جزیره در کهکشان

 
تار و پود
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱۸
 

معصومیت از دست نرفته

آمبیانس :‌((  اینجا  ))

میس شانزه لیزه ، قیچی را برداشت و آستین همه ی لباس هایی که داشت را قیچی کرد . آستین ها را به هم گره زد و ازشان ریسمانی ساخت . میس شانزه لیزه کاغذ کاهی هایش را برداشت و روی هر کدام رج زد ( نجابت ) . خنده بر لبانش میماسید . وقتی عکس  های گذشته را نگاه میکرد در اعماق نگاه چشمانش چیزی وول میخورد به نام ( نجابت ) . نجابت خوب بود . شاید رام کننده . نجابت واجب بود و لازم . حتی نمایشش هم فریبنده بود . شنیده بود : " نجیب ها آخر عاقبت خوشی دارند . ". میس ، قیچی را روی کف چوبی انداخت و آلبوم را ورق زد ،‌توی آلبوم تصویرش عوض میشد . نجابت از چشمانش رخت  برمیبست . مردی کنارش اضافه میشد . میخندیدند . شاید اثر نجابت بود . در عکس های بعد مرد حضور نداشت و در چشمان میس چیزی بود گنگ ونامعلوم . نگاهی شیطانی . شاید نه حتی ، انسانی . مرد رفته بود . نجابت هم با او . در چشم های میس انتظار بود و در ورق های بعدی آلبوم چشمهای میس شیطانی شد . میس قیچی را از روی زمین برداشت و شروع کرد به کوتاه کردن آستین ها . دوست داشت هیچ نجابتی در البسه اش نباشد . شنیده بود نجابت این روزها از مد افتاده  .  نور اریب افتاده بود توی اتاق زیر شیروانی اش . پنجره ی سقف را باز کرد و مثل طفلی که تازه به دنیا امده پوستش را در اختیار آفتاب قرار داد . آفتاب اریب وار پوست را قلقلک میداد . نمیدانست به کجا خواهد رفت . فقط میدانست آستین های بلند ،  دستش را از خیلی چیزها کوتاه میکند . آفتاب پوستش را سرخ کرد و موهایش را وز ، خشک و سفت . غروب که شد ،‌خورشید از بالای سرش رفته بود . بلند شد ، آستین های بریده شده را توی اتاق دید . همه را به هم گره زد . جوراب شلواری صورتی رنگش را با گوشه ی  تیز ناخنش خراش  داد و به جدا شدن ابدی تار و پود نگاه کرد . .  تار و پود با هماهنگی کاملی ، بی هیچ دلبستگیی از هم جدا میشدند و هر کدام به گوشه ای میرفتند . مثل زندگی . تار سراغ سرنوشت خود و پود نیز . اشک های میس روی پارکت میچکید . تلفن مدت ها بود زنگ نخورده بود . به در ، مدت ها بود کسی نزده بود . شب شده بود . پس آستین ها را به هم گره زد چون میخواست آن ها را برای همیشه توی رودخانه بریزد . از جا بلند شد . خشک شده بود ،‌مثل درختی که به آن آب ندهند . به طرف گرامافونی رفت که از هرکول پوآرو هدیه گرفته بود . هرکول به او گفته بود :" مون امی ، این صفحه ها رو گوش کن و بدون اون قاتل زنجیره ای که طبقه ی پایین اتاق تو زندگی میکرد رو گرفتیم و دیگه تو نباید بترسی . از همه ی همکاری هایی که با من و اون یکی مون امی کردی ممنون همین طور اسکاتلندیارد از شما و همه ی کمک هایی که کردید تشکر میکنه و این گرامافون رو به شما تقدیم میکنه . این همه هم صفحه های جور وا جور واسه یه میس شانزه لیزه ی جورواجور...هه هه " و میس هیچ وقت بوی ادکلن هرکول رو و سیبیلهایی که مثل شاخک سوسک روی صورتش بالا و پایین میرفتند را فراموش نکرد همچنین ، گرامافون را . آنرا در گوشه ای قرار داد و شروع کرد به گوش دادن صفحه هایی که هرکول برایش آورده بود . آنها موسیو فانتوم رو گرفته بودند و برده بودند . آنها هیچ وقت نفهمیدند که میس اگر به هرکول و اسکاتلندیارد کمک کرد تا موسیو فانتوم را پیدا کنند برای این بود که خودش عاشق این قاتل زنجیره ای شده بوده و میخواسته پیدا شود  اما دستی دستی او را تحویل زندان و حلقه ی دارداده بود . دلتنگ شد . یاد این افتاد که در تمام آن روزهایی که موسیو فانتوم رو گرفته بودند آقای شاعر با (ب ا ر ش ) (برعکسش کنید ) ها و حرفهایش او را اغوا کرده و چه خوشگذرانی هایی کرده بودند . یاد نیمکت دم رود سن افتاد . یاد کفش های پاشنه بلندی که دیده بود . 

 

*(((( این ))))* را گذاشت توی گرام و شروع کردآماده شدن برای ولگردی . همین طور که صدای گرام را میشنید و زیر لب زمزمه میکرد ، یاد این افتاد که موسیو فانتوم را چقدر دوست داشته و در حق او بی اینکه بفهمد خیانت کرده . هوس چیزی بود که جای نجابت را در چشمان او گرفته بود . این چیزی بود که خودش در آینه های پاراوان میدید . پیراهن مشکی براقش را پوشید .یاد دیالوگ های مسخره ی بین خودشان افتاد .

میس : " دوستتون دارم . "

موسیو فانتوم :" منو ؟ تو منو نمیشناسی . "

میس :" عاشقتون شدم راسکولنیکف من . " و درجا لیپسش را به لیپس موسیو فانتوم چسبانده بود !

فکر کردن به این خاطرات حالش را به هم میزد . آقای شاعر هم مدت ها بود جای دیگری عیاشی میکرد . باید تکلیف شب و آستین ها را یکسره میکرد . کلاهی بر سر گذاشت و قبلش (بطری بارش برعکس ) را خالی کرد در معده اش و سیگار بلندش را گوشه ی لب گذاشت و ما قلبی به سنگینی سنگپاره ها ، پله های آپارتمان قدیمی اش را پایین آمد . نمیدانست به کجا خواهد رفت فقط بیرون آمد . شب ...پر از راز ...پر از رمز... پر از ستاره ..پر از حرفهای درگوشی ... میس آستین ها را توی بغلش گرفته بود و مثل یک بچه از انها مواظبت میکرد . پیاده ازمیان آدمها رد شد و رفت

رفت

رفت

تا رسید به جایی که راسکولنیکف برای اولین بار در آنجا صلیب وار دراز کشیده بود و اعتراف کرده بود . آستین ها را در آنجا ریخت و برگشت . میان راه . آقای شاعر صدایش زد . همه چیز را میدانست . دهانش بوی ال / کل میداد . موهایش بلند تر و کثیف تر شده بود . دور و برش دخترهای جوان کم سن و سالی بودند که نخودی میخندیدند . میس آقای شاعر را بغل کرد و گفت : "نجابت یعنی تنهایی ؟ " آقای شاعر گفت :" بیا به این فکر کن که یه روز پیر میشی ، موهای قشنگ قرمزت سفید میشه و من هم پیر شدم و تو رو هی غال گذاشتم و تو هی عصبانی میشی و ..." میس گفت :" نمیخوام ...من حتی نمیتونم به فردا فکر کنم ." آقای شاعر گفت :" هه ! نجابت معنی بزدلی نمیده . چیزی که توی چشمهای تو هنوز داره رنجت میده معصومیته نه چیزهای شیطانی و زشت ...." میس گفت :" آآآآ ه ه ه ....معصومیت از دست رفته . "آقای شاعر در حالی که شال گردنش را در گرمای هوا هم یدک میکشید گفت  بیا بریم اون جا بشینیم ، اما من باید زود با این بچه ها برم هه ههه هه بیا ...بطری را لاجرعه سرکشید و آخرش را میس لب تر کرد . میس سیگارش را در آورد و دودش را مثل دود قطار از بینی بیرون داد . آقای شاعر هم سیگار خودش را پایه کوتاه ، چیزی به اسم ، بهمن ، از جیب درآورد و روشن کرد . در گوش میس گفت : " واسه آینده ات فکر کن زندگی یعنی چی زندگی کن . همه چی به ت-مت.میخواستم اینو بهت بگم...هه خوش باشی..." و رفت ..لنگان و افتان رفت . میس فکر کرد انگار همین دیروز بود که (مصاحبه با مانیا اکبری و همین حرف را در حرف های یک شفا یافته از سرطان خوانده بود )  (( اینجا ))بنا براین یک کالسکه گرفت و بدو رفت اتاق زیر شیروانی اش تا برای یصد سال آینده اش کروکی بکشد .

در ادامه ی مطلب مصاحبه مجله سلامت با مانیا اکبری را بخوانید و قسمتی که قرمز شده را بهتر بخوانید و ببینید که این هم یکی دیگر از معضلات اجتماعی ما .....هنوز انجمن حمایت از کودکان ای-میلی برای من نفرستاده و هنوز همه چیز همان  جور است که بود .

 


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()