جزیره در کهکشان

 
شهرام میر شکاک
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱۳
 

عکس پست پایین ، متعلق است به شهرام میر شکاک ...

من به عنوان کسی که تا جایی که فرصت پیدا کنم نمایش رادیویی گوش میدهم و عاشق تخیل فضا ی نمایش رادیویی هستم،‌بارها اسم شهرام میر شکاک را شنیده بودم . دلیل اینکه میخواستم ایشان را در این جا معرفی کنم گوشزد با نمکی به سایت محترم (ایران تئاتر)است  که البته ارادتمندش هم هستم اما چون در آرشیو هنرمندانش نام های بزرگی مثل نغمه ثمینی هم نیست ، شاید خود این افراد در دادن رزومه و به روز کردن ایران تئاتر هم سهل انگاری کنند اما یک سایتی که حکم سایت مرجع ارا دارد  باید بیشتر از این پشت و پناه هنرمندانش باشد و مثلا پی این چیزها را هم بگیرد در سایت ایران تئاتر سالهاست نام های بچه هایی که تنها در یک کار مثلا به عنوان دستیاری یا منشی صحنه ای بودند هم هست اما نام شهرام میر شکاک نیست !  

قبل از هر چیز یک بیوگرافی مختصراز ایشون :

شهرام میرشکاک متولد٢٨ اسفند ١٣۵۴ در شوش است ، وی که در عکس پست پایین مثل گربه ها خودش را چپه و چوله کرده و سیبیل هایش را تاب داده دارای دیپلم علوم انسانی است و در سال ١٣٧٨ وارد دانشگاه تهران - هنرهای زیبا شد و در رشته ی مورد علاقه ی بنده - ادبیات نمایشی- تحصیل کرد و از آن جایی که بخت یارش بود و از اول یعنی از ٧ سالگی شاعر بود در همان بدو ورود به دانشگاه استعداد سرشارش توسط دکتر سیدحسین حسینی کشف شد زیرا شعرهای سپیدش همه را هاج و واج و انگشت به دهان میگذاشت بنابراین به دعوت آقای دکتر،وی به عنوان ویراستار ارشد رادیو تهران در سالهای ٧٩ و ٨٠ استخدام شد و همکاری جانانه ای کرد و علاقه اش را هم به همه چیز از جمله بابانوئل نشان داد . در سال ١٣٨١ به دعوت شبکه رادیویی فرهنگ به آن جا رفت و به نقل از خودشان نزدیک ٣٠٠ نمایش رادیویی نوشت و چند صد تا نمایش رادیویی را سر دبیری کرد . یکی از آن ها را این جا میگذارم تا گوش دهید . صدای سیامک صفری عزیز هم در انتها در چند دیالوگ کل کار را جلای خاصی میدهد . . . فقط بعد از گوش دادنش من را کتک نزنید چون.....           :)

کنار من بنشین   ( رو یش کلیک کنید ) .(شبکه رادیو فرهنگ بخش نمایش رادیویی همه ی نمایش ها را میتوانید بشنوید )

داشت یادم میرفت که بگویم وی از هفت سالگی شاعر بوده و بار اول که در چهارم ابتدایی عاشق میشود این چنین میسراید که  (چنان که وزیدن باد را نمیتوان دید/عشق را نمیتوان دید ) همچنین علاقه ی او بعد از شعر که به شکل جدی دنبال میشود هنرهای تجسمی هم هست و ظاهرا در شهریور ماه هم نمایشگاهی خواهند گذاشت .میگویند که (آبستره) کار میکنند .

وی در کانون ادبیات ایران در کانون تخصصی شعر سپید به جریان های نو اندیشی در شعر معاصر میپردازد و درسش میدهد مثلا (معنا باخته ها - پست مدرن و اینها ) آدرسش را پرسیدم این جاست :پشت خانه ی هنرمندان - کوچه ی اردلان . پلاک ٢۵ ۵شنبه ها از ساعت ٣٠/۵تا٣٠/٧ وی همچنین خیلی هم به انیمیشن علاقه مند است و در آموزشگاه مکتب در کرج مشغول تدریس فیلمنامه نویسی انیمیشنی میباشد . . .یکی از اشعار وی به نام ( ... و قبل از آنکه )

خطوط از کف تو بر ساحل افتاده اند

مغروق ابدی

شانه هایت را بگذار

بگذار که شانه هایت را بتکانم

این جا زنان شبیه ساحل اند

نگران شانه های ستبر کسی نیستند

...............................

تنها باید خطی کم تر شود از جزر پنجره ها

وخاطره ای به گل نماند

کورمال خودت را از کف دست من گم کن

شاید مد بعدی جنازه ی زیبا تری بغلم کند .

( حالا آقای میرشکاک خودم این شعر رو الان نقد میس شانزه لیزه ای میکنم ) :)

در ضمن وی که خود را گرگ صحرا میداند برای گرگ قطبی اش پیام های سرخ پوستی عجیب غریبی از همین جا فرستاده که الان دودش بالا سر جزیره است .

خب آقای میرشکاک عزیز استفاده ی بیش از حد از کلمه ی شانه حتی اگر هم لازم به نظر برسد به گمان من به شعر شما صدمه زده و خیلی توی دهان تکرار میشود و صدایش توی گوش شنیده میشود و مسئله ی بعدی اینکه اگر شانه ستبر نباشد نباید نگرانش بود ؟؟؟ و  خیلی پرواضح است که سراینده ی این شعر یک مرد عاشق است و من جهان بینی اش را نسبت به زن نفهمیدم . . . زنانی که شبیه ساحل اند خوبند یا بد  به گمان شما ؟ و این جنازه در آغوش من را شدیدا یاد زن اسیری بوف کور می اندازد آیا این اشکال نیست ؟ البته من در شعر هم تخصصی ندارم و چون نظرم برای خودم محترم است برای شما مینویسمش گرچه میدانم که به این جا سر نخواهید زد و من این پست را برای یادآوری به -ایران تئاتر-ی ها گذاشتم .

 


 
comment نظرات ()