جزیره در کهکشان

 
آسمان زرد کم عمق !!
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٦:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٢٠
 

آسمان زرد کم عمق 

فیلمی به ظاهر ساده یا کاملا برعکس خیلی پیچ در پیچ و پیچیده ؟ فیلمی با دیتیل ها و تشابه هایی با آثار کیشلوفسکی و برگمن ؟ یا قابل مقایسه با آثار قبلی سازنده ی آن جناب توکلی ؟ فیلمی داستان محور یا شخصیت محور ؟ رو به رو شدن با این دست فیلم ها مطابق ِ سلیقه ی من نیست . وقتی فیلم شروع میشود ، تیتراژ دهان باز کرده همین جوری با تو صحبت میکند . خود ِ فیلم که شروع میشود ، مونولوگ ِ مهران ( صابر ابر ) نا خودآگاه من را میبرد به سمت و سوی آثار مهرجویی ( مثل مونولگ های حمید هامون ، لیلا ، پری ) اتفاقا خانه ای که درِ آن رو به تماشاگر فیلم باز میشود همان خانه ی پری هم هست . مهران داستان را روایت میکند . اول عکس میگرفته ، بعد به دلیل اتفاقاتی که قرار است ببینیم تا حالی مان شود ، به آژانس میرود تا بتواند از پس ِ این زندگی ذلیل مرده بر بیاید . او که از غزل ( ترانه علیدوستی ) خواسته بیاید شمال و بعد ( البته به دلیل مسائل شرعی با خانواده اش میرود شمال ، رابطه اش چیست ، زن و شوهر بودند نبودند هم به ما مربوط نیست . ) در یک تصادف خانواده اش را در راه ِ رسیدن به شمال و مهران از دست میدهد ، دیوانه میشود . البته این دیوانگی یک جور زیرپوستی و عمیق و عجیب هست . مثل ِ دیوانه شدن های معمولی نیست . همه ی روان پریشی ها که نباید جیغ بزنند ، قرص بخورند ، تیک داشته باشند . . . نه . . .نه اصلا . . حاشا و کلا . . . این اتفاق غزل را به یک سمت و سوی دیگر میبرد . بستری میشود و یک دکتر روان شناس دیوانه تری دارد . یک خانم است . کسی که خیلی احمق است و راهنمایی های احمقانه میکند و رازهای بیمارش را هم با روی پخش گذاشتن صدای بیمارش فاش میکند . ( البته این ها را از زبان مهران میشنویم . ) خلاصه . . . این دکتر ِ دیوانه که مثل همه ی روان شناسان فیلم ها درست رفتار نمیکنند مثل همان دکتر روان شناس دیوانه ی هامون و الباقی فیلم ها . . غزل را بدتر میکند . همه ی فیلم در یک خانه ی پوسیده ی رو به فرو ریختن میگذرد . تماشاچی با مخ توی در و دیوار و سقف و شیشه های خانه میخورد از بس که این پوسیدگی و روزمرگی و مرگ تکرار میشود . خیلی زیادی در این زمینه پیش میرود . . . این دو نفر . . . مهران و غزل وارد خانه میشوند تا برای صاحب خانه یک اتاق را تر و تمیز کنند . بماند که اصلا این فرد بیمار نمیاید و ما نمیبینیمش و نمیفهمیم آمد یا نیامد ؟ چی شد اصلا . . . در این بین فلاش بک هایی که شگرد خیلی خاصی از فیلم ها است به کار برده میشود . فیلم یک جایی را دیر میگوید و یک جاهایی را زود نشان میدهد . غزل که دیگر نابود شده و در اولین برخورد با صورت بازیگرش با موهای کوتاهش میفهمیم یک چیزیش هست خیلی به موسیقی و فیلم اشکها و لبخندها علاقمند است و این موسیقی را توی موبایلش ریخته . او خانه ی پوسیده ی با سبک معماری زمان شاهی را خیلی قشنگ تصور میکند . خانه ای که یک زمانی که همه چیز زنده بوده چه بریز و بپاش و مهمانی ها که درش نمیدادند . بچه ها توی حوض و استخر و . . .میرفتند اما الان دارد فرو میریزد ولی گلهای گلخانه سر جایش است و بعضی هاش سالم مانده اند . . . غزل میخواهد بالا سر صاحب خانه که دارد میاید که بمیرد به زور یک گلدان بگذارد چه اشکالی دارد . زندگی در کنار مرگ . مرگ در کنار زیبایی . مردن در اوج . در فیلم متوجه میشویم که همه چیز همین هم هست . در زیبایی و خوبی باید مرد . دیگر پیر شدن و مریض شدن و کلنجار رفتن بیخود و چرت است . غزل توی یک مهد کودک درس میدهد . رقص یاد میدهد . توی فیلم گفته شد برادرش معلق زده دستش شکسته اما بعد میفهمیم برادرش آنقدر ها مهدکودکی هم نبوده . بلکه چون دستش در معلق بازی شکسته دستش را گچ گرفته اند و او رانندگی نکرده و غزل در راه شمال رانندگی میکرده است . اصلا شاید غزل در همین اوج میزند ماشین را می اندازد توی دره ای جایی همه میمیرند اما او خش هم برنمیدارد . او رودخانه ها را پر از خون میبیند . شاید هم مهران این طوری فکر میکند . عروس و داماد توی فیلم ( حمیدرضا اذرنگ و سحر دولت شاهی ) اگر توی فیلم نبودند یک چیزی میشد لابد ؟ این به زور انداختن این زوج باعث میشود دیالوگ های فراوانی بشنویم که پی به شخصیت آدم ها ببریم . آدم ها از بیان و تعریف خود در فیلم های ایرانی عاجزند . فیلم های ایرانی عین جدول میماند . مثل فیلم های فرهادی باید خودت حلش کنی . واکنش تصادف شب عروسی حمید با موتور سوار و سارا زنش . . . شستن دستمال خونی توسط غزل . . . این ها معماهای فیلم است . . . برخورد غزل با خون . با مرگ . با بارداری اش. با زایشش . چطور یک چیزی توی آدم تکان میخورد . فراموش کردن همه چیز . به یاد آوردن همه چیز . 

اینکه از منظر فیلمساز همه چیز به سمت تباهی میرود . واکنش ادم ها نسبت به همه چیز . . . توی حمام خاکی خوابیدن . . . تصور زندگی کردن در یک خرابه . . . تباه شدن . مردن. گل های زنده ی رو به مردن . . .این ها چیزهایست که خیلی با آن برخورد شده . یک جوری که برای من فلسفی نیست . فیلم پر دیالوگ را دوست نمیدارم . نمایش در فیلم را دوست ندارم . آدم های غیر واقعی را حس نمیکنم . هیچ حقیقتی در هیچ روزنه ای در فیلم پیدا نمیکنم . نورهای کم و بی روح و همه چیز آن گویای کل فیلم است . انتهای فیلم هم که یاد ترانه علیدوستی در کنعان می افتیم . خودش و بچه را در آب میاندازد ؟ نمیاندازد ؟ در 4 فصل سال حامله است ؟ چرا مهران قرنیه ی یک بابایی را جر داده است ؟ چرا نمیبینیم فقط میشنویم . مخاطب سینما دارد از مخاطب سینما شدن تبدیل به تماشاگر تئاتر میشود و یواش یواش باید مثل مخاطب رادیو تخیل کند . موسیقی و دکور صحنه ی فیلم تنها نکته ی خوب فیلم بود . بازی هایی که برای این فیلمنامه قابل تایید بود اما چه فایده . فیلم هیچی نبود . فیلم آسمان زرد را دوست نداشتم. 


 
comment نظرات ()