جزیره در کهکشان

 
آندره زولافسکی و میس شانزه لیزه / Andrzej Żuławski
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۸:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/٦/٩
 

میس شانزه لیزه ، بعد از اینکه از استخرِ دنگالِ خون بیرون آمد ، شنل سیاهش را تنش کرد و بی اینکه  حتی  لحظه ی پشت سرش را نگاه کند  ، راه افتاد توی خیابان  تا به مترو برسد . این راه افتادن ، شبیه خیز برداشتن ِ ( تمام ) کاراکترهای زنِ  فیلم های آندره زلفسکی است . انگار به ساق پا ، موتوری وصل کرده باشند و زانوها دنده اتومات ، بدنِ پر حرارت را به جلو برانند . میس شانزه لیزه همین طور که پا برهنه روی سنگ فرشِ خیس خیابان راه می رفت  و توی گوشت پاش ، پونز و تیغ گل میخلید  ، از دهانش جملاتی نامفهوم ، بیرون می ریخت ، مثل حالت تهوعی کاذب . طوری که معده اش منقبض و منبسط می شد و به پشتش می کوبید و کلملات از معده اش به مری و به دهانش حمله می کردند و از دهانش بیرون می ریختند ، مثل رها شدن یک کلمه از حصار جدول کلمات متقاطع . جملات بی سر و تهی مثل :" من رو یادت نمیاد ؟ چطور منو یادت نمیاد ؟ " صدای پاشنه ی پایش ماهی های رودخانه ی کنار خیابان را بیدار کرد . ماهی ها از آب بیرون می پریدند و چیزی جز زنی استخوانی که شنل سیاهش را نسیم شبانگاهی تکان تکان می داد نمیدیدند چون زن به سرعت دور می شد . . . ماهی ها  همان تصویر را توی دلشان عکس میگرفتند و زیر رودخانه می بردند و توی تشت ِ ماه، ظاهرش می کردند. هشت پای پیر جادوگر رودخانه گفته بود ، ماه افشا کننده ی همه چیز است . ماهی ها دور ماه حلقه زدند و میس شانزه لیزه را می دیدند که دستهایش را مشت کرده است و محکم به دیوار کنار دستش می کوبد و داد می زند . او بی وقفه گریه می کند و گریه اش به نعره تبدیل می شود . نعره ای با تمام قوا ، مثل  خانم  Iwona Petry  در فیلم ِ Szamanka ، یا همان  she-shaman که با تمام قوا فریاد می زد ، مثل سگ گرسنه ای که دنبال یک تکه استخوان ، خاک را با پنجه ها زیر و رو کند ، میس شانزه لیزه می خواست از دل دیوار یک خط یادگاری بیرون بکشد . ، به چپ ، چرخ می زند ، به راست می پیچد . . . نفس نفس می زند و با گردنی که به بدنش سنگینی می کند می رود توی سرازیری پله های مترو . از سقف مترو آب می چکد . صدای چکه چکه هایی که تا ابد در این تونل های نمور لنگر انداخته اند هرگز فراموش هیچ کس نمی شود . مثل ترسی که همیشه توی انباری خزیده است ، مثل مرگی که بعد از شلیک گلوله جان را می گیرد .  او توی تونل بالا می آورد ، مثل ایزابل آدجانی در Possession . کلاه از سرش بر می دارد و شروع می کند به تکرار همان جمله ی چرند :" چرا دوستم نداری ؟ واسه ی چی منو دوست نداری ؟" چند نفر از کنارش می گذرند . بعضی ها هم با کفش از روی انگشتان باریکش رد می شوند . یک نفر ته مانده ی سیگارش را کنار شنلش می اندازد . میس شانزه لیزه سریع سیگار را می قاپد و شروع می کند به پک زدن بلکه خاموش نشود . شاید این دود ، به دلش اثر کرد و دادش را فرو کش کرد ! 

از فیلتر سیگار، بوی ادکلن Pascal Greggory ، در فیلم Fidelity ، می آید ، همان مردی که درست ، بله درست و دقیقا روز عروسی اش ، هنگامی که برای همسر عزیزش دسته گلی می خرد شیفته ی Clélia ، می شود و کلئا نیز به او این فرصت را می دهد تا آخرین  کیفِ  آخرین روز مجردی اش را کند . . . زنی عکاس که از ( خانواده ی نابسامان ) تن به این رابطه می دهد همانا زنی است که در انتخاب ، اشتباه می کند . مثل همه ی زن های زولفسکی .  زولفسکی که دقیقا زن های خانواده ی نابسامان را می شناسد .  زن هایی که اشتباه عاشق می شوند . مثل همه ی مثلث های روان شناسانه ی سینمای زولفسکی . مثل میس شانزه لیزه . . . مثل خود کلئا که دقیقا مردی که دوستش دارد را دوست ندارد و مرد بدترکیب پولدار زشت پیری دل می بندد که دور از روح و روان اوست  . مثل ایزابل آدجانی که به همه ی دوست داشتن ها شک می کند ، مثل رو به رو شدن با مردهایی که در سینمای زولفسکی عقیم اند و در رابطه های خود مشکل دارند یا کم توان هستند و دست آخر خودشان را به کشتن می دهند . میس شانزه لیزه بلند می شود و فیلتر سیگار را تف می کند روی زمین . سقف محدب مترو کش پیدا می کند . میس شانزه لیزه فریاد می زند :" - - - -" صدایش مشخص نیست . دهانش باز و بسته می شود . آرواره اش دارد از جا در میاید اما کسی نمی فهمد او چه می گوید . اصلا کسی توی مترو نیست . او شنلش را در میاورد و با تونیک چرک سورمه ای اش از پله ها پایین می رود . صدای شاتر ، تنها صدای ثابت کننده ی یک موجود واقعا زنده است . میس شانزه لیزه بر می گردد سمتِ صدا ، ریملش روی گونه ی استخوانی اش اسپیرال زده است . مردی دارد از او عکس می گیرد مثل  Fabio Testi ، در فیلم ِ  That Most Important Thing: Love   - فیلمی که رومی اشنایدر ، مثل گوگوش در ممل آمریکایی یک جورهایی وسیله است ، البته برای همسرش که خیلی هم دوستش دارد و نمیتوان این دوست داشتن های استثنایی را نادیده گرفت . - مرد خود ِ فابیو است که از سر فیلمبرداری زولافسکی می آید ، او برعکس اخلاق مداری بی نظیرش در فیلم ، این جا میس شانزه لیزه را گیر می اندازد و سعی می کند با دوربین بزرگ خود از احوال او عکس بگیرد و حتی نپرسد :" خانم چیزی شده ؟ میتونم دستتون رو بگیرم ؟ کمک می خوایید ؟" میس شانزه لیزه مثل رویم اشنایدر به او می گوید :" از من عکس نگیر - این جا وسط یک قصه است . " او را بی هیچ جر و بحثی چرت می کند روی ریل مترو . مرد کمک می خواهد . میس شانزه لیزه از بالا سر ، نگاهش می کند . توی تونل می دهد و می گذارد مرد همان جا ، توی همان قبر دراز ریل فریاد بزند . می داند که بیرون این مترو مردِ یک چشم ، منتظر اوست . میس شانزه لیزه یادش می آید که در استخر خون چه اتفاقی افتاده بود . همین طور که می دود و دیوار ها اریب می شوند . . . ، مثل همه ی زنان سینمای زولافسکی که در حرکت ، پویایی و التماس ، کوششی بی پایان و سرعتی عجیب دارند ، داخل تونل حرکت می کند مثل تکه ای از یک لخته خون در دالان زنانه ، در هنگام  ف ا ع د گ ی . . . میس شانزه لیزه در استخر خون مرد کله شقی را که به زور به او می گفت دوستش دارد با دل گندی تمام کشت . او میدانست که مرد از او شهوتی می خواهد تا تسلی بخش زندگی خودش و همسرش و فرزندانش شود . او میس شانزه لیزه را دوست نداشت . مرد او را به باد استهزا می گرفت که چرا دل  بسته ی مرد یک چشم شده است . . . . و لحظه به لحظه میس را بیشتر و بیشتر تحقیر می کرد . با این حال ، غریزه ی زن  ، در دست مرد یک چشمی بود که دوست داشت صورتش را با سیلی میس شانزه لیزه سرخ نگه دارد !!!!!! او یک چشمش را در آورده بود و توی قالب یخ منجمدش کرده بود و سپس در یک مکعب شیشه ای حبسش کرده بود . این چشم روی سقف  بلند  خانه به جای لامپ آویزان شده بود . شکلی از یک رابطه ای که امیدوارانه نباید به انتهای فیلم The Shaman  تبدیل می شد . 


 

بعد از این همه فرار ، برای اتصال به مرد یک چشم که بیرون مترو ایستاده بود و کلاهش را تا روی لبش پایین کشیده بود ، میس شانزه لیزه ، خیس و خراب پله ها را دو تا یکی بالا می آید و مثل کودکی که به پدرش برسد می پرد توی بغل مرد . شخص مشار الیه ، کتش را در میاورد و تن میس شانزه لیزه می کند . چترش را باز می کند و او را با خود به خانه اش می برد . خانه ای که با پیچ پیچ پله های پهن و میله های فرفورژه ی فیلم های زولافسکی هیچ فرقی ندارد . وقتی در چوبی بزرگش را باز می کنند . خانه آشنا است . مثل فیلم  l* amour braque  یا The Public Woman پر از سر و صدا و شلوغ پلوغی حال به هم زن است . اجلاسی برای ساختن یک فیلم سینمایی ، آقای کارگردان عجالتا دنبال میس شانزه لیزه صحنه را ترک کرده است . او ظاهرا و موقتا عاشق میس  شانزه لیزه شده است . عشق هایی عجیب مثل خود تعریف عشق . . . عجیب . . . مردهایی که عاشقیت را بلد نیستند و زن هایی که التماس می کنند ، گریه می کنند که انها را دوست داشته باشند ، انها را بشنوند آنها را در آغوش بگیرند و گاهی هم اذیتشان کنند . . . .  و البته زنان  می توانند درانتهای مرز جنون به کسی که به او خیانت کرده بدترین جفا را کنند و چرا که نه !!!!!!. مثلا مغز او را بخورند یا به خودشان بد کنند و دررابطه ای باطل بمانند . مسئله ی زن ، دغدغه ی زولافسکی است و همین طور رابطه . . . رابطه هایی را به چالش می کشد که در آن ، زنان مثل یک فاعل محکم و مقتدر در براوردن حق خود چنان حرکت می کنند و در تکاپو هستند که دیوارها و مردم شهر از آنها عقب می ماند و این در تمام آثار زولافسکی دیده می شود . دیوارهایی که زنانی با دلهای شکسته یا عصبانی آنها را طوری پشت سر می گذارند که اوریب دیده می شوند . دوربین همیشه از زاویه ی پایین آنها را می بیند در این صورت باید فکر کنیم زولافسکی زنان را قهرمانی زخم خورده می پندارد پس تعریف زن می شود = پروتاگونیست و از قهرمان بودن خلاص می شود . در روایت های او هیچ کس برنده نیست . هیچ وقت پایان ها عاقلانه و خوش نیست و با این همه همیشه یک نشانه هایی تکراری است . مکان های واحد ، الماس های واحد ، نعره های زنانه ، جنسیت لمس نشده ، تشنگی یک تن و عقیم بودن طرف مقابل همین طور یک نفر سومی که همیشه حضور دارد . . . یک کسی که همیشه در همه ی زندگی ها هست . 

 

یک دیگری . 

حالا میس شانزه لیزه توی حمام آب گرم دراز کشیده است . بیرون حمام دارند فیلم برداری می کنند . او که کم کم به خواب می رود از میان انگشتانش عکس مهمی توی آب می افتد . عکسی که در حال بیرون آمدن از استخر خونین است .  البته این عکس زیر در یاچه و توی ماه و میان ماهی ها ظاهر می شود . 

به بهانه ی گرامی داشت جزیره در کهکشان برای آندره زولفسکی یا آندری زلافسکی که در دیدن فیلم هایش باید روحیه ای خیلی خاص داشت . 

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
اردشیرمحصص، هنرمندسرکش
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٢:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٦/٢۱
 

به مناسبت فیلم مستند اردشیر محصص هنرمندی سرکش

میس شانزه لیزه باخبر میشود که از دیدن مستند ِ اردشیر محصص ، هنرمند سرکش باز مانده است ، (البته در این دنیا که به سببِ سرعت و قدرت و همت ِ کارشناسانِ شبکه های مجازی ،مدام برنامه است که  دارد مثل سرطان تولید میشود و  دوستان که فهمیده اند مردم ِعزیز و به خصوص هنرور و هنرپرور غم کلاف میکنند از بی کاری و در شبکه های مجازی شاعری کرده و روی دیوارها نقاشی ها کرده و سرشان در آخورهای دیگری بند است ، برای با خبر شدن و دیده شدن این مستند ساعت های مختلفی را در هفته برای پخش درنظر گرفته بودند که شکر خدای را که میس شانزه لیزه خبردار شده ، چشم بندش را با صدای جغدی که از توی ساعت هو هو کنان بیرون میزند ، برمیدارد و با چشمان پُف کرده از خواب نیم بندش ، مینشیند رو به روی جعبه ی جادویی تا مستند ِ بهمن مقصودلو را در مورد اردشیر محصص ببیند . برنامه هنوز شروع نشده و میس زانوهایش را زیر رب دوشمابرش بغل کرده و به فکر میرود . اینکه دوست دارد چه ببیند . . . چه چیزی در انتظارش است ؟ آیا این فیلم شبیه مستند بهمن محصص خواهد بود ؟ فیلمی که به بدترین و غیرهنری ترین شکل ممکن ساخته شده بود ؟ نه انکان ندارد . این جا دو اسم کنار هم هستند . بهمن مقصودلو و اردشیر محصص . پیشتر در کتاب ِ (علف) بهمن مقصودلو را شناخته ایم . نویسنده ای که موشکافانه به جمعآوری جزئیات فراوانی در مورد ساخت ِ اولین فیلمی که در ایران ساخته شده بود ، همت گمارده است . (علف) را که خواند ، مستند را دید و خیلی بیشتر دوست داشت دوباره و سه باره کتاب را بخواند . . . و بعد از آن مستند ایران درودی و مستند های دیگر مقصودلو را در جعبه ی جادویی دیده بود . میس شانزه لیزه دفترچه ی آبی رنگش را خط خطی میکرد و منتظر شد تا برنامه شروع شود . فکر کرد خودش از اردشیر محصص چه میداند و ممکن است چقدر نداند ؟ اینکه او یک کاریکاتوریست و نقاش ایرانی هست و خب کارهایش نوگرا یانه بوده و البته با محصص ها نسبت قوم و خویشی داشته است .

این فیلم ۵۹ دقیقه است که قرار است به دوره های مختلف هنری اردشیر محصص اختصاص داده شود . مقصودلو هنگامی که دانشجو بوده اردشیر محصص را دیده ، وقتی مقصودلو سردبیر مجله ی ۱۹۶۹ روشنفکر شد ، از او دعوت میکند تا با آنها همکاری کند . . . اردشیر محصص در کتاب هایی که درمورد سینما و تئاتر آقای مقصودلو کارکرده بود تصویر سازی میکرده . . . یک دوستی و یک همکاری که این روزها نیست و نیست و نیست . اردشیر محصص و صورتک هایش پیش تر ساخته شده ی بهمن مقصود لود بوده که آن را ندیده ام . کارهای محصص به سرعت از پیش روی چشمان میس شانزه لیزه رد میشوند با بوی جوهر و رنگ و داد و تیغ و صدای دار و داد . اینکه پیشتر میدانست ، اردشیر محصص مجله ی اطلس ، چاپ نیویورک ، اردشیر محصص را در کنار بزرگترین کاریکاتوریستهای دنیا قرار میدهد . . . میس شانزه لیزه فکر میکند پس چطور است که تا به آن لحظه بیشتر دوستهایش در زمینه ی نقاشی و گرافیک و عکاسی این مستند را ندیده اند و خبر نداده اند ؟ آیا دیدن ِ یک مستند از یک شخصیت ماندگار در تاریخ هنر ایرانی این قدر وقت والایشان را میگرفت ؟ آیا این همت کردن برای جستجو و ذهن کنجکاو و کنکاشگر داشتن این قدر از هنری جماعت  دور شده ؟ آیا این امتناع از هیجان ِ کاری ویروس تازه ای است که به نسل ماتزریق شده ؟ برنامه شروع میشود . سراپا گوشم و سراپا چَشم .

موسیقی به جا گام به گام با نشان دادن تصاویر ، مثل یک درگوشی به صورت میخورد . موسیقیی که انتخاب درستی برای چشم های از حدقه بیرون زده از صفحات محصص هستند که از ذهن بهمن مقصود لو بیرون زده اند . . . کنار هم چیده شده اند . انقدر به هم نزدیک اند که مشخص است این ( شناخت ) از همدیگر کامل بوده ، و استوار و محکم در تصویر ایستاده است . در فیلم اردشیر محصص حرف میزنند که خط تیزش روی صفحه چون تیغ جراحی است و . . . البته این تمجید و تعریف تا انتها ادامه دارد . اولین تصویری که از اردشیر محصص میبینم او روی یک صندلی نشسته است به زمین چشم دوخته است . . . شبیه پرویز فنی زاده . . کمی دفورمه است . . او یک ایرانی دور از دسترس است . . روی یک صندلی که به زمین نگاه میکند و در پیشانی بلندش لابد که ساده دلانه به پیچیده ترین افکار فکر میکند تا با شیوه ای انتزاعی و چاشنی نمک و ادویه ی طنز روی کاغذ بیاید و در سادگی رسا باشد . مثل جذابیت ِ زندگی سایه ها در کنار میس شانزه لیزه . . . اینکه دیدن ِ هر اثری میس شانزه لیزه را وا میدارد تا به خودش هم فکر کند . . . که در این دنیای امروز کسی برای کسی تره خورد نمیکند . در این دنیا کسی در پی ( شناخت ) نمیرود . کسی بعد از مرگ کسی دغدغه نمیشود . باید مهمانی بدهی تا دیده شوی بلکه پسندیده شوی . بیشتر دلهره ای از فیلم دریافت میشود . چیزی که عشق ِ بهمن مقصودلو برای انجام رسالتش به اردشیر محصص را میرساند و این حرارت از امواج دور حس میشود .

…:” اردشیر ضد قدرت است ” . . . فکر میکنم . باید به قدرت فکر کنم . به اینکه چرا اردشیر محصص قدرت را دوست نداشته . دستش انداخته ؟ به راستی قدرت تنها در سلطنت و حکومت معنی میدهد و برای همین منفی تعریف میشود . آیا این جمله درست است و اگر ذکر میشود در مورد کدام کار محصص است ؟ میس شانزه لیزه  لحظاتی گمان میکند نمیتواند به این مسئله بنگرد پس آن را دو رو می نامد . . . از – قدرت – فاصله میگیرد و ادامه ی فیلم را که در مورد مادر اردشیر محصص گفته میشود میبیند . پیش تر در اینترنت در این مورد خوانده است . . .که مادر محصص در کنار بزرگان ادبیات ایران بوده . سواد داشته . پدر محصص حقوق خوانده . . خانواده ای با سواد . . .در دوره ای که بیشتر مردم ایران تا نسل اندر نسل شان تا امروز بی سوادند . پیش خود فکر میکند کاش خودش از چنین خانواده ای بود . آیا خانواده اعتبار به نام میدهد ؟ . . . محصص هنوز توی ذهن میس شانزه لیزه روی صندلی نشسته است  و انگشتانش را به هم  میمالد . دارند در مورد مجله ی توفیق حرف میزنند و کارهای محصص با موسیقی فراخور کار او گره میخورد و نشان داده میشود . کارهایی که هنوز میشود رویش فکر کرد . مقایسه اش کرد . تحلیل اش کرد . اولین بار کاریکاتور چطور و توسط چه کسی و بر اثر چه موضوعی بود که وارد صفحه ی نقاشی شد ؟ آیا از شعر و ادبیات می آمد ؟ مجید روشنگر در مورد محصص صحبت میکند . محمدعلی دولتشاهی از محصص میگوید . از استعدادش . کارهای اردشیر محصص لا به لای این سخن ها پخش میشود و از پیش چشمانمان میرود . آدم های بدون سر را میبینیم . دولتشاهی میگوید که کارهای محصص در زمان ژوژمانی که در دبیرستان هدف انجام شد عالی بود اما به خود من هیچ ایده ای نمیداد . . مثل کارهای سالوادور دالی . فکر میکنم آیا اردشیر محصص هم بعد از خلق کارهایش به انزوا میرود ؟ جواب میدهم نه . . . چون او را مدام در مجلات مختلف میخواهند و میخوانند و بعضی استعدادها کشف میشود . . . و هیچ چیز شبیه دنیای امروز نیست . پایین تنه هایی که بالای کله ی آدمی تنومند سوار شده اند و نمیدانند به کجا میروند . توی مغز سئوال جرقه میزند . لحظاتی از میس شانزه لیزه بودن دور میشوم و به خودم فرو میروم . . . آیا این دغدغه امروز هم هست ؟ چرا با وجود این همه امکانات این خلاقیت به سطحی ترین شکل خودش ارائه میشود و هیچ اثری بکارت و تازگی ندارد . ” اردشیر برای زندگی هنری اش برنامه ی دقیقی داشت .” دوست دارم در ادامه ی فیلم ببینم این زندگی هنری چقدر از زندگی غیر هنری یعنی روزمرگی هنرمندان دور است و این روزمرگی بی برنامه ی اردشیر محصص چگونه است . اما زمان دارد پیش میرود . کارهای اردشیر محصص با شتابی فراوان و مکث هایی در نقاطی که دقیقا مخاطب میخواهد میلغزد و میرود . فیلم مثل رودخانه ای سیال است .

 

 

مرحله  ی دوم کارهای اردشیر محصص : کاریکاتورنو : کاریکاتوری که خودش را از ادبیات جدا میکند و خودش قائم به ذات وضعیت جامعه را بیان میکند . از ۱۹۷۲ میلادی در دوره ای که در مجله ی افریقای جوان ، او با گرافیست های مختلفی در فرانسه کار میکند و وقتی برمیگردد میبینیم که عنصر رنگ به کارهای محصص اضافه شده است . ” پرده ی جادویی پرنده ای را نشان میدهد که سرش زرد و چشمانش آبی است . سرش از تن ِ قرمزش جدا شده است و همه جا سیاهی است و سیاهی است . دم پرنده سبز است و پرنده غمگین است . نمیدانم این کار برای چه کشیده شده است فقط توی ذهنم مدت ها فیکس میشود و میماند . مثل پونزی که به دیوار وصل است و در دل گچ ها رفته و بعد دیوار پرتش میکند روی زمین . عکس از ذهنم دور میشود چون حجم اطلاعاتی که دارم در فیلم میبینم به قدری زیاد و جذاب است که هر کدامشان ماندگار میشوند . . . بسیاری از کارهایی که در این دوره نشان داده میشود به نظرم بارها در نمایشگاه های این زمان ِ خودمان دیده ایم . پیکره هایی که میفهمم چقدر تکرار شده اند . پیکره هایی که اصیل اند و این لحظه که فیلم را میبینم به ریشه ی نقاشی ها پی میبرم . آثاری که برمیگردد به منابع داخلی برمیگردد ، به دوره ی قاجار و نقاشی های قهوه خانه ای و کارهای چاپ سنگی . . . برایم بسیار جذاب است که ظاهری مینیاتوری از یک فرد قاجاری روی صندلی نشسته را در زمینی میبینم که انگار از دوره ی ونگوک آمده و در عین حال حرفی که خواسته را دارد میزند ضمن اینکه شیوه ی کشیدنش هم متفاوت است . گمان میکنم کارکاتوریستهای امروز فقط دارند تفریح میکنند . . . این مستند هرچند آموزنده است اما خشم من را نسبت به عده ی زیادی که برایم بت شده اند را بیشتر میکند . که من یا میس شانزه لیزه چه آسان فریب ِ آسانی آدم ها را میخوریم . نه که آسان بودن بد یا خوب باشد که در عمق آنها چیزی نیست . زاویه ی نشان دادن عکس ها و کارها از بالا به پایین . . طوری است که انگار فیلم ساز میخواهد فرش گران بهایش را برای مشتری باز کند و از رج های تار و پودش سخن براند . فیلم سیاه میشود و موسیقی اش عوض میشود . نوشته شده  من و شاه . موسیقی سنگین است . نمیدانم در ادامه چیست . میس شانزه لیزه پوست لبش را میکند . از اینکه تا به این لحظه اینقدر نادان بوده لجش در آمده و از اینکه دارد می اموزد خوشحال است . دو حسی عجیب در او موج میزند . ادامه ی این تیتر چه خواهد بود ؟

ظاهرا طرح ها دولت حاکم را ناراحت میکند . کارهای محصص در آن دوره سر ندارند یا پا ندارند یا دست ندارند . آدم های شرحه شرحه شده . . . سری روی سینی . . . البته در فیلم گفته میشود که دولت ناراحت شده و میگوید چیزی که نمیدانید چیست را چاپ نکیند . در این دوره کارهای اردشیر به اردشیر محصص میگویند که جناب رئیس کشور گفته دیگر نباید طرح هایی بکشی که سر و دست و پا ندارند و این چه معنی دارد ؟! از آن موقع به بعد کارهای محصص این طور میشود که کارها چند سر دارد و چند پا دارد و چند دست دارد . توی دلم میخندم . این اعتراض را دوست دارم . این خلاقیت را میپسندم . این موسیقی روی فیلم من را تصرف میکند . فیلم نرم و با آرامشی آموزش میدهد که از جهتی پر شتاب است . . . اما نرم نرم در یادگیری اش پیش میروم . زمان چقدر گذشته ؟ چند دقیقه دیگر از این فیلم باقی مانده است ؟

 

دوران هایی فرا میرسد که به هر حال محصص را آزار میدهد اما ظاهرا او از پس اش بر می آید . دوست دارم صدای محصص را در فیلم بشنوم . لحن اش را . . . هنوز در تصویر اولیه ی ارائه شده مانده ام . . . رو به روی اردشیر محصص . . . او روی صندلی نشسته است . دستانش را به هم داده است . بی قرار است . زمین را نگاه میکند . سیاه پوشیده . چشمانش را میدزدد . در سرش چه میگذرد ؟

تاجی روی تصویر می آید . تاجی که امروز میفهمم طراحی تاج ِ بیشتر نمایش های امروز است و در شکار روباه دکترعلی رفیعی هم به صورت اغراق آمیزی دیدیم که سر آغامحمدخان قاجار رفت از روی همین طرح برداشته شده است و یا شاید این تاج اولین بار این جا گشیده شده است . بعد همان تاج را ریز تر و کوچک تر در آثار دیگر محصص میبینیم که تکرار میشود . فیلم دارد آموزش میدهد . بدون اینکه خودش را تکه پاره کند .

دوره ی بعدی کارهای محصص بعد از آمدن او به آمریکاست که شکل میگیرد . موسیقی با صدای ساکسیفون کش دار آمریکایی فضای محصص را القا میکند و کاملا پیداست که با فیلمساز و محصص رفتیم در یک وادی دیگر . میپرسم از خودم بعدش چه خواهد شد ؟ میس شانزه لیزه توی گوشم میزند . با شرم از خودم به بقیه ی فیلم نگاه میکنم . او از اخبار ایران مطلع است . . . از آخرین کتاب ها . . . از همه چیز اطلاع دارد . . . آن زمان که اینترنت نبوده . . . چقدر این جستجوگری را دوست دارم . . . چقدر این هنرمندان را دوست دارم . . .این برای من فریب نیست . . . هنری است غلیط . . . اضطراب آفرین . . . گشت و گذار در رستوران ها . . . از آن شیطنت ها که خودم هم انجام میدهم . . . هنوز خیلی از کارهای محصص جمع آوری نشده است . . . آیا اهمیت دارد ؟ قرار است این رازها در کدام موزه نشان داده شود ؟ چه خوب که این فیلم هست . چه خوب که بهمن مقصودلو هست . کارها با شتاب از آرشیو نیویورک تایمز از پیش رو یم رد میشوند . موسیقی هم دلم را میلرزاند . سازهای زهی توی دلم با آرشه شان مینوازند . . . تو خیلی از جهان عقبی خانم ِ مثلا فرهیخته ! پیش تر نوشته ام که دوست داشتم صدای اردشیر محصص را بشنوم . صدایش در این لحظه توی صورتم میخورد . . . .در یک گفتگوی تلفنی که روی تصویری می آید که محصص تن اش میلرزد . . .پف کرده . دستش میلرزد . طرح های قوی اش روی کاغذ جادو میکند . کاغذ را رنگ میکند و یک شاهکار را پرت میکند روی زمین و گردنش عقب و جلو میرود . سراپا دلهره میشوم . میدانم که او پارکینسون گرفته بود . نمیدانستم این لحظات ثبت شده بودند . میس شانزه لیزه و من گریه میکنیم . صدایی که در گوشهایمان فرو میروند مثل سوزنی هستند که خم میشود . مثل تیغ ماهی در پرده ی گوش . . . عشق محصص به کار در وضعیت بد فیزیکی و عشق کسی که پشت دوربین پیگیر است هر دو دو نیرو محکره است که من را له و مچاله میکند . این هر دو عشق را میگویم . . . تعریف اردشیر محصص از پروین اعتصامی را میشنویم . رشک میبرم به ایامی که در آن بخل نبوده و منش امروزین در خلال آن دیده نمیشده . حمایتی که همه از هم داشتند یا اگر هم نقدی بوده آیا جز از سر توجه بوده ؟ همین توجه به یکدیگر یعنی در تفکر بودن . اتفاقی که امروز حاضر نیست . غایب است . فیلم ادامه پیدا میکند تا روایت مرگش . . . تلخی مرگ او در امبولانس در تنهایی . . . فیلم آرامش را از من میگیرد . لحظه ای نمیتوانم چشم از صفحه ی تلویزیون بردارم .

نویسنده ، کارگردان و تهیه کننده : بهمن مقصودلو

فیلم تمام شده است و من هنوز رو به روی نمای ابتدایی جا مانده ام . . . فیلمی که در حافظه میماند و شبیه هیچ کار دیگر نیست . خیلی اردشیر محصصی است و خیلی مستند است و خیلی حساب شده است 


 
comment نظرات ()
 
 
ایستاده همچون سرو خواهم مُرد !
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٢/٢٧
 

میس شانزه لیزه ،پوستین ِ شُتُرکُش را پوشیده بود . پوستین ِ شترکُش بوی روده و خون و رگ میداد ، اما گَرم بود . در آن هوای تازه نَفسِ بهاری ، که سرش سردی میکرد و تهش باران میزد ، پوستین ، خوب گرم بود . اصلا  پوشیدن لباس ِ مردی که دوستش داری ، همیشه حالِ خوشی دارد ، انگار همه ی امواج و طپش های آن مرد ، در لباس باقی مانده و تکان نخورده و تو میتوانی با پوشیدن ِ همان لباس با آن مرد هم طیف شوی . حالا . . . میس شانزه لیزه ، پوستین ِ شتر کش را پوشیده بود و روی پُل ایستاده بود و به امواج نگاه میکرد . امواج برایش ناآشنا بودند ، امواج ، انعکاس ِ آفتاب را روی تنشان مثل جلدی براق میپیچاندند و دوباره سر خم میکردند توی آب . میس شانزه لیزه ، حس میکرد ، حالِ خوب ، یعنی همین دَم و بازدمی که در این لحظه ی اینک دارد . که بوی موج های ماهی خورده را تا کف ِ شُش هایت بشنوی . . . که با چشمانت بوی خون و روده ی پوستین را ببینی و با گوشهایت ، چشمان ِ پرُ حرف ِ قصاب را بشنوی و با پوست ِ بدن اَت به همه ی هستی نگاه کنی . مثل یک باغبان که بذر میکارد . انتظار میکشد و به خاک اعتماد دارد . میس شانزه لیزه روی پل ایستاده بود و از سرما سردش نبود ، دلش خوش شده بود به پوستینی که قصاب بهش داده بود که جز مسرت خاطر ، خاطره ای برایش نگذاشت . میگویم نگذاشت . . . چون قصاب نه گذاشت و نه برداشت و رفت . حالا میس شانزه لیزه ، که تازه یاد گرفته بود به پشت سرش نگاه نکند ، رو به دریا ، به افق خیره شده بود و صدای ماهی ها را میشنید که از گنجشک ها میگفتند و از رازِ لانه . . . از آشیانه میگفتند . میس شانزه لیزه فکر کرد هر وقت که برگردد سنگ میشود اما مگر همین اینک مجسمه ای نشده بود جاودانه روی پلی که همه از راست به چپ و از چپ به راست با خاطره هایشان میرفتند و می آمدند . از کنارش میگذشتند . حالا فرق چیست بین ِ مجسمه و یک روح . روحی که به زنجیر کشیده شده و روی پل یخ زده است . حالا زندگی فرق میکند . حالا یعنی همین ساعت یک بامداد به وقت ِ تهران نه تفلیس و ارمنستان و فرانسه . حالا یعنی همین لحظه ای که بوی کندر گیجم میکند و میس شانزه لیزه را شال و کلاه میکنم تا راهش را برود و نایستد . . . حالا یعنی اینک که بوی قهوه را رها میکنم و فقط به حرکت انگشت هایم می اندیشم . اندیشه ، نه اطواری از سر بازی . . . زمین گیر ِ خودتعریفی نمیشوم ، شاید این بار من باید میس شانزه لیزه را دریابم . از کنار دریا و از روی پل برش میدارم . تقویم را ورق میزنم تا ببینم روی چه روز و تاریخی میتوانم بگذارمش که پشیمان نشوم . شاید برای همیشه بیاندازمش در آتش چهارشنبه سوری . که هم در نور ِ آتشش بدرخشد و هم در آن بسوزد و خاکستر شود و همه ی آه هایش را آتش با خودش ببرد . تقویم را که ورق میزنم میبینم یک جایی نوشته ام ،  رقصِ خون  ،  دستم را زیر چانه ستون میکنم و فکر میکنم این یعنی چه ؟ یادم می آید که مرد ِ قصاب به میس شانزه لیزه گفته بود :" باید خودت رو دوست داشته باشی تا آدم های درست و خوب دور و برت جمع شن ، باید ورزش کنی و . . ." اما این ربطی به ورزش نداشت ، فکر میکنم گاهی از سر تنبلی و سستی ، روزهای ورزش را لوله میکنم توی سیگار و دود میکنم و به جایش یک دور ، دور ِ خودم میچرخم ، مثل اینکه اسفند را دور خودم بچرخانم . . . دو رقص اسفند را دور خودم ببینم . . . اما این روز چه معنیی داشت ؟ میس شانزه لیزه را کنار لیوان نسکافه ام میگذارم و اخم هایم را تخم میکنم . زنی از اتاقی در یکی از خانه ها سرفه ای میکند که همه ی حواسم پرت میشود . انگار از بدنش یک هیولا میخواد بیرون بپرد و نمیتواند . . . همه ی داستانم به هم ریخت . . .اما همین جا بود که به رقص خون برمیگردم و یادم می آید که آن روز چه روزی بود . روزی بود که برای ترمیم ِ زخم هایم ، که چرکی شده بودند و خون ازشان همین طور بیرون میزد و مثل رود جاری بود ، مصمم شدم در آن ِ درد کشیدن ، رقصیدن را آغاز کنم تا با این کار سپری شوم برای غم هایم . غم هایم را چه کسی به من داده بود ؟ خدا ؟ سرنوشت ؟ پیشانی نوشت ؟ خودم ؟ دوستم ؟ عاشقم ؟ معشوقم ؟ خواهرم ؟ برادرم ؟ پدرم یا مادرم ؟ نمیدانم اما هرچه بود ، بدجوری سنگین بود . . . حالا به دنبال هر سئوالی میروم نه از نیچه و نه از مارکوزه و نه از بارت و هگل نتیجه میگیرم نه از اسکاول شین و نه از کاترین پاندر و لوئیز هی . . . حالا خودم هستم و خودم . من و صدای جرثقیل هایی که در دومتری های کنار گوشم میخواهند برج بفروشند و دست از سر خیابان ها برنمیدارند و من روزی را به خاطر میآورم که زخم ها سر باز کرده بودند و من وزنم را انداختم روی استخوان های دستم و بلند شدم و شروع کردم به رقاصی روی خونِ تنم . همینک که این بلاگ را مینویسم ، گریه میکنم و میس شانزه لیزه خودش را توی لیوان نسکافه ام می اندازد تا من بفهمم که او را یادم رفته است . اشک هایم را پاک میکنم و سیگار خاموشم را همچنان میجوم و روشن نمیکنم . میس شانزه لیزه را با بوی قهوه میبرم توی رخت خوابی امن . برایش کلی ستاره روی سقف میچینم و یک کسی را کنار دستش میگذارم که خیلی دوستش داشته باشد . میس شانزه لیزه را خواب میکنم . منتها این بار بهش قرص نمیدهم . او آنقدر خسته ی کار و خنده است که خوابیده . من اینک میخندم از شادی ا و . . . باورم نمیشود . توی دل میس شانزه لیزه این دیالوگ ها را میگذارم . . . :" فک میکنم خدا دستش رو پایین آورد و ابرهای خاکستری رو از دورم کشید کنار و یه آفتاب ِ واقعی رو نشونم داد و گفت ببین همه ی بدی ها و روزهای سختت تموم شد ، اینم از روزهای خوبت ." فردا میس شانزه لیزه باید سر میز ِ صبحانه در بالای کوه ، این را به مرد اَش بگوید . میگوید . مرد میخندند . توی چشم های مرد هزار ماهیچه ی کهربایی در هم گره خورده و میس شانزه لیزه خودش را دو تا میبیند در صورت مرد . هوا خوب است و مرد قصاب که میبیند میس شانزه لیزه هنوز سردش است لباس سلاخی اش را در میاورد و روی دوش او می اندازد . مرد قصاب انقدر حرف های خوب به میس شانزه لیزه زده است که گوش های میس درد میکند . باورش نمیشود این همه رفته است عُمر و او این همه نشنیده است . با مرد قصاب که دکانش را بسته است و چاقوی تیزش را مثل پاکت سیگار همیشه همراه دارد میروند روی پُل تا به امواج نگاه کنند . مرد قصاب که میخواهد از شر همه ی وظیفه ای که من نویسنده بهش محول کرده ام فرار کند ، افکار شومی به کله اش خطور میکند . او میخواهد انگشت حلقه ی میس شانزه لیزه را ببرد تا میس شانزه لیزه بداند که اصلا انگشتی ندارد که مرد در آن بخواهد حلقه ی ازدواج بیاندازد . برای همین همین طور که میس شانزه لیزه به زندگی جاری و صدای مرغ های ماهی خوار گوش میدهد مرد چاقویش را لبه ی پل تیز میکند . . . من در این جا مرد قصاب را برمیدارم و میگذارمش توی دستشویی خانه شان و در را به رویش میبندم تا تنبیه شود و میس شانزه لیزه را سوار تاکسی میکنم تا برای خودش هرکجا که دوست دارد برود و به درخت ها ی پر از گل نگاه کند . . . اصلا پنجره را بکشد پایین و سرش را بیرون بیاورد و جیغ بزند . . . و بگوید که چه حسی دارد . . . میس شانزه لیزه پنجره را پایین میکشد و بی هیچ خجالتی سرش را بیرون می آورد و روی پل ِ نم زده از باران داد میزند که دوستت دارم . . . دوستت دارم . . . راننده تاکسی ، میخندد و فکر میکند چه زن خُل و خوبی . راننده همان مرد قصاب است . میخواهم مرد قصاب از توی دستشویی که حبسش کرده ام از چشمان دیگران میس شانزه لیزه را ببیند . . . .ببیند تا بفهمد که کم کور نیست . . . چاقوی قصاب را میگذارم لبه ی کاسه ی دستشویی و با مداد توی سر مرد قصاب میزنم که آدم شود و فکر سلاخی میس شانزه لیزه را ازسرش بیرون کند . بیرون میکند . دوستش دارد . صبح قبل از صبحانه برای میس کلی گل های رنگی خریده و او را کلی خوشحال کرده . . . با خودش کنار نمی آید و . . . میداند که دارد از دهانش حرف های خوب بیرون میرود . . . برای همین از سلاخ بودنش بی خبر است . . . نمیداند چطور میتواند گفتار نیک داشته باشد و هر شب به فکر کشتن دیگران به خواب برود . . . مبادا که یک شب این دیگران خود میس قصه ی من بشود . روی دست و پای مرد زخم میگذارم و او را مینشانم روی دستشویی فرنگی . میس شانزه لیزه با بتادین می آید و جای زخم های او را که بخیه های سیاه و زخمتی بسته اند پاک میکند . میبوسدشان و رویشان را با باند میبندد . پانسمانی شایسته ی یک بانوی خدمت کرده در زمینه ی پرستاری درجه یک . . . میس شانزه لیزه . . . که انقدر غرق پانسمان زخم های مرد بود از چاقوی بزرگ دم کاسه ی دستشویی غافل شد و حتی یادش رفت بپرسد که این چاقو این جا چه کار میکند . . . نپرسید . با وزنی بی غم ، سبک ، رفت و یک نخ سیگار کشیدن و موهای قرمزش را دست باد سپرد . منتظر شد تا مرد صدایش کند و کمی لوس اش کند . اما من ِ نویسنده زورم به این مرد قصاب نمیرسد . او مدام جلوی آیینه به موهای سفیدش نگاه میکند و از اینکه پیر شده است و زخم های کوچکی روی تنش گذاشته ام عصبانی اسنت . آن سوی قصه میس شانزه لیزه که فکر میکند خدا چقدر مهربان است که آفتاب را به او نسان داده و بارش باران را . . . شکر میکند . . . اینکه تازه بوی باران و نور آفتاب را حس میکند . . . در افکار خودش غلت میخورد . فراموش میکند که زخم های خودش هم روزی عفونی شده بودند . . . همین چند روز پیش . . . فراموش میکند که همین مرد قصاب ، نخ بخیه به دست گرفته بود و زخم ها را بسته بود . . . حالا . . .در این لحظه که میس شانزه لیزه با لباس خواب قرمزش روی دسته ی کاناپه ی چرمی نشسته است و سرش را به طرف پنجره گرفته است و سیگار ش را دود میکند و دود را بیرون میفرستد ، مرد ترسوی قصه ی من ، با چاقوی سلاخی اش می آید و همه ی بخیه های میس شانزه لیزه را باز میکند . سیگار از دست میس می افتد و خون همه ی خاطره ی آن روز را پاک میکند . من مانده ام و این قصه ی نامرد . این سیرت ِ بیچیز ، این حرف های ناچیز . . . این وراجی هایی که مثل چراغ خاموش میمانند و هیچ برقی روشنشان نمیکند . حالا زخم های میس شانزه لیزه توسط همان کسی که بخیه خورده بود باز میشود . . . میس شانزه لیزه به این فکر میکند که روزی خودش پرستاری زخم های مرد را میکرد و این انصاف نیست . . . حالا باید چه کار کند جز اینکه در این حمله ی عصبی بلند شود و روی خون ِ تن خود برقصد . . . تا ایستاده مثل سرو بمیرد . 

حال من مانده ام و این داستان ممهد . از این نظر که هم زیباست و هم نازیبا . هم واقعی هست و هم زشت و نه زشت خوب است و نه زیبایی . . . همیشه چیزی پشت این صفت ها نفس میکشد که آن ها را بی صفت میکند . زیبایی زیر پوستش پر از غم است و زشتی زیر پوستش پر از زندگی . . . نه زیبایی خواهان این همه افراط بود و نه زشتی . . . حالا این وسط یک چیز میماند ، پوستینی که بوی خون و روده میدهد و استخوان هایی که تا مغزشان ، یک چیز میخواهند ، آن هم اعتماد است ، اعتماد نه شنیدن و دیدن وراجی . آن روزی که قصاب و قاتل و دزد و روانی و دروغگو ، زشت شمرده شدند کسی نمیدانست که خانواده ای نابه سامان ، ریشه های این بیچارگان را پوسانده بود . آن روز که زیبایی روی فرش قرمز و در خانه های لوکس و پشت ویترین و توی خیابان چشم ها را به خود میگرفت کسی نمیدانست که چقدر این همه دیده شدن سخت است به خصوص وقتی زیر جلدت پر از تعفن است . . . هیچ جا اعتمادی نیست . بهترین ، همان نانوایی است و تنور ، صداقت همان نانی است که با دست پخته میشود ، پیش رویت . میرود توی تنور . شاطری که میخندند و روی صورتش آتش سایه می اندازد ، و نانی که بیرون می آورد و از داغی نمیتوانی بهش دست بزنی . بفرما   این هم نان . . . و این هم شرابی برای شعر شبت . . . در هر دو زهر ریخته ام تا بعد از خودنشان نصفه بمیری . اعتماد به نویسنده هم خطاست . 

 


 
comment نظرات ()
 
 
مرد ِ بی سر و تَه !
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٩/٢٢
 

"  ای پا اَنداز ! من را جا اَنداخته ای . مثل ِ یک حرف ِ اضافه . من همان خاطره ی آخته ام ، ای هرزه گَرد ِ هرجایی پَسند ! از من تندیسی بساز ، بزن به آواز و دیوانه شو !" 

مردِ بی سر ، نامه را در مشتش مچاله کرد و توی آتش کنار ِ نیمکت اش انداخت . نیمکت رو به روی مرداب بود و روی مرداب مگس های سیاهی دورِ همی گرفته بودند . مرد ِ بی سر قلابش را توی مرداب انداخته بود . شانه هایش را بالا داد و تخم مرغ های پوک از روی آن افتادند روی زمین . زیر ِ نیمکت زنی دراز کشیده بود که دهانش بوی ترشی میداد و موهایش هزار رنگ بود ، دستش را روی شکم برجسته اش گذاشته بود و با زنجیر پایش را به نیمکت وصل کرده بود . با دست ِ دیگرش پای ِ مرد بی سر را گرفته بود و با انگشتهای محکمش پای مرد را ول نمیکرد . چشمهایش به سیاهی نیکت مینگریست . روی سیاهی هفت جفت عصای آهنی و هفت جفت کفش آهنی دید که دارند با سر و صدا راه میروند و به جایی نزدیک ِ تفریح گاه ِ آنها میرسند . زن دهانش جنبید .وردی خواند و فوت کرد . دیگر اثری از سر و صدا و رد کفش و عصای آهنی نمانده بود . زن خندید . زبان ِ سبز لجنی رنگش را بیرون آورد . توی گلویش قورباغه های زیگل داری نشسته بودند . مرد بی سر حواسش پی قلاب بود . چیزی به قلاب گیر کرده بود . طعمه ای . به هر حال مرد به قلابش بهانه هایش را آویزان میکرد . او شکارچی خوبی بود . میس شانزه لیزه از او با نام ِ پا انداز خاطره دارد . توی مرداب پری های دریایی مریض دورِ کرم ِ خوش خط و خالِ قلاب حلقه زده بودند . کرم دور خودش میچرخید و میگفت :" این منم نه من منم ! " پری های دریایی بیمار که در ان باتلاق سوت و کور سر و صدایی زیبا تر از این مارَک خوش خط و خال نشنیده بودند سرِ گرفتن ِ کرم دعوا میکردند . سر ِ آخر یکی از آنها شکار شد . مرد بی سر قرقره ی ماهی گیری را چرخاند و پری دریایی را نگاه کرد . او یک مونث بود . او زن بود . او مرد نبود . او یک زنانگی داشت که حتی اگر از باتلاق هم بیرون می آمد به درد مرد بیر سر میخورد . زن ِ زیر ِ نیمکت خوابش برده بود . دستانش شل شده بود و مرد توانست به نوازش های نمایشی اش برسد و پری دریایی زشت را غرق دروغ و و عده کند . او به پری بیچاره در باغ ِ سبزی نشان داد که پشت ِ دیوارِ باتلاق باز میشود به باغی که در آن نهر هایی هست روان از شیر و شهد و درختانش سایه دار و ریشه دار و برگ های درختانش پهن و بزرگ و میوه ی آن پر آب و گوشت . پری دریایی که از باتلاق بیرون آمده بود و یک دل نه صد دل عاشق مرد بی سر شده بود به دور دست ها نگاه کرد و در باغ سبز را مجسم کرد . سرابی که مرد بی سر از آن وحی میگرفت  ،   مدیون ِ قلب هایی بود که شکانده بود . از هر شکستنی یک صدا بیرون میدوید و یک آرزو سبز میشد . او با این شکستن آرزوها را شناخته بود . پری دریایی در مه غلیظ طوسی رنگ پولک هایش را بیرون آورد و خودش را به مرد بخشید . مردبی سر که همه ی مغزش زیرِ نافش درهم رفته بود و نیمکره ی چپ در ت خ م چپ و نیکره ی راست در ت خ م راست اش گنجانده شده بود  با همان اعضا می اندیشید که چقدر خوب میتواند از پس ِ همه ی دالان های نمور و تاریک بر آید و درباغ سبز را نشان دهد . . . میس شانزه لیزه از دور دست نمایان بود . سگ های کوچکی زیر درست و پایش پارس میکردند و نمیگذاشتند درست حواسش را جمه کند . دنیای مردبیر سر را میدید که چقدر کوچک است و به دنیای خودش فکر کرد و به بازو های نحیف مرد نگاه کرد که نمیتواند تسمه بلند کند یا پارویی برای سفر با قایق ، یا جانی در بازو ندارد که از بی پروایی اش دفاع کند . میس شانزه لیزه کفش هایش را در اورد و بندهایش را بست به هم و آن را  به درختی که کنارش آویزان بود آویخت . صدای شن می آمد . شن های ساعت ِ شنی که از شیشه های کامجوی گلابی شکلِ به هم چسبیده عبور میکردند و روی هم می افتادند جیغ میزدند اما کسی صدای فریادشان را نمیشنید .  فریادی به شکل جیغ ، مثل جیغی که ثانیه توی قفسِ شیشه ای ساعت میکشد . دادی از جنس بی داد ِ به دار رفته و به مسلخ کشیده شده . مثل خرخره ی سر بریده شدهی قربانی در مذبح . میس شانزه لیزه که لباس اش از جس ِ آیینه بود را کسی نمیدید . در او همه خودشان را میدیدند . انعکاسی از تصویر خودشان را ، بستگی داشت به تاج اش نگاه میکنند یا به شانه های نحیف اش . . . خودشان را محدب ، مقعر ، بلند تر ، کوتاه تر میدیدند ، زشتی هایشان را صد بار بیشتر و زیبایی هایشان زا صد بار تر میدیدند . از ناراحتی سنگ به شیشه میزدند . ضد شکستن شده بود میس شانزه لیزه . به غباری که دورِ پری دریایی و مرد بی سر را گرفته بود نگاه کرد که هر لحظه از آبی تیره به قهوه ای تغییر رنگ میداد و بوی تعفنش همه جا را پر کرده بود . میس ، رفت جلوتر ، با صورتی تر از گریه و تنی پُر شده از آه به جای خون . خون همه ی راه را پر کرده بود . قطره هایی که از مچ پا و دستش روان بودند . دیگر خونی و جانی نمانده بود با آه قلبش تلنبه میکرد . آه از دهلیز و بطن ِ سوخته اش بر میخاست و زوزه میکشید . زن ِ حامله ی زیر نیمکت دست روی شکمش گذاشته بود و دورِ سرش حلقه ای سیم خاردار دیده میشد . قدم گذاشت به زمین ِ معلق ِ رویش . زمین ِ سنگهایش سبک ، زمین ِ جهان ِ کوچک ِ پاانداز . روی که پاانداز او را دیده بود ، یک دل نه صد دل عاشق میس شانزه لیزه شده بود و در یکی از دور ترین و کهنه ترین زندان های ذهنش دور از دسترس ِ همه پنهانش کرده بود . میس شانزه لیزه از میان ِ علف های هرز گذشت و به مرد و پری و نیمکت نزدیک تر میشد . آتش ِ کنار نیمکت به لطف ِ نامه ی میس شانزه لیزه روشنایی داشت . میس فکر کرد اگر نوری به این میانه است از اثر ِ مکرر یا انعکاسی است که میدهد . مرد بی سر که پری دریایی را ول کرده بود روی تخته سنگِ حلزون ایستاده بود رو به روی میس شانزه لیزه . از جیب ِ پالتوی سیاهش یک نقاب در آورد و به صورت زد . با پرخاشگری گفت :" این جا ؟ تو ؟ " میس گفت :" تو منو جا انداختی ، جای منو توی ذهنت انداختی ، همه چیز برعکسش شد . عین عکس ِ خودت روی تن من ، عکس تو ست نه خود ِ تو ." مرد شروع کرد به کشیدن ِ پبپ و دستش را پر کمرش  زد و گفت :" چه لباسی ! چه کلاسی ! چه افاده ها ! " میس شانزه لیزه گفت :" از هر کلمه ات بوی مرد شدن می آید تو بگو ، دروغ . بده ، فحش ، تو بزن ، کنایه و دستم بده ، کاه و آه " مرد پوزخندی زد و گفت :" این من ، این سلطان ِ این مکان و زمان در مقابل ِ یک پارچه آیینه که با سنگی شکسته بشود چه قدرت نمایی کنم که تو مظلومی و رو زودتر " میس شانزه لیزه از جیب لباسش ساتوری به در آورد و با زبانش صیقلش داد . رفت نزدیک تر . مغز مرد را که در دو طرف ِ مرد آویزان و پلاسیده بود را شقه کرد و انداخت توی مرداب . مرد همیشه بی سر و ذهن و مغز بود . ماشینی از اندام . اندام واره ای به نام آدم . آدمک . زیر نیمکت ، زن ِ حامله بچه ای به دنیا آورد ، کور و کچل اما چاق و چله . دور هر پنج انگشت  زن حلقه ی بردگی اش آویزان بود . حلقه ای که مثل طناب دار او را به مرد بی سر نسبت میداد . زن هر شب آن ها را با نور ماه حمام میکرد و عاشقانه به انگشتانش می انداخت . حالا مرد بی سر و ته فهمید که سایه ی ذهنش میتواند بزرگ شود . مثل سرطان . او سرطانی شده بود . کله اش را داد پر کرده بود . بلند ترین صدا ، سوپرانو و زیر ترین اش بود . صدای یک میس شانزه لیزه . خاطره ای که در دور ترین و کوچک ترین سلول ذهنش انداخته بود و کلیدش را قورت داده بود . مردِ بی سرو ته خودش را در قامت آیینه ای میس شانزه لیزه کامل میدید . برای همین از گفتن نماند و شروع کرد به نشان دادن در باغ ِ سبز . . . او همین طور حرف میزد . او که سرطانی شده بود و سلول های اضافه مثل وعده های دروغ در تنش جان میگرفتند چشمانش را کور کردند و او هرگز خودش را در هیچ آیینه ای نتوانست ببیند . مرد هرزه گرد تنها با طعمه های خوش خط و خالش و مرداب ِ متعفنش خوش بود . حالا میس شانزه لیزه توی آسمان به یکی از ستاره ها تبدیل شده بود و از آن دور به این جهنم چشمک میزد !


 
comment نظرات ()