جزیره در کهکشان

 
مشروطه بانو
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٤
 

از همین الان میتونم تیرهایی که به سوی من نشونه رفته رو ببینم اما از اونجا که آدم به امید زنده اس ، و من یه نمه به خودم مطمئنم پس نقطه نظرم رو نسبت به مشروطه بانو مینویسم چه باک !

بروشور کاهی با مهرهایی که جای جای صفحات اون ، از پیش ذهنیت ما رو با فضایی ، نه امروزی و مدرن که همان طور که از نام نمایش پیداست و از عکس های پراکنده ی پخش شده  آشکار ، ما را با فضایی از دوران مشروطیت و سلطنت و . . . تاریخی ، پیوند میدهد و ذهن ما را میبرد به آن دوره که صد بار درسش را خواندیم و پس دادیم . ورق میزنم و به صفحه ی آخر بروشور میرسم ، نوشته ی حسین کیانی را میخوانم ، اقتباسی از ملاقات بانوی سالخورده ، اقتباس دور ... و ... و در نهایت باز هم کار تقدیم میشود و پیشکش به استاد حمید سمندریان . قضاوتی نمیکنم ... از پیش . توی سالن که میروم دکور را میبینم و یک آخیش میگویم ! فکر میکنم چطور 180 دقیقه را تحمل کنم و روی صندلی بنشینم ! ... نورها که میرود ، فضای جادویی سکان ذهن تو را به دستش میگیرد . صدای کالسکه و اسب ، دو زن روی کالسکه ، سفر ، برای چه ؟ دلیل ها از اول مشخص میشود ، در واقع یک دلیل و آن هم کینه و انتقام . . . برای اینکه مضمون داستان را باز نکنم در مورد آن توضیحی بیشتر نمیدهم . زمان که میگذرد ، با خودم شروع میکنم به دو دو تا چهارتا کردن ، هر کار میکنم توی این نمایش ، شخصیت هایی را میبینم که اگر نمیبودند و اگر نگاه استیلیزه ای بهش میشد ، زمان کار هم کمتر میشد و شیرینی این درون مایه بیشتر ... هر چه میکنم که از این فکر در بیاییم نمیشود ... کار اضافات دارد ! در مطلع ، ورود بازیگران از یک نقطه ، بی دلیل .... نمیفهممش ... برای هر کنشی باید یک دلیلی وجود داشته باشد ، نه اینکه به صرف معرفی به ناگاه با رنگین کمان شخصیت های نمایشی چشممان به جمالشان روشن شود . . . من این را و قضاوتش را میگذارم به عهده ی کسانی که کار را دیده اند . زبان نمایش ، نحوه ی ادای دیالوگ ها به قدری با ریتم تند ادا میشد که فرصت شنیدنش هم از مخاطب گرفته میشد ، این زبان برای من مخاطب نه زبان دور و غریبی نیست ، اما باید فکر کرد چطور میشود که زبانی فاخرتر و تاریخی تر و دور تر و کهن تر از این در دیالوگ های آثار بیضایی ، قابل هضم است و این جا نه ، یا که چطور در کارهای قبلی خود حسین کیانی این طور نبود که پر شتاب و تند و تیز و شلاقی ادا شود فقط برای ادا شدن ، تا جایی که تو جا بمانی و جز دهان بازیگر مورد نظر بدنش را نور و مکان ایستایی اش را نبینی تا که رشته ی کلامش از دست نرود . به مرور که زمان میگذرد ، همچنان ، این زبان هم میرود که داستان را پیش ببرد و به نظرم این نمایش را که جدای از هر گونه اقتباس هایی ، درامی شیرین است ، حیف میکند . دکور نمایش بیشتر به مسجدی میمانست که هر دم ، یک جهتش هویدا میشد ... کجا بود آن صحنه ی بینوایان و دکور پرتره و ... همین خانه ، همین کاشی های لعابی بین آجر ها ، و همین نمایش تعذیه در نمایش که منتظرش بودم و اجرا نشد ، یک دافعه ایجاد میکرد که به نظرم بهتر میبود دکور خانه ها و لباس ها این جور نبود ، نه که این قدر رویای میرعلمی عزیز این همه رعنا تر از معشوقش و مادرش و سایرین شود و با آن پاشنه ها حرکتش گرفته شود ... و آن لباس که تن آزاده صمدی  بود یا که سهره یا لیلا برخورداری ( که او را کاریکاتوری با سری بزرگتر از تن  نشان میداد )... کوکب یا بهناز جعفری با ان پارچه و لباس و آن شکم که به همه چیز میمانست جز شکمبند حاملگی و نشستنش و لباس عجیبش به همه ی دوران میخورد جز دوره ی مشروطه و به همه چیز می آمد جز چارقدش ! ... در این نمایش لحن آذری به نظر من درست از آّ ب در نیامده بود ... گه گاه یاد (جیران ) هزاردستان افتادم ... اینکه چطور دختر این لحن را دارد و نه مادر و چرا کالسکه چی زبانش از نوع آذری دیگری است ؟ و اگر این دختر دختری است که فرانسه میداند چرا در هیچ جا بروز نمیدهد ... جایی تکه پراکنی هایی مثل ( افسانه ماهیان ) در بیداری خانه ی نسوان نمیکند ! یا که ، محل اقتدار و خانه ی مشروطه خانم را درست درک نکردم که مهمان است یا که در عمارتی دیگر و در چرا این قدر باز است و آدم ها چرا مثل بعضی سریال های فارسی 1 همان موقع که نیاز است ورود و دخول ! چرا ؟ جناب صاحب دستور (بهزاد فراهانی ) به گمان من نقش قشنگی داشت ، نقشی که میتوانست ، یک جورهایی ادیپ وار ، پر بار تر باشد و این در ایفای نقش دیده نمیشد استاد در بیان و ادای دیالوگ ها بود که آشکا رمیشد و نه در نگاه ها و راه رفتن ها و ... در این نمایش که مجموعه ای از اقتباس های بیشماری از هملت و رومئو و ژولیت و لیرشاه و سه دخترون و کلا شکسپیر بود تا ملاقات ، حضور  چهار بازیگر به نظرم اضافی بود و میشد با کم شدن ان جلال کار را وضوح داد ! قصه ی قشنگ دختری که توی چاه میافتد و دو ماهی و مار و چاه را دوست داشتم ... خستگی را در چهره ی تک تک بازیگران در رورانس میشد دید ... رویا نونهالی گرچه هیچ ارادتی به بازی ایشون ندارم در این جا در صحنه برخلاف تصورم توانست چونان تند و تند و زرنگ از عهده ی نقشش در بیاید ... همان ناتاشای فخیم زاده ! جز صحنه یاران ... میشد خیلی ها را قلم گرفت و این اشکال کار بود که درام را از ان جا که میشد مشروطه بانو را به یک پروتاگونیست  تبدیل کند به راحتی تبدیل به چیزی کرد که 180 دقیقه انگار نه انگار برایش زحمت کشیده شده بود و میردستان ، مردی که هیچ وقت هیچ کس او را نشناخت و از اجرای بازی اش در کافه در نقش 021 میدود سر سالن اصلی میتوانست آن دیالوگ ها را بهتر ادا کند ... حضور سیامک صفری همیشه دوست داشتنی بوده اما شاید این خستگی در او دیده میشد ... یا تکرار یک سری اداها که دیگر در هر کاری از رمولوس و 021 و حتی خوانش ماکاندو و دن کامیلو و ... همه اش خودش است و این نقش را میدزدد ...شاید در شکار روباه با کارگردانی دکتر رفیعی این ها تراش خورد و اضافاتش گرفته شد و کنترل شد ... کاش این کار و کارهای دیگر به جای اینکه این قدر به استاد سمندریان عزیز تقدیم شود که خوشبختانه در قید حیات است به کسانی که استاد بودند و رفتند و کسی یادی ازشان نکرد تقدیم میشد .

 

یادمان باشد که برگردان آثار یونسکو و دورنمات و آلب و ماکس فریش را (ادبیات نمایشی آلمان را ) تنها مدیون سندریان نیستیم ... استادانی بودند که بهتر است این کار به آن ها تقدیم میشد ...مثل استاد رضاکرم رضایی ... اصلا بیاییم سالن هایی بسازیم به نام  صادق هدایت و غلامحسن ساعدی و فروغ ! یا بیاییم از استادهای زنده ی دیگری که در محبسشان خزیده اند از غبار نامردمی اهل هنر یاد کنیم !

این لحظه ، که عکسش را در بالا میبینید ، حضور این شخصیت در ورق های نمایشنامه به نظرم میتوانست بسیار بسیار پرداخت پخته تری داشته باشد چون یک باره ، در همم ریخت و بسیار دوست داشتنی بود . مهمترین چیزی که دوست داشتم دو نیروی مهم نمایش به تماشا بگذارند (رویا نونهالی ) و ( بهزاد فراهانی) کاتارسیسم بود ... چیزی که در آنها اصلا شکل نگرفت . . . همین که به نمایش در میامد را دوست داشتم . انگار نمایش کش دار شده بود تا خانم ها - و - و آقایان - و - حتما حاضر شوند و ... شاید هم من اشتباه میکنم و توقع بیشتری داشتم . آن پالایش در صاحب دستور با یک صحنه شلاق زدن خانوداگی و جازاتی دور از عقل ! کجا و .... در تنها خودخوری کردن و حدیث نفس های هملت کجا ... ادیپوس کجا ... !؟! ... تکلیف اسلحه هایی که در نمایش در نمایش در اینترلودها رد و بدل شد چی ؟ آیا نباید بیشتر به این ها و این ظرافت ها دقت میشد تا حضور دختر 1 ... دختر 2... جن و ... عبدل و ...

باری امیدوارم هر کس از ما رنجید ما را حلال کند . . . و در نهایت زحمت زیادی کشیده شده بود برای این کار ... برای نوشتنش ... کارگردانی اش ...  همه ی عوامل دوست داشتنی کار خسته نباشند .

!


 
comment نظرات ()