جزیره در کهکشان

 
رویا ی نیمه شب . . .
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢۳
 

میس شانزه لیزه ، قبل از اینکه کفش های پیروزی اش را بپوشد و راهی سفر شود ، تقه ای به شیشه ی بیجان آمپول زد و با چشمانش با مایع بی رنگ درون آمپول چشم دوخت ، مثل همیشه سر آمپول را با حرکتی که درش حرفه ای شده بود ، از تنش جدا کرد ، آمپول دیگر سر نداشت و دهانش باز بود تا سوزن تیز سر باز ، بمکد همه ی مایع درونش را ، سوزن و مایع درون آمپول در آمیختگی کوتاهی ، به عضلات بدن میس سفر کردند ، مایع درون آمپول جاری شد در خون بدن میس ، باید به یک جایی از مغز یا یک جایی از بدنش میخورد تا او را از این حالت بکشد بیرون ، میس ، سوزن را بیرون کشید ، به نیم تنه ی خودش که بی جان ، افتاده بود روی آینه ی اتاق خواب دو نفره نگاه کرد ، آمپول را انداخت کنار و سرش را میان موهایش پنهان کرد و نفسی کشید ، سخت تر از کشیدن یک سیگار . . . بلند شد و پنبه الکل را با الباقی چیزها انداخت تو ی سطل زباله . . . فکر کرد چمدانی که دم در گذاشته کوچک و سنگین است و روزهای آخر عمرش را میگذارند ... چمدان کهنه ای که پر از البسه ی بافتنی و کلاه و کتاب و نوشته و جوراب های چسبان رنگین کمانی بود . . . میگفتند آن جا ، یک شانزه لیزه ی ثانیویه است .میس از قبل در همان جا یک اتاق اجاره کرده بود ، در و پنجره را بست و شیر گاز را . رفتن همیشه سخت بوده مخصوصا به جایی که نمیشناسیش ، هیجان انگیز بوده ، دیدن چیزهایی که هیچ وقت ندیده ای ، و جدا شدن از همه یچیزهای کپک زده ای که تو را بیدلیل به مکان زندگیت وصل میکنند ...دلهره ی شیرینی که هم خوب است و هم بد مثل پا در هوایی یک جور حس تعلیق ، مثل اثر یک آمپول شفا بخش ، مثل در هوا بودن ، مثل توی کما رفتن ، یک جورهایی برزخ ، پاره شدن ثانیه ها ، پرده را کشید . بیرون هوا سوز داشت . خبری نبود از برف و باران و ... انگار نه انگار که زمستان در راه است . ستاره ها چشمک میزدند بسان مرده هایی که تو را میبینند و به احوالت پوزخند میزنند ، ستاره چیزی که دستت هم به او نمیرسد . میس کفش های قرمزش را پوشید و کلاه بر سر گذاشت و پالتوی سورمه ای بلندش را تنش کرد . خز دور گردنش را دوست داشت ، شاید برای آن بوی جادویی بود که 8 سال بود روی آن خز جا خوش کرده بود و میس را پرت میکرد به گذشته .میس ، فکر کرد که چقدر بزرگ تر شده و این بزرگ شدن چقدر بهایش سخت بوده اما هنوز خودش را مثل دخترک کبریت فروشی میدید که شب سال نو زیر برف ها با هر کبریتی که روشن و خاموش میشد روشن میشد رویایش و خاموش میشد ...زود ...بیدوام ...آرزوهای کوچکی که پشت پنجره ی خانه های محقر میدیدشان ... دور زد ، پله ها را پیچ ، زد ، خاطره ها را ، توی سرپایینی خودش را هل داد به آستانه ی در چوبی سیاه ... چمدانش در دستانش سنگینی میکردند ... انگار که وزنه ای ان را به اعماق زمین بخواهد بکشد ... یا جاذبه ی عجیبی ، مردم مثل ارواح سرگردان راه میرفتند ، داستان های مترحک سردرگم . . . واکسی دم در و رفتگر محله یا که دلقک همیشه مست آن دور و برها ... همگی با نقاب و همگی غرق در روزمرگی ... مرد بی سر که یکی از داستان های این جزیره را به خود اختصاص داده بود به جای مرد کالسکه چی  دنبال میس آمد . میس سوار شد و شلاق در هوا صدا ...یاد دستانش...دستان مادرش افتاد ... انگار که به صورت خودش سیلی میخورد ... اسب ها شیهه زنان از کنار مردم گذشتند ، کارامل برگه های امتحانی در دستش بود و یک خودکار کنار گوشش و یک خودکار توی جیب شلوارش و دیگری در دستانش ...داشت تند و تند مینوشت و میدید و عکس میگرفت . شاتر ... از کنار توسکا گذشتند که ریشه های بزرگش تا روی آسفالت سخت خیابان آمده بودند و در پاییز از پرزهای سختش رز شکوفه زده بود . . . میس به توسکا نگاه کرد و رفتند س.ی ستاره ها . هوا خیلی عجیب بود ، آن بالا ، مه غلیظ ، روی همه ی آرزوها را مثل سنگ لحد پوشانده بود . میس از جیب چمدانش شیشه ی -بارش-برعکسش- را برداشت و گلویی تر کرد . . . شیشه ی کالسکه بخار کرده بود . میس یک قلب کشید و تویش یک عدد نوشت بعد با دستخطش یک چیزهایی روی شیشه ی کالسکه کشید . رسیدند به جایی که مثل خوابهای تکراری آشناست .

 

مردم با هم حرف میزدند ، صدایشان را میشنیدی اما معنای کلامشان را نمیفهمیدی .چه زبان آشنایی ! میس توی کالسکه نبود ، سوار فولکسی بود که به اندازه ی همه ی آرزوهای دوران کوچکی اش بزرگ بود ، خطوط اضطراب در قلب میس پاره میشدند ، مثل لباسی که کش باف باشد و نخ را از میله ی بافتنی در بیاری و بکشی وییییژ ...شکافتن همه چیز ... از نو شروع کردن . . . مردم مهربانی را دید که انگار قبلا دیده بودشان  ... درخت ها ی بلند و تنومند آن جا ، هر کس را یاد مرد مهم زندگیش می انداخت ، پدری ، یاری ، پسری ، همسفری ! به محله ای رسیدند که باید .

جایی که پاتوق بود ، پر از مغازه های قشنگ و پر ررنگ و انگار دیگر هیچ چیز سیاه سفید نبود ! ک ا ب ا ر ه هایی بودند که اسمهای قشنگی داشتند ، زن ها کلاه هایی بر سر داشتند ، مثل فیلم هایی که یادش نمی امد اما قبلا دیده بود ! شاید شبیه جایی که پروانه ی معصومی با ان کلاهش با لباس سیاه در فیلم کلاغ میان مردم و کالسکه ها راه میرفت، جایی که دنبال خاطرات مادرش بود و درون آن ها راه میرفت ! آن خیابان پر بود از سینما و کافه و مردمی که کتاب خوانده بودند و حرف هایی برای زدن داشتند . . . مردمی که داشتند تاریخ میبافتند . . .

مردمی که بین سنت و مدرنیته همیشه در حال گیج خوردن بوده و هستند ، جایی که در حال توسعه بود . . . راننده میس را دم هتل پیاده کرد . . . میس وارد هتل شد ، همه چیز شبیه خوابش بود ! فرش های قرمز و مردانی که انگار موهایشان را واکس زده بودند و زن هایی که به زبان فرانسه آشنایی داشتند ... مردمی که خیلی هاشان شاد نبودند ... میس اتاقش را که دید که که در خانه ی پدری اش باشد . دیوار ها مخمل آبی ، تخت لحاف پرغو ... آباژور ، کلاه نارنجیی سرش بود و یک زیر سیگاری روی میز کنار پنجره بود . در آن پنجره ....نه ...پنجره ای که در بود ، باز میشد به بالکنی که تویش یک صندلی حصیری داشت و رو به خیابان باز میشد و مردم در حال پرسه زدن در روزمرگی هایشان دیده میشدند . میس ، چمدان را گذاشت و زد بیرون ... توی خیابان پوستر هایی بود که نمایش در حال اجرایی را خبر میداد . میس ایستاد و پوستر را خواند ( رویای نیمه شب تایستان ) در سینما - - -، ؟ برایش خیلی عجیب بود که تئاتری توی سینما اجرا میشود . به صف طولانی تماشاگران پیوست . فکر کرد چه شب شگفت انگیز و رویایی با رویای نیمه شب تابستان شروع کرده .

**

رویای نیمه شب تابستان به کارگردانی حمید پورآذری در سینمای - - در لاله زار بهمن ماه دوباره تماشاچی هایش را به دست رویا و جریان سیال ذهن میسپارد . در ادامه ی مطلب بیشتر بخوانید .

***


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()