جزیره در کهکشان

 
عاشق
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۳
 

آمبیانس ( اینجا ) * اثر علی صمد پور

من و شوهرم  ،‌ماتادور ،  زندگی خوبی داشتیم . هر وقت که سرکارش میرفت ، دل من را از جا در میاورد و با خودش میبرد . برای همین من مثل آدمی مسخ شده ، چونان کبوتری چشم انتظارش پشت پنجره ی اتاقش منتظر میماندم . قلبم در جایی در قفسه ی سینه اش میزد . او برای این جنگ بزرگ علیه همه ی دشمنانش ،‌همه ی دوستان بدش ،‌همه ی حسودهایش احتیاج به نیرویی چند برابر داشت . برای همین رگ هایم را مثل ریشه ای که از خاک بکشند بیرون از جا درآوردم . . . و با رگ هایش پیوند زدم . دکتر عطاری که همیشه بالا سر من ، زن ماتادور معروف جزیره در کهکشان ، ظاهر میشد ، همیشه سیگار به لب داشت و عینک زده از بالای آن نگاه عاقل اندر سفیهی به من میکرد که این ماتادور نه خودش نه قوم و خویشش ارزشش را ندارند ...من همیشه با تیزی پاشنه ی تلنگری بهش میزدم که بجنب به تو چه ! او دست به کار میشد و رگ های من را مثل نخ های ابریشم میکند و به رگ های ماتادور پیوند میزد . میدوخت و قفل و زنجیر میکرد . شاید برای همین همیشه قفل و زنجیرش بودم . ماتادور که میرفت ، من کم رمق و کم جان  مثل قمری مینشستم روی تخم های انتظار تا موعدشان که شد جوجه های قرارهایمان سر از پوسته ی نازکشان درآرند و من خوشحال شوم . مقدر این بود که من موجودی افسرده باشم . چاره ای نبود . ماتادور هم من را به همین شکل دوست داشت . وقتی برمیگشت . . . توی دلم رنگین کمان کمانه میزد و آفاق و انفس میفهمیدند که من خجسته ترین زنی هستم که هرگز شادمانی ام رو به افول نمیرود .

شبیه ( این صدا ) بود .  یکی از زن های شرط بند ، که بین خودش و شیطان قرار و مدار میگذاشت ، همیشه میامد و گاوبازی ماتادور را میدید . ماتادور من را گذاشت پشت پنجره و با ان زن رفت ... نمیدانم کجا . . . سهم من از زندگی شد بیخبری و دلتنگی . شاید برای همین ماهی ها عاشق میشوند . . . علی صمدپور هم این حس را شدیدا درست در موسیقی فوق العاده ی این فیلم در آورده ... تم تنهایی . . لابه لای این نت ها .. و بعد وصال دو عاشق بعد از سالها ... دریا ...مه ...غذا...زندگی ...موسیقی ... رنگ ...

سالها گذشت . ماتادور رفته بود . پیرمرد عطار با سیگاری گوشه ی لبش هنوز زنده بود . خبر از ماتادور و خون بازی اش میداد . یاد روزهایی افتادم که من و شوهرم همچین نظر خوبی به این دکتره نداشتیم . کاج های باغ را کنده بودند . سرم را از میان میله هایی که دیگر میله های باغ ما نبود به زور آوردم تو ... دست های بابابزرگ هنوز توی خاک بود . گریه کردم .

کتاب (عاشق ) مارگاریت دوراس را میخوانم ...چند صفحه دیگر تمام خواهد شد .  L'Amour  ذکر خاطره ای است که در ان اوج و فرود خواسته های یک زن . عشق و نفرت به مادر . پا در هوایی ، حس عاشقیت مردی چینی . . . حس رهایی یک دختر آزاد . . . توام سرگذشتی که این سرانجام را به بار آورد .


 
comment نظرات ()