جزیره در کهکشان

 
"Le passé" / The Past/ گذشته
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٩:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٤/۱
 

 

گذشته 

 

 

قبل از دیدن ِ فیلم ِ (( گذشته )) ناخودآگاه یک حس ِ کنجکاوی داری ؟ حضور علی مصفا در فیلم ؟ آیا به زبان ِ فرانسه تسلط دارد ؟ چقدر تسلط دارد ؟ پس بنا بر این پیشینه حضورش در فیلم برای چه خواهد بود ؟ تصویری زنی میان ِ دو مرد در پوستر ! جایزه ی کَن ! آیا ماجرا مثلث عشقی است ؟ اصغر فرهادی در فیلم هایش همیشه با ریتمی درست مخاطب را به جایی میکشاند که قضاوت بی جا کرده است و ( دروغ ) محوریت اصلی همه ی درون مایه ی فیلمش را پُر میکند ، یا یک اتفاق ناچیزی که موجب بزرگترین چز ها میشود و از چشم مخاطب پنهان میماند یا کارگردان هوشمندانه از آن رد میشود و بعد مخاطب را دچار اندیشیدن میکند . همه ی این پیش فرض ها، چیزهایی که از فیلم های درباره ی الی ، چهارشنبه سوری / جدایی نادر از سیمین در ذهن می آید . . . با همین سئوال ها و تصور ِ یک داستان ِ پُر هیجان به تماشای گذشته مینشینم . 

خوشحالم که مثل ِ همه ی مردم ایران منتقد فیلم و دانش آموخته ی سینما نیستم و هر چیزی که دوست دارم فارغ از ترس مینویسم . فیلم ِ گذشته را نپسنیدم . نه تنها نپسندیدم بلکه دوستش نداشتم ، نه تنها دوستش نداشتم بلکه ایرادات زیادی بر آن دیدم . 

در لحظه به لحظه ی فیلم ، از شروعش ،  منتظرم تا مچ ِ فرهادی را بگیرم و ببینم در کجا میخواهم اشتباه کنم . خُب،  علی مصفا ( احمد ) ، فرودگاه ، بازی (بژوو ) ماری در پُشت ِ شیشه های فرودگاه ، بازی علی مصف (احمد ) از آن سوی شیشه ها ، حرف هایی که فقط خودشان میفهمند  ،زن ،  مچ ِ دستش را بسته . همین جا از خودم سئوال میکنم ( چرا این زن مچ دستش را بسته است ؟ چرا انقدر روی صورتش لکه است ؟ چرا انقدر از فرودگاه آمدن خوشحال است ؟ آیا این مچ بندی که بسته الکی و ساختگی است ؟ آیا قرار است بعدا دروغش در بیاید ؟/ خُب ، برگردیم سر ِ گفتگوی این دو نفر از پِشت شیشه . . . بازی هر دو چیزی بین زمین و هواست . . . مشخص نمیکند که همیدگر را دوست دارند یا نه . نمیدانم این از سانسورو ممیزی ای می آید که برای اکرانِ  فیلم در ایران  قرار است  اعمال شود یا از ترسِ علی مصفا از لیلا حاتمی می آید :) یا نه این دو تا اصلا همدیگر را دوست هم ندارند و دارند با هم حرف میزنند . شیشه ی ضخیمِ بین این دو ، مثل مرز میماند برای من . . . شاید شیشه ی فرودگاه را بتوان استعاره از مرزها دانست . ما هرگز حرف های  همدیگر را نمیفهمیم . ما از فرهنگ های مختلفیم . . . ما با گذشته ی مشترک باز هم نفهمیم . ما نمیتوانیم چیزی را در همدیگر کشف کنیم ، ما نسبت به هم بی تفاوت هستیم . . . .ماری و احمد در ابتدای فیلم طوری عاشقانه  زیر باران میدوند و در باران خودشان را به ماشین میرسانند که من دلم این جا یک بوسه ی آتشین میخواهد . ماری نمیتواند حتی دنده را عوض کند . به احمد میگوید بزن دنده 4 !خب تیتراژ فیلم را دوست دارم . . . گذشته با برف پاک کن از بین میرود . آیا پاک کنی هست که خاطره ها را به نیستی تبدیل کند و از ذهن  محو کند ؟ آیا گذشته از ذهن پاک میشود ؟ گذشته ،گذشته است اما این تنها در بیان و زبان است و نه در زمان حال گذشته چون باری بر ما سنگینی میکند و این به شیوه ی نگاه ما بر میگردد . . . برویم سراغ شیوه ی نگاه آقای اصغر جان فرهادی به فیلمی که باید در فرانسه ی قشنگ بسازد . . . خب احمد وارد خانه  میشود. دو تا بچه ی خیلی خیلی کم سن و سال را میبینیم که سر خراب شدن دوچرخه با هم بگو مگو دارند . یکی از آنها که به زووووور هفت سالش میشود علی مصفا (احمد ) را شناسایی کرده و با لحجه ی فرانسوی فارسی میگوید (احمد ) یعنی فکر کنید  این احمد که از چهار سال پیش در کنار این خانواده نبودهو  وقتی این بچه دو ساله بوده  و قنداق میشده آنها را ترک کرده ، دخترک باهوش آقای فرهادی او را چی ؟ میشناسد ! و شناسایی میکند  :) وا عجبا !  چنان گیج میشوم که گمان میکنم این بچه ،بچه ی خود احمد است . . . بعدا میفهمم که نه بابا . . . در ضمن این وسط متوجه میشویم که ماری جان برای احمد هتل رزرو نکرده است و او را برای اینکه اصغر فرهادی میخواهد دارد میبرد به خانه اش بگذریم که میشود از داخل وطن عزیز هم هتل رزرو کرد و احمد در این جا برایم این طوری میشود که برای طلاق برنگشته است برای صلح آمده . . . صحنه ی بازی ماری با موهایش که به نظرم میتواند حاکی از بغل و آغوش او برای احمد باشد انقدر زیاد است که به چیزی جز این فکرم نمیرود . . . هی موهایش را که خیس است خشک میکند به ان دست میزند  احمد با سشوار موهایش را خشک میکند ، در همین حین عکس رقیبش او را از پای در می آورد ( البته قبلا در ماشین هم این اتفاق افتاده بوده )و باز سیگار و این ها نماد های رابطه .... . . . حالا در این جا فکر میکنیم که  رابطه ای نیست و میگذریم و در ادامه خانه ای با دیوار های خیس از رنگ . . . . رنگ های کدر ، خانه ی به هم ریخته ، بی نظمی و آشفتگی و در هم و بر همی ،  حضور پسر ِ سمیر . . . حالا بعدا میفهمیم که این بچه ها کی هستند و اصلا چرا این همه بچه و از هر ازدواجی آیا بچه سند ِ ( بودن ) ِ در یک رابطه است ؟؟؟؟؟ کلا آقای فرهادی ببخشید وقتی که دختر بزرگ ِ ماری هویدا میشود باید نیم ساعت بگذرد تا بفهمیم کیست آیا این شده شگرد شعبده بازی شما ؟ برخورد احمد و لوسی طوری است که میگویم نه بابا این دختر احمد است . . . این را نه کشمکش میدانم ، نه لازم میدانم ، نه جالب میدانم ، نه عدم حضورش را حفره میدانم ، میشد این همه بچه نباشند و یک بچه هم کافی بود . . . گذشته زخم هایش از بارداری نمی آید . . . لکه هایی که در فیلم به آن اشاره میشود میتواند روی یک جای زخم روی صورت یا یک تیک عصبی یا شاید یک جا به جایی مکانی یا ترس یا یک اضطراب ریشه در روان شناسی . . . یا هزاران چیز دیگر بیاید . . . گذشته فرزند ِ آدم نیست . . . ماری زنی در حومه . . . .ماری زنی که در داروخانه کار میکند . . . کاری زنی که اصلا بازیگر خوبی نیست . . . ماری زنی که جیغ های خروس جنگی میکشد که اصلا روان شناسی حالیش نیست و همه را توی سینما به خنده میاندازد . . . .ماری باردار است . . . میفهمیم که باردار است . روز طلاق میفهمیم باردار است . دوست داشتم بعدا میفهمیدم ماری دورغ گفته . . . دوست داشتم لوسی بی دلیل این رابطه ی مستحکم ِ بی دلیل را با احمد نداشت . . . به نظرم تنها سمیر ، رقیب عشقی احمد :)بابای پسر کوچیکه ی فیلم ، مردی که در خشک شویی کار میکند ، معشوق ماری ، خوب بازی میکند ، خوب عصبانی میشود ، خوب است . . . شخصیت آشناست . . . عین مردهای ایرانی است . . . .عین خائن های در عین حال مظلوم و ظالم . . . برخورد اولش با ماری طوری است که انقدر سرد و یخ و یخچالی ست که گمان میبرم نه درست حدس زدم دست ماری الکی مچ بند  دارد . . . رنگ کاری توی خانه به دلیل یک رازی است که نمیدانم . . .شاید این دو کسی را کشته اند . . . .به نظر هر دو شریک جرم می آیند . . . سمیر نه متعصب است نه مغرور است . . . فقط عصبانی ست . در او عشق را نمیبینیم آقای فرهادی دوست داشتن ِ مردهای ایرانی فقط در خشم و داد و بیداد و غیرتی بودن آنها هویداست ؟؟؟؟؟؟ بعدا . . . در اواسط فیلم که متوجه میشویم دختر تازه به بلوغ رسیده ی ماری از شوهر اولش با ازدواج مادرش با سمیر ناراحت است به دلیل اینکه ای میل های عاشقانه ی مادرش را با سمیر برای زنش فرستاده . . . !!! . . . کاش یک کامپیوتری در خانه ، شما نشان میدادید .آقای فرهادی زن ها وقتی عاشق میشوند فقط بچه دار نمیشوند . . . زن ها برای حفظ یک رابطه در هیچ کجای دنیا این قدر تک بعدی نیستند تو رو خدا تکرار این را در فیلم های ایرانی هی نبینیم . . . .انقدر موضوع لوسی لوس بود که فکر کردم دارم اشتباه میفهمم . . . ناگهان با جانی دالر شدن احمد (علی مصفا ) رو به رو میشویم او تنها شرلوک هولمز فرهادی یک تنه میخواهد ا ز یک ماجرا رمز گشایی کند . آن هم خود کشی زن ِ سمیر است . زن سمیر کیست چیست ؟ سمیر او را دوست دارد . ندارد ؟ یک پا درهوایی که در همه است . . . اسم فیلم لنگ در هوایی رابطه . . . راه رفتن روی ابرها بود بهتر بود . . . همه در هپروت هستند . . . .آقای فرهادی . . . تا به حال با کسی که خود کشی کرده است صحبت کرده اید ؟؟؟؟ فهمیدیم در کلام که احمد هم خود کشی میکرده . .  انقدر این در فیلم تکرار شد که کلمه ی خودکشی شبیه سیگار کشیدن عادی شد . . . بله . این نقطه از فیلم که ماری با جریان لوسی و خودکشی زن سمیر میخواهد چه کند جالب بود اما چرا این همه کش و واکش و صغری و کبری کشیدن و کش ش ش ش ش دادن !!! این همه لفت دادن چرا ؟ تعداد بچه ها . . . .دیالوگ هایی در فیلم که دوست نداشتم . . . زن های ایرانی چه شکلی اند ؟. . . . .آقای فرهادی واقعا در اروپا و امریکا همه میدانند که ایران کجای جغرافیاست . همه در فرانسه ای که شما فیلم ساخته اید فرح دیبا را میشناسند . . . بچه ای که یک دوچرخه دارد چه به این سئوال ؟ . . .  نعیما . . . برخوردش با کارگاه احمد طوری بود که گمان کردم دارد دروغ میگوید . . . گفتم در یک سوم آخر فیلم خدا بخواهد اصلا همه چیز یک طوری میشود که میفهمیم خودکشیی در کار نبوده و همه چیز یک چیز دیگر بوده اما اصلا پرداخت خوبی نداشت . هیچ چیز از شخصیت احمد نمیدانیم . . . شخصیت پردازی  از فیلم ها رخت بربسته . . . تنها علی مصفا را با خود در لباس احمد در آورده . . . من از این شکل جلوی دوربین ظاهر شدن بدم می آید . . . سمیر یک پدر و بازیگر است . . . برایش شخصیت پردازی شده . . . اما برای شخصیت اصلی فیلم نه . راستی آقای فرهادی ما عادت کرده ایم که انقدر شخصیت اصلی در فیلم هایتان ببینیم که همه را با هم دنبال کنیم . . . این باعث میشود نگاهمان را از زیبایی شناسی سینمای شما کم کنیم . شما هنوز آلخاندرو گونزالز نشده اید . . . جدایی نادر از سیمین هم همین مشکل را داشت . . . آلخاندرو گونزالز شدن سخت است . . . در عشق سگی حتی به ترک روی دیوار کاراکتر داده میشد . . . .فیلمبرداری و نور پردازی در اختیار بازی نبود . . . اشیا هم شخصیت داشتند . . . گم نمیشدیم . . . بازی نمیخوردیم . . . فیلم که گیم نیست سینما ی جانی دالار و ماتریکس هم نیامدیم . . . شرلوک هولمز احمد که یک تنه از پس باز کردن گره ها بر می آید اصلا معلوم نیست چرا ازدواج کرده . . . چرا زود طلاق میدهد . . . .ماری چرا دارد ازدواج میکند ؟ . . . قصه ای در کار نیست شما صورت مسئله طرح کرده اید . . . . جوابش را دادید . . . .بهترین سکانس فیلم . . . فینال فیلم بود . بهترین بازیگر فیلم زنی بود که روی تخت خواب با بوی عطر سمیر در مقابلش اشک ریخت و انگشتش را فشرد . از همه ی این فیلم همین تک سکانس . . . دست شما درد نکند . 

 

دوست داشتم وقتی رنگ کردن خانه تمام میشود به یک کاتارسیسم برسیم . . . یک تحول . . .  اما انگار همه چیز یک حل معما بوده . . . چرا آقای اصغر فرهادی ؟

شما وقتی شهر زیبا را میساختید چقدر همه ی تک تک آدم ها رنگ داشتند ، چقدر فرامز قریبیان ، دختر فلجش و زنش و ترانه ی علیدوستی و دوست برادرش . . . چقدر حتی مردی که در بهزیستی کار میکرد شخصیت پردازی داشتند . . . از این مهم دست کشیده اید شاید به شما سریال اگر سفارش بدهند بتوانید هرکول پوآروی دیگری خلق کنید . 

 

 

 

مطمئنم که بعد از خواندن این نوشته اصلا ناراحت نمیشوید چون فیلم شما خیلی خوب فروش رفته . . . خب دلایل زیادی دارد . . . .فیلم آقای دهنمکی هم خیلی فروش رفت . . . البته من جسارت نمیکنم شما را با اشان مقایسه کنم اما واقعا از گذشته چه چیزی برایمان ماند جز بچه های دست و پا گیری که مادر قصه برای نشان دادن تعداد شوهر هایش پس انداخته . . . .آیا از گذشته میراثی برایمان میماند و آن صرفا بچه است ؟ 

امیدوارم که در فیلم بعدی تان حتما بدانید که مخاطب شما نمی آید تا صورت مسئله را ببیند . نمی آید که هرکول پوآرو بشود . . . معما یک چیز است و دروغ مصلحتی یک چیز . . . . اگر این دروغ و ریا را پر رنگ تر کنیم و داستان را بیخودی شلوغ نکینم و هی علامت سئوال درش نگنجانیم و بدانیم روتوش بیشتری میخواهد بهتر است . . . این فیلمنامه را به من میدادید نصفش را بازنویسی کرده و دور میریختم حتما کل فیلم در کن جایزه میگرفت . باری بازی بازیگر زن هم برای من قدرتمندانه نبود . . . .به هر حال تا به حال دیده نشده که فیلم ایرانی در یک فستیوال جایزه نگیرد و ما به این جایزه احتیاج داشتیم . . . .علی مصفا کی بود ؟ احمد کی بود ؟ چه کاره بود ؟ از کجا آمده بود ؟ به کجا میرفت ؟ موسیقی کجا بود ؟ آیا زنی داشته ؟ آیا زن را دوست نداشته ؟ آیا بی زن راحت تر بوده ؟  آیای جوب آب گشاد شده بود ؟ هر چی میخواهد باشد علی مصفا صد برابر دوست داشتنی تر از لیلا حاتمی در قیاس همیشگی مردمان ما به عنوان زن و شوهری بازیگر ، است . . . عالی بود . . . سیمر جان خیلی خوب بازی کردند و سکانس آخرین فوق العاده بود . . . همان سکانس را مبنا قرار میدادید . . . البته چقدر این سکانس را در فیلم ها ی زیادی دیده ام . . . بی خیال . خسته نباشید . 




 
comment نظرات ()
 
 
پله ی آخر
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۳:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/۱۸
 

پله ی آخر

 

با پیش فرضی که از فیلم ِ قبلی علی مصفا ( سیمای زنی در دوردست ) داشتم ، و البته با سر و صدای زیاد و جهانگردی های جایزه بگیریی که برای فیلم ِ ( پله ی آخر) شد ، با خوشحالی و بدون ِ تردید از دیدن ِ یک فیلم ِ ( بد ) به سینما رفتم . 

چیزی که برایم در ابتدا جالب و شاید ناخوش آیند آمد این بود که روی تصاویر اولیه ای از فیلم که نشان داده میشد ، علی مصفا برای گیج نشدن ِ مخاطب ِ فیلمش میگوید که درهم ریختگی زمانی شما را گیج نکند و داستان روایتی خطی دارد ( البته جمله ای با این مضمون و نه نقل به عین ) ، خُب ترجیح میدادم از تدوین و همین درهم ریختگی منظم در ذهنم داستان را بسازم و جلو بروم و این جمله را نشنوم . شاید این جمله ی کارگردان ِ فیلم ِ فیلم بوده که در ابتدا گفته شده و تقصیر علی مصفا نیست . آنچه که در چند ثانیه ی آخر فیلم و در یک سکانس کوتاه با آن مواجه میشویم که اگر یک چشم به هم بزنیم و نبینیمش از دستش داده ایم و به نظر به شدت کوتاه می آمد . شاید انتهای فیلم که کارگردان ِ فیلم کات میدهد و سه شخصیت اصلی فیلم را کنارِ ِ هم میبینیم ، من را یاد هشت میلیمتری دو می اندازد که  چشم دختردر مترو ناگهان چشمش به متروی ایستاده ی رو به رویش که جهت خلاف آن را می افتد و میفهمیم کل فیلم یک بازی بوده البته در آن فیلم ریتم به شدت رعایت شده بود . اتمسفر و فضای پله ی آخر من را یاد ِ علی مصفا ی سیمای زنی در دوردست نینداخت . من را بیشتر یاد ِ داریوش مهرجویی و ساند اسکرین و صدای روی صحنه که شخصیت روی فیلم حرف میزند انداخت . اتفاقی که در بانو ، هامون ، لیلا، پری هم افتاده . . . بریز بپاش های مراسم ِ ختمی که شبیه مراسم ختم نیست و شلوغی این صحنه ها من را یاد ِ شلوغی فیلم های مهرجویی انداخت نه علی مصفایی که خودش باشد . . . به هر حال او و لیلا و پری تاثیر گرفته از داریوش مهرجویی اند و شاید کاریش هم نمیشود کرد . البته خود داریوش مهرجویی هم وام گرفته از فلینی و گه گاه تورناتوره است و من نمیدانم اوریجینال ترین کارگردان در ایران واقعا کیست !؟ 

از آنجا که در فیلم و در همان لحظاتی که به نیمه نرسیده با داستان مردگان جویس رو به رو میشویم که البته در چشمان باز  کاملا بسته ی کوبریک ، این مضمون را به زیبایی به تصویر میکشد ، در پله ی آخر با روش های خلاقانه ی دیگری همین مضمون را با شگردهای کارگردانی و نه فیلمنامه نویسی میبینیم . این که داستان ِ فیلم از زبان شخصی که مرده روایت میشود و روح ِ مرد ذهن ِ همه را میخواند و یک دوم شخص درست و حسابی هم نیست . او گاهی با لیلی و گاهی با امین صحبت میکند . توی دل همه را میبیند یا تصور میکند یا اینکه ذهنیتش این است . شاید بهتر بود خسرو ( علی مصفا ) دوم شخص ثابتی در فیلم صحبت کند تا کمی تعلیق بیشتر بشود . اینکه در هامون و بانو و ...میبینیم که شخصیت ها با همه در دلشان حرف نمیزنند . . . معمولا با گفتگوی درونی دارند یا اینکه با یک نفر صحبت میکنند اما در این فیلم خسرو چون مرده است میتواند توی ذهن همه را بخواند . صحنه ای که لیلی چیزی را بعد از خورد کردن نوار به صورت خسرو میکوبد که در ابتدا نمیبینیم و بعدا دوباره کاملا میبینیم خب به شدت همان جدایی نادر از سیمین بود و ابتکار ِ جدیدی نبود . حضور ِ بعضی سکانس ها در فیلم گاه اضافی و بعضا بی مصرف بود و همین زیبایی تدوین و کارگردانی را کم کرده بود . 

 

اعتراف ِ لیلی برای اشک ریختنش با شنیدن موسیقی خیلی زود صورت میگیرد . شتابزده . . .کاش کمی تردید را در فیلم باقی میگذاشت . کاش خسرو را گیج میکرد . . . نه اینکه بلافاصله اعتراف کند که عیسی نامی در تفرش زیر پنجره اش عاشق او بوده و در سرما یخ میزند و میمیرد به خاطر او . . . در اکثر نقدهایی که از این فیلم شده همه اشاره به مثلث عشقی بودن این رابطه ی شخصیت ها کرده اند . کجای فیلم این عشق دوم پیداست ؟ نگاه لیلی به دکتر ِ خودخواهی که عمدا یا از روی مرض به خسرو میگوید تو سرطان داری و کیفور میشود ؟ همین یک نگاه ِ لیلی که البته اکثر نگاه های خانم حاتمی همیشه همین طور است . . . یا قسمتی که در کافه با دکتر امین قرار میگذارد و ما به عنوان ِ مخاطب نمیشنویم که آن ها به هم چه میگویند و فقط صحنه ای میبینیم که لیلی ناراحت میز را ترک میکند و فنجان نسکافه اش را ناخواسته میشکند . شاید در این صحنه دکتر دارد اعتراف میکند که من به دروغ به خسرو گفته بودم که سرطان دارد و حدیث عشقی در میان نبوده ! نمیدانم شاید همه ی این ها برای تعلیق بوده و هر دو میتواند درست باشد . شاید هم عاشق لیلی بوده ! من ترجیح میدهم این سکانس را بهترین سکانس فیلم بدانم . صحنه های تفرش و فیلمبرداری و شوخی هایی که جدی بودن فیلم را قرار است بگیرد به گمانم چندان به جا نیست چون فیلم آن قدر تلخ و جدی نیست . عمیقا اسکیت بازی خسرو را بخواهیم نگاه کنیم میتوانیم به شیبی که بی پروا با موسیقی ملایم به سمتش میرود و جایی که در جاده به خطر مرگ میپیچد درک کنیم . که این شخصیت مثلا مردنی میتواند از درون چقدر افسرده باشد و واقعا چقدر از همسرش دور و همسرش نیز از او دور تر . . . به هر حال لوکشن های تکراری ، کافه نادری و کافه رومنس و خیابان چرچیل و البته حوالی خرمشهر و استفاده از موسیقی سنتی و خب البته تار شهنازی خودش هزینه ی کم و شاید خلاقیت جدیدی باشد . اما انتظار من از فیلم خیلی بیشتر از این بود . بازی لیلا حاتمی خود همیشگی اش بود ، حتی خنده های بیمعنایش تصنعی بود و واقعا نمیدانم جایزه ای که به ایشان تعلق گرفته دلیلیش چیست . . . برعکس علی مصفا در بیان دیالوگ هایش مثل همیشه نبود . شاید خیلی صمیمی تر . نزدیک تر . متفاوت تر . نگاه هایی که قبلا در فیلم هایی که بازی کرده کمتر دیده ایم . چرا اسم او نباید اول در تیتراژ بیاید ؟ با این همه من سیمای زنی در دور دست را بیشتر دوست دارم . 


 
comment نظرات ()
 
 
سحر ها . . .
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۸:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/۱٩
 

آمبیانس ((  کنسرتوپیانو شماره 2 .راخمانینف )) 

 خواب دیدم درِ باغ بچگی هام باز مونده ، لای لولای درش عَشقه در اومده و خودش رو دور ِ لولای در پیچیده ، یک طوری که انگار اون لولا رو اسیر ِ خودش کرده و در راه فراری نداره . . . در زنگ زده بود . باد چرخ زنان زوزه میکشید و این در ِ زنگ زده رو همراه ِ پیچک سبز ِ دورش تکان میداد . ناله ی در ، یک معنی قدیمی برای من داشت ، یک حس ِ دور ، یک بچگی به سراغ من می امد . . . صدای این ناله،  شبیه تاب ِ فرفورژه ی قدیمیی بود که رویش مینشستم و به پشتش تکیه میدادم و باد تکانم میداد و مادرم ، من را میگذاشت و میرفت و زنجیر تاب را از جلو قفل میکرد .

شاید باد من را تکان میداد . . . من و عروسکم را که همیشه یک قطره اشک از توی چشم های آبی اش بیرون زده بود  . . . همیشه دوست داشتم باد من را ببرد تا دم ِ ابرها . . . دست بزنم به نرمی شان  . . . بگذارمشان  توی دهنم . ابر را مزمزه کنم . شاید مثل پشمک نباشد . شاید در دهن سریع آب شود . سرد و ترد و پر از اکسیژن . دلم می خواست یکی از رنگ های رنگین کمان را از توی آسمان بچینم و باهاش طناب بازی کنم . یاد دوره ی مدرسه رازی افتادم . کِش هایی که دور ِ پا میبستیم و نفری که وسط بود و بازی میکرد باید مدام از این کش ضربدری میرفت روی کش ِ دیگر . یاد ِ صدای زنگ افتادم .

زنگی که زنگ ِ تفریح نبود . راستی آخرین زنگ تفریح ِ دبیرستان چطور بود ؟ در آخرین زنگ تفریح دبیرستان چه گذشت ؟ زنگ . صدای زنگ نگاه من را چرخاند به بالای در . زنگوله ی قدیمی به بالای در آویزان بود . . . باغ من را صدا میکرد . شیروانی رنگ باخته ی باغ کهنه تر از صد سال بود . من آن شیروانی را هیچ وقت به آن رنگ  ندیده بودم . شیشه های پنجره های بلند که مربع مربع مثل پارچه ی چهل تیکه کنار هم ردیف بودند ، از جلا افتاده بودند و دورشان را تار عنکبوت بسته بود . طیف ِ رنگ های دور و برم زیاد بودند . سایه- نور هایی که فقط در خواب میشود دید . کلاغ ها غار غار صدا میکردند . درخت های باغ سربلند و سرسبز بودند . شاید به ابر میساییدند . میس شانزه لیزه دستش را دراز کرد تا کسی را که نمیدانست کیست بگیرد . زیر پایش زمین سُر میخورد . خبری از سگ های چند نژادی بابابزرگ نبود . صدای تاس می آمد . شیش و بش ! چشم باز کرد و دید توی سالن مرمر است . با آن آینه ی دیواری بلند که گچ بوری دورش شبیه یک اثر تاریخی بود . میز مرمری که پایه هایش را زمین به خود دوخته بود . یک چیزهای همیشه در خاطره مانده . لباسی که تن ِ میس بود ، لباس سورمه ای رنگی بود که یک روز که عاشق شده بود اتفاقی از گنجه ی خانه پیدایش کرده بود . فرانسوی بود و هیچ کس نفهمیدکه آن  لباس از کجا خانه آمده . لباسی بود با پارچه ی ژرسه و خال خال های سفید در متن ِ سیاه پارچه که از زیردامن  پیدا میشد و از بالا تنگّ تن بود و از پشت بسته میشد و انحنای کمر و ستون مهره ها را میشد نشان داد . یک جور لباس اسپانیایی بود انگار . توی خواب قشنگ و تر و تازه و پر از بوی عطر بود .کم کم که به  پدربزرگ نزدیک میشد تا بازی ورق را نگاه کند و سرباز و بی بی را ،لباس میشکافت و تار و پودش روی زمین میافتاد . سماور روسی از دور صدا میزد که آب جوش آمده و چای حاضر است . همه چیز خشک شده بود .میس شانزه لیزه به طرف ِ آشپزخانه رفت که پر از سینی های نقره و لیوان های بلور بود و برای مهمانی ها چیده شده بود توی دیواری که مخصوص همین لیوان ها بود و او همیشه آن  همه شیشه را کنار هم دوست داشت . همه جا بوی ادویه بود و میس پر از خاطره . . . اما به آشپزخانه که میرسید ، توی دیوار های بلند خانه باغ ، جنازه های فامیل را میدید که در درز شکاف ها داد میزنند . انگار در یک برزخ گیرکرده باشند . دست های محبوب خاله با آن همه انگشتر افتاده بود و بیرون و صدا از حلقش به زور بیرون میزد  . کمک میخواست . مادرِ ِ مادربزرگش روی سقف دراز کشیده بود و تا میس شانزه لیزه  نگاهش کرد چادر گل بهی اش را کشید روی چشمهایش .  لوسر خورد روی زمین و زیر پای میس شکست .کریستال های قدیمی تبریزی پودر شد . مادر بزرگش نبود اما همه جا پر بود از صدای چرخ واکر . . . گردنش را میچرخاند همه جا بوی روح میداد . خبری از غذا و ادویه نبود . رفت در آَشپزخانه . در را بست پشت سرش . تاوه های مسی و سماور ورشو پر از غبار بودند . میس بغضش گرفت . هیچ کس نبود . فقط صدای بر خوردن ورق ها می آمد . رفت و خودش را توی یکی از کابینت ها پنهان کرد . 

***

داستان ِ خیلی بی ربط !

سحر اسم دختریه هم سن و سال ِ خودم .سحر و شوهرش سرایدار هستند . آنها این روزها پول خرید دوای سحر را هم ندارند ، نه اینکه سحر دوای خاصی بخواهد نه . . . بلکه سحر گاهی سرم شست و شو و آنتی بیوتیک سفکسیم استفاده میکند و چون دندان های حساسی دارد و پول پر کردن مجدد ندارد باز هم نمیتواند سن سداین بخرد . . . مجبور میشویم برای او گاهی بخریم . . . از سر لطف . . . گاهی از این سحر ها دور و بر ما زیاد هست . یکی از این سحر ها ته مانده ی غذای مهمانی ما را با نگاه ِ جستجوگرش هدف گرفته بود و همه را با هم ریخت توی کیسه و با خود برد به خانه . سحر ِ دیگری هم هست که دارو های مشکلات کلیه اش را نمیتواند بخرد و ماد ر دوست من برایش از این جا و ان جا و با صد تا چانه زدن میخرد . سحر دیگری که هم دانشکده ای من هست برای مهمانی رفتن لباس قرض میگیرد . یک سحر میشناسم که تا به حال شمال نرفته .یک دوست سحر هم دارم که 36 ساله است و هنوز پاسپورت ندارد ، او در ماکو زندگی میکند ، انقدر ندار است که پایش را از مرز بیرون نگذاشته . . . سحر دیگری میشناسم که وقتی فهمید بار دار است خودش را از پله ها پرت کرد پایین ، مخارج بچه ی دیگر را نداشت . سحر دیگری میشناسم که تا به حال طلا ننداخته  دستش . سحر میتواند اسم یک دختر باشد و فقط یک اسم است . این روزها مردهای زیادی را . . .مردمان ِ زیادی را میبینم که از گشنگی دستشان تا آرنج توی سطل آشغال ها است . نه معتادند نه دیوانه فقط گشنه اند . این روزها که گرانی کمر خم کرده و کتاب و نان و زر برابر شده اند خیلی چیزها عوض شده . . . من مردی میشناسم تا به حال هواپیما سوار نشده . مردی میشناسم که از بی پولی خانه نمی آید . مردی میشناسم که حقوقش را نمیدهند و باید لیچار بشنود . من کسی را میشناسم که دزد شده . 

در این میان مسئله ی کار ِ خودم ، خبر و رسانه بیداد میکند . من لیلا ی حاتمی را از سالها یی که در سینما بود و کمال الملک شد به لطف پدر بی بدیلش میشناسم ، همان قدر که سحر و دوستانش در کافی نت دهستانشان پشت رایانه عکس های او را میبینند و روزنامه میخوانند فقط دستشان به دهنشان نمیرسد . من لیلا را در لیلا دوست داشتم ، معصومیت نقش را قبول کردم و از آن سال تا به امسال هیچ سکانس متفاوتی از این بازیگر نازنین ندیدم  همان طور معصوم طوری ماند . خیلی فکر کردم که کجا میتوانست متفاوت باشد . . . به لطف گریم در آب و آتش هم خوب نبود ، در ارتفاع پست تنها لحت و گویش متفاوت داشت و در سکانس های  اولیه ی بی پولی چرا یک گریه ی خاص دیدم . او بازی های خوبی نداشته ، خودش زنی بوده که آرامش جلوی دوربین و نگاه زلش به دیگران همه را خوشحال و آرام میکند شاید هر مرد و یا هر زنی بخواهد این طور زل بزند ، پلک نزند ، آرام باشد ، خودش باشد و البته همه دوستش داشته باشند . در مقابل میبینم این روزها این لیلا ی عزیز همه ، به لطف ِ یزدان پاک پا در عرصه ی بین المللی گذاشته و چنان سر و صدایی کرده که موجب افتخار همه را فراهم ساخته . انگار اینسرزمین هیچ گاه ، شازده احتجاب / چریکه ی تارا / گاو / زندگی و دیگر هیچ / طعم گیلاس / بدوک / زیر درختان زیتون/ بادکنک سفید / زمانی برای مستی اسب ها / گبه / زندگی و دیگر هیچ/ نفس عمیق و ... ای نداشته ! . . . با توجه به مسائلی که دور و برم اتفاق می افتد هند شدن سینما و هندی شدن قضیه را بیشتر درک میکنم و از آن بدتر حواشی هایی که برای یک بازیگر میسازند که لیاقت آنچه که ارزشش را ندارد به آن داده میشود . در این بین یکی از سحر ها که پرت شد تا بچه اش را به دنیا نیاورد وقتی عکس خانم حاتمی در برف ها را دید ، گفت کاش منم یه مسافرت میتونستم برم ، البته او خوب شد آرزونکرد  کاش به فرانسه و صربستان و آفریقا برود . . . او همین یه مسافرت کوتاه با بچه هایش را آرزو کرد .فکر میکنم لیلا حاتمی یکی از نظر کرده های خداوند است باید او را بیشتر از این دوست داشت . کاش کمی سلیقه در پوشیدن لباس و کمی در انتخاب نقش ها دقت بیشتری داشت .بیشتر فیلم های این دهه او را حتی دوست ندارم به صورت سی- دی بخرم. . . به قول  - الف - او فقط با گلزار فیلم بازی نکرده هاه راست هم میگوید .خُب این تضاد ها که آزارند ه اس هیچ از آن طرف بازیگرانی داریم که لیلا به گرد پایشان هم نمیرسد . مریلا زارعی یکی از بهترین بازیگران این دوره ی سنی است .به شدت بازی او را نگاه و صدایش را تفاوت و اندیشه اش را دوست دارم . هدیه تهرانی در چند سکانس و نه همیشه به شدت خودش را از قید خودش آزاد کرده و در نقش فرو رفته برعکس لیلا که هیچ وقت نمیتواند از خودش بیرون بیاید . . . چهارشنبه سوری و هفت دقیقه را . . . بسیار دوست دارم . . . هنگامه هم همین طور . . . محال است کسی بتواند نقش ماهایا پطروسیان را در پرده ی آخر ادا کند . . . هاه ! فریماه فرجامی در نرگس هیچ جایگزینی ندارد . سوسن تسلیمی در مادیان و چریکه ی تارا . . . فاطمه معتمد آریا در هنرپیشه . . . ترانه ی علیدوستی شهر زیبا را به شدت به طرز عجیبی خوب بازی کرد . . . ساره بیات در جدایی بی نظیر بود . . . بازیگرانی داریم که فرصت ندارند و این فرصت ها همه نصیب کسانی میشود که لیاقتش را ندارند و این اتفاقی بوده که در تاریخ پیش می آید . . . فقط چون  سرکار علیه لیلا در برف ها که بودند فرموده بودند به من و بچه ها داره خوش میگذره انگار توی رویا باشیم خواستم به  خدای درونم رجوع کنم و بپرسم چرا پونه که در بهزیستی ثارالله معلول شده . . . ( چون پدر مادرش ولش کردند و به او ویتامین نرسیده ) نمیتواند حتی اندازه ی یک ورق از این هزار برگی که این آدم ها زندگی میکنند را داشته باشد . این همیشه برای من سئوال است . فیلم پله آخر را ندیدم . نگاه  علی مصفا را دوست دارم . شاید سیمای زنی در دور دست به شدت و به شدت توانست مرعوبم کند حتما این فیلم هم همین طور است . امیدوارم که باشد . در همین بلاگ از سیمای زنی در دوردست و حسم و نظرم به این فیلم گفته م . من کارشناس سینما نیستم اما سینما را میدانم . امیدوارم همیشه موفق و سلامت باشند . این باعث افتخار هست که اگر ادبیات داستانی مملکت از زمان هدایت تا به امروز زور زد و جهانی نشد ، موسیقی مان از اول تعطیل بود و در نطفه خفه شد لااقل سینما یک جورهایی به مردم نشان بدهد وضع ما جدای از همه چیز چندان هم بد نیست . 


 
comment نظرات ()