جزیره در کهکشان

 
ملت عشق
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱/۱۱
 

ملت عشق

ملت عشق ، نوشته ی الیف شافاک با ترجمه ی ارسلان فصیحی از نشر ققنوس وارد بازار کتاب شد. این رمان پانصد صفحه ای تاثیرِ کتابِ ( ملت عشق ) بر زنی به نام اللا است . ملت عشق ، در واقع نوشته ی عزیز .ز.زاهارا ست که توسط یک انتشارات به اللا – که زنی عامی و زندگی روزمره ای دارد -  داده میشود تا بررسی شود. این رمان زندگی اللا را چنان تحت تاثیر قرار میدهد که او دست از زندگی روزمره اش بر میدارد و سراغ عشق میرود . حالا این ( عشق ) چقدر زمینی یا آسمانی و ملکوتی است به عهده ی برداشت ِ مخاطب . کتاب شامل پنج بخش است . بخش اول : خاک ، بخش دوم : آب ، بخش سوم : باد ، بخش چهارم : آتش و بخش پنجم : خلا . هر بخش نیز به داستان های کوتاه یا اپیزودیکی تقسیم میشود که مارا با شخصیت های مختلف آشنا میکند .  اپیزودهای دو سه صفحه ای تا ده صفحه ای ! معرفی شخصیت ها ، داستان هایی که در این اپیزودها بیان میشود چقدر ضروری است ؟ ؟؟؟نویسنده ی کتاب با هوش فراوان میخواهد کتابش از آن ِ شخصیت ِ اصلی امروزینش عزیز زاهارا باشد نه خودش . ( البته نویسنده ی به هیچ روی نمیتواند ادای رمون کنو را در پرواز ایکار در بیاورد ) خودش از سوی دیگر دارد روایت های مختلفی را در قصه می آورد . نویسنده دست میگذارد روی قصه ی شمس و مولانا . از آنجا که ارتباط این دو ، اشعار مولانا و همین طور مقالات شمس سالها و سالها توسط اساتید مختلف در کتابخانه های استانبول و ایران و ... مورد بررسی قرار گرفته است و مریدان زیادی دارد میتواند سوژه ی جذابی برای یک رمان باشد . اگر مقالات شمس تبریزی که تصحیح و تحقیق مفصل استاد محمدعلی موحد را نمیخواندم متوجه برداشت های نعل به نعل نویسنده نمیشدم !!!!!!!!  هرچند تحقیق در این موضوع باید انجام میشد . یک ضرورتی هولناک . . . اما وقتی با یک رمان رو به رو هستیم ، باید بعد از پنجاه صفحه بفهمیم که مسیر کتاب دارد به کجا میرود تا ادامه ی رمان برایمان جذاب باشد . ما همچنان تا صفحه ی سی صد کتاب بلاتکلیف می مانیم . مدام داریم شخصیت های مختلف را ، خیلی مقطعی و سطحی میشناسیم اما این شخصیت ها چقدر پرداخت شده اند ؟ چقدر عمیق اند ؟ چقدر داستانشان به کل رمان وابسته است ؟ ما به چه رمانی رو به رو هستیم ؟ آیا از نظر ( ساخت ) رمانِ حوادث است ؟ رمان شخصیت است ؟ بر حسب موضوع چه ؟ رمانی است تاریخی ؟ به راستی رمان ملت عشق دارد تاریخ یادمان میدهد یا میخواهد در این تاریخ تخیلش را دخیل کند تا موضوعش شبیه داستان ِ آقای هاشمی کلاس سوم دبستان نشود ؟ ؟؟؟؟برویم سراغ ( پلات ) چقدر تجربه ، جدال ، حادثه در کل رمان موجود است ؟ گذشته ی یک آدم ، که بود و نبودش به کل رمان صدمه ای نمیزند،  چقدر مهم است ؟ ما در طول رمان حوادثی را میبینیم که از زاویه دید های مختلف دارد بیان میشود . محض رضای خدا نه لحن ِ خاصی دارد و نه داستان ِ غریبی . همه ی آدم ها چه در بوستون چه در قونیه و بغداد دارند با یک ادبیات با هم صحبت میکنند . نقطه ی قوت کل این رمان ، بخش هایی است که مربوط میشود به خواب دیدن ِ شخصیت ها .... در این بخش های خیلی کم میتوان در چند صفحه تخیل و ذهن سیال نویسنده را دید . . . اما در باقی رمان ، نمیتوانی تا دو سوم رمان تمام نشده هیچ قضاوتی از کتاب داشته باشی . این میزان از حجم و این همه اضافه گویی اگر در جایی به درد میخورد یا اگر به درد نمیخورد ولی  خوب روایت میشد ، میتوانستیم با راحتی و آسودگی آن را تا انتها بخوانیم  اما این طور نیست . . . نویسنده ی سعی میکند پیچیده باشد اما خیلی دستش رو است و نمیفهمیم چرا این همه لعاب میدهد  . . . نویسنده از زبان شمس و صوفی ها ، چهل قاعده ی معنوی را بیان میکند . در انتها چهلمین قاعده را زنِ رمان بیان میکند . یک همذات پنداری و یک برخورد زمانی عجیب که پیش از نوشتنش کاملا قابل حدس است . . . پیش از خوانشش . . . معرفی شخصیت های داستانی شاید به نظر خیلی ها واجب است و این لازمه ی رمان ، اما چقدر این معرفی در بطن نوشتاری قدرتمند است ؟؟؟؟حتی اگر برای رمان لازم نباشد . . . معرفی شخصیت های کرا ، اللا ، گل کویر ، سلیمان مست و ... و البته جد و آباد همه ی این ها . . . چقدر جالب که  این سوژه با مدرنیته آمیخته میشود . این هوش نویسنده ، به کمک او می اید تا بگوییم بله با رمانی طرف هستیم که دارد ارتباط مجازی دو آدم امروزی را که با اینترنت در تماس هستند پیوند میدهد به دنیای شمس و مولانا . . . جذابیت این روایت موازی همین است اما هرچقدر ضرورت این شاخ و برگ ها بیشتر باشد ، در لحن و در ساختار قصه به درستی بیان نمیشود . رمان شبیه یک کتاب دینی است که دارد قصه ای معنوی را با زرنگی بیان میکند و از این زرنگی نمیشود اثر ادبی  ساخت . . . حرکت ، درام و لحن . . . آمبیانس و فضا به قدری ضعیف است و آنقدر دم دستی و سطحی ذکر میشود که ما با پیش فرض های خود آن ها را در ذهنمان ادامه میدهیم نه با تخیل نویسنده . . . بیشتر قسمت های کتاب از پیشگفتار مصحح جناب محمدعلی موحد می آید . داستان هایی که ذکر میشود و شمس آنها را مثل هزار و یک شب بیان میکند ، داستان های ذن است . که البته ناگفته نماند که ذن و شمس و خیلی از عرفا هم عصر و هم دوره بوده اند . بار عرفانی قضیه بسیار میلنگد . . .نمیدانی نویسنده ی ملت عشق که جناب زاهارا است دقیقا چرا وجود دارد ؟ او هست چون نویسنده به تنهایی از عهده ی نوشتن این رمان بر نمیآید و با مهارت خاصی رابطه ی او را با اللا عاشقانه میکند . . . از نوع با دست پیش کشیدن و با پا پس زدن . . . حتی میبینیم که شمس تبریزی هم در عشق خودش به کیمیا ، با طنازی او را عاشق خودش میکند با اینکه میداند دارد چه میکند اما همین آدم پیشگوی عجیب ِهمه چیز فهم با ناآگاهی میرود با زنی که از عشقش میمیرد ازدواج میکند و زن هم در نهایت از اینکه شوهرش جناب شمس او را پس میزند تب کرده میمیرد .  چرا واقعا ؟؟؟؟؟ چطور شمس که قهرمان عزیز زاهارا و یا خانم الیف شافاک هست ناگهان اینقدر احمق میشود و چرا لحظه ی مرگ شمس اینقدر سطحی ،زودگذر و کوتاه است ؟؟؟؟ میتوانستیم منتظر این لحظه بمانیم و همه ی گزافه گویی نویسنده را تحمل کنیم تا به این جا برسیم . . . اما میبینیم که خیلی عادی مثل یک انشا و یا گزارش از روی کشته شدن شمس تبریزی هم گذر میکند . . . از این بازی خوشم نمی آید . . . از بی لحنی و از حضور نویسنده ی زرنگ اصلا حس خوبی ندارم . از این که فکر کنم دارم کتاب دینی میخوانم و نه رمان حس خوبی ندارم . از این بابت سنگینی پانصد صفحه ای کتاب بیشتر میشود . اینکه اللا در نهایت عاشق نویسنده میشود و زندگی اش را رها میکند کاملا قابل پیش بینی است . . . فقط در بخش نهایی کتاب است که با لحنی کاملا گزارشی و نه با پرداختی عمیق از حس ها از رنگ ها از فصل ها از عمق ها ، میبینیم که بله حدسمان درست از آب در آمد که ناگفته نماند در مقدمه ی کتاب هم این انتها ذکر شده است . پس ما با چه رمانی طرف هستیم ؟ رمانی که باید در مدارس جزو علوم دینی تدریس شود ؟ یا رمانی که میتواند مثل – یک مرد – اثر اوریانافالاچی تو را به اعماق تاریخ ، زنانگی ، عشق از خود گذشتگی ببرد . . . در تو انتظار را صد برابر کند ؟ . . . این رمان را دوست نداشتم . . . سرمجموع . . . از کلش ده صفحه اش را می شد قابل تامل دانست . . . حال آنکه خیلی ها میتوانند بیایند و این اثر را با رمان هایی مثل مرشد و مارگاریتا یا مرگ قسطی مقایسه کنند . . . شخصیت و داستان های نصف و نیمه ی بی جان این رمان آن قدر نالازم و فاقد جذابیت هستند که فراموششان میکنی . . . بعضی جاها رها میشوند و این روده درازی را نمیفهمی . . . اما میتوانی مدت های طولانی به یک  رهگذر در آثار سلین فکر کنی چون طرح دارد . . . پلات دارد . . . شخصیت دارد . . لحن دارد . . .شکل دارد و قوام دارد شاید تکه کلام دارد و همان حضور کم اما ناکارآمدش ضروری به نظر میرسد . هیچ چیز بدتر از خواندن یک کتاب بد نیست به خصوص که تا سی صد صفحه نفهمی مقاله است یا گزارش . . . دست نویسنده برای موازی نویسی رو است . . . اما باقی اش همه از روی کتاب های دیگر کپی شده و یک درس اخلاق درش هست که دوست ندارم . یک قضاوتی که نویسنده عامدانه آن را به مخاطب تزریق میکند و نمیگذارد خودش فکر کند .

 


 
comment نظرات ()