جزیره در کهکشان

 
توپ مرواری
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٦/٢٧
 

توپ مرواری

 

و دانستم که هیچ ندانم . هر چ ِ بیشتر از هر نویسنده ای خواندم ، هر چ ِ بیشتر از هر فیلمسازی فیلم دیدم ، هر چ ِ بیشتر از نقاشی ، کار دیدم ، هر چ ِ بیشتر از موسیقی شنیدم ، فهمیدم که بر دانسته هایم اضافه که نشد هیچ کَم هم شد . یک طوری سیر ِ نزولی . . . پیش تر ها با یک کتاب ِ خوانده شده ، کلی پُز میدادم و قمپز در میکردم که من نه منم نه من من ام که این همه خوانده و داننده منم ! امروز همه چیز به عکس میشود .  نه گذاشتم نه برداشتم ، رفتم سراغ ِ بوف کور ، آن وقت ها ، خیلی کوچک بودم ، شنیده بودم صادق هدایت یک دیوانه ی زنجیری است که کتاب هایش را روی زمین و یواشکی میفروشند ، حتی بی بی خدا بیامرز هم به مجید گفته بود نباید هدایت بخواند که هدایت تلخ و سیاه است . عوام میگویند :" هدایت اگر عقل تو کله ش داشت که خودش رو نمیکشت ! " ، عوام منظورم بیشتر مردم است . در هر قشری . . . در همین قشر ِ فرهیخته جناب ِ سینایی را عوام میدانم به دلیل فیلم ِ عوضیی که در مورد هدایت ساخت . عوام منظورم سوپور نیست ، تعریفم از عوام کسانی است که برچسب دارند و در تفکر ، عمقی ندارند . گمان میکنند به شناخت میرسند با هر معادله ی از پیش تعریف شده . عوام کسانی هستند دهن بین و گذشته نگر که در درک و تعمق ، فسفر نمیسوزانند و حوصله ندارند و برای من به لحاظ ِ بصری شبیه ( خمیازه هستند ) در نگاه کردنشان هم ( دهن دره است ) در بینش نیز . . . در کودکی ، بوف کور را از کتابخانه ی دختر ِ کوچک ِ پدربزرگم ، دزدیدم و هی ورق های کاهی اش را هی خواندم و ترسیدم و هیچ نفهمیدم و بعد آن را به کتابخانه بردم و سر جایش گذاشتم . وقتی توانستم دوباره معنی - بوف کور- را بفهمم که کتاب انسان و سمبولهایش دکتر یونگ را خواندم . آن موقع دوباره بوف را خواندم . یادداشت کردم و بعداز قبولی دانشگاه دوباره و چند باره بوف را خواندم . در همین زمان ها بود که شروع کردم به خواندن سه قطره  خون و سگ ولگرد و  زنی که مردش را گم کرد و وق وق ساهاب و حاجی آقا و . . .. بین همه ی داستان های هدایت متوجه شدم ایشان نه تنها تلخ و سیاه و دیوانه نیست که بسیار دقیق و عمیق است . نکات ِ جامعه ی خودش را گلچین و دست چین میکند ، در دهان ِ آدم های قصه میگذارد و در دیالوگ نویسی شاهکار به خرج میدهد ، جمله هایش ادا و شعر نیست ، شبیه علی حاتمی نمینویسد . ( میگویند چرا از دیالوگ های علی حاتمی تجلیل میکنید ؟ کجای دنیا یک قصاب این طور حرف میزند ؟ دیالوگ هایش ، باید در سی دی شنیده شود هی به عقب برش گرداند و دوباره شنید تا دوزاری بی افتد این شکل نگارش جاش توی فیلم نیست و این شکل شاعرانگی است نه دیالوگ نویسی ، شکسپیر در تئاتر و صحنه شاعر بود و بیضایی در ایران اما حضور مدام و هم نفسی تماشاگر و بازیگر و آمیختگی دو فضای متضاد با هم باعث میشود اگر دو تا جمله ی سخت پر ایهام و استعاره را نفهمی کل ماجرا را دریابی در دیالوگ های حاتمی نوعی ریا وجود دارد . باری . . . ) هدایت در آشنایی زبان ِ مردم کوچه بازار شبیه یک رادیو میماند که فقط صدا را بی هیچ قضاوتی پخش میکند . منتها نه با نُت بل با موسیقی کلمه . . . آن جا بود که عاشق اش شدم و فهمیدم که ایشان چقدر جامعه ی زمان خود را خوب میشناخته ، درد ِ مردم را میدیده ، از امروز ِ خودم و دوری گزیدنم از جماعت ادبی اهل ِ دک و پز میفهمم که او نیز چرا از همه چیز جیز میشده و فرار میکرده . به من هم میگویند خل و چل و دیوانه ، اگر این است بله هدایت دیوانه است . هاه ! این جنون محصول اجتماع ماست . در کتاب های هدایت ، صعب العبور ترین . . . پر مکث ترین کتاب ها جدای از علویه خانم ، توپ مرواری است . 

 

خواندن ِ این کتاب جانم را گرفت ، کتابی سخت  فشرده ، آخر ِ هنرنمایی هدایت برای ریختن ِ هر آنچه در چنته دارد . . . کتابی پر از کنایه و انتقادی با زبانی شیرین و گویش هایی اسپانیش ، اصفهانی ، ترکی ، محاوره ی خودمان و همه چی تمام . . . کتابی پر از اصطلاح و شاعرانگی به لحاظ استفاده ی درست از ضرب المثل ها ، همان طور که دکتر محمد محجوب در مقدمه نیز اشاره  کرده اند ، دفترچه راهنمای ملحق شده به کتاب لازم بوده برای اینکه گه گاه در کتاب یک سری ترکیبات ، دشوار میشود و مخاطب امروز - آن روز - ممکن است در سردرگمی بماند . فکر میکنم کامل ترین کتاب از هدایت ، عمیق ترین اثر او توپ مرواری هست . اگر من مسندی و میزی داشتم ، یک ترم این کتاب را به بچه های ادبیات و نمایش و جامعه شناسی واجب میکردم به خواندنش و تحلیلش . . . به لحاظ دیدگاه ، بررسی جامعه ، خرافه ، زبان شناسی ، ریختار شناسی و ساختارِ داستان و همین طور فن نویسندگی در این کتاب . . . که تمام است . . . یکی از شاهکارهایی که خوانده ام و پوستم کنده شد . شاید عده ای بیسواد با قیاسی به نفس و سطحی نگری این کتاب را ضد شاه یا ضد دین یا ضد همه چیز بدانند حال آنکه این کتاب انتقاد به رفتار مردم و آدم های سو استفاده چی دارد . شاید همین ویژگی رفتاری مردم تا به امروز با عث شده خیلی چیزها و عکس العمل های مردم جامعه تغییر نکند پس ما این هستیم و هدایت دروغ نگفته . همین ویژگی با خودش جمله ، ضرب المثل و اصطلاح میاورد . . . در این کتاب از آیات قران و تورات و انجیل تا اشعار فردوسی و سعدی میبینیم . . . از شیر مرغ تا جون آدمیزاد به هم وصل شده هایی ست که نقشه ی روانی ایران را ترسیم میکند . توپ مرواری کتابی بود که هر ده صفحه که جلو میرفتم دوباره برمیگشتم عقب و یادداشت بر میداشتم . بعضی جاها شتاب نویسنده یا کج فهمی من باعث میشد رشته ی همه چیز را گم کنم اما وقتی تمام شد . . .فقط به این فکر کردم که چطور بعد از توپ مرواری کسی میتواند سرش را بالا بیاورد و بگوید که :" من نویسند ه ام " 

 

نویسنده های امروز با باز کردن ِ دکان ِ فیس بوک و به هم زدن ِ نامی در سراچه ی کتاب فروشی ها و نشر ها با رو بودن کتاب خود در پیش خوان ها ، در گرفتن مدارک و مدارج عالیه تنها ، به درجات و ستاره های روی کتشان اضافه میکنند . هنرمند باید در زندگی خود هنرمندانه زندگی کند . . . نه اینکه دستمال کنار بشقابش بگذارد . . . نه اینکه ولنگار باشد باید شبیه خودش باشد . . . شبیه عادت نشود . باید در رفتار و نحوه ی بودن عادی نباشد و این عادی نبودن نه از سر به هم زدن نان و نام باشد از سر یک قریحه و جوششی درونی است . . . چیزی که خود هدایت دارد . . .طنازی در صحبت هایش . تکه پرانی . . . رعایت ادب .. . علاقه به مطالعه در هر زمینه . . . اهمیت به قوانین زندگی . . .در معاشرت هم با اینکه نورایی دهنش را سرویس کرد از مریضی اما هدایت به دیدنش میرفت . امروزه همه چیز زیر وزنه ی کبر و من نه منم منم منم له و لورده شده . از ادم های اطرافم از قوم و خویشم بیزارم . از هر ریشه ای که دارم . . .از هر بی اصالتی بیزارم . 

توصیه میکنم اگر میخواهید در شناخت میهن تان ، تاریخ مردم عامه ، نگاه یک نویسنده ی مهم به این مسائل کمی شناخت پیدا کنید زحمت بکشید و توپ مرواری را پیدا کرده بخوانید . مجال نوشتن در باب توپ مرواری در وبلاگ نیست که در طول یک ترم دانشگاه شاید که بگنجد . شکر خدا را که در این سرزمین هدایت به دنیا آمد تا امروز بتوانم بفهمم کسانی که دورم میپلکند کیستند ، تاریخ من چیست . . . کسانی که نوشته هایم را نمیفهمند دقیقا همین مردمی هستند که اعتقاد به خرافه و بی سوادی تا خرتناق شان را پر کرده که روی تو بالا می آورند باید بزنی به چاک . .  . دوری گزینی . . . . . دیگر کسی را باور نمیکنم . مگر اینکه باور کردنی باشد . تا خرتناقش بیشعوری و بی اصولی و نامردی نباشد . از توپ مرواری به اینک فهمیدم که دوباره باید نویسنده اش را مرور کرد . هر چقدر بیشتر میفهمی کمتر میشناختی اش . برای همین از پله ای که هستی پایین می آیی . پایین بیا . زاویه ی دید تو خطاست خواهرم . . .برادرم . ! هاه!

 


 
comment نظرات ()
 
 
صادق جان
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٢:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٢٩
 

٢٨ بهمن 1281 صادق هدایت پا به سرزمینی گذاشت که هیچ گاه او را به خود نپذیرفت . هدایت غافلگیر این همه منگی و مصیبت های بیسوادی ، از جو سراسر کریه خاک خود ، (این همه ای که هیچ گاه نه او را و نه داستان هایش را و نه اندیشه اش را نفهمیدند از تنهایی و  نا امیدی در 19 فروردین 1330 خودش را خلاص کرد . )شاید اگر او امروز در 28 بهمن 1389 هم بود این کار را میکرد . ای ما ! مایی که هنوز انسان ها را همان طور که هستند نمیپذیریم . مایی که هنوز قدر ظهور دل انگیز هدایت ها را نمیدانیم و با بی رحمی و در عین بی سوادی از چیزی که نمیدانیم دم میزنیم . . . حرف میزنیم . . . مایی که هنوز که هنوز است اسم خیلی از دولت آبادی ها را نمیشناسیم بماند که آثارشان را بخوانیم . . . مایی که هنوز از کنار همه چیز به راحتی میگذریم . . . مایی که هنوز از دیدن طناب دار در کوچه خیابان هایمان نهراسیده ایم . . . ما. ای مای یکپارچه پوچ ، لیاقت تو همانا که صادق هدایتش را مجسمه نکنیم ، توی میدان نگذاریم و دورش نگردیم . . .خانه اش را به دست بیمارستان امیر اعلم بسپاریم و به جهنم که چه شود . . . مایی که سرب را نفس میکشیم و خود را برازنده ی این هوا میدانیم چه تبریکی باید بشنویم برای سالروز تولد پدر داستان نویسی مان  صادق هدایت ؟ این روزها با این اسم ها فقط مثل خمیر نان وایی ور میروند . . . ورزش میدهند و توی دهان مثل آدامس می اندازندش . . . از این اسمها برای جشنواره ها استفاده میکنند . . . سو استفاده . پز میدهند و پرچم ما هدایتیم راه می اندازند . باری غم و غصه زیاد است و از حوصله ی ما خارج . خارج که شود خارج میخوانیم و خواندنمان سخت میشود چون دل فرعون . همه ی این همه برای آن بود که یاد آور این شوم که سالها پیش صادق هدایت عزیز به دنیا امد تا ما قدرش را ندانیم .

صادق جان قرار بود توی جزیره مجسمه ات را در همین روز تولدت در یکی از میادین رو نما کنم . رو نما شد . خاطرت جمع . همه اش طلاست . مردم ما هم دزد نیستند . جغد پیری هر از گاهی بالا سرت چرخ میزند و قربان صدقه ات میرود . ان منم .   

***

من وقتی منقلب میشوم همه ی حرف و حدیث های توی دلم را روانه ی زبانم کرده ، دل و زبان را یکی کرده و به فضا میفرستم . اگر این منقلب شدن خوب باشد که دور و برم را بهار و شکوفه باران میکنم و اگر نه ، تیرباران میکنم . من مست این اخلاق بچگانه ی خودم هستم ، فکر میکنم اگر دیوانه دیده بشوم بهتر است تا سیازیرک و دانا . من دانا نیستم ، من همه ی حواسم را متوجه اطرافم میکنم ، پشت چشم نازک کردن هایی که مثل خنجر توی شکمم میرود را میبینم ، صدا خفه کن هم توی حلقوم ندارم پس فریاد میزنم . گاهی ساده بودن ، اعتراف کردن بهتر از غیبت کردن . . . نارو زدن است . من همیشه حرف توی دلم را میزنم . . . لبخند زورکی ، ادا ، مدل به مدل شدن را دوست ندارم برای همین اکثرا از من بیزار میشوند . این حساسیت خفت آور را چطور میشود سرکوب کرد ؟ متلک انداختن را دوست ندارم ، رک بودن بهتر از تشر زدن است و زن بودن پر است از تکه پرانی های کودکانه ، همیشه شنیده ام که گفته اند مردها همیشه بچه اند اما این زن ها هستند که همیشه مکار و حیله گرند ، همیشه جنس خودشان را هم درک نمیکنند . . . شوهرهای همدیگر را به سیخ میزنند و پشت هم شال گردنی پر از حدیث میبافند . . . من دوست دارم اگر کسی به من فحش میدهد من به او فحس بدهم . بلد نیستم کسی را شرمنده کنم . بعضی ها آدم بشو نیستند . حق گرفتنی است و من با اینکه دست و پا میزنم همیشه حقم را خورده اند . هیچ وقت درست منظورم را بیان نمیکنم از بس که هیجان دارم. و سیستم گیرنده ام قوی است و فرستنده ام ضعیف . من از آدم هایی که خودشان را به مودب بودن و مظلوم بودن میزنند و ته عمقشان که بروی یک جو شرف پیدا نمیکنی بیزارم . من از آدم های شعاری بیزارم . من از زن ها که همه شان مصنوعی اند بی زارم . . . زن ها کمتر همدیگر را دوست دارند . بیشتر حسودند . برای همین من مردها را بیشتر دوست دارم .

***

من از دیدن یک سری کامنت دری وری وقتم گرفته شد .تاییدش نکردم . کامنت هایی که موجب شود زندگی شخصی ام را جیز کند دیگر پاسخ نمیدهم .

 


 
comment نظرات ()
 
 
صادق هدایت
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۱۸
 

 

میس شانزه لیزه به صادق خان نگاه کرد . گفت :" تصدقت گردم ، در این شهر هیچ جا به اندازه ی کنار من بودن به شما خوش نخواهد گذشت ، اجازه بدهید چند صباحی شما را از ملال در بیاورم و با هم فارغ از دنیای فانی به زندگی واقعی بپردازیم . . . من کاری با پول هایی که روی میز گذاشته اید برای کفن و دفنتان ندارم . . . اتاق زیر شیروانی من مجهز به همه چیز هست . . . " صادق خان که گوشش به میس بود و نگاهش به جسد خودش لبخند تلخی زد و گفت :" زکی ! حالا میایند بالا سرت و حلوا حلوایت میکنند . " میس شانزه لیزه در حالی که دستمال به دهن داشت و سرفه میکرد گفت :" تصدقت گردم ، خوشحالم که میخندید ، اما علت شادی چیست ؟" صادق خان جواب داد :" این که جمله ی ما بود ! " میس شانزه لیزه پرسید :" تشریف بیاورید . " صادق خان که پاهایش در هوا بود و دستش زیر چانه و مثل پاندل ساعت از این ور به آن و ر در نوسان بود گفت :" مادمازل شما تشریف ببرید من خیلی کار دارم ، باید بایستم ببینم سگ خورها کی میایند و چه کاررر..." میس شانزه لیزه از توی جیبش چترش را در آورد و مثل مری پاپینز رفت بالا . سر هردوشان به سقف چسبیده بود .میس گفت :" لطفا بر ما مگوزید. شما دار فانی را هم که وداع کرده اید باز دست بردار نیستید . " صادق خان پیش خود گفت :" نصیب نشه مرده شور ! " میس شانزه لیزه گفت :" شنیده بودم طنازید اما نه در این حد بی شعور ! " چشم های صادق خان گرد شد و برگشت و مستقیم به میس شانزه لیزه نگاه کرد :" شما این فحش ها را از کجا یاد گرفته اید ؟" میس شانزه لیزه دست هدایت را گرفت و گفت :" شما تشریف فرما بشوید اتاق زیر شیروانی ما هم اشربه هست و هم چای قلیان و نبات،  وقت تلف کنی هم نیست . دیگر بس کنید . . . ایران تا تاریخ ادامه پیدا کند و دفترش تمام شود به شما افتخار خواهد کرد پس با من بیایید . " سپس صادق خان را توسط نی پلاستیکی که در دهانش بود قورت داد و چترش را بست و پاهایش را روی زمین گذاشت و گفت:" اجی مجی لا ترجی" تبدیل به مورچه شد و از زیر در رفت بیرون .

 

 " صادق هدایت  " را در این جا مطالعه کنند آنها که سرشان ،  باد دارد و هنوز وی را نمیشناسند و هنوز مجسمه ای از وی در میدان مهمی نصب نکرده اند . بخوانند و افتخار کنند . . . هنوز هستند کسانی که او را نمیشناسند .  میراث عزیز که خانه ی پدری صادق خان هدایت را تبدیل به پاویون پزشکی بیمارستان کرده اید و جنم موزه کردن آن خانه را ندارید شما علویه خانم را خوانده اید ؟ ببینم شما میدانید پست مدرن چیست و پدر داستان نویسی پست مدرن ما کیست ؟ شما وغ وغ ساهاب را خواهنده اید ؟ افسانه آفرینش را چطور ؟ببخشید شما صادق هدایت میشناسید ؟ اگر آدرسش را دارید به من هم بدهید . میگویند مرد شریفی بود و عزت نفس بالایی داشت . 19 فروردین سالروز جان کندن صادق هدایت یادآور مرگ باشکوه او همچون داستانهایش است . روحش خوش . متن بالا را در زیر بخوانید تا ببینید که هدایت برعکس نویسندگان این نسلی ما به خصوص چقدر آرتیست ، هنرمند و فروتن بوده ...چقدر از اینکه از خودش بگوید -برعکس نویسندگان امروز ما - بدش میامده . دستخط بالا در پایین آمده است که در این جا بخوانید . ..تا باسفاد بشید .

 

 

این جا اتاقی است که در آن اکثر آثار هدایت خلق شده . . . جایی که بعدها مهدکودک شد و نوزادان در آن پوشکشان را ایی میکردند .

کاشی کاری حاشیه ای  یکی از زیبا ترین کاشی کاری هایی است که در خانه های اعیان و اشراف آن دوره به کار میبردند .

معلوم نیست هدایت چند بار به این حوض نگاه کرده !

چه خزانی !

دراین  جا میتوانید مصائبی که خانه ی پدری هدایت کشیده را بخوانید ،  و یا در این جا با اجازه از نگارنده اش عکس هایش را در این جا میگذارم .

***

سپس نوشت : نمیدونم چرا سیستم پرشین تا این لحظه مختل بود که ریزش مخاطب رو برای همه داشته من برای شادی روح هدایت و شما سورپرایزی در این جا براتون دارم ، کسانی که در کودکی نت های ساده میزدند شاید این آهنگ را زده باشند اما نمیدونستند که اصلش به این زیباییه...اجرا : ایوان روبرف.

 


 
comment نظرات ()