جزیره در کهکشان

 
Elle
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۳:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱۱/۱٢
 

 

فیلم ِ ( Elle ) ، به کارگردانی Paul Verhoeven بدون ِ در نظر گرفتن ِ سوابق ِ فیلم سازی  کارگردانش ، فیلمی است قابل تحسین برای هر قشری ، فیلمی است جذاب و داستانمدار و روان شناسانه . به همین دلیل می تواند طیف وسیعی را مجذوب کند . از خودم سئوال میکنم چه چیز در این فیلم وجود دارد که میخواهم دوباره ببینمش ؟ نکات کوچک و مهمی  در فیلم هست که دوست دارم با دیدن دوباره ی فیلم به مهارت کاگردان در شیوه ی پرداخت به همان نکته های کوچک و مهم  پی ببرم . با توجه به حضور بازیگر قدرتمندی همچون ایزابل هوپر ، میتوان فیلم را تاب آورد ، میتوان با خیال راحت از اینکه بازیگر محبوب فرانسوی ات همیشه سربلندت کرده و حوصله ات را از دیدن فیلمی که در آن ایفا کرده سر نبرده به او اطمینان میکنی . ایزابل هوپر یکی از مستعد ترین و متفاوت ترین بازیگر زنی است که تا به حال دیده ایم - مطمئنم که این فقط نظر من نیست - . همچنان از بازی او و تکنیک ِ متفاوتش در  ایفای نفش معلم پیانو در فیلم  معلم پیانو  ( اثر میشائیل هانکه ) حیرت زده ایم . از چانه اش و نگاه ثابت و سردش و نحوه ی ایستایی اش . . . اتفاقی که در همه ی فیلم هایش رخ نداده است . او بازیگری است که در هر نقشی ، نقش را منفک از شخصیت خودش ،  از آنِ فیلم می کند و تو نمیدانی ایزابل هوپر واقعی  چقدر شبیه کدام نقشی است که تا به حال بازی کرده است ؟ اتفاقی که در سینمای کشور عزیزم مکرر رخ میدهد و تو میدانی فلان بازیگر خودش را دارد تکرار میکند و این قاعده از بس شرطی شده است فیلمنامه نویسان برای بازیگران مینویسند نه برای خلق اثر و به همین  اصولا خلاقیت ، شخصیت پردازی و نقش در آثار سینمایی ما خشک شده است . صرفا یک پیش برنده ی بی پیشنه ست تا نقشی که در موردش تحقیق شده باشد . بماند که چقدر مدعی در این زمینه داریم . 

اگر بخواهم داستان فیلم را تعریف کنم خیلی سرراست میتوانم به موضوع فیلم اشاره کنم و از آنجا سراغ طرح بروم . انحراف جنسی به دلیل ِ ( دال پرداخت شده در قصه ) با چاشنی معماگرایانه و اندکی نمک ِ رومانتیسیسم . 

میشل ناله میکند . تصویر سیاه است . چشمان گربه ی سیاهی ناظر بر آنچیزی است که ما نمیبینیم و حدس میزنیم . گربه که به لحاظ نمادگرایی ناهمگون و میان سعد و نحس به سر میبرد میتواند انتخاب درستی باشد . اینکه میشل سگ ندارد ، طوطی ندارد . او یک گربه دارد . . . او - ELLE - ضمیر مونث فرانسه ، با خودش ، گناه ، شب ، سیاهی ، رمز ، مکر میاورد و این اوست که به جای سگ ، گربه دارد و این انتخاب خیلی درست است . گربه ای با چشمانی جذاب ، مثل چشمان میشل ، وقتی که مات می شود و میخ می شود و چند ثانیه توی چشمان مردی که میخواهد به شکارش برود می ماند . . . نگاهی که از زمین تا آسمان با نگاه او در فیم هانکه متفاوت است . به فیلم معلم پیانو اشاره میکنم چون دلایل روان شناختی که موجب شخصیت معلم پیانو می شود به لحاظ مضمون با این فیلم شباهت دارد اما تنها به لحاظ مضمون و نه کل فیلم بیماری معلم پیانو نیز از جمله انحراف و سرخوردگی جنسی است و بیماری میشل نیز همین است . چرا گفتم بیماری ؟ باید سراغ داستان بروم . تصویری که میبینیم . . . زنی است با لباسی سورمه ای ، نشسته روی زمین و به او حمله شده است . . . روی زمین مقداری فنجان نعلبکی خورد شده . زن همه را جمع میکند . آرام است . . . هیچ تنشی ندارد . میرود به حمام و به کف خونآلودی که در وان میبیند متعجبش نمی کند . 

میشل زنی است مرفه ، در یک شرکت انیمیشنی سمت مهمی دارد ، یکی از زیردستانش پسر درشت اندامی است که از او خوشش نمیاید و میشل هم از کار او انتقاد میکند . او ، دایره ی اجتماعی وسیعی از دوستان و همکاران دارد . لاغر و خوش تیپ است . هیچانی نمی شود . احساساتی نمیشود . التماس نمیکند . صاف راه میرود . شانه هایش خم نیست . بعد از این حمله آزمایش خون میدهد و با لبخندی که انگار نه انگار مورد حمله قرار گرفته است به کار روزانه اش در شرکت و ... ادامه میدهد . حتی وقتی به رستوران میرود و زنی با نگاه چپ چپ و مغرضانه او را مینگرد و غذایش را روی لباس های مارک دار او میریزد او واکنش غلو آمیزی انجام نمیدهد . او ، فقط ناراحت می شود . . . خیلی متوسط . . . نه کم و نه زیاد . . . او ، نه کم است و نه زیاد . . . او ، بینابین است . . . همان طور که در سن بینابین است . . . در آستانه ی میانسالی و کهنسالی . . . او شاداب است . . . از این حادثه برای کسی موعظه نمیکند . در طول فیلم متوجه می شویم که مادر او ، زنی است بدکاره و پدر او ، قاتل زنجیره ای و در زندان است . . . او در کودکی با پدرش همدستی هم میکرده و در تصاویر مستند باقی مانده ، او ، نیمه برهنه رو به روی دوربین در حالی که پشت سرش آوار خانه ای است که در آن قتل و فاجعه رخ داده ، به دوربین می نگرد . باور کردنش سخت است که او ، چقدر در کودکی زنج کشیده است . ضمن اینکه او یک بار هم ازدواج کرده است . . . با نویسنده ای متوسط و از نویسنده نیز یک پسر دارد . . . او ، از همسرش جدا شده است و پسرش نیز با دختری که در حال زایمان است قصد دارد تشکیل زندگی بدهد و می خواهد متکی به خودش باشد اما نمیتواند و دست به دامان کمک مادرش می شود . . . میشل همواره هزینه ی مادر و پسرش را می دهد . دست و دلباز است . . . به او ، چندین بار حمله می شود . فضای ترسناک فیلم  خیلی مهیج نیست اما دلهره آور ست . . . چه کسی به او حمله می کند ؟ او ، برای دفاع از خود اسپری فلفل میخرد و یک تبر . . . شب با تبرش می خوابد . . . شاید تا این لحظه باید بدانیم که او ، با چند مرد در ارتباط است و زنی است که برای همه در شرکت و همسایه جذابیت هایی دارد . . . نمیدانیم چرا به پلیس زنگ نمیزند . . . این شاید کلیدی ترین بخش باشد . معما از همین جا شروع می شود . سر میز شام ، با شوهر سابق و همکارانش توضیح می دهد که به او حمله شده است و فقط همین . . . چرا این را میگوید ؟ او ، میخواهد به کسی نخ بدهد . . . آیا او ، هنوز شوهرش را دوست دارد ؟ در نیمه ی دوم فیلم وقتی میشل متوجه دوست  دختر همسر سابقش می شود ، حسادت متوسطی به او دست می دهد . سراغ دختر جوان میرود . او را به مهمانی شب سال نو دعوت میکند . . . شاید میخواهد همچنان زن ِ اول مرد ِ متوسطش باشد . . . و خودش را به رخ بکشد . . . پس اندکی حسادت زنانه دارد . او به دوستش نیز خیانت میکند . . . البته این لحظات کوتاه را در فلاش بک های کوتاهی میبینیم . . . لحظاتی که او ، از این حوادث رد می شود . . . با مروری کوتاه . . . فلاش بک هایی که انگشت روی تصویر و صدا نمیگذارد و نمیخواهد فریاد بزند و شعار ی داشته باشد . . . درستش هم همین جاست . . . شاید زنی که در کودکی پدر متزلزل و مادری متزلزل داشته است و خودش را از منجلاب بیرون آورده است و توانسته با درایت رئیس شود میتواند در بخش تنانگی اش ، در خصوصی ترین جای زندگی اش عقده ای داشته باشد که کسی ازش سر در نیاورد . . . شاید از این بازی لذت میبرد . بازی بزن و خوشحالم کن . . . بازی آزار . . . البته نه در حد غلو آمیز و بزرگ نما شده اش . شاید تمام کسانی که در کودکی ،  قربانی بحران رفتار  والدین ناسالم خود شده اند ، به لحاظ جنسیتی دچار تورم احساسات و بحران های پیچیده ای هستند که گاهی خشمگینانه و مشهود و گاهی غیر مشهود و پنهانی است . میشل زنی نیست که کسی بداند چه رنجی در کودکی کشیده است . او در برخورد با پسرش، مادری ست دلسوز که سعی ندارد عقده های کودکی خودش را سر او خراب کند . اما در رفتار های مینیاتوری که در فیلم مشاهده میکنیم او ، زنی است آسیب دیده . . . عکس العمل هایی که در تنهایی دارد . . . نداشتن واهمه از باد و بوران و مرگ . . . نداشتن واهمه از اینکه دوستانش را از دست بدهد . . . او ، احساس میکند برای خودش نیست . . . زنی است قدرتمند و در خدمت خانواده . . . در شب سال نو زن همسایه که زنی است مومن به همراه شوهرش که مردی تنومند و خوش هیکل و سبزه است به خانه ی او میایند و در جمع مهمانان دیگر حاضر می شوند .

در میانه ی مهمانی از زیر میز با حرکات پا به مرد همسایه که با او معاشرت و آشنایی کمی داشته ، وارد بازی جنسی می شود و این در حالی است که دارد با دیگران صحبت میکند و کسی نمیداند پای او زیر میز دارد چه کار میکند . . . مادرش شب مهمانی اعلام میکند میخواهد با پسرکی ازدواج کند و میشل میزند زیر خنده . . . همان شب مادرش سکته میکند و به کما می رود . آخرین خواسته اش از میشل این است که به دیدار پدرت برو . . .میشل بعد از مرگ مادرش به زندان زنگ میزند و قرار میگذارد تا پدرش را ببیند . در زندان به پدر میشل این را میگویند و پدرش قبل از اینکه دخترش به ملاقات او بیاید خودش را دار می زند . او بالای سر جسد پدرش به او میگوید . . . با اومدنم تو رو کشتم . . . او ، دل خوشی از این پدر ندارد . . . سعی دارد برای جبران همه ی بی مهری ها و محیط ناسالم کودکی انتقام خود را از نزدیک ترین ها بگیرد . . . از شوهرش - با تحقیر دوست دختر شوهرش با خلال دندان - از همکار نزدیکش در شرکت - با همخوابگی با شوهر او - . . . از زن پاکدامن و مهربان همسایه - با نزدیکی و ارتباط خاصی که با شوهر او پیدا میکند - . . . در طول فیلم وقتی برای بار چندم مورد حمله ی مرد نقاب دارد قرار میگیرد قیچی را توی دست مرد میکند و نقاب مرد را بر میدارد . . . مرد همسایه را میبیند . مرد ی که همواره در حالت عادی خجالتی و آرام است . . . 

او یک قربانی تجاوز نیست . او این بازی را دوست دارد چون این روش باعث ادامه ی حیاتش می شود . او را قدرتمند میکند . او از رابطه ی سالم و عاشقانه نمیتواند لذت ببرد . شریک متجاوز او هم همین طور است . در انتهای فیلم زن ِ همسایه که ماجرا را میفهمد از میشل برای بازی جنسی او از او تشکر میکند و میگوید ممنون که چیزی که شوهرم میخواست رو بهش دادی اون توی زندگیش خیلی درد کشیده . مرد نقاب دار توسط پسر میشل در یک بازی جنسی کشته می شود چون پسر از همه جا بی خبر میشل گمان میکند که به مادرش حمله شده است و با چوب به سر مرد می زند و مرد را میکشد . . . پلیس هم که فکر میکند این یک حمله بوده پرونده را مختومه اعلام میکند و همه چیز خیلی عادی و متوسط ادامه  پیدا میکند . . . او در یکی از مهمانی هایی که به مناسبت موفقیت پسر درشت هیکل زیر دستش - که در طول فیلم شکمان به او میرود - برپا کرده است ، به همکارش میگوید که با دوست پسر او رابطه داشته است . . . میخواهد دیگر دروغ نگوید . . . شاید میخواهد قوی تر بشود . . . در انتهای فیلم میبینیم که دوست زن میشل ، به قبرستان می اید و قصد دارد که با میشل زندگی کند . . . آنها در شب سال نو و شبی که مادر میشل به بیمارستان رفت با هم در یک اتاق خوابیدند و از نگاهشان پیدا بود که روزگاری را با هم خوش بوده اند . . . شاید گرفتن قدرت از مردها . . . از پسرش ، از پدرش از همه . . . به میشل نیرویی مضاعف میدهد تا در کارش پیشرفت کند و تمام تصاویری که در کودکی دیده را از یاد ببرد . چیزی که در فیلم به آن خیلی کوتاه اشاره می شود . خیلی متوسط . . . 

در دکوپاژ . . . موسیقی ، نورپردازی هرگز حرکت اگزجره ای نمیبینیم . . . فیلمساز نمیخواهد زیادی حاضر باشد . . . خودمان همه چیز را میفهمیم . . . گیج نمیشویم . . . معما خیلی راحت برایمان حل می شود . . . فیلم پلیسی نیست اما دلهره دارد و دنبال باز شدن گره ی داستانیم . . . این گره خیلی آرام ، با ریتم فیلم ، هماهنگ و قطره چکانی ، باز می شود . او ، زنی است که در خفا دوست دارد تاوان پس بدهد و تنهاست . 



 
comment نظرات ()
 
 
مصائب ژاندارک / the passion of Joan of arc
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٥/٧
 

 

 

مدت هاست از ( نوشتن ) خسته شده ام ، گمان میکنم سر هم کردن ِ ترکیبات وصفی و اضافی ، جملات ِ شاعرانه ، جملات ِ کوتاه کوبنده در برابرِ تخیلی که دارم کم میاورد . کافی نیستند . این کلمات را نمیتوانم در برابر آنچه که هنر پیش روی مخاطبان میگذارد ، قدرتمند بدانم . مدت هاست گمان میکنم ، ادبیات کمترین دسترسی به ذهن را دارد و برای رسیدن به خیال و اوهامی که میخواهم نشان دهم باید سیرک برپا کنم ، شاید باید از ابزار دیگری کمک بگیرم . این فکر دست از سرم بر نمیدارد . عدم مماس شدن با اذهانی که میخواهم در تخیلم شریک شوند و با من به سرزمین جادویی بیایند . شاعرانگی ، دیوانگی بزرگی است که با اولین قافیه هایش حصاری بین خود و جماعت می کشد . به جای نوشتن آنچه توی مغزم در حال بالا رفتن و پایین آمدن از نردبانِ وهم است میروم سراغ ِ فیلم - مصائب ژاندارک - . خُب چرا این فیلم را انتخاب میکنم ؟ بیست تایی فیلم دم دستم هست که میدانم کدامشان جذاب تر و دیوانه کننده تر است . میروم سراغ مصائب ژاندارک ، میخواهم خودم را زجر بدهم . از پیش میدانم که ژاندارک که بود ، تندیس هایش را دیده بودم . به شجاعتش حسودی میکردم ، چهره اش را تصور میکردم . میدانستم با نسخه ای از فیلم ژاندارک رو به رو هستم که ساخته ی درایر است ، فیلم ، سیاه- سفید است ، صامنت است ، قرار هست که حتما من را یاد مطب دکتر کالیگاری بندازد . دیدن این فیلم ها در دوره ای که تکنولوژی میتواند - احساس - کند و ارتباط و رسیدن آدم ها به هم آسان شده است واقعا سخت است . دوست دارم با دیدن این فیلم خودم را به صلیب بکشم . . . از اینکه در نوشتن عجز دارم بیزارم . چراغ ها را خاموش میکنم . مثل همیشه سیگار و قهوه کنار دستم هست . دوست ندارم از قبل در مورد فیلم نقد - تحلیل - نظر و . . . بخوانم . . . زیر نویس فیلم را هم میبندم . میخواهم با آن سکوت خودم را همراه ژاندارک بسوزانم . فیلم شروع میشود با مقدمه ای که از میان چشمانم میگذرد . داستان از دادگاه ژاندارک یا بهتر بگویم دادگاه فرمایشی شروع میشود . چیزهایی که میبینم ، سر های بازیگران است . بازی گرفتن از نگاه ، چرخش سر ، حرکات ظریف انگشت ، نگاه ، سر ، نور ، نگاه ، نیم رخ ، رخ ، سه رخ ، پشت سر ، بالای سر ، دهان ، چشم ، اشک ، گوش ، مو ، خال ، گردن ، دهان ، بیان . . . انگار دارم از نزدیک ، از خیلی نزدیک ، تئاتری را تماشا میکنم . انگار روح شده باشم و در میان بازیگران خزیده باشم . فیلم برداری ، نورپردازی حیرت زده ام میکند . مهم تر از همه تکنیکی است که در این نماها ، آگاهانه صورت گرفته است . دکور دادگاه ، زاویه ی دیدن ِ آدم هایی که در این دکور میروند و میایند . ما را با دوربین یکی میکند . دوربین نگاه ِ پر ترس ماست ، نگاه مضطرب ماست . شاید ما یکی از کسانی هستیم که با ژاندارک همذات پنداری میکنیم . 

 

ژاندارک ، در حال ِ فغانی درونی ، گریه و مسخ شده ، رو به روی قاضی های عصبانی چندان که تصور میکردم توانِ دفاع ندارد . او مدام نگران ی اش را ، به ما نشان میدهد . شاید برای همین هم قدرت پیش از ورود به دادگاهش را نمیبینیم و برای همین اسم فیلم هم - مصائب ژاندارک - نام گذاری شده است نه - ژاندارک - یا دلاوری های ژاندارک یا ژاندارک ِ قهرمان . . . نقش ژاندارک را Renée Jeanne "Marie" Falconetti - فالکونتی - بازی میکند ، اندکی ایهام وجود دارد . فکر میکنم او خود را فرستاده ی خدا میداند ، فرزند خدا ، اینکه خدا از او خواسته است فرانسه را از چنگ انگلستان برهاند . در این نوع شخصیت ها ، میتوان با احتیاط میزان بیماری - اختلال هذیانی - و پارانوئید را دید ، چون اغلب کسانی که گمان میکنند فرستاده ای هستند یا در سمت مهمی قرار دارند یا یک شخصیت برجسته ی تاریخی هستند پاره ای اختلالات روانی وجود دارد و این روان پریشی در این بازی ها که در نمای کلوزآپ به شدت مشهود است خودش را نشان میدهد . ژاندارکی که میبینیم خیلی خسته و اندکی دیوانه و بسیار افسرده است . او چطور میتوانسته این قدرت را به دست اورد که عده ای را فرمانروایی کند مگر اینکه جنون وی بر او حکم کند . او حتی در امضا کردن ِ چیزی که خود گفته و اعتراف کرده است تردید دارد . 

پارانویا ، یکی از مهم ترین عواملی است که در پرتاب احساس بازیگر میتواند ژاندارک قهرمان بیرون دادگاه را دچار تردید کند . او در حصار مردانی است که سئوال پیچش میکنند . او حتی اعترافش را امضا میکند و نمیداند که این کار درست هست یا نه . تعداد محدود آکساسوآر ، صندلی ، میز ، صلیب ، تاج حصیری کافی است تا نورپردازی در صحنه ی سفید و گچی و سرد خود نمایی کند . نور از پنجره میگذرد و روی زمین می افتد . پنجره ای نورانی روی زمین است . مرد روحانی پایش را روی نور میگذارد و از رویش رد میشود . نگاه های مردهای قاضی فیلم میخکوبت میکنند . 

فیلم 110 دقیقه است و نمیدانم چقدر از شروع فیلم گذشته . حتی متوجه صامت بودن فیلم نشدم . قدرت ِ تفسیر ِ فیلمساز با امکانات صحنه و بازی گرفتن از بازیگران فیلم مجال نمیدهد فکر کنی که چقدر منتظر هستی تا سوختن ژاندارک را در انتها ببینی . در این میان ، آنتوانن آرتوی دوست داشتنی با اینکه بازی زیادی ندارد اما نام اش در تیتراژ دوم آمده است . . . حتی فکر نمیکنی آنتوانن کجاست ؟ چه نقشی دارد . . . بین  نگاه های ژاندارک ، انگشتری که از دستش در میاورند ، شکنجه ای که میکنند گیر میکنی . وقتی اتاق شکنجه را توی فیلم میبینی با یک فضای سورئال فوق العاده مدرن رو به رو هستی و باور کردنی نیست این فیلم در چه تاریخی ساخته شده است . این صدای چرخدنده ها و ارابه ی تیغ های متحرک در فیلمی صامت در روان و جانت شنیده میشود . با ژاندارک تَب میکنی . . . می افتی . . . می افتد . میبرندش توی اتاق . میخواهند از بدنش خون خارج شود تا تب پایین بیاید . . . تا باز هم به محاکمه ادامه دهند . ژاندارک در هپروتی به سر میبرد که تنها میداند خدا او را برگزیده است . . . اما میداند که راه پیش ندارد . . . تردید دارد . میداند که باید بمیرد . میداند که در این مرگ اوج وجود دارد اما خیلی میترسد . او در بیماری هیستری همان قدر غرق است که در یقین خود به قهرمانی اش !

موهای سرش را میزنند . موهای کوتاهش را . روی زمین میریزد . با جارو توی خاک انداز میریزندش . . . نگاهمان با جارو روی این موها سر میخورد . او میخواهد روی سر بی مویش تاج حصیری را بگذارد . شاید مثل مسیح . در این جا بیشتر به بیماری پارانویای ژاندارک یقین پیدا میکنم . . . او قطعا نمیتواند در این وضع این قدر جاه طلب باشد . حتی نمیبینیم که عبادت چندانی کند . خیلی کم او را در حال عبادت میبینیم . اما همچنان در تردیدش . . . در برانگیخته شدنش از جانب خدا راسخ و پا برجاست . . . این تضادها را در چهره ی بازیگر به خوبی میتوانیم حس کنیم . آنتوانن آرتو ، با آن فک و چشمان زیبا ، در نقش مردی مقابل ژاندارک ظاهر میشود . به او میگوید که چگونه مرگی برایش در نظر گرفته اند . زاویه ای که فیلمساز از صورت آرتو میگیرد او را پر هیبت تر از آنوانن آرتوی فیلسوف نشان میدهد . . . شاید فیلمساز بزرگی آرتو را دریافته است که عامدانه این کار را میکند . . . حتی در ذکر نامش هم چنین است . ژاندارک را برای مراسم میبرند . به این مراسم چه میگویند ؟ زنده زنده کسی را کباب کردن . یکی از درخشان ترین لحظات فیلم در این است که به این مراسم نگاه دقیقی دارد . اینگونه که مردمی را نشان میدهد که پیش روی آتشی که برپاست در حال سیرک و نمایش هستند . حتی مادری که به فرزندش شیر میدهد هم برای دیدن سوخته شدن قهرمانش آمده است . مردم خوشحال هستند . . . هنوز مراسم آغاز نشده . مردم این قرن با آن زمان در این تماشای مرگ تغییری نکرده اند . امروز هم برای مراسم اعدام همین هستند . . . این از چه می آید ؟ چه لزومی دارد من صدای دلقک ها و یا طبل و قهقاه های مردم را بشنوم . تصویر ها پیش رویم پر از صداست . . . پر از عطر و بوی کاه و چوب و خاک است . 

 

هرگز تا وقتی از فضای سرد و سفید ِ غسالخانه مانند ِ دادگاه خارج نشده ایم گمان نمیکنیم که آن بیرون ، مردم چه شور و شوقی برای دیدن سوختن قهرمانشان دارند . اصلا چه درکی دارند . 

در این میان ژاندارک میخواهد امضا و تعهد و حرفش را پس بگیرد . باز تردید بر او حاکم می شود . در نهایت او خود را فرستاده ی خدا میداند و اعلام میکند که با مرگ میتواند پیروز شود . نگاه های قاضی های فیلم هر کدام منحصر به فرد است . فکر میکنی که تک تک آدم ها را یک جایی در زندگی ات دیده ای . آشنا و قابل لمس است . 

همین طور سیرک و خنده و شادمانی که رو به روی مقتل برپاست . . . به شدت دردناک است . وقتی ژاندارک را می آورند همه ساکت میشوند . همه منتظر هستند . زنی برای او آب میاورد . حکم را میخوانند . پرنده هایی را که نماد آزادی است در آسمان ابری میبینیم . نگاه ژاندارک به زمینی است که میکنند . گوری شاید . جمجمه ای بیرون می افتد . یاد فیلم هملت می افتم . توی کاسه ی چشم ، گرمها دارند استخوان میخورند . مرگ باید زودتر اجرا شود . ژاندارک میسوزد . تکه تکه میشود و می افتد . فیلم تمام میشود . بدون وقفه فیلم را از اول با موسیقی و زیر نویس میگذارم و یک 110 دقیقه ی دیگر هم نگاه میکنم . معمولا این اتفاق خیلی کم رخ میدهد . بعد از دیدن فیلم . دنبال اسم بازیگران و نقد ها میروم . دیدگاهم به خیلی از این نقد های کم ، نزدیک است . در برخی نیز اشاره ای به آنچه در یافته ام نبست . از زندگی بازیگر ژاندارک . . . (( فالکونتی)) . . .متوجه میشوم که او هم بیماری روانی داشته است و دست به خودکشی میزند . . . شاید انتخاب این بازیگر برای کارگردان ، کاملا هوشمندانه بوده است . این را بعد از فیلم کشف میکنم و این حس چیزی است که بازیگر بدون صدا و دیالوک به من منتقل میکند . اینجاست که اوج فیلمسازی و کارگردانی را میبینی و پوچی سینمایی که ازش تجلیل میکنی میخندی . 


 
comment نظرات ()
 
 
مرد کیست و به چه چیزی مرد میگویند ؟
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٥:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٢/٧
 

حاضرم بخاطرِ تو چمدانم را زمین بگذارم  . . . تا اَبد و همین جا دستت را بگیرم و چشم بدوزم به نگاهت . . . تا اَبد ، از بس که جاذبه اَت - که از توی خون و نگاه و تن و پیکره ات ، نحوه ی ایستایی و ظاهرت ، از نجابت و جذبه ی نگاهت برون میریزد- گریزی از این همه جاذبه نیست . . . انگار که میتوانی جادویم کنی ، انگار که میخواهم خودت با دست خودت من را به ریشت ببندی . خودم میخواهم . . . تصویری که میبینید ، مردی است ، ایستاده توی فرودگاه ، این فقط یک مرد نیست . اصلا بگذاریم از اول توضیح دهیم . . . یا این طور بگویم بهتر است . . . توضیح میدهم که مَرد چیست و به چه کار می آید ؟

مقدمه ای برای این - مرد - لازم است . آن این است که اچرا سراغِ این بحث ِ انحرافی در جاده ی اصیل ِ چنگیز و نقد های خون ریز شده ام . از آنجا که توسط دنیای مجازی ، متوجه میشوی که (( توجه )) مرد و زن بیشتر بر سوژه ی زن و ابژه ی مونیکابلوچی وارانه ی زن هاست و میزان قلب های اینستاگرامی روی پیکره ی زن ها - در هر حالتی ، ایستاده ، نشسته ، در حال سرخ کردن پیاز ، در حال لاک زدن ، در حال سیگار کشیدن ، در حال عبادت و . . . - هست برایم جالب بود که بدانم به چه دلیل دنبال ِ مردهای خوش تیپ ، خوش چهره ، احیانا جنتلمن و در بدترین شکل ممکن دن ژوان نیستیم ! از دوست مجسمه تراشم پرسیده بودم چرا این همه زن میتراشد و او پاسخ دقیقی نداد . آیا این اندام ِ زن است که جالب است ؟ چرا یک زنبور عسل در ابعاد یک ساختمان با آن همه بافت های میکروسکوپی جذاب را نمیتراشند ؟ چرا محض رضای خدا و به لطف وجود رم و ایتالیا تنها چند - واقعا تنها چند مجسمه ی مرد میبینیم که ایستاده یا در حال تفکرند - اما حتی در سقف کلیساها تعداد توجه و میزان زیادی از نگاه ها ی تماشاچی ها و خود نقاش ها و یا خالقان اثر روی زن است . . . واقعا جهان مجازی و دنیای پر سرعت و پر شتابی که از عشق میگذرد و له و لورده اش میکند و مثل تراکتور تمام ظرافت ها را نادیده میگیرد گزینه ای ندارد جز نگاه سطحی به زن ها و نه مردها . خیلی ساده است شما به فرش قرمز و اسکار و مراسمش هم که نگاه کنید بیشتر از خانم ها عکس میگیرند . . . یک دلیل دارد . مدت هاست - مرد - ی نیست . واقعا مرد به معنای واقعی . مرد چیست و چگونه است و به چه کار میآید ؟

بهتر از به جای حاشیه و حرف مفت ، طبق طبق یک راست تیرم را بزنم .  دروغ چرا ؟ مدت هاست مردی پیدا نیست . کافی است به دور و بر خود نگاه کنید . خیلی ساده است . . . اگر ظاهر و باطن را در نظر بگیریم به هر مذکری که یک دهم از ویژگی های آلن دلون عزیز و یا کلینت ایستوود  دوست داشتنی را داشته باشد ، لقب - مرد- داده ، او را هم پایه و همردیف خود میدانیم . خود چیست ؟ ( خود ، زنی است که به دلیل هزار و یک دلیل مردانه باید خودش را با بوتاکس و ساکشن به زور شبیه باربی یا شبیه فلان هنرپیشه کند یا سایه بزند و دلبرانه باشد ) این مردهایی که در این دهه های اخیر ظهور کرده اند و پا به عرصه ی جهان گذاشته اند - دست کم در سرزمین هنرپرورم- چند درصد از جاذبه ی نگاه آلن دلون را دارند ؟ چند درصد میتوانند وقتی سر ساعت ، سرقرارشان باشند ، مودب و ساکت باشند و مثلا این ژست های خاص ِ خودشان را که منحصر به کاراکترشان است بگیرند که دلت زمین بی افتد . چقدر دارند ادا در می آورند ؟ اصولا دن ژوان بازی هایشان تا چند ماه طول میکشد ؟ چند در صد از مردانی را که میشناسیم از باطن آن قدر حقیقتشان آشکار هست که عجالتا ظاهر ناصحیح و بد تیپشان را ببخشی ؟ مثال میزنم . . . مثلا - مرد- ی پیدا میشود که خیلی خیلی درون گراست - خودش این را میگوید شما نمیفهمی - خیلی خیلی با ادب است - در سخن راندن - خیلی خیلی کتاب میخواند - در اتاقش - خیلی خیلی سیگار میکشد چون - روشنفکر است - خیلی کم حرف میزند - چون گوش هایش حساس است - خیلی خیلی عبادت میکند - چون ترک دنیا کرده است و از همه چیز بریده است - خیلی خیلی یادداشت بر میدارد - چون میگوید که نوشته هایش مهم هستند - خیلی از اجتماع بی زار است - چون همه را ریز میبیند یا چون همه او را درک نمیکنند - خیلی اهل جمع نیست . . . در چشم به هم زدنی ، بعد از گذشت زمان میبینی همین مرد ِ باطنش غنی ، که احساس مسئولیتی نسبت به واژه ی دوستی هم ندارد - مهم نیست این رابطه میتواند پدرانه ، عمو و دایی وارانه و برادرانه هم باشد - بعد از یک اتفاق کوچک دیو درونش را چنان نشان میدهد و ماسک بر میکند که تو در هیچ سیرکی همچین وحشی صفتی ندیده ای . . . البته بیچار ه  حیوانات ! داشتم میگفتم که اصولا پشتکار ِ یک جنس - به عنوان مرد - برای - بودن اش - چقدر است ؟ 

خب این مرد ، میتواند در دو دقیقه چایی نخورده پسر خاله شود ، میتواند از برادر بودن به دوست بودن ، از عاشق بودن به دوستِ عادی بودن ، از پدر بودن به ناپدری بودن و از دایی بودن به سرکرده ی تیر طایفه ی دا ع ش تبدیل شدن خود را تغییر دهد . فرقی نمیکند . راه دور نمیروم . مردهای نزدیک خودمان ، بگیریم انتلکتوال ها ، باسواد ها ، دور از جون - هری - ها دکترها - پروفسورها ، استادها ، آرتیست ها . . . که از طبقه ی اجتماعی خوب و جالبی برخورداند ، در کوچکترین رابطه ی انسانی وا مانده اند . مثال میزنم : انها بلد نیستند ( یا اینکه یادشان نداده اند ) وقتی غذا میخورند از دهنشان برنج بیرون نریزد و قاشق- چنگال خود را بعد از تمام شدن غذا کنار هم یا روی هم بگذارند . انها بلد نیستند وقتی غذایشان تمام میشود اضافه ها ، را گوشه ای جمع کنند و بشقابشان را کثیف روی میز ول نکنند . آنها فکر میکنند خیلی هم مهم نیست صدای ملچ ملوچ و آروغشان معلوم و شنیده شود . شاید آنها فکر میکنند میتوانند چایشان را هورت بکشند و همین طور که راه میروند و سیگار توی دستشان است و دارند به مسائل هنری فکر می کنند ، دود سیگارشان را فوت کنند روی صورت تو . آنها اصلا و اصلا فکر نمیکنند که حق ندارند بعد از یک سلام و علیک عادی - به تو - تو نگوید خیلی راحت از - شما - شما را به - تو - تقلیل میدهند و اسمش را اصالت و مدرن بودن و جهان سومی نبودن میگذارند . آنها فکر میکنند اگر قدشان کوتاه است مشکل از شماست که بلند هستید . ببخشید البته . . قصد توهین ندارم - کوتاه ترین مرد سریال گیم آو ترونز انقدر جذاب است که به کوتوله بودنش باید نازید منظورم تحقیر نیست - مردها فکر میکنند اگر کچل و بی مو هستند ، مشکل شماست که کچلشان کرده اید و ارثی هم هست و خب کچل ها هم همه شانس دارند و اگر شما خوشتان نمی آید مشکل شماست چون یک شهر است و این مرد کچل که همه عاشقش هستند . مردها فکر میکنند اگر به تو بی محلی کنند یا صدایشان را بلند کنند خیلی غرور دارند و خیلی خشمگین هستند و دارند تو را ادب میکنند و چون مرد هستند و قدرت دارند - که خدا میداند این قدرت در کمرشان است یا در کارشان - پس حق دارند داد بزنند چون این جا ایران است و چون این جا میشود تف هم انداخت روی صورت همه . مردها فکر میکنند میتوانند این تُف را چند جور بیاندازند . تف میتواند نامرئی باشد . میتواند با کلمه ای ریشخندانه ، با تهدیدی اسیدپاشانه ، با تحقیری از زاویه ی دید بالا با کلماتی پر طمطراق یا خیلی هم چاقوکشانه و زورگیرانه باشد . . . حالا بگذریم . . . مردها برایشان خیلی هم مهم نیست اگر بوی ادکلن ندهند ، چون مرد هستند و کار میکنند گاهی باید هم بوی بد بدهند و اصلا اگر زنی مرد ژولیده ای را دوست نداشته باشد مخیله اش درست کار نمیکند . مردها فکر میکنند اگر شکمشان بزرگ شود و چربی ها فربه شان کنند خیلی هم بد نیستند اما زن هایشان باید شبیه باربی باشند . . . مردها فکر میکنند باید مثل هم و همکسوتی هایشان لباس بپوشند مثلا اگر فلان دکتر کراوات میزند این آقای دکتر هم کراوات بزند . . . اگر فلان بازیگر سولاریوم میرود و شکلاتی رنگ میشود او هم باید خودش را برنزه کند ، اگر فلان مهندس ریش پرفوسوری میگذارد و دستمال گردن میبندد او هم باید بالاخره ریشی بگذارد و دستمال گردن یا دستبندی چیزی به خودش وصل کند . . . مردها کمتر فکر میکنند که اصولا ژست خودشان چیست . بیشتر کپی های دست چندم بازیگرهای سینما هستند که در ظاهر یک دهم آنها را ارائه میدهند و آب از لب و لوچه ی همه میریزد حال اینکه این مرد که یک دهم آلن دلون هم نمیتواند باشد بعد از گذر دو سه صباح چنان شلنگ تخته بازی و چاله میدان بازی از خودش در میاورد که فکر میکنی از پشت کوه آمده و رویت نمیشود بپرسی آن ژست زیبا و این سخنان گستاخ ! ازیرا که باطن شان - بیشتری ها نه شما - غنی نیست . در کنه ذاتشان آن قدر ها هم مقدس نیستند . ببینید برعکسش هم هست . . . خیلی ها ساعت پنج صبح دوش میگیرند و با بوی ادکلون گران قیمتشان میروند سر ساختمان و کار میکنند اما کافی است تا با آنها معاشرت کنی و این معاشرت از خوردن یک لیوان چای یا استکانی قهوه شروع میشود تا به جاهای باریک برسد . . . در این مسیر تنگ و تاریک میبینی که بوی ادکلون جایش را به بوی فاضلاب میدهد . . . حالا این مردهایی که در تفکر هنری نصف کلینت ایستوود هم نیستند و به لحاظ ظاهری حتی نمیتوانند آنقدر جذاب باشند چرا این همه ادعا دارند نمیدانم . برویم سراغ بازیگران سینما . . . در طول تاریخ سینمای ایران . . . بهروز وثوقی یا فردین یا خسرو شکیبایی یا در این نسل وامانده  شهاب حسینی و بهرام رادان و پارسا پیروز فر و . . . های دیگر چند دهم ِ آلن دلون هستند ؟ . . . در مصاحبه هایشان ، در شکل ایستادنشان و در برخوردهای نزدیکشان و در غذا خوردنشان چقدر - رت باتلر - هستند . . . اصولا ما چون چیزی نداریم میاییم از همه کسی بت میسازیم . . . من تا به حال ندیده ام کسی به شلوار سفید خسرو شکیبایی که در ابلیس محمدرضا درویش هم تنش بود گیر بدهد . . . چون خسرو شکیبایی انقدر در درونش غنی بود و انقدر نقش را نشان میداد که تو از ظاهرش دل میکندی .  . شاید چشمان سیاهش را سبز میدیدی یا شاید حتی او را جذاب میپنداشتی . . .اما معیارهای امروز برای زیبایی چیست ؟ این مرد که این همه کم لایک میخورد بدبخت چرا پیکره ای ندارد که نقاشان مدام در کنه آن بروند و عضلاتش را دریابند . . . در مسائل سوق الجیشی هم همین طور . . . اندام زنان همیشه جذاب تر بوده . . . اصلا له له زدن مردها برای همین است . . این له له را با همه ی کچلی و کفِ سواد و شعور و ارتباط و تحقیر میخواهند و بعد از گوشی های موبایلشان کلی اسم خانم بیرون میریزد . . .مردهای ما بیشتر (( سلطان سلیمان )) هستند تا رت باتلر یا آلن دلون . . . آنها به لحاظ استتیک و اصول و اسلوب هم -مردانگی - ندارند . . . شرافتی که در حرکت هست نه در حرف . . . زیبایی که در مهربانی و احترام ست نه در یاوه و داد و بی داد . . . عاطفه ای که با پول میشود طاقش زد که عاطفه نیست . . . مردهای امروز دور از هر جاذبه ای حتی نمیتوانند گیشه ی سینما را تضمین کنند و این زن ها هستند که بار همه ی این مسائل را به دوش میکشند . . . 

تعجب و حیرتم در این است که مردهایی که به لحاظ ظاهری بسیار هم در سطح نرمالی نیستند زن های خود را در اشکال مختلف با فیلم های مبتذل مقایسه میکنند و میخواهند زن ها آن طور باشند که آنها میخواهند . . . زن زیبا ، زنی ست که حتما بر و رو و ران و . . انش . . . شبیه سوفیا لورن باشد . . . خود ِ این مرد چقدر شبیه کیست !؟ . . چرا انقدر سطحی نگری وجود دارد که با یک کانال مبتذل ، رابطه های ج ن س ی را هم با همان پوزیسیون میخواهند و شما نمیدانید که زن ها در حرف های درگوشی شان چقدر به هم میگویند که :" ما دروغکی ادا در آوردیم . . .ما از این تخت . . . و رابطه هیچی نفهمیدیم ." طی آمار اطرافم بیشتر شوهر ها یا یاران خانم ها ، حتی به اناتومی طرف مقابل توجهی ندارند . . . اصلا اصول رابطه را بلد هم نیستند . . . زحمت توجه و کشف سرزمین به این زیبایی را به خودنمیدهند . . سیستم دنده عوض کردن و گاز دادن و کلاج گرفتنشان هم در راه باریک چراغ خاموش - مثلا عاشقانه - انقدر حیوانی و ابتدایی است که گویی تازه به بلوغ رسیده و اصلا نمیدانند که یک زن میتواند شبیه آن فیلم مبتذل نباشد . چرا شما مردها فکر میکنید باید با یک زن که دوستش هم دارید وقتی که توی خیابان قدم میزنید دستش را بگیرید ؟ چرا باید همه جا با هم باشید ؟ زن رابطه هم مشکل دارد . . - ناگفته نماند که زن ها یی هم هستند که دوست دارند مردهایشان حتما با انها به سینما و تئاتر و اپرا و باله و کافه بیاید که خودم اصلا و ابدا با دوستان نزدیکم در این وادی داخل نمیشوم و به شخصه از اینکه عشق و شریک و - یار- عزیزم را در ملا عام ببرم حس خوبی ندارم - اما اکثر زن ها دوست دارند پنج شنبه دست در دست یار به پالادیوم رفته و شام هم چلوکبابی بخورند و ولنتاین کادویی و شکلاتی و خارج از هر خلاقیت فکری به روزمرگی کثیف ادامه میدهند . . آنقدر که در انتها الکی و بی خودی بچه داری میشوند و بعد هم جدا می شوند چون خودشان نیستند . گاهی فکر میکنم . . . چقدر عاشق هنرپیشه های سینما شده ام . . . یک زمانی فکر میکردم محمدرضا فروتن  در این آسیای خسته ی روزگار وانفسا عجب - چیزی - هست . . . شاید برای آن صدا و داد زدنش سر هدیه تهرانی یا چشم های رنگی اش در فیلم قرمز و کم سن و سالی ام بود که فکر میکردم آسمان باز شده و این بازیگر را به عرصه ی جهان نشان میدهد و هرگز فکر نکردم این بازیگر یا یان بازیگران میتوانند خارج از وادی کاری همینی نباشند که هستند - اصلا منظورم شخص محمدرضا فروتن نیست - اما واقعا سئوال این است ابوالفضل پور عرب و فریبرز عرب نیا یا شهاب حسینی چند درصد ِ ( آلن دلون ) هستند . کسی که در زیبایی بینهایت خاص است . . . کسی که در ژست و اسلوب و اقعا خودش هست . . . کسی که ترکیبی از چهره ی زن و مرد را در خودش دارد و تو گویی جد و آبادش یوسف پیامبر است . . . ما مردهای نیم وجبی و یا دراز و بی قواره . . یا باقواره ای میبینیم که اگر هم قواره ای داشته باشند در باطن انقدر خراب و ویران هستند که همه ی جمالشان حرامشان باد . . با این همه یک هنرپیشه - چون دم دستی تر است - نشانم بدهید که دل ببرد . . . قدر همین یک ژست آلن دلون ؟ . . . اصلا بلد باشد . . . بلدیت میخواهد . . . ما از خیر نگاه های عاشقانه در سینما و ...گذشته ایم . . . الگوهای عاشقانه مان ، تصورات اشتباه ما از اشعار حافظ و مولاناست ما هرگز بلد نیستیم چطور خودمان باشیم . . . همه را به چند درصد بودن از یک الگو ی تمام و کمال و اسطوره میبخشیم اما چرا ؟ واقعا توی کوچه خیابان های تهران -مرد- های خوش تیپی هم هستند که اگر دهنشان باز شود باید فرار کرد . . . حرف زدن بلد نیستند . . . بیشتر مردها حتی در نواز کلامی و یا حسی به شدت ضعیف هستند . . . شاید بی خود نیست که این همه زیر نویس فیلم و تلویزیون میشود که مشکل دارند و بروند فلان چیز را بخرند تا بلکه کمی درمان شوند . . . اما همین مردان کوتوله ی نیم وجبی از شریک جنسی شان مثلا میخواهند که همیشه پوست تنشان بی مو باشد . . . بگذارید رک بگویم . . . مسئله ی بهداشتی بودن با قیاس اعضای  - دارای موی اضافه - فرق دارد . . . شاید خیلی ها نمیدانند که این اضافه اگر باشد چقدر میتواند در زیبایی شناسی و در جذابیت پیش برنده باشد اما چون الگو فاح ش ه ی توی تلوزیون است آن را میخواهند . . . مردان نیم وجبی بسیاری که خودشان نیم تنه شان با لاو پایین مساوی است همیشه کمبودهای خودشان را با لفاظی پنهان میکنند طوری که زن قصه فکر میکند باید برود ماتیک بزند و لاک بزند و خالکوبی کند که جذاب باشد از بس که از درون هم بی خبریم . . . میشود البته مرتب بود و جذاب هم بود . . . میشود تیپ هیپی وارانه داشت و خیلی بی نظمی نظام مندی داشت . . . اما مسئله این است . . . در اطراف خودمان چند مرد جذاب به لحاظ بصری دیده ایم ؟ . . . کدام بازیکن فوتبال ما واقعا ستاره ی زیبایی است مسئله جذابیت است . . . وارد فلان نشر میشوم . . . آقایان نویسنده یا کت شلواری اند . . . یا همه سیگاری اند یا همه شلخته اند . . از این سه حال خار ج  نیست . خیلی حوصله سر برند . . . هیچ کدامشان اصل و اوریجینال نیستند . . . - البته منظورم شما نیستید-  ( چون حتما مخاطب من کسی است که جذاب است و الا مطلبم را نمیخواند ) اما واقعا نگاهی به جامعه ی موسیقی هم بندازیم . . . اصلا از تیپ های مرسوم یک نفر را نشان دهید که خودش خالق تیپ و زبان و لحن خودش باشد . ادا در نیاورد . . . واقعا جذاب باشد . . . 

فکر میکنم ژن زیبایی - از نوع مردانه ، خوش تیپی - از میان قشر مردها رخت بربسته است . . . مجری های تلویزیون ، مردهای توی کوچه و خیابان ؛ مردهای مثلا اشرافی پولدار . . . به چه دلیل حتما باید شکل هم باشند ؟ . . . گاهی فکر میکنم . . . چگونه میشود این همه سال بازیگری مثل آلن دلون این چنین دلربا باشد . . . و وقتی همچین مردی روی زمین هست اصلا بقیه چطور جرات میکنند به خودشان بگویند مرد . . . صرفا عضله و باطن خوب هم نیست . . . بد هم نیست هر دو با هم یک جا باشد تا تازه برسیم به اول داستان ! . . . 

یک چیزی وجود دارد خیلی علمی . . . خیلی روان شناسانه . . اینکه به طور غریزی بعضی از ما با چشم رابطه برقرار میکنیم . . . بعضی با صدا و بعضی با تماس . . .حواس مختلف در این رابطه - میتواند خویشاوندی و برادرانه هم باشد - مهم هستند ما هنوز نمیدانیم دخترمان ، پسرمان دقیقا بساوایی ست ؟ شنیداری است ؟ دیداری است ؟ مزاجش چیست ؟ هیچ جیز نمیدانیم . . . از خون و فرزند و پدرمادرخود شروع کنیم تابرسیم یه یار و مار و غار . . . اینکه مردها خیلی سطحی شده اند - شما را نمیگویم - واقعا حال به هم زن هست . . . واقعا از اینکه مردهای روشنفکری را میبینم که طبیعت  غریزی یک زن را که میتواند مثل گرگ یا پرنده ، مثل خرس یا فیل باشد را کشف نمیکنند ، از فکر روشن شان انگشت به دهان میمانم . . . زیرا که انگ میزنند . . . چون کشف نمیکنند . . . دوست ندارم وقتی در محضر یک نر یا مرد هستم . . . خیلی خودمانی با نا آگاهی اش به جای شنیدن - حرف - و دیالوگ ، همه اش به یک چیز دودقیقه ای یا بیست دقیقه ای فکر کند . . . دوست ندارم - مرد- هایی را ببینم که گمان میکنند به دلایلی خیلی بلد هستند . . . همه چیز را میدانند . . . همه چیز دان هستند . . . اصلا ته همه چیز را در آورده اند . . . از اینکه سینمای ما ، تئاتر ما به لحاظ ظاهری اسطوره و بت اش میشود مثلا ل.ح . . . به دلیل نگاه سرد و ثابت عسلی اش - که کش می آید - و شهوتی که زیرش نهفته است وا مانده ام . . . . از اینکه یک بازیگر نداریم که در جامعه ی جهانی باعث شود جای لئوناردو دیکاپرو را هم بگیرد واقعا شرمنده ام . . . البته شهاب حسینی تا حدودی میتواند این کار را کند . . . قطعا دل دخترهای اروپای شرقی و اروپا را خواهد برد . . . اما واقعا از سینما و تئاتر بیرون بیاییم و ببینیم مردهایی که دور و برمان میبینیم چقدر بلندند حتی مریض باشند ؟ چقدر هنور بچه نیستند . . . توی گوش ما خوانده اند ( مردها همه بچه اند ) ! . . . و لابد زن ها هم همه یا مادر ترزا یا مریم مقدس هستند . . . نمیدانم اما در این وانفسا که حتی کسی نمیداند زنی ، به لحاظ پیکره در کدام نقطه حساسیت دارد . . . چرا موی سرش را رنگ میکند ؟ چرا رنگ نمیکند ؟ چرا نگران وزنش است ( شاید خودش راحت باشد اما برای یک مرد نیم وجبی که یک صدم آلن دلون هم نیست چقدر حرص میخورد ! ) مردی که نداند چرا زن زندگی یا دخترش یا خواهرش نگران سن یائسگی ست ، نگران سرطان سینه است ؟ نگران چروک روی پیشانی است ؟ نگران پرز های پشت لبش هست واقعا مرد نیست . ما فریدا کالو را میبینیم . . . که دقیقا خودش هست . . . از اینکه دیده شود و طبیعتش آشکار شود هیچ مشکلی ندارد . برای همین خیلی خاص هست . ما میخواهیم همه فریدا باشیم . ما میخواهیم همه سوفیا لورن بشویم اما زود میترکیم  . چون نظر مردها ما را خراب میکند و این ضعف و حساسیت زنانه است . . . البته مهم ترین نکته ی این نوشته این است . . . میزان ضربه ای که یک زن به زن میزند از صد تا مرد نیم وجبی هم بدتر است . 

زن هایی که خودشان را نمیشناسند . .. زن هایی که بهای شجاعتشان را در عاشقیت پرداخت نکرده اند و به مردهای روزمره و الگوهای تلویزون های جم و فارسی وان عادت کرده اند میتوانند به تو یک طوری نگاه کنند - که چرا در این جا لباس فلان نپوشیده ای . . . یا اگر شالت را عمامه کرده ای داری جلب توجه میکنی - این زن ها که سماجتی در پیمودن راه هیجا انگیز زندگی را ندارند ، دوست دارند تو را تحقیر کنند تا خودشان باد کنند . . . اگر دوستت باشند به تو بی محلی میکنند . . . بی محلی از صد تا فحش ناموس بدتر است . . . یا درگوشی کنار تو حرف میزنند و زیرجلکی میخندند . . . زن هایی که دوست دارند بگویند خیلی خوشگل هستند . . . می آیند و زیبایی شان را با آرایش رو به روی مخاطب قرار میدهند . . . در برنامه های تلویزیونی آن سوی آب . . . این همه خواننده و بازیگر میبینیم که دو ساعت آرایششان طول دارد . . . اما کافی است کانال را بزنی روی شبکه ی خبر یا شبکه ی هنر فرانسه یا سویس و ببینی که حتی موهای ساده ی مجری ها وقتی به دست باد تکان میخورد دیده میشود و البته ظاهر مرتب و لباس مارک شاید مهم باشد اما نه این قدر که در اطراف ما دارد جیغ میزند . . . حالا برسیم سر اینکه مرد چیست ؟

باب شده . مرد کسی است که در نامردی حرف اول را بزند . در ناملایمات جاخالی داده و فوتبالیست خوبی باشد در گل زدن به نقطه ضعف هایت . . . مردی که رویاهای شبانه و نوشته ها و یا فعالیت های - حتی دم دستی - دوستش - چه زن یا مرد - را نبیند و خیلی سطحی ازش بگذرد . . . با دقت گوش کنید . . . خیلی سطحی یعنی با جمله هایی مثل - آفرین چقدر خوب غذا میپذی . . .آفرین چقدر خوب لباس میپوشی . . . واقعا عجب خوب مینویسی - مردی سطحی ، بی سواد و بی شعور است . . . میشود با عکس العمل مردها را شناخت . . . مردی که در وراجی یکه تاز باشد مشکل دارد . ان مرد از تماس با زندگی حقیقی وامانده و بلد نیست تو را سورپرایز کند . . . و لطف و یا مهربانی کند . . . ما ایرانی ها شعار و شعر و حرف زیاد میدهیم اما کم بلدیم پر و بال به هم بدهیم . .  .مردها گمان میکنند قدرت دارند . . . در زندگی و در کار . . . کمان میکنند میتوانند مثل مگس بیایند و بروند . . . حق دارند دروغ بگویند . . . حق دارند داد بزنند . . .حق دارند بو بدهند . . . حق دارند فضولی کنند . . .حق دارند - زشت 0 باشند - حق دارند . . . چون مردسالاری از ویژگی های ماست . . . میایم دو تا زن را از توی شاهنامه بیرون میکشیم و یک اسطوره را علم میکنیم که یک زمانی این زنان فرمانده را داشته ایم . . . خب که چی ؟ الان زن قوی . . زنی است که به تنهای متعهد باشد به خودش و کارش . . این کار میتواند اتو کشیدن باشد اما اگر با خلاقیت خودش نباشد . . . فایده ای ندارد . زنی که هر روز پیاده روی برود . . . سر ساعت بخوابد و بیدار بشود . . از خودش بدش بیاید . . . - فکر- نکند . . . علاقه هایش را نشناسد . . . داد نزند و خواسته هایش را بلند نگوید ترسو ست . . . معمولا این زن ها مردهای نیم وجبی که یک هزارم آلن دلون هم نیستند را میپرستند و افتخار میکنند که همسری دارند . . . اما خشمی درون آنها مثل سرطان رشد میکند . . . خشمی که نمیتواند بگذارد ببیند که زن دیگری دارد خیلی ساده . محکم راه خودش را میرود و حرفش را میزند . از همه ی روزمره ها بی زارم . . . مثل دروغ ، تکراری هستند . . . از همه ی ژست ها . . . آدم دوست دارد بمیرد به دست کسی که موقع مرگ نگاه و قیافه ی آلن دلون را داشته باشد . . . حتی قاتل زیبا داشتن نعمت است . . . عمرا حاضرید شریک جنسی و یا همسری داشته باشید که دوستش ندارید ؟ برای همین است که دایم به هم خیانت میکنیم . . در ذهنمان . . دائم دروغ میگوییم . . . از اعتراف کردن میترسیم . . از ترسیدن میترسیم . . . عشق را فریاد نمیزینم . . . از قضاوت شدن میترسیم . . . چه اهمیتی دارند ؟ چه اهمیتی داد که که انها چه بگویند . . . ما گاهی . . . ما بیشتر اشتباه میکنیم . . . اما همه ی ما تشنه ی مهربانی هستیم و این میتواند از پس چهره ای زشت و گوژ پشتنتردامی بر بیاید که درونی غنی دارد آن قدر که برایش قصه می سازند . . . میتواند دیوی باشد که دلبر عاشقش میشود و اصلا حرف همین است . . . اما از زن ها میترسم . . . کاسه ی زن ها . . . و جسم و روحشان . . . از مکری ساخته شده . . . که میتواند بزرگ ترین اسلحه باشد . . . خودخواه . فریبنده ، شریک دزد . دروغگو . . . و ضد حرف های خودشان . . . از کسی که مانیفست بدهد . . از کسی که حرفی بزند که میگوید به آن ایمان دارد اما در عمل محافظه کار و ترسو و لوس هست بیزارم . . .دوست دار م  اگر کسی حتی افسرده  و   رو به انهدام است . . . درست ویران شود . . . خلاصه جذابیت . . . آن چیز جعلی دنیای مدرن نیست . . . جذابیت شعر نیست . . . جمله های شاملو و فروغ نیست . . . جذابیت عمل های شگفت انگیزی است که در خمیر مایه ی همه ی ما هست . . . باید پیدایش کرد . 


 
comment نظرات ()