جزیره در کهکشان

 
میس شانزه لیزه و مردِ بی سر و جناب هولمز !
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٦/۱۱
 

میس شانزه لیزه ، دوربین به دست ( مرد ِ بی سر ) را نظاره کرد . او همچنان ، چون کوه ، استوار با کنجکاوی تمام ، تنی تنومند ، ایستاده بود در جنگلِ کوچکش ، میس شانزه لیزه از وقتی به ستوه آمد که از ناحیه ی مرد ، تیر های علامت ، میشدند پرت بر دریچه ی کوچک ِ حواسش . یک شب در خانه ی زیر شیروانی نشسته بود . به سقف نگاه میکرد ، سقف چکه میکرد ، برف میبارید . سقف سرد شده بود . سقف قندیل بسته بود . میس شانزه لیزه پتو را دورخود پیچیده و در دستانش - ها- میکرد . چراغ زنبوری برای خودش ، کنج دیوار ، کف زمین وز وز صدا میکرد . هیچ خبری از هیچ کس نبود . میس شانزه لیزه تصمیم گرفته بود برای تکراری نشدن روزهای خسته ی همیشه ، دست بزند به اموری غیر عادی ، تا بشکند این تکرار را . مثلا به سرش زد . . . توی خواب که بود . . . خوابش که نمیبرد در بیداری یا در همان لحظه ی خلسه ، که نمیدانست کجاست . . . پا برهنه برود قیچی را بردارد . گیس هایش زا بزند . گیس هایش که شهره ی عام و خاص بود . سرش که بی مو شد . . . پا روی موها گذاشت و رفت زیر لحافش . . . پتو را که دور خودش پیچیده بود به مردی زشت فکر میکرد . به مردی که او را دوست هم نداشت . . . به مردی که به او نگاه هم نمیکرد . . . همه ی فکر و ذکرش شده بود همان مرد ، کسی که حتی سر نداشت . . . به تخت خواب که برگشت . . . سرش را روی بالش که گذاشت بی وزنی موهایش خوشحالش کرد . فکر کرد کاش زودتر از شر این همه خاطره ی کش آمده ی قرمز خلاص میشد . به یک دنده اش چرخید و لحاف را میان دو زانوش گوله کرد . نخوابیده فکر کرد باید که ناخن هایش را هم بکند . . . دوباره از تخت بلند شد . . . یا تخت بلندش کرد . . . رفت توی حمام شفابخش . . . نشست توی وان و شروع کرد به چیدن ِ ناخن هایش . . . هر چه که از گذشته میروید باید که برود توی چاه . . . آن شب خوابید . سه شب و سه روز در خواب بود . . . خوابی بی کابوس . انگار همه ی رویاها و گذشته ها و آینده ها دست از سرش برداشته بودند . بعد از سه روز که چشم باز کرد دید زمستان شده است . دلش برای یک نفر تنگ شده بود . مرد بی سر . . . قبلا در مورد این مرد بی هویت با کارگاه خوشتیپ قصه ها آقای شرلوک هولمز ، صحبت کرده بود . هولمز در حالی که چشم های نافذش را به آن سوی پنجره دوخته بود و علف میکشید با صدایی که از حنجره اش به رسایی صدای بهرام زند بیرون میزد گفت :" چند وقته که این مرد رو میپایی ؟" میس شانزه لیزه که آن روزها هنوز موهایش تا زانو دلبر میکرد ، در حالی که برای هولمز قهوه میاورد گفت :" من اون رو نمیپام اون داره من رو میپاد !" هولمز به طرفه العینی برگشت . دست از پشتش برداشت . . . همیشه هنگام دقت کردن ، دست چپش را مشت میکرد و به پشت میپیچاند . برگشت و گفت :" خانم زیبا ، تو اون رو میپایی نه اون تو رو ." میس شانزه لیزه روی صندلی لهستانی کهنه اش نشست . گفت :" تو همیشه همه چیز رو بهتر میدونی . . . فکر میکنی من اون رو میپام ؟" هولمز روی صندلی دیگر نشست و گفت :" اگر من همه چیز رو بهتر میدونم پس چرا سئوال میکنی ؟" میس بلند شد و از پنجره به بیرون نگریست . هیچ کسی توی بالکن بلوک سیمانی رو به رو نبود . هیچ کسی . . . هولمز که میان دود غرق شده بود پرسید :" این قهوه خیلی کهنه است ." میس شانزه لیزه گفت :" از دنده ی چپ بلند شدی ." هولمز گفت :" این قهوه خیلی خیلی فاسد شده . " میس شانزه لیزه رفت سمت گرامافون و یک صفحه گذاشت که تا نصفه میخواند . شروع کرد به رقصیدن :" من می رقصم و اون مرد از من عکس میگیره هولمز " هولمز به پاهای میس که کف زمین میچرخید و به دستانش که بیخودی تکان میخورد خندید . دست میس را گرفت و به طرف خودش کشاند :" اون مرد برای من یک نامه فرستاده ، اون مرد از اینکه تو دائم داری ازش عکس میگیری ناراحته . اون مرد یه مرد محترمه . " میس شانزه لیزه توی پنو که پیچیده بود از دست هولمز عصبانی بود و یاد و خاطره ی آن روز را مرور میکرد . خاطره ای آبکی . . . هولمز کاری کرده بود که میس شانزه لیزه مقواهای بزرگی بخرد و بیاورد و پنجره هایش را بپوشاند . فکر کرد بهتر است در این شهر خیس و بارانی زیر این رطوبت دائم فرانسوی غرق شود . یادش می آمد که هولمز گفته بود به سراغش می آید و می خواهد با همین کار قضیه را هم بیاورد . میس مقواها را روی زمین انداخته بود . بوی گیاه مخصوصی توی خانه پیچیده بود . . . میس در این بو بی خود غرق افسردگی شده بود . صدای جیر جیر پله ها آمد . . . با جیر جیرهای همیشگی فرق داشت . . . قدم های با صلابت هولمز بود . میس که موهایش را هم زده بود و توی دنده های خودش پنهان شده بود مثل جوجه اردک زشت همه ی تنش را توی پتو کرد . در خانه باز شد . هولمز وارد شد . عصایش را گوشه ای گذاشت و شانه های میس شانزه لیزه را گرفت و او را از دل پتوی در هم بیرون آورد . با انگشت پلک های میس را باز کرد . گفت :" هنوز هیچی نچسبوندی خانم !؟" میس شانزه لیزه گریه کرد . هولمز گفت :" خانم زیبا موهاتون کجا رفته ؟" میس شانزه لیزه همین طور که مثل عروسکی بی اختیار در دستان هولمز افتاده بود در حالی که سرش را به چپ و راست تکان میداد گفت :" همه رو چید . . اون مرد اومد و همه رو چید . . . اون مرد اومد و همه رو با خودش برد . . . " هولمز تلفن کرد به دکتر واتسن . . . واتسن که همیشه سر موقع میرسید تشخیص داد میس شانزه لیزه در اثر خوردن غذاهای فاسد ، مسموم شده است . . . او را توی کالسکه گذاشتند و به خانه ی هولمز بردند . میس شانزه لیزه توی تخت خوش عطر مردی خوابیده بود که رو به روی شومینه قاتل های عجیب را پیدا میکرد . مثل عنکبوتی بود که همه چیز را صید میکرد . هولمز نامه ای توی دستش بود . نامه را میخواند و حرفی نمیزد . دکتر واتسن گفت :" خیلی توی فکری تو هم باید استراحت کنی . . . چرا فکر میکنی اون مرد داره راست میگه ؟" هولمز گفت :" یک چیز ی مشکوکه ." واتسن در حالی که وسایلش را جمع میکرد و به سفر میرفت گفت :" تو الان  دوساله که درگیر این پرونده ای و هنوز نمیدونی اون مردی که سرش رو از دست داده چطوری سرش رو از دست داده و چطور زنده است . " هولمز به شعله ها خیره شد و دست چپش را پشت برد و مشت کرد . :" واتسن ، برو . . . من خیلی چیزها میدونم . . . تو هنوز من رو درست نشناختی . . . هنوز دوست داری توی حاشیه ها نگاه کنی . . . تو به قلب ماجرا نمیری . . . مسئله یک سر بی خودی نیست . . . مسئله از دست دادن سر یک آدم عجیب و مرموزه . . . کسی که این کار رو کرده یک زن بوده . " واتسن با تعجب و حیرت به هولمز نگاه کرد :" ببینم این مدت که من نبودم تو چیزی از این پرونده فهمیدی ؟ چرا یک تلگراف نفرستادی . " هولمز بلند شد . نامه را توی آتش انداخت و به واتسن در را نشان داد . : خداحافظ دکتر واتسن . . . همه چیز رو بهت میگم . " میس شانزه لیزه که توی تخت هولمز دراز کشیده بود . احساس کرد بوی ادکلون مردی توی مشامش است که میشناسد . . . احساس کرد نرمی این تخت و نور کم سوی اتاق را می شناسد . به سرش دست زد . یادش افتاد موهایش را قیچی کرده است . جان گرفته بود . خانم میان سالی که در خانه ی شرلوک هولمز کار میکرد رو به روی تخت ایستاده بود . با یک سینی . . . با رایحه ای که از بشقابش بلند بود . . . سوپ جو ! . . . میس شانزه لیزه نشست . . . :" خانم . . . !" میس شانزه لیزه همه ی سوپ را سر کشید . از تخت بلند شد . سراغ هولمز را گرفت . زن گفت :" ایشون با دکتر واتسن رفتند . " میس شانزه لیزه یک نخ سیگار روشن کرد و به زن گفت میخواهد توی اتاق تنها باشد . حاضر که شد میرود . توی اتاق تنها ماند . از توی کشو های هولمز چند نامه برداشت . . . کشوها را میشناخت . . . دست خط هولمز را هم میدانست . . . کلاه مردانه ای سرش گذاشت و پالتو پوست مشکی اش را پوشید و زیرش همه چیز را پنهان کرد . از پله های طبقه ی بالا پایین آمد . . . پا برهنه روی فرش پله راه میرفت . زن گفت :" کالسکه دم در آماده است . " میس شانزه لیزه گفت :" من بدون کالسکه میرم خانم . " در را باز کرد و توی خیابان راهش را کج کرد تا می خانه ی کنج ِ پایین شهر . درخت ها تکان میخوردند و مجسمه های بزرگ شهر را غول آسا تر و یا ترسناک تر نشان میدادند . میس شانزه لیزه . . . توی کافه نشسته بود . داشت نامه ها را میخواند و جرعه جرعه شراب توی حلقش میکرد . چند سکه روی میز گذاشت و رفت سمت خانه . حس کرد کسی دنبالش می آید . صدای رود خانه و حرکت بی امان موج ها توی گوشش فریاد میزدند . . . شب ها همیشه این صدا را میشنید . کف پاهایش توی گل و لای رفته بود . . . با این حال از اینکه کسی پشت سرش می آید خوشحال بود . . . وقتی به خانه خرابه اش رسید . . . مخصوصا در را باز گذاشت تا آن شخص بالا بیاید . رفت توی خانه . پالتو را در آورد و لباسهایش را . . . با یک کلاه ایستاده بود وسط اتاق . . . منتظر شد . کسی بالا نیامد . در را بست . وقتی در را بست پشت در یک کسی چیزی نوشته بود . . . " تو زرنگ نیستی " . . . با حروف روزنامه کلمه ها را به هم چسبانده بود . . . " تو زرنگ نیستی " . . . میس شانزه لیزه سرش گیج میرفت و در غرور سکر آورش میخندید . صفحه ای در گرامافون گذاشت و شروع کرد به رقصیدن و میخواست شمع ها را روشن کند و خودش را به مرد بی سر رو به رو نشان دهد . . . شمع های زیادی روشن کرد . چاقوی دسته بلندی از آشپزخانه برداشت و رفت رو به روی پنجره . . . پنجره ها با مقوا پوشانده شده بودند . مقوا ها را کند . مرد همچنان سر جایش ایستاده بود . . . بدون سر و داشت او را میدید . . . میس شانزه لیزه با ایمان و اشاره به او گفت :" سر. . . سر تو دست ِ منه . " . . . چاقو را توی هوا چرخاند . چاقو را توی دل شیشه فرو کرد . سرش را از شیشه بیرون آورد و در بارانی که می بارید داد زد . سرت دست منه . . . بیا سرت رو بگیر . . . رفت توی آشپزخانه . . . در یخچال را باز کرد . یخدان کهنه را بیرون آورد . . . با تعجب سر بریده ی مردی را دید . سر را از جا بلند کرد . . . آمد طرف پنجره . . . سر را نشان مرد داد . . . سرت دست منه . . . شروع کرد به خندیدن . . . همان لحظه صدای شرلوک هولمز را شنید . . . ":" خب پس کار تو بود ؟" میس شانزه لیزه هولمز را بغل کرد و شروع کرد به بوسیدنش . . . :" تو اومدی اینجا . . . تو این سر رو توی یخدون گذاشتی ؟ چرا از من خواستی کاری کنم که نکردم . تو میدونی که من دوستت دارم . چرا ازم خواستی که این کارو کنم . . . تو میدونی که من برات همه کاری میکنم . " هولمز پالتوی میس را به او پوشاند :" الان یخ میزنی ." میس ، سرش را روی شانه ی هولمز گذاشت . :" یه سیگار بده " . . . شروع کردند به سیگار کشیدن . میس شانزه لیزه :" اون سر کیه هولمز ؟" هولمز گفت :" تو اعتراف کردی تو اون سر رو بریدی ." میس شانزه لیزه بازوی هولمز را نیشگونی گرفت و گفت :" تو توی نامه هات این رو از من خواسته بودی . . . همیشه هر وقت فرار میکنی . . .کارت اینه که منو بازیگر نقشه هات کنی حالا بگو اون مرد کیه ؟ چرا خواستی من براش نمایش بدم . . . اون داره منو میپاد؟ کی سر اونو بریده هولمز ؟" آقای هولمز در حالی که چشمانش مثل دو حبه ی انگور سبز توی صورتش میلرزیدند به میس شانزه لیزه نگاه کرد و گفت :" اون مرد منم . . . کتم رو بالا میارم . . .منم . . . شبا مواظب تو ام . . . اون مرد منم . . . تو منو نگاه میکردی هر شب . . . من دوستت دارم بانوی زیبا . " میس شانزه لیزه که گردنش سنگینی سرش را تاب نمیآورد توی اتاق چرخی زد و رفت حمام . . تیغی برداشت و ابروهایش را هم تراشید . . . :" حالا هم خانم زیبا هستم آیا ؟" هولمز خندید . اما سریع لبش را جمع و جور کرد . خنده به وجناتش نمی آمد . . . میس شانزه لیزه ادامه داد :" و آیا آن مردی که هنوز آنجا ایستاده و بی کله است تویی . . . اما تو که این جا پیش منی هولمز ؟ من می خانه رفته ام اما تو داری چرند میگی هولمز ؟" شروع کرد به خندیدن . . هولمز روی زمین نشست و زانو زد . . . :" میس شانزه لیزه اون مردی که توی بالکن میبینی واتسن ِ من ازش خواستم کتش رو بالای سرش بیاره . . . خواستم ادای منو در بیاره خواستم ببینی که اون منم . . . الان خودش میاد و همه چیزو میگه . . . " میس شانزه لیزه که چند لحظه ای توی فکر رفته بود . . . از هولمز ترسید . سر را از روی زمین برداشت . . . سر یک سر نمایشی بود که با گچ ساخته بودند . پرتش کرد گوشه ای . . . سر توی دیوار شکست . . . توی بالکن خانه ی رو به رو واتسن داشت با دست به انها علامت میداد . . . هولمز بلند شد و گفت :" تو هنوز حالت خوب نیست . . . من الان دو ساله که مواظبتم . . . " اون جا هیچ مردی نیست . . . هیچ کسی نیست . . . اون جا تفرج گاه منه . . . گاهی به منم سر بزن . . . بعد با زغالی که کنار شومینه افتاده بود . برای میس شانزه لیزه ابرو کشید و عصایش را برداشت و رفت .  


 
comment نظرات ()
 
 
شرلوک هلمز و میس شانزه لیزه در (( فرار راسکولنیکف))
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۸:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٩
 

آمبیانس : ((اینجا ))

میس شانزه لیزه گفت : " نگران نباش ، من قایمت میکنم . بیا تو ."

مردی که وارد اتاق زیر شیروانی شد صورتش مثل ماه سفید شده بود . دستهایش را لرزه ول نمیکرد . چشمهایش مثل دو کاسه ی خون بود . لبهای کبودش ، ترک خورده بود مثل صحرای تشنه ای ، تشنه بود . میس شانزه لیزه پرده خانه را کشید و پنجره را بست ، توی درزها را پنبه کرد . چراغ را خاموش و به جاش شمع ، شمعی روشن کرد . به آشپزخانه رفت .از  سوپ گوجه فرنگی که هنوز داغ بود برای مرد کشید . قارچ توی سوپ انگار که زنده بود و تکان میخورد مثل یک ماهی زنده . میس شانزه لیزه به مرد گفت :" داغه ، از دهن میفته بخور. این جوری منو نگاه نکن .بخورش .ببین ، تو اشتباهی اومدی این جا . اما ... حتما دوست داشتی اشتباه کنی نه ؟"مرد به کاسه ی سوپ حمله کرد و همه را سر کشید . میس شانزه لیزه راه میرفت و پیش خودش فکر میکرد . مرد همان جا به خواب رفت . انگار که توی سوپ ، اکسیر مرگ ریخته باشند .

 میس شانزه لیزه راه میرفت و سرش را تکان میداد . قفل در را امتحان کرد . به مرد کمک کرد تا روی تخت دراز بکشد . اما انگار که مرده بود . بهترین کار ، درست ترینش بود ، پس روی لباس خوابش  رب دو شامبر سیاهش را پوشید و ماسک سفیدی به صورتش زد . از در بیرون رفت و در را قفل کرد و پله ها را آهسته پایین آمد . صدای جیر جیر چوب های پوسیده  بلند بود . میس از چند پله پرید و به درگاهی رسید . شب بود . همه جا تاریک بود . چراغ قدیمی کنار روخانه سکسکه میکرد .دورش پر از مگس بود . وز وز . . . کالسکه ای در حال گذر بود . میس جلوش را گرفت . سوارش شد . توی اتاقک نشست . به کالسکه چی گفت :" برو منزل کاراگاه هلمز ." اسب  یورتمه رفت تا دم در منزلی که برای همه ی اهالی شهر آشنا بود . صدای ویالن هلمز توی کوچه ، پرسه میزد . میس سکه ای کف دست کالسکه چی گذاشت و جلوی در رسید . هلمز که توی اتاقش بود ، خندید و به واتسن گفت :" نگفتم ، الان در میزنه ." میس در زد . زن پیری که کلاهی مثل دم کنی روی سرش بود در را باز کرد . میس بی اینکه حرفی بزند وارد شد . پله ها را بالا رفت و پیرزن در همین حین گفت :" گفته بودن که شما میاین . " میس پشت در رسید . هلمز قبل از اینکه میس در بزند در را باز کرد و دست میس را گرفت . واتسون از روی صندلی بلند شد و به این شمایل گداوارانه ی میس نگاه کرد و گفت :" اون میدونست که شما میاید . " هلمز گفت :" خوبید خانم ؟ نوشیدنی ، چای ، قهوه ، سرد ، گرم  هر چی که ..." میس گفت :" قهوه . " زن پیر که پشت در بود رفت تا قهوه را آماده کند . میس ماسک را از صورتش برداشت و روی صندلی نشست . سیگار واتسون را بی اجازه از روی میز برداشت و با فندک روی میز روشنش کرد . هلمز که ایستاده بود و با چشمهای سبزش آماده ی سی تی اسکن از ذهن میس بود پرسید :" پیش شماست ؟ "

میس شانزه لیزه گفت :" اون اشتباه اومده خونه ی من کاراگاه. . .  نمیخوام از اومدنم به این جا پشیمو ..."

واتسن پرسید :" کی اومد ؟" میس گفت :" همین یک ساعت پیش . "هلمز رفت طرف پنجره و پرده را کنار کشید و گفت :" اون باید بره سر جاش . ازش شکایت شده .

میس از روی صندلی بلند شد و گفت :" یعنی فهمیده ن ؟ چقدر زود؟! "

واتسن نوشیدنی اش را نوشید و گفت :" من نمیدونم هلمز از کجا حدس زده بود که میاد پیش شما ."

میس:" بله ...اون خونه ی منه."

هلمز:" داستایفسکی دنبالش میگرده و..."

میس شانزه لیزه  پرید وسط صحبت های هلمز :" و البته سونیا ؟"

شرلوک هلمز خندید و پیپش را روشن کرد : " و البته سونیا .....خانم."

میس :" شاید دوست داره پیش من باشه ...اون دانشجوی حقوق اون قدر احمق نیست که راه رو گم کرده باشه . من اومدم این جا تا به شما بگم به فیودور داستایفسکی بگید که داستانش رو عوض کنه ، اون الان پیش منه ..."

دکتر واتسن پرسید :" وقتی پیش شما اومد چطور بود ؟"

میس:" سفید مثل ماه ، سرد مثل مرده ، میلرزید . من بهش سوپ قارچ دادم . در جا بیهوش شد . "

هلمز پالتوش را پوشید و کلاهش را برداشت و گفت :" خانم ما نمیتونیم بذاریم ادبیات از بین بره اون جاش پیش سونیاس."

پیر زن قهوه ی میس را برایش آورد . میس قهوه را ریخت توی گلدان و گفت :" اون  خانم ایوا نونا رو کشته هلمز اگر اون رو تحویل قانون بدید من شما رو ..."

دکتر واتسن که کاپشن کرم رنگش را میپوشید خندید و گفت :" ما اون رو تحویل داستایفسکی میدیم ، اون خودش میدونه باهاش چی کار کنه فعلا بریم ببینیم راسکولنیکف چرا بعد از خوردن سوپ شما بیهوش شده ..."

هلمز در را برای میس باز کرد و هر سه خارج شدند .


 
comment نظرات ()