جزیره در کهکشان

 
چندمین جشنواره ی بین المللی دستمالسیم
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۳:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱٤
 

شاید باورت بشه ، میخوادم ، باوت نشه . داشتیم میرفتیم . بهم قول داده بود . قرار بود من و اون تنها . و همه ی آسمون سیاه بود . ساعت 6 صبح بود . فکر من پر _ بابابزرگ بود . توی اتوبان چمران یک سگ به بزرگی گرگ یا پلنگ ، سیاه ، له شده بود . رسیدیم . قرص بعدی رو خوردم . هوشیار بودم لامصب من . . . با پتک باید بیهوشم کرد . قرص رو خوردم . . . لخت شدم ، خیلی کم . اتاق گرفتیم . بالا ، لباس ها همه عوض ، لباس های عمل ، چشم . صبحش حموم میبایست . موهای بلند قرمز و سماقیم همه رو دور و بر من جمع کرده بود . درازی کشیدم . خواب داشت میامد . دکتر دیر کرده بود . یک ساعت گذشت . بیشتر گذشت . خوابم می آمد . تلفن آن دیگری زنگ خورد . . . از اتاق رفت بیرون ، به گمانش که من خرم . . . بلند بلند :" خیابون 36 " ... تکرار این جمله . شروع استرس من . ده دقیقه بعد ، جادوگر شهر از با دکتر وارد شدند . ضربان قلب رفت بالا ، کلاه از سر برداشتم . پرید خواب . رویاها پرید . یادم آمد سوره ی یاسینی که می خواندم و اشتباه هایی داشتم . . . یادم آمد مناجات نامه ی ختم عمو جان بود . مرگ غیر طبیعی ، ژنتیکی اثیر سنت . جادوگر در آستانه ی در از من ده سال جوان تر بود . . . بی هیچ سلامی . . . بعد از مدت ها  برای دلسردی یا که دلگرمی یا فوت یک چیز جادویی آمد . . . نور چراغی توی چشمم ... کلاه برداشتم از سرم . داد زدم : تو این جا چی کار میکنی ؟" دکتر رفت و آمد و گفت فشار و طپشم موجب چیزها میشود . استرس از راه رسیده ، کار خود را کرده بود . دشمن شاد شد . دکتر با توجه به داروهایی که میخورم و ... گفت در طول عمل میروی توی کما . همین کما همه چیز راه عوض کرد . شد برای ماه ها بعد . با همه ی دنیا قهر نیستم . . . عدالت را زیر رادیکال میبرم تا به جهنم ذهنم نروم . . . نمیشود این همه تنهایی . . .

دوش آب گرم . بخار آن . نوشته های من . . . ایرادات داوود رشیدی ... خوشحالی بیهوده ... جشنواره ای که فیلم رافعی ، تنها فیلمی بود که به اعتراض از ان به خواست خود رافعی بیرون کشیده شد ... جشنواره دستمالسیم این زمانی ... آدم هایی خوش ... دل من به دروغ ها نیست شاد . خط خطی بودن این روزها به کنار .

خوش بودم . رفته بودم جای همیشگی ، یک جایی از سعادت آباد که سه سال گول خوردم و باختم زندگی ، و همان دو کوچه بالاترش ، 6 سال پیش مصاحبه ی بزرگی انجام دادم و همه ی فوتوکپی چی های محلش تخفیفات ویژه به میس میدهند . دوست های زیادم در دو سه پس کوچه اش جمعند . . . در حال پیاده شدن بودم که یک بز را دیدم که در راه سعادت خودش ، دست به چلاسیدن من کرد و هرهر کنان با روسری به سری میرفت ...

فکر میکنم

چرا این همه اجازه میدهم که تحقیر شوم .

من همانم که مردی در همین کوچه های پر از امن (جون خودم ) بوسه های فرانوسوی را زیر  ابر و توی کوه و بانکش ، در مستی و بیپچارگی در خوشی و شادمانی تجربه کرده ام و حالا مثل شیشه ، اعتمادم چنان از همه ....دور شد ....قولهای دروغ ...تصویرهای دروغ.....اعتمادم را گرفتند . من را گرگ کردند . همین مردمی که نمیگذارند بهشان بد بگذرد .

بعد از این اتفاق

شیشه ی نازکی بودم که پودر شد .

کیست که توان هم سرای با من را داشته باشد . در این جزیره مدت هاست ، لنگها هوا نیست و خبری از کتاب و چیزی نیست چون وقتی فیس بوک شده زندگی . نوشتن چه فایده دارد . کدام شما کتاب میخواند . شعور سیری چند ؟

* فیلم مرهم وارد سوپر ها و ... شده هر کس ندیده ببیند که توهم نگیردش که فلان فیلم ها چه به بودند ... *


 
comment نظرات ()