جزیره در کهکشان

 
دلمه های متحیر!
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٧:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱٢/٢۳
 

  • سرهَنگ ( پ . م ) موظف به سلاخى بود ، توى دالانِ سوت و کور و نمور ، سرهنگِ ماهر در بُرشِ گوشت و پوست و عضوِ( مگو ) چنان سماجتى داشت در هئیت بشرى ، مثلِ مگسى سمج و چموش ... دستِ آلوده اش به خون و رگ و پى ِ آدمِ ها ...حال مى کرد با  شتک ِ خون ، با لخته هاى  مُرده ی بی جان و خون ، با دلمه های متحیر  ... سرهنگِ سلاخ ، استراحتش وقتى بود که روى صندلى همیشگیش ، خیس عرق ، مى نشست و به گوشتِ زنده ى پر حرارتِ توى دستش نگاه مى کرد که آن گوشت ، عضوِ(مگو ) بود به نعوظ استوار شده ... سرهنگ عقیم هر زمستان همه ى عضو هاى مگو را به بهانه ى  چیدنِ درجه و مدال توى گلدان مى کاشت . قورباغه ى بى قرارِ بهارى که فرار کرده بود  از بهار  ، تمامِ گلدان ها را لیس مى زد و عضو هاى (مگو )  ى مرتفع ، هر سال ، موجبِ ترفیع درجه ى سرهنگ مى شدند ... و مردمانى که شکنجه شدند ، امروز از این لیچ افتادگى جسمى ، به بیرون ِ زندان نرفتند ، به آفتاب رو ندادند و  تى کِش و مجیز گوى عالى جنابِ ( پ.م) شدند.
  • سانازسیداصفهانی/ تصویر: از طراحی های مهرداد ختایی

 
comment نظرات ()