جزیره در کهکشان

 
آندره زولافسکی و میس شانزه لیزه / Andrzej Żuławski
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۸:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/٦/٩
 

میس شانزه لیزه ، بعد از اینکه از استخرِ دنگالِ خون بیرون آمد ، شنل سیاهش را تنش کرد و بی اینکه  حتی  لحظه ی پشت سرش را نگاه کند  ، راه افتاد توی خیابان  تا به مترو برسد . این راه افتادن ، شبیه خیز برداشتن ِ ( تمام ) کاراکترهای زنِ  فیلم های آندره زلفسکی است . انگار به ساق پا ، موتوری وصل کرده باشند و زانوها دنده اتومات ، بدنِ پر حرارت را به جلو برانند . میس شانزه لیزه همین طور که پا برهنه روی سنگ فرشِ خیس خیابان راه می رفت  و توی گوشت پاش ، پونز و تیغ گل میخلید  ، از دهانش جملاتی نامفهوم ، بیرون می ریخت ، مثل حالت تهوعی کاذب . طوری که معده اش منقبض و منبسط می شد و به پشتش می کوبید و کلملات از معده اش به مری و به دهانش حمله می کردند و از دهانش بیرون می ریختند ، مثل رها شدن یک کلمه از حصار جدول کلمات متقاطع . جملات بی سر و تهی مثل :" من رو یادت نمیاد ؟ چطور منو یادت نمیاد ؟ " صدای پاشنه ی پایش ماهی های رودخانه ی کنار خیابان را بیدار کرد . ماهی ها از آب بیرون می پریدند و چیزی جز زنی استخوانی که شنل سیاهش را نسیم شبانگاهی تکان تکان می داد نمیدیدند چون زن به سرعت دور می شد . . . ماهی ها  همان تصویر را توی دلشان عکس میگرفتند و زیر رودخانه می بردند و توی تشت ِ ماه، ظاهرش می کردند. هشت پای پیر جادوگر رودخانه گفته بود ، ماه افشا کننده ی همه چیز است . ماهی ها دور ماه حلقه زدند و میس شانزه لیزه را می دیدند که دستهایش را مشت کرده است و محکم به دیوار کنار دستش می کوبد و داد می زند . او بی وقفه گریه می کند و گریه اش به نعره تبدیل می شود . نعره ای با تمام قوا ، مثل  خانم  Iwona Petry  در فیلم ِ Szamanka ، یا همان  she-shaman که با تمام قوا فریاد می زد ، مثل سگ گرسنه ای که دنبال یک تکه استخوان ، خاک را با پنجه ها زیر و رو کند ، میس شانزه لیزه می خواست از دل دیوار یک خط یادگاری بیرون بکشد . ، به چپ ، چرخ می زند ، به راست می پیچد . . . نفس نفس می زند و با گردنی که به بدنش سنگینی می کند می رود توی سرازیری پله های مترو . از سقف مترو آب می چکد . صدای چکه چکه هایی که تا ابد در این تونل های نمور لنگر انداخته اند هرگز فراموش هیچ کس نمی شود . مثل ترسی که همیشه توی انباری خزیده است ، مثل مرگی که بعد از شلیک گلوله جان را می گیرد .  او توی تونل بالا می آورد ، مثل ایزابل آدجانی در Possession . کلاه از سرش بر می دارد و شروع می کند به تکرار همان جمله ی چرند :" چرا دوستم نداری ؟ واسه ی چی منو دوست نداری ؟" چند نفر از کنارش می گذرند . بعضی ها هم با کفش از روی انگشتان باریکش رد می شوند . یک نفر ته مانده ی سیگارش را کنار شنلش می اندازد . میس شانزه لیزه سریع سیگار را می قاپد و شروع می کند به پک زدن بلکه خاموش نشود . شاید این دود ، به دلش اثر کرد و دادش را فرو کش کرد ! 

از فیلتر سیگار، بوی ادکلن Pascal Greggory ، در فیلم Fidelity ، می آید ، همان مردی که درست ، بله درست و دقیقا روز عروسی اش ، هنگامی که برای همسر عزیزش دسته گلی می خرد شیفته ی Clélia ، می شود و کلئا نیز به او این فرصت را می دهد تا آخرین  کیفِ  آخرین روز مجردی اش را کند . . . زنی عکاس که از ( خانواده ی نابسامان ) تن به این رابطه می دهد همانا زنی است که در انتخاب ، اشتباه می کند . مثل همه ی زن های زولفسکی .  زولفسکی که دقیقا زن های خانواده ی نابسامان را می شناسد .  زن هایی که اشتباه عاشق می شوند . مثل همه ی مثلث های روان شناسانه ی سینمای زولفسکی . مثل میس شانزه لیزه . . . مثل خود کلئا که دقیقا مردی که دوستش دارد را دوست ندارد و مرد بدترکیب پولدار زشت پیری دل می بندد که دور از روح و روان اوست  . مثل ایزابل آدجانی که به همه ی دوست داشتن ها شک می کند ، مثل رو به رو شدن با مردهایی که در سینمای زولفسکی عقیم اند و در رابطه های خود مشکل دارند یا کم توان هستند و دست آخر خودشان را به کشتن می دهند . میس شانزه لیزه بلند می شود و فیلتر سیگار را تف می کند روی زمین . سقف محدب مترو کش پیدا می کند . میس شانزه لیزه فریاد می زند :" - - - -" صدایش مشخص نیست . دهانش باز و بسته می شود . آرواره اش دارد از جا در میاید اما کسی نمی فهمد او چه می گوید . اصلا کسی توی مترو نیست . او شنلش را در میاورد و با تونیک چرک سورمه ای اش از پله ها پایین می رود . صدای شاتر ، تنها صدای ثابت کننده ی یک موجود واقعا زنده است . میس شانزه لیزه بر می گردد سمتِ صدا ، ریملش روی گونه ی استخوانی اش اسپیرال زده است . مردی دارد از او عکس می گیرد مثل  Fabio Testi ، در فیلم ِ  That Most Important Thing: Love   - فیلمی که رومی اشنایدر ، مثل گوگوش در ممل آمریکایی یک جورهایی وسیله است ، البته برای همسرش که خیلی هم دوستش دارد و نمیتوان این دوست داشتن های استثنایی را نادیده گرفت . - مرد خود ِ فابیو است که از سر فیلمبرداری زولافسکی می آید ، او برعکس اخلاق مداری بی نظیرش در فیلم ، این جا میس شانزه لیزه را گیر می اندازد و سعی می کند با دوربین بزرگ خود از احوال او عکس بگیرد و حتی نپرسد :" خانم چیزی شده ؟ میتونم دستتون رو بگیرم ؟ کمک می خوایید ؟" میس شانزه لیزه مثل رویم اشنایدر به او می گوید :" از من عکس نگیر - این جا وسط یک قصه است . " او را بی هیچ جر و بحثی چرت می کند روی ریل مترو . مرد کمک می خواهد . میس شانزه لیزه از بالا سر ، نگاهش می کند . توی تونل می دهد و می گذارد مرد همان جا ، توی همان قبر دراز ریل فریاد بزند . می داند که بیرون این مترو مردِ یک چشم ، منتظر اوست . میس شانزه لیزه یادش می آید که در استخر خون چه اتفاقی افتاده بود . همین طور که می دود و دیوار ها اریب می شوند . . . ، مثل همه ی زنان سینمای زولافسکی که در حرکت ، پویایی و التماس ، کوششی بی پایان و سرعتی عجیب دارند ، داخل تونل حرکت می کند مثل تکه ای از یک لخته خون در دالان زنانه ، در هنگام  ف ا ع د گ ی . . . میس شانزه لیزه در استخر خون مرد کله شقی را که به زور به او می گفت دوستش دارد با دل گندی تمام کشت . او میدانست که مرد از او شهوتی می خواهد تا تسلی بخش زندگی خودش و همسرش و فرزندانش شود . او میس شانزه لیزه را دوست نداشت . مرد او را به باد استهزا می گرفت که چرا دل  بسته ی مرد یک چشم شده است . . . . و لحظه به لحظه میس را بیشتر و بیشتر تحقیر می کرد . با این حال ، غریزه ی زن  ، در دست مرد یک چشمی بود که دوست داشت صورتش را با سیلی میس شانزه لیزه سرخ نگه دارد !!!!!! او یک چشمش را در آورده بود و توی قالب یخ منجمدش کرده بود و سپس در یک مکعب شیشه ای حبسش کرده بود . این چشم روی سقف  بلند  خانه به جای لامپ آویزان شده بود . شکلی از یک رابطه ای که امیدوارانه نباید به انتهای فیلم The Shaman  تبدیل می شد . 


 

بعد از این همه فرار ، برای اتصال به مرد یک چشم که بیرون مترو ایستاده بود و کلاهش را تا روی لبش پایین کشیده بود ، میس شانزه لیزه ، خیس و خراب پله ها را دو تا یکی بالا می آید و مثل کودکی که به پدرش برسد می پرد توی بغل مرد . شخص مشار الیه ، کتش را در میاورد و تن میس شانزه لیزه می کند . چترش را باز می کند و او را با خود به خانه اش می برد . خانه ای که با پیچ پیچ پله های پهن و میله های فرفورژه ی فیلم های زولافسکی هیچ فرقی ندارد . وقتی در چوبی بزرگش را باز می کنند . خانه آشنا است . مثل فیلم  l* amour braque  یا The Public Woman پر از سر و صدا و شلوغ پلوغی حال به هم زن است . اجلاسی برای ساختن یک فیلم سینمایی ، آقای کارگردان عجالتا دنبال میس شانزه لیزه صحنه را ترک کرده است . او ظاهرا و موقتا عاشق میس  شانزه لیزه شده است . عشق هایی عجیب مثل خود تعریف عشق . . . عجیب . . . مردهایی که عاشقیت را بلد نیستند و زن هایی که التماس می کنند ، گریه می کنند که انها را دوست داشته باشند ، انها را بشنوند آنها را در آغوش بگیرند و گاهی هم اذیتشان کنند . . . .  و البته زنان  می توانند درانتهای مرز جنون به کسی که به او خیانت کرده بدترین جفا را کنند و چرا که نه !!!!!!. مثلا مغز او را بخورند یا به خودشان بد کنند و دررابطه ای باطل بمانند . مسئله ی زن ، دغدغه ی زولافسکی است و همین طور رابطه . . . رابطه هایی را به چالش می کشد که در آن ، زنان مثل یک فاعل محکم و مقتدر در براوردن حق خود چنان حرکت می کنند و در تکاپو هستند که دیوارها و مردم شهر از آنها عقب می ماند و این در تمام آثار زولافسکی دیده می شود . دیوارهایی که زنانی با دلهای شکسته یا عصبانی آنها را طوری پشت سر می گذارند که اوریب دیده می شوند . دوربین همیشه از زاویه ی پایین آنها را می بیند در این صورت باید فکر کنیم زولافسکی زنان را قهرمانی زخم خورده می پندارد پس تعریف زن می شود = پروتاگونیست و از قهرمان بودن خلاص می شود . در روایت های او هیچ کس برنده نیست . هیچ وقت پایان ها عاقلانه و خوش نیست و با این همه همیشه یک نشانه هایی تکراری است . مکان های واحد ، الماس های واحد ، نعره های زنانه ، جنسیت لمس نشده ، تشنگی یک تن و عقیم بودن طرف مقابل همین طور یک نفر سومی که همیشه حضور دارد . . . یک کسی که همیشه در همه ی زندگی ها هست . 

 

یک دیگری . 

حالا میس شانزه لیزه توی حمام آب گرم دراز کشیده است . بیرون حمام دارند فیلم برداری می کنند . او که کم کم به خواب می رود از میان انگشتانش عکس مهمی توی آب می افتد . عکسی که در حال بیرون آمدن از استخر خونین است .  البته این عکس زیر در یاچه و توی ماه و میان ماهی ها ظاهر می شود . 

به بهانه ی گرامی داشت جزیره در کهکشان برای آندره زولفسکی یا آندری زلافسکی که در دیدن فیلم هایش باید روحیه ای خیلی خاص داشت . 

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
سال ثانیه
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٥/٦
 

سال ثانیه 

گالری عکس

این نوشته پیشکش میشود به ساحت ِ مقدس ِ نمایش ( سال ثانیه )

زمان : غروبِ آفتاب ِ مرداد ماه یکهزار و سی صد و نود و چهار

مکان : کاخ سعد آباد ، درب زعفرانیه ، زمین تنیس

موقعیت : ذکرش را این طور آغاز میکنم ، شکستن ِ چارچوبی به نام ِ تئاتر ، پیش از ورد به صحنه و قبل از  اقامه ی نمایش ، قطره های بارانی که بناست خیسمان کنند در پوشش لباس هایی سیاه رنگ ، برتن ِ بازیگرانی که رو به روی تماشاچیها  ایستاده اند ، چون شبنمی ، بر جان مینشیند . . . شاید این سیه پوشان و دلیل ِ حضور و بودِشان را تا اتمام ِ نمایش متوجه نشویم ، با این همه بعد از اتمامِ نمایش ، جای خالی شان و ضرورت ِ بودنشان را در میابیم .  در زمینی پُر از خاک و نورهایی که از حاشیه ی زمین تنیس ، میتابند به  بسترش  هستیم . رو به روما  تماشاچی . میانه ، صحنه ی بازی . ما منتظریم .

با خواندن ِ بروشور میشود پیرنگی به بوم ِ تصور و خیال زد و گمان کرد که میتوان چه دید . البته گمان کجا و اجرا کجا . گمان در خیال و در ذهن ، پر میکشد تا ناکجا میرود و از شکلی به شکل دیگر تغییر میکند و در تئاتر . . . آیا میشود این گمان را زد که (( آرامش در نومیدی )) را نشان داد ؟ هدف گرفت و تیر را مستقیم پرتاب کرد در جان ِ مخاطب ؟

بازیگران ده نفر هستند ، وارد میشود ، آنچنان مصمم و استوار که پنداری به جنگ میخواهند بروند . یک ساختمان کامل هستند با روپوشی پلاستیکی ، شاید شبیه خود ِ زندگی . . .  در قدم هایشان صلابتی است که در نگاهشان هم هست . نمیدانیم چرا روی صحنه هستند ؟ آیا هر کدامشان قصه ای دارند ؟ حرف ِ حسابشان چیست و این موقعیت چه میخواهد بگوید ؟ اشخاصِ بازی شروع میکنند به کار . وسایل ِ صحنه عبارت بود از غلطک های بزرگ و کوچک و سطل هایی فلزی ، شلنگ آب . . . دستکش دست ِ بازیگران است و در چشمان شان رحم و شفقتی نیست . اما چه کار میکنند ؟ این چنین زمین را با غلطک صاف میکنند . . . چون زمینی که بناست ، رویش ساختمانی شود از خانه و خانواده و زندگی و یاد و خاطره . محکم روی زمین میکوبند . . . چون میخی که باید محکم کوباند . . . چون نافراموشی یادواره . . . اما این حرکات ِ تکراری که خود ِ تکرار است برای چیست ؟ لباس بازیگران عوض میشود . شبیه قصاب ها شده اند . شاید دل شان هم همین طور . به نظر از کار و تکرار خسته شده اند ؟ تازه اول کار است ؟ این هنگام ، زود نیست ؟ دختر دستکشش را در میاورد ، با کراهت انگشتانش را به هم میمالد . " پاک نمیشه " . . . دست هایش کثیف و آلوده است . دست هایش شاید که پر از یادواره است و خاک و خون . مثل سلول هایی که به تنش چسبیده باشند و آزارش دهند . این میانه در سکوتی صدای اذان و غروب ، حال و هوای مرگ و قبرستان را القا میکند . انگار وارد ِ گود ِ نمایش نشده سر ِ مزار هستیم . آیا شنیدن این صدا عامدانه است ؟ آیا این حس که توی قبر هستیم و از یاد رفته ایم درست هست یا نه و اهمیتش در چیست ؟ شب که میشود آسمان نمایش پر ستاره است و نور بیشتر روی خاک میتابد . بازیگران حرف مهمی نمیزنند . البته بستگی دارد که تعریف شما از ( مهم ) چه باشد !  اما آنها تکرار میشوند . مثل افسانه ی سیزیف . یکنواخت میشوند . مثل ِ روز و شب . شاید شبیه گردش عقربه های ساعت . دختری که تی نا ست . . .وقتی دست هایش را با کراهت به هم میمالید و میخواست تمیز باشد . . . من را میبرد به ( زنان بدون مردان ) صحنه ای در حمام ، زنی که میخواست پاک بماند و از زندگی قبلی کنده شود به زندگی جدیدش روی بیاورد و از وسواس بیش از حد تنِ خود را خون می اندازد . . . همچنان صدای غلطک و صاف شدن خاک و حرکاتی که بی معنی اند و به مرور زمان میشوند خود زندگی ما . . . تکرار میشود . . . بهتر از این نمیشود . . . به نمایش بروی که از روزمرگی فرار کنی و در نمایش همین روزمرگی ، سیال و قوی تر از خیال بزند در گوشت . شاید که هوشیارت کند . توجهم به صدای بازیگری که روی دیده بانی قرار گرفته و با بلند گو داد میزند جلب میشود . بازیگران سمت راست صحنه روی زمین در حال کار هستند . زن فریاد میزند : " تمشک میخوام . . . " شروع میکند به دستور دادن . یاد ِ رمان 1984 می افتم و حکومت توتالیتری .

بازیگران دیگر این سوی صحنه مثل بید میلرزند . زن ِبالای برجک با قدرت بیشتر داد میزند و شروع میکند به تک تک ِ آدم ها دستور دادن . . . حس میکنم توی مدرسه ام . حس میکنم توی جامعه هستم و حس میکنیم که داریم یک دولت قدرتمند را میبینیم . شاید یک نظام برده داری را . یا شاید خفه شدن و انتخاب بندگی دیگری بودن را . مثل فیلم فهرست شیندلر . . . بیگاری کشیدن . آنجا که قدرت باشد ، هدایت میشوی به اینکه ظالم باشی یا مظلوم . به انتخاب ، هدایت میشوی و در همه ی دنیا و در سرتاسر تاریخ بیشتر خواسته ایم از خیر خودمان بگذریم . بازیگران عقب و جلو می آیند و سعی میکنند خواسته ی زن قدرتمند را بر آورده کنند . نگاه تماشاچی که ماییم گم میشود . شاید باید گم شود . از این ادم به دیگری برود . . . شاید باید دیگری را از یاد برد و در لحظه بود . تا می آییم این صحنه را مزه مزه کنیم همه را هم سطح میبینیم . . . اشخاص بازی  دور هم دوباره کار میکنند . زمین را صاف میکنند رویش خط میکشند و یادداشت میکنند . سطل میبرند و می آورند و کارهایی که به نظر بی معنی است یا روزمره است یا از تکرار معنی باخته . . . در این زمان همه یکدیگر را مقصر میدانند . همه یکدیگر را مقصر میدانند و یا دیگرانی که انها را مقصر میدانستند را میشنویم . آدم های بازی ، قضاوت شده اند ، محکوم شده اند ، ترسیده اند ، توبیخ شده اند ، رحمی در آن ها نیست انگار ، با بی رحمی میخواهند با همه ی حفره هایشان ، برتری داشته باشند و مهتری . میخواهند عقده های خودشان را نشان بدهند . در اشکال مختلف . خودشان به هم مهر ندارند .

" این روسری بهم میاد ؟"

"نه."

 

نزدیک نوروز است و آوازی از دور به گوش میرسد( آوازی که خیلی امارتو وار و ساده و شاید بد ) میگوید که نوروز در راه است . با این همه اثری از تغییر فصل و زمان نمیبینیم . اثری از تغییر نمیبینیم . انگارآدم ها یکدیگر را از یاد برده اند . رنگ و فصل و زمان را و تکرار را تکرار میکنند . این شده زندگی . احساس میکنم دارم توی تماشاچی ها خفه میشوم . یکی از بازیگرها را  گرفته اند . انگار دارد اعترافی از گذشته میکند . "  من فقط چهار تا اسم رو لو دادم ..." صدای جیغ به گوش میرسد . :" یه جوری جیغ بکش که شنیدن یادم بره " صحنه ها عوض که میشوند نمیفهمم . شاید همه ی ما نمیفهمیدیم . شاید تماشاچی در این جا از یکدیگر جدا شده و در شکل ِ دیدن ِ نمایش دنیای خودش را دارد . این تغییر صحنه ها با مهارتی صورت میگیرد که در ادبیات با قلم و با کلمه راحت تر منتقل میشود . باز در نمایشی هستیم که سکان دارش حمید پورآذری هست و او خوب میداند چگونه شالوده شکنی کند . شعر بخشیدن به زندگی عادی و شاید بیگانه سازی با این مقوله در ساحت تئاتر شگرد اوست . حمید پورآذری یک جادوگر است . پرتوی جدید و جادویی که در کار حل میشود و به دل تماشاچی مرود . . . انچنان حرفه ای است که شبیه تیری ست در قلبت . . .زخمت کند و تو تازه نگاهش کنی و ببینی خون میچکد . ضرباهنگ نمایش به شیوه ای گریزناپذیر از معنای نمایش الهام میگیرد و این کار جادوگرهای فرمالیست است . کاری که در شعر با الحان انجام میدهند . در این جاست که میفهمم شاید من و تماشاچی های دیگر در یک مکان و موقعیت در خیال های متفاوت و برداشت های گوناگونی از دیدن یک سوژه داریم . برداشتی متفاوت . جهانی پر از ایهام و گنگ . تداعی معانی و مفاهیم نزد اشخاص مختلف به دلیل تجربیات و خاطراتشان ، ناهمگون است و از این بابت تماشای تئاتر من را با کنار دستی ام همسو نمیکند و فقط یاد خودم می افتم . مثل آیینه ای که رو به رویم قرار گرفته باشد . میبینم که یکی از بازیگران روزهای هفته را گم کرده است . " امروز چند شنبه است ؟"  فکر میکنم این فراموشی ، عامدانه نیست ، محصول دنیای بی رحم و مروت اینک است که ما را غافل کرده است و بیش از همه از خودمان . سر به عقب برگردانیم عمری است که رفته و سوخته . فکر میکنم این زمین ِ خاکی قبرستانی است که در آن خاطرات ورویاها دفن میشوند . لباس بازیگران سیاه میشود . با غلطک زمین را صاف میکنند و این مثل افسانه ی سیزیف است . انگار هر روزم را روی زمین تنیس دارم میبینم . " یک بار ، ده بار ، صد بار ، هزار بار "  نور قرمزی در سوی دیگر نمایش از پشت حصار دیده میشود ، بازیگر خودش را به آن میکوبد . " همه ی خونه هام رو بسته ام " بستم . من هم این کار را کرده ام . بارها شانس هایم را باخته ام ، بارها از دست داده ام . بارها فراموشم کرده اند . بارها از اعتمادم سو استفاده شده و همه ی درها را بسته ام . به جهان به رویا به جنسیت و به هستی . . . به شانس و به اکسیژن و زندگی . . . بازیگر دیگر در صحنه ای که با همین صحنه آمیخته میشود ملتمسانه میگوید :" میخوام برم . " نمیگذارند . دستش را میگیرند . برای من شبیه دریافت غریزه و رسیدن به خودآگاهی آدمی است که در جامعه ی سنتی خود مانده و دستانش را میگیرند تا او به سمت ِ خودش و طبیعتش حرکت نکند . میخواهند او خودش را نشناسد . همانی باشد که مثل دیگران است . این تک گویی درونی که نمایش داده میشود شگردی است که در سینما هم میشود دید و در تئاتر شمایل و نشان دادن اش دشوار است . لحظه ای را میبینم که بازیگری با حمل ده سطل براق که به خودش پیچیده می آید و از ده تا یک ، جمله ای میگوید . انگار که سرش را در چاه کرده باشد و بخواهد ذکر مصیبت کند . انگار کسی او را نمیفهمد . انگار منم روی صحنه که با دیوار و سنگ صبورم حرف میزنم . رنجی که گفته میشود به صحنه ی دیگری با همه ی بازیگر ها گره میخورد . صحنه ای که پیش از این در کارهای دیگر حمید پورآذری ( به نوعی دیگر ) دیده بودیم . حرکت رو به جلو ی بازیگر ها و ناگهان حرکت ِ معکوسشان . انگار فیلمی را بخواهی با کنترلو تکنولوژی عقب ببری تا بهتر بفهمی و دوباره ببینی . اتفاقی که در واقع نمی افتد . زمان هرگز به عقب برنمیگردد اما توی تئاتر باز هم این ترفند زده میشود . زمان را همان طور که به جلو مبریم به عقب برش میگردانیم یا نه ما همان گذشته ایم و خود ِ تکراریم . مثل روز و شب و شب که روز میشود . مثل امروز و پارسال و هر سال . بازیگران حرف هایی میزنند . تکراری . میخواهند فراموش نکنند و فراموش نشوند . میخواهند مهر ببینند . در این جاست که مقدمه ی بروشور ِ کار برایم معنی میدهد . . در این قسمت که میگوید :" سال ثانیه ، حرف لحظه هاست . لحظه هایی که می آیند و میروند و ما در آن میانه اسیر شده ایم . " سال ثانیه " بحث انتخاب است .  انتخاب ما در لحظه . اینکه بدانیم چقدر از ما برای "دیگری" است.  گره خوردن و حیاتمان به با هم بودن است . "

دو بازیگر رو به روی هم هستند . یکی به خاک آب میدهد و دیگری به خاک ، خط . آیا این کار فایده ای دارد . :" یه چیزی بگو ." شاید به نظر برخورد بازیگر رو به رو بعد از اسیر این حکم شدن احمقانه به نظر برسد اما صداقتش در نمایش در گوشی محکمی به زندگی ماست . در صحنه ای دیگر . . . کاغذ ها سوخته میشود . با آتشی در سطل . آیا خاطره ها و گذشته با سوزاندن عکس و نوشته از ذهن میرود ؟ اعتراف میکنند . . . نمیخواهد سگ مارس شود ، شانس دوباره میخواهد . هرچند ناچیز . مثل اینکه مرده باشی و التماس کنی که برگردی به دنیا تا خوب زندگی کنی . در دایره ی گچی حمید پورآذری هم از روی کاغذ متنی خوانده میشد . روش هایی که گیج میکندمان . . . که کمی به خودمان فکر کنیم و فاصله بگیریم از اجرای رو به رو . بیرحمی دنیا در دیالوگ های کوتاه دوست داشتنی از دهان بازیگران میپرد میدود بیرون . مثل سگی که توله هایش را بخورد . . . سخت وحشی است و درخشان . " ساعت چنده ؟" چقدر فراموش کرده ایم ؟ زمان را و  خودمان را . زنی دارد میرود . رفتنش من را یاد ِ فیلم مسافران بهرام بیضایی می اندازد . جلوش را نمیگیرند . با آیینه بدرقه اش میکنند . حرف از پالتوی قرمز است و جمله ای که میگوید :" میخوام غافلگیرش کنم . میخوام مثل بیست سال ِ پیش . . . " . . . یاد یاقوت می افتم . زن قرمز پوشی که سنبل عاشقیت در تهران شد و برایش ترانه و موسیقی ساختند . او هم از یاد رفت و جا ماند . تا وقتی موها یش همرنگ گیسوانش شد در لباس های قرمزش جا ماند . او فراموش شد .

انگار زمان ایستاده . من هم جا مانده ام . تویی که این  متن را میخوانی هم جا مانده ای . یک روزی ، یک جایی در خاطره ی کسی . . . شاید خودت . . . خیلی ها تو را فراموش میکنند و تو از این فرار میکنی . تو از فرار فرار میکنی . تو میترسی . موهایی که با قیچی و آوازی مبهم کوتاه میشود من را یاد مراسم دسته جمعی سرخ پوست ها یا آیین کهن می اندازد . این بدرقه .  این رفتن . این کوچ از ابتدای تاریخ بوده است . شیاری باریک بین جهان ارواح و زنده ها . شاید که شبیه مراسم سوگرواری ست . . .اما میتواند مراسم احظار ارواح باشد و درخواست ِ حرکت در زمان . . . دانایی . . . دانشتن چیزی از گذشته یا از آینده . اما فرقش چیست وقتی زندگی میان میله های تقدیر بسته شده است ؟ نیاز ها ی بشری خلاصه شده در زبان ِ بازیگران در ترجیع بندی پر واهمه  ذکر میشود . تکرارش از ترس است و ازیادواره ی ( بودن ) را حفظ کردن . همه چیز برای بقا ست به قیمت ِ جان نه به لذت زندگی . جهان نمایش سال ثانیه ، شبیه ، هستی است . مثل اتم و ساختمان الکترون و پروتون هایش . در تجمعی که بازیگران دارند و در هم آغوشی یک زمانسان .. . کسی آن میانه میگوید:" خیلی وقته دلهره ی هیچ قراری رو ندارم . . . من خیلی وقته این جام و تکون نخوردم . . . و . . . " بسان مجسمه هایی که نامشان آدمی است به حکم ِ گردن خون و اجبار تکرار در چرخه ی تقدیر . طناب زدن ِ بازیگری که جایش را با دیگران عوض نمیکند . مثل تیغی است که روی رگ برای زخم زده شود . در صحنه ای که در انتهای نمایش میبینیم یکی میخواهد جایش را با دیگری عوض کند . یاد افسانه ی آه می افتم . یاد برگشتن به زندگی و تناسخ . یاد گرفتن جای دیگری . یاد یک زندگی دوباره . یاد به یادگار گذاشتن . یاد اندکش حتی . به اندازه ی یک سالاد درست کردن . زمین نمایش شبیه میدان مین شده است . چکمه ها را در آورده اند . شاید شبیه کسانی هستند که به پیشواز زندگی جدید میروند . میمیرند یا متولد میشوند . به یاد می آورم سیاه پوشانی را که ابتدا ، پیش از شروع نمایش با نگاه مرده شان چون ستون هایی ایستاده بودند . " جات رو با من عوض کن . " به بند میکشد زمان را این نمایش . به نقطه ی تکرار غلطک ها میرسیم و به دایره ای عین ساعت . عین ساختارش دایره ای . عین یک نفرین و بلاگردان . معرفی و یاد خاطره ی هر کسی . . . سن و تاریخ تولد اش است . . در جایی که بازیگران افشا میکنند . . . در ایده هایی که پیش تر ندیده ام . . . به تاریخ تولد خودم فکر میکنم . به اینکه هنوز در نمایش باقی مانده ام . میدانم که زمین تنیس خوابیده و خواموش در کاخ افتاده است . اما من در آن جا مانده ام . آیا او من را به یاد خواهد داشت ؟

 

ساناز سیداصفهانی

: نشمینه نوروزی
: حمید پورآذری
: نرگس هاشم پور

: پرستو قربانی، مینا زمان، تینا یونس تبار، سحر صبا، مریم حیدری، سوده سعدایی، آبان حسین آبادی، هدی حیدری، سعیده نیازخانی، نسرین درخشان زاده

: ندا نصر
: سروش میلانی زاده
: آیدین الفت
: فریده براتی
: رضا شیخ انصاری
: مارال اشگواری

: میثم رجبعلی نژاد
: پویان باقرزاده – علی کوزه گر
: نسیم صبا
: رضا لطیفی – مهدی شاهدی – کیوان محمدی – متین حبیبیان – مهتاب شیرانی
: ماکان اشگواری
: امیر حسین نصیری
: مهدخت اکرمی
: حافظ روحانی
: امیر قالیچی (تئاتر بازها)
: فاطمه اعرابی
: میثم رجبعلی - سیاوش نقش بند - حافظ روحانی
: دومنیک گایس
: سیاوش نقش بند
: پویان باقرزاده

: فریبا اسدی
: زهرا بهرامی
: امیر والی – داتیس اسکندری
: جهانگیر پناهی
: شرکت شهر صدای پارسیان
: سیاوش دستان
: بهنود بهلولی – سیاوش حیدری – شهاب آگاهی – حمیدرضا جمشیدی –حسین سپهرنژاد- احسان بدخشان – مهران میری- محمد عطوفی - بهنام احمدی – محمد صادق یزدانی – سجاد حمیدیان – نثار ظریفی – 
مرجان کیانی – حسین پوریانی - هاشم اسماعیلی –هومن صالحی

 

یادداشت کارگردان: نمایش "سال ثانیه" از یک پیشنهاد شروع شد. پیشنهادی از طرف فستیوال "اشپکتاکل" سوئیس. قرارمان این شد که از "هیچ" شروع کنیم و گروهی که خالصانه آمد و رنگ خود را بر این "هیچ" پاشید تا "سال ثانیه" شکل بگیرد. پس از ماه ها جستجو برای مکانی مناسب اجرایمان، امروز این نمایش در زمین متروکه تنیس در کاخ سعدآباد پیشکش شما می شود. ما برای این اجرا هم نفس شدیم و لحظه ها را با هم زندگی کردیم تا فضایی بسازیم که خود را در آن باز یابیم.  
"سال ثانیه" حرف لحظه هاست. لحظه هایی که می آیند و می روند و ما در آن میانه اسیر شده ایم. "سال ثانیه" بحث انتخاب است. انتخاب ما در لحظه. این که بدانیم چقدر از ما برای "دیگری" است و چقدر به دنبال منافعمان از پس لحظه ها می گذریم. "سال ثانیه" فرصتی است که باز مرور کنیم این حقیقت را که نفس مان به نفس "دیگری" گره خورده و حیاتمان به با هم بودن است! 
و در آخر، سپاس از بهترین هم نفس زندگی ام، همسرم که تمام این لحظه ها، ثانیه ها و سال ها را در کنار من صبوری می کند.
- حمید پورآذری  

 نمایش در فضای روباز اجرا می شود
**ساعت اجرای نمایش در هفته دوم تغییر خواهد کرد**

 
 خیابان ولیعصر٬ خیابان شهید فلاحی (زعفرانیه)٬ انتهای خیابان شهید کمال طاهری٬ مجموعه فرهنگی تاریخی سعدآباد (زمین تنیس)
تلفن: 22752031-9 

 


 
comment نظرات ()
 
 
طناب و عروسک
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٤:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/۱٥
 

عکس : فربد فضائلی جوان 

مِسکین ِ صحرا نشین ، بانگ برآورد ، ضجه زنان از زمین . . . به گامی سِپُرد از پَرچین تاختن ، پا گذاشت به فرار و یک لحظه به خود گفت که هرگز منشین در این زمین ای مسکین ِ کمین کرده بر شکار، حذر کن از این جنون ِ صیادی ، که شکار بر زمینی که بی ثمری ، ثمین ِ غله را با خود بخورد و ببُرد نیاید. . .  ننشین . پس توبره بر شانه بی انداخت و برفت ، داد زنان ، چون نشانی از آفتاب ِ جهان که :" ای کدخدا ، چه نشسته ی که زمین ِ بارورت را قحطی گرفت و غله ت خوراک ِ کفش دوزکها بشد و سال به سه شَوَد تا زمینت از این آفت پاک شود ، رو بر سر ِ زمین و ببین . " 

حرف ِ مسکین ِ صجرا نشین ، بچرخید دهان به دهان و حدیث به زعم ِ کدخدا حرفی گَزاف بود که اگر نبود اش ، زارعان چه میکردند تا به امروز ، تفریح ؟ یا تفریخ ! فکر در سر ِ کدخدا چرخ زد و زد دور و دور زد و گَشت عیان . آنچه بود حمله ی آفات  بود نه بیش از آن  ، ای  پینه دوزان ِ  پایان  . کدخدا برخاست . مجلس به هم ریخت و ریخت ِ مردم به هم . و کدخدای ده  برفت به بالین ِ زمین .  ز پشتش مردُمانِ  صورت سوخته نیز  . جملگی در خورجین زبان تنها داشتند یک یاسین تا سر ِ زمین . آنگاه که به بالین ِ غله رسیدند گندم و جو و ارزن ندیدند . خشک شد دهان،  و زبان به کلام ِ یاسین نیمه ماند تا به  سین . 

کدخدا در سرای خود غمبرک بگرفت و هر کسی را راه چاره ای بود به سرایش راه بازبود . هر کسی را فکری بود و دَفعی ، فکری برای علاج ِ زمین . از عطار و نانوا و کفاش و طبیب بگیر تا بزاز و ماما هر یک آثار ِ تجربه میکردند هویدا برای ایثار به زمین . شب صبح شد و صبح تا به هفف گردش ِ گردون بِگذشت تا مردی که چاره دان بود یافت گشت . مرد  ساحر ِ معروفی بود از ده ِ پایین . رفتار اش سراسر اسرار بود و راه علاجش نیز عار . سال به یک تمام شد و مردم گشنه بماندند در زمستان ِ زمهریر... بی نان و بی پنیر . عاقبت عاقلان جمع شدند . . . حرف ِ ساحر را به گوش سپردند به ناچار . سخت آمدن ِ حرف بر مردم ِ ده یک طرف ، بی درمانی زمین و گرسنگی یک طرف . راه ِ چاره قربانی بود . یکی از میان ِ مردم . یکی از بهترین . زیباترین . سالمترین . برای تکوین ِ زمین . قرعه افکندن همانا (صنم ) از قرعه به در آمدن همان . صنم بود دختری مه تر در روی و اندام و خوی . شهره بود در ده به کمال و عیار ِ شرم و نجابت . پدر و مادر و این تک فرزند به اجبار ِ تقدیر ، کردند صنما را تقدیم به زمین . ساحر به تک درخت ِبایر ِ زمین بست طناب ِ دار . سوز بود وزمهریر . از سوی دگر دل دختر گرو بود پیش ِ  زال ِ پسر . عشقی که نطفه اش از کودکی و در آسمان ها بریده شده بود به نام نامی دختر عمو پسرعموئیی . زال ِ پسر به نام ، جهان بود و به شهرت هم شهره ی صنم . طناب را به درخت ببستند و به دختر از خوراکی آنچه مانده بود در پستو ها بدادند و اشک ِ ریزانش بر لُپ ِ سرخانش را کَس ندید که مرگِ یک نفر موجب ِ زِند و زای دیگران بود، مرگ ِ بایرِ زمین و فتح ِ غله به شور با جو و ارزن و گندم به خرمن برسد سر انجام ، کار بیاید و آب بر زمین روان شود و از حرارت ِ خورشید جان بگیرد زمین و سفره ی مردم . صنم هیچ نگفت و دست بسته بر پشت ِ درخت ِ تک افتاده اسیر بماند تا سپیده دمان . 

در آبادی پیچ خورده بود که نعنا دختر ِ یحیی سالها ، سالها دل به زال ِ پسر و جهان داده است بارها . توی اصطبل ِ سردشان ، لعبتکی را صنما نام گذاشته بود .سالها سوزن در چشمش کرده بود و گلو یش را زخم زخم . . . به این روز که روزگار رسید ، در دل نعنا جشن بی کران شد . شب که به نیمه رسید لعبتک را از اصطبل به در آورد و با جان ِ رسیده بر لب ، با رهایی یک پرنده ، پر زد به زمین . رو به روی صنم تف کرد و نفرین که این تویی این لعبتک ، من رسیدم سرانجام به کام ، من رسیدم به جهان ، به نام . صنم هیچ نگفت . همین موقع زالِ پسر لعبتک را از دست نعنا بگرفت . با دگنک و چماق بر سرش هی همی زد تا که برفت از دیده بشد محو ِ محو . تا اذان صبح و مراسمِ قربانی دار مانده بود هنوز . زال ِ پسر عمو ، همان جهان دست ِ صنما را کرد باز . به طناب ِ بالای درخت ِ چَغَر حلق آویز کرد لعبتک ِ خونین سر . دست ِ صنما را بگرفت . بگریخت تا برآمدن آفتاب و صدای اذان . هیچ وقت هیچ کسی از مردم ده نفهمید که زمین چطور تهی شد از این همه پینه و آفت به یک باره . ساحر بگفت چاره همان بود چوبه ی دار و درخت ، قربانی یک آدم خوشبخت . صنما نَشَود در طالع با پسر عم خود یک جفت بخت . زارعان چماق بگرفتند و ساحر بزدند تا جان از وجودش به در آمد . از آن روز به بعد زمین خرم شد بدین نگاه ِ عاشق کشی . پر رونق شد از گندم و جو و ارزن . تنور ها داغ شد از نان و بویش کوچه ها را بگرفت . با وزیدن بادها بوی نان به منزل ها و کوره راه ها راه بگرفت و طناب و عروسک تا ابد چون سر جالیز ِ مترسک باقی بماند . 

ساناز سیداصفهانی

فایل صوتی داستان 


 
comment نظرات ()
 
 
اولین روایت ِ مکتوب از هنرمندی یگانه و مهجور
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۳:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٤
 

نگاه ِ ساده و نقد ِ موشکافانه و ظریف ِ ( رادیو کوچه ) به کتاب ِ نامبرده حسین سرشار در لینک زیر قابل روئیت است و یا برای خواندن آن به ادامه ی مطلب رجوع کنید . 

اولین روایت ِ مکتوب از هنرمندی یگانه و مهجور


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()