جزیره در کهکشان

 
دروغ
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٢:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢۳
 

 

آمبیانس : ((  **  ))

یا در صورت داشتن خدای ِ نکرده فیل - - شکن (( ** )) در صورت ِ نداشتن فیل شکن (( **))

میس شانزه لیزه ، همین جور که از تو ، لپش را گاز میگرفت و پاهایش را به طرز هیستیریک واری میلرزاند ، داشت نقشه میکشید ، روی میزش ، دهن ِ لپ تاپ باز بود و کاغذهای کاهی که رویش پر از دیالوگ بود ، روی زمین ، به طرز زیبای باحال و شلخته واری ریخته بودند ، هوا در این روزها به قدری کثیف و آلوده بود که سیگار کشیدن در مقابلش ، مثل سرماخوردگی است کنار ِ سرطان ! ، اما با این حال ، با وجود ِ هوای بد ته سیگار ها توی زیر سیگاری افتاده بودند ، رادیو روی مبل افتاده بود و آنتنش تا آخر بالا آمده بود و داشت برنامه ی دیالوگ را پخش میکرد ، میس برخاست و پیچ رادیو را چرخاند تا از اخبارِ ِ 30 امین جشنواره ی بین المللی خبردار شود ، گفت و گو ها را که میشنید خیلی عصبی میشد ! وقتی مجری با سلیقه ی خودش یلخی دم در ِ سالنی ایستاده و با کیف از - بودن - خودش برای شنونگان  ِ عزیز تعریف میکند که ، ما که نصفه اومدیم بیرون اوا انگار یه دوست ِ دیگه هم خوشش نیومده داره میاد بیرون برم ببینم نظرش چیه ..... ، روی پارکت ، خاک نشسته بود و جای پاشنه و انگشت ِ پای میس را حک میکرد ، مثل ِ جای پای گربه روی شیشه ی ماشینی ! همه جا ، ابری و برفی بود ، همه توی پیست های اسکی بودند و آدم برفی میساختند ، همه بارون های سرد و تگرگ میدیدند ولی وقتی میس شانزه لیزه پرده را کنار زد ، همه جا شبیه صحرا بود ، بیابانی در انتهای جاده دیده میشد ، باری ، رو به روی خانه اش سبز شده بود ، چند اسب ِ بی سوار بیرون آن ، آب میخوردند ، آفتاب بی اجازه خودش را پهن کرد روی صورت ِ چرک ِ میس ، همه چیز به صورت اسلوموشن در حال حرکت بود ، مردم وقتی راه میرفتند ، پاهایشان و دستهایشان ، همین جور در هوا بود ، باید ساعت ها بهش نگاه میکردی تا تغییر جهت دهد ، سرعت ، شبیه سرعت ِ اینترنت ِ سرزمینی بود که خیلی ان جا را نمیشناخت ، وقتی شیر ِ آشپزخانه را باز میکردی آب با عشوه و با سرعتی غیر قابل باور پایین می آمد برای همین ، همه چیز رو به رکود بود . . . توی یخچال ِ کهنه ی خانه هیچ چیز نبود ، تلفن ، مدت ها از کار افتاده بود ... خیلی وقت بود که صدای زنگش هیچ هیجانی به دم و دستگاه ِ خانه نداده بود ، میس طاقتش به سر که هیچ به بالای سر ، نه بل به سقف رسیده بود ، دست از رمانتیک بازی  در آورد و به در گنجه ی چوبی اتاق زیر شیروانی اش نزدیک شد و خودش را توی آینه دید که لپ ها شوره زده اند از اشک ها ، پوزخند زد و در ِ گنجه را باز کرد ، شلوار لی اش را از میان سایر لباس های آلیس در سرزمین عجایبی برداشت و یک کت قرمز ِ چرم هم باهاش ، موهایش را قیچی کرد ... زیر ِ پایش موهای سماقی رنگی دیده میشد که برای بلند شدنشان سالها صبر کرده بود اما دیگر ارزشی نداشت . . . ارثیه ی پدربزرگش را از زیر تخت برداشت ، امتحانش کرد ، مثل ِ حمید هامون که در زیر زمین کادربزرگش این کار را کرد و گفت دارم میرم شکار ! ، میس شانزه لیزه توی قوطی های کلاه ها هیچ کلاه وسترنی نیافت پس یکی از همان روسری هایی که سر ِ تمرین های تئاتر دو ِ سرش میپیچید و از پشت گره میزد را برداشت و دور ِ سرش بست ، پوتین هایش را پوشید و با انبوهی از اعصاب خوردی هایی که روی دوش داشت بی هیچ هدفی فقط میخواست به کوچه برود تا دست به آن کار بزند که نباید . رفت دم ِ پنجره تا اوضاع احوال منطقه ای که به مرور مال ِ او شده بود را ارزیابی کند !

صدای رادیو بدجوری روی نرو هایش راه میرفت و سوهان بر اعصاب میکشید . با یک لگد رادیو را کشت . او را منهدم کرد ، اعضای رادیو بیرون ریختند اما همچنان صدای ادامه ی اخبار به گوش میرسید . میس سریع از آن جا بیرون امد . در را که باز کرد ، یکی از شگفت انگیز ترین و جذاب ترین و خواستنی ترین بازیگری را دید که میدانست عمرا دستش به او نمیرسد ، او همان طور بود که در به خاطر یک مشت دلار بود ، همان طور که در خوب بد و زشت سر جیو لئونه ،  او کیلینت ایستوود بود .  . . .. میس یک لحظه فکر کرد موسیقی این فیلم ها چقدر تاثیر گذار بوده ، انیو موریکونه ، همیشه خالق آثاری بود که در فیلم های دیگر هم سر و صدایش را میشنیدیم ، جایی برای پیرمردها نیست ، در فیلم های تارانتینو و ... شیگرو اومبایاشی  با خلق آثاری به یاد ماندنی در 2046 فراموش ناشدنی و ... بعد ما در رادیو اسم هایی میشنویم که کوتوله هایی بیش نیستند در مقابل این آهنگسازان ، چرا آهنگسازان ِ ما چنین بی کفایت و بی هنرند دلیل دارد 1- آنها اول فکر ِ دک و پزشان هستند و مهم تر فکر خراب کردن همدیگر 2- انها چطور موسیقی فیلم بسازند در صورتی که اصلا فیلم ندیده اند ! 3- اصلا وقتی همه چیز را ارزان بخواند همین طور تمام میشود و جاودانه نمیشود . از این نسل من هنوز موسیقی فراموش ناشدنی فیلم ماهی ها عاشق میشوند علی صمد پور را درجه یک ترین میدانم . . . کسی که درام را میشناسد نه رنگ لباس زیر شاگرداهایش را و ....برگردیم سراغ این مرد دوست داشتنی ، بی تردید اگر در زمان ِ برای یک مشت دلار میزیستم خودم را به آن سر دنیا میرساندم تا این موجود را از نزدیک ببینم ، بگذرم از اینکه هنوز در او جز جذابیت ظاهری ، ذهنیتی وجود دارد که در فیلمهایش به شدت تاثیر گذار است ، باید هم این طور باشد . او پشت ِ در با سیگار برگی در دهان که دودش با سرعت باورنکردنی بالا میرفت و با پوستی سوخته ، زیر ِ آفتاب ِ سوزان تف دیده ... با چشمانی که جذابیت و نافذ بودن آن کم یاب است و در آن صورت با آن موهای قهوه ای مثل دو تکه جواهر ...

او که ایستاده بود و میس شانزه لیزه بلافاصله فهمید که او یک یاغی است ، انواع و اقسام سلاح ها را داشت ، مدل های مختلف اسلحه ها را ، چاقوو کفش و شنل و کلاه ، میس شانزه لیزه دوست داشت عاشق این یاغی تنها شود ، چون او قرار بود از خانه ی میس شانزه لیزه اسب سوارانی که در بار ِ ر و به رو  در حال نقشه ریزی بودند را بکشد . میس شانزه لیزه به او گفت که اجازه دهد کنارش باشد و کمکش کند اما او ترجیح داد میس برود بیرون . میس بیرون رفت و فکر کرد کاش میشد دستهای این مرد را به تخت قفل میکرد و دستبند به او میبست . برای اینکه به او ثابت کند او هم بلد ِ کار است وارد ِ بار شد . . مرد یاغی ، موهای میس را دید که کنار ِ نمایشنامه ای روی زمین افتاده ، کاغذ کاهی را بلند کرد ،، یادداشت هایی بود در مورد میراث ، نام نمایشنامه ی میس بود ، کنارش چند هایکو نوشته بود . در صورتش چیزی نمایان نشد که بفهمیم توی دلش چه گذشت ؟ پوزخند زد یا خوشش آمد فقط پرده را کنار کشید و دید میس وارد بار شد . توی بار میس ، مردانی را دید که دور میز نشسته اند و میخندند و آبجو میخورند ، لپ تاپ هایشان باز بود و با سرعت بالا همه چیز دانلود میشد . . . آنها داشتند در مورد فیلم یا هر چیزی که تو دوست داری تحقیق میکردند . . . میخندیدند . . . خب ، میس بدش نمی امد سر یکی از آنها را با چاقو ببرد و توی سینی بگذارد . اما ترجیخ داد مانند کلوی در سریال 24 بشیند و همراه آنان باشد ، کد رمز ها را بردارد و توی نوشیدنی های انان اکسیر خاصی بریزد ...اما آنها که مومیایی هایی بودند متحرک و نابود نشدنی همین طور میخندیدند . میس ، اسلحه را در آورد و شلیک کرد ، هیچ کدام نمردند . بیرون آمد . . . . . .داد زد : بی فایده اس . یاغی که قبلا همین کار را کرده بود پشت پرده ، چشم هایش را بست و فکر کرد نا امید نشود برای جزیره در کهکشان بهتر است . میس بالا آمد . گفت : میشه یه گلوله به من بزنی ؟ آنها بعد از دو ساعت به این نتیجه رسیدند که بهتر است با هم از آن شهر بروند . میس شانزه لیزه وقتی از خواب بیدار شد که توانست آرتیست مورد علاقه اش را ببوسد . وقتی بیدار شد دید در اثر نوشته های اینترنت هر روز دارد دارچین و عسل میخورد ... دسترسی اش به دوستش که قرار بود نامه ی مهمی قبل از ازدواجش در آن سوی جهان را در این باکسش ببیند ندارد . . . و این حیرت انگیز بود . البته نه به اندازه ی دیدن برنامه ی کثیف ِ بی بی 30 که درمورد صادق هدایت بحث میکردند ... برنامه ای به نام پرگار نشان داد که سرکوهی و زراعتی و ... ها هستند که هنوز انقدر بیسوادند که استنادشان از شناخت هدایت کتاب م.فرزانه است . هنوز فرق - تحلیل - و نقد را نمیدانند و یک کتاب ِ ساده ی نقد و مبانی نقد نظری را دست نگرفته نمیخوانند ، او را بدبین میدانند و در دوره ی رومانتیک و سیاسی، در صورتی که هدایت به شدت طناز و شوخ طبع بود ، او از قبل به پاریس رفت و بورسیه شد تا دندان پزشکی بخواند ، او مردی بود که بی تردید اگر داستانهایش را به فرانسه مینوشت - خودش- آثارش جهانی میشد اما علویه خانم را نمیشود فرانسوی نوشت ...آقایان ِ این نشست یک کوچولو تحقیق نکردند ببینند که هدایت وقتی بوف کور را نوشت که در هند بود و این گل نیلوفر نماد چیست ؟؟؟؟؟ داستان بوف کور داستانی نیست تلخ ...تماما کتاب انسان و سمبولهایش کارل گوستاو یونگ است ...و شخصیت ها همه آنیما و آنیموس و سایه هستند .... در واقع در بوف کور یک شخصیت بیشتر نیست . حالم از این آقایان .... از سینایی با ان فیلم کثیفش در مورد هدایت به هم میخورد ... من هم جای او بودم خودم را میکشتم ! هدایت مرد بزرگی بود و پدر داستان نویسی ما ست ... اجازه ندهیم هر گاوی در موردش این طور حرف بزند ... متاسفم ... بله من این روزها سرگرم دیدن 24 هستم و دارم فکر میکنم ما وقتی میتوانیم با دنیا وارد گفتمان شویم که بتوانیم یک 24 یا یک رازهای پنهان یا لاست بسازیم که دنیا را مسحور کند . اما ما اندر خم سینک کردن صدا و تصویر هستیم و این هم وضع سینماها و تئاترهایمان ... 

 

متاسفانه در این روزها برای تحقیق ِ یک همسر ِ شایسته در نمایشنامه ام جز سر به زیری به چیزهای دیگری هم احتیاج بود که خودم بلدش نبودم پس وارد دنیای مجازی شدم و با سرعتی باور نکردنی صفحات مربوط به همسرداری و دروغ گویی برایم باز شد که موجب حیرت من شد مثلا به همسرتان دروغکی بگویید : به به چه قد بلندی داری حتی اگر کوتاه بود ، بگویید به به تو آدرسها را چه خوب بلدی ! به به تو چقدر جذابی حتی اگر شبیه سوسک بود ، بگذارید او هر جور راحت است باشد ، حتی اگر در مسائل سانفرانسیسکویی ضعیف عمل کرد بگویید باریکلا! در این سایت ها به نقل از وکیل و روان شناس نوشته بود به همسر از گذشته و ناراحتی هایتان نگویید ، حتی المکان دروغ بگویید یا بپیچونید . مسئله این است که پس یک عمر فیلم بازی کنیم و دروغ بگوییم و هیچی نگوییم . . . این چه زندگی زناشویی خواهد بود . . . پس علاوه بر خانه داری و کارهای آشپزخانه باید سیکرغ بلورین بهترین بازیگری را هم بگیری و راضی هم نباشی چون یارو یک صدم کیلینت ایستوود هم نیست و برعکس ... البته . . . ضمنا کشف کردم برای خوابیدن و بیهوشی دارچین و عسل بسیار مفیدند ....این روزها انقدر مصرفم بالا رفته که از خونم دارچین بلند میشود . عطر متحرک دارچینم . خلاصه ... 


 
comment نظرات ()
 
 
2046
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٧
 

 

   من عاجزانه از شما خواهش میکنم ، التماس میکنم . تمنا میکنم به حرف های من گوش بدید . اجازه بدید گاهی ( ببینیم ) . الان که دارم این پست رو میذارم چشم هام خیسه و اشک دارم میریزم . اشک از سر خوشحالی و غم نیست . این اشک شاید از جنس اشک های  دامود پس از دیدن نمایش ادیپه یا از جنس اشک های عباس جوانمرد و تارخ بعد از دیدن دایره گچیه . این اشک از جنس اشکهایی نیست که بعد از دیدن تایتانیک روی صورت راه می افته . یه کم صبر کنید  . بذاریم احساسمون بادی بهش بخوره و نفس بکشه . ذهنمون تصفیه بشه . یه کم غرق صدای ویالن سل و سازهای بادی شیم . یه کم ذهنمون رو تربیت کنیم . احساسمون رو . شعورمون رو و جهان بینیمون رو . بیایم سر سری از کنار نت ها ، رنگ ها ، اشک ها ، نگذریم . مدت ها بود که ٢٠۴۶ روی میزم بود و فرصت نکرده بودم ببینمش . مدت ها بود با موسیقی این فیلم ، توی تنهایی خودم توی خلسه میرفتم و نمیدونستم سازنده اش کیه و این موسیقی روی چه فیلمیه . هه ! دیشب بعد از دیدن این فیلم که به شدت برای من تکان دهنده بود ، حیرت زده از اینکه (حالا یه روز این فیلما رو هم میبینم ) حالم از خودم به هم خورد . چون همیشه مدعی این هستم که دارم از خودم جلو میزنم . همیشه در زمینه سینما - چون تخصص من نیست و خوب آگاهم که نقد سینما و تحلیل فیلم خودش به خودی خود نیازمند دانشی است که من ندارمش .  - حسی با سینما مواجه میشوم . منتها خیلی هم بیسواد نیستم . متاسفم .برای خودم . که به جای عوض کردن کانال های ماهواره و نشستن پای اراجیفی چون بفرما شام و ناهار یا سخنان مستر فلان و موسیو ایگرگ پای فلان شبکه چرا این فیلم ها رو چند باره ندیدم . چرا ؟ چرا همیشه برای دیدن کارهای خوب وقت را به سادگی یک پلک زدن هدر میدهیم . " وقت ندارم بیام فیلم ببینم ، سینما دوره ، بعدا دی.وی.دی اش میاد "-  "" بابا کی حوصله داره بره تئاتر شهر کار ببینه ؟! ". " گرفتارم دم عیده دیوارا رو خاک گرفته "." گرفتارم دوست دخترم دلش میگیره ". " نمیتونم بیام کار ببینم زنم ناراحت میشه . ". " وقت نمیکنم بیام ... حالا بعدا " . " شرمنده ،‌کلاس دارم "نع . اینها توضیحاتی نیستند که برای من میس شانزه لیزه قابل قبول باشند . برای مایی که در عرصه ی هنر دست و پا میزنیم . نع . قبلا از ( وونگ کار- وای) فیلم دیده بودم . نه همه ی کارهایش را . با ٢٠۴۶ حیرتزده شده . Wong Kar-wai ، که در ویکیپدیا ی ما فارسی اش هم نیست ،‌ سازنده ی این فیلم ،‌٢٠۴۶ ، متولد شانگهای بوده و وقتی ۵ ساله بوده همراه اولیایش به هنکونگ مهاجرت میکند . بعد از فارغ التحصیلی از دانشگاه پلی تکنیک هونکونگ دررشته ی طراحی  گرافیک  وارد عرصه ی کار میشود ، باقی را کلیک کرده خودتان بخوانید . فیلم تاثیر گذار In the Mood for Love و موسیقی اش را به گمانم همه دیده اند . و حالا ٢٠۴۶ .  نوشته ی تددمونز – ترجمه: کیکاووس زیاری را در مورد این فیلم که  در روزنامه ی همشهری چاپ شد را در ( ادامه ی مطلب ) درج خواهم کرد . اما آنچه من میس شانزه لیزه دید .

(( قبل از هر چیز شما را به  دیدن  trailer این فیلم همراه با موسیقی فیلمی ناب و فوق العاده ی آن بر روی تصاویر جلب میکنم .(اینجا) برای بهتر دیدن آن بگذارید یک بار که از ابتدا تا انتها آهسته آهسته پخش شد دوباره دگمه ی پلی را بزنید و خوووب دقت کنید ))

 ٢٠۴۶ ، طوری شروع میشه که میخوام بزنم توی سرش ...قطار سریع السیری توی هوا ...‌میون برج های ساختمون های پیشرفته... در حال حرکتی سرسام آور به جایی نامعلوم... " هر کس سوار این قطار بشه دیگه نمیتونه برگرده ولی من برگشتم " ... (چرا برگشته ؟ )... با کاشت این  (چرا ؟) در ذهن من ،‌نشیمنگاهم قفل صندلی میشه ...موسیقی روی سرم مثل پتک میزنه ... اشک خاطره هاست ... اون برمیگرده چون میخواد عوض شه ... چون بعد از شیرجه زدن در دنیای هوس ، عاشقیت اونو شکست میده ، آدم میکنه ، یه عشق واقعی ،‌چیزی که توی فیلم درست در میاد ، مهربانی های این مرد ، مردی نویسنده ...راوی داستان ٢٠۴۶...کسی که خودش رو عوض میکنه تا برگرده ...مهربانی های  ظاهری این مرد به اولین زنی که میبینیم طوری است که فکر میکنیم عاشقش شده ....بعد زن دیگه ...طنازی ها و دلبری های اون رو میبینیم ....یاد خودم می افتم ... زن هایی که گول میخورند ...زنی که به خاطر ساده لوحی خودش و برون فکنی ش ، شیدای مرد میشه ، مثل دستمال کاغذی انداخته میشه دور، کارش به همون کارا میکشه ، بعد از یک سال ، بعد از خوردن شامی در سال نو ، مرد ...مسافر ٢٠۴۶ حتی حاضر نیست دست زن رو بگیره ...زن :" امشب پیشم بمون .من اجاره ت میکنم . ".مرد :" من خودمو به کسی قرض نمیدم ."دست زن رو از دستش میکنه . این تصویر من رو ویرون میکنه . من رو یاد یه خاطره ی بدم میندازه . 

زنی که این جا بد شد . زنی بود که سال گذشته اش هم گول مردی رو خورد که وعده ی عشق و سنگاپور رو به او داده بود . این زن من رو متحیر میکنه . به شدت حسش میکنم . زن های دیگه ی این فیلم . دختر هتل دار ... مرد ...راوی ...پی.او.وی فیلم...نویسنده ی ما ...برای امرار معاش توی هتلی مستقر میشه ....توی اتاق ٢٠۴۶...اتاقی که همه توی اون خاطراتشون رو زنده میکنن ...اما خاطره مرده ...نویسنده برای اینکه دخل و خرجش یکی بشه داستانهای اون فرمی مینویسه ...دختر هتل دار عاشق یه مرد ژاپنیه ...باباش نمیذاره با اون ازدواج کنه ...مرد نویسنده میفهمه ...بعدا میفهمیم رابطه ی این ها چطوری ادامه پیدا میکنه ... نمیگم ... فیلم رو به کسی نمیدم ...برید بگردید پیداش کنید و دوبار ببینید . ... خود سازنده ی فیلم میگه بعد از چند بار دیدن لایه های درونی این فیلم رو به مرور میبینید ... مرد نویسنده ظاهرا داره از داستانهای زمان حال و گذشته مینویسه ...اما چیزهایی که مینویسه مال آینده است ... گاهی بی اینکه بدونه اتفاق افتاده ...عین خود زندگی ... بعد از آشنایی با این دختر ، تصمیم میگیره داستان بی ادبانه ننویسه که فروش بره داستان رزمی بنویسه ...داستان مردی در آینده ...که خودشه ...عشق ناب...از میون هزاران (دوستت دارم ) سر در میاره بیرون و تو رو دیونه میکنه . من رو دیونه کرد .

 ...شروع فیلم انگاری تلفیقی از اسطوره و تکنولوژیه ....در انتهای فیلم راز رو کشف میکنیم ...راز مردی که رابطه با خانم های متعدد رو با لیبل دوستت دارم آغاز میکنه و بعد تمومش میکنه اما توی دام ١ عشق گرفتار و ویرون میشه ...اون یه جا میگه ...توی فیلم هست ...ببین ...صد بار..."میدونی زمون های قدیم مردم وقتی رازی داشتن که نمیخواستن به کسی بگن چی کار میکردن ؟اونا از کوهی بالا می‌رفتن،‌ درختی پیدا می‌کردن، سوراخی در اون می‌کندن، رازشونو تو اون سوراخ زمزمه می‌کردن و روی اونو  با گِل می‌پوشوندن. اون جوری هیچوقت هیچکس دیگه‌ای از رازشون باخبر نمی‌شد." وای این من رو به وجد میاره ...فوق العاده اس . . . . میگه اشک همون خاطره هاس . . . توی اون قطار ٢٠۴۶ زنی که آندروید هست با لباسی فضایی توی قطار زمان هم  این کار رو میکنه  (عکس بالا) . . . فکر میکنی چرا ؟ اون حق نداره عاشق بشه و کسی عق نداره عاشق اون بشه ... در انتها چیزی که میمونه دستان سرد تو ...صورت خیس از اشک توست .

مسئله (بودن ) ه ... مسئله همون (بودن یا نبودن ) ه . مسئله تویی به عنوان یک انسان ... اسطوره ها .... داستان در ٣ زمان گذشته و حال و آینده در یک نقطه گره میخوره ...مسئله عشقه ...مسئله تولد زنی با نام  سولی ژن هست  که در گذشته همین نام معشوقه ی نویسنده ی داستان ما بوده ... مسئله فیمی است که دست دیوید لینچ رو از پشت بسته ... مسئله خودکاری که خیره به صفحه ده ساعت معطل میمونه ...خیره به طپش های قلبش ... مسئله تنهایی زن هاییست که هیچ کدوم - بد - نیستند و بد میشن تا (بمونن ) (بودن ) برای بودشون -بد- میشن . اما دوست داشته نمیشن . این٢٠۴۶ درسه ...از قصه / فیلمبرداری/کارگردانی/ بازی های بسیارعالی بگذرم...از موسیقی چی ؟شیگرو اومبایاشی (کلیک کن رو اسمش لااقل قیافه اش رو ببین )...از مونتاژ چی ...از هیچ چیز نمیتونم بگذرم ...



 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()