جزیره در کهکشان

 
خاطرات و کابوس های یک جامه دار از زندگی و قتل میرزا تقی خان فراهانی
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٩/۱٧
 

 


هدف ِ من ِ مخاطب از رفتن به تالار وحدت چیست ؟ تماشای نمایشِ خاطرات و کابوس های یک جامه دار . . . ؟ مقایسه ی این نمایش با اجرای پیشینش در ۳۸ سال پیش ؟ مقایسه ی این نمایش ( به دلیل ِ داشتن ِ درون مایه ی تاریخی ) با شاهکارِ دکتر رفیعی  نمایش ( شکار روباه ) ؟ دیدنِ بازی بازیگران ؟ دیدنِ میزانس؟ دیدنِ رنگ ، موسیقی ، صدا ، دکور ، نور ؟ کشف ِ لحظات ِ تازه ؟ یا دیدن ِ دوستان و قوم و خویش و تفریح ؟ با شنیدن و دیدن ِ نقد ها ، یا بهتر بگویم نظرهای غیرتخصصی  و گاهی تخصصی، اهالی هنرِ نمایش در فضای مجازی ، برنامه ی زنده تلویزیونی ( اشاره ام به سخنان گهربار خانم سهیلا نجم  در برنامه ی  زنده ی نقد تئاتر )شبکه ی چهار میباشد ، دلنوشته های فیس بوکی و وبلاگی و . . . پیش فرض های عجیب و ناهمگونی به دست میآورم . چرا از این نمایش این همه خوب ، بد ، متوسط، خیلی خوب و خیلی بد میشنوم . . . !!! با همه ی پیش فرض ها به تماشای این نمایش میروم و از ته دل میخواهم اثری باشد که مرا آنچنان که شکار روباه مسحور کرد مسحورم کند . دلیلی برای این مقایسه دارم . . . زیرا شکار روباه ، نمایشی برگرفته از زندگی آغامحمدخان قاجار بود و اثری درخشان ، و این نمایش هم با اسمی که دارد حتما درموردِ  میرزاتقی خان فراهانی ( امیرکبیر) خواهد بود و پس باید و باید اثری بهتر باشد . . . چراکه دوباره دارد اجرا میشود و پشتوانه ای شکارروباهی هم دارد به اضافه ی سیامک صفری که در هر دوی این نمایش ها مشترک است .  . . همین طور با سریال امیرکبیر و فیلم ها یی که از این شخصیت ساخته اند همین طور پیش فرض میبافیم و  به انتظار یک اثر جدیدیم که دارد خودش را تکرار میکند . . . پس با همه ی این تفاسیر با چند پیش فرض در انتظارم . آنچه که مهم ست . . . ادامه ی مطلب را در سایت جزیره در کهکشان . ( جزیره در کهکشان ) بخوانید . 


 
comment نظرات ()
 
 
مردی برای تمام فصول ، سیامک صفری
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٤:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۸/٢۳
 

به بهانه ی نمایش ِ درحال ِ اجرا 

مردی برای تمام فصول !

 چند سال پیش ، بهمن فرمان آرا در بوق و کرنا کرد که یا باید بمیرم یا مردی برای تمام فصول را به اجرا ببرم و دیگر هم هیچ ! بنا شد برای ماهنامه ی اسمش را نبری ، در ویژه نامه ای که میخواست صرفا برای پروسه ی تولید این نمایش بیرون بیاورد کار کنم و دنبال کار را بگیرم . بهمن فرمان آرا که پیش از این در خانه ی سینما در حضور بسیاری از خبرنگاران به ساحت زن و زنان بالای سی سال توهین کرده بود و از کلمات رکیک استفاده میکرد برای من تنها ژستی بود که که نتوانسته بود از سال 80 به بعد کار کند . او تنها مردی بود با آرزو و حسرت و پر از عقده های فراوان . اینکه بعد از طی بحران عجیب کشور و در بدترین روزها سر زبان افتاد و داعیه ی داشتن رسالتی مبنی بر کارگردانی نمایشی را دارد در آن زمان برای من کمی خنده دار بود . امروز ، شکر خدا آرزوی ایشان برآورده شد . نمایش مردی برای تمام فصول ، برای آن دسته که نمایشنامه را خوانده اند داستان مشخص و ساده ای دارد . سرتوماس مور ، بین کلیسا و پادشاه مانده . او مرد قانون است و این علاقه اش به قانون سرش را به باد میدهد . به همین سادگی . شاید فیلم بازان عزیز این فیلم را دیده باشند که دوبله ی درخشانی هم دارد . پس مردی برای تمام فصول برای خیلی ها چندان هم بیگانه نیست . بروشور کار دستم است . مقوای سیاهی که با خط نستعلیق مردی برای . . . رویش حک شده . . . در زمینه ی مشکی . . . بازیگران روی پله ها ، مثل ِ گروه سرود مدرسه رو به روی دوربین ایستاده اند . نهایت سادگی و نهایت عدم درک ِ طراح بروشور و اشرافش به نمایشنامه و دوره ی وقوع این اتفاقات . شاید اگر نام نمایشنامه را برداریم میتوانیم حدس بزنیم که این پوستر و بروشور و این رنگ بندی برای یک کار تعذیه ای هم میتواند باشد . 

 

در همین مواجهه ی اولیه با بروشور و دیدن لباس ها میتوجه میشویم که داریم با نمایشی رو به رو میشویم که خیلی به فیلم اش نگاه کرده . شاید دارد عین فیلم را نشان میدهد اگر نه این چه خلاقیتی است که همه چیز این همه تقلید باشد و این همه کپی اش گل درشت ؟ با اندکی دقت به نمایشنامه ی رابرت بولت ، و دیدن فیلم تفاوت بین ِ نمایشنامه و فیلم را میفهمیم . اینکه در فیلم سینما جاری است . اما در این تئاتر ، چقدر نمایش جاری بود ؟ چقدر این اجرا درست از آب در آمده بود ؟ آیا قاضی سرشناس سده 16 ، در شکلک ِ رضا کیانیان با آن لباس و بی هیچ میزانسن درست از آب در آمده بود ؟ آیا در این عصر نمیشد همین نمایشنامه را از سده ی 16 به این دوره ی مدرن آورد و کلمات را استیلزه شده و به روز شده روی صحنه شنید ؟ البته که کارگردان همه ی زورش را زده که دوره ی کلاسیک را در لوح خاطر تماشاچی بچپاند . اگر این سده ی 16 است و این اپل و شنل و لباس از برای رضا کیانیان روی صحنه تکلیف نور و دکور چیست ؟ اصلا این ستون های مدرن این وسط چه میگفتند و ان میزهای بیکار چقدر تجملات را نشان میدادند . . . چقدر قشر متوسط را و چقدر فضاسازی نمایشنامه را ( نه فیلم . . . نه نمایش . . . بلکه دقیقا خود داستان واقعیی که باعث نوشتنش توسط رابرت بولت شد ) . بازیگران این نمایش همه حرفه ای بودند . البته بازیگر حرفه ای در ایران یعنی چه ؟ یعنی رضاکیانیان ؟ رضا کیانیانی که چند تا بازی خوب دارد و بیشتر بازی یکنواخت . . . رضا کیانیان روی صحنه برای من هرگز یک بازیگر حرفه ای نبود . . . چیزی که در این سن و سال مهدی هاشمی به شدت قریحه اش را دارد . رضا کیانیان با فیلم های فرمان آرا می آید و میرود . با نمایشش هم روی صحنه آمد البته با کلی من و من و صدایی که تا یک ربع اصلا شنیده نمیشد . آیا این اسائه ی ادب به شعور تماشاگر علاقمند و مخاطب حرفه ای نیست ؟ بهمن فرمان آرا که در نقش جناب صاحب کلیسا با لباس عینا فیلم ، در هیکلی بیش از اندازه غلو شده بزرگ با ساتن قرمز مثل گوجه فرنگی له شده روی صحنه می آید . سرش را روی میز می اندازد و انگار دارد همه ی دیالوگ ها را از روی کاغذ میخواند و هی توی کلام رضا کیانیان میرود و رضا کیانیان هم هی توی کلام او میرود و معلوم نیست چرا این بخش از اجرا این همه شعف دارد . دقیقا مهم ترین بخش نمایش که باید تکلیف طلاق پادشاه مشخص شود ! مرد تمام ِ فصول نمایش با پاهای لاغرش مثل چوب بستنی از لباس سنگین و بزرگش که اصلا به تنش نمی آید روی صحنه راه می رود و ترجمه های فرزانه طاهری را نقل میکند . . . منتظرم نطق اش تمام شود . همه خمیازه میکشند . کسی نمیفهمد چه میشنود . حریر های آویخته شده از بالای تالار بعد از شکار روباه دکتر علی رفیعی مد شد و در همه ی کارها حریر آویزان میکنند . . . از این همه حقه و بی سوادی دمق میشوم . 

کارگردان چقدر زور زده تا تمهیداتی را همراه گروه پشت سرش سوار کند تا این سده ی 16 را به ما قرن اینترنتی ها نشان دهد ؟ چقدر موفق بوده است ؟ اینکه ترجمان فرزانه ی طاهری عین به عین از دهان بازیگران بیرون بیاید برای من سئوال است پس خلاقیت کجا رفته ؟ چقدر ما میتوانیم این قاضی ، این مذهب ، این قانون را در کار درک کنیم و کارگردان چقدر به فضای امروز سرزمین نزدیکش کرده که این همه دغدغه دغدغه میکند ؟ نمایش چه رنگی است . یاد سرخ و سیاه استاندال می افتم . دوست دارم شخصیت اصلی نمایش بین سرخی و سیاهی و آویخته ی قانون چرخ بزند . . . کمی از نمایشنامه بیرون بیاید و من را به فکر وادارد . دیدن این دکور ، شنیدن این زبان ِ نمایش ، دیدن این بازیگران من را یاد شکار روباه می اندازد . سهیلا رضوی که همیشه بازیگر توانمندی است در این نمایش جایی برای بازی و بازی گرفتن ندارد . . . دلیلش عدم فکر کارگردان است . کارگردانی که نتواند اوضاع نابه سامان اقتصادی قانونی و بحران امروزش را در مردی برای تمام فصول هضم کند خوراک خام یا سوخته ای به خورد مخاطب میدهد که قیمتش گران است و بد مزه است . 

جای بازیگران مشخص نیست . میزانسنی در کار نیست . نوری پیدا نیست . سکوتی وجود ندارد . اضافات نمایش توی گوش و چشم میزند . دیالوگ ها فقط گفته میشوند . بی هیچ حسی . . . متاسفم برای اجرای بدی که از این نمایشنامه ی مهم دیدم . 

در نهایت یک چیزی در این نمایش نورش زیاد بود . چیزی که باعث خواب رفتن پلک ها نمیشد . آن حضور سیامک صفری . . . بامهارت در چند نقش بود . وقتی که وارد صحنه شد و صدایش توی تالار پیچید خون به بدن مرده ی نمایش از همان ابتدا افتاد . . . صدایی که امتحان خودش را سالها در صحنه های مختلف پس داده است . . . مردی که چشم و چراغ تئاتر این ده های ماست . کسی که در نقش خودش ، کارگر و نزدیک ِ جناب قاضی حضور دارد و از طرفی در جای جای نمایش  Aside است و حدیث نفس میگوید و این در عین اینکه شیوه ی نقالی است با مهارتی که در بدن چابک اش دارد و حالتی که تمام مدت در نحوه ی پوزیشن دستانش حفظ میکند همان سده ی 16 است و همان  اجرای صناعت نمایشی در ذکر آنچه باید بدانیم و نباید بشنود و داستان پیش برود . . . که میرود او در نقش مردی عادی و در نهایت عامه ای که میتواند تا جلاد پیش برود پیش میرود . او در دادگاه همان قدر بی رحم است که باید باشد . همان قدر منفعل و ساکت است که در مجلس ، نمایندگان مینشینند و دم نمیزنند و در نگهبان زندان شدنش همان قدر عاطفه دارد که در منزل  سر توماس مور ، همان قدر میتواند مادی باشد که باید و در همه ی این چند نقش متفاوت است و در هر کدام همان قدر انعطاف دارد که باعث ریز شدن رضا کیانیان و آن کلاه گیس مسخره روی سرش در نظرم میشود . بازیگران زن . . . در نقش یک حضور اندک بی هیچ پرداخت مجددی صرفا فقط هستند . . . از آن ها بازی گرفته نمیشود و حیف که این بازیگران با نابلدی کارگردان این قدر روی صحنه استعدادهایشان را نمیتوانند بروز دهند . . . لباس احمد ساعتچیان بش از اندازه توی ذوق میزند . انگار از جهنم فرار کرده است با پوستی که به بقیه ی رخت اش نمی آید . . . لباس خواب زن قاضی که اصلا دیده شدن یا نشدنش چه قدر به پیش برد کار کمک میکند . . . چقدر این صحنه ها لازم بود تا باشد . . . اگر لازم بود چرا دکور این همه میلنگید . . . چرا با این نقش ها این رفتار و کج فهمی شد ؟ آیا بازیگران حرفه ای این نمایش تلنگری به کارگردان عزیزنزدند ؟ آیا این تیم دستیاران همیشه در صحنه نمیتوانستند کمی به شعور کارگردان در درک نمایش نامه کمک کنند ؟ موسیقی کارن همایونفر را دوست داشتم اما زمان که گذشت ملودی اثری را شنیدم که حتما هر کسی برود کار را ببیند متوجه میشود چقدر خلاقانه نیست و در نمایش جا ندارد . هیچ وصله ای در این نمایش سر جایش بسته نشده . همه چیز یا کم است یا زیادی است . 

مخاطب این نمایش چقدر با سرتوماس مور توانست همذات پنداری کند ؟ در کجای نمایش توانست این قدرت وابستگی به قانون و قانونمندی را حس کند و با بد بودن این رفتار یا خوب بودنش را در خود واگویه کند ؟ چقدر وقتی سرتوماس به زندان رفت فهمیدیم که عقایدش برایش مهم بود . . . . ؟ . . . .چقدر منتظر بودیم تا نمایش تمام شود ؟ . . . رضا کیانیان با دست های ول و ایستادن ثابت و بی حالتش انگار بار اولی است که روی صحنه دارد تمرین بازیگری پس میدهد . چقدر مرعوب نام هایتان هستید . اینکه صرفا دیالوگی را حفظ کنید و نمایشی را اجرا برید که نشد کار آقا . . . اتمسفر و حال و هوای این کار چه بود ؟ چه رنگی بود ؟ لوس بازی های وسط نمایش برای چیست آیا این نوعی تمهید برشتی است ؟ آیا واقعا ؟ این بهمن آقا با هر هردنبیلی از دهان چاپلوسان همیشه در صحنه حمایت شده و کلاه روی سرش مانده است . . . اینکه هیچ عمقی در دیگاه او نمیبینم . اینکه هنوز وقتی به تالار میروم بوی خون ِ آغامحمدخان قاجار و ظلمی که در بچگی به او شد و ظالمی که او در بزرگسالی بکرد در اتمسفر حس میشود . اینکه آغامحمدخان شکار روباه هنوز رو دست ندارد . . . اینکه سیامک صفری نگین درخشان این نمایش با حضور پر رنگ و اندیشه ی توی سرش یک مقدار از آن تفاخر و تخرخر جامعه را با خودش می آورد . با تکنیکی که از همیشه در او بوده و با همیشه در سیامک صفری است . کسی که اگر در این نمایش بازی نمیکرد به جرا ت  روی صندلی بند نمیشدم تا بقیه ی نمایش را ببینم . 

آقای فرمان آرا بهتمان زد البته بعید نبود شما با همان یک بوس کوچولو و از آن به بعدش نشان دادید که مدت هاست نمیتوانید کار کنید این اشکالی ندارد اما بهتر است حرمت زن ها را در جاهایی که میروید و دم از سینما میزنید حفظ کنید و این قدر وانمود نکنید که هنوز چیزهایی هست که شما میدانید و باقی نمیفهمند . از حمید پورآذری که همیشه دیدگاهش برایم مهم و محترم بود و نگاهش را میشناختم متعجبم که چطور جلوی این همه فاجعه ای که در لحظه به لحظه ی کارگردانی و نه بازیگری شد را نگرفت ؟ از این گروه کارگردانی که در غیر متخصص بودن بعضی هاشان شک نداریم . چقدر توانستید فقط یک فضا و زبان را به نمایش اضافه کنید یا درش بنشانید . اینکه زمان میگذرد و آدم ها نزول میکنند عادت شده . . . 

اینکه سیامک صفری مردی برای تمام فصول تئاتر ایرانم است خوشحالم میکند . او غریق نجات همه ی مسافران نمایشنامه های بی دست و پا و کشتی های سوراخ و قایق های توی طوفان است . او  وقتی باشد حضور دارد اگر خسته هم باشد و کار ، کار هم نباشد همیشه یک تئاتر با خودش به صحنه می آورد . سیامک صفری در جزیره ی من بارها ستوده شده . بارها و بارها و بارها . . . نکته اینجاست که او یک آرتیست است . کسی که خارج از صحنه اش بیشتر هنرمند بودنش را میفهمی نه فقط روی صحنه . از منش و پاسخ هایش . . . نگاهش به جهان اطرافش . . . صدای ماندگارش در نمایشنامه های رادیویی . . . از تفاوت هر بارش . . . از سکوت و صبر خود سیامک صفری در مقابل جهان ِ خودش و جهان اطراف . آرزو دارم به آرزویش که یک بار در گفتگویم گفت برسد . به راستی که او تنها کسی است که میتواند لیرشاه را بازی کند . 

مردی برای تمام فصول نمایش زندگی ، سیامک صفری چه خوب که هستی تا تئاتر سر پا بماند و دانشجوهای این دهه هم هنوز بخواهند تو را دوست داشته باشند و از دوست داشتن ِ تو به تئاتر و جهان نمایش برسند و بعد به عمق دیدگاه ها و نظریه های امثال سارتر و برشت و آرتو . . . تو چراغی . 


 
comment نظرات ()
 
 
چرا دن کامیلو را دوست دارم ؟
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٢/٢٤
 

 

 

دُن کامیلو 

 

 

چرا دُن کامیلو را میبینم ؟

گاهی در مواجهه با یک اثر ِ هنری انقدر با خودت درگیر میشوی و احساسات ِ شخصی ات در دام می اُفتد که گمان میکنی از هر نقد یا بررسی یا تحلیلی باید پرهیز کنی . این اتفاق دو قطب مثبت و منفی دارد یا یک کاری را بیش از حد دوست داری یا بیش از حد دوست نداری .( هر چند دوست داشتن و نداشتن برای علم ِ نمایش و قیاس آکادمیک نیست ) آیا جز این است که یک اثر هنری باید و باید و صد هزار بار باید افکارت را در مشت بگیرد و یا احساساتت را در خودش نگه دارد و یک جوری تو را به سمت و سوی یک چیزهایی ببرد . این بردنش هم اگر بعد از خروج ِ تو از سالن تئاتر ، سینما یا نمایشگاه باشد مهم است . اینکه بعد از دیدن ِ بعضی فیلم ها میروی سراغ ِ نویسنده ی داستانش ، اینکه مثلا میفهمی آلبرتو موراویا کیست که گودار تحقیرش را میسازد . میروی و جستجو میکنی . اینکه میفهمی یک اثر هنری زیر مجموعه هایی دارد و چنان جذبش میشوی که میخواهی همه ی جیک و پیک ِ همان زیر مجموعه را در بیاوری اینکه به اصطلاح خِرد در کنه این ذات باید در پیچ و مهره ی چستجو پخته شود . همه ی این صغری کبری ها را بافتم و گفتم برای اینکه بگویم چرا دن کامیلو را دوست دارم و چرا . دوباره دیدن ِ آن برایم واجب است .

سال 1384 . . . وقتی این نمایش را دیدم که دانشجوی رشته ی نمایش بودم . در تکاپوی یک چیزی شدن . در جوانی و خامی و اینکه دوست داری هر کاری میبینی یک جوری گیر بدهی چون شاید فکر میکنی خیلی بارت است . وقتی در 24 سالگی ،دن کامیلو را دیدم  شاید برای اولین بار بود که یک فضای فانتزی ( فرا تخیلی ) و در عین حال بسیار ملموس و دم دست و بسیار مهربان و واقعی و در عین حال غیر واقعی را میدیدم . از نزدیک . از یک همنفسی با بازیگر و سالن نمایش و به زبان فارسی . نه روی صفحه ی تلویزیون و با زیر نویس و با دیالوگ هایی فرانسوی یا ایتالیایی .

 

از آن روزها نمایش های زیادی دیدم و همیشه فکر میکردم بعضی کارها را چرا ندیدم و چرا بعضی کارها را دو بار ندیدم و افسوس خوردم . یکی از این آه ها مربوط میشد به نمایش دن کامیلو ، امشب خوشحالم که دوباره با این اثر رو ی صحنه رو به رو شدم . آن قدر بی طاقت بودم که برای یک زمان کوتاه هم سری به روزهای تمرین دن کامیلو زدم . یک جوری سرک کشیدن در حفره های یک زندگی دیگر . کتاب - دنیای کوچک دن کامیلو - را خوانده بودم . بعدا دن کامیلو و شیطان را نیز خواندم . کتاب هایی از جووانی گوارسکی ، اینکه بتوانی در عین سادگی و با زبان ِ صداقت و در عین حال طنازانه بر معضلات ِ جامعه تیغ بکشی یا بشکافی ش کار آسانی نیست . اینکه در سادگی و در عین حال پیچیدگی بخواهی ایهام ِ یک موقعیت اجتماعی را نشان دهی ، چه روی صحنه چه در ورق های کتاب آسان نیست . این نویسنده از آن دست هاست و بیشتر از او کوروش نریمانی را دوست دارم که در کارهایش ، در انتخاب ِ آثاری که برایش فتوای اجرا میدهد ایمان به همین دارد که در این شادی سطحی یک زیر لایه ی عمیقی هست که نشان دادن و در عین حال نشان ندادنش هنر است و کوروش نریمانی یک هنرمند است که خیلی از این جهت دوستش دارم . یک جورهایی انجام دادن بعضی کارها همت عالی و قدرت میخواهد . البته برای شدن اش . اگر نه که همه بلدند کارگردانی کنند . ماشالا مملکت ما همان قدر که دکتر دارد هنرمند هم دارد .

برای معرفی دن کامیلو ، همان کوتاه که نمایش شخصیت محور که البته موقعیت او را به این شخصیت شدن رسانده در طول نمایش دو کاراکتر اصلی دن کامیلو و په پونه را با خودش همراه دارد . دن کامیلو کشیشی است ساده ، زرنگ ، تنها ، مومن ، خطاکار ، عصبانی و گاهی بدجنس و البته با شرف . در سوی دیگر په پونه ، مردی بی سواد و سطحی و مهربان و تو سری خور و ترسو و ظاهری که در دهات میخواهد شهردار شود و سری بالا ببرد اما دن نمیگذارد . در واقع این دو نیروی مخالف میخواهند با داستان هایشان نمایش را شکل بدهند . شرایط اجتماعی در همان ده کوچک مثل همین جهان بزرگ خودمان است . قدرت . یاد کتاب سرخ و سیاه استاندال می افتم . قدرت در دست کلیسا یا حاکم ؟ خبری هم از مردم نیست . بشکه ی نمایش همان مردم هستند که البته غیور اند و بهشان بر میخورد بلانسبت ما نیستند که تو سری خور باشند . دن کامیلو توی کلیسا با یک مسیح مصلوب حرف میزند . خیلی صمیمی . خیلی خودمانی . نه مثل ما که نمیتوانیم و نمیدانیم چطور با خدا صحبت کنیم . مسیح به او جواب میدهد . همان طور که در کتاب نیز اشاره شده این صدای درون خود دن کامیلوست . اما میبینم که شدیدا کودکانه به این قضیه نگاه میشود . مثل کارتن ها . فانتزی بکر . . . مسیح از صلیب پایین می آید . . . کلیسا را جارو میکشد . با دن کامیلو بحث میکند . بیشتر اخطار میدهد . انگار دن کامیلو از خطاهای خود آگاه است . این را میفهمیم . اما دوست داریم مسیح گاهی از صلیبش پایین بیاید . په پونه در یک رای گیری روز یکشنبه برای خودش شهردار میشود و حزبی تشکیل میدهد که در نادانی و در اوج بیسوادی صورت میگیرد . همه ی این بدبختی با طنز و رویکردی آگاهانه به داستان های کتاب در یک شب اجرا جمع شده است . چرا دن کامیلو را دوست نداشته باشم ؟

 

تکرار اتفاق های مشابه اجتماع امروز و دوباره اجرای این نمایش . معمولا کارهایی که دوباره بعد از مدت ها اجرا میشوند مثل ورژن یا نسخه ی اول نمیشوند . پوآرو همیشه همان پوآرو ی اول . . . شرلوک هلمز همان اولی . . . همیشه دو و سه اش چرت میشود . اینکه دن کامیلو از سال 84 عقب نماند خیلی است . که نمانده . به زعم من همین طور است . جز اینکه در سالن اصلی اجرا میشود . شخصیت دن کامیلو ، با آن ویژگی هایی که سیامک صفری همیشه عزیز بهش میدهد عشق ما را به کار بیشتر میکند . انگار که او برای این نقش ساخته شده است یا سیامک صفری باید به دنیا می آمد که یک سری نقش ها را بازی کند یکی از آن ها بعد از آغامحمدخان قاجار در شکار روباه همین دن کامیلوست . چیزی که خیلی شبیه خودش است . یا خودش دوستش دارد . البته که همین طور است . هرگز مهدی هاشمی نمیتواند دن کامیلو باشد . هرگز و صد هزار بار هرگز . این کار کار سیامک صفری است . در وصف ِ این بازیگر توانا که خدا حفظش کناد بس در این وبلاگ نوشته ام . بگذریم که در این اجرا بعد از 9 سال هنوز همان مرد ِ شیطانی است که روی صحنه بود . . . کمی تکیده تر . 9 سال گذشته خب . قصه ی ساده ی داستان اعم از اعتراف و مراسم غسل بچه ی په پونه پر از زیرمجموعه هاییست که باید دید . هر کدامش با زیرکی و مهارت از داستان های کتاب در این نمایش گردآوری شده است . بعضی جاها کم و زیاد شده و شده دن کامیلوی کوروش نریمانی . 

 

زن شهردار ، زنی زجر کشیده ، عصبانی ، بی شعور ، خدا قسمت نکناد است ، چراییش بماند برای یک کنفرانس دو ساعته . شهردار همان مرد همیشگی است که در همه جا میتازد جز در خانه . مرد ضعیف . بچه ! له شده بین بیشعوری ارتباط آدم ها ول . . . . ابتدا و انتهای نمایش با صدای همین بچه آغاز میشود . معشوقه ی دن کامیلو ، زنی مسن که معلم ده بوده . . . پیردختری با خصلت های دوست داشتنی اما در عین حال مردانه و قوی . . . عاشق و منتظر . . . خانم فریده سپاه منصور نازنین . . . بشکه . . . هوتن شکیبا که به شدت برای بچه های بازیگری ، توصیه میشود به حضور او و به بازی بی دیالوگ و لال بازیش توجه شود . . . در بین این همه تن و صدا . . . سادگی و روانی و مونوتن بودن صدای مهدی بجستانی را داریم . مسیح را . . . الیکا عبدالرزاق همان زن شهردار است که نمیشود یک کلمه به او حرف زد و خدای نکرده بالای چشمش ابرو هم نیست . . . بهرام افشاری که از قد و قامتش در نمایش ها همیشه استفاده ی بهینه میشود مثل همیشه خوب و با درک کامل از نقش روی صحنه است . مهران احمدی په پونه ی واقعی است . به همان اندازه که سیامک صفری دن کامیلو است . هرچند ارادت ما در یک جایی گیر کرده و چرا دن کامیلو را دوست نداشته باشم چون دوست دارم دست و پا زدن بازیگر مورد علاقه ام روی صحنه را ببینم . کلنجار رفتنش را . . . . نمایش در اوج و فرود . . . میرود . زمان میگذرد . . . در انتها مسیح از دست دن کامیلو شاکی . . . میخواهد کلیسا را ترک کند . بغضی که در گلوی دن کامیلو و در بازی سیامک صفری میبینم . اما وقتی ندارد که بترکاندش . مهمان ها برای عید میایند کلیسا . مسیح سفره را پهن میکند و دن کامیلو وقتی مهمان ها می آیند . . . مثل بچه ای که وارد یک جای غریبه شدهبا انها غریبگی میکند و وقت دست انداختنشان را ندارد . . . این اتفاق به قدری حس میشود که وقتی نور ِ پایان نمایش میرود و سکوت میشود میخواهی بزنی زیر گریه . یک حس عجیب و گنگ که با تو میماند . توی بغلت . میبریش خانه . دوستش داری . روی بروشور را نگاه میکنی . یک قهوه میگذاری و شروع میکنی در وبلاگ بنویسی بلکه در تاریخ نوشته هایت همین ثبت شود . که دن کامیلو را باید برای همین دید . 

در ( اینجا پشت صحنه ی دن کامیلو را ببینید . )

بلیط را هم از - اینجا - بگیرید . 

 


 
comment نظرات ()
 
 
مشروطه بانو
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٤
 

از همین الان میتونم تیرهایی که به سوی من نشونه رفته رو ببینم اما از اونجا که آدم به امید زنده اس ، و من یه نمه به خودم مطمئنم پس نقطه نظرم رو نسبت به مشروطه بانو مینویسم چه باک !

بروشور کاهی با مهرهایی که جای جای صفحات اون ، از پیش ذهنیت ما رو با فضایی ، نه امروزی و مدرن که همان طور که از نام نمایش پیداست و از عکس های پراکنده ی پخش شده  آشکار ، ما را با فضایی از دوران مشروطیت و سلطنت و . . . تاریخی ، پیوند میدهد و ذهن ما را میبرد به آن دوره که صد بار درسش را خواندیم و پس دادیم . ورق میزنم و به صفحه ی آخر بروشور میرسم ، نوشته ی حسین کیانی را میخوانم ، اقتباسی از ملاقات بانوی سالخورده ، اقتباس دور ... و ... و در نهایت باز هم کار تقدیم میشود و پیشکش به استاد حمید سمندریان . قضاوتی نمیکنم ... از پیش . توی سالن که میروم دکور را میبینم و یک آخیش میگویم ! فکر میکنم چطور 180 دقیقه را تحمل کنم و روی صندلی بنشینم ! ... نورها که میرود ، فضای جادویی سکان ذهن تو را به دستش میگیرد . صدای کالسکه و اسب ، دو زن روی کالسکه ، سفر ، برای چه ؟ دلیل ها از اول مشخص میشود ، در واقع یک دلیل و آن هم کینه و انتقام . . . برای اینکه مضمون داستان را باز نکنم در مورد آن توضیحی بیشتر نمیدهم . زمان که میگذرد ، با خودم شروع میکنم به دو دو تا چهارتا کردن ، هر کار میکنم توی این نمایش ، شخصیت هایی را میبینم که اگر نمیبودند و اگر نگاه استیلیزه ای بهش میشد ، زمان کار هم کمتر میشد و شیرینی این درون مایه بیشتر ... هر چه میکنم که از این فکر در بیاییم نمیشود ... کار اضافات دارد ! در مطلع ، ورود بازیگران از یک نقطه ، بی دلیل .... نمیفهممش ... برای هر کنشی باید یک دلیلی وجود داشته باشد ، نه اینکه به صرف معرفی به ناگاه با رنگین کمان شخصیت های نمایشی چشممان به جمالشان روشن شود . . . من این را و قضاوتش را میگذارم به عهده ی کسانی که کار را دیده اند . زبان نمایش ، نحوه ی ادای دیالوگ ها به قدری با ریتم تند ادا میشد که فرصت شنیدنش هم از مخاطب گرفته میشد ، این زبان برای من مخاطب نه زبان دور و غریبی نیست ، اما باید فکر کرد چطور میشود که زبانی فاخرتر و تاریخی تر و دور تر و کهن تر از این در دیالوگ های آثار بیضایی ، قابل هضم است و این جا نه ، یا که چطور در کارهای قبلی خود حسین کیانی این طور نبود که پر شتاب و تند و تیز و شلاقی ادا شود فقط برای ادا شدن ، تا جایی که تو جا بمانی و جز دهان بازیگر مورد نظر بدنش را نور و مکان ایستایی اش را نبینی تا که رشته ی کلامش از دست نرود . به مرور که زمان میگذرد ، همچنان ، این زبان هم میرود که داستان را پیش ببرد و به نظرم این نمایش را که جدای از هر گونه اقتباس هایی ، درامی شیرین است ، حیف میکند . دکور نمایش بیشتر به مسجدی میمانست که هر دم ، یک جهتش هویدا میشد ... کجا بود آن صحنه ی بینوایان و دکور پرتره و ... همین خانه ، همین کاشی های لعابی بین آجر ها ، و همین نمایش تعذیه در نمایش که منتظرش بودم و اجرا نشد ، یک دافعه ایجاد میکرد که به نظرم بهتر میبود دکور خانه ها و لباس ها این جور نبود ، نه که این قدر رویای میرعلمی عزیز این همه رعنا تر از معشوقش و مادرش و سایرین شود و با آن پاشنه ها حرکتش گرفته شود ... و آن لباس که تن آزاده صمدی  بود یا که سهره یا لیلا برخورداری ( که او را کاریکاتوری با سری بزرگتر از تن  نشان میداد )... کوکب یا بهناز جعفری با ان پارچه و لباس و آن شکم که به همه چیز میمانست جز شکمبند حاملگی و نشستنش و لباس عجیبش به همه ی دوران میخورد جز دوره ی مشروطه و به همه چیز می آمد جز چارقدش ! ... در این نمایش لحن آذری به نظر من درست از آّ ب در نیامده بود ... گه گاه یاد (جیران ) هزاردستان افتادم ... اینکه چطور دختر این لحن را دارد و نه مادر و چرا کالسکه چی زبانش از نوع آذری دیگری است ؟ و اگر این دختر دختری است که فرانسه میداند چرا در هیچ جا بروز نمیدهد ... جایی تکه پراکنی هایی مثل ( افسانه ماهیان ) در بیداری خانه ی نسوان نمیکند ! یا که ، محل اقتدار و خانه ی مشروطه خانم را درست درک نکردم که مهمان است یا که در عمارتی دیگر و در چرا این قدر باز است و آدم ها چرا مثل بعضی سریال های فارسی 1 همان موقع که نیاز است ورود و دخول ! چرا ؟ جناب صاحب دستور (بهزاد فراهانی ) به گمان من نقش قشنگی داشت ، نقشی که میتوانست ، یک جورهایی ادیپ وار ، پر بار تر باشد و این در ایفای نقش دیده نمیشد استاد در بیان و ادای دیالوگ ها بود که آشکا رمیشد و نه در نگاه ها و راه رفتن ها و ... در این نمایش که مجموعه ای از اقتباس های بیشماری از هملت و رومئو و ژولیت و لیرشاه و سه دخترون و کلا شکسپیر بود تا ملاقات ، حضور  چهار بازیگر به نظرم اضافی بود و میشد با کم شدن ان جلال کار را وضوح داد ! قصه ی قشنگ دختری که توی چاه میافتد و دو ماهی و مار و چاه را دوست داشتم ... خستگی را در چهره ی تک تک بازیگران در رورانس میشد دید ... رویا نونهالی گرچه هیچ ارادتی به بازی ایشون ندارم در این جا در صحنه برخلاف تصورم توانست چونان تند و تند و زرنگ از عهده ی نقشش در بیاید ... همان ناتاشای فخیم زاده ! جز صحنه یاران ... میشد خیلی ها را قلم گرفت و این اشکال کار بود که درام را از ان جا که میشد مشروطه بانو را به یک پروتاگونیست  تبدیل کند به راحتی تبدیل به چیزی کرد که 180 دقیقه انگار نه انگار برایش زحمت کشیده شده بود و میردستان ، مردی که هیچ وقت هیچ کس او را نشناخت و از اجرای بازی اش در کافه در نقش 021 میدود سر سالن اصلی میتوانست آن دیالوگ ها را بهتر ادا کند ... حضور سیامک صفری همیشه دوست داشتنی بوده اما شاید این خستگی در او دیده میشد ... یا تکرار یک سری اداها که دیگر در هر کاری از رمولوس و 021 و حتی خوانش ماکاندو و دن کامیلو و ... همه اش خودش است و این نقش را میدزدد ...شاید در شکار روباه با کارگردانی دکتر رفیعی این ها تراش خورد و اضافاتش گرفته شد و کنترل شد ... کاش این کار و کارهای دیگر به جای اینکه این قدر به استاد سمندریان عزیز تقدیم شود که خوشبختانه در قید حیات است به کسانی که استاد بودند و رفتند و کسی یادی ازشان نکرد تقدیم میشد .

 

یادمان باشد که برگردان آثار یونسکو و دورنمات و آلب و ماکس فریش را (ادبیات نمایشی آلمان را ) تنها مدیون سندریان نیستیم ... استادانی بودند که بهتر است این کار به آن ها تقدیم میشد ...مثل استاد رضاکرم رضایی ... اصلا بیاییم سالن هایی بسازیم به نام  صادق هدایت و غلامحسن ساعدی و فروغ ! یا بیاییم از استادهای زنده ی دیگری که در محبسشان خزیده اند از غبار نامردمی اهل هنر یاد کنیم !

این لحظه ، که عکسش را در بالا میبینید ، حضور این شخصیت در ورق های نمایشنامه به نظرم میتوانست بسیار بسیار پرداخت پخته تری داشته باشد چون یک باره ، در همم ریخت و بسیار دوست داشتنی بود . مهمترین چیزی که دوست داشتم دو نیروی مهم نمایش به تماشا بگذارند (رویا نونهالی ) و ( بهزاد فراهانی) کاتارسیسم بود ... چیزی که در آنها اصلا شکل نگرفت . . . همین که به نمایش در میامد را دوست داشتم . انگار نمایش کش دار شده بود تا خانم ها - و - و آقایان - و - حتما حاضر شوند و ... شاید هم من اشتباه میکنم و توقع بیشتری داشتم . آن پالایش در صاحب دستور با یک صحنه شلاق زدن خانوداگی و جازاتی دور از عقل ! کجا و .... در تنها خودخوری کردن و حدیث نفس های هملت کجا ... ادیپوس کجا ... !؟! ... تکلیف اسلحه هایی که در نمایش در نمایش در اینترلودها رد و بدل شد چی ؟ آیا نباید بیشتر به این ها و این ظرافت ها دقت میشد تا حضور دختر 1 ... دختر 2... جن و ... عبدل و ...

باری امیدوارم هر کس از ما رنجید ما را حلال کند . . . و در نهایت زحمت زیادی کشیده شده بود برای این کار ... برای نوشتنش ... کارگردانی اش ...  همه ی عوامل دوست داشتنی کار خسته نباشند .

!


 
comment نظرات ()
 
 
سفارشی
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢٤
 

شاید وقتی دیگر ، میگذارم توی دستگاه فیلم رو ، فیلم رو بارها دیده م ، دیده م بارها هر سه نقشی رو که هر کدوم جذابیت ها و پیچیدگیهای خودش را دارد . تمام دیالوگ ها را حفظم از پیش ، تیتراژ را ، ویدا را و کیان را و مادر را ، آن عتیقه فروشی و روپوش ماشی رنگ را ، حسین محجوب را ، بچه ای که سر راه میگذارند . " یه بچه داره از راه دوری میاد ، منم مثل تو خوشحال نشدم . " میگیره غمم ، هر وقت که میرسه فیلم به این جا ، این جا از سال 1366 گذشته ، زمین چرخ زده ، تقویم ها سوخته شده ، چهارشنبه سوری ها پر زده ، 24 سال از ساخت فیلم گذشته ، نماها را دقت میکنم ، هیچ وقت محل دقیق لوکشن ها را نفهمیدم ، یک جا خیابان بزرگمهر بود توی فاطمی ، توی فکر میروم ، میروم توی انقلاب و بعد فلسطین و بعد بزرگمهر و تصور میکنم ، بهرام بیضایی رو ، کوچه و کیوسک های نارنجی رو و سوسن تسلیمی رو ، من ، همیشه به این دیالوگ که میرسه فیلم :" گاهی فکر میکنم  من یکی دیگه هستم ." ، فکر میکنم که منم ، " چی کار میکنی اگه بفهمی من اینی که هستم نیستم ." ، انگار توی همه ی این دیالوگ ها یک حس مخفی، صمصمی گرم ، پر شوری نهفته ، پر شور . انگار ، من ، قبلا بازیش کرده ام ، شاید وقتی دیگر ، نمیدانم کدام را ، بچه ای که سگی بالا سرش زوزه میکشد شاید! .در بچگی ، در خیلی خیلی بچگی ، عکس هایی دارم که سرم را تراشیده اند ، من هم خواب سگ میدیدم ، به گمان شاهدان ، از صدای سگ میترسیدم ، برخلاف اینک ، توی سرم امواج و مولوکول ها را تجزیه تحلیل میکردند . در کودکی که این فیلم را دیدم ، همذات پنداری کودکانه ی من ، جواب ابلهانه ی تخیلانه ای داد به من که ، این بچه توئی، حتما که سر راهت گذاشته اند ، سگ ....بگذار که زوزه بکشد. 

در پشت همه ی این فکرهای خیالی که من همانم که توی فیلم بود ، همیشه گمان کردم که شاید مال خانواده ام نیستم، شاید این حق یک بچه ی سر راهی است که توی انبار حبس شود . بگیرد شاشش ، خیس شود ، از سوسک بترسد ، در انباری ، در آن زمستان های پر برف، در انباری تاریک بی شوفاژ، حبس شوم ، شاید من جای خودم نبودم ، شاید هیچ وقت مادر من پشت هیچ ستونی دنبال من نیاستاد، همیشه پرسیدم از خودم ، سرم که روی کاشی های آشپزخانه بود ، موهایم در چنگال مادرم ، کیستم من ؟ شاید نه اینی نیستم که هستم . زخم های روی صورتم و تنبیه های بدنی ، بعدها فکر کردم اشتباه شد ، من را ازپرورشگاه گرفتند و بعد فهمیدند بچه دار میشوند . اینم من . اما آینه ی دروغگو ، به من گفت که این نگاهت و ان چشمانت و ان  اعضای بی اهمیت صورتت به پدر یا که مادری رفته که پشت ستون ها نبوده اند . سکانس فراموش نشدنی سیاه و سفید شاید وقتی دیگر ، با بازی قوی سوسن تسلیمی ، هر بار پر التهاب تر انگار که اجرا میشود . همان فیلم است هر بار ، من اما ، برداشتم هی عوض میشود . امروز میفهمم چرا این بازیگر یکتا برای این نقش ها و عذابی که میکشیده در دوره ای ، توی بیمارستان بستری شده ، زنی قوی که به گفته ی خویش امروزش را از 0 شروع میکند ، ستاره ای که در بلاد خارجه از ظرف شستن شروع میکند از هیچی ... این زن قوی چه میشود که چنین از پای در میاید . این زن را قبلا در سربداران دیده بودم در ان تیتراژ های به یادماندنی ان دوران . نه او را و نه امین تارخ را و نه قاضی شارح با ان لحن و بیان خاص خودش را فراموش نمیکنم . . . حتی افسانه بایگان با ان موهای بافته شده روی اسب را ....خیلی کودک بودم که میدیدم . در کودکی های ما سریال هایی ساخته شد که تا به امروز سخت جای خود را در ذهن حفظ کرد ...صدای طغای (فیروز بهجت محمدی) . . . 

و موسیقی شاهکار استاد فرهاد فخرالدینی هنوز در ذهنم باقی است گرچه سالهاست که نشنیده امش .( برای دریافت فایل و دانلود تیتراژ سریال سربداران  این جا را کلیک کنید ) او را در سریال ها پخته تر ، با موسیقی قوی تر شناختم ، بوعلی سینا ، روزی روزگاری و بعدها امام علی ، اما سربداران چیز  دیگری بود . باز میروم توی کودکی ، سریال هزاردستان و مفتش شش انگشتی ، بوعلی سینا و کفش های میرزانوروز ، وزیر مختار ، امیرکبیر ، گل پامچال ...میروم توی خاطرات کودکی ، بچه ی تنهایی که توی مدرسه رازی گم میشد ، بچه ای که  دوست نداشت برگردد به خانه . شاید وقتی دیگر ، وقتی ساخته شد که شش ساله بودم ، وقتی که باجه های تلفن زرد رنگ بودند و موبایل نبود ، وقتی آدم ها همدیگر را دوست تر داشتند . وقتی که مجله فیلم ها را نمیکردم من جمع ، وقتی که مسخ اوشین و اجین و از سرزمین شمالی بودم و منتظر ساعت 5 ، همیشه قبل از پخش برنامه کودک کتک خورده بودم ، همیشه ساعت پنج را دوست داشتم . همه چیز قبلش تمام شده بود . برای همین همیشه در کنه وجود و پس ذهنم ساعت پنج حکم لحظه ی آزادی را برایم داشت . بعد بابا از شرکت میامد . همه چیز یک کم آرام تر میشد . . . لطفا آقادایی رو بجنبونید و این لینک هایی رو که های لایت کردم کلیک کنید . شاید خیلی ها ، کوچتر از من ها ، اصلا از وجود این سریال های جاودانه و تاریخ دم دستشان بی خبر باشند . 


نمایش ( صد سال پیش از تنهایی ما ) رو دیدم ، به شدت از این مونودرام خوشم اومد . حالا من ، همون بچه ی دهه ی 60 ، با توقع بالا از همه ی آثار هنری ، روی زمین سرد این کافه تریا نشسته م ، دوست دارم این فضای تاریک رو ، نوستالژی بوی قهوه و دوره ی دانشجویی پشت هر میز خاطره ای رو ، سجاد افشاریان رو نمیشناسم ، از همین جا ، اما سخت و شدید به او برای این متن مونودرام تبریک میگم ، ایجاد درامی فانتزی با فضای تهران امروز و استفاده از ابزار های ما برای این ارتباط های با هم دوست شدن ، تنهایی آدم ها ، و آقای شاعری که میس با دیدنش دید اسم خودش را گذاشته 021 و سر از میدان آزادی در آورده و حالا میس او را توی این کافه میبیند با همان لباس هایی که سالها توی بلاگش بوده . با همان چتر . آقای جودکی به زعم من باید از کاراکتر خود سیامک صفری عزیز ، از ان همه طنازی و سیامک بودن کم میکرد و 021 را پررنگ تر میکرد ، من دوست ن دارم توی همه ی نمایش ها کارگردان ها گول خود سیامک صفری و باری که با او به کار اضافه میشود را بخورند . گرچه بد هم نیست . دوست دارند مردم این همه طنازی را ، نه البته جاهایی که بکشد به لودگی، صف کشیده بودند ، همه ، توی کافه ای که روزگار دانشجویی به قول استاد بزرگوارم ناظرزاده ی کرمانی :" اگر اتفاقی در تئاتر این مملکت بیفته توی همون کافه تریا میفته نه توی سالن هاش ! " این مربوط به زمانی بود که یون فوسه ها در تریا اجرا میشد و ما بر و بچه های نمایش عاشقانه میتاختیم به محل کارمان که الباقی مردم محل تفریح و تفرجگاه میپندارند . گمان میکنند تئاتر سواد نمیخواد و تئاتر دیدن ، تماشاگه یک چیزی شدن است که فکر را میکند از شرکت و قبض و افسردگی نه اینکه بدتر تو را به کاتارسیسم ببرد . پدرت را هم در بیاورد . اتفاقی که در کار نظم جو در خانه ی هنرمندان افتاد ، نمایشی از ماتئی ویسنی یک ، ( پیکر زن همچون میدان نبرد در جنگ بوسنی ) ، اتفاقی که با دیالوگ های پر ضرب و اجرای ان ، یا شنیدن صدای اجرای بی نظیر آن بدجوری به دلم نشست ، و تا مدت ها دنبال این متن بودم . نسکافه را بگذارم کنار دستم ، در ها را ببندم ، در این لپ تاپ را ، بروم توی کنجی و نمایشنامه را بارها بخوانم . جنگ ، بچه ، بچه ، جنگ . یک چیزهایی که من را به خودم متصل میکند . میگفتم ، بازی سیامک صفری ، چیزی بود از جنس رومولوسش ، یا جن گیرش ، اجرایی نبود در حد 021 نمایشنامه ، توقع من از این آدم بعد از شکار روباه رفته بالا شاید هم . شاید وقتی دیگر ، سیامک صفری دوباره به اوج آغامحمدخان قاجار برسد. توی همان سالن نشسته ام که ازش گفتگو گرفتم. هنوز مرد نمایش آنتیگونه در نیویورک را دوست دارم . ان نمایش فوق العاده را . هنوز مولوی را . . . متن نمایشنامه دست کارگردان و بازیگر را در چگونگی استفاده از فضا باز گذاشته بود . دوست داشتم یک آدم حسابی ، سوسن تسلیمی ، شاید وقتی دیگر صحنه ، نه مژده شمسایی ادای او ، میبود از شکار روباه و از همین صد سال پیش از تنهایی میگفت یا از بهار و آدم برفی ، گلاب آدینه کی بود مانند سوسن ، دور بودن این آدم ها از میهن ، تصور آنها را اشتباه کرده ، ما به عنوان پی او وی و سوم شخص این جا میدانیم معتمد آریا به گرد پای سوسن تسلیمی هم نمیرسد . مسئله بازی کردن برای من شده یک دغدغه ، به فکر میرم ، جوابی نمیگیرم ، حمید پورآذری همیشه در تمرین هایش یادآوری میکند ، به فکر خوب بازی کردن نباشید بخواید بد بازی کنید . سر آخر نتیجه میشود یک اثری خیلی خیلی ماندگار . بهروز وثوقی بی مانند است . هر چقدر خسرو شکیبایی توانابود اما وثوقی ها .... این گذشته ی ما جنس کارشان اصیل تر است . امروز همه چیز در ظاهر و در نمای بازیگر و اطوار خلاصه شده . حالم را به هم میزند . 

 

شاید وقتی دیگر ، بیاید نسلی که به این باور برسد که هنر خیلی گرانبهاست و باید بهش ارج نهاد ، به ان نخندید . شاید ...

هنوز هم حالم از این جشنواره های جایزه پخش کنی فجر و ... به هم میخورد که هیچ وقت حق به حقدارش نمیرسد . نمونه اش جشنواره ی سال 1366 . برابری کردن شاید وقتی دیگرها با سایر فیلم ها .هه 1 متاسفم ! همیشه متاسفم ، فیلم ملکوت گم شده ، متاسفم ، کتاب های نویسندگان بزرگ روی زمین پهن شده ، آثار خوب اصلاحیه خورده ، حذف های بیشماری به صفحات و پلان هایش خورده ، همه چیز سفارشی شده . 

تف به این سفارشی.


 
comment نظرات ()
 
 
بعضی وقت ها خوبه که آدم چشم هاشو ببنده ...!
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱۸
 

 

نمایش ( بعضی وقت ها ...) به کارگردانی سیاوش تهمورث ، و نویسندگی آرش عباسی ، نمایشی بود که دوستش داشتم ، وقتی وارد سالن اصلی شدم ، پرده ها ی قهوه ای بسته بود و سر و صدا و موسیقی پشت پرده رو به راحتی میشنیدی ، مثل اینکه جشنی در کار باشه ، بعد نور میره ، پرده ها باز میشن و بازیگرها رو روی صحنه میبینی ، اولین چیزی که میبینم ، و همیشه بهش دقت میکنم اینه که میزانسن توی کار چه جوری طراحی شده و بازیگرها کجان ! چیزی که به نظر من به لحاظ بصری خیلی مهمه ، همه سر جای خودشون بودند ، منتها من همیشه با سالن اصلی و آوانسن اون و به کار نگرفته شدن فضاهاش مشکل دارم . . . چیزی که توی این کار هم مشهود بود . بعد سری چشم میچرخونم به دکور صحنه ، که متاسفانه اصلا و ابدا دوستش نداشتم و به نظرم گرچه به کار این نمایش میومد اما سرشار از بدسلیقگی بود ، تابلوها ، ستون ها ، رنگ ... اصلا اون چیزی نبود که میبایست باشه ، میتونست خیلی بهتر طراحی بشه ، به زعم داستان و به فراخور موقعیت نمایش ، بعد متوجه شدم که لباس های طراحی شده برای بازیگرها هم اصلا درست انتخاب و طراحی نشده بود . بگذریم . مضمون نمایش ( بعضی وقت ها ...) ، درباره ی سه جفت دوست هست که هر کدام از این جفت ها در گذشته با هم آشناییتی داشتند ، حالا توی ویلای یکی از این زوج ها ، مکان نمایش ، که ویلا است ، دور هم هستند ، و دوربینی دست یکی از بازیگر ها (سیامک صفری) از ماجراهای در حال وقوع تصویر برداری میکنه ، در ابتدای کار یک ریتم کند که توام با شادی و معرفی کاراکترهاست من رو از کار زده میکنه ، اما به تدریج که نمایش جلو میره میفهمم اون شروع کار ، درست بوده ، بین این زوج ها (نسیم ادبی ، رحیم نوروزی)-(نیما رئیسی و آناهیتا همتی)-(سیامک صفری و شهره سلطانی )، در ابتدا چیزی جز گپ و گفت و گوی ساده و شاد نمیبینیم . اون ها دارن برای دوربین و فیلمی که بناست بارای آتیه ی بچه هاشون نگه داشته بشه ، حرف میزنن و آرزوهاشونو میگن، در همین بین متوجه میشیم که یکی از زوج ها بارداره ، اون برگه ی مثبت بودن حاملگیش رو جلوی دوربین نشون میده و بعد از این برخورد اولیه ، واکنش های زوج ها نم نم و ذره ذره ، داستان زندگی اون ها رو بیان میکنه ، اینکه زوجی میتونن سالها با هم زندگی کنن بدون اینکه دلیل افسردگی همدیگه رو بدونن ، اینکه زوجی ظاهر عاشقانه دارند اما خیانت زندگی اون ها رو میپاشونه ، اینکه ... نمایش با ریتم درست و با پایان باز ، روایت و زبانی ساده تموم میشه که خیلی دوستش دارم . وقتی پرده ها بسته میشه یه لحظه دوت دارم بدونم مردی که رفت تا قدم بزنه چی توی کله ش وول میخوره ، زنو شوهری که نمیفهمن چرا واقعا دارن جدا میشن آیا دلیلش رو که خیانته میفهمن ؟ آیا پدری که بچه دار شده واقعا خوشحاله و به زن _ دوستش دیگه فکر نمیکنه ؟ این رو دوست دارم . . . خود زندگیه . من مخصوصا اسم بازیگر ها رو و اسم اون ها در نمایش رو نیاوردم تا برید ببینید و میدونم این طوری براتون جذاب تره . 

بازیگران:( به ترتیب حروف الفبا) : نسیم ادبی - نیما رئیسی ، شهره سلطانی ، سیامک صفری ، رحیم نوروزی، آناهیتا همتی

طراح صحنه و لباس : سیاوش تهمورث !

طراح پوستر و بروشور : آرش نجفی نسب ، مجید حیدری

نوازنده ی گیتار : فرهنگ سرخوش 

مجری دکور:محمدرضا پناهی

عکاس : اختر تاجیک

دستیارکارگردان و برنامه ریز : نورالدین حیدری ماهر

منشی صحنه : محمدگودرزیانی

مدیرصحنه: جواد پولادی

دستیارصحنه:یوسف رستمی


 
comment نظرات ()
 
 
خواب / تولد یک سیامک صفری
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٥
 

آمبیانس فضا : (( این )) یکی از نوکتورن های شوپن

کمر به قتل زمان بسته م . پام رو روی صفحه های تقویم میذارم . له و مچاله شون میکنم . بادبزنم رو تکون میدم و از پشت اون ، خودم رو میبینم . یه جوری راه میرم انگار روی لبه ی بهشتم و از این بهتر نمیشه . دهنم رو به آسمون میگیرم و هر هر میخندم . ابرها رو قورت میدم . مامان بزرگم میگه "زشته ، چرا موقع خندیدن دهنت رو این جور میکنی ؟ نجیب باش . "... کوله پشتی م رو میندازم روی دوشم ، هومر و میندازم این ور و اون ور ، سوار تاکسی میشم میرم کافه نادری . میخوام استقلال داشته باشم . سیگار میکشم . قهوه میخورم و ایلیاد میخونم . دلم میزنه . انگار داره میفته توی بشقاب جلو روم . سکه رو برمیدارم . میرم توی بادجه ی  تلفن کافه نادری ازش زنگ میزنم . حرف میزنم . گوشی رو میزذارم . دفترم رو برمیدارم همه رو مینویسم . میرم توی حیاط نادری قدم میزنم . برمیگردم . توی اتوبوس ایلیاد میخونم . میرم انقلاب ، کتاب میخرم ، چهار راه ولیعصر میعادگاهه . میرم گیشه کارتم رو میذارم روی پیشخون ، نیم بها میرم تو ، تریایی پایین برو بچ جمعن . . . یون فوسه ! بعد هی حرف حرف حرف . . . دلم نمیاد اون جا رو ول کنم . برمیگردم . دلم تنگ میشه . نفسم بالا نمیاد . میرسم خونه  ، کاغذ کاهی ها رو با کاتر یه اندازه میبرم . صدای رادیو بلنده . . . میشنوم . خودکار آبی رو میگیرم دستم . هی مینویسم . هی مینویسم . اتود میزنم . به باغ نگاه میکنم . به کاج های بلند . میخوام ازشون برم بالا . به بالکنم . به گل خشک هایی که همه رو بالای پنجره ردیف کردم نگاه میکنم . تلفن نمیزنم . بذار لجش دربیاد . مینویسم . میرم جلوی آینه . تمرین میکنم . پوزلی رو میذارم جلوم . میرم کلاس باله ، زانوم درد میکنه . زنیکه فکر نمیکنه که الان دیگه دیره و من 10 ساله کار نمیکنم . میرم زیر بالکن . مشعلم رو روشن میکنم . ترس دارم . نمیدونم از چیه . عین جادو زده هام . روی دیوارها رو نقاشی کردم . میترسم . از تنها شدن . تنها موندن . تلفن میزنم . زنگ نزده قطع میکنم . بادبزنم رو تکون میدم . (- ب ا  ر  ش -  برعکسش کنید ) خوردم و زده به سرم . توی مه غرق شدم ، یکی کنارمه شبیه سرخ پوستهاست . بهم میگه عاشقمه . من دوستش ندارم . خودش رو میندازه توی دره . پام رو روی صفحه های تقویم میذارم . یه زن رو میبینم موهاش سفیده . چشماش داره توی آینه دنبال کی میگیرده ؟ من ؟ اون منم . پیرزنه بلند میشه . بادبزنش رو میزذاره زمین و میره پشت پیانوش میشینه و یه قطعه از شوپن میزنه . بعد پشت پیانو رو باز میذاره و میره توش میخوابه . خواب میبینه برگشته . هنوزتوی انباری  قایم میشه . منتظره یکی بیاد دنبالش . بعد چشماش هم میره . یه صدایی میاد توی گوشش : " میخوای از ذهنت درش بیارم . " صدا در حالی که پشت دود سیگار اوج میگرفت توی دل ، مجالی برای شیطنت جا باز میکرد .

من خوشحالم که اینجا عده ای باشعور پیدا میشن که میرن یرژی کازینسکی میخونن . به من اعتماد دارن . میدونن میس شانزه لیزه دروغ نمیگه . اهان این جا کسی بود که ( یک مرد ) اوریانا فالاچی رو خونده باشه ؟ از طریق این بلاگ ؟ گاهی شاید آب در هاون کوبیدنه . چرا ؟ دارید چی کار میکنید . توی کوچه ترافیک ایجاد میکنید ؟ پس فردا همتون میفتید میمیرید . هیچی نمیدونید . خودم از همه بدتر . این همه کتاب نخونده . این همه ایده ی ننوشته . این همه جایزه ی حسابی جهانی نگرفته . . . من لیاقتش رو دارم که به همه ی اینا برسم . به دست آوردن آسونه اما راهش شاید سخت باشه .

***

22 فروردین تولد سیامک صفری عزیز بر همه ی اهالی تئاتر جهان ، تئاتر ایران ،اهالی غیر تئاتری ،  بنی بشر ، آدم و جن و پری، بر خانم مریل استریپ ، بر همه ی اهل قبور و اهل حال ، بر تمامی دوستداران ستاره ی کهکشان . . . خلاصه بر جهانیان ، این جهان و اون جهان مبارک باد .

 حالا بذار یه اسفند دود کنم بترکه چشم حسود .آهای ... اسفند دونه دونه ، اسفند سی و سه دونه ، بترکه چشم حسود ، سیاه چشم ، شور چشم ، زاغ چشم ، کور چشم ، زن بزا ، زن نزا ، همساده ی دست چپی ، همساده ی دست راستی ، شنبه زا ، یکشنبه زا ، دوشنبه زا ، سه شنبه زا، چهار شنبه زا ، پنچ شنبه زا ، جمعه زا ، سق سیاه ، سر سیاه ، اهل کوچه و محل ، اهل تئاتر و تئاتر شهر ، خودم ، دکتر رفیعی ، محمد چرمشیر، برو بچه ها ، کوروش نریمانی ، نادر برهانی مرند ، حسین کیانی ، پاکدل و ستاره اسکندری ،پانته آ ،  افسانه ی ماهیان ، ایوب آقاخانی ، آروند دشت آرای ، بابک حمیدیان ، آتیلای پسیانی ، افشین هاشمی ، اون یکیشون این یکیشون ، حسن معجونی ، خلاصه همه ی دور و بری ها ، این وری ها اون وری ها ، کوتوله ها ، درازا ، چرنده و پرنده و خزنده ، رضای کیانیان ،  رضای موسوی ، آقای یاراحمدی ، یعقوبی ، داوود رشیدی  خلاصه  بترکه چشم بد اها...اوه اوه چه دودی ...

بفرمایید تو رو خدا یه گازم شما بزنید .


 
comment نظرات ()
 
 
سیامک صفری و مریل استریپ در نمایش خرده جنایتهای زناشوهری
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٢:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱۳
 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

از آن جایی که در آن سوی مرزها تهیه کننده ها و کارگردانان برای پیدا کردن آرتیست ها دندان تیز کرده اند و میخواهند جواهرات وطنی را شکار کنند ، این جانب میس شانزه لیزه دستی دستی و به دست خودم ، نادانسته و از روی جهالت ، و یا از سر شوق ، برای چند سایت فرنگی از ( شکار روباه ) گفته و داستان و عوامل را تشریح کردم و برای همه شان ارسال نمودم . از بین آن همه ای -میل و بعد از این همه وقت ، بی اینکه خودم با خبر باشم فهمیدم که در چه هچل هچل هفتی افتاده م . خبری که برای اولین بار در اینترنت پرده برداری میشود هنوز نه در بانی فیلم منتشر شده ، نه در روزنامه ها ، نه در سایت ایران تئاتر ، نه در سایت تئاتر شهر و نه در هیچ نشریه ای . اما جزیره این خبر را خودش منتشر میکند و فی الحال از آن پرده برداری کرده و خیلی هم ناراحت است چرا که خودش دستی دستی آن قدر زیر پای ااین کمپانی های فرنگی نشست و از مزایای - سیامک صفری - بودن گفت که سر آخر شکارش کردند . بنده تنها قصدم این بود که به دنیا - شکار روباه - را معرفی کنم و بگویم ما فقط مرغابی وحشی و ماکاندو و ... نداریم ما چیزهای اصیل تری هم داریم . حتی به چند زبان و برای چند کشور هم فرستادم و چند دقیقه ی خیلی کوتاه از شکار را هم برایشان در ای- میل هایم  ضمیمه کردم . حالا بماند که از کجا گیر آوردم . یعنی توی کوک این فرنگی ها رفتم و هی از آغاممدخان قاجار و . . . حرف زدم . حالا بعد از این همه وقت امشب فهمیدم که از سیامک صفری عزیز که خودش مساوی با مارلون براندوی زمان است ، دعوت شده تا با سرکار علیه خانم مریل استریپ در فرانسه ، نمایش ( خرده جنایت های زناشوهری) نوشته ی اریک امانوئل اشمیت را به صحنه ببرند . امانوئل اشمیت خودش کارگردانی این پروژه را بر عهده گرفته و همه اش هم تقصیر یک کلاغ چهل کلاغ کردن میس شانزه لیزه شد . سیامک صفری عزیز بعد از تمام شدن فیلم جناب حاتمی کیای گرامی بنا شده به فرانسه بروند .جالب این جاست که خانم استریپ بسیار مایلند رو به روی ایشان هم بازی کنند !!!!(این از کجا در آمده و ایشان چه شکلی و از کجا به مهارت های جناب صفری پی برده اند خود علامت سوال است ) این نمایش بنا نیست به زبان فرانسوی اجرا شود و شیوه ی اجرایی متفاوتی برای ارائه ی دیالوگ ها بین این دو بازیگر ایرانی زبان و آمریکایی زبان ارائه داده خواهد شد . در واقع هنوز از کم و کیف کار درست با اطلاع نیستم اما مطمئنا به زودی خبرش مثل توپ صدا خواهد کرد .


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()
 
 
تسلیت
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٤
 

سیامک صفری عزیز

خوب میدانم که هیچ وقت گرفتاری های تئاتر که تو همیشه با سرسپردگی عاشقانه ات برایش مایه میگذاری ، نمیگذارند تا سر به بلاگ ها و دنیای مجازی بزنی و این جا را بخوانی .

 اطمینان (بودن ) تو برای ما - که هر کدام به نوعی عاشق  تئاتریم - دلگرمی بزرگی است . پس (بمان ) . همیشه در نوشتن سوگ نامه و در ادا کردن جمله های تعارف آمیزی که همه از حفظند کم میاورم . جملات کپک زده ای که ورد زبان مردم شده ....ورد زبان مگسان دور شیرینی ، خوب میدانم که نبودن مادرت سر سفره ی هفت سین امسال غمگینت خواهد کرد . خوب میدانم که کسانی که (مادر) از دست داده اند چقدر روزهایی که از طوفان به آرامش برسند برایشان  طولانی بوده . . . در دنیایی که یک دانه شن به اندازه ی یک کهکشان پر ارزش است ، داشتن مادر دلسوز خودش غنیمت است ، خوش به حالت بود .  

 درگذشت مادرت را صمیمانه از طرف خودم و بچه های ساکن جزیره تسلیت میگویم . گفتن این جملات بیشتر درد آور است تا تسلی دهنده .  آتیه ی بشر گفتن ندارد ، غیر قابل پیش بینی است .ما هر روز شاهد مردن تکه ای از وجودمان هستیم و این مسیری است که همه باید از آن عبور کنیم ولی تو با همه فرق داری . تو ، یک ستاره ای که اطمینان (بودن)ت در عرصه ی تئاتر همه جا همه مان را سربلند کرده ، پس به اندازه ی یک  دانه شن ، به خاطر کهکشان ما ، کمتر غصه ی رفتن مادر را بخور . تو که از مارکز مثال میاوردی ، حالا من یک مثال میاورم ...یک جای صد سال تنهایی این جمله بود که (انسان وقتی که بتواند میمیرد نه زمانی که باید ) . همه ی ما گرفتار زمانیم غافل از اینکه زمان چه زود میگذرد ... سفره های هفت سین بی کس میشوند و صدای خنده ها تنها در ذهن طنین می افکنند و همه چیز در خلائی ابدی فرو خواهد رفت . مزخرف مینویسم ...لطمه ها قابل اندازه گیری نیستند خوب میدانم که باری از دوشت و از قلب غمگینت نمیتوانم بردارم  . فقط میخواستم بگویم...عزیز بودن تو برای همه باعث میشود ، همه به اندازه ی تو با موفقیت هایت شاد شوند و  همه با غم هایت ناراحت ، پس بدان ما هم  در غمت شریک هستیم .

صمیمانه تسلیت میگویم .

http://213.188.106.66/19a02.wma

رکوئیم موتسارت

 

تسلیت (رضا موسوی) به همراه عکس جدید رو نما شده در فوتو بلاگش .

 


 
comment نظرات ()