جزیره در کهکشان

 
کودکی . . .
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۸:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱٢
 

سرآغاز : ( این )

پرولوگ :

دکتر روان شناس یا روان پزشک یا روان پریش  ، سرش رو آورد جلو  و از من که توی صندلی فرو رفته بودم  پرسید :" وقتی در خونه ت رو باز میکنی میری تو ،‌وقتی در باز میشه چه احساسی داری؟ "

من : " ( به دلیل ترس از کتکهای بانوی خانه ،  با تته پته با صدایی مثل ناله ی گربه گفتم ) ب...ب....بد . "

پارادوس :

راننده ی سرویس مدرسه ، برای بردن من همیشه باید همراه ناظم میامد توی مدرسه و زیر نیمکت ها را میگشت .دوست داشتم بمانم مدرسه . پیش بابای مدرسه و هیچ وقت هیچ وقت هیچ وقت خانه نروم .

اپیزود اول ( بانو ،‌ فیلم پری داریوش مهرجویی را دید . تصمیم گرفت نیکی کریمی شود و من هم درویش ، ردا و ادا وارد خانه شد ، بزم و بساط جمع و جور شد رفت توی گنجه ، ساعت دیواریی با عکس مقدسات توی آشپزخانه ( ! ) بود . قرار بود دوستهای بنده برای شیطنت و بازی و تفریح تشریف فرما شودند . به بانو گفتم :" اون ساعت رو بر میدارید من خجالت میکشم ." ، به ناگاه صدای کشیده شدن در کشو را از پشت سرم شنیدم . لقمه ی نان پنیر توی دهنم بود که چنگالی فرو رفت در گوشت تنم . / کات / رفتم مدرسه . ورزش داشتیم . گرمکن را که پوشیدم معلم ورزش دید ، معلم تربیتی را صدا زد . هیچ نگفتم . . . چند ماه بیشتر پری در خانه ی ما ورد نمیخواند . ساعت به تاریخ پیوست و از توی گنجه بند و بساط در آمد بیرون و هیچ کس یادش نیامد که صبح روز مدرسه ، سمت راست ، پشت گردنم ، تا چهار سانت جای کنده کاری چنگال بود ، انگار که هیولایی دریده باشدم . )

(استاسیمون )

اپیزود دوم : کتکت میزنم ولی به بابات نمیگی . / خانم مدیر مهم نیست که شاگرد اول شده،  مهم اینه که همیشه حرف ما رو گوش نمیده . / آقای استاد،  این دختر روزگار من رو سیاه کرده پس شما میدونید ؟من خوشگلم  نه ...میدونی به زور شوهرم دادن وگرنه این بچه رو الان نداشتم .  / به بابات بگو توی حموم خورده م زمین . اگه بگی من زدمت  پدرتو در میارم . / توی انباری صدات در نیاد .بمون ادب شو .  / مگه از روی جنازه ی من رد شی که بری هنرستان . / مگه از روی جنازه ی من رد شی که بری تئاتر بخونی . / مگه از روی جنازه ی من رد شی که بخوای از من سر بشی . / مگه از روی جنازه ی من رد شی که بخوای....../ رو به ابوی : " این بچه مال تو اینو تو ور دار . "/ اگه تو دنیا نیومده بودی تا حالا با این مرده زندگی نمیکردم . / تو ...تقصیر تو بود که ... / هان ؟ از سرویس جا موندی ؟ خوابم میاد برو خونه ی مامان بزرگت به اون بگو ببرتت مدرسه (تخ ) .(مکان  خیابان . صبح زود . سگ پرسه میزند . هوا هنوز شب است ) / ببخشید این دختر فراریه ، معتاد هم هست ، با ٧-٨ نفر ...بله...پسر شما رو بدبخت میکنه . / پولها رو تو دزدیدی؟ ( چک ... یکی این ور   یکی اون ور ) ./ تو نجسی... تو برکت رو از خونه ی ما میبری... سوسکها از تو خوششون میاد . / دلت میخواد توی مهمونی همه به تو نگاه کنن آره ؟ / آقای عاشق ، دختر ما تنها دیونه ی فامیله با ایشون نمیتونید زندگی کنید . / من  جونی هام از تو خوشگل تر بودم . / مجله های فیلم (گزارش فیلم ) ت رو پاره میکنم حال کنی ؟ میخوای بری هنریشه شی  ؟ / آقای خسرو شکیبایی فکر میکنم ما قبلا سالها پیش همدیگه رو دیدیم ..... هی با تو ام .... به بابات بگی  دهنتو ..../ من میتونم جای سوسن تسلیمی باشم ، امین تارخ توی پمپ بنزین من رو با سوسن اشتباه گرفت . /

اگزودوس : ( * )‌ کلیک کن

الف ) من عاشقتم .

ب ) من بیشتر ، بیشتر از قبل . . . مامانت جفتمون رو به آتیش میکشه . دیگه نمیتونم .

(اپی لوگ )=( ** )

هنوز زیر سن 18 سال را داشتم ، 18 سال که ظاهرا قانونی است در این خاک ، که دختران و زنانش محتاج اراده ی تایید و تکذیب پدر و شوهر میمانند همچنان ، زیر 18 سال داشتم . . . در روزنامه ی همشهری تلفنی زیر مطلبی که ناشی از آزار و اذیت کودکان چاپ شده بود ضمیمه شده بود و گفته بود آی بچه ها اگر مشکلی دارید بیایید به ما که از شما حمایت میکنیم زنگ بزنید و ... 3 بار تلفن کردم . دوبار بعد از پیامگیرش خاطرات و مستندات را روایت کردم و گفتم محتاج کمکم . بار سوم دیدم تلفنی نشد ...تصورم همان حرکت پلیس ها در حمایت از کودکان در خارجه بود ، من خر ، بار سوم ، زنگ زدم و گفتم این تلفن خاله ی بنده است و من دو روز دیگر دار فانی را وداع گفته ، خودم خودم را حلق آویز میکنم....و باز هیچ تماسی حاصل نشد . به ( اینجا ) نگاه کنید . چرا از بچه های بیچاره کلکسیونی برای خودتان درست میکنید . شما در واقع نسبت به انچه در جامعه در حال رشد است بی تفاوتید . به جای این روزهای معلم و درخت و درختکاری و ... روز کودک ...حمایت از کودک در خانواده ی نابهنجار ...این کارها را  سامان دهید . چرا برای آقای تلویزیون مهم است که در مورد مواد مخدر و روزهای سوگواری این همه پول خرج کند .برای ماه های مبارک. . . اما برای  زو ا ج ت (برعکسش کن ) پدری به دخترش خفه خون گرفته در سکوت بنشیند . چرا برادرانی که خواهرانشان را ... چرا سکوت میکنید؟ خجالت میکشید ؟ عجبا ! و مسخره ترین شکل ممکن این است که این تصور را در جامعه بدهید که این آزار ها تنها در قشر فقیر جامعه رخ میدهد ...بالا شهری ها همه رو به راهند و دماغشان چاق ! همه ی این خلاف ها را نامادری ها و ناپدری ها انجام میدهند ....عجب . من هنوز سئوالم این است ...اگر برای من میس شانزه لیزه و توی خواننده ی بلاگ جزیره در کهکشان (روبان سفید ) فیلمی بود که تحت تاثیرت قرار داد لابد چیزی در کودکی ...تو را رنجانده . . . لابد همذات پنداری کرده ای ...کتک زدن در ملا عام برای ما این روزها خاطره شده ...فلان روز بابام توی پارک یه چکی زد تویو گوشم هه هه هه هه .... و ما همان میشویم که توی کوچه درست فکر نمیکنیم ، بوق میزنیم . فحش میدهیم . نعره میکشیم . سر زن و دوست دختر و دوست پسرمان داد میزنیم . ما توی کوچه با هم دعوا میکنیم . . . ضد هم میشویم . برای اینکه انجمن ها ، عملا کاری نمیکنند . کودکی های بد . تربیت فرزندان بد . روز به روز همه چی تیره تر . جامعه ی کوچک کره ی زمین . بد تر از همه جایش  شاید این  جهان سوم . لگد بزنند . سنگ توی سرمان . عشق ممنوع . خنده زشته . خطا ممنوع . نتیجه اش همه برعکس شده . گاهی آدم ها باید اشتباه کنند تا درست شوند . شاید برای این است که هر صفحه ی (مرگ قسطی ) فردینان سلین را که میخوانم رنج میبرم و هنوز (پرواز را به خاطر بسپار یا پرنده ی رنگ شده  ترجمه ی ساناز صحتی اثر  کازینسکی ) را بی حد و مرز دوست دارم . /

 

 

 

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
راز یرژی کازینسکی و سلین
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٦:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٠
 

بنده با این نظریه ای که الان میخوام به طبع برسونم ، ممکنه خودم را در حضور دوستان، ادبا ، فضلا ، حکما ، فرهیختگان ، دانشمندان ، کاربلدان ، مسخره کرده و باعث خنده ی ایشان شوم . اما از آنجا که من میس شانزه لیزه هستم و در دنیای آزاد جزیره هر کاری که دلم بخواهد انجام میدهم ...پس نظریه ام را همین جا به طبع میرسانم . . . هر چند موجب استهزا و مسخرگی دیگران شود . از آنجا که من میس شانزه لیزه در این جا کلی در مورد کتاب ( پرواز را به خاطر بسپار/  The Painted Bird ) اثر ( یرژی کازینسکی /Jerzy Kosiński ) کلی خودم را لت و پار کردم ، کلی سخن پراکنی کردم که تو رو خدا برید این کتاب رو با ترجمه ی درخشان ساناز صحتی بخرید، .... بخوانید ، اما انگاری آّب  در هاون کوبیدم  و محض رضای خدا ، خلق اللهی نیامد بگه آقام جان ما رفتیم ، کتاب را خریدیم ، خوندیم ، عجب شاهکاری بود یا که نبود ! بعد هم آمدیم این جا توی بوق و کرنا کردیم که های بیاییم (مرگ قسطی ) اثر ( لویی فردینان سلین ) رو بخونیم ، هیچ کس نگفت خوندم ، نخوندم ، باشه بریم بخونیم ، چه خوب باز هم سحابی .... نع ! انگار نه انگار ! بابا مگه ما آدمیزاد چقدر عمر میخوایم داشته باشیم ؟ چرا نمیرید کتاب بخونید ؟ اکثر ادبا ، فضلا ، فرهیختگان ، منتقدان ، آرتیست ها ، همگان رو میبینم که ماشاالله پای چت و گفت و گو و گفتمان و وقت کشی در کافه ها یدی دارند و شمشیرشون به آسمون میرسه ، اما برای دیدن یک تئاتر ، دیدن یک فیلم ، خواندن یک مقاله ، مصاحبه ، کتاب ، خمیازه میکشند و ای داد ... یک روز به خودمان میاییم و میبینیم تیر از کمون در رفته و دندون مصنوعی توی دهن داره لق میزنه و ما موندیم و کلی کار نکرده ، حالا غرض چه بود ... غرض ان بود که بگویم بنده تا این جای این کتاب 800 صفحه ای ( فی باب کتاب مرگ قسطی ) که نصفه خواندمش و دوستش داشتم با وجود همه ی احترامی که به جناب باری تعالی لویی سلین میگذارم اما باید بگویم کتاب (پرنده ی رنگارنگ یا پرواز را به خاطر بسپار ) بسیار استخون دار تر ، شسته رفته تر ، مرعوب کننده تر ، حیرت انگیز تر است . شباهت این دو کتاب در این است که هر دو به ذکر مصیبت های طفولیت خود نویسنده میپردازد و لویی و یرژی هر دو در کتاب هاشان از کودکیشان گفته اند اما کتاب کازینسکی کجا و مرگ قسطی کجا ! در هر دو با زندگی بچه هایی رو به رو هستیم که دنیای هولناک اطراف آنها ، سیاه است و ، زندگانی از همان بچگی پتکش را بر سر این بیچاره ها کوبیده . ترس ، تنهایی ، وحشت همیشه در زندگی این ها بوده ولی (پرواز را به خاطر بسپار کازینسکی ) بینهایت شاهکار است . دوستت دارم کازینسکی . البته جناب فردینان شما را نیز دوست داریم به خصوص که در پاریس برو بیایی داریم اما شما خودتان اگر The Painted Bird را میخواندید هم سرتان را از زیر قبر بیرون آورده و میگفتید : دمت گرم میس شانزه لیزه .

حالا این گفتن های ما چه فرقی دارد به حال خیلی ها . این جا در مورد همه چیز مینویسیم ، کامنتهای بی ربط میگیریم . اصلا نمیفهمیم چرا این قدر دیگر تاثیرمان کم شده . باری به هر جهت ما هنوز بر سر قولمان شاهنامه خوانی هستیم . کجا بودند دوستانمان که با هم میخواندیم و وعده ی کامنت میگذاشتیم ؟ باید در مورد شامپوی رنگ و آرایشگاه توی خیابون فرشته و حواشی سینما و ... لب به سخن بگشاییم تا بلاگمان رنگ و لعاب بیشتری به خود بگیرد . همیشه  نوشته هایی که بوی روزمرگی ، دوست پسرمینا و دوست دخترمینا و مادر شوهرمون و آبگوشت داشته باشه بوی عطر بهتری داره . مثل برنامه های تلوزیونی که مثلا بفرما -ماش- برعکسش کن / همه رو به صفحه های تلوزیون چسبونده . چند روز پیش داشتم به این کتاب (راز ) نگاه میکردم .دیدم در حواشی اش علامت زدم " عین این جمله در کتاب شفای زندگی اثر لوییز هی " نوشته شده . در نتیجه دنبال شفای زندگی گشتم و دیدم آره لوییز هی هم یه سری حرف ها زده که من نوشتم این توی 4 اثر از فلورانس اسکاول شین  هم گفته شده . نمیدونم آیا واقعا قانون جاذبه در ذهن ما میتونه سرنوشتمون رو عوض کنه ؟ یعنی این مغناطیسم ذهنی وجود داره ؟ گاهی تو توی یه موقعیت 0 و 1 هستی و هر چقدر + بیاندیشی هم اثر نمیکنه . اما گاهی شاید درست باشه . . . یک مثال واقعی میخوام بزنم ، البته در مورد خودم اتفاق نیفتاده ، اما در مورد خانمی اتفاق افتاده که میشناسمش ... سالها پیش توی کلاس زبان نشسته بودیم و به قول خودمون مکالمه ی زبان انگلیسی میکردیم ، اکثر ما زبان آموزان محترم که در متوسط سنی 22-25 سال بودیم در حال ابراز ناراحتی ها و شکست ها و بدبختی ها بودیم که ناگهان خانمی که از همه ی ما بزرگتر بود شروع کرد به فارسی با ما حرف زدن که شما چرا اینقدر نا امیدید ؟خودتون میتونید سرنوشتتون رو عوض کنید و به آرزوهاتون برسید . من کتاب کاترین پاندر رو خوندم و بر اثر اون کتاب عملیاتی انجام دادم و پسرم که سرطان خون داشت خوب شد و الان داره خلبان میشه . و ما پسر خوش قیافه و شیک پوش این خانم رو دیده بودیم . میگفت چرخه ی اقبال کشیده ، عکس پسرش رو در حال شادابی اون تو گذاشته و کنارش آرزوهاش رو نوشته ...با این کلاژ ها بعد از زمان  کمی به آرزوش رسیده و حتی میگفت گرین کارتش هم با همین تصویر سازی به دستش رسیده . توی کتاب راز میاد و میگه شما کاتالوگ دارید و بیاید به تصویرری که میخواید فکر کنید حرکتش بدید ، هر چی که باشه (تجسمش کنید ) اما فلورانس اسکاول شین میگه این کار رو نکنید باید بگید اون چه که خدا میخواد به زور تصویر ذهنی نسازید . بالاخره من نفهمیدم باید چه کرد . خوب میشه از تجربیات خودتتون در مورد این چیزا بگید . فکر میکنم بیشتر ما سخنرانی کیت وینسلت رو وقتی جایزه ی اسکار رو گرفت شنیدیم که گفت :"  من اولین باری نیست که در این جایگاه قرار میگیرم ، بارها جلوی آینه ی حمام و با شامپو این جایزه رو گرفتم و وانمود کردم که این بطری شامپو جایزه ی منه اما الان اینی که دستمه واقعا مجسمه ی اسکاره ! "


 
comment نظرات ()
 
 
کوری - BLINDNESS
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۳:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢۸
 

قبل از اینکه برم سراغ فیلم کوری و بذارمش توی دستگاه و ببینم . رفتم سراغ کتابش و جاهایی که خط کشیده بودم رو دوباره خوندم . (قابل ذکره بنده ترجمه ی سرکار خانم مینو مشیری رو خوندم ) فکر میکنم اکثر و کامل همه ی برو بچه هایی که اومدن کامنت گذاشتن (کوری) رو خوندن پس من داستان رو توضیح نمیدم چون همتون انتلکتوالیته ی غلیظی دارین فقط یادآوری میکنم . جملات زمین لرزه ایه (کوری)

صفحه ی 231

اشتباه خطیر حسابدار کور در این بود که فکر میکرد برای غضب قدرت کافی است  هفت تیر را به دست آورد ، اما نتیجه کاملا برعکس شد ، هر بار که شلیک میکند ، شلیک نتیجه ی معکوس میدهد ، به عبارت دیگر ، او با هر شلیک ، اقتدار خود را کمی بیشتر از دست میدهد  ، پس باید دیدوقتی فشنگهایش  ته بکشد چه خواهد شد . همان طور که  لباس زیبا نشان آدمیت نیست ، با داشتن عصای سلطنت  هم نمیشود پادشاه شد ، این حقیقتی است که  هرگز نباید از یاد برد .  

صفحه ی 233

...در اینجا که باید یا یکی برای همه باشد و یا همه برای یکی باشند ، شاهد بودیم که چگونه ، قوی دستان بیرحمانه لقمه را از دهان فرودستان میربودند.

صفحه ی 278

پیرزن طبقه ی پایین هم تنها زندگی میکند ، تو که نمیخواهی مثل اوبشوی، شکمت را با کلم و گوشت خام سیر کنی ،.........تو سر و ریخت آن پیرزن را ندیدی، فقط بوی گند آپارتمانش را شنیدی ، به تو اطمینان میدهم حتی جایی که قبلا بودیم  هم تا این حد مشمئز کننده نبود.

صفحه ی 332

چقدر راست گفته اند که کورتر از همه کسی بود که نمیخواست ببیند .

صفحه ی 108

اشک ریختن مایه ی نجات است ، بعضی وقت ها اگر گریه نکنیم به قیمت جانمان تمام میشود .

صفحه ی 359

هرگز نمیشود رفتار آدم ها را پیش بینی کرد ، باید صبر کرد ، باید انتظار کشید ، زمان است که بر ما حاکم است ،  زمان است که با ما سر آن میز قمار میکند  و تمام برگها را در دست دارد .

 

صفحه ی 358

آنچه در هیچ موقعیتی تغییر نمیکند این است که هستند عده ای که از بدبختی سایرین سوء استفاده میکنند .

صفحه ی 366

فکر نمیکنم ما کور شدیم ، فکر میکنم ما کور هستیم ، کور اما بینا ، کورهایی که میتوانند ببینند اما نمیبینند .

کتاب کوری رو دوست داشتم اما نه به اندازه 1984 ، وقتی مقدمه را میخوانیم و چند بار چند تکه ی رمان را با ذره بین نگاهمان میخوانیم متوجه میشویم که کوری که ساراماگو از آن حرف زده کاملا کوری معنوی است . در مقدمه گفته شده  داستانی است تخیلی که مربوط به دوران تفتیش عقاید بر میگردد و  ستیز میان مردم و کلیسا را نشان میدهد . متاسفانه آن چه که در فیلم (کوری) دیدم فقط روایت از داستان کوری بود . شخصیت پردازی ها را خیلی ضعیف دیدم . یکی از  قشنگ ترین و دراماتیک ترین جاهای رمان حضور همان پیرزن ترشیده بود که اصلا توی فیلم بهش اشاره نشده بود . فیلم تخت گاز پیش میرفت تا به انتها برسد . دوستش نداشتم . ستیز میان کورها را هم همین طور . دوست نداشتم . اصلا ستیز های کتاب را نشان که نداد هیچ خوب کورکورانه ازش گذشت .  تکنیک فیلمسازی بعضی جاها خوب بود . جاهایی که توی مخاطب را کور فرض میکرد . تو اول تصویر بازیگر و مجاز او را میدیدی ، گاهی همه چیز را سفید مثل شیر میدیدی . این خوب بود اما انتخاب بازیگرها . نمیدانم چرا زن دکتر را این همه از شخصیتی که توی رمان تصویر و روایت شده بود دور دیدم .( با دیدن چهره ی او ناخود آگاه فکر میکنم این آهو خردمند حتما جوانی هایش یک رگه ای از چهره ی او را داشته :)

  

Julianne moore را هیچ وقت بازیگر شاخصی ندیدم نمیدانم چرا این نقش را به او دادند . حتی نگاه هایش در طول فیلم کور بود . بیان ضعیفش را دوست نداشتم . زن دکتر توی رمان خیلی قوی و محکم بود.

Gael Garcia bernalرو دوست دارم . مخصوصا توی (عشق سگی ) به نظرم فوق العاده بود . توی این فیلم به بیچاره نقش آشوبگر و بچه پرروی  تیمارستان را به او داده بودند تا از مردم مال و ناموسشان را مطالبه کند در عوض غذا و این فرصت برای ایفای ان نقش خیلی کوتاه بود چون آقای کارگردان خیلی سرسری ازش رد شده بود اما او در همان حضور کوتاهش نشان داد که قدرت بازیگری اش از سایرین بیشتر است . تحول و تذکیه ی نفسی که در شخصیت دختری با عینک دودی در کتاب دیدم اصلا توی فیلم ندیدم و اتفاقا این ها مهم بود . من اگر یک کارگردان وطنی این کار را انجام میداد حتما یک تف به روش مینداختم . متاسفانه اون قدر که توی داستان بوی کثافت و گند و فاضلاب پیدا بود در فیلم که به لحاظ بصری امکانش بود دیده که نشد هیچ حس هم نشد . آدم گاهی با دیدن صحنه هایی گیز میشه . مثل جایی که در مرثیه ای برای یک رویا شلنگ را در بینی مادر داستان فرو میکردند تا جانش را نجات دهند یا جایی که بازیگر مورد علاقه ی من ماریون  کوتیارد (Marion Cotillardدر ادیت پیام  مست میشود و مورفین میزند آدم حیرتزده از بازی این آدم انگشت به دهان میماند . حتما توصیه میکنم ادیت پیاف رو ببینید . همیشه آرزو داشتم میشد مثل این دختر با استعداد که به حق اسکار و جایزه ی بافتا و سزار شایسته اش بود سیر جوانی تا پیزی را بازی میکردم . کاش میشد . کاش استعدادش رو داشتم .  خب این فیلمساز هم گند زد به کار . من حالا که دستم به این کارگردان این فیلم نمیرسد و نمیتوانم تفم را نثار کارش کنم مجبورم همین جا تخلیه ی احساسات کنم و به زبان شیرین و آرام پارسی یک مهر (جوجه ای هنوز) بر پیشانی وی زده و بگویم هرچقدر که ساراماگو از تو دفاع کرد نشان دهنده ی فروتنی خودش بود و هرچقدر هم که جهان و عالم برای تو دست بزنند من به کار تو نمره ی ردی میدهم . دیدن این فیلم را توصیه نمیکنم چون کسی که این فیلم را ببیند اصلا نمیتواند بفهمد ساراماگو چه هدفی داشته از نوشتن این فیلم !  پس همچنان دست و قلم نویسنده را باید بوسید . خدا رحمتش کناد . اما یک چیزی که این مدت از همه ی اهالی خواننده ی (کوری) پرسیدم این بود که

به اعتقاد شما  زن دکتر در انتهای داستان (کور) شد ؟ عده ای گفتند بله و دلایل خوشان را داشتند و عده ای گفتند نع و دلایل خودشان را داشتند . مشخص است که کارگردان هم در این پادرهوایی مانده . چون پلان نهایی فیلم هم همین را نشان میدهد و برای کسایی که حوصله ی بلند شدن از صندلی رو ندارند پاراگراف آخر رمان را مینویسم .

 

بعد از بینا شدن همه .............................زن دکتر  از جا برخاست  و به سوی پنجره رفت . به خیابان زیر پایش که مملو از  زباله بودنگریست ، مردم را دید که فریاد میکشند و آواز میخوانند . آن گاه سر به سوی آسمان برد و همه چیز را سفید دید ، فکر کرد حالا نوبت من است . از ترس نگاهش را به پایین دوخت . شهر هنوز سر جایش بود .  "

بعضیها گفتند زن کور شد چون بین آن آدم های مثلا بینا جایی نداشته و بعضی گفتند چون شهر را زیر پایش دیده پس کور نشده .  

**

فیلم (وات) پولانسکی رو تا نصفه دیدم چون درد داشتم و تب زیاد نتونستم تا انتها برم . به شدت فهمیدم لینچ کلی از فضای این فیلم الهام میگرفته ای نامرد ! :) کتاب هم (مرگ قسطی سلین ) آهای ای کسایی که هی میگفتین دارین شاهنامه میخونید جا زدین . جشنواره نزدیکه . کلی آژمایش باید برم بدم . چه زندگیی شده . کلی دلم آرزو داره که بهش نرسیده . آخ چقدر تنهام . خودمو بغل کنم .

**

 


 
comment نظرات ()