جزیره در کهکشان

 
دلمه های متحیر!
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٧:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱٢/٢۳
 

  • سرهَنگ ( پ . م ) موظف به سلاخى بود ، توى دالانِ سوت و کور و نمور ، سرهنگِ ماهر در بُرشِ گوشت و پوست و عضوِ( مگو ) چنان سماجتى داشت در هئیت بشرى ، مثلِ مگسى سمج و چموش ... دستِ آلوده اش به خون و رگ و پى ِ آدمِ ها ...حال مى کرد با  شتک ِ خون ، با لخته هاى  مُرده ی بی جان و خون ، با دلمه های متحیر  ... سرهنگِ سلاخ ، استراحتش وقتى بود که روى صندلى همیشگیش ، خیس عرق ، مى نشست و به گوشتِ زنده ى پر حرارتِ توى دستش نگاه مى کرد که آن گوشت ، عضوِ(مگو ) بود به نعوظ استوار شده ... سرهنگ عقیم هر زمستان همه ى عضو هاى مگو را به بهانه ى  چیدنِ درجه و مدال توى گلدان مى کاشت . قورباغه ى بى قرارِ بهارى که فرار کرده بود  از بهار  ، تمامِ گلدان ها را لیس مى زد و عضو هاى (مگو )  ى مرتفع ، هر سال ، موجبِ ترفیع درجه ى سرهنگ مى شدند ... و مردمانى که شکنجه شدند ، امروز از این لیچ افتادگى جسمى ، به بیرون ِ زندان نرفتند ، به آفتاب رو ندادند و  تى کِش و مجیز گوى عالى جنابِ ( پ.م) شدند.
  • سانازسیداصفهانی/ تصویر: از طراحی های مهرداد ختایی

 
comment نظرات ()
 
 
درگذشتِ گذشته!
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٢:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱۱/٢٦
 

میس شانزه لیزه ، بالاخره دلش را به دریا زد و رفت که دست و رویش را با آبِ رودخانه ی معروف شهر بشورد . همه ی ما از یک چیزهای بی خودی ، بی جهت می ترسیم و می لرزیم . میس شانزه لیزه هم این طور بود . او سالها از نزدیک شدن به رودخانه هراس داشت . شاید چون یک بار در بچگی توی رودخانه ی خروشان ِ شهر غرق شده بود . . . از آن زمان به بعد دیگر حتی نزدیکِ رودخانه  هم نشده بود . سالها بود که قایق های شناورِ روی دریاچه را از دور میدید . . . وقتی که مثل زورقی ، سبک و آرام روی رودخانه ، تکان تکان میخوردند و شناور بودند و  بادبانهایشان میانِ پرندگان مهاجر به اهتزاز در می آمد ، همیشه با حسرت و ترس به این فکر میکرد که کاش توی یکی از این قایق ها بود ، کاش کسی لنگر را می انداخت پایین ، بادبان ها را می کشید بالا و او را در غروبی آتشین میبوسید . مثلا یک صیاد یا یک تاجرونیزی ! اما همه ی این ها رویایی بیش نبود . او فکر میکرد درست در هنگام بوسه ، با صیاد ی که تنش بوی ماهی و کوسه میداد ، درست در عمیق ترین جای رودخانه غرق میشد . . . و صیاد  خودش را به اسبی که دم اسکله بسته بود میرساند و می تاخت و می رفت و میس شانزه لیزه را در حالی که توی آب دست و پا میزد تنها میگذاشت و میس شانزه لیزه با موهای قرمزش و لباسِ نازکش طعمه ی گرسنه ترین ماهی روخانه می شد . اما آن روز فرق داشت . میس شانزه لیزه دلش را به دریا زد و برای شستن دست و رویش نزدیک رودخانه رفت  . . رودخانه نمی غرید و نمیخروشید و نمیجوشید ، آرام و ساکت بود و انعکاس ابرها را می شد درش دید . میس ، از ته دل می خواست با ترسش رو به رو شود و برای همیشه این خیالات را به دست فراموشی بسپرد . لبخندی زد و به رودخانه اعتماد کرد . آهسته دستانش را نزدیک آب برد . سر انگشتانش را به آب زد . از خنکی و خیسی آب، دستش مور مور شد . چشم هایش را بست و  دستانش را توی رودخانه کرد . آب زلال از میان شیارهای انگشتانش عبور میکرد . حسِ این تماس او را لبریز از شادی و شعف کرد . چشمانش را گشود . اما چیزی که دید باورکردنی نبود . تمام رودخانه از سر انگشتان میس شانزه لیزه داشت خونین میشد . انگار نُکِ ناخن هایش  مثل زخمی سر باز کرده باشند و تمام خون ِ بدنش را مثل لوله ای پِر و تپل ، توی آب کرده باشند . میس شانزه لیزه آمد که دستانش را از آب رودخانه بیرون بکشد که دید این مایع قرمز رنگ ، این خون مجهول، او را به سمت خود میکشد . مایعی که از جنس خون هم نبود . به رقیقی و غلظت خون هم نبود . . . لزج و سخت بود و سرخ و گرم . به انگشتانش چسبیده بود و مثل باتلاق میس را توی آب میکشید . مایع قرمز رنگ ، آبی رودخانه را پِر کرد و دستهای میس شانزه لیزه را ول نمیکرد . مثل آدامس حجیمی که نمیتوانی از شرش خلاص شوی وقتی که به جایی بچسبد ! موهای قرمز میس توی باد تکان میخورد . هوا سرد شد و خورشید خیلی زودتر از موعد غروب کرد . هیچ کسی توی قایق های روی رودخانه نبود . هیچ کسی زیر پل ِ رودخانه نخوابیده بود . توی خیابان اصلی شهر هیچ  تنابنده ای راه نمیرفت . خبری از کالسکه و صدای زنگوله نبود . میس شانزه لیزه فریاد زد :" یه نفر بیاد این جا . . . آهای . . کمک . . . " خیس عرق شده بود . پیراهن ِ مشکی نخی اش به تنش چسبیده بود . با همه ی توان ،داشت با خون ِ مرموز کلنجار میرفت که  ناگاه رودخانه او را بلعید . مثل گیاهِ گوشت خواری که قورباغه ای  را . او کت بسته زیر آب میان کش واکش مایع لزجی که دورش میپیچید در حال چرخیدن  و خفگی بود . نمیشد نفس کشید . ریه هایش را آب و خون پر کرده بودند . توی آب دهانش را باز  کرده بود و کمک میخواست . . . دست و پا میزد . اما هرچقدر بیشتر دست و پا میزد بیش تر احساس خفگی میکرد . همین طور که دهانش باز و بسته می شد ، یک ماهی کوچک با فلس های سیاه وارد دهانش شد . میس شانزه لیزه به ناچار ماهی را قورت داد چون  خون لزج و سمج ذکر شده  ، دستانش به دستانش چسبیده بود  . ماهی رفت توی معده ی میس شانزه لیزه . حالت تهوع به او دست داد . بوی تند ماهی و حس کردن دهان ماهی  وقتی دارد سر معده اش را می مکد حالش را به هم زد . شروع کرد به بالا آوردن . بالاآورد . استفراغ کرد . یک ماهی سیاه ، با فلس های براق توی کاسه ی دستشویی بال بال میزد و جان میداد . میس ، شیر آب را باز کرد و ماهی رفت توی چاهک دستشویی . به خودش توی آیینه نگاه کرد . موهایش خیس بود و صورتش برافروخته . . . دستش را زیر شیر آب برد و صورتش را شست . از دستشویی بیرون آمد و به تخت خوابش نگاه کرد . فکر کرد دیگر نباید توی این تخت بخوابد . سقفِ اریب اتاق زیر شیروانی اش پوشیده از برف شده بود . پرده ی گیپوری پنجره ی خانه را کنار زد و به پوره های سبک برق که آرام پایین می آمدند نگاه کرد . از روی میز گرد اتاق ، سیگارش را برداشت و روشن کرد . رفت دم پنجره و دود سیگار را فرستاد توی مِه غلیظ هوا . دود ،سرخ بود و انگار هر چه از دهان میس خارج میشد بخارات ِ خون بود . باز هم پک زد و دید دود سیگارش مثل خون قرمز است و هوا را رنگی می کند . سیگار را خاموش کرد و یک سیگار دیگر برداشت . سریع روشنش کرد . اولین پکی که زد دود قرمز توی هوا به برف های سفید خورد و آن ها را ذوب کرد . میس شانزه لیزه دیگر خواب نبود . از اینکه به بیماری لاعلاجی دچار شده باشد می ترسید . فکر کرد باید با یک چیز دیگری هم این حادثه را تجربه کند . به دستشویی رفت و سعی کرد هر چه در مثانه دارد تخلیه کند . کاسه ی دستشویی پر خون شد . دیگر نمی توانست تحمل کند . شروع کرد به گریه کردن . با مشت به دیوار میکوبید . به خودش که آمد دید ، مرد ِ بی سر او را محکم بغلش کرده و میس دارد به سینه های مرد ، مشت میکوبد . مرد بی سر گفت :" این دارو رو باید بخوری ، بد خلقی نکن ! تو پنجاه درجه تب داری !" آنها توی کالسکه بودند و به سمت ِ پروفسور بالتازار میرفتند . میس از اینکه فهمید تب دارد خوشحال شد . مرد بی سر توی گوش ِ میس گفت :" هیچ وقت به گذشته نگاه نکن . . . به پشت سرت نگاه نکن . . . سنگ میشی . . . سنگ نمک . . . هیچ وقت به گذشته نگاه نکن . . . " میس شانزه لیزه توی بغل مرد بی سر ، بی هوش افتاد . خواب دید تا ابد میان کتیبه ای گِل گرفته شده .  

*تصویر، کلاز سانازسیداصفهانی است . *


 
comment نظرات ()
 
 
میس شانزه لیزه و گدا
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٩:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱۱/٢۳
 

میس شانزه لیزه ، درست ، وسط ِ نیمه شب ، جایی به صبح نرسیده و شب تمام نشده ، دوان دوان از معبد بیرون آمد و فریاد زنان کمک خواست . هیچ کسی در آن کوچه نبود . مدت ها بود همه از آن کوچه رفته بودند . از وقتی که ناقوس ِ کلیسا قندیل بست و دیگر زنگ نزد ، همه ی مردم شهر ،  آن بنای نمور و تاریک را ترک گفتند . معبدی بود پر از کلوخ های تراش خورده . کلوخ هایی به شکل موجودات مهیب و عجیب و غریب که به ضربه ی خفیفی از هم متلاشی می شدند ، یا هم  کلوخ هایی به شکل فرشته های کوچک که از بس اشک میریختند باعث شده بودند دیوار معبد نَم بردارد و سقف محدبش ترک بخورد و از شیارش اشک  بریزد، بچکد بیافتد پایین  . . .کلوخ ها به تلنگری بند بودند .  هیچ مجسمه ای  و نقشی و زرق و برقی توی معبد در امن و امان نبود . میس شانزه لیزه همین طور که خون  صورتش را پوشانده بود ، توی باد و بوران فریاد می زد و کمک میخواست و بی اینکه به پشت سرش نگاه کند میدوید  . قلبش توی قفسه ی سینه بالا و پایین میپرید و چشمانش سیاهی میرفت . به درخت تنومدی رسید که باد، زورش به  شاخه های خشکِ آن نمی رسید . تکیه داد بر تنه اش  . نفس نفس میزد و فکر میکرد آیا آنچه دیده است حقیقت دارد ؟ وسطِ نیمه شب ، جایی به صبح نرسیده و شب تمام نشده ، درِ میکده ای  باز بود و عده ای در مه رقیق ، دست زیرِ شانه ی هم حلقه کرده بودند  ، کنار هم ، لنگان و خرامان  ، بین نور ضعیف ِ میکده و سوسوی چراغ  راه میرفتند  ، زمین میخوردند و میخندیدند و به سختی بلند می شدند و چیزهایی میگفتند . میس شانزه لیزه میخواست خودش را به آنجا برساند . باید نفسی تازه میکرد . لباسش پاره پاره شده بود و صورتش پر خون بود . همین جور که به تنه ی درخت تکیه داده بود و چشمانش را بسته بود صدای قهقهه ی مستان را می شنید ، متوجه شد کف پایش مماس و درست  روی زمین سرد است . در واقع متوجه شد کف پایش با زمین برخورد مستقیم دارد . کفش هایش را توی معبد  جا گذاشته بود .  یک حلزون سمج به قوزک  پایش چسبیده بود . نشست روی زمین . چمباتمه زد . زانوهایش را بغل کرد و به چیزهایی که توی معبد دیده بود فکر کرد . باید بر میگشت و کفش هایش را بر میداشت . نباید هیچ چیزی جا میگذاشت . این قانون بود .  چه اشتباهی !!! چطور میتوانست دوباره به جایی برگردد که آن طور با او رفتار شده بود . بوی تلخ شراب که در رایحه ی نسیم و قطرات ِ مه نهفته بود ، وسوسه اش کرد که اول برود توی میکده ، بنشیند . کمی گرم شود . دست و روی بشورد و سپس به معبد برود ، برود و کفش هایش را بردارد . همین طور که سرش را بین کاسه ی زانوها گرفته بود تا قلبش از قفسه ی سینه اش فرار نکند ، صدای پای گدای  تازه وارد ِ (جزیره در کهکشان ) به گوشش رسید . این گدا ، گدایی نبود که قبلا ساکن جزیره باشد . او با آخرین کشتی ، خودش را از اسکله  به تاریک ترین نقطه های جزیره رسانده بود و هیچ کس هیچ چیزی از گذشته و حال ِ او نمیدانست .  مردم میگفتند که هم  لال است و کور . یک پایش میلنگید و توی دستش همیشه یک عصا داشت . عصا ، پای سومش بود . . . شانه و گردنش انحرافی به سمت چپش داشت  و یک وری راه می رفت . نزدیک میس شانزه لیزه شد . قبای خودش را در آورد و روی شانه های میس شانزه لیزه انداخت . کلاه ِ بزرگش را روی سر میس شانزه لیزه  انداخت .   میس شانزه لیزه صدای کِرم هایی که توی قبا ی کهنه  ی گدا با هم حرف میزدند را می شنید . به تازگی این توانایی را کسب کرده بود . خواست حلزون سمج زا از قوزک پایش بکند اما حلزون مثل زالو به جان استخوان پایش افتاده بود . گدا به راهش ادامه داد . میس شانزه لیزه سرش را بالا آورد و از توی کلاه بزرگی که به سرش رفته بود به گدا نگاه کرد . او خیلی مطمئن  اما کجکی به راهش ادامه داد . بدون لباس . . . برهنه و با عصا  رفت توی تاریکی . رفت و  گم شد . پیش از محو شدن کاملش ، حلقه ی بزرگی از کلاغ ها از روی زمین ِ کنارِ پایش بلند شدند . همگی ، دسته جمعی ، پر زدند ، انگار دور سر گدا بخواهند بچرخند ، میس شانزه لیزه از این همه پرنده ی سیاه ترسید . ترسید که مبادا به سر ِ گدا تک بزنند یا بخواهند بیایند سمت خودش ، قبا را بردارند و ببرند . از جا بلند شد . دوید به سمت ِ گدا . . . توی همان تاریکی که به چاه می مانست . نمیدانست باید به چه اسمی صدایش بزند . از میان پرنده های وحشی گذشت . . . به جلو تری که نمیدید رفت . گفت :" شما کجایید ؟ کجا رفتید ؟ من کمک می خوام . این جا کجاست . ؟"گدا گم شده بود و پرنده ها غیب شده بودند . بوی نمی به مشام میس شانزه لیزه رسید . دید که نشسته است . هوا گرم تر شده بود . توی اتاقک کوچکی بود که بوی چوب میداد . بوی چوب خیس . داشت حرف میزد . گفت :" هر روز فکر میکنم با چی میتونم بکشمش؟ با یه چیزی که وقتی دارم می کشمش دونه دونه ی رگ های تنش درد بکشه ، همه ی عصب هاش آه بکشه ، تمام سلول های گوشتش جیغ بزنه ، خون از وجودش بریزه بیرون . من بهش فکر میکنم . من میخوام بکشمش . دارم هر روز نقشه می ریزم . همه چی رو دور خودم جمع می کنم و بعد می خوابم . تبر،  تیغ ، چاقو ، اره . . . همه چیز . . . همه چیز . . . باید پوستش رو رنده کنم . . . مثل خراطی کردن و از این حالت کیف کنم . شما خودتون میدونید که چه کیفی داره وقتی که میخوایی یکی رو شکنجه بدی یا متلاشیش کنی . شما می فهمید من چی میگم . می خوام سر به تنش نباشه . میخوام برای همیشه نابود شه . . . پودر شه . اما نمیتونم بسوزونمش . . . اون نمیسوزه . . . اون نمی سوزه . . . ولی یه حکیم پیدا کردم . . . یه کسی که شمام میشناسیدش . . . خیلی ها ازش زهرماری میگیرن . توی دکونش همیشه زهرماری پیدا میشه . . . اون به من گفت ، توی عطاری یه روغنی هست که اگر اونو بریزم روی تنش ، میسوزه . تمام بدنش رو میخوره و همه ی جونش گداخته می شه . همه ی سلول هاش آخ آخ می کنن . . . نمیدونم . . . شایدم باید این کارو کنم . متوجهید که چی میگم ؟" صدایی از دریچه ی مشبک رو به رو بیرون آمد . :" هومممم . . . ." صدایی شبیه خروپف یا زمزمه ای در خواب . . . میس شانزه لیزه دست به دریچه برد . بازش کرد . دریچه باز می شد . سرش را برد تو . مرد را دید . مرد صورتی استخوانی داشت . سبزه بود و چشمان سبزش میدرخشید . او همان گدای ناشناس بود . میس شانزه لیزه نزدیکش شد . بوسیدش . خندید و گردنش را تو آورد . از اتاقک اعتراف بیرون آمد . رفت سمت در اتاقک مرد . پرده ی مخملی زرشکی را کنار زد . گدا که نمیتوانست حرف بزند . بلند شد . میس شانزه لیزه خودش را توی قبای او جا کرد . شروع کرد به دست زدن به دنده های مردک . کسی که خودش را کشیش جا زده بود . میس شانزه لیزه گفت :" چرا این جا نشستی ؟ این جا جای تو نیست ! تو تمام رازهای من رو شنیدی . نباید می شنیدی ؟ کی تو رو این جا راه داده ؟" مرد خندید . میس شانزه لیزه نگاهش کرد و گفت :" خدا رو شکر که تو لالی . . . دهنت رو باز کن ببینم . . . " گدا به میس شانزه لیزه خیره شد . پلک هم نمیزد . مژگان پرپشت بلند و سر طاسش در نور کم سوی معبد میدرخشیدند . میس شانزه لیزه از توی جیب لباس سیاهش تیغ بیرون آورد و همان طور که خیره شده بود به مرد نزدیکش شد و گفت :" وقتی میبوسیدمت دیدم زبونت رو موش نخورده . ببینم زبونت رو . . . بازش کن ببینم اون دهنت رو دروغگوی حقه باز ." گدا دهانش را باز کرد و دستان پهن زمختش را دور کمر میس شانزه لیزه حلقه کرد . صدای به هم خوردن زنجیر از توی اتاق می آمد . میس شانزه لیزه شروع کرد به بوسیدن مرد و همان لحظه زبان مرد را با تیغ برید . صورتش پر خون شد . خندید . لباس ها را به در آورد و خودش را به او نشان داد . گدا که روی زمین ول شده بود و از خنده داشت ریسه میرفت و انگار نه انگار که زبانش را بریده اند به میس شانزه لیزه نگاه کرد . به او حمله کرد . با ناخن های بلندش لباس سیاه او را گرفت . میس شانزه لیزه میان کلوخ های بی جان و فرشتگان گریان و نور کم شمع های روی زمین داشت با زبانِ گدا بازی می کرد . . . :" بیا ، منو بگیر ، من تو رو از این جزیره پرتت میکنم بیرون . کی تو رو توی معبد راه داده ؟" گدا دست انداخت به پای زن . کفش هایش را به طرفه العینی کشید بیرون . میس شانزه لیزه دست از رجز خوانی برداشت . پا گذاشت به فرار . مرد با زنجیر بزرگی به طرف او می آمد . ناگهان توی معبد همه ی کلوخ های زینتی روی طاقچه ها شروع کردند به خندیدن . . . همگی گفتند :" او عاشق یک دیو سنگی شده . او عاشق یک دیو سنگی شده . " میس شانزه لیزه بیرون دوید و شروع کرد به فریاد زدن . دیو سنگی ،کابوس خواب های شبانه اش بود که هیچ طوری نمیتوانست نابودش کند . دیو ، او را طلسم کرده بود . توی وجودش ، سه مداد بود که برای همیشه میتوانست روی کاغذ همه ی رازها و فالهای عالم را بنویسد . میس شانزه لیزه آن مداد ها را می خواست . میس شانزه لیزه نمیتوانست او را با اسید بسوزاند یا با تبر  بشکند و بکشد . ممکن بود مداد ها ، تکه تکه شوند و یا در اسید ذوب شوند و  او برای همیشه رازها را نفهمد  . درست وسط نیمه شب ، جایی به صبح نرسیده و شب تمام نشده . 

*تصویر الحاقی دیجی-کلاژ سانازسیداصفهانی می باشد .*


 
comment نظرات ()
 
 
بابانوئل و راز ِ پوست
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٧:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱٠/٥
 

میس شانزه لیزه ، نیت کرد ، بامدادان نخستین کسی کز دودکشِ ویلای دور از شهر پایین بایید را رازی بگوید که همه عمر پنهانش کرده بود . رو به روی شومینه نشست و چشم بر آتشی که لهیب میکشید دوخت و به فکر رفت . درخت سال نوی سفیدی کنج ِ ویلا خود نمایی میکرد . این درخت ِ کاج زال بود . برگ های سوزنی زبرش سفید بودند . سفید مثل برف  . . . برفی که بیرون ِ کلبه ی دور از شهر زمین را یکسره پوشانده بود و زیر نور ماه میدرخشید . آسمان صاف بود و ستاره ها ثابت و سرپا و سرِجا میدرخشیدند . گمان میکرد این درخت زال بر حال ِ تباه شده اش مرهمی است و بخت و اقبالش را باز میکند . باد زوزه میکشید . میس شانزه لیزه همین طور منتظر بود تا با این باد صدای یورتمه های گوزن های یاغی بسته شده به سورتمه را بشنود . گوزن های با شاخ های پیچیده و خوش بود . . . سورتمه ای پر از سوغاتی از همه ی کسانی که دوستشان داشت . هر سال ، بابا نوئل می آمد . هر سال معلوم نبود این بابا نوئل کیست . . . هر سال بابانوئل بی هیپ حرفی میرفت . بی اینکه حتی حرفی بزند . میس شانزه لیزه که دیگر در کلبه ی خیابان قدیمی اش نبود و به تفریح آمده بود بیرون از شهر حال دیگری داشت . احساس میکرد مکانش عوض شده است اما این حجم غلیظ تنهایی با او همراه است چون سایه .  به لطفِ خوابی که دیده بود ، سال نو را جور دیگری میخواست برگزار کند . پالتو پوست سفیدش را پوشیده بود و دست از لباس سیاه برداشته بود . میخواست شبیه درخت کاج کریسمس اش شود . به درخت چند آب نبات مصنوعی و گوشواره و پارچه ی رنگی وصل کرده بود . برای خود ش زیر آواز زده بود و ویلای قدیمی را آب و جارو کرده بود بلکه بابانوئل را که دید مچش را بگیرد . نقاب از صورتش بردارد . با او حرف بزند . سر از کارش در بیاورد و ببیند این آقا کیست که خوب میداند او هر سال ، کجا میرود . . . خودش را با لباس بابانوئل میپوشاند و کادوهای عجیبی می آورد . توی ویلا یک میز چوبی بود و دو صندلی . یک چراغ حباب دار رویش بود و یک تخت چوبی کنج اتاق . رو به روی تخت ، پنجره ای بود مشبک و ترک خورده که به چسب های مختلف درزهایش را بخیه زده بودند . پرده ی گیپور کهنه ی چرکی به پنجره آویزان بود . میس شانزه لیزه پرده را کنار زده بود تا هر وقت سورتمه آمد ببیندش . روی هیزم ها آویزی بود که بدان یک قابلمه وصل شده بود و آب میجوشید . توی کلبه را بخار گرفته بود و بوی اکالیپتوس میداد . نان چاودار را به چند تکه تقسیم کرده بود ، رویشان آویشن و پنیر مالیده بود و به نوک ِ چنگ های کنار شومینه زده بودشان تا برشته شود . چیزی توی هوا دوید . میس شانزه لیزه بلند شد . این جور حرکت های عجولانه و پروازهای گرسنه ، از آن ِ جغد بود نه پرنده ای دیگر . . . گرمش شد. خبر از سورتمه و بابانوئل نبود . پالتوی سفیدش را در آورد و همان طور ، مثل لحظه ی تولد ، بی هیچ رو پوشی ، رو به روی هیزم های کینه ای ایستاد . آنها از حرص می سوختند و تلالو شان روی پوششِ گوشتِ تن میس ، می رقصید . موهای قرمز بلندش را باز کرد ، نیت کرد حالا که هیچ خبری از هیچ کسی و هیچ جایی نیست خودش را بسوزاند . شاید همه ی جنگل آتش بگرد . مثل خورشید بدرخشد و برف ها آب شود . . . تا آمد که خودش را توی شومینه بیاندازد تکه نانی از چنگک رها شد و افتاد کنار شومینه . میس شانزه لیزه فکر کرد اول همین را بخورد و بعد بمیرد . به محض گاز زدن نان . . . که مثل سنگک سفت شده بود . یکی از دندان هایش شکست . میس شانزه لیزه دندانش را قورت داد و دل درد عجیبی توی معده اش راه افتاد . از شراب روی میز خورد تا دندان تکه شده توی معده اش حل شود . 

صدای سورتمه و هیاهوی گوزن های همیشگی آمد . میس شانزه لیزه رفت پشت پنجره اما دید که سورتمه بی بابانوئل دارد برای خودش حرکت می کند  و انگار گیج شده . . . دور خودش میچرخد . . . توی دلش گفت :" نخواستیم رازی بر ملا کنیم ! " ناگهان صدای هوهو ، که بانگ آشنای جغد بود از توی کلبه بلند شد . جغد توی کلبه ی جنگلی آمده بود ، رو ی درخت نشسته بود و با دو چشم هوشیارش ، نگاهش را دوخته بود به میس شانزه لیزه . آن بیرون سورتمه بدون گوزن داشت دور خودش میچرخید . میس شانزه لیزه که لرز برش داشته بود ، پالتوش را تنش کرد . . . تا آمد آستینش را توی دست کند ، دست گرم و بزرگ تری را حس کرد که توی پالتوی خز سفیدش هست . انگار دستش را توی دست یک آدم دیگر بگذارد . سرش را که چرخاند . پیرمردی با ریش سفید ، درشت جثه ، کلاه قرمزی بر سر ، با لباسی قرمز رو به روی خود دید . ابروهای پر پشت سفید مرد مثل برف بودند . چشمانش دو رنگ بودند . یکی سفید و دیگری سیاه . بوی نان سوخته از توی شومینه بلند شد . میس شانزه لیزه که از ظهور ناگهانی عجیب بابانوئل تعجب کرده بود بی اینکه تلاشی برای پوشیدن پالتو کند . . . پرسید :" کی هستی ؟" بابانوئل خندید . انگار توی حلقش یک دسته پرنده جیغ میزدند . . . دندان دراکولایی بابانوئل پیدا شد . میان دندان های سفید خونِ خشک شده چشم میس را گرفت . فکر کرد باید رازش را بگوید و بعد حتما خواهد مرد . . . فرقی نمیکند یا خودش میمیرد یا این مرد که قطعا بابانوئل نیست او را سر به نیست میکند . میس شانزه لیزه به بابانوئل ترسناک لبخند زد . به جغد روی درخت نگاه کرد و گفت بذار دندونهای خونی قشنگت رو برات بجورم .  دستش را از توی پالتو بیرون آورد و لب های ترک خورده ی بابانوئل را با ناخن های لاک زده اش باز کرد و شروع کرد کرد بوسه کنار و . . . تا که دندان های خونالود با بزاق دهانش یکی شود . پاک شود . بابا نوئل همین طور که میس شانزه لیزه مشغول جوریدن بود تبرش را از خورجینش بیرون آورد . 

 

میس شانزه لیزه که میدانست بابانوئل کمر به قتل او بسته است گفت :" دراکولای عزیزم ، قبل از اینکه کبابم کنی بذار رازمو بهت بگم . . . این نیت من بود . . . اولین کسی که وارد این کلبه بشه باید راز منو بشنوه . . . راز مگو . . . حرفی که هیچ کسی نمیدونه بعد تو گاز گاز و تخت گاز اسلایس م کن و منو بکش !  اما بذار من با این راز نرم توی شیکم تو . . . بشنو ." بابا نوئل خندید . دست میس شانزه لیزه را ول کرد . عقب کشید . رفت پشت صندلی وسط کلبه نشست . یک گیلاس شراب ریخت و بطری شراب را محکم کوبید روی میز . توی دستش تبر میدرخشید . میس شانزه لیزه . یک نخ سیگار روشن کرد . توی اتاق راه رفت و بی اینکه به جغد و بابا نوئل نگاه کند گفت :" ده سال ِ پیش ، عاشق یکی از خون آشام های خیابون شانزه لیزه شده بودم . اون هر شب سر ساعت دوازده از پنجره ی بالای اتاق زیر شیرونی ام میومد تو . . . یه رنده داشت . . . اون گاز نمیگرفت . . . اون مثل بقیه نبود اون پوست منو میکند و با خودش میبرد . هیچ کس نمیدونه این پوستی که روی تن منه ، یه دکورِ . . . واقعی نیست . . . یه پلاستیکه . . . میتونم درش بیارم . . . میتونم پوستم رو بندازم توی شومینه . . . میتونم بشورمش . . . اتوش کنم . . . میتونم دوباره تنم کنم . . . اون خون آشام این پوست رو برای من آورد  و گفت روی گوشت تنم سوارش کنم . . . میدونی اینی که روی گوشت و استخونمه چیه ؟ . . . میخوای با همین سیگار رو روش خاموش کنم ببینی نمیسوزه ؟ . . . این پوست ِ یه مار کمیاب و نادره . . . توی تنم پره زهره . . . کاش تو بابا نوئل مهربونی بودی . . . اگر منو با تبر تیکه تیکه کنی . . . هر قطره ی خونم ، تو رو دود میکنه می فرسته توی هوا . . . زهرش تا مغز استخون تو رو مثل اسید آب میکنه . کاش تو مهربون بودی و برای من یه پوست میاوردی . . . من نمیدونم تو کی هستی اما میخواستم رازم رو بهت بگم . "

بابانوئل که با حیرت میس را نگاه میکرد . شراب را تف کرد روی درخت سال نو و از روی صندلی بلند شد . دندان هایش را با دست کند و دانه دانه زمین انداخت با تبر به جان تیر و تخته های کلبه افتاد  . میس شانزه لیزه هیچ نگفت . داشت میدید که عجب سال نوی ترسناکی دارد تجربه میکند . مطمئن بود که عمرش به پایان رسیده . . . همین طور که همه چیز  زیر تبر بابانوئل تکه تکه می شد ، جغد سفید از بالای درخت سال نو پرواز کرد . با پنجه اش به جان چشمان بابانوئل افتاد و او را کور کرد . میس شانزه لیزه در را باز کرد زد به دل برف . سوار سورتمه ی بی گوزن شد و فقط گفت . . . " پرواز کن " سورتمه پر کشید به دل آسمان و میس شانزه لیزه که از این اوج گرفتن توی دلش خالی شد، به خود لرزید و چشم که باز کرد دید توی اتاق زیر شیروانی اش هست . در خانه باز است . . . صدای همهمه ی شادی مردم به گوش می رسید . . . کسی به در تقه زد . 



 
comment نظرات ()
 
 
میس شانزه لیزه و مردِ بی سر و جناب هولمز !
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٦/۱۱
 

میس شانزه لیزه ، دوربین به دست ( مرد ِ بی سر ) را نظاره کرد . او همچنان ، چون کوه ، استوار با کنجکاوی تمام ، تنی تنومند ، ایستاده بود در جنگلِ کوچکش ، میس شانزه لیزه از وقتی به ستوه آمد که از ناحیه ی مرد ، تیر های علامت ، میشدند پرت بر دریچه ی کوچک ِ حواسش . یک شب در خانه ی زیر شیروانی نشسته بود . به سقف نگاه میکرد ، سقف چکه میکرد ، برف میبارید . سقف سرد شده بود . سقف قندیل بسته بود . میس شانزه لیزه پتو را دورخود پیچیده و در دستانش - ها- میکرد . چراغ زنبوری برای خودش ، کنج دیوار ، کف زمین وز وز صدا میکرد . هیچ خبری از هیچ کس نبود . میس شانزه لیزه تصمیم گرفته بود برای تکراری نشدن روزهای خسته ی همیشه ، دست بزند به اموری غیر عادی ، تا بشکند این تکرار را . مثلا به سرش زد . . . توی خواب که بود . . . خوابش که نمیبرد در بیداری یا در همان لحظه ی خلسه ، که نمیدانست کجاست . . . پا برهنه برود قیچی را بردارد . گیس هایش زا بزند . گیس هایش که شهره ی عام و خاص بود . سرش که بی مو شد . . . پا روی موها گذاشت و رفت زیر لحافش . . . پتو را که دور خودش پیچیده بود به مردی زشت فکر میکرد . به مردی که او را دوست هم نداشت . . . به مردی که به او نگاه هم نمیکرد . . . همه ی فکر و ذکرش شده بود همان مرد ، کسی که حتی سر نداشت . . . به تخت خواب که برگشت . . . سرش را روی بالش که گذاشت بی وزنی موهایش خوشحالش کرد . فکر کرد کاش زودتر از شر این همه خاطره ی کش آمده ی قرمز خلاص میشد . به یک دنده اش چرخید و لحاف را میان دو زانوش گوله کرد . نخوابیده فکر کرد باید که ناخن هایش را هم بکند . . . دوباره از تخت بلند شد . . . یا تخت بلندش کرد . . . رفت توی حمام شفابخش . . . نشست توی وان و شروع کرد به چیدن ِ ناخن هایش . . . هر چه که از گذشته میروید باید که برود توی چاه . . . آن شب خوابید . سه شب و سه روز در خواب بود . . . خوابی بی کابوس . انگار همه ی رویاها و گذشته ها و آینده ها دست از سرش برداشته بودند . بعد از سه روز که چشم باز کرد دید زمستان شده است . دلش برای یک نفر تنگ شده بود . مرد بی سر . . . قبلا در مورد این مرد بی هویت با کارگاه خوشتیپ قصه ها آقای شرلوک هولمز ، صحبت کرده بود . هولمز در حالی که چشم های نافذش را به آن سوی پنجره دوخته بود و علف میکشید با صدایی که از حنجره اش به رسایی صدای بهرام زند بیرون میزد گفت :" چند وقته که این مرد رو میپایی ؟" میس شانزه لیزه که آن روزها هنوز موهایش تا زانو دلبر میکرد ، در حالی که برای هولمز قهوه میاورد گفت :" من اون رو نمیپام اون داره من رو میپاد !" هولمز به طرفه العینی برگشت . دست از پشتش برداشت . . . همیشه هنگام دقت کردن ، دست چپش را مشت میکرد و به پشت میپیچاند . برگشت و گفت :" خانم زیبا ، تو اون رو میپایی نه اون تو رو ." میس شانزه لیزه روی صندلی لهستانی کهنه اش نشست . گفت :" تو همیشه همه چیز رو بهتر میدونی . . . فکر میکنی من اون رو میپام ؟" هولمز روی صندلی دیگر نشست و گفت :" اگر من همه چیز رو بهتر میدونم پس چرا سئوال میکنی ؟" میس بلند شد و از پنجره به بیرون نگریست . هیچ کسی توی بالکن بلوک سیمانی رو به رو نبود . هیچ کسی . . . هولمز که میان دود غرق شده بود پرسید :" این قهوه خیلی کهنه است ." میس شانزه لیزه گفت :" از دنده ی چپ بلند شدی ." هولمز گفت :" این قهوه خیلی خیلی فاسد شده . " میس شانزه لیزه رفت سمت گرامافون و یک صفحه گذاشت که تا نصفه میخواند . شروع کرد به رقصیدن :" من می رقصم و اون مرد از من عکس میگیره هولمز " هولمز به پاهای میس که کف زمین میچرخید و به دستانش که بیخودی تکان میخورد خندید . دست میس را گرفت و به طرف خودش کشاند :" اون مرد برای من یک نامه فرستاده ، اون مرد از اینکه تو دائم داری ازش عکس میگیری ناراحته . اون مرد یه مرد محترمه . " میس شانزه لیزه توی پنو که پیچیده بود از دست هولمز عصبانی بود و یاد و خاطره ی آن روز را مرور میکرد . خاطره ای آبکی . . . هولمز کاری کرده بود که میس شانزه لیزه مقواهای بزرگی بخرد و بیاورد و پنجره هایش را بپوشاند . فکر کرد بهتر است در این شهر خیس و بارانی زیر این رطوبت دائم فرانسوی غرق شود . یادش می آمد که هولمز گفته بود به سراغش می آید و می خواهد با همین کار قضیه را هم بیاورد . میس مقواها را روی زمین انداخته بود . بوی گیاه مخصوصی توی خانه پیچیده بود . . . میس در این بو بی خود غرق افسردگی شده بود . صدای جیر جیر پله ها آمد . . . با جیر جیرهای همیشگی فرق داشت . . . قدم های با صلابت هولمز بود . میس که موهایش را هم زده بود و توی دنده های خودش پنهان شده بود مثل جوجه اردک زشت همه ی تنش را توی پتو کرد . در خانه باز شد . هولمز وارد شد . عصایش را گوشه ای گذاشت و شانه های میس شانزه لیزه را گرفت و او را از دل پتوی در هم بیرون آورد . با انگشت پلک های میس را باز کرد . گفت :" هنوز هیچی نچسبوندی خانم !؟" میس شانزه لیزه گریه کرد . هولمز گفت :" خانم زیبا موهاتون کجا رفته ؟" میس شانزه لیزه همین طور که مثل عروسکی بی اختیار در دستان هولمز افتاده بود در حالی که سرش را به چپ و راست تکان میداد گفت :" همه رو چید . . اون مرد اومد و همه رو چید . . . اون مرد اومد و همه رو با خودش برد . . . " هولمز تلفن کرد به دکتر واتسن . . . واتسن که همیشه سر موقع میرسید تشخیص داد میس شانزه لیزه در اثر خوردن غذاهای فاسد ، مسموم شده است . . . او را توی کالسکه گذاشتند و به خانه ی هولمز بردند . میس شانزه لیزه توی تخت خوش عطر مردی خوابیده بود که رو به روی شومینه قاتل های عجیب را پیدا میکرد . مثل عنکبوتی بود که همه چیز را صید میکرد . هولمز نامه ای توی دستش بود . نامه را میخواند و حرفی نمیزد . دکتر واتسن گفت :" خیلی توی فکری تو هم باید استراحت کنی . . . چرا فکر میکنی اون مرد داره راست میگه ؟" هولمز گفت :" یک چیز ی مشکوکه ." واتسن در حالی که وسایلش را جمع میکرد و به سفر میرفت گفت :" تو الان  دوساله که درگیر این پرونده ای و هنوز نمیدونی اون مردی که سرش رو از دست داده چطوری سرش رو از دست داده و چطور زنده است . " هولمز به شعله ها خیره شد و دست چپش را پشت برد و مشت کرد . :" واتسن ، برو . . . من خیلی چیزها میدونم . . . تو هنوز من رو درست نشناختی . . . هنوز دوست داری توی حاشیه ها نگاه کنی . . . تو به قلب ماجرا نمیری . . . مسئله یک سر بی خودی نیست . . . مسئله از دست دادن سر یک آدم عجیب و مرموزه . . . کسی که این کار رو کرده یک زن بوده . " واتسن با تعجب و حیرت به هولمز نگاه کرد :" ببینم این مدت که من نبودم تو چیزی از این پرونده فهمیدی ؟ چرا یک تلگراف نفرستادی . " هولمز بلند شد . نامه را توی آتش انداخت و به واتسن در را نشان داد . : خداحافظ دکتر واتسن . . . همه چیز رو بهت میگم . " میس شانزه لیزه که توی تخت هولمز دراز کشیده بود . احساس کرد بوی ادکلون مردی توی مشامش است که میشناسد . . . احساس کرد نرمی این تخت و نور کم سوی اتاق را می شناسد . به سرش دست زد . یادش افتاد موهایش را قیچی کرده است . جان گرفته بود . خانم میان سالی که در خانه ی شرلوک هولمز کار میکرد رو به روی تخت ایستاده بود . با یک سینی . . . با رایحه ای که از بشقابش بلند بود . . . سوپ جو ! . . . میس شانزه لیزه نشست . . . :" خانم . . . !" میس شانزه لیزه همه ی سوپ را سر کشید . از تخت بلند شد . سراغ هولمز را گرفت . زن گفت :" ایشون با دکتر واتسن رفتند . " میس شانزه لیزه یک نخ سیگار روشن کرد و به زن گفت میخواهد توی اتاق تنها باشد . حاضر که شد میرود . توی اتاق تنها ماند . از توی کشو های هولمز چند نامه برداشت . . . کشوها را میشناخت . . . دست خط هولمز را هم میدانست . . . کلاه مردانه ای سرش گذاشت و پالتو پوست مشکی اش را پوشید و زیرش همه چیز را پنهان کرد . از پله های طبقه ی بالا پایین آمد . . . پا برهنه روی فرش پله راه میرفت . زن گفت :" کالسکه دم در آماده است . " میس شانزه لیزه گفت :" من بدون کالسکه میرم خانم . " در را باز کرد و توی خیابان راهش را کج کرد تا می خانه ی کنج ِ پایین شهر . درخت ها تکان میخوردند و مجسمه های بزرگ شهر را غول آسا تر و یا ترسناک تر نشان میدادند . میس شانزه لیزه . . . توی کافه نشسته بود . داشت نامه ها را میخواند و جرعه جرعه شراب توی حلقش میکرد . چند سکه روی میز گذاشت و رفت سمت خانه . حس کرد کسی دنبالش می آید . صدای رود خانه و حرکت بی امان موج ها توی گوشش فریاد میزدند . . . شب ها همیشه این صدا را میشنید . کف پاهایش توی گل و لای رفته بود . . . با این حال از اینکه کسی پشت سرش می آید خوشحال بود . . . وقتی به خانه خرابه اش رسید . . . مخصوصا در را باز گذاشت تا آن شخص بالا بیاید . رفت توی خانه . پالتو را در آورد و لباسهایش را . . . با یک کلاه ایستاده بود وسط اتاق . . . منتظر شد . کسی بالا نیامد . در را بست . وقتی در را بست پشت در یک کسی چیزی نوشته بود . . . " تو زرنگ نیستی " . . . با حروف روزنامه کلمه ها را به هم چسبانده بود . . . " تو زرنگ نیستی " . . . میس شانزه لیزه سرش گیج میرفت و در غرور سکر آورش میخندید . صفحه ای در گرامافون گذاشت و شروع کرد به رقصیدن و میخواست شمع ها را روشن کند و خودش را به مرد بی سر رو به رو نشان دهد . . . شمع های زیادی روشن کرد . چاقوی دسته بلندی از آشپزخانه برداشت و رفت رو به روی پنجره . . . پنجره ها با مقوا پوشانده شده بودند . مقوا ها را کند . مرد همچنان سر جایش ایستاده بود . . . بدون سر و داشت او را میدید . . . میس شانزه لیزه با ایمان و اشاره به او گفت :" سر. . . سر تو دست ِ منه . " . . . چاقو را توی هوا چرخاند . چاقو را توی دل شیشه فرو کرد . سرش را از شیشه بیرون آورد و در بارانی که می بارید داد زد . سرت دست منه . . . بیا سرت رو بگیر . . . رفت توی آشپزخانه . . . در یخچال را باز کرد . یخدان کهنه را بیرون آورد . . . با تعجب سر بریده ی مردی را دید . سر را از جا بلند کرد . . . آمد طرف پنجره . . . سر را نشان مرد داد . . . سرت دست منه . . . شروع کرد به خندیدن . . . همان لحظه صدای شرلوک هولمز را شنید . . . ":" خب پس کار تو بود ؟" میس شانزه لیزه هولمز را بغل کرد و شروع کرد به بوسیدنش . . . :" تو اومدی اینجا . . . تو این سر رو توی یخدون گذاشتی ؟ چرا از من خواستی کاری کنم که نکردم . تو میدونی که من دوستت دارم . چرا ازم خواستی که این کارو کنم . . . تو میدونی که من برات همه کاری میکنم . " هولمز پالتوی میس را به او پوشاند :" الان یخ میزنی ." میس ، سرش را روی شانه ی هولمز گذاشت . :" یه سیگار بده " . . . شروع کردند به سیگار کشیدن . میس شانزه لیزه :" اون سر کیه هولمز ؟" هولمز گفت :" تو اعتراف کردی تو اون سر رو بریدی ." میس شانزه لیزه بازوی هولمز را نیشگونی گرفت و گفت :" تو توی نامه هات این رو از من خواسته بودی . . . همیشه هر وقت فرار میکنی . . .کارت اینه که منو بازیگر نقشه هات کنی حالا بگو اون مرد کیه ؟ چرا خواستی من براش نمایش بدم . . . اون داره منو میپاد؟ کی سر اونو بریده هولمز ؟" آقای هولمز در حالی که چشمانش مثل دو حبه ی انگور سبز توی صورتش میلرزیدند به میس شانزه لیزه نگاه کرد و گفت :" اون مرد منم . . . کتم رو بالا میارم . . .منم . . . شبا مواظب تو ام . . . اون مرد منم . . . تو منو نگاه میکردی هر شب . . . من دوستت دارم بانوی زیبا . " میس شانزه لیزه که گردنش سنگینی سرش را تاب نمیآورد توی اتاق چرخی زد و رفت حمام . . تیغی برداشت و ابروهایش را هم تراشید . . . :" حالا هم خانم زیبا هستم آیا ؟" هولمز خندید . اما سریع لبش را جمع و جور کرد . خنده به وجناتش نمی آمد . . . میس شانزه لیزه ادامه داد :" و آیا آن مردی که هنوز آنجا ایستاده و بی کله است تویی . . . اما تو که این جا پیش منی هولمز ؟ من می خانه رفته ام اما تو داری چرند میگی هولمز ؟" شروع کرد به خندیدن . . هولمز روی زمین نشست و زانو زد . . . :" میس شانزه لیزه اون مردی که توی بالکن میبینی واتسن ِ من ازش خواستم کتش رو بالای سرش بیاره . . . خواستم ادای منو در بیاره خواستم ببینی که اون منم . . . الان خودش میاد و همه چیزو میگه . . . " میس شانزه لیزه که چند لحظه ای توی فکر رفته بود . . . از هولمز ترسید . سر را از روی زمین برداشت . . . سر یک سر نمایشی بود که با گچ ساخته بودند . پرتش کرد گوشه ای . . . سر توی دیوار شکست . . . توی بالکن خانه ی رو به رو واتسن داشت با دست به انها علامت میداد . . . هولمز بلند شد و گفت :" تو هنوز حالت خوب نیست . . . من الان دو ساله که مواظبتم . . . " اون جا هیچ مردی نیست . . . هیچ کسی نیست . . . اون جا تفرج گاه منه . . . گاهی به منم سر بزن . . . بعد با زغالی که کنار شومینه افتاده بود . برای میس شانزه لیزه ابرو کشید و عصایش را برداشت و رفت .  


 
comment نظرات ()
 
 
منگنه
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٩:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۳/٢۳
 

میس شانزه لیزه روی لاکپشت نشست ،  جنس تیز و فلس مانند لاک ِ او دیگر آزارش نمیداد . لاکپشت حرکت کرد . به کندی . . . و مقصدش ایستگاه شگفت انگیز ابدیت بود . جنس ِ تیز و فلس مانند لاک ِ سرسخت ِ پردوام میتوانست پوست را خراش دهد و خراش تاول شود و تاول آب بیاندازد و زخم شود و پوست پینه ببندد اما تنِ زن از این رد زخم ها پُر بود . میس شانزه لیزه همراه لاک پشت از کوشک خارج شد . خاصیت ِ لاکپشت پیر همین بود که هر کسی رویش مینشست دیگر دیده نمیشد . برای همین هیچ کدام از یاران و سربازان چنگیز خون ریز متوجه رفتن او نشدند . . . برای رفتن باید محو شد . پیش از محو شدن باید روی این انحلال جسمانی را کم کرد . لاکپشت دانای پیر میدانست که چرا ابدیت مقصد است . در ابدیت ، ابتدا و انتها ، روشنی و تاریکی بی معناست . میس شانزه لیزه چپق اش را روشن کرد و بلند بلند گریست . لاک پشت گفت :" تو اولین نفر نیستی ؟" حرکت کند بود و هنوز کوشک دیده میشد . میس شانزه لیزه دود چپقش را قورت داد و گفت :" چند سال تا ابدیت راه است ؟" لاکپشت از حرکت ایستاد . آفتاب میتابید و زمین مثل آتش گرم بود . میس شانزه لیزه ی نامرئی داد زد : " حرکت کن !" لاکپشت خسته شده بود . پیر بود . خوابش گرفته بود . میس شانزه لیزه فکر کرد ابدیت همین لحظه است . روی لاک فلس دار دراز کشید . رو به روی آسمانی سقفش بی ابر و بی انتها و دستانش را باز کرد و گفت :" بخارم کن ای خورشید . " از توی کوشک سر و صدا بلند شد . گفتند :" میس شانزه لیزه شبستان را ترک کرده و نیست شده است . چنگیز دیوارهای گرمابه و طاق های شبستان را به آتش کشید و همین طور که از چشمانش خون میچکید نعره زد که دنبال زن بگردید . از روی لاکپشت اسب و سرباز بود که محکم رد میشد . لاکپشت سر و دست و پایش را توی حفره اش کرده بود و میس شانزه لیزه را با خودش توی لاک برده بود . جنس این صدف کهنسال سخت بود و مثل توپ بسکتبال از این سوی صحرا بدان سو پرت میشد . وقتی آب ها از آسیاب افتاد و صداها توی صحرا گم و گور شد . لاکپشت میس را از میان تنش بیرون آورد . میس شانزه لیزه روی صدف ایستاد و به کوشک نگاه کرد که دارد میسوزد . فکر کرد اگر همان جا را به آتش میکشید اینک کارش تمام شد و احتیاجی نبود تا به ابدیت برود . همان لحظه رعد زد و برقی نورش را روی زمین انداخت . زمین دیگر شن و ماسه نبود . کویر نبود . پرت شده بودند توی فصل دیگر در جنگلی . . . با درخت های سر به فلک کشیده و هنوز از همین دور و از همین ماه ها فاصله تا کوشک بلندای زبانه ی آتش دیده میشد . میس شانزه لیزه از روی لاکپشت پایین  آمد . مرئی شد . نشست کنار درختی و شروع کرد به خوردن صمغ آن . صمغ توی بدن میس شانزه لیزه مثل اکسیر عمل کرد ، روی تمام استخوان های شکسته نشست و عضلات کوفته شده اش را شفا داد . درخت شاخه اش را تکاند و چند گلابی برای میس شانزه لیزه انداخت . میس شانزه لیزه گفت :" ای درخت ، از خود میکنی ، از خود میگذری ، از خود میدهی ، میوه ات را، برگت را ، سایه میکنی ، شاخه ات را خانه ام ، شیره ی جانت را به کام میگیرم دَم نمیزنی ، تنت را تکیه گاه میکنی . . . تو را سزای این همه خوبی یک چیزست و آن تبر و اره است . " درخت شاخه هایش را تکان داد و هزار چلچله از میان شاخ و برگش بیرون ریختند و شروع کردند دور میس شانزه لیزه آواز خواندن . میس شانزه لیزه مشت به درخت کوبید و گفت :" ای درخت که در خود صد سال سن داری و هزار چلچله ی خوش صدا ، ای ایستاده ی به عرش رسیده سزای تو مرگ است باید که ببرند تن شریفت را . " شروع کرد به مشت کوبیدن . باد میوزید و میس که لباس مندرسی به تن داشت سردش شد . بلند بلند گفت :" ای سرما بر من بتاز تا تمام شوم و به مقصد رسم . " درخت دهانش را باز کرد و سوراخ بزرگی که درونش بود شد سرپناه میس . طوفان که آمد میس شانزه لیزه توی دل درخت چمباتمه زده بود . ناخن هایش را میجوید و خدا خدا میکرد این گرد بادی که دور درخت را گرفته است تمام شود . از خیر این درخت بگذرد و گورش را گم کند . از دل درخت ندا آمد : ای زن ، تن به گردباد ندادی تو که خواهان مرگی .چرا؟ پناه گرفتن برای کسانی که مرگ را میجویند خنده دار و مضحک است ." میس شانزه لیزه برافروخت و بیرون زد . توی چرخ گرد باد غرق شد و دور درخت گیج خورد . گردباد که به خود میپیچید با صدایی زنانه گفت :" چرا درخت را سزای تبر دانستی ای میس شانزه لیزه ؟" میس که موهایش را باد میچرخاند و دست و پایش داشت از هم جدا میشد فریاد زد :" سزای نیکی هیچ است . هیچ همان نیکی است . خوبی وقتی معنی میدهد که بدی باشد . این همه خیر ، شر میشود . ما قدر این خیر را نمیدانیم ما آدم ها . . . " گرد باد پیچید تا بالاتر . . . از زمین کنده شد و رفت بالا و بالاتر . . . گفت :" قدر ندانستی ، ان درخت به تو نیکی کرد و تو او را نفرین " میس شانزه لیزه داد زد :" من مهر ورزیدم ، جانم زخم شد ، من تنه شدم ، استخوانم شکست . من کلمه شدم ، پاکم کردند ، من صدا شدم ، خفه ام کردند ، من نور شدم خاموشم کردند . چرا درخت روزی با ناز سر تیز تبری شوکه شود ! بگذار بداند که خوب بودن ، پاسخی ندارد . . . زیادی خوب بودن ، سزایش نابودی است . . . هیچ زیبایی ابدی نیست . . . خوبی را میبرند و میخورند . فراموش میکنند . . . آنچه میماند شعار است و شعر . . همه جا سوت و کور است ای گرد باد . " گرد باد که به خورشید میرسید گفت : پندی مرا ده ." میس شانزه لیزه که دستانش در حال کنده شدن از مفصل ها بود و خاک توی موهایش رخنه کرده بود و گردنش پیچ میخورد و قلبش محکم میزد فریاد زد :" عاشق شو ، از تنفر سرگیجه گرفته ای " گردباد مکث کرد . باد سکته زد و درجا در هوا معلق ماند . میس شانزه لیزه سقوط کرد و میان چاه وسط این گرد باد پرت شد روی زمین . گرد باد متحیر بگفت :" چه کسی با باد میخوابد ؟" میس شانزه لیزه که توی دریا افتاده بود ، دست و پا زنان گفت :" آنکسی که تبر به دست درخت را میبرد . " رمقی برای شنا کردن نداشت . خیس شده بود و فریاد زد :" ای آب در شُش هایم بروید و من را به ابدیت بسپارید .  دریا موجی بلند کرد و توی گوش میس شانزه لیزه زد گفت :" تو را به باتلاقی میرسانم تا صدایت را نشنوم که همه ی ملوان های دریاها از عشق تو گویند و همه ی سربازان خون ریز کویر از تو . . . چرا میخواهی بمیری ای زن دیوانه ؟" میس شانزه لیزه گفت :" آنگاه که عمرِ قول ، قدرِ پروانه بود و ذکر من ، خیال باطل باید به ابدیت پیوست ای دریای جاهل !" دریا موج دیگرش را به تن میس کوباند :" از تو میگویند . . . میشنوم که از تو حرف میزنند . . . چقدر نادانی . . . " میس شانزه لیزه گفت :" آنها که گفتند ، بیشتراز همه ترک کردندم . . . آنها که گفتند کمتر از همه نگاهم کرند . . . آنها حرف من را زدند که با دیگران حرفی داشته باشند . . . آنها از من نگفتند . . . " پاهای میس شانزه لیزه به گل باتلاق نزدیک شد و سنگین شد و احساس کرد که دارد به چاهی کشیده میشود . دریا آرام شد  و  گفت :" مرا نصیحت کن ." میس شانزه لیزه گفت :" خشک شو . کویر شو تا ببینند چقدر بزرگ بوده ای . . . " بعد لب آب را بوسید . باتلاق پاهای میس شانزه لیزه را میکشید به پایین تر . . . همه جا کویر شده بود . . . صدایی مردانه از دل باتلاق بیرون زد :" ای گستاخ ! عمر تو را میگیرم و تا ابدیت تو را بدرقه میکنم تا لال شوی . من تو را به آرزویت میرسانم . " میس شانزه لیزه میان گل فرو رفت . . . در گل و خاک شل له شد . با گل حل شد و به نیستی و سیاهی رفت . 

به قول واسلاو هاول ، نویسنده در سنی حدود سی و پنج سالگی دچار سردرگمی میشود و دو راهی را میبیند . . . او سردرگم میشود . دوست دارم گم شوم . همیشه فکر میکردم یک روزی در میدان سرخ مسکو ، زیر برف و نور چراغی که در مه سکته میزند ، کسی دست مرا رها میکند . . . میرود و من میان ازدحام جماعتی که لباس های پشمی پوشیده اند و روی برف راه میروند گم میشوم . . . گم شدم . . . یک بار در همین حوالی . . . نه مسکو در تهرانی خیالی با میدانی که سرخ نبود و نامش آزادی بود . . . نزدیک دانشگاه سوره . . . باز گم شدم . . . در همین حوالی در فرودگاه بین المللی . . . میان مسافرانی که می رود و می آیند . . . باز گم تر شدم . . . میان کسانی که نقاب زده بودند  و ماسک به چهره داشتند تا روی صحنه بروند و به من تنه میزدند . . . . گم شدم . . یک بار در بطیر پر از الکل . . . با کسی که حرفش از پاکی و کثیفی نجاست بود . . . و خودش را همه جوره وا داد . . . گم شدم پشت چراغ های سبزی که وقتی از روی خط عابرامن خیابانش عبور کردم ، ماشین های بزرگ بی اعتمادی لهم کردند . مدت هاست روی جاده افتاده ام و از رویم عبور میکنند . . . مثل جنازه ی پلنگ صورتی . . . به همین خنده داری . . . همه خنده هایم را ، کلمه هایم را بخشیدم به کسانی که نمیدانستند تقسیم کردن خنده ، گریه ، کلمه و حضور معنی اش چیست . . . از وقتی بالغ شدم دوست داشتم تا سی سالگی ماتحت آسمان را پاره کرده و چانه بی اندازم . . .دیگر بس است . . . و حالا در این سی و چهار سالگی در بدو بدوی بیکاری . . . بی احترامی ها . . . تنها به نوشته و نوشته هایم مینازم . . . به چیزی که نه قدر و قیمتی دارد . . . نه مخاطبی . . . و نه حتی ویترینی برایش زده اند . . . در شغلی زندگی میکنم که کسی نمیداند چیست . . . حرفه ای ها و الگوهایم . . یا سنگ توی جیب کردند و مردند . . . مثل خانم وولف . .. یا گاز را باز کردند و مردند مقل هدایت . . . یا خودشان را در جنگل دار زدند مثل غزاله . . . یا توی مخشان شلیک کردند مثل همینگوی . . . هر کدام دلیلی داشتند . . . اهمیتی هم ندارد که پایان چگونه است . . . بعد از پایان حتما که جهنمی است فراتز ار این زندگی داغ و سوزان . . . باشد که در آن بی امنیتی به انتهای همین برسیم و ذره ذره زجر کش نشویم . . . با خودمم . . .با آیینه ای که پر از سنگ و ترک و لکه است . کسی دوست ندارد پاکش کند آن کسی که نگاهش میکند هم دلش میسوزد یا آیینه دلش ریخت او را نمیخواهد . . . بد جوری در این منگنه ی زندگی باخته ایم . بدجور . 


 
comment نظرات ()
 
 
چاه کن
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۸:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٢/٢٥
 

چاه مکن بهر کسی ! اول خودت دوم کسی

دیوارِ این خونه یه دیوارِ معمولی نیست که با گچ و سیمان درستش کرده باشن . سعی میکنم از کنارش رد نشم ، دستم بهش نخوره ، روش تابلویی نزنم ، بهش تکیه ندم ، روش سایه هم نندازم . دیوار این خونه یه کمی سنگین به نظر میرسه ، انگار دو تا چشم بزرگ پشتش داره منو میپاد ، انگار میتونه یه هو شکاف برداره ، تیکه تیکه بشه شروع کنه به کومه کومه ریختن و حرف بزنه . من از این دیوار میترسم . میس شانزه لیزه خیلی وقته افتاده روی کاناپه ی خونه م و خواب رفته . الان دفتر دستکشو برداشتم و میبینم با روان نویس آبی یه جاهایی یه چیزهایی نوشته که اصلا سر در نمیارم . نصف شعر و نصفش کلمه های بی ربطه . دلم میخواد شماره ای چیزی از توش پیدا کنم . هنوز خیلی مونده تا سرمش تموم بشه . چشماشو یه جوری بسته که انگار میخواد به من بگه خوابه . اما من میدونم که داره صدای منو ، صدای ورق زدن دفترخاطراتش رو میشنوه . دلش میخواد برم بشینم کنار دستش . کفشاشو که از پاش درآوردم با زانوهاش خورد زمین . به کف کفشاش کلی گِل و جنازه ی سوسک و کرم وصل بود . یه زره تنش کرده بود انگار از وسط تاریخ اومده بیرون . من فک میکردم باید این طوری نباشه . باید خیلی شیک و خوش عطر و لپ گلی باشه اما انگار از جنگ برگشته بود . یه نیزه دستش بود . توی جیب لباساش پر از تیر های ریزی بود که انگار برای روز مبادا قایمشون کرده باشه . رنگش شده بود عین همین دیوار سفید . دور چشماش یه حلقه افتاده بود سیاه سیاه مثل قیر . بلندش کردم بردم انداختمش روی کاناپه . میگفت :" واسه چی فک میکنی با من ایاق شدی ؟ برای چی منو آوردی این جا ؟" چرت و پرت میگفت . زنگ زدم دکتر بیاد بالای سرش . کوله پشتیش قدر یه چمدون بزرگ بود . نمیدونم چطوری اونو روی شونه هاش این ور و اون ور میبرد . کلی جیب داشت و توی جیباش پر از تیغ و تیر و چاقو بود . باید با قفل ، زنجیرش رو باز میکردی . . . توی کیفو سیاحت میکردی میدیدی بله چه خبره . . . همه چی بود  . از شیر مرغ تا جون آدمیزاد . کلی دفترو کاغذ و کتاب ، کلی استخون های خورد شده ، اصلا معلوم نبود چی به چی بود . توی یه کیسه کلی پر پرنده جمع شده بود . چیز به درد به خوری پیدا نکردم . همیشه یه جورایی طلبکار بود . حالا افتاده فک میکنه خیلی مریضه . . . البته یه چیزیش میشه نه اینکه نه . . اما من که باور نمیکنم . یه جفنگیاتی میگه که هیچ کسی باورش نمیشه . دکتر که بالا سرش اومد شروع کرد به کارهایی کرد که مردم از خجالت . کت دکتر رو گرفت و گفت :" من حالم خوبه میشه با هم بریم بیرون یه کم قدم بزنیم دکتر؟" دکتر به من نگاهی کرد و آمپول رو شکست وبه  سرنگ کشید . بعد یه چشمک به من زد و آمپول رو ریخت توی سرم میس شانزه لیزه . میس شانزه لیزه که رنگ گچ بود با لب های خشکش گفت :" دکتر جون چرا یه کاری میکنی به این آمپول ها عادت کنم ، من جنگجویم ، من یه مبارزم ، من یه سربازم ؛ من باید برم . چنگیز منتظرم وایستاده ؛ یه لشکر آدم سر پیچ کوه منتظر من روی اسبهاشون نشستن . دکتر نزن این آمپول لاکردارو ." بعد خوابش برد . دکتر به من نگاه کرد و گفت :" زیر سیگاری نداری بازم ؟" گفتم :" بازم بازم نکن ، دم دستته . . . مگه میخوای بمونی یه سیگارم بکشی . . . پاشو برو الان بیدار میشه . " دکتر یه نخ سیگار روشن کرد و واسه خودش خیلی راحت نشست روی مبل عینکش رو در آورد و با گوشه ی کتش شروع کرد به پاک کردن شیشه ی عینک . دود سیگارش رو توی هوا فوت میکرد . اصلا بلد نبود سیگار بکشه . گفتم :" پاشو برو زودتر حوصله ت رو ندارم . " گفت : سر شب شده حوصله ت کجا جا مونده نکنه تو هم با این دیونه رفته بودی جنگ قوم و خویش دشمنای چنگیز خون ریز ؟" شروع کرد به خندیدن . میس شانزه لیزه عین جن زده ها یه هو عمودی شد و گفت :" شما میدونستید موبایل من همیشه آنتش خالیه ؟ فک میکنید چرا ؟ چرا من هیچ وقت آنتن ندارم ؟" بعد خود به خود دوباره افتاد . دکتر از جاش بلند شد و سرم رو روی دست میس شانزه لیزه درست کرد و گفت :" چه ضد حالیه بابا دوستاتت هم عین خودت میمونن همه تون حوصله سر برید ." رفت . در رو بست و رفت و من فک میکنم من حوصله سر برم یا میس شانزه لیزه . تلفن خونه رو برمیدارم و زنگ میزنم به موبایلش ، بوق میخوره . نمیدونم چرا فکر میکنه که هیچ وقت آنتن نداره .  باید برم آشپزخونه ، هوا سرد شده . گازو روشن کنم . این طوری هر دومون میچاییم . یه صدایی اومد . مثل ترک . . . مثل باز شدن دو تا آجر از ملاطشون بخوان دل بکنن . میترسیدم از آشپزخونه بیام بیرون . پنج تا شعله  ی گازو روشن کردم و یه کم وایسادم تا گرم شم . دلم چایی میخواست . یعنی توی دنیا هیچی چی جای چایی و یه نخ سیگارو میگیره ؟ نه والا . صدا بلند تر شد . یه هو دیدم . دیوار داره میشکافه . از هم داره باز میشه . از پادری نمیتونستم جنب بخورم . دیدم میس شانزه لیزه وایستاده رو به روی دیوار . داره با دیوار حرف میزنه . سرم رو از دستش انداخته بود و سوزن توی رگش پیچ خورده بود . خون روی زمین واسه خودش روون شده بود و من هم خفه خون گرفته بودم . میس شانزه لیزه که موهای نارنجی بلندش رو باز گذاشته بود مثل مترسگ سر جالیز رو به روی ترک های دیواری که تا آخر داشت از هم وا میرفت گفت :" میای جامونو عوض کنیم؟ من حاضم برم لای ملاط و خشت تو ، تو بیا بیرون و جا من  برو وسط دنیای واقعی . باشه ؟" از دیوار یه صدا بیرون اومد عین فیلم سندباد و علی بابا . . . یه صدای زنونه گفت :" من این جا برای تو م جا دارم . . . ما این تو میدونی چند نفریم ؟ میدونی ؟ ما این تو میدونی چند نفریم ؟ چند نفریم رو میدونی ؟ میدونی که ما این تو چند نفریم ؟ " میس شانزه لیزه گفت :" من باید برم پیش چنگیز دلم براش تنگ شده ، باید با هم بریم شیر بکشیم ، بریم با هم مترسگا رو اتیش بکشیم . . . بالاخره بد یا خوب ما اینیم . الان ولی اینجام این جا کجاست ؟ نمیدونم . . . تو کی هستی توی دیوار منو توی دلت راه میدی ؟ از توی دلت نمیندازیم بیرون ؟ میتونم از توی دلت برم به بیابونی که چنگیز منتظرمه . . . " دیدم داره بحثشون بالا میگیره و زمین رو خون برداشته . رفتم دست میس شانزه لیزه رو گرفتم گفتم :" چی کار داری میکنی ؟" از بالای سرم  از سقف ، یه تیکه گچ افتاد روم .  از روم افتاد روی زمین و تیکه تیکه شد . دیوار  با صدای بلند گفت :" تو عاطفه نداری . چرا با دکتر  دست به یکی کردی و سر دوستت رو شیره مالیدی ؟ بهش بگم یا خودت میگی ؟" از ترس زبونم به تته پته افتاده بود و نفسم بالا نمی اومد . میس شانزه لیزه گفت :" همه رو خودم خبر دارم . منو چیز خور کرده که خودش تنها نمونه . منو بکشونه این جا و در کیفم رو باز کنه و از توی یادداشت هام ، یادداشت برداره و به اسم خودش این ور و اون ور بزنه . " من گیج و ویج و هاج و واج مونده بودم . . . دیوار باز شد و از دلش کلی خشت و گچ و سیمان های کپک زده و جنازه ی موش ریخت بیرون . دیوار گفت :" یکی از شما باید بیاد این تو . " میس شانزه لیزه گفت :" من که گفتم . . من میام . . . جای من توی این دنیا نیست . دلم میخواد برم یه جایی که واقعا قبر باشه . میشه منو با مفتول و سیم بپیچونی لای خشت و ملاط و نذاری برم . میشه ؟ این جوری مطمئنم چنگیز میفهمه نگرانم میشه و با لشکرش میاد این جا تا نجاتم بده و میزنه همه ی در و دیوار این جاها رو خراب میکنه . اما ممکنه تو ویرون بشی دیوار جونم . " موشا روی زمین زنده شدن و شروع کردن به خوردن کاناپه و وسایل خونه . صدای خنده ی عجیب و ترسناکی توی همه جا اکو میداد . . . داشتم از ترس میمردم . سرم میس شانزه لیزه تموم شده بود و همه ی خون بدنش خالی شده بود اما عین کوه وایساده بود جلوم . میگفت من یه مبارزم . من میجنگم . من میجنگم . . . نمیدونستم چی کار کنم . همون موقع بود که دیوار دهنش رو باز کرد و من رو دو لپی قورت داد . افتادم توی یه چاه گود . . . هنوز دارم سقوط میکنم . . . دور خودم توی هوا معلق میزنم و به بالاسرم نگاه میکنم به نوری که از خونه ی خودم توی چاه رو پر میکرد . سر میس شانزه لیزه رو میدیدم که داره منو نگاه میکنه . . . گفت :" چاه نکن بهر کسی ، اول خودت دوم کسی " وقتی افتادم ته چاه . تمام استخونهای بدنم درد میکرد انگار وسط گوشت تن خورد شده بود . سرم سنگین بود و نمیتونستم بلندش کنم . چشمم رو که باز کردم یه جفت پا رو به روم دیدم . سرم رو که بردم بالا تا نگاه کنم کسی نبود جز دکتر . یه سیگار دستش بود و یه سرنگ . 


 
comment نظرات ()
 
 
چگونه با هومن خلعت بری میتوان ( اول ) شد .
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٢/۱۳
 

اینکه چطور سر از آکادمی موسیقی  گوگوش در آوردم ، خودش مثنوی هفتاد من است ، اما اینکه چطور نفر اول شدم و داستانم به این جا کشید را باید گفت ، چون من که همین طور الکی الکی نفر اول نشدم که بگم یه هو دری به تخته خورد و هوس سیرِ آفاق و انفس به کله ام زد  و هوایی شدم و از اینجا کوله بار سفر بسته و رحل اقامت در فرنگستان گرفتن را ترجیح دادم  ! گفتم مثنوی هفتاد من است ، اما یک کمش را هم که شده به زور اما با ملایمت میگویم ، چون شنیدنی است . . . من خیلی خیلی توی زندگانی ام سختی و مشقت کشیده ام ، البته همه ی این ذکر مصیب ها را ، همه ی ظلم و ستم ها را برای هومن خلعت بری تعریف کردم . بماند . . .اما نه چرا؟  بگذاریم خیلی هم  نمانَد،  بگذارید بی رودربایستی بگویم درواقع اصلا ذکرخیر همین روزگار سگ صاحاب من  باعث شد که دل هومن خلعت بری به حال من شود کباب  و بیفتد به تاپ و تاپ ! خواستم قافیه اش جور در بیاید . . . دروغ گفتم . . .  کدام دل و تاپ و تاپ !  من خودم به شخصه و با  کمک و لطف خداوند قادر و قاهر و جابر و ماهر و با زور بازوی تارهای صوتی و با استعداد ژنتیکی که داشتم نه برای عیش و عشرت بلکه برای شهرت  در مسابقه ی آواز اکادمی گوگوش  شرکت کردم . البته بعد از همه ی داستان هایی که سر من در آوردند به غلط کردم افتادم . به خصوص که این وسط هومن خلعت بری نقش به سزایی داشت . الان تعریف میکنم . وقتی توی حمام میرفتم ، از همان دوران طفولیت وقتی میزدم زیر آواز ، وقتی توی مطبخ مینشستم و به جای دیگ شستن ، سرم را توی دیگ میکردم و بلند بلند :" ای یار جونی ، دیوانه ی تو هستم " میخواندم فهمیدم یک چیزی در من هست . یک استعدادی ، یک نشانه ای . یک جهش ژنتیکی چیزی . . .  از همان اول بسم الله ، از وقتی خودم و خدا را شناختم عادت داشتم جلوی آیینه ی خانه ی مادربزرگ هرچیزی دم دستم میرسید را دست بگیرم و ادای خواننده های مشهور و روی جلدی ها را در بیاورم و قری به کمر بندازم . تصور میکردم خیلی ها دارند من را دید میزنند . حتی بعدا توی خیال به خیلی ها امضا هم میدادم . بگذریم . . . خلاصه که کشفِ شخص ِ شخیص خودم بود که میتوانم در قبیله ی شاعرها و ترانه سراها و خواننده ها و روی صحنه ای ها ستاره ای چیزی بشوم و داشتم میشدم . . . در واقع ستاره شدم اما الان عرض میکنم چه اتفاقی افتاد . این طور ادامه بدهم . . .  بعد از اینکه کلی با خودم توی ماشین ، توی حمام و وان ، توی کوچه  - خیابان آواز میخواندم از دشتی به صحرا و کربلا میزدم و سر از اصفهان و شور در میاوردم و گاهی  حتی دعا میخواندم ، مطمئن شدم که جای من روی صحنه است . . . سرکار علیه گوگوش را خیلی دوست داشتم اصلا خیلی ها به من میگفتند بدجوری شبیهش هستم . به خصوص وقتی موهایم را توی دبیرستان تیفوسی زده بودم که دیگر خیلی شبیه شده بودم . بعدا گرفتم هر چه فیلم های زمان استکبار بود را دیدم و واقعا دیدم که نه تنها خیلی شبیه گوگوش هستم ، بلکه شاید که من خود ِگوگوش هستم و این باعث شد که میزان اعتماد به نفسم تزلزل یافته در انزوا بمانم . . . خیلی طول نکشید ، این انزوا یکی دو روز بیشتر دوام نداشت ، فکر میکردم یک نفری یک زمانی به دنیا آمده و جای من را گرفته . . .حالا هم رفته آن سر دنیا و با یک جوانی دارد برنامه میگذارد . ما که تلویزیون نداشتیم . من حتی نمیدانستم این دایره زنگی ها چیست روی بام ملت 

کارم این بود که برم مدرسه  و از مدرسه بیایم خانه . همین .  عین بچه ی آدم  نه مثل این جاهل و جوان های امروزی  . . . استغفرالا توبه . . . اصلا اصلا . . . تنها چیزی که میدانستم این بود که رادیو گاهی برنامه های تیاتر هم میدهد . تئاتر رادیویی . .  سرتان را درد نیاورم ، بروم سراغ اصل مطلب ، اینکه چه طور شد  من که تا سر کوچه هم تنها نمیتوانستم بروم ، سر از اروپای جهانخوار درآوردم واقعا مثنوی را توی جیبش گذاشته . شما این طور تصور کنید که بعد از تحمل مشقت زیاد و کباب شدن جان ، رفتم سراغ انگلستان . میدانستم که پشت سر همه حرف هست . اصلا وقتی رفتم آنجا یک شب و روز تمام زیر باران همین طور راه رفتم ، آنقدر که شدم یک هویی زکام . . . همه از این هومن نام خلعت بری میگفتند و بعضی ها هم از آن آقای تازه کار و بیشتری ها هم که از من یا همان گوگوش سابق میگفتند . . . حالا چه کار باید میکردم ؟ . . دیدم دخترها و پسرها را رنگ و لعاب میزنند  و همه میروند تست صدا میدهند و من که مشقت فراوان برای این سفر کشیده بودم انگار توی دلم رخت  میشستند . . . بعدا فهمیدم نه تنها باید تست صدا بدهی بلکه اگر بخت یارت بود و خیلی باحال بودی میروی مرحله ی بعد و باید چیزی به اسم سلفژ که نمیدانستم چیست را یاد میگرفتی و همه ی این مشقت ها را همان هومن خلعت بری یاد میداد . از وقتی چشمم وسط جمعیت به چشمش افتاد نگاهم ناخودآگاه رفت توی زیر و بم سیبل و سر بی مویش و البته انقدر با طمطراق حرف میزد که از همان اول دلم زده شد . دروغ نگویم بین همه ی ما فرق میگذاشت و خبری از عدل و داد نبود . در یک اسارتی گیر افتاده بودم که مپرس . . . ترجیح میدادم چرنده یا پرنده بودم اما این طور نمیشد . به خصوص که با شروع سفر سختم به دیار نکبت بار انگلستان ، رفته رفته هم صدایم آب رفت و هم قیافه ام از گوگوشی بودن خارج شد و شبیه یک آدم دیگر با یک صدای دیگر شده بودم . . شب ها که سر جایی که گفته بودند نمیخوابیدم چون بدجوری خُر خُر میکردم ، یعنی رنگ از رخ کنار دستی و اتاق بغلی میپرید و میترسید . در این حد .  همیشه من را توی انبار میخواباندند . . . زمانی که دبیرستان میرفتم هم جای من توی انباری بود چون خودم از خودم میترسیدم . یک هو چنان خروپفی میکردم که از ترس دندان هایم کلید میکرد و دنیا دور سرم میچرخید . اما خدا رو شکر دوباره در یک چشم بر هم زدن باز میگشتم به آغوش خواب . اصلا یک مشکلی که داشتم  این بود که زبانم دراز بود . منظورم زبان دراز بودن نیست ، زبانم دراز بود و توی حلقم می افتاد موقع صحبت کردن هم نصفش بیرون می آمد و همه نگاهش میکردند . حالا من با این وضعِ زبان و صدا و قیافه جلوی این جماعت همه خوش سر و صدا  و خوش چهره چطور عرض اندام  کردم تا  اول شدم برایتان میگویم . اینکه از هومن خلعت بری متنفر شدم اما داستان این طور  ادامه پیدا کرد که ایشان باعث شد – خدا عمر باعزت بهش بدهد – که من با کلی  حیله و نقشه روی صحنه بروم و  اول بشوم و همه برایم  کف و هورا بکشند و دست و پایکوبی و این حرف ها . . . اولین بار که هومن خلعت بری را یواشکی دیدم از هفت خوان رستم گذشتم و کلی دوربین مخفی را رد کردم و وقتی ایشان داشتند با سرکار خانم گوگوش راه میرفتند و برای لحظه ای خانم گوگوش از کنارشان دور شدند تا بروند با بچه های گروه عکس بگیرند همان جا خِر هومن خان خلعت بری را گرفتم و آویزانش شدم . کتش را گرفتم و روی زمین زانو زدم . ایشان خودش را عقب کشید و گفت :" خانم ای بابا دارید چی کار میکنید ؟" گفتم :"میگویند که شما خیلی مهم هستید و سری توی سرها دارید و با این حال همه را با تقلب و دستهای پشت صحنه و از این چیزها اول و دوم و سوم میکنید من همه ی صدا و قیافه ام را توی سفر از دست داده ام و اصلا رویم نمیشود بین بچه ها بیایم تست صدا  بدهم چه خاکی توی سرم کنم ؟" هومن خلعت بری که کتش را از دست من نجات داده بود و سرش را با نکوهش  تکان میداد یک جوری که انگار رئیسی چیزی باشد گفت :" البته که خانم ،  دست بالای دست بسیار است . " نفهمیدم منظور از  این حرف چی بود . . . البته بعدا فهمیدم چی بود و چرا گفته شد ، اینکه دست های پشتِ سرِ برنامه خیلی قوی تر از ایشان هستند . . . آقای خلعت بری یک لحظه من را یاد هرکول پوآرو انداخت . . . خانه ی دوستم که بودم این سریال خارجی انگلیسی لعنتی را دیده بودم، پوآرو را از آنجا  میشناختم . . . خوب تر که نگاه کردم دیدم مدل ابرو ، چانه ، نگاه کردن ، ایستادن همه و همه یک یغماگری کامل از هرکول پوآرو ست. برای همین هم میخواست حرف حرف خودش باشد . . . یا برای همین هم همه جلوش ( بله قربان گو ) بودند . .. من با انگشت اشاره به سرش اشاره کردم و گفتم :" شما هیچ میدونید من کی هستم ؟" ایشان سبیلش را چرخاند و پاپیون همیشه مرتب ِ مرتبط با لباسش را از دو طرف کشید و با خنده ی تمسخر آمیزی عرض کرد :" به به افتخار آشنایی با کی رو دارم ؟ خانم کی باشن ؟" من از روی چمن بلند شدم و اصلا یک جوری ناراحت شدم که نگو ،  توی لب رفتم ، بدم آمد ، فکر میکرد که ختم کلامی چیزی است یا آسمان باز شده ایشان افتاده است  روی زمین . . . و لابد من هم که حالا سر و وضع مناسب نداشتم و قیافه ی گوگوشی ام و  صدای قشنگم را از دست داده ام از زیر بته ای چیزی در آمده ام . . . گفتم :" من تخم نابسم الله هستم ، دست راست شیطون و دست چپ ِدیو سه سر سه گوش هستم ، اگر به حرفم گوش نکنی ، اگر منو توی مسابقه نفر اولم نکنی، اگر مجیزم رو نگی و هی این پا اون پا کنی و تیکه های غلیظ بندازی ،  لحاف ِ خوابت کفن تابوبتت میشه ، همچین نفرینت میگنم که بیا و ببین  . . . ذکرت میشه یا مصیبتا ، ذکرت میشه یا قدوس بیا و  هی بهم التماس میکنی که یالابه کمکم بیا ، ذکرت خیر نمیشه هرچی بگی شر میشه ، من یه همچین چیزیم . . . گفتم حواست باشه همه جا توی گوش همه میخونی که من از همه سرتر و بهتر و مهتر و خوش صداترم . . . اصلا غلط هام رو هم به روم نمیاری . . . اگه نه دق ات میدم . من آیینه ی دقت میشم . " خلاصه همین جور که روی منبر نشسته بودم و هومن خلعت بری با سکوت و بی پلک زدن به من نگاه میکرد و دست راستش را به چانه اش گرفته بود فرمود :" شما که این همه بلدی چرا یه دعا برای خودت نمیخونی ؟" خواستم یک جوابی از توی لنگم در بیارم و بگم که خانم گوگوش وارد معرکه شدند . . . یک حس تنفری سراپای وجودم را گرفته بود . . . ایشان به هیچ وجه حق نداشتند قبل از من به دنیا بیایند و این همه قر توی کمر بدهند و با بهروز وثوقی دوست باشند و توی فیلم ترک موتور  بهروز نشسته ، اون هم در جاده ی چالوس بخندند و دل بدهند و قلوه بگیرند . البته من این  فیلم ها را بعدا دیدم . . .خیلی سر از فیلم و سینما در نمیاوردم . خانم گوگوش که به طرز عجیبی شین هایشان به شین های سوزان روشن میزد و یک جورهایی شب شب شعرو شوره شده بود من را دید و پرسید که این جا چه کار میکنم و چرا من را ندیده بودند . من هم به طرفه العینی جواب دادم :" فضول رو بردن جهنم گفت هیزمش تره . " گوگوش به هومن خلعتبری که در لباس فراک خود جا گرفته بود و نور آفتاب از سرش توی چشم من منعکس می شد  همچنان زیر نظرم داشت بدون پلک زدنی به گوگوش گفتند که :" گوش شیطون کر چشم شیطون کور خدا رو شکر شما هم ایشون رو میبینید خانم گوگوش؟" . . خانم گوگوش که موهایشان را باد این ور و آن ور تکان میداد و لباس تنگی پوشیده بود نزدیکم آمد . . خیلی هم قد نبودیم . . من کمی عقب رفتم . . . زبانم را تا جایی که جان داشتم بیرون آوردم و چرخاندم و بردم به نوک دماغم چسباندم . همان موقع بود که دست و پایم را گرفتند و بردند . از پشت مثل گوسفندی که بخواهند ذبح کنند  . همین شبکه ی هزارتوی انگلیس همین دستهای نامرئی من را با خودش برد به یک جایی که  نتوانم از این کری ها بخوانم و  رسما بمیرم و ریغ رحمت سر کشم  . القصه ... نکره های غربتی من را بردند و در یک چاهی نزدیک شبکه ی منوتو انداختند که گفتنی نیست میخواستند تنبیهم کنند . . .در این مدت هم به واسطه ی راهپیمایی هایی که در لندن داشتم توانسته بودم زبان خارجی ام را گسترش و وسعت داده ،  به خصوص فحش های رکیک و غلیظ  خوبی یاد گرفته بودم که فکر کردم حتما باید نثار جان این ستمکاران کنم اما عجالتا سکوت کرده صدای  رها اعتمادی را شنیدم که فکر میکرد خیلی خوشتیپ و خوشگل است و یک گردان دختر این و ر   و آن ور برای ادا ها و ابرو بالا اندازهایش میمیرند و  پرپر می شوند . . .  برنامه داشت  شروع میشد . . . بوی پن کیک و ریمل تا توی چاه می آمد . . .خیلی غصه خوردم . . .برای چی این همه چرت و پرت به آقای خلعتبری گفته بودم ؟ الان همه ی روستاها و شهرهای کنار روستاها که میدانند من چه مشقتی را برای این سفر تحمل کرده ام نشسته اند جلوی تلویزیونشان و دارند میبینند که خبری از من نیست . من که ته چاه نشسته ام . . . نه وردی بلدم نه از بس دادن فحش بر می آیم . . . در همین اوضاع و احوال بودم که جناب خلعتبری رو به روی درگاهی ظاهر شدند . فی الواقع پاپیون مبارکشان به بلوزشان چسبیده بود یا نمیدانم چی اما با یک کمالات و ادبی وارد شدند که نه از پس مدح و ثنا گفتنش بر می آمدم نه از پس ادامه دادن به داستان شعبده بازی ام . . . همین جور زبان درازم را در حلقم گرد کردم و سرم را توی کاسه ی زانو پنهان کرده زدم زیر گریه حالا گریه نکن کی گریه کن . . . جناب خلعتبری دستش را بالا برد و میله های زندان باز شد . . .مثل بازی پرینس که وقتی از یک مرحله ای عبور میکردی میله ها خود به خود بالا میرفت . . . ایشان وارد شد و من هیچ حرفم نمی آمد . . . همین جور که توی خودم رفته بودم  توی لک و شرمنده بودم و  از این هرکول پوآروی پیچیده که موجبات تحول خوانندگی و برازندگی میشد سر در نمی آوردم  ناگهان دیدم  از پشت سرم نوری وارد چاه شد . جناب خلعتبری رفته بودند روی یک سکویی وایستاده بودند و من مثل بز اخوش داشتم نگاهش میکردم . ایشان یک پوزخند برایم ارسال فرمودند و از پشت سرشان یک ترکه چوب درآوردند . مطمئن بودم که قرار بود از این ابلیس کتک بخورم . . . نخودی خندید و گفت :" خانم شما برو یه سنگ بنداز بغلت واز شه این چرت و پرت ها چی بود توی باغ به ما گفتی ؟" . . . حرف حساب جواب نداشت . . . فکری به مخم خطور کرد شروع کردم لال بازی کردن . . . با نمایش و ادا اطفار گفتم غلط کردم گه خوردم . با اینکه با لال بازی این ها را میگفتم جناب خلعتبری عصبانی شد و انگشت به دماغ برد و گفت :" هیس خانم هیس . . . " . . .من هم ناغافل گفتم :" مگه شما صدای منو میشنوید ؟" بعد آقای خلعتبری که در شعبده بازی یکه تاز بود و از همین هیس دروغم را در آورده بود ترکه اش را بالا برد . بالای سرمان کلی نور روشن شد . دیدم ایشان روی سکو دارند با یک زبانی که نمیدانستم چی ست با یک عده ای که پشت سرم تجمع کرده و کلی بوق و کرنا توی دست و بساطشان داشتند حرف میزنند . . . ایش و پیش و میش اختون و ماختون . . . . یک چیزی در این مایه بود . . .یک هو سنج ها به هم خورد و خانمی وارد گود شد که سینه های ستبرش مثل شکم ماهی باد کرد و دهانش را باز کرد و یک صدایی از حلقش بیرون آمد که نگو و نپرس . . . من سوار صدایش شدم و رفتم بیرون . . . انگار که قاصدک شده باشم . انقدر سبک بودم که نگو . . . رسیدم بالا سر نقشه ی ایران . . .  هنوز ترکه ی آقای خلعتبری بالا پایین میرفت و با هر تکانش کلی ستاره توی آسمان چپ و راست میشد . . . وقتی به خودم آمدم توی انباری  بودم و خروپف میکردم . بیدار شدم . مثل بید میلرزیدم . تصمیم گرفتم به جای اینکه  بیفتم به جان خانواده ام و بخواهم عازم فرنگ شوم بشینم توی خاک خودم  و خاکی بر سرم کنم آجری خشتی بسازم . . . مگر بنده چه چیز کمتر از هومن خلعتبری داشتم فرق ما این بود که من زن بودم ایشان مرد بود . من شبیه گوگوش نبودم ایشان شبیه پوآرو بود . . . من هنوز اول راه بودم ایشان آخر راه بودند . . . صبر کنید قصه ام تمام نشده . . . بالاخره از درس و مشق کندم و زدم به سیم آخر و یک روزی پایم توی برنامه ی  آکادمی باز شد اما اینکه چطور اول شدم و همه اش کار خود آقای هومن خلعتبری بود داستانش این است که وقتی وارد این برنامه شدم . توی اتاقی نشسته بودم . یک آیینه ی بزرگ رو به رویم بود و توجهم را به خودم جلب می کرد . . . کاغذ های جلو رویم را میخواندم و ضبط صوت هایم را امتحان میکردم . . ." یک دو سه  امتحان میکنیم ". . .  منتظر بودم آقای خلعت بری بیاید تا با ایشان یک گفتگوی اساسی داشته باشم . . . حالا از آن زمانِ اولِ قصه خیلی گذشته . . . من چهل ساله ام و آن موقع دختری چهارده ساله بودم . . حالا آقای خلعتبری که در آن زمان (رهبری اپراهایی مثل ازدواج فیگارو ، دون پاسکوال ، دون ژوان ، فلوت سحر آمیز ، توسکا ، همه ی زن ها اینگونه اند ، دستبرد به حرمسرا ، سیندرلا ، لاتراویاتا ، ریگولتو و ...را برعهده داشتند و دستیار ارکستر و رهبر کر فستیوال اپرایی شهر شهر گراتس در جنوب اتریش بوده و تازه این همه اش هم نیست او یکی از بنیانگذاران و مدیر هنری و رهبر فستیوال بین المللی موسیقی کلاسیک قصرکیرشتتن در شمال اتریش بود و همین طور رهبر ارکسترفلارمونیک متروپولین پراگ و ....)  به من  افتخار داده بودند برای مصاحبه .  بعد از بیست سال شبکه ی منوتو با کلی تمنا و ناز و نیاز از ایشان درخواست کرده موجبات رونق برنامه هایشان شوند و حالا من در این جا هستم که خوابش را میدیدم ، نه خواب این شبکه و کشور غربی را . . . خواب یک دیدار واقعی را . . . بعد از اینکه ایشان با پشت خمیده و ریش و  سبیل سفید وارد اتاق شدند . . . به چین و چروک هایشان نگاه کردم . چین و چروک هایی که دور چشمانشان روی هم افتاده بود و نشان از گذر بیست سال میداد . از خیلی وقت پیش میدانستم اولین  سئوالی که باید ازشان  باید بپرسم چیست ؟  شروع کردن به پرسیدن . . . گفتگوی ما چهار ساعتی طول کشید و از فرط خستگی  هر دو داشتیم به دیار باقی میشتافتیم،  اما من همین یک روز را وقت داشتم و  همین فرصت غنیمت بود . ضبط ها و رکوردرها  را که خاموش کردم ،ایشان گفتند :" آفرین خانم این یکی از بهترین مصاحبه هام بود من همیشه به قابلیت های شما ایمان داشتم . هیچ کدوم این ها  نفر اول و آخر نیستن اما شما واقعا اولی،  نفر اول . " بعد از شنیدن این جمله دیدم که چشم هایم دارد بسته میشود و مردی دارد دستم را به زور فشار میدهد . گفتم : ببخشید آقای خلعتبری یه سئوال دیگه هم داشتم . . . میشه دستم رو ول کنید . . . " مردی گفت :" به هوش اومد ، نبضش داره میزنه . . . " یک مرد با موهای فرفری رو به رویم ایستاده بود . لباسش یک تیغ سفید بود . . . گوشی توی گوشش بود و داشت صدای قلبم را میشنید. . . یکی دیگر داشت توی رگم آمپول میزد . نفهمیدم چرا در این دارالمجانین بودم اما یادم آمد آخرین بار که توی انباری خوابیده بودم  ر میکردم که یا باید مرد یا باید موزیسین شد و کروکی همه ی این راه و چاه ها به دست هومن خلعت بری است . . چون دست و بالم تنگ بود و راه سفر مثل سنگ . . . مرگ موش خورده بودم . . . اما بعدها فهمیدم کافی نبوده و درجا نمردم . . . دردسرتان ندهم فعلا زنده ام و نه خواننده شده ام و نه مصاحبه ای کرده ام و نه مسافرتی فقط خواب به خواب شده ام .  

 


 
comment نظرات ()
 
 
انگشت ِ آز در چشم و چال اینستاگرام
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۸:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱٢/٢۳
 

Instagram media rabbitnabokov - #🐇🕳 #rabbitnabokov

اندر احوالات ِ آز    !

میس شانزه لیزه جامه ای نو تَن بکرد ، سرتا پا ، پوششی لاستیکی ، بی هیچ منفذی ، روکشی کاملا چسبناک و امن با پوست ! بعد از این جامه تن کردن ، به لطف و سعی استادش جناب ِ اوستا همه فَن حریف باشی الدوله سوار صندلی مخصوص شد . صندلی شروع به حرکت کرد و میس شانزه لیزه را وارد دنیای هش ال هفتی کرد که بیشتر شبیه میدان ِ نبرد بود تا شهرِ نقاشی و حوض نقاشی و چه بدانیم از این شهر های مدینه ی فاضله ی پر از فلسفه ی تو را شعورمند کننده ، در میان ِ آماج ِ تیرهایی به نام ( لایک )  و ( آن لایک ) ، جان بر کف گرفت این میس شانزه لیزه و رفت توی خانه های در بازی که آدرس هایشان را روی دستش نوشته بود مثل تقلب های دوران کودکی ، از قضا مصادف شد با دیدن ِ دید زدن های دوستان و اصلا کسی نفهمید که مهمان وارد خانه شده است . پیش تر ها مهمان حبیب ِ خدا بود و حرمت و رحمت ِ سفره و نان و نمک ، بها و ارجی داشت ، این روزها تو بگو به لعنت یزید هم نمی ارزد . . . میس شانزه لیزه با پوششی که سر تا پایش را گرفته بود وارد خانه ی دوستان میشد و یادگاری قلبی بر دیوارشان میکشید و اگر خیلی میخواست میزبان را از الطاف خود سرشار کند یادداشتی روی در مینوشت که ( ما آمدیم نبودید ، رفتیم ) البت که این یادداشت به فراخور ِ انسانیت ِ آدم ها فرق داشت . . . زیر هر یادداشت امضایی کوبیده و مهر میشد که نام اش همانا همان میس شانزه لیزه بود ، به مروز در این فضا ، در امواج ِ تیر های نامرئی دوستت دارم ها و دوستت ندارم و متنفرم ها ، ملتفت شد اوضاع پس معرکه است و خیلی ها قافیه باخته اند و از اصل ریشه شان را مورچه خوار و مورچه و موریانه خورده است . . .در این اوضاع ِ تصادفی و هردنبیل ، متوجه شد که دانشمندان ِ دود چراغ خورده و اساتید اهل فن نصف شب ها چراغ خانه شان را روشن کرده و شروع میکنند به سر زدن به ابژه های عجیب . . . همانا این ابژه ها تنها - چیز- ی بود که در این دنیا وجود داشت انگار ! البته تنها چیز نبود میدیدی که همگی ، همه چیز را در یک چیز ، چیز میکنند و برسبیل تصادف هم نیست ، از برای شهوتی مهارنشدنی است ، توگویی هر فلسفه ای با همان سه حرف همان چ ی ز ، همان - - - همان - - - شروع و خاتمه میابد و از برای همین بود که استاد همه فن حریف باشی به او اکیدا توصیه کرده بود لباس ضد خطر بپوشد که مبادا باردارِ این دنیای بیمار شود . ذات ِ هستی تنها در اشکالی هویدا میشد که به امور ِ اولیه ختم میشد و لا غیر ، از حیوان و گل و بلبل و شعر و فقر و ثروت و امور دول خبری نبود از نگاه ها ، همه ی دوستان اهل ِ شنا بودند و مثل کوه سر جایشان ایستاده بودند و تیر ِ قلب خود را نثار مستهجن ترین ابژه ها میکردند و خود را فربه ، اینک میشد به جوابی برسی که کَلکِ الک کردن ِ مردها و زن ها هم کنده شده ، کم مانده دوربین های موبایل را در مستراح برده از اجابت مزاج خود نیز عکسی بگیرند و بر طاق دیوار شان بکوبانند . . آنچه در این حصار معنی نداشت ، یادداشت بود و نگاه و قلب . . . همین سه حرف -ق،ل،ب - . . . همین سه حرفی که جای خود را با آرامشی محسوس به سه حرف دیگر میدهد و از بس هنوز در دوره ی لیبیدو در مانده ایم و هنوز در معاشقه مشکل داریم که همه چیز را فراموش کرده ایم و به تصویرها سخت دل بسته ایم چون قلب ها را له کرده دوربین به دست شده ایم . میس شانزه لیزه از توی دنده اش ، چاقویی بیرون کشید و لاستیک دور خود را درید و چاک داد . وسط میدانگاه ی اینستاگرام شیپور به دست گرفت و مدام به این و آن گفت اغور به خیر ، ببخشید این من هستم ! سلام عرض شد . . . . هی گفت و گفت تا کسی نشنید . ای بسا این عدو ها شدند سبب خیر و میس شانزه لیزه پا روی اصوات ناموزون بگذاشت ، پا روی لب های پروتز شده و پلک های جذاب ِ آراسته شده با سایه ، یا نی تنه های آن چنانی . . .پا رویشان بگذاشت و رفت تا دُم ِ همه ی باورهایش را قیچی کند ، آنجا که اهمیت ِ یک اندیشه کمتر از تصویر یک پوشک است باید هاراگیری کرد . این روز افتادن ها محصول ِ توقع جامعه ی نخوابده است . . . جامعه ی بی عشقی که ، لذت را توی خانه نمیتواند در آغوش بکشد و دنبالش توی موبایل است . پس میس شانزه لیزه با قلمش که از ماتحتش بیرون آمده بود روی اسامی پر اهیمت ضربدری کشید و رفت . 

**  

پ.ن : بی ربط به نوشته :

وارد داروخانه شده ام ، سرگیجه دارم و مثل همیشه با دکترهای متشخص سلام علیک میکنم ، کلونازپام میخواهم ، نسخه ای که یکی از نسخه های طویلم هست ، قیمتش خوب دستم است . . .اصولا قیمت داروهای پام دار و زهرمارها را خوب میدانم . . . میگوید 5000 تومن ، روی بسته بارکدش خورده و قیمت زده 3000 تومن ، میپرسم ، دکتر داد میزند ، پولم را پرت میکند ، دارو را از دستم میگیرد و میگوید :" عشقم میکشه ندم بهت ." عشقم میکشد که بحث را ادامه دهم . :" چون بهتون گفتم چرا دو تومن کشیدید روش؟" . . دکتر چشم هایش را براغ میکند و صدا بند کرده میگوید :" نسخه نداری نمیخوام بدم . برو بیرون . " صدایم در نمیاید که با دکتر هم داد شوم میگویم :" اگه نسخه ندارم چرا دفعه های پیش دادی؟" . . . توی داروخانه شلوغ است و پسر ژیگولی کنارم ایستاده که قرص ضد حساسیتی میخواهد و تاکید دارد که خوا ب آور نباشد و سر و لباس جذابی دارد بوی ادکلونش توی مشامم رقته و شلوار بگی قورباغه ای اش را دوست دارم و موهای بلندش را و که مشکی است و چشم های سبزش را خوب رصد کرده ام اما بحث با دکتر اجازه نمیدهد تا به امور حساسیت پسر برسم . . . ادامه میدهم :" نسخه دارم الان می دم اما شما دوای منو برای این گرفتید که دارید دو هزار تومن روش میکشید " . . . نسخه را پیدا میکنم . . . دکتر میگوید :" با نسخه هم نمیدهم . . . " پسر قرص مخصوص ضد حساسیت اش را میگیرد و میرود و من با این دکتر پولدوست هنوز در حال بحث هستم . سر آخر دارویم را مییگیرم و بیرون میروم . همه ی اهالی از دست این دکتر گران فروش شاکی هستند . به پلیس زنگ میزنم . . . کمک میخواهم که در این موارد تخلف باید به کدام شماره زنگ زد . . . ایشان راهنمایی میکنند که بخاطر دو هزار تومن که مامور نمیاید . . . بنده اظهار میکنم اگر این صدا را برای یک شبکه ی خاک بر سری بفرستم خجالت نمیکشید ؟ دو هزار تو من برای شما پول نیست برای من هست . . . همان موقع میفرمایند بگویید کجایید تا بیاییم و دهن داروخانه را سرویس کرده و دکتر را جر بدهیم . . . البته نه به این شکل که من گفتم . . . مسئله این است . . .همان قدر راحت از تخلف های مالی میگذریم که از تخلف های نگاه به ابژه های کثیف . . . برای همین قلب های ما جای خود را به حفره هایی داده که مکانیکی تنها میزند و نمیتپد . 


 
comment نظرات ()
 
 
سوزن های زیر کاه
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۳:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱۱/٢٧
 

نخوابیدم که بیدار شَوم . فقط چشم هایم را باز کردم . روی کاناپه ی آبی رنگم گیج میزدم . توی خانه ، شتر با بارش گُم میشد . نمیدانم ساعت چند بود . از جایم به زور بلند شدم . کتاب ( ملت عشق ) از رویم افتاد زمین . کتابی 500 صفحه ای که هنوز چند صفحه اش مانده بود تا تمام شود و به هیچ وجه دوستش نداشتم . فقط از روی مرضی که دارم باید کتابی را که دست میگیرم ، تا انتها تمامش کنم ، وقتی به نیمه اش رسیده بودم تکلیف ِ بلاتکلیف ِ نویسنده اش برایم روشن بود . روی زمین پر از کاغذ و یادداشت بود . سرم درد میکرد . دیشب ، قضا قورتکی ، عکس و فیلم هایی به دستم رسیده بود که از دیدنشان شاخ درآورده بودم . دست زدم روی سرم ، هنوز دو برجستگی روی سرم بود ، دویدم سمت ِ آیینه ی قدی . دیدم شاخ ها برگ و گل درآورده اند . رفتم توی اتاق و یکی از کلاه هایم را که بزرگ ترین کلاه بود روی سرم گذاشتم . گاز فندک تمام شده بود . کبریت را کشیدم به سیگار و همین طور که دور خودم مثل مرغ سرکنده میچرخیدم و بلاتکلیف بودم داشتم به چیزی فکر میکردم که فراموش کرده بودم . انگار در انبار کاهی دنبال سوزن بگردم . . . فکرهایم مثل سوزن های ریز و ظریفی بود که در این انبار زیرِ خاشاک و کاه گم و گور میشد و من باید پیدایشان میکردم . اگر کنار هم میگذاشتمشان میتوانستم نمایشگاهی از مجموعه ی تیزی هایشان بگذارم . هنوز غروب نشده بود . گوشی موبایل را برداشتم و به چند پیام جواب دادم و با یک ارگان مهم صحبت کردم . ارگانی که برای من مهم بود ، حدیث ِ ندانستن ِ  برگه ی اعلام وصول کتاب و ناشر و این حرف ها . . . مخم داشت سوت میکشید . سرم را بین دست هایم گرفتم و روی زانو خم شدم . چند روزی بود زهرِ یک جمله ، مثل تیر توی قلبم خلیده بود . پشتم داشت غوز در میاورد . تمام دق و دلی ام را توی دستشویی رو به روی آیینه وقتی مسواک میزدم سر ِ لثه هایم در آوردم . طوری که ازشان خون میپاشید بیرون . همان طور که گریه میکردم به حرف های مفت ِ طبق طبق ، حس کردم روی گرده ام زنی سنگینی میکند . زنی مثل بختک . پیش خودم گفتم . . . همیشه یک نفر هست که جلوتر از تو روی پله ایستاده . . . همیشه یک حضور نامرئی هست که وقتی میخواهی نزدیک یک نفر شوی هویدا میشود ، مثل کوه جلوی تو را میگیرد تا دریا را نبینی . . . مسواک را پرت کردم توی سطل . دهانم را شستم . . . هنوز دود سیگار توی ریه هایم حرکت میکرد . هر کار کردم اشک هایم پاک نشد . کلاه روی سرم را برداشتم تا ببینم هنوز شاخ ها سرجایشان هست یا نه . دیدم که هست . . . شکوفه ها دارند جوانه میزنند . کلاه را دوباره روی سرم گذاشتم . یک نسکافه درست کردم و نشستم پشت میز کارم . باید تا وقتی زنده ام داستان آخرم را ویرایش کنم . انگار این زندگی دارد برایم تمام میشود . یادم افتاد . . . میخواستم به جایی زنگ بزنم . . . به تازگی متوجه شده ام قبل از اینکه بخواهی خودت را بکشی میتوانی به 123 زنگ بزنی . . . ظاهرا میایند . . . برت میدارند . . . میبرندت جایی . . تیمارت میکنند . . . چند روزی بود که در خودم نمیگنجیدم . . . میخواستم به همین سه رقتم ساده اکتفا کنم و سه بار روی دکمه های تلفن فشارشان بدهم و خودم را از شر همه ی فریب ها ، همه ی روزهای عاشقانه و همه ی تنهایی ها خلاص کنم . . . میگویند آنکسی که دائم میگوید میخوام خودم را بکشم ، وضع و حال اش خراب تر از کسی است که بردارد تیغ بکشد روی رگ اش . . . سالهاست مرگ طلب شده ام . . . دنیا را دوست ندارم . . . باورها را و مردمانی را که موصوف و صفت شان به هم نمیخورد . . . اه چه نویسنده ی وراج ملال انگیزی شده ام . این طور نمیشود داستان را تمام کرد . ضعیف و لاغر شده ام . . .چیزی میخورم و شروع میکنم مثل جن زده ها به تمیز کردن خانه . کاغذ پاره ها را بر میدارم . چرک نویس ها را با غضب پاره میکنم . می اندازمشان توی سطل آشغال ، زیر سیگاری را ، توی یخچال را ، هر چه تاریخش گذشته را درسته می اندازم دور . به همه جا جرم گیر میزنم . . . تی را بر میدارم و همه جا را تمیز میکنم . این کاشی ها ی شکسته ی روی زمین را . . . این کاشی هایی که رگ های سیاه توی بافتشان نفوذ کرده را . . . همه جا پر از خاک است . . . همه اش را تمیز میکنم . حالم بهتر نمیشود . سرم درد میکند . دیشب دروغ هایی را در تصویر دیدم که دیگر باورش برایم سخت بود . سالها مثل باران ، دروغ روی سرم میریزد و قدر آتشپاره جان و قلبم را میسوزاند . زخم میشوم . تاول بر میدارم . خوب میشوم و دوباره میبارد . . .دوباره میریزد . . . هیچ چتری ندارم تا از این ابرِ ریاکار در امان باشم جز میس شانزه لیزه . حالا او توی اتاق است . رو به روی من ایستاده است . مثل قدیم ها که دیوانه میشد ، پابرهنه میزد توی دل شب به من میگوید بیا پا برهنه بزنیم توی دل شب و بدویم . حاضر میشوم . او لباس حریر سیاهی تن کرده و موهای سرخش را توی تور ریخته و ناخن هایش را لاک سیاه زده است . با هم از خانه میزنیم بیرون . نمیدانم کجا هستیم . فقط میدانم که تا جان در بدن دارم برای فراموش کردن فصاحت و طبع روان ِ نمایشی دیگران باید بدوم تا از این صحنه دور شوم . من این سیرک را دوست ندارم . میس شانزه لیزه پابرهنه راه می افتد . . . میرود توی محوطه ای که برج های سیمانی احاطه اش کرده اند . به پشت سرش نگاه نمیکند . طوری میدود انگار دنبالش کرده باشند . یک ساعت میدود . تمام بدنش خیس عرق است . گوشه ای می ایستد . نفس نفس میزند . میرود روی یک نیمکت . چشم هایش را میبندد و هر کسی از کنارش عبور میکند به این ظاهر کشیده و مرموزش نگاه میکند . میس شانزه لیزه سیگارش را روشن میکند . میخواهد قبل از اینکه به کلبه ی محقرش برگردد به اندازه ی یک نخ سیگار  درست فکر کند . فقط یک کبریت مانده . بوی گوگرد بلند میشود و دود سیگار به هوا میرود . این جا شمارش معکوس است . . . باید بدانی درس اول این است : به هیچ کسی اعتماد نکن . درس دوم این است : به هیچ کسی اعتماد نکن . درس سوم این است : به هیچ کسی اعتماد نکن . به خودش میگوید باید این اپرای فریاد را خاموش کند . سیگار را زیر پای بی جوراب و کفشش می اندازد و با پنجه ی پا خاموشش میکند . برمیگردد به خانه . حالا زیر دوش آب گرم است . انگار که غسل کرده باشد . همه چیز تمیز شده . میس شانزه لیزه مینشیند پشت میز کارش . روی صندلی لهستانی و شمعی را روشن میکند تا نور روی کاغذ هایش برود . . . برود تا دروغ ها را بسوزاند . . . این طور بهتر است . . . مهم نیست آن بیرون چقدر یاوه وجود دارد . . . مهم همین ست که نوشته شده . . . نوشته ها را مرتب میکند . . . داستان دختری که از تعجب روی سرش شاخ درآورد را خط میزند . از نو مینویسد . دختر دیگر از هیچ چیز تعجب نمیکند . دختر قصه ی میس شانزه لیزه ، جنون نوشتن دارد و جرات داد زدن . . . از بیرون پنجره ، صدای موسیقی میاید . . . انگار کریستف کلمب امریکا را کشف کرده است . موسیقی همان فیلم است . . . با ضرباهنگی امید بخش و موج هایی که از نت ها به گوش میرسند . فکر میکنم چقدر خوب شد که میس شانزه لیزه شاخ هایم را کند و انداختش دور و حالا دارد من را از نو مینویسد . دلم میخواهد توی کاغد هایش راه بروم . . . به هر کجا که دوست دارم . . . سر بزنم و هر کسی را دوست دارم با خودم با خیمه گاه چنگیز خون ریز ببرم . . . بزنمش بعد ببوسمش و بعد بکشمش . دلم میخواهد تمام ترسوهایی که دور و برم هستند را برایم بشکند . مثل شاخ سرم که شکاندش . میس شانزه لیزه دارد سوزن هایم را پیدا میکند . دارد برایم یک نمایشگاه از همه ی سوزن هایی که زیر کوه ِ کاه گم کرده ام میسازد . من در این دست و پا زدن ِ میس شانزه لیزه که در سکوت خودش دفن میشود دخالتی ندارم . من دارم چشم هایش را میبینم که همین طور که من را ترمیم میکند و می تراشد گریه اش را قورت میدهد و قورت قروت آب میخورد تا آب بدنش تمام نشود . او دارد میل گنگی که به مردن دارم را از دل و جگرم بیرون میکشد . میخواهد یک داس دستم بدهد . . . میخواهد خودم انگیزه های حقیر زندگی دیگران را که در اطرافم ترس ایجاد کرده اند از ته ببرم . . . به کوچک و کم قانع نباشم . . . او چتری بالای سرم گذاشته که خودش است . میدانم که اگر من هم نبودم او امروز نمینوشت . حالا که دارد مینویسد شبیه ناخدای جوانی شده که زن قدرتمندی است . . . میخواهد از دریای کریستف کلمب بگذر . . . میترسم . . .شاید میخواهد به جهان دیگر برود . دست من به او نمیرسد . من هم باید یک روز او را بنویسم . فعلا دارد زنجیر هایی که به دست و پایم بسته اند به نام نامی نام خانوادگی پاره میکند . دارد من را به یک زهدان دیگر میبرد . میخواهد من را از نو و در زمان دیگری بگذارد . 


 
comment نظرات ()
 
 
میس شانزه لیزه روی درخت
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٥:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱۱/٧
 

الان که دارم این نامه را مینویسم تو خوابیده ای . من کُنجِ زاویه ی کتابفروشی نشسته ام . حتما میدانی کجا را میگویم ، همان کتابفروشی که بیست و چهارساعته باز است و طبقه ی بالاش مثل نشر ثالث یک کافه دارد . تو خوابیده ای لابد که چارطاق مثل همیشه و عینکت را روی روزنامه ی کنار پاتختی گذاشته ای . دارم تو را تصور میکنم . . . . . سعی میکنم برایت بنویسم که چرا میخواهم از این شهر بروی  .   این جا مال ِ من است و تو حق نداری برای مراودات هنری و گشت و گذار سر بزنی به این جا . ما با هم توافق کرده بودیم . قرار بود که بروی . . . اما قرار بود که هرگز برنگردی ، از وقتی توی شهر چو افتاده که آمده ای مثل بید دارم میلرزم . باد می آید و نمیتوانم این کاغذ لعنتی را درست نگه دارم با این حال دست خط ِ مرا از بری . . . پس ادامه میدهم . . . شاید رفتم بالا عوض تو بعد از سالها یک چیز داغ خوشمزه هم خوردم و میگذارم به حساب تو . . . به چه حقی برگشتی ؟ تو خوب میدانی که ما با هم قرار گذاشتیم . . . همه ی سنگفرش های این شهر مال من است . . . قرار بود روی یک وجب اش هم راه نروی . . . اما انگار که برگشته ای که توجه همه را به خودت جلب کنی . تو عاشق خودنمایی هستی . از تو متنفرم . ار تو صدبار که متنفرم . . . از تو صدهزار بار متنفرم که باز هم کم از کمتر است . . . تو یک . . . باید بروم بالا . . .موسیو ی فربه این جا با آن سبیل های سفید و شکم بزرگش توصیه میکند که ممکن است با این لباس نازکم در این هوا پس بی افتم . من سخت مریضم . . . اما اصلا به تو ربطی ندارد . موسیو میگوید بروم بالا . . . / الان بالا هستم . باد به پنجره ی کتابفروشی میخورد . کاش همان گوری که هستی و لابد چارطاق خوابیده ای بیدارت کند . . . همیشه مجبورم برای اینکه حرفم را به تو حالی کنم ، این همه کلمه خرج کنم ، بنویسم تا تو با آن عینک اَت . . با آن عینک ِ پیزوری اَت جمله هایم را بخوانی . تو حرف حالیت نمیشود . فکر کرده ای از زیر بته بیرون آمده ام و تو هم از دهان آسمان افتاده ای . من از تو بیزارم . . . . با این حال باید به تو بگویم اگر بیشتر از فردا . . . بیشتر از یک روز بعد از رسیدن این نامه در شهر من بمانی ، به راسپوتین اعلام میکنم ، جیک ثانیه جانت را از دماغت بکشد بیرون . میدانی که او کیست ؟ هی تو . . . جایت خالی . . .اگر کاغذم را بو کنی . . . بوی وانیل می آید . . . این بوی نوشیدنی ماست وقتی که تو جوان بودی و من خیلی جوان تر و می آمدیم این جا و با هم از این قهوه های وانیلی میزدیم توی رگ و تو مثلا از کتابت تعریف میکردی و من مثلا تَر محو ِ تعاریف تو میشدم و فکر میکردم که واقعا آسمان شکاف برداشته و تو افتاده ای وسط شانزه لیزه . خیر آقا . . . میبینی که شهر دست من است . . . هر جا بروی نام من است . . . بی خود برگشتی . . .  عارضم خدمت شما جناب ِ پنبه زن باشی ، از وقتی سرِ راسپوتین دعوایمان شد ، من بدجوری عاشقش شدم . اصلا انگار تو هر وقت به هرچیزِ بی خودی گیر بدهی من از آن بیخودی یک چیز با خودی میسازم . . . مثل این نوشیدنی که هیچ وقت طعمش را خودم دوست نداشتم فقط چون تو گیر دادی که این خیلی هم خوش مزه نیست ، از سر لج تا همین الان که دارم این نامه را مینویسم و این نوشیدنی هم دم قلم و کاغذم هست عاشقش شده ام . یک نوشیدنی هوس انگیز داغ با کارامل و وانیل و قهوه و دارچین و نمیدانم شیر و این چیزها که تو برایت اصلا مهم نبود اما چون آن روزها مُد بود و تو نویسنده شده بودی و نویسنده ها از این نوشیدنی کتابفروشی خوب میخوردند تو هم خوشت آمده بود به زور در حلقت کنی اما میگفتی همچین مالی هم نیست ، تا این را گفتی برای من عزیز شد . . . نمیدانی با چه لذتی دارم زیر نور این لامپا ، در این بالای کتابفروشی ، در این شب پر سوز و سرد و با چه عشقی میخورمش . . . فقط چون تو لج کردی . . . آن روزها هم بی خود و بی جهت به نجار ِ خانه ی رو به رویمان شک کردی . . . حتما یادت هست ؟ امیدوارم آنقدر پیر نشده باشی . . . همان نجاری که قدش نزدیک دو متر بود و تو میگفتی مثل نردبان است و مثل خلال دندان . . . همان نجاری که وقتی من دوست داشتم پابرهنه توی شهر نصف شب راه بروم . . . آمد و همراهی ام کرد و تو سرت توی آن کتاب های لعنتی ات بود . . . همان نجاری که وقتی میخواستم خودم را از دست تو توی رودخانه بی اندازم ، جلوتر از من خودش را توی رودخانه پرت کرد . . . هما نجاری که موهای پرپشتش مثل شیر بود و چشم هایش مثل تیله و دست های عضلانی اش توجهم را جلب میکرد و اصلا شبیه تو نبود . . . همان نجاری که قاب های نقاشی میساخت ، میز درست میکرد . آواز میخواند و ویالن سل میزد . تو از اینکه او اینقدر ماهر بود بیزار بودی . او دایم در حال حرکت بود و از من هم که دائم در حرکت بودم خوشش می آمد . . . باید چند چیز را اعتراف کنم . او و من . . . منظورم همان بدبختی ست که بهش گفتی - راسپوتین - بارها و بارها با هم تنها شدیم . . . توی شانزه لیزه بارها و بارها زیر باران خیس شدیم . . . با هم آواز خواندیم . . . از کنار مجسمه ها رد شدیم . سایه ی همدیگر را با دست روی دیوار میگرفتیم و با هم مست میشدیم . . . اما تو در آن لحظه ها کجا بودی ؟ با ما . . . بله . . . تعجب نکن . . . من همیشه در همه ی این شب ها که تو نوک قلمت را توی تخم چشمت میزدی تا در مورد نویسندگان گم نام و فیلم های کهنه مردم را مطلع سازی ، من در موردت با راسپوتین حرف میزدم . او و من همیشه کنار مجسمه ی برنزی لب رودخانه استراحت میکردیم و سیگار میکشیدیم . زیر نور چراغی که مجسمه را و ما را روشن میکرد . او از من میپرسید" چطور این مرد را دوست داری . او یک مجسمه است ." راست میگفت تو با یک آدم آهنی هیچ فرقی نداشتی اما من همیشه فکر میکردم که یک جوری به تو مدیونم . همیشه دلم برایت میسوخت . به خصوص بعد از آن شبی که با هم فیلم دیدیم و تو با عینک آفتابی ات نشسته بودی . دست به سینه . عین یک تندیس . . . نشسته بودی کنارِ من و انگار این من اصلا وجود ندارد . . . انگار تو هستی و فیلمی که روی دیوار دارد پخش میشود . تو من را دیوانه میکردی . . . شاید برای همین و از سر لج دوستت داشتم اما همیشه از سر لج بود . من از تو متنفر بودم . من از تو متنفر هستم و من از تو متنفر خواهم بود و خواهم ماند . تو با آن عینک آفتابی ات هرگز حاضر نشدی برای من چتر بالای سر م بگیری . . . یا هر وقت که اشربه به رگ و جان میزدم و دیوانه وار توی کوچه ها به آواز میزدم تو کنارم نبودی . . . من یک آوازه خوان درجه یک شده بودم که همه جا و توی همه ی بروشورهای تئاترها و اپراهای خیابان محبوبت شانزه لیزه اسمم را زده بودند اما تو اصلا توجه نمیکردی . . . تو عین یک بچه ای که مدرسه برود . . . سر ساعت بیدار میشدی . . . اصلا اهل هیجان نبودی . . . به نظرم تو شبیه خود کتاب بودی . . . شبیه خود کتاب هستی . . . کتاب خواهی شد آخر سر . . . از وقتی به حرف آمدم و گفتم . . . و غلط کردم و گفتم .  . گفتم که این مرد همسایه رو به رویی وقتی نجاری میکند صدای اره اش گوشم را نوازش میدهد تو لج کردی . . . من این جمله را گفتم تا تو من را نگاه کنی . . . کله ی کچلت را از روی کتاب برداری و برای یک لحظه هم که شده به من توجه کنی . . . که لب هره ی پنجره نشسته بودم و وانمود میکردم دارم به خانه ی رو به رو که البته چراغ اش خاموش بود نگاه میکنم و وانمود میکردم دارم به آن مردی که نجار بود و خوش تیپ هم بود توجه نشان میدهم . . . که به جای تو چند بار من را از کافه ها و از زیر دست و پا جمع کرده بود و خانه آورده بود و تو جای تشکر او را دم در شبیه یک ابژه ی کلاه به سر خاک بر سر دیده بودی . . . تو سرت را بالا نیاوردی . . . تو همان طور که داشتی با دستانت روی کاغذ از تاریخ سینمای قبل از تاریخ مینوشتی به من گفتی :" آن راسپوتین را خواهی کشت ." . . . خیلی ترسیدم . حتی یک ذره هم حسادت نکردی ... حتی با من دعوا هم نکردی . . . حتی یک نخ سیگار هم نکشیدی . . . حتی از آن شراب کوفتی نخوردی . . . حتی بلند نشدی گردنت را کج و ماوج کنی و یک چایی بخوری . . . تو مثل یک رباط نشسته بودی پشت میز چوبی خانه و زیر نور آباژور داشتی در مورد سانتی مترهای راش ها و فیلم ها مینوشتی . . . . من از تو متنفر بودم . . . حالا اسم مرد نجار را راسپوتین گذاشته بودی و من میترسیدم بی خود و بی جهت بروی و او را بکشی . . . از تو بر می آمد . . . تو قبلا هم آدم کشته بودی . . . از نوشتن این ها خسته ام . . . اما باید به تو بگویم نامه ای که اعتراف کرده بودی آدم کشته ای را هنوز دارم . . . توی جیب دامنم هر جا میروم . . . لب سکوی هرخانه ای مینشینم . . . در اتاق گریم که میروم . . .توی هر مهمانی که هستم ،  حوصله ام که سر میرود آن نامه را میخوانم . . . فکر میکنم . . . تنها حرفی که با من زده ای . . . در این نامه است . . . از بس خوانده ام حفظ شده ام . . . یک جورهایی از برم . . . "میس شانزه لیزه ی عاصی ! باید اعتراف کنم که من سالها پیش یک آدم کشته ام . یک آدم را با دست های خودم کشته ام . شاخه های دستهایش را بریده ام ، سر پر برگ اش را بریده ام ، از آن تنها ریشه ای مانده ، در خاک . بذری مانده در خاک . . . خاک را توی گلدان کرده ام با بذر اَش ، در شیشه ای گذاشتمش . . . در شیشه ای که نخشکد . . . که نمیرد . . . آن درخت تویی ، هرگز نمیری و هرگز زنده نشوی . . . پس در این عاصی بودن جان بده . . . من از هزار نجار تیغم برنده تر است . . . " بعد از اینکه این نامه را به من دادی حسابی خندیدی و من بار اولی بود که خنده ی تو را میدیدم . چشم هایت را نه . . . که همیشه زیر آن عینک دودی پنهان بود . . . لابد حالا که همسایه مان نجار از آب درآمده بود پکر شده بودی . . . فکر کرده بودی از آن نجار هم کمتری و میخواستی راست راستی سرش یک بلایی بیاوری . . . من همیشه از اینکه با یک تبر مثل راسکولنیکف جانم را بگیری یا جان اطرافیانم را میترسیدم . . . از آن به بعد همه اش غرق فیلم و نوشتن بودی تو با هر چه که دستت می آمد مینوشتی با دگمه با سوزن با دوربین . . . از وقتی از هم جدا شدیم و تو رفتی . . . به همه ی درخت های خیابان شانزه لیزه با دقت نگاه میکردم . . . اگر یک برگ هم ازشان کم میشد فکر میکردم کارتو بوده است . . . ما عهد کردیم که تو دیگر پایت را این جا نگذاری . . . حالا برگشته ای . . . همین امروز که این خبر را شنیدم . . . داشتم توی خیابان پابرهنه راه میرفتم . . . داشتم بادکنک میفروختم . . . از دور برج قد بلند شهر دیده میشد و کاسکه هایی که توی برف گیر کرده بودند و مردمی که توی باد ایستاده بودند و جلو نمیتوانستند بروند . . . همین خبر که به گوشم رسید و توی شهر مثل باد هرزه گرد رفت و توی گوش ها پیچید همه خوشحال بودند . . . شما برایشان سینما پارادیزو آورده بودی . . . اما من میترسیدم . . . بادکنک ها یک جایی از دستم رها شدند . . . رها که شدند توی باد و بوران مثل نقطه های قرمز متحرک ِ ول شده رفتند به هوا . . . قیقاج وار . . . روی درختی دیدم که نام من با دست خط تو حک شده است . . . مثل علامت خطر . . . مثل یک نشانه که بدهی که آمده ای و میخواهی دستهایم را و سرم را ببری . . . یا شاید دوباره برایت مهم نیست . . . اما من ترسیدم . . . آن قدر رو به روی آن درخت ایستادم که برف روی لباسهایم نشست و من را بردند یک جای گرم . . . همین نزدیک . . . توی همین کتابفروشی شبانه روزی . . . نزدیک همین شومینه که بارها به آتشش فحش داده ام . . . گرم شدم . . . ترسم آب شد . . . مثل بستنی . . . چون میدانستم که مرد نجار همه ی داس ها و ساتور ها را جمع کرده است و تنها ابزاری که داشتی همان مداد است . . . همان زغال . . . برای همین . . . با همان من را هرس میکردی . . . من همه ی نشانه ها را میگیرم . . . حالا برگرد . . . چون من همه چیز را فهمیده ام . . . الان باید بروم خانه . همان خانه ی زیر شیروانی . نامه را میدهم دست شاگرد کتابفروش برایت به هتل بیاورد . اگر تا فردا نروی . . . . با مرد نجار برایت تابوتی می آورم . . . تا تمام خودت را که کتابی ست جمع کنم و به موزه ببرم و برای همیشه به تماشا بگذارم . . . تو یک کتابی که من از خواندنش عصبی میشوم . . . چون همیشه لجم را در میاوری . . .همیشه جلوتری . . . صفحه هایت تمام نمیشود . . . من از خواندن این کتاب که صفحه ی آخر ندارد بی زارم . . . تو به درد موزه میخوری . . . نه این جا . . .نه این شهر . . . بله ، هرکتابی عفریت را ، راسپوتین را و حتی میس شانزه لیزه را خواهد کشت . . . /

برای (پ.ج)


 
comment نظرات ()
 
 
هَک
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱٠/٢٧
 

هَک 

بعد از مرگ ؛ ما قابِ عکس هاى واژگونیم ؛ زیرِ سایه ى بومیم ؛ صیدِ بوریاى � -
هَک شدم … گویی حیاتِ فرهنگى من و چیستى اَم به باد رفته است … براى میس شانزه لیزه اى که خالق اش بودم دلتنگم … براى زبانِ تیز و اشک هاى بى ترمزِ ریزش که پُشتِ آیینه میریخت ، براى نک و نالش دلتنگم … مثلِ نقاشى که از تابلویی که نُه سال طول کشیده تا بِکشدش و یک آن ببیند جز قاب خالى چیزى بر سه پایه نیست ! مثل آهنگسازى که برود سرِ پارتیتورش و جز پنج خط حامل چیزى نبیند … مثل بازیگرى که نه سال براى نقشش و از برکردن دیالوگهایش عرق ریخته و با نقش آمیخته و وقتى روى صحنه ست ببیند تماشاچى ها نیستند و آکساسوار غیب شده و بازیگران پودر شدند و به هوا رفته اند … مثل مادرى که رو به روى مدرسه ایستاده و منتظر است ، زنگِ آخِر خورده ... همه میآیند ، جز دخترش … که در نه سالگى غیبش زده … مثل باغبانى که بیدار شود و ببیند نهالِ ریشه دارش را از خاک درآوردند و برده اَند … دلم براى میس شانزه لیزه تنگ شده … براى همه ى قیقاج هایی که ذهنِ پُر حرفم میزد و او مودبانه ذکرش میکرد و نمیگذاشت به من بر بخورد … انگار سپردفاعى اَم را از دست داده ام … توى تابوتِ خوشرنگِ قرمز … مُرده ام و از سنگ لحدِ شیشه اى میگویم :" خداحافظ" من غیرقابل دسترس اَم … من نیست شده ام … آتشى درونم رو به خاموشى ست … مدت هاست سعى در محافظت و حضورش هستم امّا دیگر خسته ام از این همه تقلا ... بد جورى به تک تک ِ پیام ها ، نوشته ها دل بسته بودم ، ابریقِ خوش رنگ و رویم محو شد ، مثل روح ، این پوسته تنها دلخوشى کوچکِ من بود تا همه ى حواسم را از روزنامه نگارى و ادبیات و تیاتر و موسیقى به دیگران وصل میکرد … البته ( دیگران ) ى که این اواخر جز نگرانى چیزى برایم نگذاشتند … خیلى کم ، دوستانى که دوستم داشتند و این سالهاى حیاتِ مجازى به همه شان تبریکِ اجراهاى خوب گفته ام و به من براى کتاب و نوشته هایم تبریک گفته اند … حالا همه ى پیشینه ام در گورى ست که نمیدانم کجاست … همه ى پچ پچه ها … چه چیز مرا از من جدا میکند جز رویاهایم که همه شان یک شبه پاک شدند . دیالوگ ( بودن یا نبودن ؛ مسئله این است ) از زبان هملت و از دلِ شکسپیر که ذکرش خلط مطلب و دم دستى گشته ؛ عمیق تر از آنچه ست که ظاهرش میگوید . هرگز به بودنِ خود آنقدر باور نداشتم که مادرِ میس شانزه لیزه اى شدم سر مست و مجنون و ولگرد که کولى وار کوچه هاى بى نام و نشان ِ ( جزیره در کهکشان ) را طى میکرد و همه ى شخصیت هاى نمایش ها و سینما را میدید و دم خورشان بود ، زنى خطرناک و گاه شکننده و بى دفاع . حالا از دستش داده ام . بیشتر از قبل مرده ام .


 
comment نظرات ()
 
 
روزی که گُل های نارنجی خشک ، قرمز شدند
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۸/٢٢
 

 

#TiredBrain

 

روی زمین نشسته ام . زمین یعنی کاشی ، نه خاکدانی پُر ریشه و جَسَد . نشسته ام . روی زمین  خون شَتَک زده است . یک جوری کاشی ها خیسِ خون شده اند . در اتاقِ کناری یک نفر دارد ذره ذره میمیرد . یک نفر که میشناسم اَش . آن یک نفر را دارند میکُشند . قاتل را میشناسم . خودم راهش دادم به اتاقِ زیر شیروانی اَم . با دست های خودم در را باز کردم . کلید را در کلیدانه چرخاندم . خودم ، منظورم دست هایم ست . همان که به شوخی گفته میشد :" من نبودم ، دستم بود ، تقصیر آستینم بود . " آستینم از جنس ِ حریر است . چین دار و منقش با نخ به گُل و بلبل . حریر تنم کردم که قاتل خوشش بیاید . فکر میکردم ( احمق را ستایش خوش می آید . ) میخواستم برایش مطبوع و مطلوب باشم . حالا قاتل در اتاق کناری دارد یک نفر را میکُشد . من روی زمین نشسته ام . زمین یعنی کاشی . نشسته ام و به خونی که گُنگ و زنده روی زمین جاری ست نگاه میکنم . اقرار میکنم که انکار نمیکنم . من میدانستم که او میخواهد بکُشدَش . با تمام وجودم . در را باز میکنم تا بیاید به خانه ام . صدایی که میشنوم ، صدای قاتلِ عزیز است . لباس حریرم خونی میشود . خون مثل موجودی زنده و مکنده ، تار و پودِ لباسم را تسخیر میکند و چون پایی از نردبامی بالا میرود . از نردبان تار و پود . صدای اتماس میشنوم . صدایی که شبیه صدای خودم است . کسی که دارد میمیرد میس شانزه لیزه است . خودش خواست که این بازی را در بیاوریم . خودش این لباس را تنم کرده ست . خودش خواسته است . خودخواسته ی مغرور با اراده ی خودش شبستانش را به زمستانی سرخ تبدیل کرده . خود کرده را نیز که تدبیر نیست . اما این همه خون از کدام سرچشمه بیرون می آید . میس شانزه لیزه دارد داد میزند . صدای چخاچخ ِ تیزی شمشیر ها را میشنوم که به هم میخورند . میس شانزه لیزه قبل از اینکه لباس ِ حریر چین دارش را تنم کند گفته بود :" من سنگ اَم . سنگ ساو . به من میگن چاقو تیز کن . " لب هایش کبود شده بود و روی تنش چند گاز گرفتگی کبودش کرده بودند . میان لب هایش سیگار میسوخت . آنقدر که فکر میکردم لبهایش را یک روز با همین سیگار میسوزاند و ته دیگش میکند و میچسباندش به پوست . حالا دارد داد میزند . من روی کاشی های خونین نشسته ام و منتظرم . 

#Tiredbrain

میس شانزه لیزه موهایش را زده بود . موهای نارنجی رنگش را از یک سو به قرمزی میزد و از ریشه ها به خرمایی یا کهربایی . پرسیدم که چرا مدام این کار را میکند ؟ چرا مدام با قیچی باغبانی به جان ِ موهایش می اُفتد ؟ گفت که  میزنم تا دیده بر هم زنم مرا با خواب میانه ام شکرآب است و کارد و پنیر ، میزنم تا این در و آن در نزنم ، میزنم تا وقتی سر بر دیوارِ یار میزنم نیفتم به زانو تا مجبور نشوم به سنگ زدن بر دلم تا که سنگ نشوم و نشوم آنکس که روزگار زدَتَش ، میزنم تا زنگ نزنم . نمانم در غَم و نَم نگیرم ، کپک نزنم از بی نوری ، از دوری و از بی دیداری داد نزنم . در خماری عشق من فرهاد را نام ، صدا هی نزنم . " و همین طور گفت و گفت . دستش را گاز گرفته بود . میخندید . دستش که میگویم منظورم مُچ دست است . میخندید و دور خودش میپیچید و لباس حریرش هم چین میزدند دورش . میگفت :" قشنگ ترین ساعت دنیا دستمه ؟ بی عقربه . نیست ؟ قشنگ نیست ؟ اینکه زمانی نیست ؟ "  قشنگ بود . بی زمانی ، غباری از خماری میزدود . وهم را میدرخشاند و عیان میکرد . ساکت بودم . 

"Technology is a useful servant but a dangerous master."

قاتل داشت میرسید . از ایستگاهِ قطار زنگ زده بود . وسایل سلاخی اش را آورده بود . از میان هزار ریل ِ نا متوازی عبور کرده بود . از روی سنگ ها گذر کرده بود . خسته هم بود . میس شانزه لیزه و من قهوه دَم کردیم . انگشت به ته فنجان زدیم . ساعتی نبود که بدانیم کی میرسد ؟ در بی زمانی بودیم . انگشت که زدیم نیت مان این بود که کی میرسد ؟ انگشت کشیدیم . سفیدی محسوسی کف فنجان قهوه پیدا شد . او پشت در بود . مردِ ابدی ازلی . که مرد ابدی ازلی ، صورتش را نمیدیدی ، شال گردن سیاهی دور گردنش بود . شال گردن را تا نزدیک چشم ها بالا آورده بود . یقه ی کتش را نیز . سرد بود بیرون . سرد و سوز . سازِ کُشتار در این هوا جورِ ور بود . مرد کلاهی داشت به قدمت تاریخ ، یک کلاه ِ  مقوایی سیاهِ استوانه ای که انتهایش انگار که لوله شود و تیز شود . مثل کلاه امیر کبیر . شبیه عروسک های صحنه بود بیشتر . کلاهش را که برداشت گُل های نارنجی خشک از سرش بیرون ریخت . گُل هایی که الان کنار ِ من روی زمن توی خون رفته است . گل هایی که دیگر نارنجی نیست . بالهای پروانه ایست انگار که یارای پروازش نیست . مرد من را ندید و از من رد شد . نشست روی صندلی . رو به رویش میس شانزه لیزه بلند بلند کتاب میخواند . میگفت این آخرین نوشته ام ست . صورت مرد دیدنی نبود . آهسته نزدیکش شدم . میخواستم به کت سیاهش دست بزنم . میس شانزه لیزه بلند بلند میخواند و زیر چشمی من را میپایید . به کت مرد دست زدم . سرش را برگرداند . صورتش اسکلتی بود با دندان هایی قوی و جمجمه ای محکم . خندید . ترسیدم . با میس شانزه لیزه به اتاق رفتند . توی اتاق شمشیرش را از کیف بزرگش بیرون آورد . در را بستند . میس شانزه لیزه شده بود سنگ ِ ساو . . . او سوهانش میزد و میس شانزه لیزه تراش میخورد . من این بیرون به تماشای هزار حرف که میان خون جاریست نشسته ام . میان خاطره هایی که از ذهن ِ میس شانزه لیزه پاک نمیشوند . میس شانزه لیزه میگفت این اره کردن ، شاید که خاطره را پوست بکند . مثل پوست کن خاطره را کندن . بیرون انداختن . مثل دندان کرم خورده . مثل چنبرانداختن ِ طناب دور مغزِ گذشته و خفه کردنش . حالا مغز میخواهد دستهایش را بالا بیاورد و دهانش را باز کند و بگوید هیچ گاه در هیچ بی زمانیی هیچ خاطره ای کشته نمیشود ای میس شانزه لیزه ی نادان ! روی زمین این ها را میخواندم . چشم هایم میسوخت . 

به خودم که آمدم دفترچه ای دستم بود . دفترچه ای با نوشته هایی کج و کوله از میس شانزه لیزه که با روان نویس قرمز رویش نوشته بود . از روزی که گُل های نارنجی قرمز شدند . 

پی نوشت :

دوستان نمایشی و غیر نمایشی ، تماشای خاطرات و کابوس های یک جامه دار از زندگی و قتل میرزا تقی خان فراهانی به کارگردانی دکتر علی رفیعی در تالار وحدت را از دست ندهید . 


 
comment نظرات ()
 
 
http://jazirehdarkahkeshan.ir/
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٧/۱۳
 

نوشته های بلاگ در سایت ِ زیر موجود میباشد . 

سایت (جزیره در کهکشان )

 


 
comment نظرات ()
 
 
اردشیرمحصص، هنرمندسرکش
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٢:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٦/٢۱
 

به مناسبت فیلم مستند اردشیر محصص هنرمندی سرکش

میس شانزه لیزه باخبر میشود که از دیدن مستند ِ اردشیر محصص ، هنرمند سرکش باز مانده است ، (البته در این دنیا که به سببِ سرعت و قدرت و همت ِ کارشناسانِ شبکه های مجازی ،مدام برنامه است که  دارد مثل سرطان تولید میشود و  دوستان که فهمیده اند مردم ِعزیز و به خصوص هنرور و هنرپرور غم کلاف میکنند از بی کاری و در شبکه های مجازی شاعری کرده و روی دیوارها نقاشی ها کرده و سرشان در آخورهای دیگری بند است ، برای با خبر شدن و دیده شدن این مستند ساعت های مختلفی را در هفته برای پخش درنظر گرفته بودند که شکر خدای را که میس شانزه لیزه خبردار شده ، چشم بندش را با صدای جغدی که از توی ساعت هو هو کنان بیرون میزند ، برمیدارد و با چشمان پُف کرده از خواب نیم بندش ، مینشیند رو به روی جعبه ی جادویی تا مستند ِ بهمن مقصودلو را در مورد اردشیر محصص ببیند . برنامه هنوز شروع نشده و میس زانوهایش را زیر رب دوشمابرش بغل کرده و به فکر میرود . اینکه دوست دارد چه ببیند . . . چه چیزی در انتظارش است ؟ آیا این فیلم شبیه مستند بهمن محصص خواهد بود ؟ فیلمی که به بدترین و غیرهنری ترین شکل ممکن ساخته شده بود ؟ نه انکان ندارد . این جا دو اسم کنار هم هستند . بهمن مقصودلو و اردشیر محصص . پیشتر در کتاب ِ (علف) بهمن مقصودلو را شناخته ایم . نویسنده ای که موشکافانه به جمعآوری جزئیات فراوانی در مورد ساخت ِ اولین فیلمی که در ایران ساخته شده بود ، همت گمارده است . (علف) را که خواند ، مستند را دید و خیلی بیشتر دوست داشت دوباره و سه باره کتاب را بخواند . . . و بعد از آن مستند ایران درودی و مستند های دیگر مقصودلو را در جعبه ی جادویی دیده بود . میس شانزه لیزه دفترچه ی آبی رنگش را خط خطی میکرد و منتظر شد تا برنامه شروع شود . فکر کرد خودش از اردشیر محصص چه میداند و ممکن است چقدر نداند ؟ اینکه او یک کاریکاتوریست و نقاش ایرانی هست و خب کارهایش نوگرا یانه بوده و البته با محصص ها نسبت قوم و خویشی داشته است .

این فیلم ۵۹ دقیقه است که قرار است به دوره های مختلف هنری اردشیر محصص اختصاص داده شود . مقصودلو هنگامی که دانشجو بوده اردشیر محصص را دیده ، وقتی مقصودلو سردبیر مجله ی ۱۹۶۹ روشنفکر شد ، از او دعوت میکند تا با آنها همکاری کند . . . اردشیر محصص در کتاب هایی که درمورد سینما و تئاتر آقای مقصودلو کارکرده بود تصویر سازی میکرده . . . یک دوستی و یک همکاری که این روزها نیست و نیست و نیست . اردشیر محصص و صورتک هایش پیش تر ساخته شده ی بهمن مقصود لود بوده که آن را ندیده ام . کارهای محصص به سرعت از پیش روی چشمان میس شانزه لیزه رد میشوند با بوی جوهر و رنگ و داد و تیغ و صدای دار و داد . اینکه پیشتر میدانست ، اردشیر محصص مجله ی اطلس ، چاپ نیویورک ، اردشیر محصص را در کنار بزرگترین کاریکاتوریستهای دنیا قرار میدهد . . . میس شانزه لیزه فکر میکند پس چطور است که تا به آن لحظه بیشتر دوستهایش در زمینه ی نقاشی و گرافیک و عکاسی این مستند را ندیده اند و خبر نداده اند ؟ آیا دیدن ِ یک مستند از یک شخصیت ماندگار در تاریخ هنر ایرانی این قدر وقت والایشان را میگرفت ؟ آیا این همت کردن برای جستجو و ذهن کنجکاو و کنکاشگر داشتن این قدر از هنری جماعت  دور شده ؟ آیا این امتناع از هیجان ِ کاری ویروس تازه ای است که به نسل ماتزریق شده ؟ برنامه شروع میشود . سراپا گوشم و سراپا چَشم .

موسیقی به جا گام به گام با نشان دادن تصاویر ، مثل یک درگوشی به صورت میخورد . موسیقیی که انتخاب درستی برای چشم های از حدقه بیرون زده از صفحات محصص هستند که از ذهن بهمن مقصود لو بیرون زده اند . . . کنار هم چیده شده اند . انقدر به هم نزدیک اند که مشخص است این ( شناخت ) از همدیگر کامل بوده ، و استوار و محکم در تصویر ایستاده است . در فیلم اردشیر محصص حرف میزنند که خط تیزش روی صفحه چون تیغ جراحی است و . . . البته این تمجید و تعریف تا انتها ادامه دارد . اولین تصویری که از اردشیر محصص میبینم او روی یک صندلی نشسته است به زمین چشم دوخته است . . . شبیه پرویز فنی زاده . . کمی دفورمه است . . او یک ایرانی دور از دسترس است . . روی یک صندلی که به زمین نگاه میکند و در پیشانی بلندش لابد که ساده دلانه به پیچیده ترین افکار فکر میکند تا با شیوه ای انتزاعی و چاشنی نمک و ادویه ی طنز روی کاغذ بیاید و در سادگی رسا باشد . مثل جذابیت ِ زندگی سایه ها در کنار میس شانزه لیزه . . . اینکه دیدن ِ هر اثری میس شانزه لیزه را وا میدارد تا به خودش هم فکر کند . . . که در این دنیای امروز کسی برای کسی تره خورد نمیکند . در این دنیا کسی در پی ( شناخت ) نمیرود . کسی بعد از مرگ کسی دغدغه نمیشود . باید مهمانی بدهی تا دیده شوی بلکه پسندیده شوی . بیشتر دلهره ای از فیلم دریافت میشود . چیزی که عشق ِ بهمن مقصودلو برای انجام رسالتش به اردشیر محصص را میرساند و این حرارت از امواج دور حس میشود .

…:” اردشیر ضد قدرت است ” . . . فکر میکنم . باید به قدرت فکر کنم . به اینکه چرا اردشیر محصص قدرت را دوست نداشته . دستش انداخته ؟ به راستی قدرت تنها در سلطنت و حکومت معنی میدهد و برای همین منفی تعریف میشود . آیا این جمله درست است و اگر ذکر میشود در مورد کدام کار محصص است ؟ میس شانزه لیزه  لحظاتی گمان میکند نمیتواند به این مسئله بنگرد پس آن را دو رو می نامد . . . از – قدرت – فاصله میگیرد و ادامه ی فیلم را که در مورد مادر اردشیر محصص گفته میشود میبیند . پیش تر در اینترنت در این مورد خوانده است . . .که مادر محصص در کنار بزرگان ادبیات ایران بوده . سواد داشته . پدر محصص حقوق خوانده . . خانواده ای با سواد . . .در دوره ای که بیشتر مردم ایران تا نسل اندر نسل شان تا امروز بی سوادند . پیش خود فکر میکند کاش خودش از چنین خانواده ای بود . آیا خانواده اعتبار به نام میدهد ؟ . . . محصص هنوز توی ذهن میس شانزه لیزه روی صندلی نشسته است  و انگشتانش را به هم  میمالد . دارند در مورد مجله ی توفیق حرف میزنند و کارهای محصص با موسیقی فراخور کار او گره میخورد و نشان داده میشود . کارهایی که هنوز میشود رویش فکر کرد . مقایسه اش کرد . تحلیل اش کرد . اولین بار کاریکاتور چطور و توسط چه کسی و بر اثر چه موضوعی بود که وارد صفحه ی نقاشی شد ؟ آیا از شعر و ادبیات می آمد ؟ مجید روشنگر در مورد محصص صحبت میکند . محمدعلی دولتشاهی از محصص میگوید . از استعدادش . کارهای اردشیر محصص لا به لای این سخن ها پخش میشود و از پیش چشمانمان میرود . آدم های بدون سر را میبینیم . دولتشاهی میگوید که کارهای محصص در زمان ژوژمانی که در دبیرستان هدف انجام شد عالی بود اما به خود من هیچ ایده ای نمیداد . . مثل کارهای سالوادور دالی . فکر میکنم آیا اردشیر محصص هم بعد از خلق کارهایش به انزوا میرود ؟ جواب میدهم نه . . . چون او را مدام در مجلات مختلف میخواهند و میخوانند و بعضی استعدادها کشف میشود . . . و هیچ چیز شبیه دنیای امروز نیست . پایین تنه هایی که بالای کله ی آدمی تنومند سوار شده اند و نمیدانند به کجا میروند . توی مغز سئوال جرقه میزند . لحظاتی از میس شانزه لیزه بودن دور میشوم و به خودم فرو میروم . . . آیا این دغدغه امروز هم هست ؟ چرا با وجود این همه امکانات این خلاقیت به سطحی ترین شکل خودش ارائه میشود و هیچ اثری بکارت و تازگی ندارد . ” اردشیر برای زندگی هنری اش برنامه ی دقیقی داشت .” دوست دارم در ادامه ی فیلم ببینم این زندگی هنری چقدر از زندگی غیر هنری یعنی روزمرگی هنرمندان دور است و این روزمرگی بی برنامه ی اردشیر محصص چگونه است . اما زمان دارد پیش میرود . کارهای اردشیر محصص با شتابی فراوان و مکث هایی در نقاطی که دقیقا مخاطب میخواهد میلغزد و میرود . فیلم مثل رودخانه ای سیال است .

 

 

مرحله  ی دوم کارهای اردشیر محصص : کاریکاتورنو : کاریکاتوری که خودش را از ادبیات جدا میکند و خودش قائم به ذات وضعیت جامعه را بیان میکند . از ۱۹۷۲ میلادی در دوره ای که در مجله ی افریقای جوان ، او با گرافیست های مختلفی در فرانسه کار میکند و وقتی برمیگردد میبینیم که عنصر رنگ به کارهای محصص اضافه شده است . ” پرده ی جادویی پرنده ای را نشان میدهد که سرش زرد و چشمانش آبی است . سرش از تن ِ قرمزش جدا شده است و همه جا سیاهی است و سیاهی است . دم پرنده سبز است و پرنده غمگین است . نمیدانم این کار برای چه کشیده شده است فقط توی ذهنم مدت ها فیکس میشود و میماند . مثل پونزی که به دیوار وصل است و در دل گچ ها رفته و بعد دیوار پرتش میکند روی زمین . عکس از ذهنم دور میشود چون حجم اطلاعاتی که دارم در فیلم میبینم به قدری زیاد و جذاب است که هر کدامشان ماندگار میشوند . . . بسیاری از کارهایی که در این دوره نشان داده میشود به نظرم بارها در نمایشگاه های این زمان ِ خودمان دیده ایم . پیکره هایی که میفهمم چقدر تکرار شده اند . پیکره هایی که اصیل اند و این لحظه که فیلم را میبینم به ریشه ی نقاشی ها پی میبرم . آثاری که برمیگردد به منابع داخلی برمیگردد ، به دوره ی قاجار و نقاشی های قهوه خانه ای و کارهای چاپ سنگی . . . برایم بسیار جذاب است که ظاهری مینیاتوری از یک فرد قاجاری روی صندلی نشسته را در زمینی میبینم که انگار از دوره ی ونگوک آمده و در عین حال حرفی که خواسته را دارد میزند ضمن اینکه شیوه ی کشیدنش هم متفاوت است . گمان میکنم کارکاتوریستهای امروز فقط دارند تفریح میکنند . . . این مستند هرچند آموزنده است اما خشم من را نسبت به عده ی زیادی که برایم بت شده اند را بیشتر میکند . که من یا میس شانزه لیزه چه آسان فریب ِ آسانی آدم ها را میخوریم . نه که آسان بودن بد یا خوب باشد که در عمق آنها چیزی نیست . زاویه ی نشان دادن عکس ها و کارها از بالا به پایین . . طوری است که انگار فیلم ساز میخواهد فرش گران بهایش را برای مشتری باز کند و از رج های تار و پودش سخن براند . فیلم سیاه میشود و موسیقی اش عوض میشود . نوشته شده  من و شاه . موسیقی سنگین است . نمیدانم در ادامه چیست . میس شانزه لیزه پوست لبش را میکند . از اینکه تا به این لحظه اینقدر نادان بوده لجش در آمده و از اینکه دارد می اموزد خوشحال است . دو حسی عجیب در او موج میزند . ادامه ی این تیتر چه خواهد بود ؟

ظاهرا طرح ها دولت حاکم را ناراحت میکند . کارهای محصص در آن دوره سر ندارند یا پا ندارند یا دست ندارند . آدم های شرحه شرحه شده . . . سری روی سینی . . . البته در فیلم گفته میشود که دولت ناراحت شده و میگوید چیزی که نمیدانید چیست را چاپ نکیند . در این دوره کارهای اردشیر به اردشیر محصص میگویند که جناب رئیس کشور گفته دیگر نباید طرح هایی بکشی که سر و دست و پا ندارند و این چه معنی دارد ؟! از آن موقع به بعد کارهای محصص این طور میشود که کارها چند سر دارد و چند پا دارد و چند دست دارد . توی دلم میخندم . این اعتراض را دوست دارم . این خلاقیت را میپسندم . این موسیقی روی فیلم من را تصرف میکند . فیلم نرم و با آرامشی آموزش میدهد که از جهتی پر شتاب است . . . اما نرم نرم در یادگیری اش پیش میروم . زمان چقدر گذشته ؟ چند دقیقه دیگر از این فیلم باقی مانده است ؟

 

دوران هایی فرا میرسد که به هر حال محصص را آزار میدهد اما ظاهرا او از پس اش بر می آید . دوست دارم صدای محصص را در فیلم بشنوم . لحن اش را . . . هنوز در تصویر اولیه ی ارائه شده مانده ام . . . رو به روی اردشیر محصص . . . او روی صندلی نشسته است . دستانش را به هم داده است . بی قرار است . زمین را نگاه میکند . سیاه پوشیده . چشمانش را میدزدد . در سرش چه میگذرد ؟

تاجی روی تصویر می آید . تاجی که امروز میفهمم طراحی تاج ِ بیشتر نمایش های امروز است و در شکار روباه دکترعلی رفیعی هم به صورت اغراق آمیزی دیدیم که سر آغامحمدخان قاجار رفت از روی همین طرح برداشته شده است و یا شاید این تاج اولین بار این جا گشیده شده است . بعد همان تاج را ریز تر و کوچک تر در آثار دیگر محصص میبینیم که تکرار میشود . فیلم دارد آموزش میدهد . بدون اینکه خودش را تکه پاره کند .

دوره ی بعدی کارهای محصص بعد از آمدن او به آمریکاست که شکل میگیرد . موسیقی با صدای ساکسیفون کش دار آمریکایی فضای محصص را القا میکند و کاملا پیداست که با فیلمساز و محصص رفتیم در یک وادی دیگر . میپرسم از خودم بعدش چه خواهد شد ؟ میس شانزه لیزه توی گوشم میزند . با شرم از خودم به بقیه ی فیلم نگاه میکنم . او از اخبار ایران مطلع است . . . از آخرین کتاب ها . . . از همه چیز اطلاع دارد . . . آن زمان که اینترنت نبوده . . . چقدر این جستجوگری را دوست دارم . . . چقدر این هنرمندان را دوست دارم . . .این برای من فریب نیست . . . هنری است غلیط . . . اضطراب آفرین . . . گشت و گذار در رستوران ها . . . از آن شیطنت ها که خودم هم انجام میدهم . . . هنوز خیلی از کارهای محصص جمع آوری نشده است . . . آیا اهمیت دارد ؟ قرار است این رازها در کدام موزه نشان داده شود ؟ چه خوب که این فیلم هست . چه خوب که بهمن مقصودلو هست . کارها با شتاب از آرشیو نیویورک تایمز از پیش رو یم رد میشوند . موسیقی هم دلم را میلرزاند . سازهای زهی توی دلم با آرشه شان مینوازند . . . تو خیلی از جهان عقبی خانم ِ مثلا فرهیخته ! پیش تر نوشته ام که دوست داشتم صدای اردشیر محصص را بشنوم . صدایش در این لحظه توی صورتم میخورد . . . .در یک گفتگوی تلفنی که روی تصویری می آید که محصص تن اش میلرزد . . .پف کرده . دستش میلرزد . طرح های قوی اش روی کاغذ جادو میکند . کاغذ را رنگ میکند و یک شاهکار را پرت میکند روی زمین و گردنش عقب و جلو میرود . سراپا دلهره میشوم . میدانم که او پارکینسون گرفته بود . نمیدانستم این لحظات ثبت شده بودند . میس شانزه لیزه و من گریه میکنیم . صدایی که در گوشهایمان فرو میروند مثل سوزنی هستند که خم میشود . مثل تیغ ماهی در پرده ی گوش . . . عشق محصص به کار در وضعیت بد فیزیکی و عشق کسی که پشت دوربین پیگیر است هر دو دو نیرو محکره است که من را له و مچاله میکند . این هر دو عشق را میگویم . . . تعریف اردشیر محصص از پروین اعتصامی را میشنویم . رشک میبرم به ایامی که در آن بخل نبوده و منش امروزین در خلال آن دیده نمیشده . حمایتی که همه از هم داشتند یا اگر هم نقدی بوده آیا جز از سر توجه بوده ؟ همین توجه به یکدیگر یعنی در تفکر بودن . اتفاقی که امروز حاضر نیست . غایب است . فیلم ادامه پیدا میکند تا روایت مرگش . . . تلخی مرگ او در امبولانس در تنهایی . . . فیلم آرامش را از من میگیرد . لحظه ای نمیتوانم چشم از صفحه ی تلویزیون بردارم .

نویسنده ، کارگردان و تهیه کننده : بهمن مقصودلو

فیلم تمام شده است و من هنوز رو به روی نمای ابتدایی جا مانده ام . . . فیلمی که در حافظه میماند و شبیه هیچ کار دیگر نیست . خیلی اردشیر محصصی است و خیلی مستند است و خیلی حساب شده است 


 
comment نظرات ()
 
 
ایستاده همچون سرو خواهم مُرد !
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٢/٢٧
 

میس شانزه لیزه ،پوستین ِ شُتُرکُش را پوشیده بود . پوستین ِ شترکُش بوی روده و خون و رگ میداد ، اما گَرم بود . در آن هوای تازه نَفسِ بهاری ، که سرش سردی میکرد و تهش باران میزد ، پوستین ، خوب گرم بود . اصلا  پوشیدن لباس ِ مردی که دوستش داری ، همیشه حالِ خوشی دارد ، انگار همه ی امواج و طپش های آن مرد ، در لباس باقی مانده و تکان نخورده و تو میتوانی با پوشیدن ِ همان لباس با آن مرد هم طیف شوی . حالا . . . میس شانزه لیزه ، پوستین ِ شتر کش را پوشیده بود و روی پُل ایستاده بود و به امواج نگاه میکرد . امواج برایش ناآشنا بودند ، امواج ، انعکاس ِ آفتاب را روی تنشان مثل جلدی براق میپیچاندند و دوباره سر خم میکردند توی آب . میس شانزه لیزه ، حس میکرد ، حالِ خوب ، یعنی همین دَم و بازدمی که در این لحظه ی اینک دارد . که بوی موج های ماهی خورده را تا کف ِ شُش هایت بشنوی . . . که با چشمانت بوی خون و روده ی پوستین را ببینی و با گوشهایت ، چشمان ِ پرُ حرف ِ قصاب را بشنوی و با پوست ِ بدن اَت به همه ی هستی نگاه کنی . مثل یک باغبان که بذر میکارد . انتظار میکشد و به خاک اعتماد دارد . میس شانزه لیزه روی پل ایستاده بود و از سرما سردش نبود ، دلش خوش شده بود به پوستینی که قصاب بهش داده بود که جز مسرت خاطر ، خاطره ای برایش نگذاشت . میگویم نگذاشت . . . چون قصاب نه گذاشت و نه برداشت و رفت . حالا میس شانزه لیزه ، که تازه یاد گرفته بود به پشت سرش نگاه نکند ، رو به دریا ، به افق خیره شده بود و صدای ماهی ها را میشنید که از گنجشک ها میگفتند و از رازِ لانه . . . از آشیانه میگفتند . میس شانزه لیزه فکر کرد هر وقت که برگردد سنگ میشود اما مگر همین اینک مجسمه ای نشده بود جاودانه روی پلی که همه از راست به چپ و از چپ به راست با خاطره هایشان میرفتند و می آمدند . از کنارش میگذشتند . حالا فرق چیست بین ِ مجسمه و یک روح . روحی که به زنجیر کشیده شده و روی پل یخ زده است . حالا زندگی فرق میکند . حالا یعنی همین ساعت یک بامداد به وقت ِ تهران نه تفلیس و ارمنستان و فرانسه . حالا یعنی همین لحظه ای که بوی کندر گیجم میکند و میس شانزه لیزه را شال و کلاه میکنم تا راهش را برود و نایستد . . . حالا یعنی اینک که بوی قهوه را رها میکنم و فقط به حرکت انگشت هایم می اندیشم . اندیشه ، نه اطواری از سر بازی . . . زمین گیر ِ خودتعریفی نمیشوم ، شاید این بار من باید میس شانزه لیزه را دریابم . از کنار دریا و از روی پل برش میدارم . تقویم را ورق میزنم تا ببینم روی چه روز و تاریخی میتوانم بگذارمش که پشیمان نشوم . شاید برای همیشه بیاندازمش در آتش چهارشنبه سوری . که هم در نور ِ آتشش بدرخشد و هم در آن بسوزد و خاکستر شود و همه ی آه هایش را آتش با خودش ببرد . تقویم را که ورق میزنم میبینم یک جایی نوشته ام ،  رقصِ خون  ،  دستم را زیر چانه ستون میکنم و فکر میکنم این یعنی چه ؟ یادم می آید که مرد ِ قصاب به میس شانزه لیزه گفته بود :" باید خودت رو دوست داشته باشی تا آدم های درست و خوب دور و برت جمع شن ، باید ورزش کنی و . . ." اما این ربطی به ورزش نداشت ، فکر میکنم گاهی از سر تنبلی و سستی ، روزهای ورزش را لوله میکنم توی سیگار و دود میکنم و به جایش یک دور ، دور ِ خودم میچرخم ، مثل اینکه اسفند را دور خودم بچرخانم . . . دو رقص اسفند را دور خودم ببینم . . . اما این روز چه معنیی داشت ؟ میس شانزه لیزه را کنار لیوان نسکافه ام میگذارم و اخم هایم را تخم میکنم . زنی از اتاقی در یکی از خانه ها سرفه ای میکند که همه ی حواسم پرت میشود . انگار از بدنش یک هیولا میخواد بیرون بپرد و نمیتواند . . . همه ی داستانم به هم ریخت . . .اما همین جا بود که به رقص خون برمیگردم و یادم می آید که آن روز چه روزی بود . روزی بود که برای ترمیم ِ زخم هایم ، که چرکی شده بودند و خون ازشان همین طور بیرون میزد و مثل رود جاری بود ، مصمم شدم در آن ِ درد کشیدن ، رقصیدن را آغاز کنم تا با این کار سپری شوم برای غم هایم . غم هایم را چه کسی به من داده بود ؟ خدا ؟ سرنوشت ؟ پیشانی نوشت ؟ خودم ؟ دوستم ؟ عاشقم ؟ معشوقم ؟ خواهرم ؟ برادرم ؟ پدرم یا مادرم ؟ نمیدانم اما هرچه بود ، بدجوری سنگین بود . . . حالا به دنبال هر سئوالی میروم نه از نیچه و نه از مارکوزه و نه از بارت و هگل نتیجه میگیرم نه از اسکاول شین و نه از کاترین پاندر و لوئیز هی . . . حالا خودم هستم و خودم . من و صدای جرثقیل هایی که در دومتری های کنار گوشم میخواهند برج بفروشند و دست از سر خیابان ها برنمیدارند و من روزی را به خاطر میآورم که زخم ها سر باز کرده بودند و من وزنم را انداختم روی استخوان های دستم و بلند شدم و شروع کردم به رقاصی روی خونِ تنم . همینک که این بلاگ را مینویسم ، گریه میکنم و میس شانزه لیزه خودش را توی لیوان نسکافه ام می اندازد تا من بفهمم که او را یادم رفته است . اشک هایم را پاک میکنم و سیگار خاموشم را همچنان میجوم و روشن نمیکنم . میس شانزه لیزه را با بوی قهوه میبرم توی رخت خوابی امن . برایش کلی ستاره روی سقف میچینم و یک کسی را کنار دستش میگذارم که خیلی دوستش داشته باشد . میس شانزه لیزه را خواب میکنم . منتها این بار بهش قرص نمیدهم . او آنقدر خسته ی کار و خنده است که خوابیده . من اینک میخندم از شادی ا و . . . باورم نمیشود . توی دل میس شانزه لیزه این دیالوگ ها را میگذارم . . . :" فک میکنم خدا دستش رو پایین آورد و ابرهای خاکستری رو از دورم کشید کنار و یه آفتاب ِ واقعی رو نشونم داد و گفت ببین همه ی بدی ها و روزهای سختت تموم شد ، اینم از روزهای خوبت ." فردا میس شانزه لیزه باید سر میز ِ صبحانه در بالای کوه ، این را به مرد اَش بگوید . میگوید . مرد میخندند . توی چشم های مرد هزار ماهیچه ی کهربایی در هم گره خورده و میس شانزه لیزه خودش را دو تا میبیند در صورت مرد . هوا خوب است و مرد قصاب که میبیند میس شانزه لیزه هنوز سردش است لباس سلاخی اش را در میاورد و روی دوش او می اندازد . مرد قصاب انقدر حرف های خوب به میس شانزه لیزه زده است که گوش های میس درد میکند . باورش نمیشود این همه رفته است عُمر و او این همه نشنیده است . با مرد قصاب که دکانش را بسته است و چاقوی تیزش را مثل پاکت سیگار همیشه همراه دارد میروند روی پُل تا به امواج نگاه کنند . مرد قصاب که میخواهد از شر همه ی وظیفه ای که من نویسنده بهش محول کرده ام فرار کند ، افکار شومی به کله اش خطور میکند . او میخواهد انگشت حلقه ی میس شانزه لیزه را ببرد تا میس شانزه لیزه بداند که اصلا انگشتی ندارد که مرد در آن بخواهد حلقه ی ازدواج بیاندازد . برای همین همین طور که میس شانزه لیزه به زندگی جاری و صدای مرغ های ماهی خوار گوش میدهد مرد چاقویش را لبه ی پل تیز میکند . . . من در این جا مرد قصاب را برمیدارم و میگذارمش توی دستشویی خانه شان و در را به رویش میبندم تا تنبیه شود و میس شانزه لیزه را سوار تاکسی میکنم تا برای خودش هرکجا که دوست دارد برود و به درخت ها ی پر از گل نگاه کند . . . اصلا پنجره را بکشد پایین و سرش را بیرون بیاورد و جیغ بزند . . . و بگوید که چه حسی دارد . . . میس شانزه لیزه پنجره را پایین میکشد و بی هیچ خجالتی سرش را بیرون می آورد و روی پل ِ نم زده از باران داد میزند که دوستت دارم . . . دوستت دارم . . . راننده تاکسی ، میخندد و فکر میکند چه زن خُل و خوبی . راننده همان مرد قصاب است . میخواهم مرد قصاب از توی دستشویی که حبسش کرده ام از چشمان دیگران میس شانزه لیزه را ببیند . . . .ببیند تا بفهمد که کم کور نیست . . . چاقوی قصاب را میگذارم لبه ی کاسه ی دستشویی و با مداد توی سر مرد قصاب میزنم که آدم شود و فکر سلاخی میس شانزه لیزه را ازسرش بیرون کند . بیرون میکند . دوستش دارد . صبح قبل از صبحانه برای میس کلی گل های رنگی خریده و او را کلی خوشحال کرده . . . با خودش کنار نمی آید و . . . میداند که دارد از دهانش حرف های خوب بیرون میرود . . . برای همین از سلاخ بودنش بی خبر است . . . نمیداند چطور میتواند گفتار نیک داشته باشد و هر شب به فکر کشتن دیگران به خواب برود . . . مبادا که یک شب این دیگران خود میس قصه ی من بشود . روی دست و پای مرد زخم میگذارم و او را مینشانم روی دستشویی فرنگی . میس شانزه لیزه با بتادین می آید و جای زخم های او را که بخیه های سیاه و زخمتی بسته اند پاک میکند . میبوسدشان و رویشان را با باند میبندد . پانسمانی شایسته ی یک بانوی خدمت کرده در زمینه ی پرستاری درجه یک . . . میس شانزه لیزه . . . که انقدر غرق پانسمان زخم های مرد بود از چاقوی بزرگ دم کاسه ی دستشویی غافل شد و حتی یادش رفت بپرسد که این چاقو این جا چه کار میکند . . . نپرسید . با وزنی بی غم ، سبک ، رفت و یک نخ سیگار کشیدن و موهای قرمزش را دست باد سپرد . منتظر شد تا مرد صدایش کند و کمی لوس اش کند . اما من ِ نویسنده زورم به این مرد قصاب نمیرسد . او مدام جلوی آیینه به موهای سفیدش نگاه میکند و از اینکه پیر شده است و زخم های کوچکی روی تنش گذاشته ام عصبانی اسنت . آن سوی قصه میس شانزه لیزه که فکر میکند خدا چقدر مهربان است که آفتاب را به او نسان داده و بارش باران را . . . شکر میکند . . . اینکه تازه بوی باران و نور آفتاب را حس میکند . . . در افکار خودش غلت میخورد . فراموش میکند که زخم های خودش هم روزی عفونی شده بودند . . . همین چند روز پیش . . . فراموش میکند که همین مرد قصاب ، نخ بخیه به دست گرفته بود و زخم ها را بسته بود . . . حالا . . .در این لحظه که میس شانزه لیزه با لباس خواب قرمزش روی دسته ی کاناپه ی چرمی نشسته است و سرش را به طرف پنجره گرفته است و سیگار ش را دود میکند و دود را بیرون میفرستد ، مرد ترسوی قصه ی من ، با چاقوی سلاخی اش می آید و همه ی بخیه های میس شانزه لیزه را باز میکند . سیگار از دست میس می افتد و خون همه ی خاطره ی آن روز را پاک میکند . من مانده ام و این قصه ی نامرد . این سیرت ِ بیچیز ، این حرف های ناچیز . . . این وراجی هایی که مثل چراغ خاموش میمانند و هیچ برقی روشنشان نمیکند . حالا زخم های میس شانزه لیزه توسط همان کسی که بخیه خورده بود باز میشود . . . میس شانزه لیزه به این فکر میکند که روزی خودش پرستاری زخم های مرد را میکرد و این انصاف نیست . . . حالا باید چه کار کند جز اینکه در این حمله ی عصبی بلند شود و روی خون ِ تن خود برقصد . . . تا ایستاده مثل سرو بمیرد . 

حال من مانده ام و این داستان ممهد . از این نظر که هم زیباست و هم نازیبا . هم واقعی هست و هم زشت و نه زشت خوب است و نه زیبایی . . . همیشه چیزی پشت این صفت ها نفس میکشد که آن ها را بی صفت میکند . زیبایی زیر پوستش پر از غم است و زشتی زیر پوستش پر از زندگی . . . نه زیبایی خواهان این همه افراط بود و نه زشتی . . . حالا این وسط یک چیز میماند ، پوستینی که بوی خون و روده میدهد و استخوان هایی که تا مغزشان ، یک چیز میخواهند ، آن هم اعتماد است ، اعتماد نه شنیدن و دیدن وراجی . آن روزی که قصاب و قاتل و دزد و روانی و دروغگو ، زشت شمرده شدند کسی نمیدانست که خانواده ای نابه سامان ، ریشه های این بیچارگان را پوسانده بود . آن روز که زیبایی روی فرش قرمز و در خانه های لوکس و پشت ویترین و توی خیابان چشم ها را به خود میگرفت کسی نمیدانست که چقدر این همه دیده شدن سخت است به خصوص وقتی زیر جلدت پر از تعفن است . . . هیچ جا اعتمادی نیست . بهترین ، همان نانوایی است و تنور ، صداقت همان نانی است که با دست پخته میشود ، پیش رویت . میرود توی تنور . شاطری که میخندند و روی صورتش آتش سایه می اندازد ، و نانی که بیرون می آورد و از داغی نمیتوانی بهش دست بزنی . بفرما   این هم نان . . . و این هم شرابی برای شعر شبت . . . در هر دو زهر ریخته ام تا بعد از خودنشان نصفه بمیری . اعتماد به نویسنده هم خطاست . 

 


 
comment نظرات ()
 
 
مرد ِ بی سر و تَه !
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٩/٢٢
 

"  ای پا اَنداز ! من را جا اَنداخته ای . مثل ِ یک حرف ِ اضافه . من همان خاطره ی آخته ام ، ای هرزه گَرد ِ هرجایی پَسند ! از من تندیسی بساز ، بزن به آواز و دیوانه شو !" 

مردِ بی سر ، نامه را در مشتش مچاله کرد و توی آتش کنار ِ نیمکت اش انداخت . نیمکت رو به روی مرداب بود و روی مرداب مگس های سیاهی دورِ همی گرفته بودند . مرد ِ بی سر قلابش را توی مرداب انداخته بود . شانه هایش را بالا داد و تخم مرغ های پوک از روی آن افتادند روی زمین . زیر ِ نیمکت زنی دراز کشیده بود که دهانش بوی ترشی میداد و موهایش هزار رنگ بود ، دستش را روی شکم برجسته اش گذاشته بود و با زنجیر پایش را به نیمکت وصل کرده بود . با دست ِ دیگرش پای ِ مرد بی سر را گرفته بود و با انگشتهای محکمش پای مرد را ول نمیکرد . چشمهایش به سیاهی نیکت مینگریست . روی سیاهی هفت جفت عصای آهنی و هفت جفت کفش آهنی دید که دارند با سر و صدا راه میروند و به جایی نزدیک ِ تفریح گاه ِ آنها میرسند . زن دهانش جنبید .وردی خواند و فوت کرد . دیگر اثری از سر و صدا و رد کفش و عصای آهنی نمانده بود . زن خندید . زبان ِ سبز لجنی رنگش را بیرون آورد . توی گلویش قورباغه های زیگل داری نشسته بودند . مرد بی سر حواسش پی قلاب بود . چیزی به قلاب گیر کرده بود . طعمه ای . به هر حال مرد به قلابش بهانه هایش را آویزان میکرد . او شکارچی خوبی بود . میس شانزه لیزه از او با نام ِ پا انداز خاطره دارد . توی مرداب پری های دریایی مریض دورِ کرم ِ خوش خط و خالِ قلاب حلقه زده بودند . کرم دور خودش میچرخید و میگفت :" این منم نه من منم ! " پری های دریایی بیمار که در ان باتلاق سوت و کور سر و صدایی زیبا تر از این مارَک خوش خط و خال نشنیده بودند سرِ گرفتن ِ کرم دعوا میکردند . سر ِ آخر یکی از آنها شکار شد . مرد بی سر قرقره ی ماهی گیری را چرخاند و پری دریایی را نگاه کرد . او یک مونث بود . او زن بود . او مرد نبود . او یک زنانگی داشت که حتی اگر از باتلاق هم بیرون می آمد به درد مرد بیر سر میخورد . زن ِ زیر ِ نیمکت خوابش برده بود . دستانش شل شده بود و مرد توانست به نوازش های نمایشی اش برسد و پری دریایی زشت را غرق دروغ و و عده کند . او به پری بیچاره در باغ ِ سبزی نشان داد که پشت ِ دیوارِ باتلاق باز میشود به باغی که در آن نهر هایی هست روان از شیر و شهد و درختانش سایه دار و ریشه دار و برگ های درختانش پهن و بزرگ و میوه ی آن پر آب و گوشت . پری دریایی که از باتلاق بیرون آمده بود و یک دل نه صد دل عاشق مرد بی سر شده بود به دور دست ها نگاه کرد و در باغ سبز را مجسم کرد . سرابی که مرد بی سر از آن وحی میگرفت  ،   مدیون ِ قلب هایی بود که شکانده بود . از هر شکستنی یک صدا بیرون میدوید و یک آرزو سبز میشد . او با این شکستن آرزوها را شناخته بود . پری دریایی در مه غلیظ طوسی رنگ پولک هایش را بیرون آورد و خودش را به مرد بخشید . مردبی سر که همه ی مغزش زیرِ نافش درهم رفته بود و نیمکره ی چپ در ت خ م چپ و نیکره ی راست در ت خ م راست اش گنجانده شده بود  با همان اعضا می اندیشید که چقدر خوب میتواند از پس ِ همه ی دالان های نمور و تاریک بر آید و درباغ سبز را نشان دهد . . . میس شانزه لیزه از دور دست نمایان بود . سگ های کوچکی زیر درست و پایش پارس میکردند و نمیگذاشتند درست حواسش را جمه کند . دنیای مردبیر سر را میدید که چقدر کوچک است و به دنیای خودش فکر کرد و به بازو های نحیف مرد نگاه کرد که نمیتواند تسمه بلند کند یا پارویی برای سفر با قایق ، یا جانی در بازو ندارد که از بی پروایی اش دفاع کند . میس شانزه لیزه کفش هایش را در اورد و بندهایش را بست به هم و آن را  به درختی که کنارش آویزان بود آویخت . صدای شن می آمد . شن های ساعت ِ شنی که از شیشه های کامجوی گلابی شکلِ به هم چسبیده عبور میکردند و روی هم می افتادند جیغ میزدند اما کسی صدای فریادشان را نمیشنید .  فریادی به شکل جیغ ، مثل جیغی که ثانیه توی قفسِ شیشه ای ساعت میکشد . دادی از جنس بی داد ِ به دار رفته و به مسلخ کشیده شده . مثل خرخره ی سر بریده شدهی قربانی در مذبح . میس شانزه لیزه که لباس اش از جس ِ آیینه بود را کسی نمیدید . در او همه خودشان را میدیدند . انعکاسی از تصویر خودشان را ، بستگی داشت به تاج اش نگاه میکنند یا به شانه های نحیف اش . . . خودشان را محدب ، مقعر ، بلند تر ، کوتاه تر میدیدند ، زشتی هایشان را صد بار بیشتر و زیبایی هایشان زا صد بار تر میدیدند . از ناراحتی سنگ به شیشه میزدند . ضد شکستن شده بود میس شانزه لیزه . به غباری که دورِ پری دریایی و مرد بی سر را گرفته بود نگاه کرد که هر لحظه از آبی تیره به قهوه ای تغییر رنگ میداد و بوی تعفنش همه جا را پر کرده بود . میس ، رفت جلوتر ، با صورتی تر از گریه و تنی پُر شده از آه به جای خون . خون همه ی راه را پر کرده بود . قطره هایی که از مچ پا و دستش روان بودند . دیگر خونی و جانی نمانده بود با آه قلبش تلنبه میکرد . آه از دهلیز و بطن ِ سوخته اش بر میخاست و زوزه میکشید . زن ِ حامله ی زیر نیمکت دست روی شکمش گذاشته بود و دورِ سرش حلقه ای سیم خاردار دیده میشد . قدم گذاشت به زمین ِ معلق ِ رویش . زمین ِ سنگهایش سبک ، زمین ِ جهان ِ کوچک ِ پاانداز . روی که پاانداز او را دیده بود ، یک دل نه صد دل عاشق میس شانزه لیزه شده بود و در یکی از دور ترین و کهنه ترین زندان های ذهنش دور از دسترس ِ همه پنهانش کرده بود . میس شانزه لیزه از میان ِ علف های هرز گذشت و به مرد و پری و نیمکت نزدیک تر میشد . آتش ِ کنار نیمکت به لطف ِ نامه ی میس شانزه لیزه روشنایی داشت . میس فکر کرد اگر نوری به این میانه است از اثر ِ مکرر یا انعکاسی است که میدهد . مرد بی سر که پری دریایی را ول کرده بود روی تخته سنگِ حلزون ایستاده بود رو به روی میس شانزه لیزه . از جیب ِ پالتوی سیاهش یک نقاب در آورد و به صورت زد . با پرخاشگری گفت :" این جا ؟ تو ؟ " میس گفت :" تو منو جا انداختی ، جای منو توی ذهنت انداختی ، همه چیز برعکسش شد . عین عکس ِ خودت روی تن من ، عکس تو ست نه خود ِ تو ." مرد شروع کرد به کشیدن ِ پبپ و دستش را پر کمرش  زد و گفت :" چه لباسی ! چه کلاسی ! چه افاده ها ! " میس شانزه لیزه گفت :" از هر کلمه ات بوی مرد شدن می آید تو بگو ، دروغ . بده ، فحش ، تو بزن ، کنایه و دستم بده ، کاه و آه " مرد پوزخندی زد و گفت :" این من ، این سلطان ِ این مکان و زمان در مقابل ِ یک پارچه آیینه که با سنگی شکسته بشود چه قدرت نمایی کنم که تو مظلومی و رو زودتر " میس شانزه لیزه از جیب لباسش ساتوری به در آورد و با زبانش صیقلش داد . رفت نزدیک تر . مغز مرد را که در دو طرف ِ مرد آویزان و پلاسیده بود را شقه کرد و انداخت توی مرداب . مرد همیشه بی سر و ذهن و مغز بود . ماشینی از اندام . اندام واره ای به نام آدم . آدمک . زیر نیمکت ، زن ِ حامله بچه ای به دنیا آورد ، کور و کچل اما چاق و چله . دور هر پنج انگشت  زن حلقه ی بردگی اش آویزان بود . حلقه ای که مثل طناب دار او را به مرد بی سر نسبت میداد . زن هر شب آن ها را با نور ماه حمام میکرد و عاشقانه به انگشتانش می انداخت . حالا مرد بی سر و ته فهمید که سایه ی ذهنش میتواند بزرگ شود . مثل سرطان . او سرطانی شده بود . کله اش را داد پر کرده بود . بلند ترین صدا ، سوپرانو و زیر ترین اش بود . صدای یک میس شانزه لیزه . خاطره ای که در دور ترین و کوچک ترین سلول ذهنش انداخته بود و کلیدش را قورت داده بود . مردِ بی سرو ته خودش را در قامت آیینه ای میس شانزه لیزه کامل میدید . برای همین از گفتن نماند و شروع کرد به نشان دادن در باغ ِ سبز . . . او همین طور حرف میزد . او که سرطانی شده بود و سلول های اضافه مثل وعده های دروغ در تنش جان میگرفتند چشمانش را کور کردند و او هرگز خودش را در هیچ آیینه ای نتوانست ببیند . مرد هرزه گرد تنها با طعمه های خوش خط و خالش و مرداب ِ متعفنش خوش بود . حالا میس شانزه لیزه توی آسمان به یکی از ستاره ها تبدیل شده بود و از آن دور به این جهنم چشمک میزد !


 
comment نظرات ()