جزیره در کهکشان

 
از خانه تا متروپُل ، پُل خاطره
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۳/٢۸
 

 

متروپُل یک بهانه است برای اینکه بزنم بیرون از خانه . پشت ِ در خانه چه چیزی انتظار من را میکشد ؟ همان خیابان ها . همان آدم ها ، همان  کسبه و همان بقالی های همیشگی . همه چیز مثل دیروز و مثل روزهای پیش از دیروز است . همه ی آدم هایی که توی موبایلم با خودم به این ور و آن ور میروند هم مثل این کسبه و کفاش و نقاش غریبه اند . برای سوزاندن ِ روزمرگی باید یک کاری کرد ؟! باید برای رو به رو شدن با یک تکرار یک گیری به عادت ها داد . باید برای فرار های مکرر بهانه تراشید . احساس بی کَسی و تنهایی مثل یک خروار علت ِ مجهول ِ آهنی پشتم را خم کرده . مثل یک بنا یا حمال . من چه فرقی با آن دیگری دارم که هر روز کفش های مردم را واکس میزند و دست هایش پینه بسته ؟ ما هر روز همدیگر را میبینیم . به هم میخندیم . از هم دور میشویم . من هر روز این آدم ها را میبینم ، سلام میدهم و خسته نباشید میگویم و میروم . اول ها ، همان اول هایی که برای سوزاندن ِ ثانیه ها تن به کوچه های تجریش میسپردم ، این رسم ِ چاق سلامتی یک طوری برای همین کسبه و کفاش و بقال و قاب ساز غیر عادی بود که کج کج نگاهم میکردند . شاید فکر میکردند دختری با ناخن های مشکی و موهای قرمز که بی وقفه و با عجله هر روز این خیابان عریض و طویل را از این سمت به آن سمت میرود و میاید گُم شده یا خُل شده . کم کم این احوالپرسی عادتمان شد و این روزها همه ی خیابان میشناسندم . شناختن در حد تفکر نه توجه . قضاوت که میشوی باید زود بگذری ، پا به فرار بگذاری . گاهی که شلوار کُردی میپوشم و عینک آفتابی میزنم و مثلا با نوازنده ی دوره گرد بلند بلند آواز میخوانم از یک زاویه ی دید ممکن است دیوانگی یا غیرمتعارف بودن را برساند که خب من برعکس این را سلامت جان و روان میدانم . اینکه همین خودم هستم . یک ( آن ) را نمیگذارم که بزک شود و به باد برود . فرقی نمیکند کجا باشم . چطور باشم ؟ همه چیز روی سینی هویداست . از وقتی نویسندگی یک شغل ِ بی درآمد و ناکارامد شده است . . . باید سر به کوچه گذاشت و رقصید . از جنگ با هر چیزی که آزاردهنده است خسته ام . متروپل بهانه ای بود که دوباره سر زیر آفتاب سوزان غیرمنتظره ی سه شنبه بی اندازم و از کنارهمه ی آشناهای دورم عبور کنم . همین لبخندهایی که عمرشان کوتاه است . همین تکه های کوتاه را به زور به هم میچسبانم تا دیگری نشوم و یا در روزمرگی دیوانه نمانم . هر روز منتظره ی شهر به هم میریزد . بدتر و کریه تر میشود . خیابان ولیعصر اکه زمانی پهلوی بوده ، با درخت های زیبایش لای آهنپاره ها دارد ناپیدا میشود . جوی آب هربار و همیشه پر از آشغال و زباله است . همیشه یک جای خیابان سوراخ است . مقداری خاک و آسفالت را مثل کاردک کنده اند و ول کرده اند به امان خدا . . . همه خسته اند . 

دوربین به دست راه می افتم . همه ی کسانی که از کنارشان عبور میکنم دارند چپ چپ نگاهم میکنند . همه میترسند . چرا ؟ همه میپرسند" این عکسها رو برای چی میگیری؟" فکر میکنم اگر توریست بیاید و بخواهد عکس بگیرد این اشکال در نقطه نظر هم میهنان پیش نمیاید . همه واهمه دارند که مبادا چهره شان را بردارم بگذارم روی خبرگزاری های آن ور مرزها تا اخباری اعلام کنند . ناراحت میشوم . چهره شان را میپوشانند و این برایم عجیب است . از آنجا که خودم در این مواقع کاملا برعکس هستم و به سیرک آدم های دیگر توپ و ترقه اضافه میکنم این بار میبینم چقدر همه رعب و وحشت دارند . بیچاره همه . مردمان صاف و بینوایی که میان ماشین های گران قیمت شهر گم شده اند و به صد جور دست و پا زدن و دوز کلک میخواهند پول به جیب بزنند . 

 

با این وجود که این مردمان ِ بی بضاعت از یک دوربین رعب و وحشت دارند ، شاید میترسند در کاسبی شان مشکلی پیش بیاید . نمیدانم . شاید آنها هم در زمینه ی پیشه مثلِ بیشتر   قلم پیشه ها که جهانمان را ابتذال برداشته است و دولتمردان به خاک سیاه نشاندنمان میترسند دستمال کاغذی هایشان و منبع درامدشان آجر شود . اگر همین ها پای درد و دل یک نویسنده که دور از زد و بند و بازی های معمول و مرسوم است بنشینند و سر از کلاه برداری های ایده و سیناپس و مفتکی کارکردن های تئاتر و نوشتن های بی مواجب ما در بیاورند  ، دوربین به دست بگیرند و دنبال ما به عنوان یک کیس جالب راه بیفتند و ازمان عکس بگیرند . البته من نمیتوانم خودم را - ما - فرض کنم چون کسی را شبیه یه خودم ندیدم . هیچ کسی شبیه دیگری نیست . هرگز مقایسه کردن درست نیست اما این اتفاق بلای جان شده . یک ژست نویسندگی . یک فیگور هنرمند بودن و کلاس ِ باکلاسی برتر بودن . . . این ها خفه ام میکند . 

 

 

 

 

همه ی اهل هنر این روزها ( نمک پرورده ) شده اند و زبانشان پر طمطراق و حس و حالشان مثل سیب زمینی وا رفته ! یا خسته اند یا خسته ات میکنند . دنبال پول همه جور کاری میکنند . بیشتر از همه خودشان را تکه پاره ، خسته میکنند و به ناچار دور و بری های خودشان را . البته این همه ی اهل هنر منظور تعمیم کل اهالی نیست . انگشت شمار هستند ادم هایی که کاری به کار دیگران ندارند و در خلاقیتشان همه ی خواص و عوام را متحیر میکنند . منظورم همه ی همان همه ای است که در محفل ها و در مهمانی ها میزانسن میبندند و نقش های نقاشی هاشان را میفروشند و در صفحات مجازی به هر کلک و حقه ای هم که شده پیزر لای پالان دیگران می اندازند و یک سر سوزن شهامت ندارند تا خود واقعی شان را رو کنند . میترسند مبادا قضاوت شوند . حق دارند . میترسند . ممکن است کم بیاورند . در این سرزمین نان برای اهل هنر به کفایت نیست مجبوریم شکم یکدیگر را پاره کنیم تا یک چیزی گیرمان بیاید . باید در کارهای تیمی دنبال ِ چهره و حاشیه و دور قاب چین ها باشیم . یک جوری همین محصول ما را مغذی میکند . با این همه از کلمه نانی در نمیاید . . . برای جمله  سازی کسی تره خورد نمیکند . نویسندگی تو را محترم نمیکند . در چشم دیگران همان هستی که خودشان داوری میکنند . مثل همین کسبه ای که من از کنارشان میگذرم . مثل کسی که هر روز میداند قهوه میخورم . مثل همان کارگر خسته ای که وقتی یک نخ سیگارم را میبوسم و به دستش میدهم چشم هایش میدرخشد و بعد از من دور میشود و برای همیشه من را از یاد میبرد . ما همه از یاد میرویم . برای همین ، باید روزم را یک جوری با ادم هایی پر کنم که بینمان فاصله هست . که وقتی از من دور میشوند دلتنگشان نمیشود و نشوم و آن ها هم همین طور . . . 

 

نگاه های همه مان خیره است . یک جایی را نگاه میکنیم که سراب است . امید داریم . از نا امیدی است که امید داریم . داشتن امید خوب نیست . داشتن اش از نا امیدی میآید . از همیشه یک در بسته . همیشه فکر میکنم کاش یک روزی در این پرسه هایم این آدم ها این ترازو ها و کتاب های روی زمین را نبینم . این کسانی که سوژه ی تفریح من شده اند . همه شان یک سرپناه امنی داشته باشند . تنها بروم . در یک خیابانی که فقط مال من است . البته که مال من است جزو دارایی هایم است . خیابان ها مال هستند . مال ِ ما . . . دوستشان دارم . با همه ی فرسایش و بوی نا و بی امنیتی شده اند پناهگاه من . . . کسی نمیتواند من را از این خیابان ها بی اندازد دور . خیابان ها در ندارند . دری که بشود پشت رویم بست . کلیدش را عوض کرد و دیگر محو شد . خیر مال من است . یک جوری در ادامه ی خانه ی من است . . .این روزها در گوشه هایش ، هر کسی گوشه ای موسیقی مینوازد .البته خیلی آدم ها در خیلی کشورها از این دست کارها انجام میدهند . نمیدانم آنها چقدر زنده اند و ما چقدر! در  مقایسه در مانده ام . کاش کسب و کار نوازش هاشان رونق بگیرد و خیابانی که مال من است نوایش هر روز بلند تر شود تا از صدای جرثقیل ها روانی تر نشده ایم . 

 

 

 

 

این آدم ها دکور زندگی ام شده اند یا من دکور هر روزه ی آنها . هیچ کدام نمیدانیم . هر روز همه همین جور ثانیه ها را میسوزانیم . به متروپُل مسعود کیمیایی فکر میکنم و اینکه چقدر از دیدن کارهای اخیر کیمیایی دلزده شده ام . پا تند میکنم تا برسم سینما . هیچ کسی نیست . یک آقا و من وارد میشویم . چه حس خوبی . همه ی سینما مال ماست . روی هر صندلی که دلم بخواهد مینشینم . سینما اصالت دارد . شبیه این سینماهای پردیس نیست . سینما بوی هنر میدهد . مدرنیته خرابش نکرده . به معماریش صدمه نزده است . تیتراژ متروپل شروع میشود . تیتراژ را دوست دارم . یک جوری بوی کیمیای دهه ی پیش را میدهد . بوی فیلم . آخرین تصویری که در ذهنم از کیمیایی مانده فقط تیتراژ آخر فیلم ها یا اول اش است . فیلم که شروع میشود . دیالوگ ها را قبلا شنیده ام . تماشاگر خبره هم اگر نباشد سر در نمیاورد . فرض میکنیم من یک کمی از این جنس کلمه و جملات لوطی منشی سر در میاورم . فیلم را دوست دارم . شاید چند سکانس که میگذرد میگویم بد هم نیست . با دکوپاژ مشکل دارم . به طرز محسوسی راکورد ایراد دارد . یک جور سئوال برانگیز . یک مرد . یک مرد گردن کلفت . یک زن . یک زن معلوم الحال . یک اسب . مرد زن را خفت میکند تا آدرس و نشان زن دیگر را بگیرد ( وقتی فیلم به انتها میرسد برایم وجود این صحنه های خوب سئوال میشود که چطور ممکن است آدرس خاتون را ندانند در حالی که این همه دم دست بوده و شوهرش این همه حضور داشته و اد همین امشب که مرده است در پی زن هستند . ای وای :) از خیرش میگذریم . زن . مهناز افشار است . زن . خاتون است . شوهرش مرده است . قبلا هرجایی بوده . آدم شده است . زن با یک تماس از دوست و رفیق اش که در فیلم های کیمیایی فقط پیدا میشود و من عاشقش هستم ، متوجه میشوند که در پی اش میگردند . زن بچه به دست همسایه سپرده طلاها را قایم کرده و با چادر پا به فرار میگذارد . نمیشود . مردهای چاقو کش سینمای کیمیایی پشت در هستند . او را کتک میزنند . توی قالی میپیچند . لقمه اش میکنند . سوار آسانسورش میکنند که ببرند . عین جنازه . عین توی فیلم ها . دوست دارم . هر چقدر این ادمها دارند از من و دنیای من فاصله میگیرند بیشتر دوستشان دارم . ای کاش در این فیلم ها کسی را پیدا میکردم و با خودم از پرده ی نقره برش میداشتم میبردم به دل تاریک شب هایم . در تاریکی سینما چشم میدوزم به تصاودفی که نامعلوم و مجهول و بی دلیل و فقط برای ادامه ی فیلم رخ داده . شبیه عشق سگی . یک تصادف باسمه ای . البته باز هم نمیشود ایراد گرفت . تصادف باسمه ای است . زن جان سالم به در میبرد . فرار میکند . در پناه امن سینما متروپل که فیلمبرداری این قسمت بی نظیر است . از آن پلان های به یاد ماندنی . زمان طولانی قبلش را با چرخ زدن های بی دلیل مهناز افشار سپری میکنیم . خیلی خوب بود این چهار دست و پا راه رفتن و خون به جگر شدن دلیلش معلوم بود . همه اش حرف نبود . در دیالوگ نبود . در نمایش نبود . کمی از سطح عبور میکرد . توی سینما دو عدد مرد متشخص جان فدای سینمای کیمیایی بیلیارد بازی میکنند . پولاد . فروتن . هر دو با ادبیات فیلم های کیمیایی - خدا رو شکر کمی کمرنگ تر از قافیه میگذرند و حرف میزنند تا شعر ببافند - این دو دلمشغولی شان زندگی و گره ی آن در سینمایی که در دست فروش است میباشد . سینمایی که یادگاری است و این روزها کسی برایش تره خورد نمیکند . کسی دوستش ندارد . شده پارکینگ موتور . سینمایی که بنا و قدمت اش را حفظ کرده است . سینمایی که توش سینما نشان داده میشود و این دو نفر از جنش خودم هستند . . . اما مهناز وارد میشود . این همه خون از تنش رفته . میترسند دست بزنند مردها تا فیلم خراب شود . خانم ؟ چایی بخورید خوب میشید ؟ . . . نحوه ی ارتباط این دو مرد با این زن . خیلی خام است . زن در سینمای کیمیایی هنوز صاحب باید داشته باشد . مال محسوب میشود . مرد هنوز مردانگی میکند و خودش را همه کاره میداند . مردهای قوی و زن های دست دوم و بد و بدتر . . . مردهایی که رنگ و بوی بهروز وثوقی هم نمیدهند . . . هرکاری کنی . . . بهروز وثوقی در فیلم های کیمیایی مثل پروانه ای که سنجاق شود برای همیشه مانده . در یاد میماند . از یاد نمیرود . شبیه ما نیست . هیچ وقت روزمره نمیشود . تکرار نمیشود . دستهای به جا مانده ی خونین روی ستون دست چندم است . اولش مال بهروز وثوقی بود . تکلیف خاتون و زن اول شوهرش در کش آمد فیلم روشن میشود و فیلم با همان اسبی که جان میدهد تمام میشود . هنوز روی صندلی نشسته ام . توی سینما با دوربینم عکس میگیرم . هیچ کس نیست . آخر سر من هم میروم . صدای اذان می آید . باز دوست دارم بروم بازار تجریش . دهان همه میجنبد . هر کسی یک چیزی میخورد .  توی گوشم موسیقی میگذارم و تا خانه را بدو میایم . چیزی از فیلم به یادم نمیماند مثل صدای هامون . مثل صدای هامون . مثل موسیقی محزون توی تیمارستان اش که رضا رویگری میخواند . راه رفتن با چادر مهناز افشار هرگز شبیه به در و دیوار کوبیدن های آفاق رخشان بنی اعتماد نمیشود . مثل گم شدن های پری در کاروان سرا ها نمیشود . مقایسه درست نیست اما سینما باید ذهن را سنگین کند . برمیگردم به چرخه ی همیشگی . به میز شام . به کتاب هایی که نصفه مانده اند و یادداشت های ناتمام دیشب . بر میگردم به خیابان های باریک خاطره . به چیزهایی که به یاد نمیمانند. فکر میکنم رفاقت برای مسعود کیمیایی  دلیل بودن است . یک اتفاق مهم است . هرگز از این رفیق ها و از این جوانمردی ها ندیده ام . همین اش . همین تصوری که میدهد را به یادم میسپارم و اینک مینویسم . متروپل خیلی هم بد نبود . 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
بانک های آینده به بهانه ی مجید ها
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/۸
 

سرطان در بند بازیگر ایرانی

بی هیچ حرف ِ پس و پیش فقط سلام 

آن هم به رسم ِ ادب و عادت . . . خطاب ِ نوشته ی من نهاد ریاست جمهوری ، نهاد شهرداری ، بانک ها ،  انجمن ها و تشکل ها ، مساجد ، آستان های مقدس ،  اعضای گروه ها ، خانه های هنرمندان ، ورزشکاران ، دلاوران ، رزمندگان ، معلمان و رفتگران و معلولان و خودم و خودمان هست . مخاطبم تو هستی . گریزی از گذر ِ این زمان و تاریخی که درش هستیم نیست ، پس تا دَرش در حالیم و در حال، باید بنویسم . نوشتن ِ این پُست ، مختص ِ مجید بهرامی نیست . مجید بهرامی یک نمونه از خرواریست که ما خودمانیم . لطفا ما را ببینید . پیش از باز کردن ِ خمیر ِ نوشته ام ، و قبل از تنوری کردنش ، از بانک آینده ، کمال قدردانی را دارم . این من ، از جانب کسانی سخن میگوید که فروتنانه خواستند نامشان ذکر نشود .مساعدت ِ  بانک آینده ، در موقعیتی که میشود آن را بُحرانی نامید ، قابل تقدیر است . بانک آینده ،  یک سوم ِ مبلغی که باید برای درمان ِ مجید تهیه میشد را به قید کاغذهای کوچکی و به اعتبارِ نام ِ  آدم های بزرگی ، در واقع  منظور ( کانون کارگردانان )است ،  ،در کمترین زمان ِ ممکن ،  در کمتر از 20 ساعت پروسه ی کاری -  تبدیل ارزی ، در روزچهارشنبه ،60 ملیون تومان معادل 14000 یورو، به بیمارستان مجید ارسال کرد . از آنجایی که بازتاب ِ اخبار ِ هنرمندان در جایی که باید باشد نیست و گاهی دیر زود میشود و گه گاه میبینی که اصلا نمیشود و یا جایگاه ِ بازتاب ، آوردگاه ِ مناسبی برای اتفاق نیست همیشه اشتباه کرده ایم . این نوشته و این ذکر ِ بیچارگی ،کاسه ی دریوزگی نیست ، این غروری ست که سرمان را با آن بالا گرفته ایم ، این صورت سرخ ، با سیلی هاست و سالهاست که این رنگ مانده . بیایید از یاد نبریم که در این سال چند تَن از اقشار هنرمند این سرزمین را از دست داده ایم به چه دلیل ؟ دلیل ِ تحریم دارو ؟ ! چرا ؟ ما از موقعیتی که داریم ناراضی هستیم . تعداد اساتید بیکار ، تعداد ِ هنرمندان ِ غیرمجاز ، به قدری زیاد است ، بودجه ها به قدری کم است که دست و دل به کار نمیرود . . . رسالت یک هنرمند ، مثل پیامبریست که باید معجزه کند و در اذهان عمومی خنده را گریه ، گریه را خنده ، عادت را اشتباه و درست را غلط کند چون دائم در حال تغییر هستیم . مدیوم رادیو ، سینما و تئاتر به شدت مدیوم حساسی است . کسانی که در این راه سالها خودشان راکنار کشیده اند  به دلایل باند بازی های مخوف اداری ، به دلایل پشت میز و زیر میز و همان چیزها که تو دانی و من ، خیلیها خودشان را کنار کشیده اند و مستقل کار میکنند ، با درآمد کم ، توهین هم میشوند . خروج و آمد و شدشان صد سئوال بر می انگیزد. . .  باز این آدم ها دست به دست هم میدهند به روزهای سخت و سیاه یکدیگر نور میتابانند . بیاییم فکر کنیم محمود استاد محمد ، ژیلا مهرجویی ، سعدی افشار ، مرشد ترابی ، پسر استاد علیرضانادری ، چرا این قدر زود از میان ما رفتند . . . جدای از آلودگی هوا که مثل دیوی سایه ی سنگینش بر قفسه ی سینه هایمان سنگینی میکند . . . جدای از درآمد کمی که دولت به کار ِ هنر و بودجه ای که در اختیار هنرمندان قرار میدهد تا برای خود نخ دندان بخرند  ، باید بدانیم نبودن امکانات و نبودن ِ حرف ِ حق دور حلق ِ عده ی زیادی را مثل طناب دار، مثل طناب نامرئی مجید ، بالا میکشد و خفه میکند . . . شاید از ماست که بر ماست . . . شاید پذیرفتن های مدام . سر خم کردن های مدام . . . در سخت تر شدن روزها سخت تر کارکردن ها . . .راضی به نبودن ها به کسری بودجه ها . . . ما را آهن و فولاد کرده است . از نوعی که زنگ نمیزنیم . . . اما واقعا این طور نیست . هست ؟ صد هزار گله شده و رسیدگی نشده ؟ امروز به لطف ِ  فضای مجازی ممنوعه ، هنرمندان و دوستداران ِ مجید بهرامی برای نمایشنامه خوانی دودلقک و نصفی تئاتر شهر رفتند . جمعیتی حیرت آور . . . حضوری سراسر عشق . چیزی جز عشق این همه آدم و دوست را کنار هم نمینشاند . . . این وحدت در خون ِ ما ساری و جاری است . در ماست . این وحدت یک حس ناب و یک عشق خالصانه است . این اتفاق دیر افتاد . غریب به دو هفته پیش این جانب از رادیوی مملکتم گفتگویی را با برادر مجید بهرامی شنیدم . . . برادر مجید از احوال او خبر داد . . . از آنچه که پزشکان گفته اند گفت . با کمال تعجب در فضاهای یکه همه پهن ِ آن هستیم و سفره ی لایک و کاسه ی تَگ و به اشتراک گذاری وسط است ، هیچ کسی یک خط نوشته از این ماجرا ننوشت . همه در صفحه مسی بودند و به جک و عکس های خودشان سخت و شدیدا مشغول . . . ( در این میان بگذریم از اینکه آیا جمشید مشایخی گزینه ی مناسبی بود برای بوسیدن دست مسی ؟ ) بگذریم ! 

سرطان در بند بازیگر ایرانی

چند روز بعد همه ی دوستان ، شدند خواهرزاده و کشته مرده های علیرضا نادری و در وصف حال ِبد ِ این روزها نوشتند . کسی مجید را به یاد نداشت . . . حرکتی خودجوش ، از ادم هایی که نه نهاد هستند ، نه آنقدر کارشان بُرش دارد ، پیش آمد تا طی یک حرکت تمثیلی و نمادین برای مجیدها جمع شدیم . مگر ما کارگردانان و بازیگران چقدر درآمد داریم که خودمان به خودمان کمک کنیم . البته شاید این در درک ِ بانک فرهیخته ی آینده میگنجد . این باید برای ارگان هایی که پول دارند یک حرکت ِ مهم و رقابتی محسوب شود تا در این کارها . . . کمک های بیدریغشان را نثار کنند . چرا که هنرمندان جماعتی هستند که از جان ِ خود گذشته اند برای سازندگی این سرزمین . معماران اصلی همین هایند . . . آبروی ایران با همین جماعت ِ صدایش همیشه خاموش حفظ شده است . از آن زمان که قرار بود سالنی برای موسیقی کلاسیک بنا شود . . . از آن روزی که فریدون ناصری مرحوم این تالار را مطالبه کرد و خواهش و التماس کرد که تالار وحدت خیلی کوچک است و اصلا سالنی ست برای اپرا و باله نه موسیقی کلاسیک بیایید یک سالن درست کنید . . .از ان سال چقدر گذشهت است ؟ چند مجموعه داریم که از تئاتر شهر بهتر است . . . لطفا نگویید خانه ی هنرمندان ؟ سالن استاد سمندریان و تالار حافظ . . .تعداد سالن های کم و محدودی هستند که ساخته شدند ان هم در پایتخت . من نمیدانم در شهرستان ها چه میگذرد قطعا خیلی خوش نمیگذرد ولی باید صندوقی درست شود . . . یک اتفاقی بیفتد که مثلا در روزهایی که مصطفی ها و استاد ها دارند جان میدهند تا نفسشان بالا بیاید به درد به خور باشد . . . ما اگر کمکی نگیریم اگر به قول رضا کیانیان ان بودجه ی فراوانی که نیست شد پیدا میشد خیلی مرهم بود میزدیم روی زخم هایی . . . مجیدیک بهانه برای یک اتفاق مهم است . حضور آقای کیمیایی (هرچند به شخصه با فیلم های بعد از انقلاب ایشان مخالفم ) به شدت حمایتگر و دلگرم کننده بود . . . شاید جمله ای گفت شبیه به این . . . من نمیدونم در مورد بهرامی چی باید بگم ، ما عادت کردیم که توی بیماری زنده بمونیم . . . . .اینکه این جاییم معنیش این نیست که مجید کمک لازم داره ما برای این کار احتیاج داریم . این ماییم که محتاج کمکیم . . . . و انصافا چه جملاتی گفت . نامه ای که مجید نوشت و فرستاد و آقای کیانیان خواندند به شدت زیبا بود . آقایان ِ نهادها . . . شما هم میتوانید این همه مهربان و دلسوز و عاشق باشید ؟ چرا ما این سالها این همه بی پولی میکشیم . . . طرح هایمان رد میشود . . . فیلم اولی هایمان ده سال است منتظر آقایانند . . . چرا ؟ بیایید و در این شکل کارها ، در این شکل کمک هایی مثل حرکت بانک آینده در منزل ما شریک و با هم رقیب شوید . 

مجید عزیز میدونم که برمیگردی ، زیر پوستری که امروز برات زده بودیم رو امضا میکنی و به ریش همه میخندی . . . دوستت داریم . 


 
comment نظرات ()