جزیره در کهکشان

 
از خانه تا متروپُل ، پُل خاطره
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۳/٢۸
 

 

متروپُل یک بهانه است برای اینکه بزنم بیرون از خانه . پشت ِ در خانه چه چیزی انتظار من را میکشد ؟ همان خیابان ها . همان آدم ها ، همان  کسبه و همان بقالی های همیشگی . همه چیز مثل دیروز و مثل روزهای پیش از دیروز است . همه ی آدم هایی که توی موبایلم با خودم به این ور و آن ور میروند هم مثل این کسبه و کفاش و نقاش غریبه اند . برای سوزاندن ِ روزمرگی باید یک کاری کرد ؟! باید برای رو به رو شدن با یک تکرار یک گیری به عادت ها داد . باید برای فرار های مکرر بهانه تراشید . احساس بی کَسی و تنهایی مثل یک خروار علت ِ مجهول ِ آهنی پشتم را خم کرده . مثل یک بنا یا حمال . من چه فرقی با آن دیگری دارم که هر روز کفش های مردم را واکس میزند و دست هایش پینه بسته ؟ ما هر روز همدیگر را میبینیم . به هم میخندیم . از هم دور میشویم . من هر روز این آدم ها را میبینم ، سلام میدهم و خسته نباشید میگویم و میروم . اول ها ، همان اول هایی که برای سوزاندن ِ ثانیه ها تن به کوچه های تجریش میسپردم ، این رسم ِ چاق سلامتی یک طوری برای همین کسبه و کفاش و بقال و قاب ساز غیر عادی بود که کج کج نگاهم میکردند . شاید فکر میکردند دختری با ناخن های مشکی و موهای قرمز که بی وقفه و با عجله هر روز این خیابان عریض و طویل را از این سمت به آن سمت میرود و میاید گُم شده یا خُل شده . کم کم این احوالپرسی عادتمان شد و این روزها همه ی خیابان میشناسندم . شناختن در حد تفکر نه توجه . قضاوت که میشوی باید زود بگذری ، پا به فرار بگذاری . گاهی که شلوار کُردی میپوشم و عینک آفتابی میزنم و مثلا با نوازنده ی دوره گرد بلند بلند آواز میخوانم از یک زاویه ی دید ممکن است دیوانگی یا غیرمتعارف بودن را برساند که خب من برعکس این را سلامت جان و روان میدانم . اینکه همین خودم هستم . یک ( آن ) را نمیگذارم که بزک شود و به باد برود . فرقی نمیکند کجا باشم . چطور باشم ؟ همه چیز روی سینی هویداست . از وقتی نویسندگی یک شغل ِ بی درآمد و ناکارامد شده است . . . باید سر به کوچه گذاشت و رقصید . از جنگ با هر چیزی که آزاردهنده است خسته ام . متروپل بهانه ای بود که دوباره سر زیر آفتاب سوزان غیرمنتظره ی سه شنبه بی اندازم و از کنارهمه ی آشناهای دورم عبور کنم . همین لبخندهایی که عمرشان کوتاه است . همین تکه های کوتاه را به زور به هم میچسبانم تا دیگری نشوم و یا در روزمرگی دیوانه نمانم . هر روز منتظره ی شهر به هم میریزد . بدتر و کریه تر میشود . خیابان ولیعصر اکه زمانی پهلوی بوده ، با درخت های زیبایش لای آهنپاره ها دارد ناپیدا میشود . جوی آب هربار و همیشه پر از آشغال و زباله است . همیشه یک جای خیابان سوراخ است . مقداری خاک و آسفالت را مثل کاردک کنده اند و ول کرده اند به امان خدا . . . همه خسته اند . 

دوربین به دست راه می افتم . همه ی کسانی که از کنارشان عبور میکنم دارند چپ چپ نگاهم میکنند . همه میترسند . چرا ؟ همه میپرسند" این عکسها رو برای چی میگیری؟" فکر میکنم اگر توریست بیاید و بخواهد عکس بگیرد این اشکال در نقطه نظر هم میهنان پیش نمیاید . همه واهمه دارند که مبادا چهره شان را بردارم بگذارم روی خبرگزاری های آن ور مرزها تا اخباری اعلام کنند . ناراحت میشوم . چهره شان را میپوشانند و این برایم عجیب است . از آنجا که خودم در این مواقع کاملا برعکس هستم و به سیرک آدم های دیگر توپ و ترقه اضافه میکنم این بار میبینم چقدر همه رعب و وحشت دارند . بیچاره همه . مردمان صاف و بینوایی که میان ماشین های گران قیمت شهر گم شده اند و به صد جور دست و پا زدن و دوز کلک میخواهند پول به جیب بزنند . 

 

با این وجود که این مردمان ِ بی بضاعت از یک دوربین رعب و وحشت دارند ، شاید میترسند در کاسبی شان مشکلی پیش بیاید . نمیدانم . شاید آنها هم در زمینه ی پیشه مثلِ بیشتر   قلم پیشه ها که جهانمان را ابتذال برداشته است و دولتمردان به خاک سیاه نشاندنمان میترسند دستمال کاغذی هایشان و منبع درامدشان آجر شود . اگر همین ها پای درد و دل یک نویسنده که دور از زد و بند و بازی های معمول و مرسوم است بنشینند و سر از کلاه برداری های ایده و سیناپس و مفتکی کارکردن های تئاتر و نوشتن های بی مواجب ما در بیاورند  ، دوربین به دست بگیرند و دنبال ما به عنوان یک کیس جالب راه بیفتند و ازمان عکس بگیرند . البته من نمیتوانم خودم را - ما - فرض کنم چون کسی را شبیه یه خودم ندیدم . هیچ کسی شبیه دیگری نیست . هرگز مقایسه کردن درست نیست اما این اتفاق بلای جان شده . یک ژست نویسندگی . یک فیگور هنرمند بودن و کلاس ِ باکلاسی برتر بودن . . . این ها خفه ام میکند . 

 

 

 

 

همه ی اهل هنر این روزها ( نمک پرورده ) شده اند و زبانشان پر طمطراق و حس و حالشان مثل سیب زمینی وا رفته ! یا خسته اند یا خسته ات میکنند . دنبال پول همه جور کاری میکنند . بیشتر از همه خودشان را تکه پاره ، خسته میکنند و به ناچار دور و بری های خودشان را . البته این همه ی اهل هنر منظور تعمیم کل اهالی نیست . انگشت شمار هستند ادم هایی که کاری به کار دیگران ندارند و در خلاقیتشان همه ی خواص و عوام را متحیر میکنند . منظورم همه ی همان همه ای است که در محفل ها و در مهمانی ها میزانسن میبندند و نقش های نقاشی هاشان را میفروشند و در صفحات مجازی به هر کلک و حقه ای هم که شده پیزر لای پالان دیگران می اندازند و یک سر سوزن شهامت ندارند تا خود واقعی شان را رو کنند . میترسند مبادا قضاوت شوند . حق دارند . میترسند . ممکن است کم بیاورند . در این سرزمین نان برای اهل هنر به کفایت نیست مجبوریم شکم یکدیگر را پاره کنیم تا یک چیزی گیرمان بیاید . باید در کارهای تیمی دنبال ِ چهره و حاشیه و دور قاب چین ها باشیم . یک جوری همین محصول ما را مغذی میکند . با این همه از کلمه نانی در نمیاید . . . برای جمله  سازی کسی تره خورد نمیکند . نویسندگی تو را محترم نمیکند . در چشم دیگران همان هستی که خودشان داوری میکنند . مثل همین کسبه ای که من از کنارشان میگذرم . مثل کسی که هر روز میداند قهوه میخورم . مثل همان کارگر خسته ای که وقتی یک نخ سیگارم را میبوسم و به دستش میدهم چشم هایش میدرخشد و بعد از من دور میشود و برای همیشه من را از یاد میبرد . ما همه از یاد میرویم . برای همین ، باید روزم را یک جوری با ادم هایی پر کنم که بینمان فاصله هست . که وقتی از من دور میشوند دلتنگشان نمیشود و نشوم و آن ها هم همین طور . . . 

 

نگاه های همه مان خیره است . یک جایی را نگاه میکنیم که سراب است . امید داریم . از نا امیدی است که امید داریم . داشتن امید خوب نیست . داشتن اش از نا امیدی میآید . از همیشه یک در بسته . همیشه فکر میکنم کاش یک روزی در این پرسه هایم این آدم ها این ترازو ها و کتاب های روی زمین را نبینم . این کسانی که سوژه ی تفریح من شده اند . همه شان یک سرپناه امنی داشته باشند . تنها بروم . در یک خیابانی که فقط مال من است . البته که مال من است جزو دارایی هایم است . خیابان ها مال هستند . مال ِ ما . . . دوستشان دارم . با همه ی فرسایش و بوی نا و بی امنیتی شده اند پناهگاه من . . . کسی نمیتواند من را از این خیابان ها بی اندازد دور . خیابان ها در ندارند . دری که بشود پشت رویم بست . کلیدش را عوض کرد و دیگر محو شد . خیر مال من است . یک جوری در ادامه ی خانه ی من است . . .این روزها در گوشه هایش ، هر کسی گوشه ای موسیقی مینوازد .البته خیلی آدم ها در خیلی کشورها از این دست کارها انجام میدهند . نمیدانم آنها چقدر زنده اند و ما چقدر! در  مقایسه در مانده ام . کاش کسب و کار نوازش هاشان رونق بگیرد و خیابانی که مال من است نوایش هر روز بلند تر شود تا از صدای جرثقیل ها روانی تر نشده ایم . 

 

 

 

 

این آدم ها دکور زندگی ام شده اند یا من دکور هر روزه ی آنها . هیچ کدام نمیدانیم . هر روز همه همین جور ثانیه ها را میسوزانیم . به متروپُل مسعود کیمیایی فکر میکنم و اینکه چقدر از دیدن کارهای اخیر کیمیایی دلزده شده ام . پا تند میکنم تا برسم سینما . هیچ کسی نیست . یک آقا و من وارد میشویم . چه حس خوبی . همه ی سینما مال ماست . روی هر صندلی که دلم بخواهد مینشینم . سینما اصالت دارد . شبیه این سینماهای پردیس نیست . سینما بوی هنر میدهد . مدرنیته خرابش نکرده . به معماریش صدمه نزده است . تیتراژ متروپل شروع میشود . تیتراژ را دوست دارم . یک جوری بوی کیمیای دهه ی پیش را میدهد . بوی فیلم . آخرین تصویری که در ذهنم از کیمیایی مانده فقط تیتراژ آخر فیلم ها یا اول اش است . فیلم که شروع میشود . دیالوگ ها را قبلا شنیده ام . تماشاگر خبره هم اگر نباشد سر در نمیاورد . فرض میکنیم من یک کمی از این جنس کلمه و جملات لوطی منشی سر در میاورم . فیلم را دوست دارم . شاید چند سکانس که میگذرد میگویم بد هم نیست . با دکوپاژ مشکل دارم . به طرز محسوسی راکورد ایراد دارد . یک جور سئوال برانگیز . یک مرد . یک مرد گردن کلفت . یک زن . یک زن معلوم الحال . یک اسب . مرد زن را خفت میکند تا آدرس و نشان زن دیگر را بگیرد ( وقتی فیلم به انتها میرسد برایم وجود این صحنه های خوب سئوال میشود که چطور ممکن است آدرس خاتون را ندانند در حالی که این همه دم دست بوده و شوهرش این همه حضور داشته و اد همین امشب که مرده است در پی زن هستند . ای وای :) از خیرش میگذریم . زن . مهناز افشار است . زن . خاتون است . شوهرش مرده است . قبلا هرجایی بوده . آدم شده است . زن با یک تماس از دوست و رفیق اش که در فیلم های کیمیایی فقط پیدا میشود و من عاشقش هستم ، متوجه میشوند که در پی اش میگردند . زن بچه به دست همسایه سپرده طلاها را قایم کرده و با چادر پا به فرار میگذارد . نمیشود . مردهای چاقو کش سینمای کیمیایی پشت در هستند . او را کتک میزنند . توی قالی میپیچند . لقمه اش میکنند . سوار آسانسورش میکنند که ببرند . عین جنازه . عین توی فیلم ها . دوست دارم . هر چقدر این ادمها دارند از من و دنیای من فاصله میگیرند بیشتر دوستشان دارم . ای کاش در این فیلم ها کسی را پیدا میکردم و با خودم از پرده ی نقره برش میداشتم میبردم به دل تاریک شب هایم . در تاریکی سینما چشم میدوزم به تصاودفی که نامعلوم و مجهول و بی دلیل و فقط برای ادامه ی فیلم رخ داده . شبیه عشق سگی . یک تصادف باسمه ای . البته باز هم نمیشود ایراد گرفت . تصادف باسمه ای است . زن جان سالم به در میبرد . فرار میکند . در پناه امن سینما متروپل که فیلمبرداری این قسمت بی نظیر است . از آن پلان های به یاد ماندنی . زمان طولانی قبلش را با چرخ زدن های بی دلیل مهناز افشار سپری میکنیم . خیلی خوب بود این چهار دست و پا راه رفتن و خون به جگر شدن دلیلش معلوم بود . همه اش حرف نبود . در دیالوگ نبود . در نمایش نبود . کمی از سطح عبور میکرد . توی سینما دو عدد مرد متشخص جان فدای سینمای کیمیایی بیلیارد بازی میکنند . پولاد . فروتن . هر دو با ادبیات فیلم های کیمیایی - خدا رو شکر کمی کمرنگ تر از قافیه میگذرند و حرف میزنند تا شعر ببافند - این دو دلمشغولی شان زندگی و گره ی آن در سینمایی که در دست فروش است میباشد . سینمایی که یادگاری است و این روزها کسی برایش تره خورد نمیکند . کسی دوستش ندارد . شده پارکینگ موتور . سینمایی که بنا و قدمت اش را حفظ کرده است . سینمایی که توش سینما نشان داده میشود و این دو نفر از جنش خودم هستند . . . اما مهناز وارد میشود . این همه خون از تنش رفته . میترسند دست بزنند مردها تا فیلم خراب شود . خانم ؟ چایی بخورید خوب میشید ؟ . . . نحوه ی ارتباط این دو مرد با این زن . خیلی خام است . زن در سینمای کیمیایی هنوز صاحب باید داشته باشد . مال محسوب میشود . مرد هنوز مردانگی میکند و خودش را همه کاره میداند . مردهای قوی و زن های دست دوم و بد و بدتر . . . مردهایی که رنگ و بوی بهروز وثوقی هم نمیدهند . . . هرکاری کنی . . . بهروز وثوقی در فیلم های کیمیایی مثل پروانه ای که سنجاق شود برای همیشه مانده . در یاد میماند . از یاد نمیرود . شبیه ما نیست . هیچ وقت روزمره نمیشود . تکرار نمیشود . دستهای به جا مانده ی خونین روی ستون دست چندم است . اولش مال بهروز وثوقی بود . تکلیف خاتون و زن اول شوهرش در کش آمد فیلم روشن میشود و فیلم با همان اسبی که جان میدهد تمام میشود . هنوز روی صندلی نشسته ام . توی سینما با دوربینم عکس میگیرم . هیچ کس نیست . آخر سر من هم میروم . صدای اذان می آید . باز دوست دارم بروم بازار تجریش . دهان همه میجنبد . هر کسی یک چیزی میخورد .  توی گوشم موسیقی میگذارم و تا خانه را بدو میایم . چیزی از فیلم به یادم نمیماند مثل صدای هامون . مثل صدای هامون . مثل موسیقی محزون توی تیمارستان اش که رضا رویگری میخواند . راه رفتن با چادر مهناز افشار هرگز شبیه به در و دیوار کوبیدن های آفاق رخشان بنی اعتماد نمیشود . مثل گم شدن های پری در کاروان سرا ها نمیشود . مقایسه درست نیست اما سینما باید ذهن را سنگین کند . برمیگردم به چرخه ی همیشگی . به میز شام . به کتاب هایی که نصفه مانده اند و یادداشت های ناتمام دیشب . بر میگردم به خیابان های باریک خاطره . به چیزهایی که به یاد نمیمانند. فکر میکنم رفاقت برای مسعود کیمیایی  دلیل بودن است . یک اتفاق مهم است . هرگز از این رفیق ها و از این جوانمردی ها ندیده ام . همین اش . همین تصوری که میدهد را به یادم میسپارم و اینک مینویسم . متروپل خیلی هم بد نبود . 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
قصه پریا
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٢:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٤
 

 

سلام گرم با بوی کافه موکا به آقای فریدون جیرانی عزیز

عرضم به حضورتون استاد که .... اهم ... این جانب برای برطرف شدن افسردگی های ناشی از آلودگی هوا و اشعه های عجیب غریبی که در فضاست و افسردگی های روزانه و خلاصه برای آزاد شدن کمپلکس های گره خورده ی روانی راهی پردیس سینمایی شدم و با دوستم به قدری خوشحال بودیم که بعد از عمری بنا شده ورود آقایان ممنوع را نگاه کنیم و شاید به جای فحش دادن با خنده از سینما بیاییم بیرون که نگو و نپرس ! اما از انجا که مردم بیچاره ی ما که از عدم خنده رنج میبرند و روزهای سه شنبه هم که سینما نیم بهاست و همه حمله ور به پردیس میشوند تمام... سانس ها رزرو و پر و اینا بود و ما با لب و لوچه ی آویزان راهی دیدن یلم شما شدیم تا اعتیاد را از زاویه ی دید شما بررسی /گیر و تحلیل بنماییم . . .

آقای جیرانی عزیز . . . شما به عنوان یک فیلمساز / یک منتقد کهن ساله / یک فیلم بین / یک داور بین فراستی و دیگران / یک بیننده ی فیلم حرفه ای / یک میانجی گر بین سیما و صدا و دیگرون واقعا چطور این فیلم رو ساختید ؟ ؟ ؟ ؟

آقای جیرانی خیلی عزیز . . . تحقیق / فضولی / نشست با روان شناس / جامعه شناس ( نه نشست با برو بچه های اموزشگاه آقای فلان ) نشانه ی اگاهی و هوشیاری یک کارگردان چندین ساله س . شما وقتی که در مجله ی هفت زیر آب فیلم ( خون بازی ) رخشان بنی اعتماد توسط دکتر روان شناس زده شد حتما شاهد سکوت نغمه ثمینی و گفتمان خانم شریعتی بودید نبودید ؟ یکی از مشکلات خون بازی نپرداختن به بیرون روی ( گلاب به روتون ) کسانی است که رو به ترک هستند یا در اعتیادند و توی مستراح در هپروت . . . شما فیلم سنتوری را ندیدید ؟ آیا شمایی که یک زمانی در نوشتن فیلمنامه ی نرگس بنی اعتماد نقش داشتید میتوانید بعد از گذشت این چند دهه این همه سرازیری را با اسکیت طی کنید ؟ چطور میشود مهناز افشاری که فقط یک سالی است در دام ح شیش افتاده این همه صاف و راحت و با پوست خوب بیاید توی کارخانه و عکس صنعتی بکشد و در دو سووووووت بگوید آره اگه راجع به من میگن معتاد راس میگن ...والا اونی که معتاده با چک و لقت هم نمیگه معتادم . . . عشقی هم در پیش زمینه ساخته نشد تا ما بفهمیم چرا این همه مهناز خانم با مصطفی جان صمیمی شد و رک گفت که بعله ما اینیم . . . بعد اساسا اون دوربین توش چی بود اول فیلم که این بند و بساط سرش پیاده شد ؟ ؟ ؟ ضمنا این خانم افشار در برنامه ی دو قدم مانده به صبح که خیلی دماغ سربالا گفت :" آقای جیرانی دیگه شما به من نگید چطوری بازی کنم من 9 سال سابقه کار دارم ! " چطور روش شد این نقش رو بازی کند ؟ آیا حداقل خون بازی و بازی باران رو ندیده بود ... آیا فیلم خانم فرجامی که اتفاقا ارادت ویژه ای بهش دارید در اثر کیمیایی بهش نشان ندادید ؟ آیا بهرام رادان را در سنتوری ندیده بود ؟ آیا بهروز وثوقی را در گوزن ها ندیده بود ؟ اگر از او گریم را میگرفتیم چیزی که میماند میدونید چی بود ؟ فن بیان به شدت ضعیف که حتی کلمات جویده جویده هم در بینش نبود . . . چیزی شبیه اعتیاد و خماری درش نبود آقای جیرانی ( راستی موهای سرتان را کوتاه کردید بهتان چقدر میاید ) ضمنا بنده ترجیح میدادم حضور مادر مهناز خانم را به بهانه ای ببینم نه اینکه در سناریو تا چیزی کم میشد آدم ها مثل آب مبال میرفتند و میامدند . . . شخصیت پردازی بسیااااااار ضعیف بود البته این مشکل مربوط به  فیلمنامه بود . . . به شدت فیلمنامه ی شلخته بدون شخصیت پردازی . . .بدون پرداخت آدم ها . . . طراحی صحنه عجب غیر قابل پیش بینی ! آخه چرا ؟ بعد شما به این چیزها که در فیلم گته شد اعتقاد داشتید ؟ مثلا اینکه اگر کسی بخواد با یک آدم معتاد ازدواج کند باید جامعه تف و لگدش کند ؟ طردش کند ؟آیا این همین ما نیستیم که معتادها را پس میزنیم . . . فرهیختگانی چون شما ؟ چرا در هیچ جایی از یک رابطه ی عشقی حرفی زده نمیشه آقای جیرانی ؟ میدونید دوس داشتم فیلم چطور بود ؟ اینکه مصطفی میرفت با مهناز ازدواج میکرد . . . با هم معتاد میشدند و لحظات وهم و عاشقانه شون رو که از همه پنهون میکنید رو نشون میدادید کاری که معتادها میکنن . . .هیجان ها رو... افسردگی ها رو . . . لرز ها رو . . . قول های بی خودی رو . . . نه یک باره همه چی تموم شه چون فیلم باید تموم شه !!!! مصطفی خان همون یوزارسیف تنها در یک سکانس به استیصال میرسه . . . التماس میکنه به پای زن می افته و چون اخ و گه و معتاده آخرش هم برای اینکه آقایون خوشحال بشن معتاد رو ایدزی اش میکنید چرا ؟ میدونید دوست من بعد از اینکه از سینما اومد بیرون رفت بیمارستان چون فشارش اومد پایین ؟ میدونستید خانومی که کنار دستم نشسته بود و سرما خورده بود بعد از فیلم نگامون کرد و گفت :" خودمون کم بدبختی داریم !!!!این ها رو هم میسازن " من نمیگم باید هپی اند تموم میشد . من میگم شخصیت پردازی آخر ضعیف بود . برای فیلمنامه نویس هاتون متاسفم . دم شما گرم که یک آدم ریشوی اهل امور رو زن پسند تعریف کردید ...طوری که ه  ه ه ه ه   نه تنها خودش با صیغه کردن ها زنش رو کشت ... بلکه به مصطفی جان میگوید تو بیا دختر من رو بگیر من مهناز رو برات صیغه میکنم .... عجب !!! راس میگید ... شاید تنها چیزی که راس بود همین بود . . . بیژن امکانیان عزیز تنها فیلم به یاد ماندی او با صدای دوبله البته فیلمی بود که دبیرستان نام داشت و برای انهدام اعتیاد قیام میکنه و هنوز اون فیلم رو دوست دارم . . .  اما این جا همه ی باور ها میشکنه . . . میخوایید من یه سناریو بهتون بدم بسازن آقایون انگشت به دهن بمونن !!! . . . . پرداختن و برخورد شما با اعتیاد ...مرض های ناشی از اون به قدری کثیفه که آدم دلش میخواد بعد از دیدن این فیلم ها بره یه چیزی بزنه که این کار رو هم کردیم . . . تنها فیلمی که صادقانه به این مقوله پرداخت مرهم بود . . . همچنان ... مرهم بود . . . آقای جیرانی . . . چند وقت پیش قرمز رو در دایره زنگی دیدم . . . عجب !!!  چقدر لحظاتی داشت که میشد بهتر باشه چقدر هدیه همون هدیه موند . . . چقدر همه چیز راکده . . . آقای جیرانی به شما برای اجرای برنامه ی 7 خسته نباشید میگم اما متاسفم فیلمتون رو دوست نداشتم . قربانی شدن باران رو دوس نداشتم . . . نوارها و ضبط کردن رو باسمه ای ترین و ابتدایی ترین شکل نگارش فیلمنامه دیدم . دویدن های بعد از مصرف خنده دار بود ... لحن صحبت مهناز جان وااای... ستاره اسکندری همان ستاره ای بود که دوستش داشتم اما اگر جای او بودم میگفتم این فامیلی مشرقی را از روی من بردارید . خلاصه که هیچی .


 
comment نظرات ()