جزیره در کهکشان

 
نگاه دو فیلمساز به مقوله ی خشونت دوست داشتنی !
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۸:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱٢/۱٧
 

 

یکی از حفره های اصلی سینمای ایران ، حذف ِ مقوله ی جنسیت و روابطِ سالم و ناسالم ِ بین آدم هاست . توقفِ فیلمنامه ها پشت این موضوع ، می تواند یک دلیل مهم داشته باشد . دلیلش هم این است که اگر این مقوله از سینما حذف می شود ، دلیلش ، ممیزی نیست ! با اطمینان کامل از اینکه وادی مهم  مراحل رشد و بلوغ آدمی ، نزد ایرانیان ، سخنش همواره تابو و زشت و ناهنجار بوده ، پس تعلیم مسائل مربوط به این مقوله نیز نسل اندر نسل ، لنگ لنگان و گیجوارانه و ناقص پیش رفته است . بی تعارف یکی از مشکلات نسل امروز ، دیروز ، پریروز و حتی دوره ی سعدی عزیز همین مقوله بوده است اما میبینیم که هرگز در این مورد ، سخنی نیست . در مورد مشکلاتش و در مورد شکل و رنگ و طعم و چگونگی اش . خیلی از افراد جامعه ی امروز، دچار معضلات سنگینی هستند که ریشه اش در طول دوران رشد و چگونگی برخورد خانواده ، جامعه با این پدیده است . تمسخر ، تحقیر ، عدم اطلاع رسانی و عدم اگاهی سرِ این عقده های کوچک را به اقیانوسی وصل می کند که جنون و بیماری اش درمان نا شدنی ست . این رفتار نا متعادل ، خشمی می شود که با کلام ، نگاه ، رنگ صدا ، عکس العمل های عجیب ، غذا خوردن ، چگونگی غذا خوردن ، لباس پوشیدن ، برخورد با اطرافیان نمود پیدا میکند . بازتابی نیست که تنها در اتاق خواب عیان شود . این عقده ها ، در ثانیه به ثانیه ی حضور ِ انسان ِ تحقیر و تخریب شده وجود دارد . از چگونگی لباس پوشیدنش تا برخوردش با مقوله ی صنعت ، هنر و سفر . . . می توانیم خیلی راحت در صفحات مجازی شاهد ، بازی های گسترده ی افرادی باشیم که با ظاهر ، مراحل رشدشان را طی کرده اند . اما فقط خدا میداند در کدام مرحله زخم خورده اند . اصولا هر چه آدم غریزی تر باشد به انسان بودن نزدیک تر است . یکی از دلایلی که این عصر تکنولوژی (( انسان )) ندیده است . حفره هایی است که به دلیل عرف و یا قانون و شرع و اخلاق بازگو نشده ا ند و دانشی در این مورد به خانواده و جامعه نداده اند . این تنها در مورد کشور ما نیست بلکه همه ی جهان از این بابت در رنج ست . سادیسم و مازوخیزم  و سادومازوخیزم ، از جمله ی خروجی های این امر اند . کسانی که آزار می رسانند - عامدانه و یا غیر عامدانه - و همین طور - آگاهانه و ناآگاه- میتوانند جهان اطرافشان را مسموم کنند و البته همه ی این منبع های زخمی و سمی ، خود قربانی جهالت والد و والدین خودشان هستند . در تقابل با هوشیاری با ناخودآگاهی عجیبی پیش میرویم که تاخت و تاز را در تاریخ علم و صنعت و سیاست هم میتوانیم ببینیم . همه ی این مقدمه را گفتم تا به بحثم در مورد دو فیلم جذاب ، با موضوعی یکسان و برخورد کارگردان ها با این یک موضوع از دو نگاه و دو منظر مختلف را بیان کنم . فیلم Przesłuchanie یابازجویی ، اثر Ryszard Bugajski کارگردان و فیلمنامه نویس لهستانی در سال در سال 1982 ساخته شد . 

زمان ، جنگ جهانی دوم است . تانیا خواننده و بازیگر یک کاباره ست . وقتی فیلم شروع می شود می بینیم او هم مثل همه ی هم سن و سالهای خودش در حزبی برای وطنش سرود می خواند و زنی است آزاد و شاد و سرزنده . همسرش مردی ست نویسنده و آرام تر از او . یک شب بعد از اجرای برنامه ، تانیا از دیدن همسرش در کنار دوست خودش جا میخورد و گریه کنان پشت صحنه می رود و از رفتن به خانه امتناع می کند . او آن شب با دوستان و همکاران نمایش مشغول صحبت و گله است که برای عوض شدن آب و هوا ، بیرون می رود . دو نفر او را مهمان میکنند و به کافه ای میبرند و به او نوشیدنی می دهند . در تمام این لحظات تانیا از همسر خوبش حرف میزند و تعریفش را می کند . او از خود بی خود می شود و در همین موقع ان دو مورد ِ کاملا عادی ، او را به بازداشتگاه می برند . در واقع تانیا بی اینکه بداند خیلی راحت بازداشت می شود . وارد زندانی می شود که حتی نمیتواند یک تلفن کند - یاد داستان مارکز می افتم ، زنی که اسیر تیمارستان است و نمیداند چطور سر از انجا در آورده است - عاملان و بازجوها از او سئوالات بی ربط و با ربطی می پرسند و درخواست میکنند او کاغذ را امضا کند . صحبت هایی که در باره ی روابط خصوصی او و همکارانش هست . . . او با وجود اینکه مدام می پرسد به چه دلیل دستگیر شده است و باید این را بداند و کلافه است اما هرگز کاغذ را امضا نمیکند . 

تاوان این امضا نکردن ، حمام است . شکنجه ای که برای اعتراف گرفتن انجام می دهند . او را در حمام زندان ، در اتاق کوچکی که با میله به حمام عمومی مربوط می شود حبس میکنند . دو دیوار بسیار نزدیک هم . موش ها ، نم بودن فضا ، سرد بودن فضا ، همه و همه نفس مخاطب را حبس میکند . آنها آب را باز میکنند تا او خفه شود . سهیم کردن مخاطب در این لحظات بسیار درست است . یک همذات پنداری عجیبی با شخصیت ساده اما باهوش ِ فیلم داریم . زنی که با وجود سر به هوایی ، شادی و امید ؛ حاضر نیست به چیزی اعتراف کند که نمیداند و دلیلی برایش نیست و وقتی شکنجه می شود با او شکنجه می شویم . بازجو ها در نهایت از او این را می شنوند که یک زمانی با کسی در ارتباط بوده که ضد سازمان آنها کار میکرده . این در حالی است که تانیا اصلا از این موضوع خبر هم نداشته و طرف را این همه مهم هم نمیدانسته و مدام تاکید میکند که نمیخواهد شوهرش از این داستان چیزی بداند . پاشنه ی  آشیل زن ، شوهرش است .

در نهایت یک بار شوهرش برای ملاقات او به زندان میاید و به او می گوید که ازش متنفر است و دیگر حاضر به دیدن او نیست . این درحالی است که تانیا حتی یک جمله حرف نمیزند . او شیفته و واله ی حضور شوهرش پشت میله هاست . از شنیدن این صحبت ها جا میخورد و حتی نمیتواند کلامی به زبان بیاورد . نکته ای که در این حال حاضر می شود همان حس ِ صداقت و باوری است که ما با شخصیت اصلی فیلم داریم و پا به پای او در بی عدالتی جهان حاکم پیش میرویم . زن بعد از ملاقات شوهرش در زندان خودکشی میکند . دیدن این سکانس ها ، پر از دلشوره و اضطراب است . جسارتی که کمتر شاهدش هستیم . اتفاقی که نمیدانم اگر برای شوهر تانیا می افتاد همچین بازتابی داشت ؟ مدام پر از سئوال می شویم . او دستش را با پارچه ای که به زحمت پاره کرده می بندد و بعد از پیدا کردن رگ دست ، با دندان شاهرگش را شب هنگام گاز میگیرد و وقتی هم سلولی هایش این را میفهمند که تشک او از خون سنگین و لبریز شده است . او را به درمانگاه منتقل می کنند . 

وقتی به هوش می آید ، متوجه می شود که یکی از هم سلولی های قدیمی اش نیز در همین جا ست . بازجوهایی که اعترافات دروغین تحویل زندانیان میدهند تا جوابی که می خواهند را بگیرند . مردمک چشمان تانیا ، بازیگر آشنا - کریستینا پاندا - که در ده فرمان کیشلوفکی نیز حضور داشته به شدت مرعوب کننده . واقعی . . . سرشار از ترس ، عشق ، نادانی ، سادگی ، زنانگی و تنهایی است . خنده هایش و حتی شجاعتش با همه ی وجود از دل فیلم بر دل مخاطب می نشیند . در این جا . بعد از ناامیدی تانیا از شوهرش ، او را میبینیم که با یک افسر بازجو ، که شکنجه گرش بوده ، وارد یک رابطه ی عاطفی می شود . رابطه ی سطحی . . . ساده . . . بی هیجان . . . شاید تنها دلیلی که تانیا را بتواند سرپا نگه دارد . مگر بی عشق هم میگذرد ؟ برای همین ، به ناگاه زن شجاع فیلم که مثل گالیله درگیر اعتراف است تبدیل به زنی می شود که تن به سطحی ترین شکل ممکن رابطه می دهد . چطور می شود با کسی که این همه عمدا او را آزار داده است رابطه داشت و عاشقش شد و ازش بچه دار شد . البته این حیله ای است که همه ی بازجو ها به کار برده اند . تن دادن به این رابطه همه ی شخصیت او را فرو میپاشد . 

این ویرانی را خیلی خوب درمیابیم زیرا شجاعت زن را دیده ایم و وقتی انگیزه ی او را برای امتداد این رنج خالی و تهی میبینیم میفهمیم که این کوچکترین رابطه برای او سازنده است . انتظار نداریم اما اتفاق می افتد . همیشه همین طور است . تانیا که در مکانیزم دفاعی خود دست به هر کاری زده است منجمله  تعریف داستان برای همسلولی هایش ، دلقک بازی هایش ، لغزش کوچکش در سلوس با همسلولی اش ، جک هایی که تعریف میکند و در نهایت به لغزش بزرگ تری دست میزند که ماحصلش بچه ای می شود که در زندان به دنیا می آورد . این تنها سرنوشت تانیا نیست . . . میبینیم که زن های زیادی بچه دار شده اند . بچه شان را از آنها می گیرند و زن ها را این بار در یک پروسه ی دیگر زجر میدهند . 

تانیا همچنان اعتراف نمیکند . او وحشی و ثابت قدم است . با نگاهی  پشت شیشه های سرد ، به دور دستی که برف بازی میکنند و زندگی جاری است . او می خواهد زندگی کند . در نهایت بازجوی او که پدر بچه باشد نمیتواند تانیا را بکشد و مجبورش کند . او خودش را میکشد و تانیا است که زنده می ماند و از زندان آزاد می شود . بعد زا آزاد شدن به شیرخوارگاه می رود و پسرش را پیدا میکند و با هم راهی خانه می شوند . اینجاست که باز هم اتفاق باورنکردنی و شاید قابل پیش بینی رخ میدهد . بچه دست مادر را ول میکند و پله ها را بالا می رود و پشت در پدر را صدا میزند . این سئوال برای ما باقی میماند . آیا صحبت های شوهر تانیا ساختگی بود ؟ مثل همه ی اتفاقاتی که در لحظات شکنجه شاهدش بودیم . مرگ ساختگی دیگری برای اعتراف گرفتن از تانیا ؟ فیلم در همین جا تمام می شود . در نگاه مبهم و کنجکاو و خسته ی زن . 

این برخورد با بازجو و این شیوه ی فیلم سازی را ، به زعم زن محور بودنش با فیلم قدیمی ترش The Night Porter مقایسه می کنم . این فیلم که در سال 1974  توسط لیلیانا کاوانی ساخته شد خیلی جسورانه تر و روان تر به مقوله ی عشق ممنوع می پردازد . در این فیلم هم قربانی عاشق شکنجه گرش می شود . 

فیلمساز در فیلم   ، ظاهرا روایت ماجرای هولوکاست و نازیسم را بیان میکند و همین طور داستان شیوه ی شکنجه ی بازجوها را . در این فیلم هم لحظات نمایشی و سرگرم کننده . تجلی مکانیزم دفاعی آدم ها را میبینیم . . . اما قربانی این ماجرا ، عامدانه به شکنجه گرش دل میبندد . حتی بعد از اتمام جنگ و ازدواج او ، باز هم این رابطه ی عجیب و بیمارگونه ادامه پیدا میکند تا جان هر دو شخصیت اصلی فیلم را می گیرد . خشونت ، از منظر این افراد ، - قربانی ها - ، دوست داشتنی می شود . در این جا باید نگاه کرد به گذشته ی این آدم ها . . . تفاوت عشق در (بازجویی )با  (نگهبان شب )، خیلی زیاد است . اما چرایی مسئله دل بستن این ناخودآگاه به سوژه ای است که او را منهدم کرده است . هر دو فیلم دیدنی و قابل تامل است . 



 
comment نظرات ()
 
 
Elle
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۳:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱۱/۱٢
 

 

فیلم ِ ( Elle ) ، به کارگردانی Paul Verhoeven بدون ِ در نظر گرفتن ِ سوابق ِ فیلم سازی  کارگردانش ، فیلمی است قابل تحسین برای هر قشری ، فیلمی است جذاب و داستانمدار و روان شناسانه . به همین دلیل می تواند طیف وسیعی را مجذوب کند . از خودم سئوال میکنم چه چیز در این فیلم وجود دارد که میخواهم دوباره ببینمش ؟ نکات کوچک و مهمی  در فیلم هست که دوست دارم با دیدن دوباره ی فیلم به مهارت کاگردان در شیوه ی پرداخت به همان نکته های کوچک و مهم  پی ببرم . با توجه به حضور بازیگر قدرتمندی همچون ایزابل هوپر ، میتوان فیلم را تاب آورد ، میتوان با خیال راحت از اینکه بازیگر محبوب فرانسوی ات همیشه سربلندت کرده و حوصله ات را از دیدن فیلمی که در آن ایفا کرده سر نبرده به او اطمینان میکنی . ایزابل هوپر یکی از مستعد ترین و متفاوت ترین بازیگر زنی است که تا به حال دیده ایم - مطمئنم که این فقط نظر من نیست - . همچنان از بازی او و تکنیک ِ متفاوتش در  ایفای نفش معلم پیانو در فیلم  معلم پیانو  ( اثر میشائیل هانکه ) حیرت زده ایم . از چانه اش و نگاه ثابت و سردش و نحوه ی ایستایی اش . . . اتفاقی که در همه ی فیلم هایش رخ نداده است . او بازیگری است که در هر نقشی ، نقش را منفک از شخصیت خودش ،  از آنِ فیلم می کند و تو نمیدانی ایزابل هوپر واقعی  چقدر شبیه کدام نقشی است که تا به حال بازی کرده است ؟ اتفاقی که در سینمای کشور عزیزم مکرر رخ میدهد و تو میدانی فلان بازیگر خودش را دارد تکرار میکند و این قاعده از بس شرطی شده است فیلمنامه نویسان برای بازیگران مینویسند نه برای خلق اثر و به همین  اصولا خلاقیت ، شخصیت پردازی و نقش در آثار سینمایی ما خشک شده است . صرفا یک پیش برنده ی بی پیشنه ست تا نقشی که در موردش تحقیق شده باشد . بماند که چقدر مدعی در این زمینه داریم . 

اگر بخواهم داستان فیلم را تعریف کنم خیلی سرراست میتوانم به موضوع فیلم اشاره کنم و از آنجا سراغ طرح بروم . انحراف جنسی به دلیل ِ ( دال پرداخت شده در قصه ) با چاشنی معماگرایانه و اندکی نمک ِ رومانتیسیسم . 

میشل ناله میکند . تصویر سیاه است . چشمان گربه ی سیاهی ناظر بر آنچیزی است که ما نمیبینیم و حدس میزنیم . گربه که به لحاظ نمادگرایی ناهمگون و میان سعد و نحس به سر میبرد میتواند انتخاب درستی باشد . اینکه میشل سگ ندارد ، طوطی ندارد . او یک گربه دارد . . . او - ELLE - ضمیر مونث فرانسه ، با خودش ، گناه ، شب ، سیاهی ، رمز ، مکر میاورد و این اوست که به جای سگ ، گربه دارد و این انتخاب خیلی درست است . گربه ای با چشمانی جذاب ، مثل چشمان میشل ، وقتی که مات می شود و میخ می شود و چند ثانیه توی چشمان مردی که میخواهد به شکارش برود می ماند . . . نگاهی که از زمین تا آسمان با نگاه او در فیم هانکه متفاوت است . به فیلم معلم پیانو اشاره میکنم چون دلایل روان شناختی که موجب شخصیت معلم پیانو می شود به لحاظ مضمون با این فیلم شباهت دارد اما تنها به لحاظ مضمون و نه کل فیلم بیماری معلم پیانو نیز از جمله انحراف و سرخوردگی جنسی است و بیماری میشل نیز همین است . چرا گفتم بیماری ؟ باید سراغ داستان بروم . تصویری که میبینیم . . . زنی است با لباسی سورمه ای ، نشسته روی زمین و به او حمله شده است . . . روی زمین مقداری فنجان نعلبکی خورد شده . زن همه را جمع میکند . آرام است . . . هیچ تنشی ندارد . میرود به حمام و به کف خونآلودی که در وان میبیند متعجبش نمی کند . 

میشل زنی است مرفه ، در یک شرکت انیمیشنی سمت مهمی دارد ، یکی از زیردستانش پسر درشت اندامی است که از او خوشش نمیاید و میشل هم از کار او انتقاد میکند . او ، دایره ی اجتماعی وسیعی از دوستان و همکاران دارد . لاغر و خوش تیپ است . هیچانی نمی شود . احساساتی نمیشود . التماس نمیکند . صاف راه میرود . شانه هایش خم نیست . بعد از این حمله آزمایش خون میدهد و با لبخندی که انگار نه انگار مورد حمله قرار گرفته است به کار روزانه اش در شرکت و ... ادامه میدهد . حتی وقتی به رستوران میرود و زنی با نگاه چپ چپ و مغرضانه او را مینگرد و غذایش را روی لباس های مارک دار او میریزد او واکنش غلو آمیزی انجام نمیدهد . او ، فقط ناراحت می شود . . . خیلی متوسط . . . نه کم و نه زیاد . . . او ، نه کم است و نه زیاد . . . او ، بینابین است . . . همان طور که در سن بینابین است . . . در آستانه ی میانسالی و کهنسالی . . . او شاداب است . . . از این حادثه برای کسی موعظه نمیکند . در طول فیلم متوجه می شویم که مادر او ، زنی است بدکاره و پدر او ، قاتل زنجیره ای و در زندان است . . . او در کودکی با پدرش همدستی هم میکرده و در تصاویر مستند باقی مانده ، او ، نیمه برهنه رو به روی دوربین در حالی که پشت سرش آوار خانه ای است که در آن قتل و فاجعه رخ داده ، به دوربین می نگرد . باور کردنش سخت است که او ، چقدر در کودکی زنج کشیده است . ضمن اینکه او یک بار هم ازدواج کرده است . . . با نویسنده ای متوسط و از نویسنده نیز یک پسر دارد . . . او ، از همسرش جدا شده است و پسرش نیز با دختری که در حال زایمان است قصد دارد تشکیل زندگی بدهد و می خواهد متکی به خودش باشد اما نمیتواند و دست به دامان کمک مادرش می شود . . . میشل همواره هزینه ی مادر و پسرش را می دهد . دست و دلباز است . . . به او ، چندین بار حمله می شود . فضای ترسناک فیلم  خیلی مهیج نیست اما دلهره آور ست . . . چه کسی به او حمله می کند ؟ او ، برای دفاع از خود اسپری فلفل میخرد و یک تبر . . . شب با تبرش می خوابد . . . شاید تا این لحظه باید بدانیم که او ، با چند مرد در ارتباط است و زنی است که برای همه در شرکت و همسایه جذابیت هایی دارد . . . نمیدانیم چرا به پلیس زنگ نمیزند . . . این شاید کلیدی ترین بخش باشد . معما از همین جا شروع می شود . سر میز شام ، با شوهر سابق و همکارانش توضیح می دهد که به او حمله شده است و فقط همین . . . چرا این را میگوید ؟ او ، میخواهد به کسی نخ بدهد . . . آیا او ، هنوز شوهرش را دوست دارد ؟ در نیمه ی دوم فیلم وقتی میشل متوجه دوست  دختر همسر سابقش می شود ، حسادت متوسطی به او دست می دهد . سراغ دختر جوان میرود . او را به مهمانی شب سال نو دعوت میکند . . . شاید میخواهد همچنان زن ِ اول مرد ِ متوسطش باشد . . . و خودش را به رخ بکشد . . . پس اندکی حسادت زنانه دارد . او به دوستش نیز خیانت میکند . . . البته این لحظات کوتاه را در فلاش بک های کوتاهی میبینیم . . . لحظاتی که او ، از این حوادث رد می شود . . . با مروری کوتاه . . . فلاش بک هایی که انگشت روی تصویر و صدا نمیگذارد و نمیخواهد فریاد بزند و شعار ی داشته باشد . . . درستش هم همین جاست . . . شاید زنی که در کودکی پدر متزلزل و مادری متزلزل داشته است و خودش را از منجلاب بیرون آورده است و توانسته با درایت رئیس شود میتواند در بخش تنانگی اش ، در خصوصی ترین جای زندگی اش عقده ای داشته باشد که کسی ازش سر در نیاورد . . . شاید از این بازی لذت میبرد . بازی بزن و خوشحالم کن . . . بازی آزار . . . البته نه در حد غلو آمیز و بزرگ نما شده اش . شاید تمام کسانی که در کودکی ،  قربانی بحران رفتار  والدین ناسالم خود شده اند ، به لحاظ جنسیتی دچار تورم احساسات و بحران های پیچیده ای هستند که گاهی خشمگینانه و مشهود و گاهی غیر مشهود و پنهانی است . میشل زنی نیست که کسی بداند چه رنجی در کودکی کشیده است . او در برخورد با پسرش، مادری ست دلسوز که سعی ندارد عقده های کودکی خودش را سر او خراب کند . اما در رفتار های مینیاتوری که در فیلم مشاهده میکنیم او ، زنی است آسیب دیده . . . عکس العمل هایی که در تنهایی دارد . . . نداشتن واهمه از باد و بوران و مرگ . . . نداشتن واهمه از اینکه دوستانش را از دست بدهد . . . او ، احساس میکند برای خودش نیست . . . زنی است قدرتمند و در خدمت خانواده . . . در شب سال نو زن همسایه که زنی است مومن به همراه شوهرش که مردی تنومند و خوش هیکل و سبزه است به خانه ی او میایند و در جمع مهمانان دیگر حاضر می شوند .

در میانه ی مهمانی از زیر میز با حرکات پا به مرد همسایه که با او معاشرت و آشنایی کمی داشته ، وارد بازی جنسی می شود و این در حالی است که دارد با دیگران صحبت میکند و کسی نمیداند پای او زیر میز دارد چه کار میکند . . . مادرش شب مهمانی اعلام میکند میخواهد با پسرکی ازدواج کند و میشل میزند زیر خنده . . . همان شب مادرش سکته میکند و به کما می رود . آخرین خواسته اش از میشل این است که به دیدار پدرت برو . . .میشل بعد از مرگ مادرش به زندان زنگ میزند و قرار میگذارد تا پدرش را ببیند . در زندان به پدر میشل این را میگویند و پدرش قبل از اینکه دخترش به ملاقات او بیاید خودش را دار می زند . او بالای سر جسد پدرش به او میگوید . . . با اومدنم تو رو کشتم . . . او ، دل خوشی از این پدر ندارد . . . سعی دارد برای جبران همه ی بی مهری ها و محیط ناسالم کودکی انتقام خود را از نزدیک ترین ها بگیرد . . . از شوهرش - با تحقیر دوست دختر شوهرش با خلال دندان - از همکار نزدیکش در شرکت - با همخوابگی با شوهر او - . . . از زن پاکدامن و مهربان همسایه - با نزدیکی و ارتباط خاصی که با شوهر او پیدا میکند - . . . در طول فیلم وقتی برای بار چندم مورد حمله ی مرد نقاب دارد قرار میگیرد قیچی را توی دست مرد میکند و نقاب مرد را بر میدارد . . . مرد همسایه را میبیند . مرد ی که همواره در حالت عادی خجالتی و آرام است . . . 

او یک قربانی تجاوز نیست . او این بازی را دوست دارد چون این روش باعث ادامه ی حیاتش می شود . او را قدرتمند میکند . او از رابطه ی سالم و عاشقانه نمیتواند لذت ببرد . شریک متجاوز او هم همین طور است . در انتهای فیلم زن ِ همسایه که ماجرا را میفهمد از میشل برای بازی جنسی او از او تشکر میکند و میگوید ممنون که چیزی که شوهرم میخواست رو بهش دادی اون توی زندگیش خیلی درد کشیده . مرد نقاب دار توسط پسر میشل در یک بازی جنسی کشته می شود چون پسر از همه جا بی خبر میشل گمان میکند که به مادرش حمله شده است و با چوب به سر مرد می زند و مرد را میکشد . . . پلیس هم که فکر میکند این یک حمله بوده پرونده را مختومه اعلام میکند و همه چیز خیلی عادی و متوسط ادامه  پیدا میکند . . . او در یکی از مهمانی هایی که به مناسبت موفقیت پسر درشت هیکل زیر دستش - که در طول فیلم شکمان به او میرود - برپا کرده است ، به همکارش میگوید که با دوست پسر او رابطه داشته است . . . میخواهد دیگر دروغ نگوید . . . شاید میخواهد قوی تر بشود . . . در انتهای فیلم میبینیم که دوست زن میشل ، به قبرستان می اید و قصد دارد که با میشل زندگی کند . . . آنها در شب سال نو و شبی که مادر میشل به بیمارستان رفت با هم در یک اتاق خوابیدند و از نگاهشان پیدا بود که روزگاری را با هم خوش بوده اند . . . شاید گرفتن قدرت از مردها . . . از پسرش ، از پدرش از همه . . . به میشل نیرویی مضاعف میدهد تا در کارش پیشرفت کند و تمام تصاویری که در کودکی دیده را از یاد ببرد . چیزی که در فیلم به آن خیلی کوتاه اشاره می شود . خیلی متوسط . . . 

در دکوپاژ . . . موسیقی ، نورپردازی هرگز حرکت اگزجره ای نمیبینیم . . . فیلمساز نمیخواهد زیادی حاضر باشد . . . خودمان همه چیز را میفهمیم . . . گیج نمیشویم . . . معما خیلی راحت برایمان حل می شود . . . فیلم پلیسی نیست اما دلهره دارد و دنبال باز شدن گره ی داستانیم . . . این گره خیلی آرام ، با ریتم فیلم ، هماهنگ و قطره چکانی ، باز می شود . او ، زنی است که در خفا دوست دارد تاوان پس بدهد و تنهاست . 



 
comment نظرات ()
 
 
Outside Satan / HORS SATAN
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٤/٢٥
 

 

نام فیلم : ؟

نام فیلم ، مثل تمام ظرافت ها و جزئیات فیلم ، دقیق و عامدانه ایهام انگیز و قابل تامل انتخاب شده است . همان طور که برونو دومون   Bruno Dumont در فیلم انسانیت تاکید میکند به استفاده از h  و نه H - و البته گوش کسی هم بدهکار نیست - در این فیلم هم با نام دو کلمه ی کنار هم و حرف اضافه ی کلمه  ی - خارج از ، بجز - رو به روییم که دو نام را برای فیلم درست کرده است یکی ( اینک شیطان و یا ورای شیطان ) در جایی هم معجزه گر ! . . .  فیلم ، مثل کارهای دیگر برونو دومون ، با تصاویرش صحبت میکند ، کم دیالوگ و میخ کوب کننده است . عنصر آجر در سینمای برونو دومون نماد ِ خانه ، پناهگاه است . . . این خانه های آجری در فیلم - انسانیت - بیشتر از همه دیده می شود و در فیلم Hadewijch  در نقاطی که رایحه ی زندگی وجود دارد دیده می شود و همین طور در Flanders هم با آجر سرخ رنگ رو به روییم . شخصیت اصلی فیلم که قهرمان محسوب می شود ، در زاویه ی کوچک ویرانه ی این آجر ها . . . در دل طبیعت کنار آتش و رو به روی کوه و در دشت زندگی میکند . . . بی سقف . . . بی هیچ امکاناتی . . . او را میبینیم که در خانه ای را میزند ، غذا میگیرد - ساندیویچ - غذایی که نماد ِ زن و گرماست . . . ساندویچی که با ظرافت درست شده است . . . او شغلی ندارد . چهره اش تکیده و دفورمه و زشت است . . . در نمای آخر فیلم ِ Hadewijch بازیگر اصلی فیلم را دیده بودیم . . . در نقشی فرعی . . . اما در این فیلم  آقای      David Dewaele نقش اصلی را دارد . . . گمان میکنیم در همان بیست دقیقه ی اولیه باید به یک اوج و دلیلی برای دیدن فیلم برسیم اما این اتفاق خیلی جادویی رخ میدهد . . . نه با دیالوگ نه با نور نه با تصویر ، شاید با رسیدن همه ی این عوامل در یک نقطه . . . در تلاقی طلایی واری که بی اینکه بدانی ، رخ داده است . مردی که از دست بیرون امده از در ساندویچ میگیرد دارد در جاده های روستایی راه میرود . نگاه خاص ا و به طبیعت به گمانم از کارگردانی بی نظیرش بر می آید . . . نگاهی که در تمام فیلم حفظ میشود . . . همراه با حیا و حجبی که نمیدانیم چرا اما با شخصیت اصلی همراه است . . . دختر بلند قد فیلم که صورت گرد و پوست سفیدی دارد با او هم راه ، هم قدم و دوست است . . . این دوستی خارج از رابطه ی جنسی است . . مرد تن به این تنانگی نمیدهد . . . نمیدانیم چرا . . . متوجه می شویم مرد ، ناپدری دختر را کشته است . شاید با همان اولین جمله ی دختر و دیدن اسلحه در دست مرد به راحتی همه چیز لو میرود اما این دلیل امتداد علاقه ی ما به دیدن فیلم نیست . دختر اعلام میکند خسته شده است . ناپدری اش او را آزار میداده . . . مرد داستان او را می کشد . مرد به این دختر علاقه دارد . . . حتی مردی که میخواهد با دختر بیرون برود چون دختر دوستش ندارد را هم میکشد . . . سرش را متلاشی میکند . . . در فیلم طبیعت آکوستیک اصلی و ضربان اصلی فیلم است . . . نماهای زیادی از دست میبینیم . . . دست مرد به حالت دعا رو به نور است . . . دست دختر روی هم . . . انگار مرد دارد رو به روی طبیعت از چیزی الهام میگیرد . . . طی طریقی که در نهایت دختر فیلم هم با فراگیری آن باعث می شود جناب قهرمان از تبرئه خلاص شود . . . به هر حال روستا پلیس دارد و چند جنازه روی دست فیلمساز مانده است . . . شخصیت اصلی ما در همان ابتدا دختری را که مسخ شده از حالت غیر عادی به حالت عادی در میاورد . . . خیلی نمیفهمیم این اتفاق چگونه رخ میدهد . انگار این مرد با کشیدن هوای بدن فرد جن زده در خودش او را نجات میدهد . . . در او نیروی شر وجود دارد که حتی قابل انتقال است . . . مثل زمانی که با زنی که سر راهش در جاده سر میزند . . . میبنیم که چیزی را با تنانگی به او منتقل میکند که زن به دریاچه میرود . شکل تطهیر . . . خود مرد دستانش را و بدنش را میشورد . . . نمیدانیم این کار چقدر درست است یا نه چطور ممکن است یک ناجی آدم بکشد ؟ شاید برای همین اسم فیلم خارج از شر ، باید باشد . . . بیرون این نیروی شیطانی انسانیتی نهفته است . . . او در انتها مرده ای را با انداختن به دل طبیعت زنده میکند . . . یکی از بهترین اتفاق های بصری در فیلم . . . راه باریکه ای روی برکه است که برای دختر ساخته تا او رویش حرکت کند . 

این حرکت که در بازتاب نور خورشید در آب بسیار تماشایی است شبیه حرکت در جهت خلاف جریان آب است . . . با این حال دختر ان را طی میکند . مرد حاضر نیست تماسی با دختری که دوستش دارد داشته باشد . . . شاید یکی از مناسک این طور است . . . شاید به کسی که دوست داری نباید نزدیک شوی تا نیرو های منفی در عشق ات حلول نکند اما جالب این جاست که این عشق جدای این تماس پیداست . . . تمام نمیشود . از همان ساندویچ دادن . . . شاید نگاه کارگردان به این عمل به ظاهر ساده که رسم روزمره ی زمان و زنان شده باعث می شود بدانیم چقدر درش مهر نفهته است . وقتی مرد از جای دیگری غذا میگیرد دختر در خانه را باز نمیکند . . . بعد غذا را برای مرد میبرد . . . فیلم این ریزه کاری ها را داد نمیزند . . . در دیالوگ نمیگوید . . انقدر ساده از رویش میگذرد که بعدا میفهمی . . . به لطف تصاویر بسیار زیبای فیلم . . . وقتی دشت سرسبز آتش میگیرد و مرد آن را معجزه وارانه خاموش میکند . . . نمیدانیم چقدر از این ها توهم دختر است ؟ چقدر واقعی است ؟ چقدر حقیقی و یا توهم ؟ اما انچه مسلم است حفظ روابط دوربین ، کاراکترها ، نگاه فیلمساز ، آسمان و زمین با هم است . . . صمیمیتی که فریاد نمیزند . . . 

می توان هر نمای فیلم را قاب گرفت . نور عنصر مهمی است که در همه ی آثار برونو دومون وجود دارد . . . انتخاب بازیگرانش حرف ندارد ! تمام کارکترها طبیعی هستند . . . با بدنی طبیعی ، باربی نیستند ، عروسک نیستند . . . زیبا و زشت نیستند . . . همه شان طبیعی هستند . . . این خیلی مهم ست که به تماشای خودت بنشینی . وقتی صورت دختر در دو سکانس پف کرده بود فکر میکردم شاید من دارم این طور فکر میکنم اما در سه چهار سکانس بعد . . . در میز صبحانه ، وقتی مرد داستان فیلم دارد قهوه میخورد و به نان گاز میزند و نگاهش به کوه هاست بی اینکه به دختر نگاه کند از او میپرسد که آیا بارداری؟ . . . میفهمم که آن پف صورت برای چه بوده است . . . لحظاتی که هم راه و هم قدم میشوند برایم چندان جذاب نیست اما این کوه ها و ابرهای بنفش دست از سرم بر نمیدارند . . . آن دو میروند تا ببینند . . . چیزی که در دنیای امروز چشم ازش میترسد . . . مرد عجیب فیلم که کارهای عجیبی هم نمیکند در انتها بعد از زنده شدن دختر کوله بارش را میبندد و جاده را به مسیر لابد روستای دیگری طی میکند . . . در فیلم صدا ، چلچله است و باران و ناودان . . . موسیقی همان طبیعت است عنصر باد که با گیاهان نجوا میکنند و نوری که روی دست ها میتابد به شدت مجذوب کننده است . 



 
comment نظرات ()
 
 
L'humanité / انسانیت اثر برونو دو من
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٩:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۳/٦
 

Humanite.jpg

سراغ ِ (( انسانیت )) اثر bruno dumont میروم . اولین دلیلِ انتخابم ، بی شک یک حسِ همذات پنداری با معنای (( تعدی )) ست که میتواند روانی و جسمی باشد و نه جنسی ! سراغ این فیلم میروم چون تصاویری که در فضای مجازی ازش تکثیر شده ، فضای پر تناقض و آشنا و البته تصویری از پیکره ی لت و پار شده ی دختری ست . خط داستانی را دنبال میکنم و مرتب میخوانم که یک ماجرای پلیسی و مرض جنسی ست اما مهم ترین نکته که توجهم را به خودش جلب میکند ، نام ِ فیلم است که چرا اگر این موضوع ، درونمایه ی اثری را تشکیل میدهد ، تیتر یا نام اش میشود انسانیت ؟! آیا این یک کنایه است ؟ بعد از تماشای فیلم تصورم این است که هیچ کدام از نوشته هایی که خوانده ام دریافتِ درستی از این فیلم نداشته اند . برداشت شخصی من از این فیلم کاملا در یک سمت و سوی دیگر است . پیش از رسیدن به برداشت و داشت و کاشت کمی در مورد داستان و قصه ی فیلم مینویسم . خُب باید طوری بنویسم که مخاطب برود و فیلم را ببیند نه اینکه گمان کند با خواندن طرح فیلم ، کل فیلم را دریافت کرده برای همین نکته هایی را حذف میکنم . این طور تصور کنید که شروع فیلم در یک فضای سرد ، در مکانی سرسبز و ساکت با پیکره ی متلاشی شده از عضو مونثی شروع میشود که توی گل و لای رفته . شاید در مزرعه ای ست . مورچه ها روی بدنش راه میروند و شخص مورد تعدی ، بی دفاع ، سرد ، افتاده است . میفهمیم دختری بوده نوجوان . این دختر نوجوان ، سرویس داشته ، راننده سرویس داشته ، مدرسه میرفته . پلیس ِ فیلم می افتد دنبال ِ قاتل و مرد بد فیلم . در این فیلم دو پلیس داریم ، مثل همه ی فیلم های جنایی ، در این فیلم یک مرگ صورت گرفته و یک قاتل بین کارکترها دارد جولان میدهد . آیا باید حدس بزنیم ؟ آیا فیلم معماست و مدل هرکول پوآرو یی ست ؟یکی از کسانی که بعد از دیدن جنازه معرفی میشود فروآن ست . او هیجان زده ، نامتعارف و عجیب است . یک شخصیت سازی قدرتمند پشت این فروآن وجود دارد . میرود توی ماشین پلیسش مینشیند ، به شدت ترسیده یا تعجب کرده یا پشیمان است . دستش را روی تکمه ی رادیوی ماشین میگذارد ، موسیقی باروک پخش میشود . ( همان موسیقی که در تیتراژ نهایی میشنویم . )

به لحاظ ریتم ، فیلمساز روی این نمای آغازین مکث دارد . شاید مهم است ؟ از همان شروع فیلم گمان میکنم که فروآن ، قاتل است یا شریک قاتل است یا ترسیده . . . چند تصور همزمان سراغم می آید و به خودم میگویم در فیلم انسانیت باید دنبال قاتل باشم ؟ این آقای فروآن در اداره ی پلیس کار میکند . در همسایگی این آقا دختر درشت و قوی هیکلی زندگی میکند که دوست پسر شر و جلبی دارد که ظاهرا ورزش هم میکند ، لباس ورزشکاری تنش هست و از دنیا غافل است و فکرش پیش کیف بردن از لحظات درخشان زندگی است و قد کوتاهی هم دارد . پس شخصیت های ما محدود به همین ها میشوند . اما ، به مرور متوجه میشویم ، فروآن در نحوه ی برخورد با دیگران کمی زبانش میگیرد ، مرد بزرگی است اما خجالتی است . از خودم میپرسم این در اداره ی پلیس چه میکند ! او اعتماد به نفس ندارد . کمی غوز میکند و نگاه های عجیبی دارد . بینی استخوانی غوز دار و لب های نازک و چانه اش به لحاظ تیپیکال من را یاد عقب افتاده ها می اندازد . آدم های این قصه در خانه های آجر سه سانتی زندگی میکنند . تفریحی ندارند . هر از گاهی همان دم در خانه می ایستند و به مردم نگاه میکنند . آفتابِ تند همیشه خودش را به این خانه و فیلم تحمیل میکند . نور از نظر من یکی از مهم ترین ویژگی هایی ست که در این فیلم بهش دقت شده . جناب  فروآن همراه مادرش زندگی میکند . مردی که میتواند بالای چهل سال داشته باشد ، مادرش چلو دستش غذا و صبحانه میگذارد . معاشرت آقای پلیس ما با همسایه ها کمی عجیب است . او نظارتگر روابط بین دختر همسایه و آقای بی خیالِ دنیاست . . . نمیدانم چرا می ایستد و نگاه میکند . نگاه هایش معنا دارند . اما درنمیابم . شاید از نظر فیلمساز هم نباید دریافت . . . فعلا درست نیست و وقتش نیست . تمام شخصیت های فروآن به مرور و در طول فیلم ساخته میشود . او با همسایه ی عزیزش و دوست پسر ورزش دوستش به این ور و آن ور  میرود . مثل طفیلی ها . گاهی بد جوری توی باغ ست و گاهی اصلا توی باغ نیست . مادر فروآن از اینکه پسر عزیزش با این دو نفر معاشرت میکند ناراحت است . او میگوید این دختر خودش کسی را دارد و چرا تو را با خودش این ور و آن ور میبرد . این دو زوج در فیلم اصلا اهمیتی نمیدهند که دوست عزیزشان فروآن تنهاست ، منزوی است و کسی را ندارد پیش روی او با هم شوخی میکنند . . . کارهای مستهجن انجام میدهند . اما انگار فروآن از هفت دولت آزاد است . ماجرای پیگیری این پرونده از نظر فیلمسازی خیلی میلنگد ، بیشتر دقتمان میرود روی عرق هایی که از گردن رئیس پلیس میچکد و نگاه فروآن روی این قطرات . . . بازی او با چشمان حیرت زده ، شامه ی قوی و حساسش یکی از جذاب ترین ویژگی های این فیلم است . کلیسا و ناقوسگاهش ، سر خیابان خلوت آنها عنصری است که باید به آن توجه داشت . مثل میله های درازی که از دل دریا بیرون آمده اند و نگاه شخصیت ها روی آنهاست . خب خیلی ساده است که به لحاظ نشانه شناسی المان های نرینگی یا مادینگی را در این ها دریابیم . . . چیزی که فیلمساز میخواهد به ما یاد بدهد . . . حضور خورشید و آفتاب به عنوان - مذکر- سایه ی بزرگی بر این فیلم تیره است . به مرور در صحنه هایی از فیلم رفتار های غیرمتعارف فروآن مثل وقتی که با خانم همسایه رو به روی برج تاریخی ساحل ایستاده اند تا آقای دوست پسر اجابت مزاج کند . . . در این جا این دو نفر . . فروآن و زن منتظرند . ما فروآن را میبینیم که توی خلسه میرود . . . معلوم نیست به کجا نگاه میکند و در طول فیلم دائم در فکر است . . . یک لحظه چشمش را میبندد و بو میکشد . شامه اش را حس میکنی که دارد با گردن کج به زن نزدیک میشود اما سریع عقب میکشد . انگار عادی باشد . رفتاری عادی . . . او در بعضی قسمت های فیلم . . . در انتها مثلا . . . وقتی خوک مادری را نوازش میکند . . . هیجان و رفتار و شکل و شمایل عجیبی دارد . دوربین روی دستهایش میرود . . . او دستهایش را بعد از این نوازش خیلی غیرمتعارف بو میکند . . . گمان میکنی از این فروآن پَپِ و بی خاصیت چیزی در نمیآید حال آنکه شخصیت پیچیده ای دارد . 

خیرگی ، توی فکر فرو رفتن ، غم به شدت در نگاه و رفتارش پیداست . بدون اینکه سیگاری بکشد یا سرش را توی دیوار و در بکوبد . . . و . . . یک - و - مهم . . . و اینکه دستان این فروآن . . . دستانی است که وقتی راه میرود . . وقتی کارگردان سعی میکند ما به او خوب نگاه کنیم . . . مثل چنگال خرچنگ است و اصلا عادی نیست . انگار قبلا کسی را خفه کرده . . . او همیشه این طور است . . . صحنه هایی از فیلم حذف میشوند . . . - نه شکل معماگونه ی معناباخته ی اصغرفرهادی - بلکه کاملا حساب شده . . . ما امتداد یک سکانس را در ذهن خود شکل میدهیم . . . و هر جوری شکل بدهیم با پایان فیلم جور در می آید . . . - شنیده ام آقای فرهادی برای فیلم فروشنده عرض کرده اند نمیدانند در حمام چه اتفاقی افتاده چون آنجا نبودند !!!! - خیر . . . وقتی فروآن برای تحقیق در مورد قاتل دختر به تیمارستان میرود و از درهای مختلف میگذرد . . . ضمن اینکه در این میان میشنویم که زن پرستار مادر فروآن را میشناخته . . . رفتار عجیبی با پرسونل مرد تیمارستان میبینیم . . . مردی دارد تخت خواب های بیماران روانی را مرتب میکند . . . فروان حواسش به بیرون پنجره است . . . توگویی آمده است در محیط در بسته . . . عمدا . . . دنبال شکار است . . . مرد به او نزدیک میشود و نگاه فروآن را دنبال میکند . . . او دارد به دیوانگانی که ساکت و آرام به ساختمان می آیند نگاه میکند . . . شاید یاد دوست دختر از دست رفته و بچه ی از دست رفته ی خودش می افتد . . . پرسونل با لباس سفیدش نزدیک میشود و خودش شروع میکند به حرف زدن که خب زندگی این ها هم سخت و . . . همین لحظه فروآن که انگار کودکی ناراحت است . . . خودش را در آغوش او می اندازد . . . با بینی استخوانی اش گردن پرسونل را نشانه میرود و بو میکشد و . . . ما میتوانیم حدس بزنیم ؟ آیا هر مردی تن به این کارها میدهد ؟ آیا با دعوا از آنجا خارج میشود ؟ فرقش با سینمای فرهادی این است که همه ی گزینه ها هست و در ادامه با حذف این سکانس صدمه ای به جاسوس بازی فیلم نمیخورد اتفاقا فیلمساز خیلی خوب میداند که ان پشت چه خبر است . . . و من هم . . . ما میتوانیم تخیل کنیم و در انتها نتیجه ی فیلم هرچه باشد . . با همه جور تخیلی جور در میاید . . . عنصر دریا در فیلم . . . نماد زن و باروری در نشانه شناسی توسط دختر قصه کثیف میشود . او میرود توی دریا اجابت مزاج کند . . . مادر ، مهم ترین وجه در این فیلم ست که به ان پرداخته نشده - از زاویه ی دید منتقدان - مادر فروآن چگونه مادری است ؟ مسئول ؟ مهربان ؟ نادان ؟ عقیم از حس مادرانگی ؟ . . . بله . . . مادر فروآن مادر درستی نیست که هنوز برای پسرش که مرد بزرگی شده تکلیف معین میکند :" موهاتو بزن . صبحونه بخور " او را به خود وابسته کرده است . . . حتی از او نمیپرسد چطوری . . . چرا تنهایی چرا توی فکری ؟ . . . وقتی مادر خانه نیست فروآن میتواند روی ارگی که دارد بزند و گریه کند . . .مادرنادان . . . زنی که میداند پسرش همسر- یا دوست دختر و بچه اش را از دست داده است - . این جمله چند بار در فیلم تکرار میشود . دارم آهسته آهسته از فروآن میترسم . . . شاید کار خودش بوده ! اما اهمیت ژانر کارآگاهی از دست رفته . بحث روان شناختی مطرح است . . . هرگز در طول فیلم نمیفهمیم چرا او زن و بچه اش را از دست داده . یک جایی به خودم میگویم : شاید فروآن خودش زن و بچه اش را کشته . . . با این همه او و رئیس پلیس میروند سراغ تحقیقات . . . 

فروآن با وجودی که بخش کودن و عقب افتاده ای دارد اما بخش روانی و ترسناکی هم دارد . جایی که کارگران کارخانه اعتصاب میکنند و وقتی او میرود تا به این تجمع خاتمه دهد مسخره اش میکنند و او را عق مانده مینامند با این همه میبینیم که او با چه نگاه هیستیریکی دارد به مخاطبان خود نگاه میکند . از نگاه او همه دور میشوند . ضمن اینکه رفتار او با یک مرد عقب افتاده در فیلم باز هم ما را در هویت او به سئوال و چالش میکشاند . آیا او بیمار است ؟ آیا هم ج ن س گراست ؟ چرا به دختر همسایه که میخواهد با او باشد پشت میکند ؟ رفتار های عجیب او با گل های توی باغچه از صد تا صحنه ی . . . مستهجن . . . بازگو کننده تر است . . . 

فیلمساز کاری میکند که با او دیگر همذات پنداری نکنیم . . . دوستش نداشته باشیم . . . زیادی مشکوک و کثیف است . . .کسی که نگاهش رو به دریا و مادر است . . . کسی که تنهاست و کنار مادر امنیت ندارد . . . کسی که مادر بچه اش نیست . . .کسی که بچه اش هم نیست . . کسی که به خوک مادر عشق میورزد . . .کسی که درمحیط های دربسته مشکوک میزند  و  در عین حال بیش از اندازه مودب است . بیش از اندازه تشکر میکند . . . خیلی محترم است اما در خلوت میتواند یک موجود خطرناک باشد . . .وقتی قطار رد میشود فریاد میزند . چرا ؟ چرا این کار را میکند ؟ آیا او از امتداد زندگی خسته است ؟ خودش را دوست ندارد ؟ آیا از اینکه دختربچه ی نوجوانی مورد ت ج اوز قرار گرفته ناراحت است ؟ دیگر مسئله این نیست . مسئله مادینگی است . . . و بله اینجاست که میفهمیم چرا اسم فیلم انسانیت است چیزی که از همه ی شخصیت های فیلم گرفته شده است . کسی که میتواند با همه ی کارکترها همذات پنداری کند همین مرد روانی ست . پس تو توی رودربایستی با خودت میمانی که دوستش داشته باشی یا نه . . . متوجه میشویم که کسی که این غلط را کرده است همان دوست پسر بی خیال ورزشکار دختر همسایه است . . . وقتی فروآن این را میفهمد . . . به جای ملامت او . . . او را در آغوش میگیرد . چرا ؟ آیا او دارد با یک قاتل همذات پنداری میکند ؟ آیا او میتواند این قتل را بفهمد . این فروآن است که زن و بچه اش را نیست و نابود کرده . . . شاید برای همین هم هست که زبانش میگیرد . . . مادر همیشه درصحنه ی فیلم به کفایت به مرض آدم ها کمک میکند . . . فروآن میخواهد دوباره متولد شود . . . در سکانس آخر . . دستبند دست خودش است . . . او این فضای بسته را برای خودش میخواهد . . . پیشنهاد میکنم این فیلم را ببینید . . . انسانیت که رنگ باخته . . . در جایی خواندم برونو دومن گفته است که اچ در نام فیلم را با حرف کوچک بنویسند و نه بزرگ . . شاید منظورش همین بوده است . . . شاید . 

 


 
comment نظرات ()