جزیره در کهکشان

 
فروشنده
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٦/٢۸
 

( فروشنده )

آیا فروشنده ی اصغر فرهادی اقتباسی از ( مرگ فروشنده ) آرتور میلر است ؟  آنچه میدانیم این است که در تیزر و عکس هایی که برای تبلیغ ِ فیلم در معرض دیدگاه مخاطبان قرار میگیرد ، بخش هایی از صحنه های تئاتر هم در آن وجود دارد و این نمایش – مرگ فروشنده – ی میلر است . البته وقتی این را می فهمیم که فیلم را میبینیم . ضرورت ِ انتخاب ِ این نام بر سرفصلش چیست ؟ آیا بناست اصغر فرهادی از فروشنده ی میلر همان تضاد رویا و واقعیت ، فشار اقتصادی و ساختمان های بلند و نظام قدرتمند مالی که قشری را له میکند نشانمان دهد یا خیر ؟ کدام شخصیت ِ مرگ فروشنده و فروشنده ی فرهادی میتوانند با هم قابل قیاس باشند ؟ نام ِ فیلم ِ فرهادی – مرگ – ندارد . صرفا – فروشنده – است . شاید این حذفِ نام دلیلی دارد که با دیدن فیلم دریافت شود . قرائتی که از نمایشنامه شده است چقدر در تصویر دیده میشود ؟ چقدر در دیالوگ ها گفته می شود ؟ آیا تضاد اندیشه های متفاوت و از دو نظام اقتصادی بهتر و برتر ، جهان رو به توسعه ی افراد شرور و تیزهوش و جهان رویایی و خیال پردازانه ی افراد کم هوش و عاطفی در این فیلم باید دیده شود یا خیر ؟

جواب ِ هیچ کدام از این سئوال ها در فیلم آقای فرهادی نیست . از آنجا که اعتبارِ یک اثر هنری ، خواه ادبیات باشد ، خواه سینمایی یا نقاشی به هیچ وجه با معیارهای جشنواره های جهانی و مدالهای قسمت شده اش کسب نمیشود اما غرور ملی را نوازش میکند و پس از سالها از سفر پازولینی ها ، میتوانیم بعد از کیارستمی و مخملباف ها با اصغر فرهادی هم سری توی سر ها باشیم و بعد از کسب جوایز جهانی  موتورِ مرورگر اینستاگرام و گوگل را با نام – شهاب حسینی – و – فروشنده – و – اصغر فرهادی – بسوزانیم . ما قطعا از دریافت هر جایزه ای خوشحال می شویم و این تنها به سینما برنمیگردد اما لازم است بدانیم هرگز هیچ اثر هنریی ، با مدال و تندیس و جایزه ، اصالتش نشان داده نمیشود . آنچه باقی است و جاودانه ، به کمک کمپانی ها در اذهان ثبت نمیشود .

فروشنده مثل سایر فیلم های اصغر فرهادی ، در نماهای داخلی گرفته شده است . اتفاقی که کمکش کرده است او را نزدیک به تئاتر کند ، این تاثیر را در دایره زنگی همسر ایشان هم میبینیم . همین طور در دوستان دیگری که میخواهند شبیه فرهادی عمل کنند تا جایزه بگیرند و فیلم خوب – ملبورن – را میسازند . . . سئوال این جاست ، چقدر فاصله بین تئاتر و سینما هست ؟ وقتی ابزاری لازمه ی سینماست چرا باید این قدر محدود عمل کنیم وقتی ضرورت ندارد . وقتی فیلم فروشنده شروع میشود و در تیتراژ آغازین ساختن دکور تئاتر – مرگ فروشنده – را میبینم گمان میکنم باید یک رابطه ی موازی ، یک قصه ی مربوط از دل نمایشنامه توی این فیلم باشد و من را جان به لب کند . . . . منتظر سکانس حذف شده هستم ( مثل درباره ی الی . . . . مثل جدایی نادر از سیمین . . . ) شروع فیلم ، همان قسمتی است که در تیزر مشاهده میکنیم . ساختمان بر اثر کندن زمین توسط بساز بفروش های شهردار عزیز و پیمانکاران بی سواد ، دارد نشست میکند و ترک برمیدارد . ناخودآگاه یاد اجاره نشین های داریوش مهرجویی می افتم . اصلا باور نمیکنم که شروع این فیلم همان بخشی است که در تیزر آورده شده است . وقتی تیزر را میبینی ، گمان میکنی برشی از اواسط فیلم را پخش میکنند . . . بازی شهاب حسینی در همان ابتدا در مواجهه با نشست کردن ساختمان مجهول و سر و بی حواس است ! تعجب میکنم . . . هرچند دیالوگ ها ادا می شوند اما انگار منتظر این اتفاق بوده اند و آن وسط فرار از خانه همراه ِ همسرش رعنا – ترانه علیدوستی – عماد – شهاب حسینی – به کمک زن همسایه میرود و پسر علیل او را از ساختمان خارج میکند . تا اینجا به حس انسان دوستی عماد پی میبریم که حاضر است در این شرایط که خانه دارد روی سر همه خراب میشود زنش را رها کند و به کمک پیرزن همسایه برود .


ساختمان ِ در نظر گرفته شده ، لوکیشن جناب فرهادی ، همان خانه های کوچک و کنار هم در آپارتمان بی قواره ی این روزهاست . میتواند فیلمی در همین آپارتمان های زشت و بدسلیقه ی بساز بفروش ها ساخته شود اما اندکی هوش و زیباشناسی سینمایی داشته باشد . بین کادرهای تعیین شده و نماهای فیلم در حال خفگی هستم . همان اتفاقی که در چهارشنبه سوری و جدایی نادر از . . . اتفاق می افتد . . . چرا یک فیلمساز میخواد از یک دکور زشت – به معنای واقعی – استفاده کند و یا یک مکان زشت را به زیبایی نشان ندهد ؟ این بدسلیقگی قابل قبول نیست . متوجه میشویم که رعنا و عماد زن و شوهری هستند که مشغول تمرین  تئاتر مرگ فروشنده به کارگردانی بابک – بابک کریمی – هستند . در این میان دوستانی هم دارند . مثل کتی – نامی که چند بار از زبان عماد می شنویم . . . در پس ذهنم این طور فکر میکنم که کتی یک روزی یک جایی با عماد یک دوستی داشته و امروز این دوستی صمیمی تمام شده و عادی است . . . از انجا که خیلی چیزها این روزها عادی شده است . . . خب . . . ضمنا عماد برای درآمد در مدرسه مشغول به تدریس است ((که در صحنه ی دیگری از فیلم، مدرسه ی متوسط پسرانه  تبدیل به  – دانشگاه و کلاس طراحی میشود و خدا میداند چرا ؟ )) او از ساعدی و (( گاو )) برای بچه ها حرف زده است . . . . کار خوبی میکند . از خودم سئوال میکنم ربط این گاو شدن ، مثل کرگدن شدن یونسکوست که عماد در جواب ِ سئوال شاگرد میگوید ما به مرور گاو میشویم ؟؟؟ ربط ساعدی به این قصه چیست ؟ شاید این ها کمی با زحمت بخواهد شخصیت ِ متمایز معلمی را نشان بدهد که بعدا از او عکس العمل خاصی قرار است ببینیم و حتما این عکس العمل را کسی از خود بروز میدهد که ساعدی خوانده باشد و تئاتر کار کند یک جورهایی خاص باشد هیچ اشکالی هم ندارد کاش در همه چیز این خاص بودن هویدا بود ؟ هرچند نمیشود عاشق شهاب حسینی جذاب نبود اما انتخاب او برای این نقش درست است ؟

گریم او در تئاتر فروشنده من را یاد گریم او در نمایش کرگدن می اندازد . . . حتی او به عنوان یک بازیگر جذاب و استار برای این نقش مناسب است ؟ حتی در تئاتر ؟ البته همه چیز جایز است اما وقتی فیلم جلوتر می رود بیشتر بر این باورم که این انتخاب اشتباه بوده است . فیلمنامه تلاش خودش را میکند که یک جامعه ی روشنفکر را با چسباندنش به روابط ساده ی دوستی و اتاق گریم نشان بدهد که موفق نمیشود . هنرمند بودن از طز لباس پوشیدن و حتی نحوه ی بودگی بیان می شود . . . چه عجیب که هیچ کسی در فیلم سیگار هم نمیکشد . . . این غیر واقعیت . . . این عصیانگری برایم جالب است . . . اگر تئاتر را از فیلم حذف کنیم به عماد و رعنا میاید که چه کاره باشند و چه شغلی داشته باشند ؟ آیا شخصیت پردازی رعنا درست است ؟ خیر . رعنا به عنوان یک بازیگر تئاتر ، در زندگی واقعی خودش بسیار معمولی . . . دور از لحظات خاص جنونی که معمولا اکثر هنری ها دارند . . . . دارد زندگی میکند . . . او به عنوان یک زن بازیگر تئاتر ، در برخوردش با اتفاقی که در فیلم روی سر مخاطب قرار میگیرد مثل یک دختر بی سواد  برخورد میکند .شاید در روستا هم زنان بین هم و با هم این طور نباشند . . . دست کم این طور نیستند .  .  . . . وقتی خانه ی عماد و رعنا روی سرشان آوار نمیشود انها در پی گشتن خانه هستند . . . آن هم ظرف بیست و چهار ساعت . . . ازقضا کارگردان دست و دلباز تئاتر در فیلم به آنها خانه اش را پیشنهاد میکند . در این خانه زنی زندگی میکرده که همه ی وسایلش را در یک اتاق قرار داده است و هنوز نیامده که ببرد . شاید بیست دقیقه از فیلم کش پیدا میکند تا به نکاتی برسیم که سینما را تازه میخواهد شروع کند . همین اتاق دربسته . . . همین زنی که نیست جذاب است . وقتی در اتاق زن را میشکنند تا وسایلش را به پشت بام ببرند تا وسایل خودشان را در آنجا جای دهند . . .نشانه هایی برای ما رو میشود . . . مثل کفش . چون ما نمیتوانیم جوراب زنانه یا لباس زیر و ماتیک نشان دهیم فقط و فقط اگر باهوش باشیم با دیدن این کفش ها چیزی در پس ذهنمان باید به ما بگوید چه زنی ! او چگونه زنی بوده است ؟ اما آیا این کافی است ؟ خیر و البته که خیر . . . .زنی که لباس ها و وسایلش یش را در خانه ی بابک  گذاشته ، زن ِ بدکاره ای بوده که همه ی آپارتمان او را می شناختند و مشتری داشته است . . . پس نشان دادن وسایل یک زنی که این همه مشتری داشته میتوانست خیلی جذاب تر باشد . . . . میتوانست جز لباس مهمانی و کفش به اشا دیگری هم اشاره شود . . . خلاصه که هنوز در فیلم اتفاقی نیفتاده . . . . اما عماد و رعنا اسباب کشی میکنند و به منزل بابک میروند و البته ما نمیفهمیم این ماشین 206 وقتی دست رعناست چرا نشان داده نمیشود و چرا صبح که تمرین تئاتر نیست و عماد مدرسه است باید با تاکسی برود و بیاید شاید چون آقای فرهادی لازم میدانسته اند که در تاکسی عماد کنار زنی بنشیند که به او بگوید پاهاتو جمع کن درست بشین . . . البته شاید عماد هم – هرچند حلقه به دست دارد – بدش نمیامده که این کار را بکند ما که ندیدم . . . عصبانی میشود اما نه آنقدر که باید . . . این جا هم ساکت است . . . مثل عادی شدن روابط عاشقانه به دوستانه . . . مثل سکوتی که ارتباط ها بعدا به خود میگیرند و حرفی ندارند و انگار روزهایی از پیش وجود نداشته است . . . سعی میکنم بین همه ی نگاه هایی که بین رعنا و عماد صورت میگیرد اندکی عشق و علاقه پیدا کنم به لطف موسیقی علی عظیمی در اسباب کشی (من باد میشم میرم توموهات و ....) و چند جمله ی ساده با پسوند عزیزم . . . همه چیز تمام می شود و همچین رابطه ی گرمی بین این دو احساس نمیشود . . . در این بین وقتی سکانس های تمرین تئاتر را میبینیم . . . . متوجه بخشی از نمایش مرگ فروشنده ی میلر میشویم که زنی در حال حمام در خانه ی – ویلی = فروشنده  است که حضور کم رنگی دارد و میرود اما در فیلم فرهادی با شروع این صحنه و حمامی که زن نمایش میرود و موجب خنده ی تماشاچی میشود ازیرا که لباس تنش هست و مجبور است بگوید من که بی لباس نمیتوانم بیرون بروم ؟ مخاطب را خیلی توی فکر نمیبرد اما دقیقا چند لحظه بعد که رعنا در خانه ی تازه شان میخواهد به حمام برود متوجه شباهت های این نمایش و داستان رعنا میشویم و دوباره از خود میپرسیم آیا قرار است این حمام ربطی به حمام میلر داشته باشد ؟!!!! رعنا در خانه را باز میکند . . . گمان میکند عماد است . . . رعنا به حمام میرود و در حمام هم نیمه باز است . . . مکث دوربین روی در تنها بخش هیجان انگیز فیلم است . یعنی چه کسی دارد بالا می آید ؟ خب . . . نمیبینیم . . . به دو دقیقه نکشیده متوه میشویم عماد در سوپر مشغول خرید است و رعنا معلوم نیست در را برای چه کسی باز کرده است . یکی از مشتری های سابق زن بی هیچ دلیلی و با علم غیب از اینکه زن در خانه هست وارد میشود . حمام همان دم در است . . . سمت راست . . . اتاق خواب یک ور دیگر افتاده اما آقای فرهادی اشتباه دیالوگی دارند زیرا مردی که وارد میشود ظاهرا اول اصلا به حمام توجه نکرده و رفته توی اتاق خواب پول را توی کشو گذاشته و بعد رفته توی حمام و لابد توی این مدت هم رعنا دو سه باری شوهر عزیزش را صدا نزده است . . . این طور میبینیم که عماد میاید . رعنا را همسایه ها به بیمارستان برده اند . . . او رو به  مرگ بوده . . . تیو حمام پر از خون است و توی راهرو و پله ها هم خون راه افتاده است . ماجرا پلیسی میشود چون رعنا از رفتن پیش کلانتری و شکایت امتناع میکند و عماد هم همچین اهمیتی به داستان نمیدهد . . . همین بس که عکس های سر زن عزیزش را میبیند . . . نمیبینیم که توجه بیشتری کند . . . مثلا به او میگوید :" چی کار کنم شب میام پیشت میگی برو اون ور . . . میرم اون ور میگی نرو درو باز بذار نمیدونم چی کار کنم . " . " حالا بیا چایی ات رو بخور !"


جناب آقای اصغر فرهادی حدود یک ربعی با خودم کلنجار رفتم و انتظار داشتم بعد از این صحنه ی مهم فیلمتان از زبان عماد این سئوال را بشنوم :" کی بود ؟ چی کار کرد ؟ توی حموم بود ؟ تو هلش دادی ؟ چه شکلی بود ؟ چی کار کرد ؟ " هرچند فهمیدیم دست توی موهاش کرد اما این سئوالات مطرح نمیشود . بعد از مدت زیادی عماد میپرسد :" مگه نگفتی نگاش نکردی ؟" کاش یک تعلیقی میگذاشتید که ما فکر میکردیم رعنا با کمال میل برای خودش رفته و یک کاری کرده . . . شما با زیرکی در تقلیل شخصیت رعنا کوشیدید تا او ساکت باشد و نه اعترافی بکند و نه انتظار سئوالی داشته باشد . . . خیلی توی سرش بخورد و تک و تنها روی تخت بیفتد و به شوهر ش بگوید در اتاق رو باز بذار چراغ رو روشن بذار میترسم . . . میترسم برم دستشویی و حموم این جا . . . در رفتار عماد یک آرامش و بی خیالیی هست که انگار خب همچین ماجرایی هم رخ نداده اما میخواهد پی قضیه را بگیرد چون شما میخواهید نه او . شخصیت پردازی فیلمنامه اصلا درست نیست . همان طور که فیلمنامه به شدت دور از انتظار و بد است . . . به شدت لایتچسبک به میلر و داستان های پلیسی و خود شماست . . . با این وجود تمام سرپایی فیلم فروشنده از بازی درخشان شهاب حسینی ست که هست . وقتی تصمیم میگیرد خودش پی ماجرا را بگیرد . . . وقتی غرور مردانه ی جریحه دار شده اش را فرو میدهد خیلی درک نمیشود هرچند بازی اش درخشان است اما به لحاظ ذهنی درک نمیشود مردی که غرورش تا انتهای داستان ادامه دارد چرا راحت سر کار میرود . . . عصبانی نمیشود . . . داد نمیزند . . . عکس العمل های عصبی ندارد . . . چهار تا سئوال نمیکند . . . . منتظر است تا یک چیزی پیش بیاید تا او عکس العمل داشته باشد و بیچاره شهاب حسینی که این نقش سخت بد را انقدر خوب بازی کرد . . . همه ی مردهای فیلم یک جوری هستند . . . مردهمسایه هم به رعنا میگوید اگر اون مرد رو پیدا کردید منم کارش دارم . . . معلوم میشود که او هم با زن همسایه روی هم ریخته بوده و همه دنبال آدرس او هستند و خب او پذیرای بابک هم بوده . . . . بابک هم با او در ارتباط بوده است . این زن باید خیلی قابلیت داشته باشد چون میتواند با مرد کارگردان خوش تیپ معاشقه داشته باشد و در انتها میبینیم که با یک کارگر نانوایی هم میتواند رابطه داشته باشد . . . زنی با قابلیت های فراوان و کفش های زیاد . . . زنی که پیرمرد نانوایی هم دوستش داشته است . . . کارگردان و نانوایی در انتخاب زن همسلیقه هستند . آفرین . خب در ادامه ی داستان پلیسی فروشنده ، عماد عزیز که زیر پوستی از پولی که مرد متجاوز که حتی یک بار هم از زنش نپرسیده چه شکلی و چند ساله بود ، با خبر میشود لقمه ی غذا در دهانش میماند . . . .فکر میکنم لحظه ی شام فرح انگیز و خوب شدن ِ پر سرعت رعنا و همین طور آوردن بچه ی همبازی تئاتر به خانه شان چقدر لازم است و دلیلش چیست . آیا کسی که این طور سرش را در فیلم لقمه پیچ کرده اید میتواند با فشار پایین و بی سرگیجه برود روی صحنه ؟ آیا شوهرش ، دوستش نمیاید یک سئوال بپرسد که کسی که امد چه شکلی بود ؟ البته رعنا گفت نمیدانم هیچ ندیدم اما بعد از این ماجرا که رفت روی صحنه و نمایش را خراب کرد گفت نگاه یکی از تماشاچی ها شبیه اون بود . عماد سئوال میکند :" تو که گفتی ندیدیش؟" ما تصور میکنیم زن دارد دروغ میگوید نمیدانم شاید آقای فرهادی دوست داشته ما فکر کنیم اصلا قضیه ساختگی بوده و یک دوستی بین رعنا و یک مرد دیگر بوده و دارد همه را گول میزند . کاش جسارت ساخت همچین فیلمی را داشتید نه اینکه زن دروغ بگوید و ما هم دروغ او را باور کنیم چون چاره ای نداریم چون ما اصغر فرهادی ، ما را وادار میکنید که با عماد همحس شویم . البته به زور . . . عماد خودش از طریق ماشین (وانتی که مرد متجاوز جا گذاشته و نمیدانیم چرا ؟) او را پیدا میکند .

چرا مرد متجاوز ماشین و موبایلش را جا میگذارد . بعد از گانگستربازی کوتاه عماد که موجب کشف متجاوز میشود . ما پیرمردی را میبینیم که با او قرار گذاشته است . پیرمرد متجاوز در خانه ی قبلی عماد – که درابتدای فیلم بر اثر گود برداری داشت نشست میکرد -  وقتی پله ها را بالا می آید نفس نفس میزند و دارد جان میدهد و  ریق رحمت را سر میکشد . . . او قرص زیر زبانی میگذارد . او موهایش سفید است و قدرت بدنی بالایی دارد – چون شهاب را محکم به دیوار میکوباند – او مرد متجاوز است و بعد از گانگستر بازی عماد در خانه متوجه میشویم این پیرمرد بوده که به رعنا دست درازی کرده است . عماد تصمیم میگیرد او را در یک معامله ی برابر و یک تساوی قرار دهد می خواهد به همسر او بگوید که شوهر لب گورش چه کاره است . . . شاید این کار موجب شود سبک شود و همین که زن او هم بفهد و مرد خجالت بکشد . . . باری از غرور بر باد رفته ی عماد کاسته شود زیرا هر دو طرف رسوا شده اند . . . البته اگر بشود اسم این را رسوایی گذاشت . . . عجیب اینجاست که اصغر فرهادی حرفهای نامربوطی را از دهان پیرمرد به ما منتقل میکند . . . . اول رفتم تو . . . لباسها رو دیدم . . . ( به شعور مخاطب توهین نکنید . مردی وارد خانه میشود . . . پیر مردی است که نمیتواند پله ها را بالا بیاید . . . داریم میبینیم که دارد ریق رحمت را سر میکشد . . . برای رفتن به خانه ی رعنا و عماد هم میایست همین مقدار پله را بالا میرفت . . . پس قاعدتا وقتی میرسد طبقه ی بالا دارد هن و هن و لک لک کنان راه میرود اما طبق دستور آقای فرهادی او همین طور که بالا میرود به اتاق خواب زن میرود و پول توی کشو میگذارد و بعد میرود سراغ رعنا ) آیا این دروغ بزرگ با شعور مخاطب میخواند ؟ مردی که این همه پله را بالا بیاید و هن هن کند . . . و درست سمت راست در حمام باشد . . . به جای اینکه سلامی بدهد و سری توی حمام کند میاید میرود توی اتاق خواب پول میگذارد و در این فاصله هنوز رعنا در حمام هست و پیر مرد جان دارد و هوس میکند و تو میرود و کارش را انجام میدهد ؟چطور ممکن است . . .

دیدن پلان های بالا پایین رفتن از پله ، تکرار زیاد ان موجب تکرار گودویی نمیشود . . . موجب انبساط ساختمان های سیمانی و فشار طبقه ی بورژوازی نمیشود . . . .بلکه عدم زیبایی شناختی و وصله پینه کردن نما ها را نشان میدهد . . . خیلی قابل پیش بینی بود که عماد نمیخواهد مرد متجاوز را بکشد .. . لو بدهد . . . نمیدانم در ادامه تنها منتظر این هستیم که این بزن بزن چطور قرار است تمام شود . . . رعنا که مرد متجاوز را میبیند . . . آنقدر که انتظار داشتیم جا نمیخورد . لطفا نگویید بازی زیرپوستی . . . حتی انقدر سعی میکند عماد را منصرف کند که آدم خیال میکند دلش به حال پیرمرد سوخته و اگر این است چرا باید این همه ترس داشته باشد . . . چرا باید از شوهرش این قدر توقع داشته باشد . . . چطور انقدر راحت میگوید اگر مردی که به من تجاوز کرده را لو بدهی من از زندگی ات میروم بیرون . فکر میکنم این دیالوگ ها به شدت سطحی . . . سوار بر سهل انگاری مطلق نوشته شده اند و در لحظات تنهایی پیرمرد و عماد بهترین بازی ها را میبینیم و شهاب حسینی مثل همیشه با انواع نگاه ها با تن صدای دیگرش در فیلم . . . . که در بقیه ی فیلم ها نیست . . . سعی در ساختن تیپ پسر روشنفکر تئاتری مهربان را دارد . . . هنوز این حس درش مانده است . . . در انتهای فیلم عماد و رعنا رو به روی شیشه ی گریم هستند . . . مرد قلب ضعیف اما متجاوز فیلم هم با آمبولانس رهسپار بیمارستان شد و لابد زنده ماند که عماد و رعنا باز هم در حال بازی مرگ فروشنده هستند .

در نهایت فروشنده ، همان زن ِ فاحشه ی فیلم است ، که به نظر من نام فیلم نام این زن خود فروش است که بهترین شخصیت پردازی آقای فرهادی بود .

 


 
comment نظرات ()
 
 
مهمان ناخوانده یا ملاقات
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٧:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱٠
 

هیچ چیز شگفت انگیز تر از این نیست که نمایشنامه ای را خوانده باشی و بارها و بارها به تماشای اجراهای مختلف و دیدن ِ دیدگاه های مختلف کارگردانی در رابطه با آن بنشینی . فرهنگسرای نیاوران ، حواشی این فرهنگسرا ، من را یاد خاطرات و خطراتی می اندازد که همیشه با رفتن به سمت ِ آن برایم دوباره مجسم میشود . . . دو ساعت زودتر رسیدم . بعد از خرید بلیط نشستم منتظر . به کافه ی خاموش نیاوران چشم دوختم . خودم و دوستم را میدیدم که پشت میزی نشسته ایم و میخندیم و دیوارهای اطرافمان تصاویر مدرن قهوه خانه ای ست . مثل دختر کبریت فروش خاطره محو میشود . به مجسمه های همیشه تنهای رو به رویم نگاه میکنم . همیشه دوست داشتم با آنها عکس بیاندازم . اما عکس انداختن من را میترساند . شاید هرگز به انجا برنگشتم . از توی کیف تی-بگ شفا بخش را بیرون می آورم و آب گرم را از آب گرم کن میزنم . سیگارم را روشن میکنم و با آدم های دور و برم حشر و نشر میکنم . برای من مراوده با آدم های اولین بار خیلی خوش آیند است . . . در این بین خانومی هم میس شانزه لیزه را میشناسد و از تنفرش نسبت به او با صدای بلند میگوید طوری که اطرافیان متوجه نظریات گرانبار آن خانم نسبت به کامنت های میس شانزه لیزه که گاهی تند و گاهی نظر است میشوند . میس پیش خودش فکر میکند مردم چقدر عجیبند و چقدر بی ملاحظه ! و فکر میکند چقدر خوب که گلوی پر بغضش چند وقتی است از فریاد کشیدن ها یش جلوگیری کرده . بعد فکر میکند که وقتی مدعی های هنر و اهل سینما میتوانند چنین سطحی با رفتاری غیر مودبانه و ذکر دوم شخص این چنین راحت در برخورد اول باشند وای به حال کسانی که میگوییم بی فرهنگند . من در فکر نمایش ملاقات امانوئل اشمیت بودم . اشمیتی که همیشه دوستش داشتم و همیشه جلوتر از اجراهایش نمایشنامه هایش را خوانده م و شک دارم کسی اشمیت را دوست نداشته باشد . بعد از ورود به سالن و در همان 5 دقیقه ی اول دیالوگ های احمد ساعتچیان متوجه شدم نمایش ( مهمان ناخوانده ) ی اشمیت با اسم ِ ملاقات روی پوستر رفته و خب ترجمه ی تینوش نظم جوهمیشه برای من بهترین و دوست داشتنی ترین ترجمان بوده اما این نمایش دیده شده از برگردان همین نمایشنامه توسط امید راضی بود که خب . . . بیشتر جاهایش همان ترجمه ی تینوش نظم جو بود ! اما جدای از این ها ، جدای از این متن ِ درخشان ، بازی شهاب حسینی ، درکش از متن ، میزانسن های ساده و بی ادا و اصول ، بازی درخشان احمد ساعتچیان ، خود شهاب ، مهدی حسینی بجستانی و ...البته بازی نه چندان خوب فرانک حیدریان به شدت به دلم نشست . این نمایش ، مطب و خانه ی دکتر زیگموند فروید را در شبی که نازی ها شهر را در دست گرفته اند نشان میدهد . استیصال فروید از ماندن یا مهاجرت ، فشار دخترش برای رفتن . . . و مهمان ناخوانده ای که به نظر من ، بعد از خواندن متن نمایشنامه همان ضمیر ناخودآگاه فروید است و گفتگوی درونی فروید با ( غریبه ) (با بازی شهاب حسینی ) یک جدال شگفت انگیز و چالش درون گرایی یک فیلسوف را نشان میدهد که از آن فیلسوفانه تر خود امانوئل اشمیت است . این چالش از ایمان به خدا ، باور خود و آینده و گذشته ی بشر و خود فروید حرف میزند و به شدت دیالوگ های درست و دوست داشتنی و ساده ای دارد . مثل این که : شما مهر خدا رو نمیخوایند ، شما خدایی رو میخواید که گریه کنه ،زجر می کشه ،تو خدایی رو می خوای که در برابرش سجده کنی ،نه خدایی که در برابر تو زانو می زند." یا 

"فروید:انسان توی یه زیرزمینه،تنها نورش مشعلیه که با تیکه های پارچه و کمی روغن درست کرده.انسان میدونه که این شعله همیشه روشن نمی مونه.انسان مومن جلو میره و فکر می کنه که ته تونل دری وجود داره که پشتش نوره...انسان خدا نشناس می دونه که دری وجود نداره،می دونه تنها نوری که هست همون نوریه که خودش با دست های خودش درست کرده"

" ناشناس: انسان خدانشناس شما، تنها یک انسان ناامیده."

 

در نهایت نمایشنامه نویس با وارد کردن دیوانه ی فراری ، شک و ابهام بیشتری برای مخاطب ایجاد میکنه ، اینکه شاید غریبه تجلی خدا در ذهن فروید نباشه و شاید همه ی این حرف ها نمایشی باشه . مخصوصا در انتهای نمایشنامه وقتی میخوانی که غریبه دختر فروید را میشناسد ، باز شک میکنی و این تلنگر اشمیت به ذهن انسان است و قضاوتی که خود او باید بکند . به هر حال از دیدن این نمایش لذت بردم و باز برای 1001 امین بار ایمان دارم که سالن نیاوران برای کنفرانس است و نه اجرای نمایش و نه حتی ارکستر مجلسی . . . بلیط این نمایش بیست هزار تومن است . پیشنهاد میکنم سر راه از فرهنگسرای نیاوران نمایشنامه را حتما خریداری کنید . کار را ببینید . 

 

قبل از دیدن ملاقات ! خدای کشتار را دیده بودم . یاسمینا رضا را همه دوست داریم . البته بازی با دیالوگ ها بیشتر از منطق بر این نویسنده تسلط دارد تا جایی که این دیالوگ نویسی و نمایشنامه او را از مفهوم دور میکند و یک زحمتی میکشد که نمایشنامه اش را شیرین کند که این زحمت در نمایش ها و در اجرا ها دیده میشود . بهانه ی دور هم بودن ادم ها همیشه در نوشته های یاسمینا رضا کم دلیل بوده اند . . . اما به هر سو ، بازی درخشان سیما تیر انداز مثل همیشه آفرین داشت و کشمکش دو خانواده به بهانه ی کتک خوردن فرزندانشان که موجب به تجزیه ی زندگی خصوصی شان میشود برایم جالب بود . سالن اصلی برای این نمایش مناسب نبود . بازیگرها همه خوب بودند اما گمان میکنم اگر گزینه های دیگری بودند باور پذیر تر میشدند . . . 

ابوالفضل پورعرب عزیز . . . زندگی بیرحمانه بر آدم ها میتازد و میگازد و از رویشان رد میشود . عادل ِ فیلم نرگس . . . امیدوارم زودبهبود پیدا کنی . معجزه ای رخ بدهد . خیلی زود است که تو این طور بشکنی:(


 
comment نظرات ()
 
 
برف روی شیروانی داغ / سمک عیار و جواد ذوالفقاری/ فیس بووک
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٧
 

سئوال این است ، محمد هادی کریمی کیست ؟ از کجا آمده و به کجا میرود ؟

جواب ساده است ، وی که فارغ التحصیل پزشکی بوده و به سینما روی آورده و آمپول رو توی در و دیوار کرده و قرص را روی میز ولووو و مریض را روی تخت رها نموده و الفرارررر     معلوم نیست چطور غیرمنتظرانه ،  غیرمنتظر ساخته ؟ بعد هم شب شد و امشب شب مهتابه و مهناز افشار عزیزم رو میخوام . . . نتایجش رو دیدیم . . . پول چیز خوبی است . کاری ندارم . بروم سر اصل مطلب . ابتدا بعد از ذکر نام و یاد خدا ، از همه ی جهانیان خواهش میکنم برای دیدن هیچ فیلمی به سینما اریکه ایرانیان نروید زیرا شیب استاندارد ندارد . ناظرانش بی حواسند . وسط فیلم بارها همه برای استجابت و دفع باد مخرج بیرون رفته با هندوانه و پنیر وارد میشوند و این ناظران و مبصرهای اریکه نمیگویند ( شیش ، ساکت اینجا  پارک نیست ! ) ضمنا ...پرده اش هم انگاری پرده ای است به سالن کنفرانس وصل شده ...هر جایش بشینی همه ی پلان را نخواهی توانست دید پس همان سینما آزادی دم تو گرم . . . ! دیدن بازی شهاب حسینی برای من حکم دیدن جواهر سلطنتی پشت ویترین را دارد . من و هم نسلهای من با شهاب حسینی بزرگ شدیم .  شهاب حسینی ، فقط خود خدا میداند و خود خودم که در (اکسیژن ) چه اکسیژنی به ریه های ما میدادی ، با آن همه شور و اشتیاقت ، انگیزه های حقیرانه ی مرگ و نا امیدی سن تغیر هورمون را به باد فراموشی میسپردیم و محو اجرای تو و گفته ایت میشدیم . تو باعث شدی ، همه عاشق پلیس جوان شوند و همه تصورشان از پلیس ها به کسانی چون (تیپ پلیس جوان ) ١٨٠ درجه عوض شود . فقط خدا میداند که در مدار صفر درجه چقدر دوست داشتم جای کلاهت روی سرت بودم ! و در تب سرد با هر دردسری ، دور سرت میگشتم . . . ای شهاب حسینی تو در همان رخساره ، رفتی که دیگر نبینیمت ... تو دور شدی ... از اکسیژن دست کشیدی ، فکر ما را نکردی که جلوی تلویزیون خشک شدیم ؟ در زه عسل چقدر این نقش را دوست داشتم و بیشتر نقش فریماه را و هیچ وقت گمان نمیکردم این همه مرعوبمان کنی . . . شاید در (درباره ی الی  کمتر از مریلا و باقی خودت را دست کارگردان سپردی . . خواستی همان شهاب حسینی غول باشی ) بلد نیستم ازت ایراد بگیرم . . .ایرادی هم اگر باشد نمیگیرم . چون به ضرس قاطع میگویم سوپر استار سینمای ما تویی ، نه گلزار و رادان و ... چون در تو ( آن)ی هست که در آنها نیست . . . برای دیدن تو که برای من حکم دیدن جواهرات سلطنتی را دارد کسی را منع نمیکنم که آهای نرید این فیلم رو ببینید ، اما باید حرفم رو بزنم . ابتدا ، فیلم شروع شد ، تیتراژ ابتدای فیلم را دوست داشتم . . . رفتم  توی حال و هوای ماهی ها عاشق میشوند و خانه ای روی آب و ... اما بعد از دیدن چند سکانس ، بنده به شدت از این فیلم دچار انزجار ،‌حالت تهوع ، عصبانیت شدم . چه خوب که شهاب حسینی در فیلم بود تا مسکنی برای هیجان های مهار نشدنی من بشود زیرا قصد داشتم داد بزنم زلزله و هول در دل همه بیندازم و همه  را از سالن خارج کنم ...کاری که کرده ام چون آشغال کله ام . هر کاری از دست بنده بر میاید ، خب ختم به خیر شد . داستان فیلم برف روی شیروانی داغ انقدر باسمه ست  که نمیدانم چه طور بگویم والا رویم نمیشود . خلاصه داستان از این قرار است که فرخ نعمتی نقش شاعری را بازی میکند که دیالیز دارد ( کارگردان دکتر فیلم این دیالیز را خیلی ماشالا با هوشمندی نشان داده منتها از در عقب ...تنها با جای زخم سوزنی به نشانه ی دیالیز در دست شاعر و یک بار هم در حال دیالیز...تو گویی دکتر فیلم حتی با وجود اینکه دکتر است نمیداند دیالیز چی هست ؟ دردش چی ست عجبا و وااسفاها ) خلاصه شاعر دیالیز میشود . دارد میمیرد . از زنش جدا شده . زنش دوستش نداشته . او با عده ای عشق شعر (کوروش تهامی و خاطره خانم اسدی و اناهیتا نعمتی ) سر میکند ، ایشون مثلا شاعری هست که دنیا نمیداند او شاعر است ... تک افتاده ...تازه برایش سایت میزنند ( دیدگاه حقیرانه ی کارگردان فیلم برای همچین ایده ای خنده آور است ...مطمئنم اگر شاملو زنده بود هیچ وقت حاضر نبود در حضور خودش از این تبلیغات راه بیندازند .ضمن اینکه اگر این شاعر بزرگ بود چرا آشغالی مثل (نقش) نعمتی مترجمش بود ! ) دکتر که کارگردان فیلم است ...تو گویی از دور نگاهی به شعر کرده و بر که رفتیم فیلم بسازیم ...خلاصه میگفتم...شاعر تحت تاثیر کسی که برایش کار روزناه اش را میکند به عالم بالا اعتقاد پیدا کرده و در تمثال عکس حضرت محمد ( ع ) عشقی میبیند که دگرگونش میکند . من به شخصه منکر این تاثیرات نیستم اما به هیچ وجه قبول نمیکنم هیچ شاعری ، سهراب بدبخت ، حافظ بنده خدا ،‌سعدی بیچاره عشق زمینی شاعرشان نکرده ..بابا بیاییم یاد بدهیم عشق زمینی چیست .خلاصه شاعر وصیت کرده وقتی مرد بسوزونیدم . میمیرد . مگشان دور شیرینی دورش جمع میشوند . آناهیتا نعمتی با دوکیول پنکک وارد شده (ببخشید آقای کارگردان و وزارت ارشاد چطور ایشون میتونن سیگار بکشن اون وخ ما مینویسیم نمیشه ؟ ) بعد ما دیالوگ های یک لمپن را از دهن آناهینا نعمتی که مترجم شاعر گم نام است میشنویم که باز نشان گر دیدگاه سطحی و لجن مال شده ی افرادی چون جیرانی و  محمدهادی کریمی است ...که زن هنرمند یعنی آزاد باشد ...توی روابط باشد ... دهنش سرویس نشود ...آرایش کند ...دنبال مستانگی و منقل باشد ...مثل ساناز  (ستاره اسکندری)در سریال جیرانی باشد ! عجب .... این مردها ...در زندگی با کسانی چون فروغ ها...فهیمه راستگارها ... دوراس ها ... سلویا پلات ها آشنا نشدند حالا ادعای فیلمسازی هم میکنند . آناهیتا خانم که نشان گر هنرمند  شکست خورده در روابط است و به عشق ایمانی ندارد معلوم نیست اصلا چرا توی فیلمنامه وارد شده .تو رو خدا دیدید چرا بیایید بگید .خانم اسدی که بخت با او یار بود و چه خوب که از ظاهرش دچار کمبد اعتماد به نفس نمیشود ،‌در چند دیالوگ اول بیان خوبش را به ثبت میرساند اما انگار چشمم شور بود و بقیه ی فیلم را فاجعه بازی کرد ...او نقش مرید استاد را داشت و.آدم خوبه بود . . . ما همیشه سیاه و سفید داریم ...اگر خاطره اسدی هم سیگار میکشید من دوست داشتم چون این نشان دهنده ی خاکستر شدن و خاکستری شدن آدمهاست ... او که باز هم معلوم نیست از روی دلسوزی  آمده اما هی میرود ومیاید و .... القصه ...شعری شاعر سروده که در ان ذکر نام  نشده اما شعر برای معشوقی است و آن یحتمل حضرت محمد (ع) است . شهاب حسینی هم برادرزاده ی شاعر است ، برای ارث و میراث برگشته ... او لات و بی چاک و دهن است و برای الواطی وارد گود شده و مرده خور است . . . خوب نقش مرده خور را بازی کرد . . . مستانگی اش به شدت ، با هزاران تشدید از سوپراستارش  بهتر بود . . . در فیلم از او میترسیدم ...گاهی ترس جای من فکر میکرد . . . میان امواج او گرفتار شدم ...کاری که کوروش تهامی با ان همه سر و صدای کار تئاتر و ... نتوانست انجام دهد . صدای مونوتن، همه چیز سکون . . . . چرا این نقش رو پذیرفتی ؟ گیریم اناهیتا خواست  عشوه  گری را نمابان کند و بگوید چه کم از باران کوثری دارد او هم بت است سیگار بکشد آن هم دو پک...فرخ نعمتی هم که (صداست ...صدا کن مرا صدای تو خوب است ....اما خدا خسرو شکیبایی رو بیامرزه )

امیرحسین آرمان هم که ... بابا دستی بسا ...بجنب دیگه... ! خاطره هم که .... اگر توی کوچه راه میرفت و به من میگفتند ایشان بازیگر هستند من باور نمیکردم ... شانس در خانه اش است و در حضور بازیگران این فیلم چرا که نه ؟ فیلم بی هیچ گره ای (که گر این گره برای خود فیلمساز گره بود برای مخاطب بسی مایه ی توهین به شعور بود ) نداشت که بخواهی برایش نفس نفس بزنی و قلبت بتپد . . . این شعر برای چه کسی سروده شده ؟؟؟؟؟؟ در این فیلم اتفاق های خنده داری میافتد .مثلا کسی میخواهد از خانه خارج شود ...اد ...همان موقع دیگری پشت در است ... باز دوباره این جوری.... باسمه ای ...دیالوگ هایی که تنها شعر ( چون برفی روی شیروانی داغ ....) به دل مینشست ... همین و اما تیپی که شهاب حسینی بازی کرد و به خصوص سکانس آخر... آن گریه ای که  از سر مستی سر داده شد ...پی بهانه ای که فقط کودکی میتواند از ان بغضش بترکد ....( چه راست گفتند مستی و راستی ) ...ان لحظه بسیار هورا داشت ...  هنگامه قاضیانه با آن مژه مصنوعی ها چشم راستش مثل فیلمهای تخیلی تماما سیاه بود و باز هم نماد زن شاعر بدی که خیانت میکند . تف یه این عقایدتان بابا . طراحی صحنه را بگویم ....آقای آیدین ظریف به خدا همه دوست داریم خانه هایی ببینیم مثل (ماهی ها عاشق میشوند ) ( شب های روشن ) و ... اما نه اینکه این بسنده شود به چهار تا رنگ ... صندلی ها و ..وسایلی که به هیچ وجه با زندگی یک شاعر همخوانی ندارد ...خانه ی شاعر ها را دیده اید ...وقتی حسین پناهی مرد خانه اش را دیدید؟ ببینم ... شاملو اگر خانه اش اون طوری بود برای این بود که مثل این شاعر فیلم شما در انزوا نبود و هزاران کادو  و ... اصلا فیلم مستند هایی که از احمد رضا احمدی گرفته اند را دیدی جانم ؟ ؟‌؟‌؟  همه چیز که رویا نیست بابا . . . . . . دست آخر ما با نهایت انزجار از دیدن این فیلم در اشک های صمیمانه ی شهاب حسینی جا ماندیم و از سالن سینما بیرون آمدیم . آقای علی لدنی به من  ای میلی زنگی بزنید برایتان فیلمنامه میدهم تا کمی خوشحال تر شوید .

***

( آمبیانس = این )

استاد . الهی قربونتون برم . . . تو رو خدا خوب شید . . . نبینموتون این طوری؟ آخه چرا ؟ انگار همین دیروز بود توی پلاتو . . . با لباس تمرین هامون روی زمین سرد درازمون میکردید . . چشمامون رو میبستیم . . . بهمون تمرکز رو یاد دادید ... انگار همین دیروز بود که ازما میخواستید سگ و گربه بشیم اما ادای سگ و گربه ی واقعی رو در نیاریم ...سگ و گربه ی خودمو رو بریزیم بیرون . . . استاد عروسک های چوبی وایانگ کولگ ، عروسک های سایه ی پکنی ،‌پانچ و جودی ، پولچینلا  همه منتظرند تا شما برید و اون ها رو توی کلاس ها زنده کنید و اون طور شیرین بخندید . . استاد . . . استاد . . . تو رو خدا پاشید . . . نبینم این عکس ها رو ... نبینمتون این طوری استاد ...سیبیلتون کو ؟

قربونتون برم . دستتون رو ماچ میکنم . استاد چرا اینقدر لاغر شدید ؟ بگم همه ی عروسک ها بیان جادوتون کنن . . .خوبتون کنن . . . استاد الانم وقت سرطلان بود ؟ جواد ذوالفقاری ؟ هان ؟  سمک عیار داره اجرا میشه اما کارگردانش توی بیمارستان خوابیده .  . . . . ندیدم سمک عیار رو استاد ، وقتی طراحی لباس ایرج رامین فر باشه ،‌موسیقی علی صمد پور باشه بازیگرا رها نورمحمدی، بهرام بهبهانی، مرجان قمری، مهران شجاع، بهروز پناهنده، هدیه حاجی طاهری و وحید نفر باشن عکسای کار شاهکار باشه ، کار دیدنیه ... میرم میبینم ...سر پا شید شما روهم ببینم ،‌مثل علی بابا و ۴٠ دزدش بروشور رو ازتون بگیرم و باهاتون چاق سلامتی کنم ...

باید در انتها از عوامل این نمایش تشکر و قدردانی شه که این همه شور و این همه ثروت ذهنی دارن که کار رو روی هوا ول نکردند . . .

( استاد قرارمون این بود ...من همین دیشب این پست رو گذاشتم.... چرا رفتی ؟ )‌ حالا تکلیف پانچ و جودی و عروسک سایه ای ها چی میشه ؟ برگرد ...از میون سایه ها برگرد استاد . تو میتونی . . .

---------------------------------

استاد ، صبح میخواستم بیام بیمارستان شریعتی ببینمتون ، جالبش اینجاست که زنگ زدم اون ها هم گفتن شما توی قسمت درمانگاه هستید و من ساعت ٢ بیام ، به دوستم تلفن کردم که عصر ( ساعت ٧ ) میام سمک عیار رو ببینم . گفت باشه . هیچی نگفت .توی کامنت دونی یه دیدم این حسین لامعی نوشته شما فوت کردید ! دیدم توی خبرگذاری ها هم همین رو نوشتن ، زنگ زدم به دوست روزنامه نگار،‌گفتن شما ۴ روز بوده خونه بودید ؟!!! امروز صبح رفتید . استاد رفتم مولوی ، عکستون اون جا بود ، شمع کنارش بود ، خرما و این چیزا . . . استاد شما رفته بودید ، روی سردر یه پارچه ی سیاه زده بودن ، درگذشت شما ... استاد بچه ها انقدر خوب بازی کردن ، بازیگراتون شاهکار بودن . . . چه میزانسن و طراحی صحنه ای ، استاد اون جایی که  جنازه روی دست بازیگراست همه زدن زیر گریه . . قبل از اجرا وحید نفر اومد عکستون رو برد گذاشت روی صندلی ردیف اول ، آخر ، توی رورانس اومد عکستون رو برداشت توی بغلش گرفت و همه گریه میکردن . . . یه رورانس بی دست و با گریه ، گل رو گذاشتن کنار دستتون . استاد ... صدام میاد ؟ استاد صدامو میشنوید ؟ (این ) خبر چیه ؟ چرا این قدر زود . . .

---------

در ( این ) برای شنیدن خلاقیت ها ی مسکالین به رادیو مسکالین گوش بدید تا از اندوه بلاگ ما کاسته شود .

***

زین پس هر کامنتی که پیرو مطالب نوشته شده نباشه تایید نخواهد شد .***

فیس بوک من در دست تعمیر است اجالتا این هست )  این (


 
comment نظرات ()