جزیره در کهکشان

 
اینترلود - بلیط نیم بها -
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٢
 

 مثلا من یک عدد میس خوش و خندانم . مثلا دارم با دمبم گردو میشکنم ، مثلا میخوام  بگم هیچ وقت توی هیچ هچلی نیفتادم برای همین خیلی خوش و خندان ، با خط 11 میرم سر یه کوچه ، تا این سر کوچه رفتن باید کلی سرپایینی نفرین شده رو طی کنم ، طی میکنم . وای میستم . من منتظرم . بی آر تی میاد ، شلوغه توش . من میخندم ، حواسم رو پرت میکنم .سوارش میشم . حواسم رو میندازم توی جوب خیابون که سنگفرش و خیسه . حواسم با آب جوب مثل سبزه ی سیزده به در میره ، شاید گیر کنه یه یه آشغال یا یه ریشه ی صد ساله . من ولش میکنم . فکرم رو از بیخ گلوم میکشمش به طرف ملاجم . توی اتوبوسم . دارم فکر میکنم به تئاتر شهر و راهرو های درازش ، به اینکه مثل قنات میمونه . فکر میکنم چقدر توی این راهرو ها منتظر بودم . ضبط توی دست و پر هیجان . فکر میکنم به بودا که آدم رو به 5 تیکه تقسیم میکنه ، یه تیکه جسم چهار تیکه ذهن . ذهن چهار بخش داره . به اون ها فکر میکنم. توی اتوبوسم . درست میگه ذهن من ، ناخودآگاه من . یه بچه سرش رو از پنجره ی ماشین بیرون آورده . به من که ده پله بالاتر از اون ، توی اتوبوس نشستم نگاه میکنه . اخم میکنه . زبون دازی میکنم . بچه ، خنده اش میگیره . دل و دماغ ندارم اما موهام مثل بلوطه خودمم ماسک لبخند به صورتم حرف ندارم . شاهکارم . ایستگاه ها رو پشت سر میذارم . دیشب یه اس . ام . اس برام اومده :" شمسی فضل اللهی به گروه پیوست " . نوستالجیکم ، جیک جیک میکنه . . . یاد کودکی میافتم . . . بچگی هام . . . جلوی جعبه ی جادویی ، میشستم ، زنی بود که صداش رو میشناختم ، مدام توی اندرونی با دامن های چین دار و تاج کوچکی به سرش راه میرفت و عکسش روی تیکه آینه های کاخ صد تا میشد و مدام میگفت :" شازده " و بعد توی یه سریال دیگه باز میگفت :" شازده " و یادمه صداش رو توی کارتون ها پشت نقاشی های پیپر انیمیشن تشخیص میدادم . اون زن شمسی فضل اللهی بود . حالا میرفتم که ببینمش .اروای بابام حواسم توی جوب رفته اما همه اش جلو رومه عینهو آینه ی دق . د بشکن آینه تیکه تیکه شو . میرسم چهار راه ولیعصر، 200 تومنی رو میدم به آقای راندده و میبینم چند عدد گشت وایستادن . . . از میونبر میرم ، به در میرسم و پله های تئاتر شهر رو چهار تا یکی میرم پایین ، یه جایی به اسم پلاتوی سه ، دیررسیدم . زنی رو میبینم که خیلی ساله برای من همون زن سریال امیر کبیره ... نشسته میون بازیگرا...با یه خرمن موی سفید روی سرش و لبخندی به صورتش، تازه به گروه پیوسته ...میشینم کناردستش . همون بدو ورودم چند تا جمله ی عاشقانه ی میس شانزه لیزه ای بهش میگم که چقدر دوستش دارم . گرمشه . پلاتو کوچیکه . توش کلی بازیگره . فقیهه سلطانی که زمین تا آسمون با فقیهه سلطانی رو میبینم که صد و 80درجه با دختری که توی تیمارستان (معجزه ی خنده ) بود فرق کرده ، صورتش چاق شده و چشماش یه برق شیطنت آمیزی داره که دوستش دارم .

 فقیهه یه عینک دودی زده . دستکش های مشکیش منو کشته ، کاراته بازی میکنه و من بهش میگم سر این این اجرا تا میتونی انتقام زن ها رو از بازیگر رو به رو ت که نمیگم کیه بگیر خوب بزنش. فقیهه میخنده . شیطنت از چشماش میریزه . نمیدونم اونم ماسک زده یا خودشه . نمیدونم . بازیگرا نشسته ان . استاد بنده ، اون وسط با یه دفتریادداشت داره یادداشت میکنه . لاغر تر شده . استاد زمان دانشجویی چند کیلو بیشتر بودید . استادم آقای ناصح کامگاریه . من نمایشنامه رو خونده بودم . دارم به این تمرین ها و به روزهای اجراش فکر میکنم . دارم فکر میکنم کاش یه فرصت به خودم میدادم . اشتباه نمیکردم . حواسم رو پرت میکنم . حواسم رو میندازم توی موبایلم .موبایلم سایلنته . روشنه اما صداش درنمیاد . نباید در بیاد . یه نگاه به اس. ام اسی که اومده میندازم . حواسم پرته جوابشه . خوب دندون هاش رو خورد میکنم و دوباره رونه ی امواج اس ام اسی میکنم و میفرستم براش . خب حواسم پرت شد . دوباره توی پلاتو سه ام . دختری که اسمش ریحانه ی سلامته . چقدر نگاهش رو دوست دارم . یه نگاه درست یه صدای خیلی خیلی خاص ، از اون صداها که میشه دوبله ی فیلم های بربادرفته رو باهاش دید . یه صدایی توی رنگبندی کمرنگ تر یا پررنگ تر از صدای مژده شمسایی . ریحانه رو نمیشناختم . خیلی خانومه . بلند میشه . میره توی تابلوش . وای میسته . یه جایی به بازیگر رو به روش که یه بچه راس کاریه ، میگه :" تو جاشم نمیتونی بگیری" یا یه چیزی توی این مایه ها . میرم توی فکر :" توجاشم نمیتونی بگیری" واقعا کی میتونه جای اون یکی رو بگیره . ریحانه وای میسته . از پنجره نگاه میکنه ، گردنبند رو از بازیگر رو به روش میگیره . حسرتی داره . دوس دارم این قصه اش رو . یه زورکیه . یه زندگی زوری که نمیخوایم توش باشیم اما با کله تالاپی افتادیم توش . توی رویاش یه آدم برفی داره . آدم برفیش کوروش سلیمانی یا آقای مشهور به ( الماس) تشریف داره . اون که یه پاش میلنگه . توی قصه میلنگه . کاش همه ی مردها رو زد شل و پل کرد له کرد که همه بلنگن . اما خب این نظر بی رحمانه ی فمینیست هاس و هیچ ربطی به من نداره . ریحانه . 

فکری میشم .انگاری خودم رو توی همه ی این زن ها میبینم . اجل انگاری زد پس گردن شانسو اقبال من . ناراحت تر میشم اما بیشتر میخندم و موهام رو که بابلیس شده تاب میدم که حواسم پرت شه . اون وسط آنتراکت شده . میرم یه قهوه بخورم و جیم شم سیگار بکشم که ( الماس) جلو روم سبز میشه و با ادب تمام شروع میکنه به حرف زدن . توی همون جمله ی دوم شکم ور داشته میدونم ناراضیه . داره میگه ( اون رو بر دار ریا میشه ! ) . . . راس و پوس کنده اش اینه که نمیتونم بگم سرعت نت من کمه . نویز داره 60 بار قطع و وصل میشم و حتی نمیتونم گاهی دوباره نوشته هام رو ببینم . خستگی سفت میشه مثل یه مجسمه ، قدر خود الماس سنگین و از توی دلم میفته پایین . حالا این جا میفهمم بیچاره بچه های حروف چین و صفحه بندی روزنامه چقدر زجر کشیدن و من چقدر زور بهشون گفتم . از اون طرف آقایی که توی مصاحبه اش در (بهار و آدم برفی ) گفته رت باتلره یا رت باتلر رو دوس داره یا خدا کنه رت بشه ، گرچه که امضا داده میزنه زیر قولش و چون امضا داده که حرف مرد یکیه جرات نمیکنه خیلی چیزی بهم بگه اما میفهمم صدا خوب نیومده و من توی شغل حروفچینی اشتباه تایپی داشتم و مادرپدر یکی دیگه رو به جای مادرپدر اون یکی تایپ کردم . بعد هم چون ذکر خاطرات شده فهمیده که در مصاحبه اشتباه کرده . . . چاره ای نیست میگم باشه اما توی دلم میخوام یه جورهایی دو تا حرکت بکس انجام بدم و سرم رو بزنم به تیفال . دوباره همه جمع میشن و صدای گیتار میاد . تابلوی بعد . تابلو ها که عوض میشه مبل وسط پلاتو چین میخوره .گرد  میشه ، باز میشه بسته میشه . عین آکاردئون . دوباره حواسم پرت میشه یاد بچگی میفتم که آکاردئون میزدم و شونه هام رو اذیت کرد و نتونستم دیگه بزنمش و حالا نمیدونم کجاس .بعد یاد پیانوم میفتم و بعد یاد حرف یکی میفتم که میگه پیانو رو بیخیال شو هی حرفش رو نزن یادش نیفت . بعد یه آه میفرستم توی سالن . آهم سر میکشه به سقف پلاتو سه . خانم  شمسی فضل اللهی از جاش بلند میشه . تف توی صورتم اگر دروغ بگم وقتی که دیالوگش رو گفت ، صداش رو که شنیدم ، اشکم توی چشمام حلقه زد . 

یه شور و شوق و اشتیاقی داره . توی همین  یه دو جلسه تمرین میترکونه . دیالوگهاش رو خیلی با احساسات شدید میگه . یادم میفته راه میرفت و میگفت :" شازده " .ابتدا به ساکن باید میگفتم اما از قلم افتاد که بگم  گاهی اوقات فکر میکنم اقبال بهم رو میکنه اما عین خودم زود قهر میکنه و میره . میره یه جایی که ویزاش رو به من نمیدن . اقبال اینکه بتونی یه سری صدای ماندگار دوبله و رادیو رو جلو روت ببینی رو دارم . خوشحالم .اون رو توی عطرگل یاس خوب یادمه . باز حواسم پرت میشه . یه هو جلوم آناهیتا اقبال نژاد ظاهر شده با یه لحن و بیانی که برای شخصیت نمایش واسه خودش ساخته و بهش شاخ و برگ داده با یه بدن قفل شده . آناهیتا اقبال نژاد داره حرف میزنه ، با یه استادی که آخر روزگاره ...استاد آقای هژیرآزاد هستن . صحنه شون رو دوست دارم البته باید هوش و مخت رو به کار بندازی و دیالوگ ها رو خوب بشنوی و بفهمی چی داری میبینی. اون وقت به دیالوگ های خیلی دوست داشتنی پی میبری و حواست به خدا پرت میشه میره میفته یه گوشه ای . موش میخوره خب حواستو . استاد خیلی خوبه .من نظیرش رو خوب دیدم . کم توی جزیره داستان هاش رو نگفتم . 

دوست دارم برم یه مشعل  دیگه روشن کنم اما یه تابلوی دیگه جلو رومه ، یه دخترجون اما خیلی با استعداد ، شیدا خلیق ، اشک خودش و خنده ی من رو در میاره . لحن و قومیتش فرق داره ، شیرین حرف میزنه ، اینو ساختتش ، دارم فکر مینمایم این بچه های خوشگل و خوب هستن و سیمرغ ها دست کساییه که گره ی طلسم ها رو بستن . اون داره با بازیگر رو به روش که خیلی خوب بازی میکنه دیالوگ بازی میکنه . خوش به حالش .یادمه وقتی میخواستم در برم مشعلم رو روشن کنم ورق ها رو روی زمین گذاشته بود  و بیرون در پلاتو داشت روی متن فکر میکرد . من اینو دوست دارم .واقعا دوست دارم . 

 

 

توی این دوره زمونه که همه میخوان گز کنن و فکر فک کردن رو له و لورده کنن گاهی دیدن این اشتیاق و این همه مهمات برام دوست داشتنیه . محیط کار اصلا لوده نیس . بعضی جاها که میرم لودگی همه چیزو میزنه به بیراهه و همه آواز خر درچمن میخونن توی دیالوگهاشون . اما این جا نه . گاهی تله ی متعفن خوش گذرونی همه رو به یه جاهایی میکشونه که گاهی ممکنه خود من رو هم با خودش ببره عین یه گرداب یا مثلث برمودا . خر میشم . باز حواسم پرت شده . یاد آخرین باری که خر شدم میفتم و ... یه هو رویا جلومه یا آقای الماس .رویا با همه ی وجود اگر نقشش رو بازی کنه کلی دخترها رو میتونه با خودش همدرد کنه همه رو با خودش سمپات کنه کلی به مردهای ما ...نه به نامردهای ما درس عبرت بده . عاشق صداشم که یه جوریحرف میزنه که میس خوشش میاد . 

بیرون وقتی داریم با هم کافی میخوریم به من میگه میس من تا حالا این نقش رو باز نکرده بودم باید اون تضاده توش دربیاد که اونی بشه که میدونی . تونسته بود . قبلا هم دیده بودم . یه مونولوگ داره انقدر خوب بازی میکنه . . . خانم ب.ک بیاین یاد بگیرین . خانم ن.ج بیاین ببینید ادب شید . . . خانم ت.ع بیایید ببینید بابا هاه....عجیبه . خب ...دوست ندارم داستان رو لو بدم اما بدمم نمیاد چهار پنج تا دیالوگ بگم چون نمایشنامه این جا دم دستمه . صبر کنید برم بیارمش.......................................

پرتقال دست رویاس داره پوس میکنه . الماس کیفشو برداشته داره میره . حلیمه (رویا) رو نفهمیده .نمیفهمن.مردها نمیفهمن گاهی همون 4 بخش ذهن یه زن رو . طیفور (الماس) حواسش مثل من توی  داستان پرته . حلیمه عصبانیه اما ...

حلیمه : " اینو بخورم میخوام بخوابم " ( یه جورایی میگه هری ی ی ی ی )(اما خب ...)

طیفور : "-"

حلیمه :" گفتم داغ یه عشق عقیم به دلته مرهم دردت باشم ، سرقفلی پاساژ گلوبندک پست صیغه م نیست بیخ گلوم گیر کرده باشی ! 

طیفور : " گلوبندک ! میشناسی آدمهای اون راسته رو ؟ "

سکوت

طیفور :" تو هم حیفی حلیمه . خوب بخوابی.....شبونه برمیگردم تهران."

خب توی این جا خیلی حس های مختلف بهم دست میده که فکر میکنم مذکرات از درکش عاجز و این نسوانند که ...و نسوانم آرزوست . 

حالادوباره از ازسر میگرن . منهم نگاه میکنم.گاهی پرتم . نمیبینم . یاد دیالوگم خارج سالن با یه دوستی می افتم که جواب بی ربطی داشت تو مایه های اینکه اون باحاله و من اگر جوابش رو نمیدم لالم . . . و چون زبون دراز و تند و تیزم رو براش رو نکردم همه اش برایاینه که نگام دوباره توی چشماش میخواد بیفته . میگم.ک-- ل--ق.بعد دوباره همه چیز تکرار میشه . شب شده . تمرین تموم میشه . فردا دوباره از اول . انجمن دوقلوهای ایرانی قراره بیان با قرار قبلی کار رو ببینن . چه ایده ای . یعنی فکرش رو بکن ....همه ی تماشاچی ها دوقلو ، هیچ وقت نفهمیدم دوقلو بودن چه حسی داره . . . اما خب این دوقلوها میان و کار رو میبینن . . . یه اجرا با کلی دوقلوی جوون و پیر . . . نمیدونم اگر بتونم کاری کنم یه پادرمیونیی چیزی بتونم از قبل هماهنگ کنم شاید برای مشتاقان عزیز که همیشه کاسه ی چه کنم چه کنم این بلیط ها گرونه .....کاری کنم .مثلا بلیط نیم بها بگیرم . نمیدونم فکر خوبیه یا نه . اما هر کس خاص کامنت بذاره چه خصوصی چه عمومی شاید 

شاید 

شاید 

تونستم  بلیط نیم بها براش بگیرم . 


 
comment نظرات ()
 
 
خبرنامه ی جزیره در کهکشان
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۳۱
 

داشتم فکر میکردم توی این جهان وانفسا تسکینی نیست ، هر چیزی که هست ، افسانه است ، و من برای این افسانه ها زنده مونده م ، برای نقش و نگارهایی که توی خیالم هستند و توی جهان واقعی غایبند ، کاش میشد جادوگر بودم ، همه ی خیال هام رو ظاهر میکردم ، خطوط کف دستم رو تغییر میدادم ، خیالم رو زندگی میکردم ، نه زندگی رو خیال ! این اتفاق ،برای من_ میس شانزه لیزه ، توی سالن های تئاتر می افته ، آدم هایی که دو دقیقه پیش دیدیشون ، حالا روی صحنه ، نفس به نفس با تو در یک فضا ، در یک مکان ، در یک زمان ، نقاب میگذارند ، میشن خیال ، گریه میکنند ، شادی...کیف میکنند ، قصه سرایی میکنند و نبض تو رو در دست میگیرند و هر غلطی دلشون خواست میکنند ، تو رو خوشحال یا غمگین میکنند ، یه تکونی به اون مخ و ملاجت میدند ، این همزمانی و همنفسی تو و بازیگر یک حس عجیبی داره ، انگار توی یک مثلث برمودا واقع شدی ...سحر شدی ، وقتی در مقام تماشاچی هستی یک حسه ، و وقتی در مقام بازیگر یا نویسنده ای ....یک حس ! و فقط همین پیوند تو و تئاتر ، همه ی تلاش چند ماهه ی ده ها نفر آدم .... باعث میشه دو ساعت بکنی از دنیا و همه چی رو فراموش کنی واسه همین ، این من ، این میس شانزه لزه ، که با بیخوابی ازدواج کرده ، بعد از تمرین های طاقت فرسای کارگردان عزیزش، خستگی در نکرده ، با یه گلوی پر بغض،بلند میشه ، میره که تئاتر ببینه ، عین کش تونبون که در میره ، انگاری یه جا بند بشو نیست لامصب ... آواره ی تئاتره شهره ی این میس شانزه لیزه ، یه آوارگی که باعث افتخاره . خواستم بکنم از دنیا و همه ی آدم هایی که شعر و اراجیف میگن و برم تیارت ببینم . واسه اونایی که از بته در اومدن و هنوز نمیدونن تیارتت چیه نتاسفم ، بهتره برن بمیرن و بذار باد بیاد . امروز رفته بودم (رویا ) رو ببینم ، رویای دوست داشتنی ، قمری بیداری خانه ی نسوان ، درنمایش (ورود آقایان ممنوع ) ، زود رسیدم و برای همین ، قبل 

دیدن (رویا میر علمی ) ، یا بهتره این طوری بگم قبل از دیدن ورود آقایان ممنوع ، شروع کردم به جاسوسی هایی که فقط از شخص شخیص و با عرضه ی خودم بر میاد .  نمیخوام باد توی آستینم بندازم و این ها ، دیگه به همه ی ملت ایران ثابت شده که من _ میس شانزه لیزه ، وقتی فضولیم گل میکنه و دورش بلبل چه چه میزنه هیچ تنابنده ای نمیتونه جلوی منو بگیره ، واسه همین ، سریع زنگ زدم به دوستم سروه (میبیند که اونم مثل من اسمش عجیبه ) و دو سوت پریدم توی سالنی که مشغول تمرین نمایشی برای فصل پاییز بودند و تخ تخ عکس های قایمکی هم گرفتیم ، همون طور که عقلتون داره بهتون میگه ، هنگام ورود بع تیارت شهر کیف ها بازبینی میشه و دوربین و ... ورودش ممنوعه ولی چون من میس هستم و دوستم سروه ، و چون کلا هر کس نذاره به کارم برسم نعشش روی زمین میمونه ، ما وارد شدیم و خیلی محترمانه و یواشکی از تمرین آقای ناصح کامگاری ، نه تنها عکس گرفتیم بلکه کلی جاسوس بازی هم کردیم که ما بقی ش رو بعدا به شما خواهم گفت . ( بهار و آدم برفی ) بازیگرهای خوب و باحالی داره ، متنی داره که یه جورایی من رو یاد فیلم بابل میندازه ، شاید نحوه ی روایتش و بازیگرهاش رو دوس دارم . کوروش سلیمانی (که بلاگش لینک همین جزیره اس ) به همراه (رویا بختیاری) که یه زمانی قرار بود تجربه ی کاری مشترکی با هم داشته باشیم و به شدت بازیش رو دوست دارم توش بازی میکنن .آهان وای ...فقیهه سلطانی که خیلی وقت بود ندیده بودمش نقش بهار رو بازی میکرد و نقش بهادر رو (مسعود میرطاهری) (حتما کسایی که کارهای یعقوبی رو دیده ن ایشون رو میشناسن )، هومن کیایی ( که دقیقا یک بار اجرای کار خوبشون رو توی مولوی  دیده بودم هم توی این کار بازی میکنه و خاطر نشان میکنه که سال اژدها به دنیا اومده ، من نمیدونم چرا وقتی میبینمش فکر میکنم میتونه برادر کوچیکه ی بهمن دان باشه :)، نقش رویا رو آناهیتا اقبال نژاد بازی میکنه ، یه دختریه .... اگه بدونین میره پیش یه استادی برای مصاحبه ف هه...باقیش رو نمیگم ....آقای کاظم هژیرآزاد عزیز نقش استاد رو بازی میکنن ، مابقی بازیگر ها قراره هی اضافه بشن .ما یه روزه نتونستیم مچ همه رو بگیریم و دو کلوم حرف حساب بزنیم  . اما من تصمیم دارم راجع به این کار و جاسوس بازیم توی بلاگ بهار و آدم برفی بریز و بپاش و سوز و بریزی به پا کنم . 

این بالا تصویر کوروش سلیمانی مشاهده میشه که روی صندلی نشسته و خیلی شاد و خوشحاله !

در این بالا آقای کاظم هژیر آزاد رو میبینید . بهتره ...بهتون توصیه میکنم بیایید بازی ایشون در نقش استاد رو ببینید :) نمیگمم چرا . 

 

 

ایشون هومن هستند ، اژدها ، در نقش مهیار که البته این گریم مال کار دیگه ای هست که قبلا مبسوط براتون نوشتم و هر کس اون کار رو ندیده بهتره بره بمیره . 

ایشون رو معرفی میکنم : رویا بختیاریکه به شدت دوستش دارم . خدا میدونه چرا و چقدر حسرت اون اتفاقی رو میخورم که خودش میدنه چیه . 

ایشون هم یکی از استادهای اینجانب در دوره ی دانشکده هستند ، معرف حضور هستند ، ایشون آقای ناصح کامگاری اند کارگردان و نویسنده ی بهار و آدم برفی . 

در مورد جاسوس بازی ها و عکس هایی که با دوستم یواشکی گرفتیمو بالنی که هوا میخوایم بکنیم بعد شرح مبسوطی میدم . اما ...........

اما الان میخوام بگم ای کسانی که دوست دارید کار ببینید ، فصل پاییز رو برای دیدن تئاتر آماده کنید . میخوام بگم خانم کتایون فیض مرندی ، ورود آقایون ممنوع رو خیلی دوست داشتم ، گرچه به نظر من روال و ریتم کار کند بود اما آقای آرش عباسی نویسنده ی این کار خسته نباشید ...حسین کیانی عزیز آقای دراماتورژ این کار دراماتورژی شما کاملا مشهود بود ، دستتون درد نکنه . این نمایش مضمونش حول زن نویسنده ای میگرده که آرایشگره و از آدم هایی که به آرایشگاه میان ایده میگیره برای داستان نویسی، معلوم نیست چقدرش خیاله چقدرش واقعی ، من رو یاد بیداری خانه ی نسوان ومشکلات زنان انداخت . . . که در هر دهه یک جور بدبختی داریم . . . به شدت کار رو دوست داشتم . رویای عزیز تو سوای همه ی  دوستان ، کاراکتر بودی و مثل همیشه دوست داشتنی . در هر دو نقش . هر نگاهت با هر قدمت .قدم های درستت . نگاه درستت . بازی و بیان درستت . حس درستت . دوستت دارم . 

شب ، خسته ، با یک دنیا بغض ، که مریضم کرده توی این مدت ، زیر بارون غیرمنتظره توی دود خیابون انقلاب تنهایی میرم ....میرم تا بولوار کشاورز....برمکه ماشین رو بردارم . برم که جمعه ورک شاپ حمید پورآذری رو ببینم . برم که با این کارها از فکر کردن به تنها بودن خودم فرار کنم .برم که فرار کنم . بیام. این جا که میس باشم . نه خودم . از خودم فرار کنم . 


 
comment نظرات ()
 
 
شن
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢۱
 

تیک.تاک.تیک.تاک.تیک.تاک.تیک.تاک.........

- : " تلفن زنگ زد ؟ پرسیدم تلفن زنگ زد ؟ "

-: "  اگه زنگ زده بود من جواب میدادم . "

تئاتر شهر . تالار سایه . دو زن . حبس شده در تالار سایه . شاید در فضایی  پنج متری . حرکاتشان...عروسکوار.نگاه ها سرشار از ابهام ، موج نگرانی، برق حیرت....تیک/ تاک ...صدای ساعت ... هیپنوتیزم شدن ... توهم ... دیالوگ ها=  رئال .... فضا غیر رئال . . . موقعیت نه نه رئال نه نه نه . . . " ما منتظر کسی نیستیم که بهمون زنگ بزنه " " ما نتظر تلفن کسی نیستیم ." تکرار...تکرار...زنی با لیاس عروس ، نشسته تا پایان اجرا بافتنی میبافد. زنی دیگر ، تحرکش،  بیشتر، اندکی امید در جایی شبیه زندان ...برای همین حرکاتش بیشتر، اندکی امید ، اندگی امید به خدا هنوز در جانش باقی است . زیر چشم هر دو زن سیاه ...لبها کبود ...به مردگانی میمانند که حرف میزنند . . . کنش/تیک. واکنش.تاک/....کنش.تیک/واکنش.تاک....جستجو و کنکاشی درهم و برهم در فضایی مثل خواب ... دیالوگ ها مثل خواب ، وهم ...شخصیت ها حصار شده اند . دیالوگهایشان هم و در فن بیانشان نیز  . . . کجا هستند ؟ تابلویی بر دیوار است . تصویر مبهمی از مردی . پنجره ای سمت راست . پرده . چمدان . کشو . حصار. دو دوست با هم بحث میکنند . به شدت دیالوگهایشان را برسروصورت هم میکوبند . سر چی ؟" چرا پنجره رو باز کردی ؟ تو به من خیانت کردی؟" نقش های شن ، دوست داشتنی هستند ،‌تیپ نیستند ، اقتباس نشده اند . میترسند اگر پنجره را باز کنند ، عشق یادشان بیفتند ! زندانی شده اند ؟ آدمهایی معمولی که با کاری که کرده اند تبدیل به افسانه شده اند . برزخ . برزخ. برزخ . برزخ . انتظار . وقت کی است ؟ بوی جهنم شنیده میشود . به هم دروغ میگویند . منتظرند . منتظرند . انتظار.افسوس . دروغ به خود . فراموش شده اند . آیا این کاراکترها هستند که فراموش شده اند یا مردم آنها را فراموش کرده اند ؟ . . . ( فراموشی ) (فراموشی) . . .  از کودکی ، از وقتی که کلمه ی خودکشی به گوشم خورد شنیدم که کسانی که خودشان را بکشند تا ابد در برزخی خواهند ماند . . . روح سرگردانند . محبوس و حصار شده . خدا دوستشان دارد ؟ دوستشان ندارد ؟ آنها گناه کرده اند . شن، مدام داخل خانه را پر میکند . . . کاراکترها در شن فرو میروند . شاید زمان مجازات یا مرگ حقیقی آنها فرا رسیده . . . شاید به برزخی دیگر بروند . بازیگرها مدام در شن میروند . اواسط اجرا گریه ام میگیرد . یاد تجربه ی خودم می افتم .  آنها فراموش میشوند . آنها مرده اند اما گمان میکنند زنده اند .

مکان :جاییکه که نه تابستون میشه نه زمستون . این مکان همون چیزی بود که این دو آدم دلشان خواسته بود . تصمیمی مشترک . انگار برفراز شهری در حال پروازند .

 - :" ما خیلی شجاعیم " ........( لطفا بفهمید ،‌کسی که خودکشی میکند به زعم مردم عوام احمق است و به نظر خواص شجاع )

- : " من  آدم ضعیفیم ، هنوز عادت نکردم حالم از خودم به هم میخوره ".....(فکر کنید (عادت ) به چی ؟ )( تماشاچی ها زمان دیدن نمایش ذهن و چشم را با هم باز کنید همین طور گوش نکنید ، بشنوید .)

چرا خدا دست از سر این کاراکترها برداشته ؟؟چرا این دو نفر با هم تصمیم گرفته اند در شن فرو روند ؟ تلفن در آن خانه چه کار میکند ؟ ( خانه ؟ ) ، این کاراکترها بصری شده اند ، ما هیچ وقت این آدمیان را ندیده ایم ، همیشه ازشان تصوری داشته ایم ،‌از کودکی،‌آنها شجاعند ؟ شهامت دارند ؟ ترسو هستند ؟ بزدلند ؟ عاشقند ؟ خیانت ؟ منتظر بودند ؟ آن دو نفر کیستند ؟ شن هر لحظه آنها را در خود فرو میبرد .

  - : "چقدر بهش زنگ زدی ؟ چقدر بهش التماس کردی ؟اون سرش یه جای دیگه بند بود ؟ چرا نمیخوای بفهمی ؟ اون اگرم بخواد نمیتونه بهت زنگ بزنه ؟  دنیای ما با اونا خیلی فرق میکنه ؟ "( از خودمون بپرسیم چرا ؟ )

- : "  ما فرار کردیم چون جرات نداشتیم ،‌ما میتونستیم بمونیم و ادامه بدیم ."

کشمکش میان دو نفر ، ماندن در موقعیتی که گریزی از آن نیست ، فایده ای ندارد این کشمکش ها ، هر دوی کاراکترها به این  پادرهوایی آگاهند ،‌پشیمان هم بشوند چاره ای نیست . پشت در های بسته ، خفگی از هر سمت . دیوارها نزدیک میشوند . آنها غرق میشوند . ( چرا ؟ ).....

***

نامه ای به الهام پاوه نژاد

الهام عزیز سلام

شن رو دیدم . در ابتدا فضای نمایش ،‌دکور ،‌گریم تو و پریزاد سیف ،‌حرکات و بیان و نگاه شما ، به شدت مرعوبم کرد . انگشت به دهان ماندم . خودم هم احساس حبس شدن ،خفه شدن ،بهم دست داده بود  . انگار شن من را هم در بر میگرفت ، دیالوگ ها به شدت برایم ملموس بود ، شاید آدمهایی از جنس من -  که کمی هم نرمال نیستند ، به کاری که کاراکتر شما در شن کرده بود عادت دارند ، این دیالوگ ها بینشان رد و بدل شده ، به خصوص اگر تصمیمشان دو تایی بوده باشد-  و اگر نه ، دیالوگ هایی که از (خدا) میگفتید ، در تنهایی در دل هر بنی بشری گفته شده ، حتی نه ، نجوا کنان بر سر سجاده که گفته شده . واژه ها در من رسوب کرد و در میان کار متوجه شدم این دو کاراکتر کجا هستند و چه میکنند . . . انتظار این آدمها به سان تیغه ی گیوتین روی گردن من بود . . . درکشان میکردم . شاید هر کس و ناکسی نامه ی من به تو را بخواند ، این نامه را یک نامه ی ، عزت چپونانه ، چاپلوسانه ، شیرین عسل کاری محض  بداند . شاید فکر کنند من برای اینکه صرفا دوستت دارم ، میخوام تبلیغی چیزی کنم ، خودم را لوس کنم ، از تو هی تعریف کنم ، خودم را توی دل تو جا کنم ، بگذاریم فکر کنند . من به شدت این نمایش را دوست داشتم و این منحصر به تو نیست . متن ،‌کارگردانی ، بازی ها ، همه چیز درست و سر جایش بود . رنگ ها ،‌گریم . طراحی صحنه . . .  اما چیزی که از تو بعید بود ، چون هنوز تو برای خیلی ها یادآور (همسرانی) و این را دوست ندارم ،  را  قبلا در در نیمکت ، گاوصندوق،اهل قبور دیده بودم . . . برای من الهام پاوه نژآد ، زنی است که میخواهد جسارت کند ، نقش های مختلف را امتحان میکند ، نمیترسد،‌در وبلاگش نشان داده که از کنار مسائل اجتماعی هم یلخی رد نمیشود . در شن ، بیان تو برای من فوق العاده سحرآمیز، با شکوه ، پر از بازی بود . دوستش داشتم . . . دوستت دارم . چرخش و حرکت چشمهایت را در ابتدا ، انتقال آن  حس بعید ، فصیح و بلیغ همه در نگاهت بود و سختی کار بازی،  در فضایی محدود ، خسته نباشی .خسته نباشید  . . به امید اینکه مخاطبان نمایش ما شعورشان ، درکشان از مسائل اجتماع بالا برود ، حداقل از خودشان سئوال کنند ؟راحت از کنار همدیگر رد نشود ، یک کم ببینند . باز هم خسته نباشی و دوستت دارم .

میس شانزه لیزه

شناسنامه ی شن

نویسنده و کارگردان : کتایون حسین زاده/ بازیگران : الهام پاوه نژاد  -  پریزاد سیف

طراح صحنه : ناصح کامگاری / آهنگساز : عماد توحیدی- طراح لباس : سمانه حسینی

دستیار کارگردان و برنامه ریز هم که نیاز به گفتن ندارد از بس همه جا حضور دارد : نورالدین حیدری ماهر /مدیر صحنه : مهدی بوسلیک / منشی صحنه : محمد گودرزیانی/ دستیار صحنه :پدرام خیرابی. شهاب عباسیان/عکاس : آزیتا  سمناک/ طراح نور:امیرترحمی/اجرای نور:مریم پرهیزکار/صدابردار:فرشاد محمدی/طراح چهره پردازی:ماریا حاجیها

 

 ( استاد توی بروشور شما رو نوشتن ناصح کامکاری ، سرکش یادشون رفته ! )

(آقای سایت  ایران تئاتر ساعت اجرا ٢٠ هست نه ١٨.٣٠)


 
comment نظرات ()