جزیره در کهکشان

 
شرلوک هلمز و میس شانزه لیزه در (( فرار راسکولنیکف))
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۸:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٩
 

آمبیانس : ((اینجا ))

میس شانزه لیزه گفت : " نگران نباش ، من قایمت میکنم . بیا تو ."

مردی که وارد اتاق زیر شیروانی شد صورتش مثل ماه سفید شده بود . دستهایش را لرزه ول نمیکرد . چشمهایش مثل دو کاسه ی خون بود . لبهای کبودش ، ترک خورده بود مثل صحرای تشنه ای ، تشنه بود . میس شانزه لیزه پرده خانه را کشید و پنجره را بست ، توی درزها را پنبه کرد . چراغ را خاموش و به جاش شمع ، شمعی روشن کرد . به آشپزخانه رفت .از  سوپ گوجه فرنگی که هنوز داغ بود برای مرد کشید . قارچ توی سوپ انگار که زنده بود و تکان میخورد مثل یک ماهی زنده . میس شانزه لیزه به مرد گفت :" داغه ، از دهن میفته بخور. این جوری منو نگاه نکن .بخورش .ببین ، تو اشتباهی اومدی این جا . اما ... حتما دوست داشتی اشتباه کنی نه ؟"مرد به کاسه ی سوپ حمله کرد و همه را سر کشید . میس شانزه لیزه راه میرفت و پیش خودش فکر میکرد . مرد همان جا به خواب رفت . انگار که توی سوپ ، اکسیر مرگ ریخته باشند .

 میس شانزه لیزه راه میرفت و سرش را تکان میداد . قفل در را امتحان کرد . به مرد کمک کرد تا روی تخت دراز بکشد . اما انگار که مرده بود . بهترین کار ، درست ترینش بود ، پس روی لباس خوابش  رب دو شامبر سیاهش را پوشید و ماسک سفیدی به صورتش زد . از در بیرون رفت و در را قفل کرد و پله ها را آهسته پایین آمد . صدای جیر جیر چوب های پوسیده  بلند بود . میس از چند پله پرید و به درگاهی رسید . شب بود . همه جا تاریک بود . چراغ قدیمی کنار روخانه سکسکه میکرد .دورش پر از مگس بود . وز وز . . . کالسکه ای در حال گذر بود . میس جلوش را گرفت . سوارش شد . توی اتاقک نشست . به کالسکه چی گفت :" برو منزل کاراگاه هلمز ." اسب  یورتمه رفت تا دم در منزلی که برای همه ی اهالی شهر آشنا بود . صدای ویالن هلمز توی کوچه ، پرسه میزد . میس سکه ای کف دست کالسکه چی گذاشت و جلوی در رسید . هلمز که توی اتاقش بود ، خندید و به واتسن گفت :" نگفتم ، الان در میزنه ." میس در زد . زن پیری که کلاهی مثل دم کنی روی سرش بود در را باز کرد . میس بی اینکه حرفی بزند وارد شد . پله ها را بالا رفت و پیرزن در همین حین گفت :" گفته بودن که شما میاین . " میس پشت در رسید . هلمز قبل از اینکه میس در بزند در را باز کرد و دست میس را گرفت . واتسون از روی صندلی بلند شد و به این شمایل گداوارانه ی میس نگاه کرد و گفت :" اون میدونست که شما میاید . " هلمز گفت :" خوبید خانم ؟ نوشیدنی ، چای ، قهوه ، سرد ، گرم  هر چی که ..." میس گفت :" قهوه . " زن پیر که پشت در بود رفت تا قهوه را آماده کند . میس ماسک را از صورتش برداشت و روی صندلی نشست . سیگار واتسون را بی اجازه از روی میز برداشت و با فندک روی میز روشنش کرد . هلمز که ایستاده بود و با چشمهای سبزش آماده ی سی تی اسکن از ذهن میس بود پرسید :" پیش شماست ؟ "

میس شانزه لیزه گفت :" اون اشتباه اومده خونه ی من کاراگاه. . .  نمیخوام از اومدنم به این جا پشیمو ..."

واتسن پرسید :" کی اومد ؟" میس گفت :" همین یک ساعت پیش . "هلمز رفت طرف پنجره و پرده را کنار کشید و گفت :" اون باید بره سر جاش . ازش شکایت شده .

میس از روی صندلی بلند شد و گفت :" یعنی فهمیده ن ؟ چقدر زود؟! "

واتسن نوشیدنی اش را نوشید و گفت :" من نمیدونم هلمز از کجا حدس زده بود که میاد پیش شما ."

میس:" بله ...اون خونه ی منه."

هلمز:" داستایفسکی دنبالش میگرده و..."

میس شانزه لیزه  پرید وسط صحبت های هلمز :" و البته سونیا ؟"

شرلوک هلمز خندید و پیپش را روشن کرد : " و البته سونیا .....خانم."

میس :" شاید دوست داره پیش من باشه ...اون دانشجوی حقوق اون قدر احمق نیست که راه رو گم کرده باشه . من اومدم این جا تا به شما بگم به فیودور داستایفسکی بگید که داستانش رو عوض کنه ، اون الان پیش منه ..."

دکتر واتسن پرسید :" وقتی پیش شما اومد چطور بود ؟"

میس:" سفید مثل ماه ، سرد مثل مرده ، میلرزید . من بهش سوپ قارچ دادم . در جا بیهوش شد . "

هلمز پالتوش را پوشید و کلاهش را برداشت و گفت :" خانم ما نمیتونیم بذاریم ادبیات از بین بره اون جاش پیش سونیاس."

پیر زن قهوه ی میس را برایش آورد . میس قهوه را ریخت توی گلدان و گفت :" اون  خانم ایوا نونا رو کشته هلمز اگر اون رو تحویل قانون بدید من شما رو ..."

دکتر واتسن که کاپشن کرم رنگش را میپوشید خندید و گفت :" ما اون رو تحویل داستایفسکی میدیم ، اون خودش میدونه باهاش چی کار کنه فعلا بریم ببینیم راسکولنیکف چرا بعد از خوردن سوپ شما بیهوش شده ..."

هلمز در را برای میس باز کرد و هر سه خارج شدند .


 
comment نظرات ()