جزیره در کهکشان

 
عکسی از دایان آربس که هرگز ظاهر نشد !
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۸/٢٢
 

 

میس شانزه لیزه پشت ِ گوشی  تلفن گفت :" من همه شون رو سوزوندم ! . . . فکر میکنی با این کارها میتونی منو از خونه بکشی بیرون ؟ . . . . . . . خیلی خب ، دروغ گفتم من همه شون رو نسوزوندم . . . ببخشید ؟ . . . نه یه بار دیگه بگو چی گفتی ؟ . . . هیچ میدونستی که خیلی فاسدی ؟ . . . درست شنیدی ، خیلی کثیف و چندش و فاسد ، عوض هم نشدی . . . قبول . . . اما شرط دارم . . . چِشمت رو بده به من . . . واقعا داری میگی ؟ . . . باشه . نه میام . ساعت 12 شب ، همون کافه ی همیشگی . " 

و گوشی تلفن را گذاشت . بی حال و سست رفت و نشست پشت ِ میز چوبی گردش . به همه جا تارعنکبوت وصل بود . حتی دور آباژور کنار پنجره که خیلی دوستش داشت . تارهای نامرئی که با نور های کم رمق خانه میدرخشیدند . تارهای مشبکی که بیشتر فضا را اشغال کرده بودند . کبریت کشید و سیگارش را روشن کرد . سرش را بالا برد و به سه کنج سقف نگاه کرد ، کارتنک در هم تنیده ی پرحجمی برای خودش بزرگ میشد . مثل یک سلول در حال رشد و عنکبوت چاقی همان سه کنج برای خودش نشسته بود و چشم دوخته بود به میس شانزه لیزه . میس شانزه لیزه گفت : " تو چی میخوری که انقدر بزرگ میشی ؟" صدای عنکبوت از بالا فرود آمد .:" من خواب های تو رو . . . من حسرت های تو رو . . . همه ی حرف های توی دل تو رو . . . من چشم سوم دارم . . . من همه ی چیزهایی که میخوایی رو . . . " میس شانزه لیزه با دستش تارها را از هم جدا کرد و نزدیک سه کنج شد . :" تو خیلی برای خودت پروار شدی و پر رو ! برو از خونه ی من بیرون . " عنکبوت خندید . . . دستهای پرزدارش را به هم مالید و از میان قلاب زهرآلود جلودهانش خون بیرون چکید . . . میس شانزه لیزه یک هو به خودش آمد . از این یک هو هایی که کارساز است و معلوم نیست از کجا سرش توی دل و جان آدم پیدا میشود . پنجره را باز کرد . هوای سرد نم دار وارد شد . تارها برای خودشان حرکات موج وارانه ای داشتند و مثل پشمک دور اشیای خانه میپیچیدند . میس شروع کرد به تمیز کردن خانه . از آن تمیز کردن های وسواس طور . تار عنکبوت ها را  گوله کرد و توی گونی ریخت ،  با دستش عنکبوت ترسناک را  محکم گرفت و امیان انگشتان دستش له و لورده اش کرد . مفصل های تار عنکبوت میان انگشتان  میس شانزه لیزه شروع به ترکیدن کردند  . میس شانزه لیزه جنازه ی له و لورده ی او را هم  در گونی  انداخت و سر گونی را با طناب بست  و از پنجره پرتش کرد بیرون . بیرون باران میبارید و هوا مثل همیشه گرفته بود . بوی نا خانه را برداشته بود . صدای چکه های آب که توی ظرف های لعابی میریخت همیشه میترساندش . فکر میکرد بالاخره یک روز این سقف اُریب چوبی میشکند و روی سرش خراب میشود . پنجره ای که روی سقف اریب دار بود پر از برگ های زرد رنگ پاییزی بود که خیس شده بودند و به شیشه چسبیده بودند . به ساعت نگاه کرد . همیشه خراب بود . فکر کرد باید حمام برود حاضر شود و همه ی یادگاری ها را ببرد . قابلمه را پر از آب کرد و توی شومینه گذاشت . هیزم را به زحمت روشن کرد و کنارش نشست . انگار همه ی حواسش را از دست داده بود . یادش نمی آمد آخرین بار کی غذا خورده ؟ صبحانه بوده یا ناهار یا شام یادش نبود . تا آب جوش بیاید رفت و یک تکه پنیر پیدا کرد و خورد . به زحمتش قورتش داد . چیزی راه گلویش را بسته بود .مثل هزار حرف نزده . مثل هزار خواب ِ ندیده ، مثل هزار روز که گذشته و تعریفش نکرده . نوک انگشتانش گرم شد . دستمال کهنه ای را برداشت و شروع کرد به گرد گیری خانه . آب توی قابلمه هنوز به جوش نیامده بود پس وقت داشت که دستی به سر و روی خانه بکشد . قالیچه ی کهنه ی کوچکش را برداشت و از پنجره آویزانش کرد و چند بار محکم تکانش داد . همه ی وسایل خانه را گوشه ای جمع کرد و شروع کرد به تمیز کردن زمین . کهنه را توی ظرف های لعابی میریخت و با آب باران کف زمین را تمیز میکرد . تمام شیارهای چوبی را . همه ی درزهای خاک گرفته را . روی عسلی ایستاد و حباب لوستر قدیمی اش را برق انداخت . چند بار صدای رعد و برق آمد و خانه را با نورش ، پر و خالی کرد . کاغذ های اضافه و دستمال های کثیف و کهنه را یکجا جمع کرد و توی سطل آشغال ریخت . آب جوش آمده بود . با احتیاط دو طرف قابلمه را با پارچه های ضخیم گرفت و برد توی حمام . آب گرم همیشه خراب بود و باید با اعمال شاقه خودش را میشست . قالب صابونش ته کشیده بود و داشت آب میرفت . سعی کرد با هر چه شوینده است خودش را خوب بسابد . فکر کرد کاش همیشه میتوانست این طور مرتب و منظم باشد . اما مدت ها بود میان تارهای عنکبوت نشسته بود و به چیزی فکر میکرد که عمرش تمام شده بود . 

جلوی شومینه ایستاد تا خشک شود . موهایش را شانه کرد و موهای توی برس را انداخت توی شومینه . یک پیراهن مخمل سیاه پوشید . با دستکش و کالاه . مثل همیشه . جوراب شلواری های پشمی اش را کنار زد و دنبال یک جوراب مخصوص گشت اما پیدایش نکرد . بدون همان چکمه اش را پوشید و از توی صندوقچه ی زیر گرامافون دفترخاطرات را بیرون آورد  . با احتیاط بازش کرد . هنوز گل های پیچ امین الدوله و رز های آبی میان کاغذ ها عطر داشتند . هنوز آن دست خط توی دفترچه را دوست داشت و هنوز دوست داشت آن دستهایی که آن جملات را توی دفترچه نوشته اند توی دستش بگیرد و بگوید هرگز ترکم نکن . . . . بیشتر از همه هنوز عاشقش بود . از پنجره توی کوچه را نگاه کرد . کالسکه چی بی اینکه خبرش کند . دم در ایستاده بود . مرد بی سر ، با شنل سیاه رنگش بیرون کالسکه منتظر بود . میس شانزه لیزه در را بست و پله های مارپیچ چوبی را پایین رفت . از درگاهی بزرگ خانه عبور کرد . مرد بی سر دست میس شانزه لیزه را گرفت و او را سوار کرد . توی اتاقک کالسکه همیشه یک چراغ قرمز روشن بود . عاشق بوی مخمل صندلی ها بود . عاشق صدای اسب ها وقتی شیهه میکشند و از چاله های شهر عبور میکنند . . . به کافه ی همیشگی ته شهر رسیدند . شلوغ بود . انگار این نقطه ی شهر هیچ وقت زمان ندارد . همیشه به راه است . همیشه پر جنب و جوش است . وارد کافه شد . او را دید . او پشت میزی کنار پنجره نشسته بود . مثل یک تندیس مقدس . با همان ادکلون همیشگی که می شد از میان آن جمعیت شلوغ تشخیصش داد . زنی داشت توی کافه آواز میخواند و دور هر میز عده ای نشسته بودند به نوش و عیش . میس شانزه لیزه نشست پشت صندلی . نگاهش کرد . چشمش را در آورده بود و توی مشتش گرفته بود . مرد مشتش را جلو آورد . مرد دستش را رو کرد . مشتش را باز کرد و کره ی چشمش را گذاشت کف دست میس شانزه لیزه و دست میس را بوسید . :" حالا اون دفترچه رو بده . " میس شانزه لیزه که عاشق مرد یک چشم شده بود و هنوز دوستش داشت گفت :" تو بدون این چشم خیلی بد ترکیبی میدونستی ؟ تو میدونی که نمیتونی دیگه حتی لنگه ی این چشم رو هم داشته باشی ؟ میدونستی ؟" . . . مرد لیوان نوشیدنی اش را بلند کرد و گفت :" به سلامتی هر چی که نمیدونیم . " . . میس شانزه لیزه گفت :" برای من چیزی سفارش ندادی ؟ الان دیگه نمیتونی برام چشمک بزنی ؟ دیگه هیچ زنی نمیتونه نگات کنه چه برسه که . . . الان دیگه حتی منم به زور رو به روی تو نشسته م . " مرد خندید . میس شانزه لیزه لیوان را از مرد گرفت و باقی مانده اش را نوشید . دفترچه را به مرد داد . مرد دفترچه را برداشت و بی هیچ حرفی چند سکه روی میز گذاشت و رفت . مرد که رفت میس شانزه لیزه فکرش هم نمیکرد که دیگر تا آخر عمرش او را نخواهد دید . پشت میز نشست و دور و برش را ورانداز کرد . . . منتظر بود که مرد برگردد . . . کافه کم کم داشت خالی میشد . مرد برنگشت . میس شانزه لیزه آخرین سیگارش را روشن کرد و شروع کرد به گریه . همان موقع دید زنی رو به رویش ایستاده است . با موهای کوتاه و چشم های غمگین درشت . زن گفت :" میتونم بشینم این جا . . کنارتون ؟" نشست . شروع کرد با میس شانزه لیزه حرف زدن . توی دستش یک دوربین عکاسی بود . گفت :" چرا گریه میکنی ؟ به من بگو . . من به حرف هات گوش میدم . " میس شانزه لیزه گفت :" فکر میکنی یک زن تنها . توی این ساعت . توی این کافه . میتونه برای چی گریه کنه ؟" زن شانه بالا انداخت و گفت :" نمیدونم . . . شاید دلش برای کسی تنگ شده یا . . . " بقیه ی سیگار را زن گشید و با هم از کافه بیرون رفتند . این بار دو زن توی کالسکه نشستند . کالسکه چی به راه افتاد . میس شانزه لیزه توی کالسکه به زن گفت :" میدونی اون یک چشم نداره و با این وجود من عاشقشم . . . اون عوضی حاضر شد چشم مصنوعیش رو به من بده و دفترچه خاطراتمون رو بگیره . . . نمیدونم چرا برنگشت . . . چرا اون دفترچه رو خواست . . . یه جور بدی ام . " زن دست میس شانزه لیزه را توی دست گرفت و هیچ نگفت . با هم رفتند به خانه ی زیر شیروانی . چه خوب که خانه تمیز بود . . . البته زن که دایان نام داشت بعدا گفت برایش خیلی جذاب تر بود که تار عنکبوت ها و ان تارهای مخوف را میدید . قرار شد میس شانزه لیزه هر جا که دوست دارد و همیشه مینشیند بنشید . بی اینکه فکر کند قرار است از او عکسی گرفته شود . زن گفت اگر من نبودم چی کار میکردی ؟ میس شانزه لیزه گفت .. . دم این دیوار چمباتمه میزدم یا خودمو میکشتم نمیدونم . زن که دایان نام داشت شروع کرد به عکس گرفتن از میس شانزه لیزه . . . با هم شومینه را روشن کردند و میس شانزه لیزه دور شانه های نحیف زن یک پنوی پیچازی انداخت . گفت :" تو از خودت نمیگی ؟" زن گفت :" کار من تویی . . . و کسایی که همه از کنارشون رد نمیشن . . . کسایی که همه ازشون میترسن . . . تو صورت ترسناکی نداری اما ازت میترسن . . . " میس شانزه لیزه اخم کرد و گفت :" چرا ؟ فکر میکنی درونم یک چیز وحشتناکه ؟" . دایان گفت :" بله . یه قلب بزرگ که بیش از حد عاشق میشه . این بده . " میس شانزه لیزه گفت میتونم ازت بخوام توی یه ژست خواص ازم عکس بگیری ؟ 

میس شانزه لیزه ، هیزم ها را برداشت و لباسش را انداخت یک طرف و مثل یک نوزاد به خودش پیچید و رفت توی شومینه . دایان از او ، از چند زاویه ی مختلف عکس گرفت . این عکس هرگز در آرشیو او ثبت نشد . دلیلش  این است که میس شانزه لیزه بعدا فیلم را از دوربین بیرون آورد و نور به همه ی نگاتیو ها برخورد کرد . عکس از بین رفت و میس شانزه لیزه تمام نگاتیو ها را توی شومینه انداخت . دایان از او خداحافظی کرد و به او قول داد که دوباره برمیگردد . 

بعدها در هیچ جا هیچ عکسی از میس شانزه لیزه دیده نشد . حتی دایان آربوس هم دیگر به آن خانه نیامد . شاید بعد از آن شب بود که با مرد عجیب و غریب همسایه اش آشنا شد و فراموش کرد که زنی با موهای قرمز توی شومینه خزید تا او ازش عکس بگیرد . 

این داستان به بهانه ی زندگی و عکس های عجیب و جذاب دایان آربوس عکاس مورد علاقه ی بلاگ نویس جزیره در کهکشان نوشته شده است . 

فیلم Fur اثر استیون شینبرگ ، برگرفته ای از لحظاتی از زندگی دایان آربوس است . در تمام بخش هایی که از این فیلم ( خز ) صحبت شده حتی اشاره به اقتباس هم نشده . . . این برداشت و تصویری است که کارگردان فیلم از زندگی دایان آربوس عجیب و شگفت انگیز دارد . وقتی فیلم را دیدم هرگز نمیدانستم دایان آربوس میتواند بعد های مختلف زندگی را از منظر دوربینش روایت کند . نویسنده ای جذاب بود در عکاسی و عکس هایش در فضاهای بسته بسیار برایم آشنا بودند . او حدود 60 سال پیش از کاوه گلستان به دنیا آمده بود و قطعا عکاسی کاوه گلستان تحت تاثیر عکس های این زن بوده  با این قاطعیت که فضا و جنس ابژه و سوژه های توی عکس و همین طور چیدمان توی کادر که همان فضای اصلی ست کاملا با عکس های شهر نو ی گلستان همخوانی دارد و خب این اشکالی هم ندارد . فرانچسکا وودمن که در بیست و دو سالگی با سلف پرتره هایی که با تنظیم فنر دوربین از خودش می گرفته سی  و پنج سالی بعد از دایان آربس به دنیا آمده است . . .  دایان آربس متولد 14 مارس 1923 و فرانچسکا وود من متولد 1958 و کاوه گلستان 1950 با این حساب عکاس آوانگارد ما 60 سال دیر تر از عکاسان آوانگارد جهان - که جالب هم هست هر دو زن بودند - به دنیا امده است . هرچند مقایسه این عکاس ها با هم اشتباه است اما به لحاظ تشابه و تازگی در شیوه ی کارشان بد هم نیست یک قیاس سرانگشتی کنیم و ببینیم در هر عرصه ای چقدر با تاریخ پیشرفت در صنعت و هنر در تاریخ جهان عقب هستیم . با این حال اگر بخواهم در مورد نگاه زن و حرکت زن در این رابطه بنویسم باید بگویم اصلا زنانی که همچون دایان آربس ، نداریم . با آن نگاه و زندگی خاص و البته با توجه به جامعه ی مردسالارانه ای که داریم . . . که تا همین امروز هم خود را یک شاخه ی ممتاز بشریت میدانند و از پیشرفت زنان غمباد گرفته ، دچار نارسایی مغذی و روحی میشوند هم بعید نبود اگر همچین زن عصیانگری با این دیدگاه و با این شکل زندگی - که با سوژه های عکس ها در هم آمیزد - مواجه میشد او را سر به نیست میکرد . هرچند این سر به نیست کردن معنی اش کشتن نیست . . . او را تحقیر میکرد . . . یا تهمت میزد و از دایره ی زندگانی حذفش میکرد . چقدر این عدم پیشرفت میتواند از جامعه باشد ؟ به نظرم خیلی هم این مردسالارانگی قدرتی ندارد چون زن های خاص که در زمان خاص به اروپا سفر میکردند و زبان فرانسه میدانستند و مجسمه میساختند و نقاشی میکردند باز هم شبیه دایان اربس نیستند . . . آنها هر کدام یک جوری توی زندگی خصوصی و سنتی خود هستند و این چسبیدن به خود و نداشتن جسارت برای کندن از هر آنچه که عرف است و دلیل برای کشف هر آنچه که وجود دارد برای تبدیل آن به هنر عصاره ای نیست که در زنان ایرانی باشد . .. حتی فروغ فرخزاد با اینکه این همه هوادار دارد زنی نیست که بتوان او را عصیانگر نامید . . . اگر این زن در این روزگار بود اصلا نمیتوانست شعرهایش را چاپ هم کند . پیشرفت او مدیون طبقه ی اجتماعی اش و البته آشنایی او با طبقه ی سینمایی و فرهنگی بود و همینکه از خانواده ای بود که خیلی چیزها را اخ و تف محسوب نمیکردند باعث شد او در آن زمانه به راحتی بگوید گنه کردم . . . و همین یک گنه ناچیز او را تا سرحد یک بت کرده است حال آنکه صد سال قبل از او در کشور دیگری زنان طوری در عرصه ی هنر پیشتازی میکردند که امروز حتی نمیتوانیم تصورش را کنیم . 


 
comment نظرات ()
 
 
تکه های تیز
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱۱/۱۱
 

به تقدیر ، شُد قطعه قطعه ، مُثله  زَن . زَن تیغ برآورد از غلاف . گفتا :" بباید که برید برید، جهید و کرد گذر از این ناف ." پس تبر اندر خموشی کشید ، دست و پا و چشم و پوست را یکجا درید . 

میس شانزه لیزه ، بیدار شد . باند را برداشت . میخ را هم . میخ و باند را روی دیوار کشید و کوبید برهم . میس شانزه لیزه خانه را از نور کرد کور . کرد کور و کر از صدای باد . داد بر هر منفذی دَم . تا بیدادی رسوخ نکناد . بیدادی ، بلند بود . قامتش چو سرو . بود بلند بیدادی به اندازه ی پیکره اش . به اندازه ی پیکره ای اضافی . اضافه ها را باید میتراشید . تراشیدن ، جلای جان است . صیقل ِ روان . پس تَن بر تخته بی انداخت . تبر برداشته بلند کرد دست . گردن بچرخاند و شاهرگ را به تیزی کشید . خون شتک زد ، پرید . روی باند و میخ و زمین چکید . خرخره به خرخر افتاد . داد اَش به جایی نرسید . رسید دست تبر به دست به مُچ به پا و به هر چه در پیکره است . . . تکه تکه کرد انگشت را به پنج و مچ ها را از پا ، دست و زانو را کرد جدا و خون تمامی نداشت از هر رگی ، شلنگ اندازِ جاری خون بود . . . بطن اش پر از حفره و حفره ها خوانِ خانه ی خاطره از جنون بود و جنون را جان ِ جهی نیست که نیست . پس تکه تکه هایش را روی دیوار گذاشت . شد یکسره روح و سرکشید رمق . نشست روی زمین . زمین که سطحی بود آیینه ای ، انعکاسش سقف اریبِ اتاق . شیشه اش کج و رو بآفتاب . میس شانزه لیزه روی آفتاب نشست . بالهایش را بلند کرد و بر خود درنشست . او که بود . پیکره ای از دو دست و دو پا ، گردن و سر . چشم هایی بینا و گوش هایی شنوا . باید با این پیکره خندق میساخت . بالهایش را باز کرد و بالا سرش پیچ بداد . . . پرپرش سست بود و پروازش نه وقت . . . آنش نبود . به پیکره اش نگاه کرد و در دود و تیغ درفشی را به ناگاه او دید . . . .روی آن بنوشته بود :" ای مجسم ، مجسمه ! آنگاه که دیو درون اَت بمرد تندیس شدی . من شدی . " دیو کجا بود . . . کجا ؟ صدایی بیامد . از رو به رو فرصت را کرده بود مهیا . دوربین شروع کرد به داد . از 10 تا به 0 وقت داد . میس شانزه لیزه ژست گرفت . . . خودش را بر آیینه و خورشید را زیر گرفت . جا به جا شد و بر دوربین ِ یاوه گو جاری شد . یک لحظه شد سرتا پا دروغ . آنچه باب بود عکس بود . . . تکه هایی از زمان در چارچوبِ کوچک بود . تکه هایی فتح شده در سانتی مترهای محدود . . . سیاه و سفید با تنی قطعه قطعه و لبخندی که قیر از آن بیرون میریخت و نگاهی که داد از گوشه اش کرم میداد و گُل از مژه اش به خار میپیوست و این تاری را به عکس میبست . میبست به طناب . می انداخت تا خشک شود عکس . . . . . این صنعت ِ یاوه گو ، تنها زمانی بازگوی حقیقت بود که تصویرش از خود در میگذشت . سوژه بال زنان بر پهنای افق به دریا و آسمان مینشست . آنگاه از مجسمه تندیسی میسازیم . . . از بت ها خود را . بت از خود میسازیم . 

*این نوشته برای اغلبِ ماست که تقلیدی بیهوده و واضح از دنیایی داریم که فرسنگ ها دور از جهان ِ عمیق فرانچسکا وودمن است . در هر تصویری غمی دروغین . . . سیاه و سفیدی بی دلیل . . . تکرار مکررات . . . میبینیم به دور از غمزه ی جادو . که جادو دیو درون است سازشگرش . . . ما از غم میترسیم . ما از ترس میترسیم . . . ما نمیترسیم که باشیم و در ثبت خود گه گاه بی محابا و عجول ، حاضریم . حال آنکه اگر سودای غم و باروی شکسته ی دل داشتیم و تراز نبودیم به هر دلیل از تکرار خود دست برمیداشتیم . . . این ما عاشقان ِ خویش که از تن نمیکنیم . . . بال نداریم و به قلب آیینه دست نمیزنیم . . . مبادا که تیزی شکننده اش دستمان را ببرد . ما از خون میترسیم . از تکه تکه شدن از هرآنچه عذاب بشری است و زمین ازان پر درد . . . به اذان ِ مغرب اش نمیرسیم . . .ما در میانه ی عبادت همه چیز را رها میکنیم . . . که عبادت ، چنگ بر روان است و قلاب بر توان . . . توانایی ما بازوی ماست . . . بازوی ما گیسو نع . . . کمتر از چوب و سنگیم . . . در ما خونی نه . . . نه . . . از غمی ساختگی ، وسعت حضور میخواهیم در عکس های متکثر . این فریب را دیدنش بصیرت لازم ست . خندق دور خود نمیکنیم . . . ما از چاه ها هراس داریم . . . پا در آب نمیزنیم . . . مبادا که خیس شویم . . .

عکس ضمیمه شده از دیوار Brian Booth Craig Sculptor میباشد . 


 
comment نظرات ()