جزیره در کهکشان

 
از کجا به کجا
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۳:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱٢/۱
 

پرولوگ :

مواجهه ی ( هنرمند ) با جهان ِ تاویل ، بیشتر ِ اوقات ، میتواند آسیب های جدی و جبران ناپذیری به جای گذارد . تفسیر ، نقد ، تحلیل و بازتاب های مختلف نسبت به یک ( اتفاق هنری ، اثری کشیده شده ، نوشته شده، ساخته شده، بیان شده، به نمایش در آمده ) ممکن است ذهن ِ خلاق را دچار تفسیرِ پیش از خلق کند و خلاقیت را از او بگیرد زیرا نمیداند برای چه کسی دارد خلق میکند ، آیا این فرایند ( خلق اثر ) به قول سونتاگ " روحی است ، خلاق و رها که فعال شده ، پر از نیرو و پر از احساس است ." یا باید در خدمت ِ خلق و مردم و جهان بینی آنها و همین طور آموزش به ساز و کار خود ادامه دهد ؟ مواججه ی هنرمند با جهانی که هرمنوتیک ، میتواند با گیوتین ِ با شعور خود ، با استناد به فلسفه ، اثری را تمیز دهد ، بازتاب هایی است که بیشتر اوقات مخرب است تا موجب ِ تسلای روحی زخمی . بیشتر اوقات پر پرواز را می برد تا اینکه او را پر بدهد . این ماهیت های شکل مدارانه و نگاه به یک اثر همواره در همه ی اعصار ، ستون های روزنامه ها را پر کرده است ، فروش فیلم ها را کم و زیاد کرده است ، کوتوله ها را بزرگ و بزرگ ها را عقیم کرده است و کمتر موجب ِ پیشرفت آنچه که به آن ( هنر ) میگوییم شده است . هنرمندی که بتواند خودش را از شر این فیلترهای هرمنوتیک رها کند و به جادوگری بپردازد ، درونش را بیرون بیریزد ، در شالوده ی سبک خودش ، خودش را تعریف کند ، بتواند با خودش در ابتدا و با دیگران در انتها سخن براند ، متفاوت باشد ، جهان بینی خودش را بی هیچ ترسی از نقادی - که سیاست ِ غلطی برای خلاقیت است - ، نشان بدهد ، موفق است . ترس از قضاوت که همیشه و توامان همراه هر هنرمندی است ممکن است ملاحظات زیادی را سبب شود و این خود اولین سانسوری است که بر پروسه ی خلاقیت اعمال می شود و اثر را علیل می کند . 

اپیزود 1 : چه کسی میتواند دقیقا ، یک اثر هنری از کجا شروع می شود ؟ ما همواره ّ انتها و محصولی که به نمایش در آمده است را در کتاب میخوانیم ، توی نمایشگاه می بینیم ، در تالار می شنویم و . . . ما هرگز نمیدانیم چگونه و از کدام رایحه اولین نُت موسیقی در پارتیتور گذاشته شده است و محرک آن چه بوده است . ما از جهان و انزوای هنرمند دوریم . اینکه چقدر این جهان و اتفاقا زندگی شخصی میتواند موجب ِ خلاقیت ، اثر بر دیدگاه هنرمند بگذارد مهم هست هرچند در نقد ها ، واکنش های شکل مدارانه و یا روان شناسانه و نو غالب می شود به نقد سنتی ، با این همه مهم ترین و شاید اولین ریشه های خلق یک اثر ، از زندگی شخصی آن هنرمند ، از گذشته ی او ، از محل زندگی او ، از تاریکی های او و از رازهای او نشات می گیرد و سپس به درختی تبدیل می شود که میتوانیم قامتش را ببینیم . 

اپیزود 2 : چه کسی حق ورود به حریم شخصی هنرمند را دارد ؟ آیا کسی میداند دقیقا یک نویسنده چگونه اولین جمله ی کتابش را مینویسد ؟ آیا نوشتن ، با کلمه آغاز می شود و داستان ها ریشه شان در کتاب هاست یا در سوژه های دیگر ؟ آیا وقتی تصویری خلق می شود ، موسیقی ، قصه ، صدا ، رایحه ، بر جهان هنرمند اثر گذار است ؟ این ها را چه کسی میداند ؟ یک هنرمند چه فرایندی را طی میکند تا به خلق دست بزند . مرتکب عملی شود که رها شده ی ناخودآگاه است ، چقدر در خوشحالی اش یا در ناراحتی اش می تواند خلق کند ؟ چه کسی کنار هنرمند است ؟ پاسخ این سئوال ، برای هر شخصی در هر دوره ای از تاریخ ، متفاوت است . گمان میکنم اغلب اوقات - هیچ کس - در امر خلاقیت ، انزوا و یگانگی هنرمند و اثر ، در پیله ای رخ میدهد که کسی شاهدش نیست . مگر کسی در رفت و آمدی خلاقانه ، بی هیچ عداوتی و قضاوتی و البته با شعوری بالا و هوشی سرشار ، بتواند از ابژه ها ، رفتارها ، ناهنجاری ها ، نامتعارف بودن ها ، حقایق ِ دیده نشده ، دریافتی داشته باشد که بتواند واقعیت ِ به نمایش گذارده شده را بفهمد . در داستان نویسی همیشه ، باید کنار نویسنده کسی باشد ، به آن شخص مخاطب اول یا the first reader میگویند ؟ این آدم الزاما میتواند هیچ ربطی به جان ادبیات هم نداشته باشد . همواره در زندگی هنرمندان رازها و رمزهایی است که کمتر کسی از آن آگاه است . 

اپیزود 3: ( از کجا به کجا ) ، کیوریتور : سروش میلانی زاده ، اتفاقی است که در صحنه ی گالری ثالث به نمایش در می آید و بازیگرانش ، کسانی هستند که در خلوت ، بودشان ، نمودی غیر عینی برایمان داشته است ، مشق ها یا study هایی را میبینیم که ممکن است هزار فرسنگ با اثر خلق شده فاصله داشته باشد اما در واقع نقطه ی آغازین است . جمع آوری کاغذپاره ها ، مشق ها ، اتودها ، اشتباه ها ، خط خطی ها ، یادداشت ها ، زوایای پنهان ِ یک هنرمند ، به شدت جذاب است . - البته اگر علاقه داشته باشید که بدانید در این خلوت چه می گذرد !- عبور از واقعیت ، راهی است دشوار ، راهی است که با جادوی خلاقیت فردی میتواند به حقیقتی به نام - سبکِ فردی - تبدیل شود . . . و این از شروع ها ، از مشق ها ، از بی ربط ها از چرک نویس ها بیون می آید . . . نمیدانم این تحقیق و گردآوری چقدر طول کشیده است . مشتاق و کنجکاوم ، همواره برای هر پژوهشی ، برای هر ریشه یابی و سونوگرافی روحیی ، علاقه دارم بدانم جهان یک هنرمند چقدر شبیه من است . من چقدر از آن جهان دورم ؟ اصلا آیا من به عنوان هنرمند شامل این جهان ِ ازلی ابدی می شوم یا خیر ؟ بنابراین به گالری ثالث می روم . با توجه به اینکه تا به حال نمایشگاه ثالث ، عناوین ِ سنگینی را یدک کشیده است که هنرمندان اسم و رسم دار همواره در آن حضور فعال داشته اند هرگز با رضایت پایم را از آنجا بیرون نگذاشته ام . مثال بارزش پروژه ی پزشک احمدی بود که همه چیز به همه چیز ربط داشت جز تاریخ و سرنگ هوا و شکنجه ! با همه ی این افکار ناراحت ، اما با اطمینان به کسی که می شناسمش ، سروش میلانی زاده که بهترین عکس زندگی ام را از دوره ی کاری تئاتر تجربی ام از او دارم و با توجه به نمایشگاه های مهمش می شناسمش ، با این اعتماد وارد گالری ثالث می شوم تا با اعتماد به اسم گالری ثالث ! در مواجهه ی اولینم با سرمشق ها و یادداشت ها ی آقای درم بخش ، نمیدانم چقدر تعجب در چشمانم موج می زد . اما مدت زیادی را صرف ورق زدن دفترچه ی آقای درم بخش کردم . بریده روزنامه ها و مجموعه ی بی ربط نقاشان از زندگی خصوصی شان ، نوشته هایی بی ربط که باید با نخ نامرئی بخیه به هم بچسبانی و یک تفکر ، تنهایی را در لباسی ببینی ، پشت ویترین جمع شده است . توی قاب شیشه ای با احترام نگه داشته شده است . مهم ترین بخش ، دیوار بابک اطمینانی است که از آن عکاسی شده و وارد گالری اش کرده اند . یادداشت هایی که شبیه شعر ، کلافگی . . . واقعیت  است تا نمایش ، این دیوار تگانم میدهد . این خط خطی ها که معلوم نیست ، کی نوشته شده ،چرا روی دیوار نوشته شده . . . یاد خودم می افتم و دیوار نوشته هایم و رنگی که رویش رفت و همه اش نابود شد . هر هنرمندی به دلیلی جمله ای را دوست دارد روی دیوار بنویسد . یک روان شناس می تواند این را تحلیل کند البته کسی در حد و اندازه ی فروید نه روان شناسان دور از هنر امروز ! شاید کندن رنگ و نوشتن جمله ی مهم یا بی ربط در حال بد یا حال خوب تاکیدی است که در زندگی آن شخص نیست یا باید باشد . مثل معبدی می ماند . این دیوار من را پشت سایه های زیاد زندگی خودم میبرد و دلم را میرنجاند . گنجینه ای که هرگز کسی نخواست ببیندش . . . اتفاقاتی که موجب واگنش هایی می شود که مدام با قضاوت رو به رویم میکند . متلک هایی که به عنوان یک هنرمند از دیگران میشنوم . دلیل گیاهخوار شدنم و تگه اندازی نزدیکانم . . . بازگشت به دوره ی انیمیشن و کلاژ درست کردنم و اخراجم از کلاسی که دوست داشتم مبدا شروع یک کار حرفه ای برایم شوم . شکسته شدن قلبم و هزار داستان دیگر که با جزیره در کهکشان ، با زبان میس شانزه لیزه هم نتوانستم بازگویش کنم . . . این زندگی خصوصی این -از  ابتدا - کجاست ؟ در مورد من کسی نمیداند . . . چه خوب که سروش میلانی زاده با پیش گفتار بسیار بسیار دقیق در کاتالوگ توضیحش داده و چه خوب که سراغ هنرمندانی رفته است . . . سراغ دوستانی از این هنرمندان رفته است و مجموعه ای را گرد آوری کرده که باید در موزه باشد تا در گالری . برای اولین بار است که این چنین می ترسم . . . این قدر این نمایشگاه را با سینما ، ادبیات ، موسیقی همراه می بینم . . . این همه سکوت میان آن همهمه . . . دوست ندارم بیرون بروم . بیش از اندازه بر من حمله می کند . . . این حجم عزیز و عظیم را دوست دارم . . . بیرون می روم . 

اگزودوس : بیرون میروم ، سیگار می کشم . به کتاب ها نگاه میکنم و دوباره پله ها را بالا می روم . میان عطر و احوالپرسی های مرسوم گم می شوم ، برمیگردم ، و دوباره کاملا خارج می شوم و همه ی یادگاری ها را تیو ذهنم با خودم روی پل کریمخان حمل میکنم . توی تخت خوابم می برم . به خودم فکر میکنم . نمیدانم کی متولد شده ام . 

اپی لوگ : صحنه ، هرگز خالی نیست . شاید هنر سخاوتمندی که دنبالش میگردیم ، هرگز در گالری ها یافت نشود . . . هرگز توی کتاب ها نباشد . . . شاید پشت یک میز در یک گفتگوی دونفره . . . در یک قدم زدن زیر آسمان . . . در یک خاکسپاری دیده شود . دزد حرفه ای برنده است . آنگاه که کاشف واقعیت هنرمند است . 

از همین جا ، از همین جزیره در کهکشان ، دعوت میکنم ، به دیدن این نمایشگاه بروید که موزه ای است بی تاویل و بی ادعا و بی اندازه مهم . 

از همین جا به سروش عزیز بابت این جسارت دذر انتخاب هنرمندان تبریک میگویم . از اینکه مرعوب سمت ، مقام و منزلت و بی هویتی آرتیستان نامی نشد و همچین اتفاقی را رقم زد . 

نکته : نوشته ی بروشور و کتابچه بسیار جذاب است . نمینویسم . بروید . . . ببینید . . . بخوانید . 

آیـدین آغداشـلو 
نصـرالله افجـه‌ای
بابـک اطمینانـی
فرح اصـولی
سـیمین بـهبهانى
صادق تیـرافکـن 
کامبیـز درم‌بخـش
کریسـتف رضاعـی
مجتبـی رمـزی
رامتیـن زاد
نیـما زارع نهندی
گیزلـا وارگا سـینـایى
محمدرضـا شـاهرخى‌نـژاد
داوود شـهیـدی
عیـن‌الدین صـادق‌زاده
علی‌اکبـر صادقـی
ژازه طبـاطبایی
اشـکان عبدلی
محمدحسـین عمـاد
محمدحسین غلـام‌زاده 
پرى‌یـوش گنـجی

این نمایشگاه تا 12 اسفند ماه 1395 برپاست . 

 

 


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()
 
 
گم شدن یا پیدایی !
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٥:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٢٤
 

ما به یک مهمونی دعوت شده بودیم . یک مهمونی که قرار بود توش بازی کنیم و نمایش اجرا کنیم و هر کسی در بدو ورودش باید تکست ِ خودش رو  و دیالوگ هایی رو که بهش میدادند رو میخوند و  اجرا میکرد . در جایی که گفته بودند مینشست . آخر شبِ این مهمانی ها همیشه به دعوا و داد و بی داد و زد و خورد ختم میشد . یا کسی عربده میزد و مست میکرد و بازی نمیکرد . . . یا هم عده ای ناپدید میشدند و از بازی بیرون میرفتند و همه چیز را به مسخرگی میگرفتند در صورتی که این بازی برای من خیلی جدی بود ، به طوری که همیشه مداد رنگی هایم را با خودم میبردم . میبردم تا روی دیواری که اسمش ( جمله ، آزاد  ) بود نقاشی کنم . وقتی لوسر های پر از شمع را روشن میکردند و سایه هایمان روی دیوار می افتاد و کش می آمد ، همه ی نجوا ها و صدا ها کم میشد . انگار همه از دیده شدن میترسیدند در صورتی که می بایست همه ماسک میداشتیم این شرطش بود . در این مهمانی آقا محمدخان قاجار و برادران کارامازوف و اسکارلت اوهارا و همچینین خانم وولف و خیلی ها شرکت میکردند . گه گاه چند روح هم به جمع ما افزوده میشد . ارواحی که مدت ها بود بهشان سر نزده بودیم و برایشان دعا نخوانده بودیم . مثل آقای نیچه که از سیبیلهایش همیشه قابل تشخیص بود و همچنین چارلی چاپلین که در این نمایش هم دست از آن راه رفتن ِ نقش ِ گدایش برنمیداشت و از زیر ماسک لو میرفت . بوی بهارنارج و گل ِ یاس می آمد . . یک طوری که میخواستی دائم عطسه کنی . هوا پر از شبنم و شب پره بود . کسی از پشت سر به من گفت :" هی ! میس . . . میس . . . " سر جایم ایستادم اگر تکان میخوردم باخته بودم . من نباید نقش میس را بازی میکردم یا وانمود میکردم که من میس هستم ما زیر نقاب بودیم . صدای ریختن تاس ها می آمد .

روی دیوار مربع های بزرگی کشیده بودند و مار- پله بازی میکردند . من در صف مار- پله بودم . میخواستم به خانه ی آخر برسم . این بازی را دوست داشتم . رعد و برق که میزد یک لحظه نور می آمد و میرفت . لوسر مثل پاندول ساعت چپ و راست میشد و کومه کومه گچ میریخت زمین . سایه ها با هر برقی که می آمد و میرفت کم و زیاد میشدند . عده ای در دور دست میخندیدند . واقعیت این بود که من در این مهمانی کسی را نمیشناختم . من همیشه از طرف آقای ( هیچ کس ) نامه ای دریافت میکردم . ( هیچ کس ) همیشه من را مورد نوازش روحی قرار میداد و من هرگز نفهمیدم این هیچ کس کیست . یک جورهای بابالنگ درازی بهش فکر میکردم . توی پیراشکیی که دستم بود قارچ و پنیر و گردوی له شده و سس سیر ریخته بودند ، نانش برشته شده بود و دوست داشتی با یک نوشیدنی خوشمزه مز مز ه اش کنی . . . گارسون ها مدام تعارف میکردند . گیلاس هایی که خالی بود . این یعنی تو یک مرحله عقبی هستی و باید فعلا تشنه بمانی . خوراکی مال برندگان بود . من در بازی قبلی که سنگ /گاغذ / قیچی بود برنده شدم و این پراشکی را هدیه گرفتم . خُب آقای نیچه باخت و من باید تاس ها را به دست میگرفتم . خانمی که باید باهاش دوئل میکردم ، زنی بود که قلا در مهمانی این هیچ کس دیده بودم . بسیار لاغر ، موهای لخت بلند . بسیار ساکت . مثل یک روح . با شانه های پهن و گونه هایی برجسته . انگشتانی که مثل شن کش بودند و صدایی که به زور شنیده میشد . توی یک تنگ تاس ها را میریختیم و می انداختیم باید یک 3 میآوردم . تاس من عددش 3شد . رفتم جلو . . . نردبانی بود . نردبان را بالا رفتم . زن لاغر تاسش 4 بود . به هیچ جا ربط نداشت . . بعد از اینکه نردبان را بالا رفتم کسی دستم را میگرفت . کمان میکنم هیچ کس بود . شاید از ادکلونش این را فهمیدم . من را یاد پدرم انداخت . موسیقی آشنایی پخش شد . شاید با این موسیقی خاطره داشتم . سرم گیج رفت . توی یک سیاهی پایین رفتم . مثل چاه . پاهایم مثل دوچرخه سواری به حرکت درآمده بود و لبم را گاز میگرفتم . لحافم را پرت کردم یک گوشه . از زیر ِ در یک نامه آمده بود . نامه را شناختم . از پاکتش شناختم . دعوتنامه ی بازی ماهانه ی همیشگی بود . روی شیشه ی اتاق زیر شیروانی شبنم نشسته بود و یک کبوتر راه میرفت و صدای پایش را میشنیدم . دوست داشتم . از روی تخت پایین آمدم . سیگارم را روشن کردم و بیرون را نگاه کردم . همه چیز منجمد شده بود . هیچ چیز در حال حرکت نبود . مجسمه ی وسط  میدان با من بای بای میکرد . برایش دست تکان دادم . پنجره را بالا کشیدم و داد زدم  (سانکین ) جان میام پیشت . از روی لباس خوابم که بلوز شلوار پر دار ِ سفیدی بود که شبیه کبوترم کرده بود رب دوشامبری پوشیدم که پر از پولک ماهی بود و کلاه قرمز را سرم گذاشتم . یک پاکت سیگار و یک بسته بیسکوئیت مادر توی جیب های بزرگم انداختم و با سرعت از روی نامه ی ( هیچ کس ) گذشتم . چکمه هایم را دستم گرفتم تا پله ها نشکند . 

آهسته مارپیچ ِ چوبی را پایین آمدم . ها که میکردی بخار دهانت در هوا میماند . توی تنم خون جریان داشت . یک جور شیرینی . میخواستم در این سکوت با مجسمه ای که باهاش کلی عکس دارم باشم . با هم حرف بزنیم . شاید فقط ما زنده بودیم . همه جا را برف گرفته بود . من دیگر هیچ آدمی را دوست نداشتم . پول هایم ته کشیده بودند . من هیچ کسی را نداشتم . مدت ها بود به کافه ی کنج خیابان جنوب شهر که معروف بود هم نرفته بودم . من مدت ها بود مرده بودم . در صورتی که خواب میدیدم و بیدار میشدم . یک لحظه سرم گیج رفت . ایستادم . دوباره به حرکت چرخدار ادامه دادم . " اومدم ساتکین اومدم . ) توی دلم این صدا بود که خونم را به جوش می آورد . در راه باز کردم زنگوله ی آهنی بالای در صدا زد . مثل زنگ کلیسا . همه جا یخ زده بود . باورم نمیشد .

دختر ِ جوانی که کنارِ دیوار یک پایش را به دیوار تکیه داده بود و پز عکس گرفته بود با عکاسش همان طور منجمد مانده بودند و روی سرش کلاهش یخ زده بود . روی کلاهش یک جغد نشسته بود . وقتی جغد را دیدم سرش را چرخاند و پرید روی سر من . گفت : سلام میس شانزه لیزه ." گفتم :" این ها رو تو فیریز کردی ؟ گناه دارن ؟" گفت :" من نه"همین طور که به طرف ِ مجسمه ی وسط میدان میرفتم و با جغد روی سرم حرف میزدم پوسترهای افتتاحیه ی نمایشگاه عکاسی ( رنسانس ، بیرون از قاب /سروش میلانی زاده در گالری محسن را دیدم ) یک کمی جلوی پوسترش مکث کردم .

خوب به ترک های روی عکس نگاه کردم . انگشتری که دست زن توی پوستر بود را یک نفر به من هدیه داده بود . باید جمعه بروم یه این نمایشگاه و این انگشتری که این همه سال گمش کردم را پیدا کنم . خودش بود . پوستر را از روی دیوار کندم و توی جیب روب دوشامبرم کردم . جغد گفت :" یخ نزنی ؟" گفتم :" از جلدت بیا بیرون من که میدونم تو کی هستی ؟" جغد گفت :" تو همیشه اشتباه میکنی تو خیلی خودخواهی ." به طرف مجسمه رفتم . سفت و سخت و منجمد سر جایش ایستاده بود . هر چقدر صدایش زدم تکان نخورد . یک بیسکوئیت مادر خوردم . جغد پر زده بود و رفته بود . شبنم های معلق ِ توی هوا داشتند پوره های برف میشدند . صدایی از دور دست گفت :" کمک " من .. . دویدم . چکمه هایم را محکم بستم و به طرف چاهی که میدانستم کجاست رفتم . بچه ای بود که توی چاه افتاده بود . نمیدیدمش . به چاه که رسیدم فقط صدایش بود . . . یک صدا که نشان میداد جان داری آن پایین است . داد زدم " صدامو میشنوی ؟ " گفت :" آره . بیا منو از این جا ببر. من سردمه . من مامانمو میخوام . منو ببرید . کمک ." دنبال طناب گشتم . هیچ چیز نبود . این پا آن پا کردم . خودم را انداختم توی چاه . بچه ای که دیدم . دختری بود نزدیک شش سال . چتری داشت . چقدر شبیه کودکی های من بود . بغلم کرد . به من گفت : مامان . مامان تو اومدی ؟ من فک کردم منو این جا تنها گذاشتی رفتی ؟! مامان . 

 

***


""رنسانس، بیرون از قاب"" در گالری محسن....
زمان: جمعه، ۲۷ بهمن ماه ۱۳۹۱ ساعت ۴ تا ۹
مکان: خیابان ظفر شرقی، کوچه ناجی، خیابان فرزان، خیابان نوربخش، بلوار مینای شرقی، پلاک ۴۲.


 
comment نظرات ()