفت و گوش ما کَر شد . حالا راحت شدى ؛ بغضت را ترکاندم و خونهایت همه کَف زمین جمع شد.

no:16

 

زیرِشکنجه که مُردى ؛ نمیدونستیم … میومدیم پشت در زندون و منتظر … سوز که هیچى تا ته سرما هم صبر میکردیم تا درآهنى رو بازکنن ؛ ببینیمت ؛ شده یه نظر … حالا خیلى وقت میشه شما خبرى ازتون نیست ؛ میگن تو مردى … با انبر و آتیش و نى … کسى که کشتت روى صندلیش هنوز نشسته و داره دنبال سیوالش میگرده … نمیدونه که جوابش توى دهن تو نیست ، اون بیرون روى زمینِ سرد و خون هاى گرمِ … توى تقویم … من صبر میکنم مثل بقیه … شاید همه ى شایعه ها چهل کلاغِ یه تازیانه باشه و یک کلاغ … قدر یه غار … بیایی بیرون .

no:17

گُفتم در تهران ؛ دَم دود است و بازدَم دودِجِگَر ... گفتى : " گوشِ فلک پُر است و شادى ها پنچر !" ... گفتم :" دست من سپر است و دست تو خنجر !" گفتى :" برادر در به در میانِ سرابِ آدم برفى و چهارشنبه سورى تو از هذیان مگو مُکرر که من زهر هستم به کامِ تو وانگهى نگاهى کن به چاه تو تا ببینى که هوا بس ناجوانمردانه سرد است و سپیده دمان غروب کرده ست و زمین دارد میمیرد و من تیر خلاصِ تو ام که امتدادِ رنجى گَر خوب بنشینى به دانستن که بستان ها کویر و رویا ها سراب شد. پس قلبت را نشانم بده . 

no:18


آنگاه که فرشته ى جان سِتان ، سوارِ باد نامطلوب شد ؛ میخواست ریقِ رحمتت را سَرکشد ؛ وقتى مرگ برسد ؛ میچیند ؛ هرس کردنِ روح از راهِ زندگى ست ؛ ایشان در معبدشان نوحه بخوانند یا که نه ؛ فرشته ى جان ستان آمده و عصاره ى وجود را گرفته و رفته است ؛ فرقش چیست کودتاى ٢٨ مرداد باشد یا ٨٨ باشد ؛ صومعه یا کلیسا … درد ، دوا ندارد … آن مردى که برهنه در خلاخانه مُرد ، نوه اى داشت که پشت ِ در با عروسک اش منتظرِ لالایی بود و هیچ وقت نفهمید چرا درِ خلا دیگر باز نشد … باد که میآمد ، زوزه میکشید ؛ مثل تیغ بر رگ ؛ مثل صداى شغال در شب ؛ میان علف هاى هرز … آخر عمر را خط میکشید . . . با چنان ضربى زورِ هیچ غبارى به بازویش نرسید … با چنان قوتى که هیچ دعایی جلودارش نباشد … در خلا چند آخ و چند رمقِ آخر جان به لب شد.

no:19

دو بزنه چشمات توى گودالِ چشمخونه ؛ بپوشنم تنت یه پیرهن زنونه … بدم دستت یه داریه زنگى که یکى م کنار دستت بخونه ... فایده نداره … برزنگى سیاه ... ته نیگات زهرِ مارِ مثل روزاى تئاتر و فصل خالى شکاره. 

no:20

 

تصاویر آثار مهرداد ختایی است . 


 
comment نظرات ()
 
 
اسکیزوفرنی میانِ خشت
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۳:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٩/۸
 


من بهت گفته بودم این زندگى عاریه است ؛ تو باور نکردى . من گفته بودم بیا همین ( هیچ ) و ( پوچ ) یه زندگى بسازیم ؛ یه نخ سوزن بگیریم دستمون و همه چیز رو به هم وصله پینه کنیم ؛ همه ى هیچ و پوچِ مون رو . حالا گفتنش دیره ... حالا من فقط این جا نشسته م منتظر . اما تو دیگه رفتى . روى همین صندلى که صدهزاربار تار و پودش رو بخیه کردم توى هم تا شد نشسمنگاه صندلى و من روشم . نشسته م . سرده این جا و فقط صدا میاد . اونم نه همیشه . گاهى . چیکه چیکه از توى لوله ى خرابِ زنگ زده ... آب از دوش میچکه ... دلم به صداش خوشه . دلم خوشه که تو برمیگردى و یه کم این جا سکوتش به هم میریزه . حالا من این جا نشسته م و میدونم که چرا رفتى . میدونم که خیلى ترسیدى . تو حق داشتى . وقتى کُشتیمش تا بپزیم و بخوریمش تو نمیدونستى که میتونى قاتل هم باشى . اما ما کُشتیمش . همین جا ... و تو ترسیدى و ما قبرشو پشت دیوارِ نمورِ صندلى کندیم ، اونم عمودى . حالا اون جنازه پشتِ سرِ من داره نفس میکشه توى دیوار و بوى مرده از سلول هاى خشک و پوک دیوار بیرون میزنه و تو رفتى . من بهت گفتم که نترس . تو رفتى و من نشستم و دست به سینه منتظر شدم تا برگردى . چقدر این جا سرده . نگاه کن که جاى من روى اون صندلى بازم خالیه . تقصیر توئه ... نخواستى به هیچ و پوچ قانع باشى ؛ نخواستى یه ذره شجاعت خرج کنى ؛ میدونستى که من بدم میاد ؛ میدونستى که نباید راهتو میکشیدى و میرفتى چون میدونستى که من دنبالت میام . حالا خیلى وقته که سرت رو روى این وان بزرگ تیز از تَنت جدا کردم . آخه من دیگه تیکه تیکه شدم از این زندگى عاریه اى ... از اینکه همه چى سرد و سخت و نصفه است مثلِ یه تخته ى ناتموم ، مثل یه شطرنجِ نیمه بازى شده و حیرون ... حالا تو رو کُشتم و از توى لوله خون چیکه میکنه . خواستم که دیگه نرى . من رو روى صندلى تنها نذارى . چشمام رو منتظر نگه ندارى . تو رو زیر کاشى ها لاى خشت و گچ چال کردم و خودم رفتم ... بهتره اونى که میره من باشم تا تو ... چقدر بهت گفتم بیا خودت رو به تنم بخیه بزن ، همین هیچ و پوچ رو وصله پینه بزن ... خواستم نگاهت رو با سوزن جوالدوز بدوزم به چشام و دستات رو به خودم بخیه کنم ... اما نمیشد روحت رو زنجیر کرد . آدم ترسو رو جون به جونش کنى همینه از درد میترسه . تو ترسیدى براى همین محکومى به موندن زیر همین وان و توى همون گچ . بذار من برم . من میرم و تو با جنازه ى افقى کنار دیوار نبودنم رو روى صندلى حس کنید . وزن داره . باور کن.

no:1

 

من رو به رویش ایستاده اَم ؛ میزنم رود رویش ، نقب میزنم ؛ مثلِ سه تار و صدایش که شُد خاطره ى عشقِ ناودان ِ گریان و بارانِ هراسان ؛ چِک چکانِ گذشته ؛ چِکه چکه از وجودم میرَود دَر . مثلِ روحى هنگامِ مرگ . شبیه سایه اى که از آن میترسم ؛ مثل کارِ اشتباه که از آن میلرزم به یادش . همه چیز در آیینه میسوزد ... میشود پاره و خاکستر ؛ میتکانم سیگارم را ؛ دود میشوم ، میروم زیر شیروانى ، صداى سه تار و باران ، بارور میشود از خاطره ى کهن ، سیگارم شعله میکشد در کنجى ؛ گرم خوب است ، اما خاکستر میشود از سوزش ... بیشترِ گذشته در رود میرود ... مثل فصل که تمام میشود . مثل تقویم که بسته میشود . مثل صبح که تمام میشود . مثل ابهامِ عمیقى که در نگاه گُم میشود من در آیینه پیدا نمیشوم ؛ چون ترکیبى از روزهاى خوب اما مشوش ... تر میشود آیینه گریه میکند . همه چیزهاى روشن را خیس میکند ... هیچ چیز در پشتِ جِرمینش نیست . آیینه ، من و خاطره ... همه گذشته ایم . مثل زنى که از خون اَش . مثلِ رودى که از خروشش .

no:2

ما داشتیم زندگی میکردیم ؛ همین کنجِ دنیا ؛ یه وجب خاک سهمِ ما بود ؛ هى ! ما داشتیم با هم می خندیدیم ، غذا میخوردیم ، قهر میکردیم ، عشق بازى میکردیم … همین جا ، زیرِ سقفِ خدا ، همین کُنجِ دنیا … که یک هو خدا بهمون یه بچه داد … نعمت بود بچه . . . برکت بود . . . دست و پاگیر نشد . . نه . . . حتی  جامونم تنگ نشد …تازه  پنجره هامون بزرگ ترم شد … خواب و خیالمون هم پر رنگ و لعاب تر که یک هو  تو روی  سرمون خراب شدى …  تو ! . . . تو مَردِ منو گرفتى ، تو آسمون رو سنگِ لحدمون کردى ، تو خاک و خرمنمون رو به آتیش کشیدى … از ( ما ) من موندم و یه دلِ پُر درد ؛  یه سینه پر از شیر براى بچه اى که چراغِ خونه بود … حالا اون همین طور که داره سینه مو مِک میزنه داره میره که بمیره ؛ حالا خون فقط جلوى چشمامو نگرفته ؛ خون از رگ و قلبم یه جون تازه ای بهم میده  که با چنگالِ انگشتاى باقى مونده ام ،  ریشو ریشه ات رو از همین یه وجب خاک بر دارم . من زنم … فک نکن همه کَسم رو گرفتى ؛ کَسى نیستى ؛ سیاهِ کلوخ اندازِ رویاها … تا تهِ دنیا با صداى هزار کابوس و بمب اتم و با صدای انفجار هزار بغض ، تا ته دنیای منهدم  قسم میخورم ، قسم به همین جا که وایسادم ، پشت همین شیشه قسم ، به سینه ی پر شیر و دوری مردم قسم ، به رویاهای نرسیده ام قسم ، به خورده شیشه های توی اتاق خواب قسم به آرزوهای خراب شده  . . . که تا تهش میام ؛ خرابشون میکنم توى سرت . تو کوچیکى … فقط بلدى فرار کنى … اما من هر ماه میفهمم که زن اَم … من هر ماه باروَرم … من هر ماه بزرگ ترم … من هنوز خاکِ داشتنِ بچه و خونه و زندگى رو توى زهدانم با لَش مرده ام این سو و اون سو میکشم  . . . هستى منم ؛ ممتد من ام … (ادامه دارد ...) من اَم . . .  تو بزن بچاک. از چنگال من اما گریزى ندارى … من مادرم ! 

no:3


من در صندوقچه ؛ مشتى دروغ دارم و کلید و رازِ گره هاى بسته  ، اما در تو هیچ نشانى از جستن نیست ؛ زیادى به من اعتماد کردى … این اشتباه بود … همه ى ساحره ها شاخ ندارند ای  نادان ! گاهى دلى از حسرت دارند ! دوستت ندارم . برو !

no:4

 


قبل از تو یه بچه ى دیگه هم بوده ... بهت نگفتن؟ خط عمرت درازه ، پیشونیت بلنده ... بختت رو یه مرد بسته ... مردجادوگر الان خودش یادش رفته ... یادش رفته که بختت رو بسته . . .  یه نفر عاشقته اما تو ردش کردى . . . دو تا  مسافرت دارى توى این چهار ماه . . .  تا بیست روز دیگه ، یه سوغاتى چیزى بهت میرسه . . . عدد مهمه این رو یادت نره . . .  بیستم هر ماه یه کار مهم میکنى . . . همینا رو میبینم  خُب حالا انگشت بزن  ببینم ؟  نیت کنی اول . . . به تو چه این فضولیا ... من همیشه همینم ... هر جا برم همه عاشقم میشن ... همین پسر جوونا ... از یه روزنه و سوراخى چیزى نگام میکنم ... گاهى دامنمو میرزنم بالا براشون . . . همه شون میخندن . . . نخند باور کن . . . دارم راستشو میگم . . . بازم انگشت بزن اما این دفعه نیتت خودت باشه نه من . تو که نمیتونی جلو روم بشینی و وانمود کنی عاشقم نیستی فکر کردی از سوراخ سنباهاییه که زاغ سیاهمو چوب میزنی بی خبرم ؟ میدونم که خوشگلمو یه جورایی منو دوست داری . . . یه جوراییم شبیه مادرتم . نخند . 

no:5

 

ضرب خورده ، جراحه !   حالا دیگه فقط من موندم ، اما نمیذارم صدات ، سایه ات ، اسلحه ى فولادیت ، چشمهاى آزمندت تا ابد توى ذهنم بمونه . دریا آتیش گرفت و تو خندیدى ، نفت روى آب شعله کشید و رقصید . . .  تو خندیدى ، پدرم و برادرم سوختند و غرق شدند . . . تو خندیدى ، اما من هستم ، هنوز به گِل ننشستم ، پشت سرت میشم یه حضور ابدى . . .  دونه دونه ى مفصل هاتو و تیکه هاى تنت رو میندازم توى همون کشتی که غرقش کردى . . . من کشتی رو بیرون میارم ، میکِشمش بالا . . .  یه جشن بى کران وسط اقیانوس میگیرم . تو رو تیکه تیکه لاى میخ و چوبهاش درز میگیرم . تو رو . . .  از من بترس . . . سقوط تو توى دست هاى منه . . . یادت رفت ؟ ضربت خورده ، جراحه ! جراح منم . 

no:6

 

 

غَرض از بازى، مَرضى بود به حُکمِ تمهیداتِ شیطنت ؛ نام اَش ( شنگول و منگول و حبه ى انگور ) … به شنبه شنگول و به دوشنبه منگول و جمعه ها حبه ى انگور می شدم ؛ که کلوخ اندازى که تو باشى با نقاب هاى غیر تکرارى بیایی و  تقه زنى به در و من هر بار بازى کنم ؛ بزنم به على چپ کوچه اى خود را … به بیراهه زنم و نشناسمت از قصد . . . دستهاى تو از زیر ِ در،  نشانِ خیال بازى بود ؛ راه هاى نرفته ات را نشانم دادى در آن آخِر هفته ى شوم … در انتهاى موقوف به انهدام … در که باز شد … ترسم از هوشیارى بود و نبودنِ حلقه ی نسترن ِ دور گردنت . . .  گرگ که آمدى ؛ با همان دستمالِ ململِ نازک ، گشاده کام ام را قفل کردى به گره اى کور و هندسه ى تنم را به تراشى   تیغ زدى . . . همه اَم را بُردى … حالا من نه تندیس ام نه خاطره ؛ من در نگاه این بازى پر غرض ... سر از بیابانى در آوردم که عرب نى انداخت.

no:7

سَردت نیست مَرد ؛ که خوب میدانم . سَر به سَرت هم نمیگذارم ؛ که خوب تر میدانى . . . نه تو سردت نیست مَرد . آن چشم ها اینک در زمهریرِ هیچ نیستند براى پوچ ؛ آنها در دستانِ گرم من  ، به تیله بازى هستند خوب و خوش و مشغول . . . و آن سَرِ پُر بار ، جمجه اى با افکارى نابکار روى دیگدان در حالِ پُختنِ عواطف است.  تو نگران مباش اى تَن . ای تَنِ گَرم !  دستانت در شانه هایم پیچ خورده ؛ زِ سُستى کاسته کمى هم دیج* ،  از بَس خجالتى ست .  فراموش کردم … پاها را نگران مباش که روى طنابِ رخت ها تمرین میکنند به شعبده  و راه رفتنی مرتب و راست  . . نه لیز خورده نه روی  زمین افتاده . . . مرتب و راست . . . محکم و استوار . . . گام زدنی شاهکار … اى پیکره !  آرام بگیر … همین قلبِ خاموشت را امان ده تا در سکوت،  شاعرى کند الباقى را بیخیال . . . گرمای تنت بس ! . . . رنج پرحجمت بس ! از ادامه خسته تویی. . . این را بدانی بَس !

* دیج : روی نهفتن . خود را دزدین . 

no:8


" حرف به گوشت نمیره ؛ از این گوش میشنوى از اون گوش در میره . مثل ِ خودت ! خو کردى به طویله و دام و طیور ... دارن منو میبرن ؛ بهم میگن دیگه کارى به کارت نداشته باشم . دارن میگن تو دیوانه اى ؛ فاسدى ... من توى هر قرارى پا به دو گذاشتم که برم و بیام  فقط واسه دیدن تو ،  دیدنت میون خاک و کاهِ اون جا ؛ حالا دارن میبرنم ... میگن تو مریضى ؛ میگن ممکنِ منم مریض شده باشم ... برنمیگردى نگام کنى ؟ هى با تواَم ؟!؟ به زور و زورکى دارن میبرنم ... میگن میخوان دوا درمونم کنن ... دروغ میگن دست مردمِ آبادى سنگه . . . میخوان سنگسارونم کنن . . .  میشنوى ؟ آقاجون عصبانى شده ... میخواد راحت بمیره ... وقتى راحت میمیره که  اولش من مرده باشم . که تقاص پس داده باشم ... تو جونى ... من نه ... تو باید بدونى که اون بیرون میخوان سر به تنمون نباشه ... همه آماده ان ... مادرت ناراحت و منتظره اما تو دل بسته ى ماغ کشیدن و موندن توى اون طویله اى ... منو نگاه کن ... صداى منو میشنوى ؟ علف و یونجه رو نشخوار نکن به من گوش بده . . . نگام کن .  راستى تو هیچ وقت فهمیدى اسمِ منو ؟ "

no:9

دریاچه خشک شده ، من هم  همین طور . تو هم همین طور و او نیز . چشمم به در هم  خشک شد تا که بیایی  و و دهانم نیز از ذکرِ (کجایی) . . . گرسنه ى ماهى هاى شورِ دور همى . . .  خوشى هاى ایامِ  ماضیه . . . تو در را بسته اى . . .  ما را نیز . . .  هر کدامِ ما در یک  جهتِ این اقلیم  آرزو میبافیم در خیال . کلید را برده اى یا که خورده اى  نمیدانم  و فرقش چیست  وقتی که زدن دق الباب جایز نیست . . .  اجاق خانه ى ما سالهاست که نم برش داشته . . .  کاش برگردى تا تمامت کنم . . .  تمام،  یعنى شروعی تازه . . .  من از بچگى از بلوغ و جوانى زنجیرم  در دستان  توست . برگرد این چشم انتظارى زیر پوستم کش می آید . . . .  زمان را کش می دهد و مکان را و دیوارها را بلند تر . . . سقف را بالا تر میبرد . . . حالا جنازه ی ماهی های ایام ِ ماضیه در این جا هویداست . . .   من هر روز تیغ ماهى ها را نگاه میکنم و پس مانده هایی را که تفاله ی  چیزی بود به نام اعتماد و عشق ای مَرد ! در این حصار که تو خواسته ای تنها شوره زار است . لطفا  برگرد و کلید را با خودت بیاور . 

no:10

* تصاویر آثار مهرداد ختایی است . *



 
comment نظرات ()