جزیره در کهکشان

 
شب های هند - Nocturne Indien
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٩:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٤
 

 

شب های هند 

کتاب شب های هند ، اثر ِ آنتونیو تابوکی ، با ترجمه ی سروش حبیبی را به سرعت خواندم ، مجبور شدم به دلیل ِ مشکلاتی که به لحاظ ِ ترجمه و ویرایش داشت ، بعضی قسمت ها را چند بار بخوانم . جدای از بحث ِ ادبیاتی پیرامون ِ همین مسئله ، کتاب ، راوی اول شخصی دارد که در انتهای داستان متوجه میشویم نامش روکس است . او به هند سفر کرده ، در جستجوی دوستش گزاویه است . ظاهرا گزاویه ناپدید شده است . روکس این مطلب را از نامه های زن ِ روسپی هندی به نام  ویمالا سار ، میفهمد . ویمالاسار بعد از اینکه راوی ( روکس ) را میبیند اعتراف میکند که دیده بوده که گزاویه به دوست ِ نزدیکش ( همان راوی یا روکس ) نامه میدهد . ویمالا سار متوجه میشود که او مدتی است به مذهب خاصی در هند متصل شده و خلقش برگشته است و به شدت نگران احوال او میشود . سپس گزاویه ناپدید میشود . ویمالا سار مدام میگوید او ( فطرتش تقدیر تاریکی داشت . )

در اکثر فضاهای داستان ، راوی را در نماهای بسته ، توی دالان های هتل ، توی اتوبوس ، توی اتاق هتل ، توی رستوران و در شب و تیرگی است . گویا خودش شبیه سایه  است . ( چیزی که به شدت من را  یاد ِ بوف ِ کور ِ صادق هدایت میاندازد ) . راوی که در جستجوی گزاویه است و هر شب را در یک هتل میگذراند ، همین طور که دنبال دوستش میگردد ( در قسمت دوم / بخش هفت  صفحه ی 67 به بعد ) در ایستگاه اتوبوس با پسربچه ی خوشرویی رو به رو میشود که در نگاه ِ اول بوزینه ای بر دوش دارد و سپس مشخص میشود آدمی علیل است . انها به مودابری میروند . تکه ای از این قسمت را عینا مینویسم . 

پرسیدم : برای چه میروید به مودابری ؟

- آنجا جشن است . جئین ها از همه جا ی کرالا می آیند آنجا . حالا موسم زیارت است . 

- شما هم میروید زیارت ؟

گفت : نه ، ما اطراف معبدها میگردیم . برادر من آرهانت است . 

- عذر میخواهم نمیدانم آرهانت چیست . 

پسرک با شکیبایی بسیار توضیح داد که :آرهانت یک پیغمبر جئین است . کارمان زایران را میخواند. ما از این راه پول خوبی جمع و جور میکنیم . 

- پس یعنی بیناست ؟ غیب بین است . 

پسرک با ساده دلی جواب داد : بله او میتواند گذشته و آینده ی آدم ها را ببیند . 

در همین قسمت هنگامی که راوی از برادر ِ علیل اما پیشگوی پسربچه میخواهد که در مورد او هم نظری بدهد . هنگامی که برادر علیل دستش را روی چشم سوم راوی میگذارد و و حشت میکند و اظهار میکند که او این جا نیست . یعنی راوی این جا نیست و جای دیگری است ، به مخاطب یا شاید به من این برداشت را میدهد که راوی همان گزاویه است و او دنبال خودش میگردد . شاید برای همین هیچ شب را در یک هتل نمیماند و همیشه در سایه نورها است و چهره اش معلوم نیست . کتاب رمان نیست داستان بلندی است که فرصت ِ توصیف زیاد از هند را ندارد اما با این همه به ظرافت به تمامی کلاغ های نوک سمی درشت هیکل ، بوی تند غذا ها ، رنگ و سحر مکان ها و آدم های عجیب هند اشاره کرده است . در انتها بعد از اینکه راوی که به دنبال گزاویه است و در اثر شهود و گفتگوی درونی با خودش گمانش میرود که او در وجود پرنده یا نام پرنده ای حلو ل کرده از آدم های مختلفی میگذرد تا به او برسد . تا او را یا خودش را پیدا کند . به شدت این کتاب را دوست داشتم . متاسفم که سهل انگاری ویرایش این کتاب در نشر چشمه باعث شد نتوانم به روانی کتاب را بخوانم یا شاید نتوانم زبان منبع و اصلی را و نثرش را بفهمم که شاعرانه است و همه جا فعل ها را به قرینه ی معنوی حذف میکند یا این سروش حبیبی است که این طور ترجمه کرده است . هر بار ترجمه ای از آقای حبیبی خوانده ام این طور گمان کردم که ترجمه چند پاره است انگار یک بار و یک روزهایی با حال خوش ترجمه شده و یک جاهایی شتابانه . شروع کتاب : راننده ی تاکسی ریشکی بر چانه داشت ) فکر میکنم ریش ِ تنک بهتر از این ریشک بود ! ک تصغیر به ریش را تا به حال ندیده بودم آن هم در پسوندی بر اعضای بدن ! بیشترین اشکال در صفحه های 30 و 31 دیده میشود . 

دالان بسیار دراز بود و دیوارهای آن رنگ کبود غم انگیزی داشت . کف زمین از سوسک هایی که زیر پا میترکید سیاه بود . شاید بهتر بود این طور نوشته شود که دالان ِ بسیار درازی بود که دیوارهایش رنگ کبود دلگیری داشت . کف ِ زمین پُر بود از سوسک های سیاهی که زیر پا میترکید . 

یا 

من به دنبالش رفتم . به اتاقی وارد شدیم که من هرگز به وسعت آن ندیده بودم . این اتاق میشود گفت به وسعت آشیانه ی هواپیما بود و پای دیوارها و نیز در سه ردیف تختخواب چیده بودند . البته تختخوابی درکار نبود ، بستر هایی بود و بسیار فلاکت بار .  چند لامپ از سقف آویخته بود که نور بی رمقی داشت . 

من به دنبالش رفتم . به اتاقی وارد شدیم که تا به آن روز به بزرگی آن ندیده بودم . میشود گفت که وسعت این اتاق به اندازه ی پارکینگ هواپیما بود . پای دیوارها سه ردیوف تختخواب چیده بودند . البته تختخواب که نه ، میشود گفت بسترهای فلاکت بار . چند لامپ از سقف آویخته ( شده ) بود که نور بی رمقی داش(تند ). !

مثلا 

چیزهایی را برایش گفتم که هرگز قصد نداشته بودم به او بگویم . 

( واقعا این ترجمه ! اشکال ندارد ؟)

قصد نداشته بودم ؟ در طول کتاب مدام با ( که ) و ( و ) های زیادی رو به رو هستیم که بیحوصلگی آن لحظه ی مترجم را میرساند هرچند این اشکالات متمرکز میشوند در قسمتهایی و در همه جا یکسان نیستند آدم میتواند بفهمد مترجم کجاها خسته بوده. باز هم این اشکال بر دوش ویراستار است و من انتظار بیشتری داشتم . 

خواندن این کتاب را برای همه ی کسانی که کتاب هایی نظیر پدروپارامو یا فیلم های دیوید لینچ را دوست دارند توصیه میکنم . فضایی به شدت خاص دارد که میتواند شما را وادار کند از آن طرح بدزدید و برای آثار هنریتان که این روزها بازاراش گرم است دیتیلهایی پیدا کنید . 


 

در مورد نویسنده میتوانید ( این جا ) را مطالعه کنید . 


 
comment نظرات ()