جزیره در کهکشان

 
رگ خواب ، رگی بی خون و جان
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/٤/۱۱
 

فیلم ( رگ خواب ) ، حمید نعمت الله ، با توجه به همان کلیپ یک دقیقه ای ساخته شده برای فضای اینستاگرام ، دستش رو شده است . البته به دلیل جذابیت موسیقی سهراب پورناظری و صدای همایون شجریان بیشتر دوست داری سراغش بروی ، بلکه از یک داستان تکراری ، چیدمانی تازه ، برداشتی نو و خلاقانه ببینی ! افتتاحیه ی فیلم که با تقدیم شدن آن  به محضر داریوش مهرجویی است آغاز می شود . هرچند داستان فیلم در یک کلمه  ی - خیانت - تمام می شود اما در توضیحات ِ شناسنامه ی فیلم با کلمه ی - اضمحلال- رو به روییم . خیلی ساده است . زنی  رنج کشیده به مرد ی اعتماد می کند ، مرد زن را گول میزند ، او را فراموش می کند و تنهایش می گذارد . این سوژه ی تاریخی ! که می توان به آن به اشکان مختلف پرداخت به سطحی ترین شکل ممکن در رگ خواب رخ داده است . رخدادی عجیب و پر اشکال . هر چند فیلمبرداری فیلم قدرتمند است اما مشخصا شخصیت مظلوم داستان - مینا - نمیتواند مهم ترین عنصر مرکزی فیلم باشد . اما  این طور می شود چون فیلمساز این طور دلش  می خواهد . پیش از نوشتن نکته ها ، دوست دارم به  فیلم بی بدیل و درخشان - هژیر داریوش -، بی تا ،  اشاره کنم که فیلمنامه ی درجه یکش را بانو گلی ترقی نوشته است و لحظه به لحظه ی - بیتا - تو را همراه می کند و تو را ناراحت می کند و حق را به همه ی اشخاص فیلم می دهی و کسی را مقصر ماجرای تنهایی زن نمیکنی  چون در بیتای هژیر داریوش  ، فیلمنامه ی محکم،  چونان استخوان پر کلسیمی ، ستون  شده است و نمیشود هیچ جور دوستش نداشت و فراموشش کرد . بازی های درخشان بازیگران و اطلاعات و ابژه های کارآمد و درست فیلم به قدری دقیق اند که می توانی به نابسامانی خانواده ، شیدایی و عشق زن ، فرار مرد داستان ، ازدواج زن ، چگونگی برخوردش با شوهرش و ... حق بدهی و در بیتا کسی مقصر نیست و تو بی اینکه کارگردان وادارت کند با او همراه می شوی . . . دقیق که نگاه کنی به همه ی اعضای خانواده حتی پدر بیچاره - حق - می دهی . اتفاقا چه یادآوری خوبی . . . چه المثنی ها ی  زشتی از بیتا ی هژیر داریوش در پرونده ی سینمای ایران است . . . فیلم هایی که هنوز به گرد پایش هم نرسیده اند . در این داستان هم ازقضا ، مثل فیم لیلای مهرجویی ، راوی دارد نامه ای را می خواند . . . - از همین ابتدا ضعف تاول می زند و رو می آید  - فیلم پر حرف ، سینمای بی تصویر است . . . همان طور که لیلای مهرجویی با همین تکنیک شروع کارهای بدمهرجویی را رقم زد  ! با این حال این اشتباه مهرجویی ، دستمایه ی فیلمساز می شود و با افتخار زن داستان - مینا - همچون علی سنتوری و لیلا دارد ماجرایش را می گوید . . .تا ما نبینیم و از تخیل خودمان استفاده کنیم . اشکالی هم ندارد . اینکه دختری از خانواده ی نابسامان - البته بیشتر به نظر می رسد فقیر- به سرعت دست به انتخاب غلطی زده و شوهر کرده است و این شوهر معتاد بوده و با توجه به تذکر های پدرش او در ازدواج آرامش نداشته و با این حال ازدواج را  کش داده است . دختر از ارتباطش با پدر دوری می کند ؟ کاش کارگردان های عزیز به پدرانی که ترک آغوش فرزند می کنند بپردازند !  مشخص نیست مینا  شرم دارد یا به چه دلیل نمی خواهد پدرش را ببیند . . آیا پدر در کئدکی به او تجاوز می کرده ؟  کاملا مشخص نیست !

مینا از دار دنیا یک پدر بلیط فروش دارد که سراغش نمیرود . می خواهد مستقل شود و از رستوران جناب کامران خان و شرکا سر در می آورد . کامران - کوروش تهامی - در یک رستوان سمتی دارد . شاید کارگردان فیلم باید بیشتر در مورد لابی ها و دیکتاتوری های پشت دخل رستوران ها بداند که هر نگاه و هر حرف ، چقدر سریع یک کلاغ چهل کلاغ می شود .  عجیب اینکه در فیلم در انتهای ی داستان همه می فهمند و این از عجایب است . مینا و کامران خیلی بی خود و بی جهت با هم صحبت می کنند . فیلمنامه ضعیف است . . .  دیالوگ هایی زورکی . . . نه حتی هوسمندانه و هوشمندانه و رندانه و یا عاشقانه بلکه کاملا بی خود و بی هدف . . .این نمیتواند جذبه ی رابطه ای را در حد هوس هم نشان دهد . . . چطور ممکن است در یک رستوران بین این همه کارمند این همه عشوه بیایی . . . برو بیا داشته باشی و کسی نفهمد ! توهین به سواد و احساس مردم است که بخواهیم این حالت را نمایش دهیم . که بروز خارجی این به قول معروف تیک زدن ها و رابطه ها بعد از ماه ها نمایان می شود .   پیوند راز آمیز هوس هم با مولفه ها و مشخصه های خودش صورت می گیرد . می توانیم تا یک جایی با بلاهت دختری بی دست و پا رو به رو شویم و اینکه دوباره از چاله در چاه می افتد اما نمیتوانیم با شخصیت کامران همراه شویم . حتی بی شرف ترین آدم ها هم باید - شخصیت پردازی - شوند . اکتفا به خنده و چهار تا دیالوگ بسیار دم دستی است . به تعبیر دیگر باید از بصیرت فیلمسازی در نمود شخصیت استفاده کرد تا دیالوگ های تکراری قابل پیش بینی . چرا هیچ وقت هیچ کسی به - بد شدن - ها فکر نمیکند . . . یک مرد روانی هم جای پرداخت در فیلم دارد چرا مردهایی که این طور هستند ، در پالایش قرار نمیگیرند تا به انها هم بخاطر حماقت هایشان حق بدهیم و نه فقط فحش !!!!!!!!!!!!!!!

رابطه ای که در خانه ای دور از شهر . . . در ساختمانی تنها و در ارتفاع شکل می گیرد که حتی به درجه ی عاشقانه اش هم نمیتوانیم پی ببریم . . خانه ای فیلم  که شبیه شخصیت داستان است . انگار داستان فقط باید مینا را دریابد . . . مردی که خیانت می کند و از سر اضمحلال به زن های بزرگ تر از خود باج می دهد به مراتب بدبخت تر است . از این نگاه زنِ ضعیف مورد ستم واقع شده بیزارم . مگر اینکه شوریدگی او ، حال خوبی را در مخاطب احیا می کرد . زنی که داروی اعتیاد آور استفاده می کند و در طول فیلم حتی یک سیگار هم دستش نمی دهند . . .دروغ است . . . مینا ،  زنی که خودش را اضافه می داند و توانایی حضور در اجتماع را ندارد . ظاهرا او فرشته است . دندانش خراب است . . . او گول می خورد . باردار می شود و در نماهایی - علی سنتوری - وار نقش زمین می شود . او مدام دارد گریه می کند . هرچند لیلاحاتمی،  عزیز و دردانه ی سینماست . . . از اینکه همواره در این نقش ، مانده است خوشحال نیستم و انگار او نمیتواند شبیه ویشکا آسایش ریسک کند . . . چند وجه داشته باشد . . .  کاش این طور بود . . نقش هایی که به او می دهند و او انتخاب می کند طوری است که او را ساخته اند تا شوهرانش به او خیانت کنند و یابا عشق های گذشته اش در ارتباطی افلاطونی باشد . . . شاید توقعم زیاد است . او ریسک پذیر نیست و او همان لیلای مهرجویی است که در گذر زمان همچنان توی سرش زده اند و پشت چشمان معصومش ، هوسی هولناک باعث می شود که دوستش داشته باشیم . این کاریزمای اوست و نه توانایی او که گریستن برای بازیگر آسان ترین کار است . همان طور که کمدی ، سخت سخت است تراژدی برعکس به سهولت قابل اجرا است و این قابل درک شدن او . . . می تواند به دلیل اینکه خاطره هایمان را با او پیوند داده ایم پر رنگ کند . گریه های بی امان او بسیار جذاب است . . . البته میتوانیم مینای افسرده و احمق را ببینیم که چطور بی دست و پاست و سر کارش هم نتوانست بماند و البته خیلی هم معلوم نیست که رشته ی تحصیلی اش چه بوده که یک واحد آخرش را پاس نکرده است . . . احتمالا به رشته اش علاقه ای ندارد . . . مشخصا سکانس هایی حذف شده اند که در تدوین نهایی معلوم هستند . مشخصا ما با او دچار وسواس می شویم . . . از اینکه عاقله زنی ، با این همه دندان درد این قدر پول دارد که خرید کند ، لباس بخرد . . . غذا درست کند . . گوشت بخرد اما دکتر نرود جا می خوریم . . . اما اشکالی ندارد بگذار او را همین قدر بی دست و پا بدانیم . . . وقتی مینا به فرودگاه می رسد . . . - فرودگاه امام خمینی که مسافت بسیاری از تهران فاصله دارد - با جیپ کامران و یک گربه در دستش . . . عجیب نیست ؟. این زنی که این همه کودن و حساس و خمار است چطور با این ماشین ، این همه مسافت را رانندگی می کند  تا مچ کامران خان را بگیرد ؟ - تنها در صورتی می توانم باور کنم که او را در جنون هم دیده باشم اما در فیلم خبری از جنون نیست -  بدتر از آن نقطه ی اوج  فیلم فرا می رسد . . . مینا ،  کامران عزیزش را می بیند و با همان جیپ که لابد بنزین لازم هم نیست وارد جاده می شود و همایون شجریان می خواند . . . ابتدا یاد هامون مهرجویی نمی افتیم . . .قطعا یاد موتور سواری بهروز وثوقی ، یادواره ی ابدی ازلی اذهان از این جاده است . . . ازبس که قصه ها با مکان پیوند خورده اند . چطور این زن می تواند با این رخوت و بی حالی برود توی جاده ؟ بگوییم حالش خوب نیست و زده به سیم آخر ؟ نصف شب ؟ اگر خودش را توی دره می انداخت بهتر بود . . . اما او بالای پرتگاه توی  سرش می زند و از وابستگی اش برای گربه می گوید . . . او می داند که وابسته است . . . اما ناراحت نیست که کامران او را گول زده . . . حتی سولی لوگ هایی که از کامران می گوید مصنوعی است دلیلش فیلمنامه است . . . "کامران - عشق من - . . . خیلی دانشجویی و خیلی ساده . . . انگار عشق به همین راحتی فراموش می شود . . . با گریه ختم می شود . . . نه عشق ، در این فیلم هویداست نه خیانت . . . . .خیلی قابل پیش بینی است که وقتی زن می فهمد حامله است . . . قطعا باید در تصادفی بچه اش سقط شود و همین طور هم می شود. البته امدادهای مهربانانه هم به او یاری می رسانند . . . نمیدانم این ها وقتی ما توی کوچه چپ می کنیم کجا هستند ! . تا به خودت بیایی این ماجرا رخ داده است . دو ، سه نکته در فیلم بود که می توانست قدرتمندش کند . . . - خاک خوردن مینا - ترس از پدرش . . . کاش به جای رسیدگی به این درماندگی به جذابیت شخصیت او رسیدگی می شد . . . - آگهی سفر دیدن - کمترین مشخصه ی شخصیت اصلی فیلم است . زنی بی دست و پا و تنها که آگهی مسافرت می بیند . . . اگر به اعتیاد او و به بیچارگی خریدن داروهای مخدر اشاره می شد می توانستیم تمام این سفر را درک کنیم . . . کنش های کلامی و لوکیشن های ثابت . . . اتفاق رخ نداده ی بین گربه و ماهی . . . از عدم پرداخت به مقوله ی روان کاوی است . . . چقدر فیلم بیتا هنوز بهترین فیلم از اضمحلال و شخصیت پردازی است . . . چقدر هنوز آن جاده ی شمال با پاهای لرزان خسرو شکیبایی لب همان پرتگاه در جان نشسته است . مهم این است که فیلمی با این ایده  و طرح داستانی ساده و تکراری همیشه می تواند جذاب باشد . چون این داستان تکراری از لایه های زیادی در شخصیت های مختلف جهان عبور می کند . . . افسوس که این شخصیت پردازی ، ناکارامد  و ناقص بود . . . و اختتامیه ی فیلم و جملات کلیشه ی " من سر پا می ایستم " ، وعده هایی که اگر عملی بشوند دیدنی تر است ، فیلم این طور تمام می شود . کاش یک بار از این جا . . از این اختتامیه ی شعاری ، آغاز کنیم . 

پ.ن :" هنوز باورم نمی شود که کارگردان این فیلم چقدر درجلسات نمایشی و پرسش و پاسخ ، خودش را و چشم و چالش را میخاراند و بالا و پایین می اندازد  . جای تعجب دارد . پرستیژ یک کارگردان باید کالبد جهان بینی او باشد . چطور همه به خودشان حق می دهند به شلوار کوردی نوید محمد زاده  گیر بدهند اما فکر نمی کنند که نوید با همین زبان از تیریبن خودش حرف می زند و مثلا رای خود را با این زبان بیان می کند . . . او کرد است . . . شما هم کارگردان باشید . سه تا سه تا عینک آویزان نکنید . . . دعوا نکنید . . . دنبال قصه باشید . . . قصه . "


 
comment نظرات ()
 
 
چرا لیلا حاتمی را دوست ندارید ؟
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۳/٧
 

 

 

گذاشتم تا آب از آسیاب ِ اخبار بی افتد و بعد نوشته ام را روی دیوار این جا نقر کنم . ما کی هستیم ؟ مُشتی آدم ِ همیشه ناراضی و زورگو یا زورپذیر که برای اتفاقات ِ جامعه ، برای گرانی و مسائل کم اهمیت جُک میسازیم . ما چگونه آدم هایی هستیم ؟ کسانی پایبند به اخلاق ؟ اخلاق گرا ؟ کدامش هستیم ؟ از قوانین حاکم راضی هستیم یا ناراضی ؟ احتمال ِ عکس العمل رفتارمان همیشه قربانی داده است . این اتفاق به کررات پیش آمده . ما امتحان خود را در مورد ِ داستان های شگفت انگیز سینمایی و دم دست پس داده ایم . در مورد زهرا امیرابراهیمی . در مورد گلشیفته فراهانی . در مورد محمدرضا گلزار در مورد هر جزئ و کلی در کمال ِ آزادی آن قدر حرکت کرده ایم . حرف ها زده ایم و عکس العملش را از طرف ِ همان ها که مدام انگشتمان توی چشمانشان هست دیده ایم . پس چرا ازشان گله مندیم . . .آیا ما خود یک دیکتاتور ِ تمام و کمال نیستیم ؟ امروزه روز هر آدمیزادی با هر شماره شناسنامه با عناوین مختلف روی صفحات مجازی مُجاز و غیر مجاز مطلب میگذارد ، عکس آبگوشت و سوراخ جوراب و اسباب عکاسی و نجاری و فیلمسازی اش را میگذارد و هر حرفی که میخواهد میزند . ما ، همین ما که مدعی حقوق بشر هستیم از ترس . . . از بی امنی گدای یک توجه هستیم . خودمان را در حصار ِ مردمی با هر عقیده پنهان کرده ایم . ما نه خودمان را دوست داریم و نه دیگری را . جشنواره ی فیلم اصلا برازنده ی سلیقه ی ما مردم هست ؟ چقدر فیلم در سرزمین من مهم هست ؟ بارها و بارها ناله سرداده ایم و ای فغان کرده ایم که در سینما ساندویچ کالباس چه بوی بدی دارد و ما چرا درست نمیشویم ! بارها از سینماگران ایراد گرفته ایم . . . بارها اسم فیلمی که نمیدانستیم سرگذشت سازنده و نام فیلم چیست را در سینما دیده ایم و آدامس باد کرده ایم . فرهنگ سینما رفتن و تئاتر دیدن برای ماست ؟ آیا جز این است که برای سرگرم شدن به همه ی این اماکنمقدس سرمیزنیم ؟ بنده خودم را هم توی این آش در هم جوش میریزم تا کسی ناراحت نشود . حالا این مردم عزیز و فیلم دوست و دنباله روی جشنواره امسال برای فستیوال کن چه سوز و بریزی کردیم ؟ توجه همه جلب میشود به رفتار و لباس سرکار علیه لیلا خانم ِ حاتمی . رفتارش را دوست داریم یا نداریم ناگهان بی هیچ تفکری درگوشی و این ور و ان ور آن قدر ذکرش میکنیم که آن کسی که حرفی نمیزد هم بعد از چند روز 4 کلمه حرف بزند و ما خیلی خوب میدانیم این عکس العمل ها چگونه است . شاید اگر این ما مردم . . که سرشار از عقده های جنسی و بیماری های اضطراب هستیم برای کوچکترین مسئله ای خوشحالی نمیکردیم و بازیگر خیلی دوست داشتنی مان را با دو تا عکس رها میکردیم این همه اخبار بیرون نمیریخت که باز هم برایش فحش نثار کنیم . تشویق کردن ما و یا محکوم کردن به معنای حل شدن ِ یک قضیه در ذهن نیست . یعنی ما این همه روبوسی ندیده ایم که با یک عکس این همه دچار شعف میشویم و یا اخبارش میکنیم !؟ ما این همه غیرعادی با یک پدیده ی عادی برخورد میکنیم و طوری آن را و علیه آن را پر رنگ میکنیم که تنها و تنها نشان دهنده ی ذهن ِ بیمارمان است . این ماییم که برای هر اتفاق ناچیز بزرگ نمایی میکنیم . . . تا شب هایمان پر خبر شود تا از تنهایی و بی عشقی فرار کنیم و برای این فرار لیلا حاتمی را له و لورده میکنیم یا برعکس ازش بت میسازیم و اسطوره اش میکنیم . اگر لیلاحاتمی را دوست داشتید هرگز در تکثیر رخداد مذکور به تکثیر نمیافتادید زیرا که نتیجه ی این رفتار عکس العمل دارد و باید داشته باشد و ما به آن عکس العمل آگاهیم . غیر از این نیست . 

همه ی داستان کن و فیلم هایش و رشدی که به لحاظ سینمایی میتوانیم بکنیم یا تجربه ی جشنواره ای را دور میریزیم و میرویم سراغ لباسی که همه فهمیدیم  عتیقه است . خانم شاه حسینی کی هست و چه تبلیغانی که این وسط نشد بی اینکه خرجی برایش بشود . گردهمایی همه ی ما روی دنیای مجازی از ترس تنهایی به سود خیلی ها تمام شد . آیا روبوسی کردن عیب است . اخ است . بد است . دست بوسی و روبوسی از وقتی شعر بود در جملات و بیت ها بود و اینکه این اتفاق ساده ی روبوسی خانم حاتمی با آقای ژیل ژآکوپ از سادگی میافتد و برای ما افتخار میشود و برایش داستان میسازند و ازش به عنوان اسطوره ی رفتاری حرف میزنند یعنی چه ؟ ما همیشه در موج سواری اتفاق های هرز و بیهوده یا پیش پا افتاده یکتا بوده ایم . حال در سرزمینی که میشناسیم قوانینی دارد می اییم بازیگری که دوستش داریم را با این رفتار بزرگ تر میکنیم ؟ پس شما لیلا حاتمیتان را چگونه دوست دارید ؟ بنده به دلیل اینکه بارها و بارها در نوشته هایم ایشان را به عنوان یک بازیگر سینمای ایران درجه یک نمیشناسم در این مورد هرگز حرفی نزدم . جایی که شناخت ما باید بر اساس ِ تجربه و مشاهده ی جهانی باشد به زعم من لیلا حاتمی عضو کوچکی از آن پیکره ی بازیگری است . . . هرچند مقایسه اشتباه است ولی خب ما در تئاتر همین سرزمین بازیگرانی داریم که از قالب بازیگر بیرون آمده و آرتیست هستند و شیوه و چگونگی بودنشان خیلی با تکرار بغض های یکدست و خوشحالی های یکدست لیلا حاتمی در تمام طول و عرض دوره ی بازیگری اش فرق دارد . . . بنابراین با توجه به دیده ها و مشاهداتم ایشان جزو بازیگران مورد علاقه ی من نیستند . اما از انجا که همه ی دوستان عاشق ایشان هستند و تهیه کننده ها ایشان را ضامن گیشه میدانند برای من و مردمی که این چنین پشت و پناه بازیگر محبوبشان هستم متاسفم . متاسفم که با باور ها و عقده ها و سرگرم کردن خودشان برای یک اتفاق گذرا این چنین کردند . شاید اگر این اخبار و نوشته های دنیای مجازی روی زبان دیگری برای جهانیان عرضه میشد به عقب افتادگی مردم ما بیشتر میخندیدند تا آنهایی که بدمان می آید ازشان و همیشه دست به یقه شان هستیم . خیر شما لیلا حاتمی را دوست ندارید . چطور این اخبار در مورد نیکی خانم کریمی در همین موزه ی سینما ی خودمان وقتی در مقابل دوربین های خودمان و با روبروسی عزت الله انتظامی رخ میدهد خبر ساکت میشود چون نیکی کریمی مدت هاست ضامن گیشه نیست و شاید تهیه کننده ها به دلیل اینکه ما دوستش نداریم دوستش ندارند ولی چون لیلا را دوست داریم هنوز لیلا حرف اول را در یک فیلم میزند و ما این برتری ها را با مقیاس تفکرمان انجام داده ایم و با همین عقده ای بودن برداشتیم یک هیچ را به یک تیتر یاهوو رساندیم به راستی شرم و حیا و عقل هم هست ؟

البته خانم مهرنوش شاه حسینی کت این لباس بسیار زیبا بود اما روی هم رفته دامنی داشت که بیشتر برازنده ی دختربچه های نوجوان بود . به هر حال برای شما این حواشی بد نیشد . دم شما گرم !

خب . . . 

به راستی هوشنگ سیحون که بود و چرا درگذشت و ...؟

حال تمام کسانی که تا به امروز یک بار هم سیحونی ها را نمیشناختند و پا به گالری اش نگذاشتند و معماری را مورد توجه و دقت قرار نمیدادند دم از ای وای و واویلا میزنند و خیلی راحت مسیر اشتباهات و نتایجش را سر جایش میگذارند و مثل موج میروند به مرز های پوچی . کی بناست اندکی تفکر داشته باشیم و مسیر اندیشه مان را درست کنیم نمیدانم . 

 

همه ی ما میدان ونک را میشناسیم . مدت هاست بوی گند چاه و فاضلاب و جوی آبش از دو ایستگاه اتوبوس به ونک مانده به مشام میرسد . . . کسی برای این بهداشت سر و دست نمیشکند و داد و فغان نمیکند . کسی برای یک شعر یا یک چرند این همه به وجد نمیاید . . . کسی برای گرانی و بی کاری و هزار مشکل دیگر این سرزمین تره خورد نمیکند . . . دل برای آب هایی که در اصفهان و ارومیه خشکید نمیسوزد . . . فقط بیماری تنهایی و عمیق نشدن در احساسات . . . فرار از این بیماری و بودن در جهان مجاز و شکر در آتش اخبار دم دستی ریختن شده است وسیله ی خرج کردن زمانمان . مقصر کسی نیست . خودماییم . کاش برای همه چیز این همه دقیق میشدیم و این همه احساس به خرج نمیدادیم . کاش !


 
comment نظرات ()
 
 
پله ی آخر
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۳:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/۱۸
 

پله ی آخر

 

با پیش فرضی که از فیلم ِ قبلی علی مصفا ( سیمای زنی در دوردست ) داشتم ، و البته با سر و صدای زیاد و جهانگردی های جایزه بگیریی که برای فیلم ِ ( پله ی آخر) شد ، با خوشحالی و بدون ِ تردید از دیدن ِ یک فیلم ِ ( بد ) به سینما رفتم . 

چیزی که برایم در ابتدا جالب و شاید ناخوش آیند آمد این بود که روی تصاویر اولیه ای از فیلم که نشان داده میشد ، علی مصفا برای گیج نشدن ِ مخاطب ِ فیلمش میگوید که درهم ریختگی زمانی شما را گیج نکند و داستان روایتی خطی دارد ( البته جمله ای با این مضمون و نه نقل به عین ) ، خُب ترجیح میدادم از تدوین و همین درهم ریختگی منظم در ذهنم داستان را بسازم و جلو بروم و این جمله را نشنوم . شاید این جمله ی کارگردان ِ فیلم ِ فیلم بوده که در ابتدا گفته شده و تقصیر علی مصفا نیست . آنچه که در چند ثانیه ی آخر فیلم و در یک سکانس کوتاه با آن مواجه میشویم که اگر یک چشم به هم بزنیم و نبینیمش از دستش داده ایم و به نظر به شدت کوتاه می آمد . شاید انتهای فیلم که کارگردان ِ فیلم کات میدهد و سه شخصیت اصلی فیلم را کنارِ ِ هم میبینیم ، من را یاد هشت میلیمتری دو می اندازد که  چشم دختردر مترو ناگهان چشمش به متروی ایستاده ی رو به رویش که جهت خلاف آن را می افتد و میفهمیم کل فیلم یک بازی بوده البته در آن فیلم ریتم به شدت رعایت شده بود . اتمسفر و فضای پله ی آخر من را یاد ِ علی مصفا ی سیمای زنی در دوردست نینداخت . من را بیشتر یاد ِ داریوش مهرجویی و ساند اسکرین و صدای روی صحنه که شخصیت روی فیلم حرف میزند انداخت . اتفاقی که در بانو ، هامون ، لیلا، پری هم افتاده . . . بریز بپاش های مراسم ِ ختمی که شبیه مراسم ختم نیست و شلوغی این صحنه ها من را یاد ِ شلوغی فیلم های مهرجویی انداخت نه علی مصفایی که خودش باشد . . . به هر حال او و لیلا و پری تاثیر گرفته از داریوش مهرجویی اند و شاید کاریش هم نمیشود کرد . البته خود داریوش مهرجویی هم وام گرفته از فلینی و گه گاه تورناتوره است و من نمیدانم اوریجینال ترین کارگردان در ایران واقعا کیست !؟ 

از آنجا که در فیلم و در همان لحظاتی که به نیمه نرسیده با داستان مردگان جویس رو به رو میشویم که البته در چشمان باز  کاملا بسته ی کوبریک ، این مضمون را به زیبایی به تصویر میکشد ، در پله ی آخر با روش های خلاقانه ی دیگری همین مضمون را با شگردهای کارگردانی و نه فیلمنامه نویسی میبینیم . این که داستان ِ فیلم از زبان شخصی که مرده روایت میشود و روح ِ مرد ذهن ِ همه را میخواند و یک دوم شخص درست و حسابی هم نیست . او گاهی با لیلی و گاهی با امین صحبت میکند . توی دل همه را میبیند یا تصور میکند یا اینکه ذهنیتش این است . شاید بهتر بود خسرو ( علی مصفا ) دوم شخص ثابتی در فیلم صحبت کند تا کمی تعلیق بیشتر بشود . اینکه در هامون و بانو و ...میبینیم که شخصیت ها با همه در دلشان حرف نمیزنند . . . معمولا با گفتگوی درونی دارند یا اینکه با یک نفر صحبت میکنند اما در این فیلم خسرو چون مرده است میتواند توی ذهن همه را بخواند . صحنه ای که لیلی چیزی را بعد از خورد کردن نوار به صورت خسرو میکوبد که در ابتدا نمیبینیم و بعدا دوباره کاملا میبینیم خب به شدت همان جدایی نادر از سیمین بود و ابتکار ِ جدیدی نبود . حضور ِ بعضی سکانس ها در فیلم گاه اضافی و بعضا بی مصرف بود و همین زیبایی تدوین و کارگردانی را کم کرده بود . 

 

اعتراف ِ لیلی برای اشک ریختنش با شنیدن موسیقی خیلی زود صورت میگیرد . شتابزده . . .کاش کمی تردید را در فیلم باقی میگذاشت . کاش خسرو را گیج میکرد . . . نه اینکه بلافاصله اعتراف کند که عیسی نامی در تفرش زیر پنجره اش عاشق او بوده و در سرما یخ میزند و میمیرد به خاطر او . . . در اکثر نقدهایی که از این فیلم شده همه اشاره به مثلث عشقی بودن این رابطه ی شخصیت ها کرده اند . کجای فیلم این عشق دوم پیداست ؟ نگاه لیلی به دکتر ِ خودخواهی که عمدا یا از روی مرض به خسرو میگوید تو سرطان داری و کیفور میشود ؟ همین یک نگاه ِ لیلی که البته اکثر نگاه های خانم حاتمی همیشه همین طور است . . . یا قسمتی که در کافه با دکتر امین قرار میگذارد و ما به عنوان ِ مخاطب نمیشنویم که آن ها به هم چه میگویند و فقط صحنه ای میبینیم که لیلی ناراحت میز را ترک میکند و فنجان نسکافه اش را ناخواسته میشکند . شاید در این صحنه دکتر دارد اعتراف میکند که من به دروغ به خسرو گفته بودم که سرطان دارد و حدیث عشقی در میان نبوده ! نمیدانم شاید همه ی این ها برای تعلیق بوده و هر دو میتواند درست باشد . شاید هم عاشق لیلی بوده ! من ترجیح میدهم این سکانس را بهترین سکانس فیلم بدانم . صحنه های تفرش و فیلمبرداری و شوخی هایی که جدی بودن فیلم را قرار است بگیرد به گمانم چندان به جا نیست چون فیلم آن قدر تلخ و جدی نیست . عمیقا اسکیت بازی خسرو را بخواهیم نگاه کنیم میتوانیم به شیبی که بی پروا با موسیقی ملایم به سمتش میرود و جایی که در جاده به خطر مرگ میپیچد درک کنیم . که این شخصیت مثلا مردنی میتواند از درون چقدر افسرده باشد و واقعا چقدر از همسرش دور و همسرش نیز از او دور تر . . . به هر حال لوکشن های تکراری ، کافه نادری و کافه رومنس و خیابان چرچیل و البته حوالی خرمشهر و استفاده از موسیقی سنتی و خب البته تار شهنازی خودش هزینه ی کم و شاید خلاقیت جدیدی باشد . اما انتظار من از فیلم خیلی بیشتر از این بود . بازی لیلا حاتمی خود همیشگی اش بود ، حتی خنده های بیمعنایش تصنعی بود و واقعا نمیدانم جایزه ای که به ایشان تعلق گرفته دلیلیش چیست . . . برعکس علی مصفا در بیان دیالوگ هایش مثل همیشه نبود . شاید خیلی صمیمی تر . نزدیک تر . متفاوت تر . نگاه هایی که قبلا در فیلم هایی که بازی کرده کمتر دیده ایم . چرا اسم او نباید اول در تیتراژ بیاید ؟ با این همه من سیمای زنی در دور دست را بیشتر دوست دارم . 


 
comment نظرات ()