جزیره در کهکشان

 
دکتر دزدی زشت است .
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٦:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۳
 

آمبیانس......................................((  اینجا   ))

ساعت دم هفته که دارم مینویسم . هفت صبح . هوا که روشن میشه  ، یاد دار زدن آدم ها می افتم . یاد یک روز دیگه . قرص هام رو انداختم بالا که یک کم آروم بگیرم . بهم زنگ زد ، گفت این کلمه رو سرچ کن ببین یعنی چی . کلمه & بود . & رو زدم . اومد سرطان . وا رفتم پشت مانیتور ، مثل شله زردی که نبسته باشه ، یا بستنیی که توی آفتاب گداخته شه . آب دهنم خشک شد . گفت "دکتر بهش & رو گفته . گفت میس شانزه لیزه ، دارم میمیرم ؟ چیز بدیه ؟ من کامپیوتر ندارم . " نداشت . راست میگفت . مثل دروغ مردها باورکردنی بود . گفتم نه نوشته یک چیزی مثل خال و گوشت اضافه است . گوشی رو قطع کردم . رفتم پشت بوم .  - ب ا ر ش - برعکس کنید - رو بالا کشیدم و دراز کشیدم و شروع کردم به ناله و زاری و ضجه . . . مرسوم هر شب و روزم شده این مویه ها . . . حالا اگر دکتر بهش بگه چی ؟ یعنی ایکس رفت ؟ یعنی ... دیگه ستاره ها رو نمیدیم ، ستاره ها زمین اومده بودن دست هام رو میبوسیدن . از هر قطره اشکم ...شهاب سنگی ساخته شد و خورد توی تقدیری که باید عوض میشد . چرا که نباید ؟ وقتی همه ی کسانی که لایق نیستند زندگی میکنند و مهربان ترین هاشون در اوج جوانی & دارن . با خودم کلنجار رفتم . نفهمیدم کی صبح یا ظهر بود . بیدار که شدم . سوار بی آر تی شدم و رفتم ونک . . . همه میگفتن خانم دامن پوشیدی پیاده نشو ! دامنم تا مچ پا بود و مانتوی سیاهم مثل گداها کرده بودتم . پیاده شدم . همه چیز رو & میدیم . . . رفتم آرایشگاه . . . بی وقت . . . موهام رو خواستم قرمز و زنگی و مسی و نسکافه ای کنم . . . نمیشد . به کاشی ها زل زده بودم و صدای سشوار و بند بندانداز ها رو هم میشنیدم . خراب بودم . هی اس ام اس میزدم که دوستم رفتی دکتر ؟ میگفت چرا نگرانی مگه نگفتی خال_ ! . . . " قطع و وصل میشه آره شام میریم بیرون بهت میزنگم ( اصطلاح جدید ما ...زبانی که در زمان مورف میشود میچرخد تا به زبان بچربد ) . مثل ماست بود صورتم توی آینه ی آرایشگاه . باید کاری میکردم . ام-پی3 رو در آوردم و این رو گوش دادم ( * ) رو . گوش کن . لاک های ترک دار رو روی دستهام دیدم . تلفن دیگری زده شد . دیگه نمیایی تمرین ؟ / من : " نع " . . . آخرین باری که ونک بودم رو توی ذهنم مرور کردم . . . چقدر تنها بودم . دوستم زنگ زد . میس من سرطان ندارم . وسط خیابون جیغ زدم و با همون دامن رقصان و شادان دویدم . . . کردم رقص ! حرکاتی استعاری که پر از معنی است و در تاریخ و هند و جغرافیا و ادیان چقدر ازش گفته اند . دوستم ، دوست دیگری زنگ زد .( 12 شب ماشین رو آتیش کردم . رفتم ) گور بابای دنیا ، عصیان و بی قراری من رو سر جا نمیگذارد ، مثل جغدی میپرم روی سوژه تا در نرود . بد جوری دوست داشتم پایکوبی کنم . من و دوست دیگرم که مردی بود از تبار مردهای مطرود جامعه و منجمد شده در عهد چکش و پیچ گوشتی ، منتظرم بود . مردی مرموز و اساطیری . 

یک موجود قفل ، کم حرف و جدی . دامن چین دار پاره پوره ی عهد ناپلئونم را پوشیدم . لباسی که از یکی از مغازه های مارک دار فرانسه ، بی اینکه کسی بداند ، با قوطی ، سالها پیش در باغ پدربزرگ سر درآورد ، با خال هایی سفید و حریری سورمه ای . صحه گذاشتیم و من پایکوبی و کردم و او فقط نگاه کرد و این رفتار من را ناشی از موجی شدن و عاصی بودنم دانست . خب دست افشانی و پایکوبی برای سلامتی یک دوست نوش جانم . مرد اساطیری که ریش های بلندی داشت و انتهای ریش هایش باته شده بود با یک تاج طلایی لبخند مونالیزا تحویلم میداد . . . که چرا این همه جو گیر حرف میشوم . چرا برای همه میمیرم . چرا بی خودی احساس و نوشته خرج میکنم . گفتم نوشته . . . در این چند وقت ، شکایت یک نمایشنامه نویس از دکتر رفیعی را در اینترنت و چند بار در حاشیه ی روزنامه خواندم . . . برای کشف این دزدی ، باید به دیدن (( آقا یوسف )) برم . . . فیلمی که از همه شنیدم ، در نیمه از ریتم افتاده و طراحی لباس مثل چی توی ذوق میزند و من هم عاشق این طراحی های لباس دکترم . اما مسئله ی دزدی کار قشنگی نیست و چون من این جا یک پا کلانتر محلم باید ببینم این حرف ها چی بوده ! طرح فیلمنامه ی آقا یوسف از نمایشنامه ی شب آقای یاراحمدی را باید موشکافی کنم و این جا ، دزدی لغت را به اکران گذاشته متهم را به سیخ کشیده با گوجه فرنگی بخورم .  لینک (( اینجا )) یکی از کلی ترین توضیحات فی باب دزدی دکتر است . بخوانید . نمیمیرید . یاد بگیریم از هم اندیشه ندزدیم . به جهنم میرویم . یا جهنم در این دنیا ما را به اکران میگذارد . دست مجرم باید نصف شود و لب هایش بخیه بخورد . برای من دلسوزی برخی همکاران تئاتری عجیب و به جرات میتوانم بگویم ( از موقعیت استفاده کردن به نفع خود نه شخص برنده ) میباشد و دلته دیگی بعضی ها اصلا توی مخم نمیرود و عناد خیلی ها شاخ را در سر در می آورد. پس مجبورم شب را ببینم و در مورد این مسئله که یک چیزهایی میدانم که روزنامه ی شرق و تئاتر شهر و آقا بالا و خانم کوچیک و خاله خام باجی و اره مره و شنبله غوره نمیدانند چیزهایی بنویسم . من ندیدم کسی ( آقا یوسف ) را تا انتها اثری جاودانه بداند . من دکتر رفیعی را کارگردان بی بدیل شکار روباه میدانم . امیدوارم پس از همکاری با خانم مارپل و هرکول پوآرو این غول دود نشود و به هوا برود چون جزیره احتیاج به هوای پاک و پاکیزه دارد . 

 

 

 آقا یوسف اثر کیست ؟

چطور فیلمی است ؟

از کجا آمده ؟ به کجا میرود ؟ 

امید که جوجه نویسندگان درس عبرتی از این قصه بگیرند . نمیخواهند نگیرند تا من مچشان را در این جا گرفته . دهنشان را خورد کرده . دندان هایشان را گردن بند . 


 
comment نظرات ()