جزیره در کهکشان

 
افسون معبد سوخته
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۸/۳
 

افسون ِ معبدِ سوخته

نام ِ نمایش چقدر اهمیت دارد ؟  آیا شناسنامه هایی که این روزها برای آثار هنری دیده می شوند که کُپی دست چندمی از اثری اصیل هستند دلیلش این نیست که علیل اند و از بیان خود عاجز یا نه کاملا برعکس میخواهند با نام ِ خود مخاطب را با پیش فرضِ اصلی آن اثر اصیل موجه کنند و خودشان را به رخ بکشند ؟ اتفاقای که در همه ی حیطه های هنری می افتد ، در سینما ، بیشتر از همه و در نمایش هم کماکان این نام های غیر اصیل ، هویت ِ اثر را معرفی میکنند . خروجی اش هم معمولا آش در هم جوشی از آب در میاید . شناسنامه ی نمایش ِ ( افسون ِ معبد سوخته ) اما این طور نیست . نامی است مختص به خود ، نامی که معرفی کننده ، سئوال برانگیز و ذهنیت ساز است . . . همان قدر کنجکاوی برانگیز . مکان : معبدی باید باشد . . . این معبد صفت ِ سوخته را حمل میکند . از خود میپرسیم . چرا معبد سوخته است ؟ جواب در نام ِ نمایش مستتر است ، افسونی در کار است . افسون ، رازناک ، ترسناک ، در جدال با تقدیر و با حکایت هایی آمیخته با تمثیل همگون است . آیا به دلیلِ خاصی معبدی میسوزد ؟ نام نمایشنامه این بار را با خود حمل میکند که با – معبد – رو به رو ییم نه مسجد یا آتشکده ، محلی برای عبادت که یا از چین و ژاپن میاید یا از هند . . . چرا مکانی مقدس سوخته است ؟ همین چرایی خود به کفایت پتانسیل آن را دارد تا تماشاچی آگاه برای دیدن نمایش حواس و خیالش را پر بدهد به خیال نویسنده و کارگردانی که خیال را به رخ میکشاند . بروشور که با مینیاتورهای ژاپنی وار در تا های تو در تو ، جلد ِ این شناسنامه است ، ما را میبرد به فضایی ژاپنی وار . . . آدم های نمایش : سه تن اَند . پانته آ بهرام ، حمیدرضا آذرنگ و مهدی پاکدل . باید نمایش را دید تا بتوان درست قضاوت کرد . نویسنده : نغمه ثمینی . کارگردان : کیومرث مرادی . حتما اتفاقی این بازیگران را کنار هم نچیده اند . . . باید دید . . . در امتدادش لغزید تا درک کرد که این سه بازیگر که به هم نمیخورند و نمیایند در این نمایش افسون وار میتوانند همگن شوند یا خیر . سالن استاد سمندریان در تماشاخانه ی ایرانشهر در اختیار صحنه ای است که پیام فروتن آن را با شمایل اپرای مادام باتر فلای ، خیلی استیلیزه و مینیمال تراشیده و به معبدی سوقش داده است که پیش روی تماشاگر است . در انتها سه در که هر کدام به صورت کشوئی باز و بسته میشوند ، در میان حوضچه ای ست – مثل همان حوضی که در شکلک بود – در میان همیشه آب اهمیت دارد . . . این شاید که از ویژگی های اساطیری نویسنده و نمادهایی که در ذهنش آگاهانه و یا نا آگاه بر میاید سرچشمه میگیرد و روی آب حوضچه گل های کوچک نیلوفر . همان طور که میدانیم گل نیلوفر در عرفان شرق معناهای متفاوتی دارد . پله های کوتاه . . . در میانه . . .  و در سمت چپ و راست صحنه دو سکو رو به به تماشاچی جلو می آید . گل نیلوفر هشت پر که در متن نیز به آن اشاره دارد نماد هماهنگی علت و معلول کیهانی است ، نماد پاکی و اینکه میتواند در لجنزار نیز رشد کند . او با پاکی تمام میتواند در این آب کثیف زنده بماند . او – نیلوفر – عزلت نشین است . مثل همه ی آدم های نمایش . پس با شروع نمایش و روشن شدن صحنه همه ی تصورات پیشین درست از آب در میاید . بوی عودی نیز این مهم را تاکید میکند . از تیزر های تکثیر شده در فضای مجازی هم میدانیم کم و بیش با چه گریم های عجیبی رو به رو هستیم . کیمونویی تن ِ زن معبد نشین است . موهای سفیدی دارد . او روایت میکند . مونولوگ نمیگوید . اصطلاحا ( اَساید ) است ، راوی . . . اما این راوی در نمایش ساختارگرای نغمه ثمینی جا به جا میشود . ما زاویه ی دید چند گانه یا راشامونی داریم و به همین ترتیب ساختار داستان با دگرگون شدن زاویه ی دید ساختمانی نو و وارونه قسمت مخاطب میکند . گمان میرود که طرحی ارسطویی پیش روست حال انکه با تغییر این زاویه ی راوی ها طرحی اپیک و در نهایت مدور را به رُخ مان میکشاند . داستان از چه قرار است . طرح کلی داستان را میشود در یک خط نوشت . شاید هم نه در یک اصطلاح پیش پا افتاده ، مثلث عشقی . اما واقعا این طور است . داستان طرح مختصری از عشق یک طرفه دارد ، از همان هایی که در نمایشنامه های چخوف میبینیم . تفاوت و امتیازش بر این است که ای جهت های یک سویه علت هایی دارد که نمیشود به راحتی ازش گذشت .

علت ها ، همانا سبب هایی است که شخصیت ها را ساخته است . شخصیت های نمایش : زنی گوشه گیر ، عزلت نشین ، در معبد . . . راوی اول . . . با موهایی سپید . . . ابتدا از خودش میگوید . . . چقدر دارد حقیقت تحویل مخاطب میدهد ؟ او خود بارها در ترجیع بندهایش از ماخولیا نام میبرد . . . برده ی توهم بودن بهتر از رفتن میان حقیقت ترسناک است . زنی است به قول خودش کارکشته و درنده که سامورایی ها را نیز از وسط به دو نیم کرده و کلی برای خودش قدرتی دارد و از همه بیشتر اراده ای در این گوشه نشینی و هدفی . . . زنی که شاید هرگز مردی ندیده است . شاید که نه از ابتدا اعتراف میکند . . . چقدر این اعتراف هایش صادقانه است ؟ او تکرار میکند . . . زن گمان میکند تمام رازهای دنیا را میداند . . . او با شگفتی از جملاتی حرف میزند که نمیدانیم منظورش چیست و این قفل و چیستان در انتها برای مخاطب باز میشود . . . چون به فرزندت رسیدی او را بکش . چون به جسدت رسیدی او را بکش . . . شاید مقصود کشتن نفس است . . . او در یک معبد زندگی میکند تا اینکه به شیوه ی فیلم های اونی بابا و یا کوایدان ، ناگهان در معبد را میزنند . زن – مرد نقاب دار که نقشش را حمیدرضا آذرنگ – ایفا میکند از او میخواهد که آنها را راه دهد . . . پناه دهد . آنها . . آنها دو نفر هستند. زن نیز سئوال میکند . آنها را راه میدهد به شرط جواب دادن به پرسشی – مثل افسانه ی ادیپ و سئوال هایی که ابوالهول از ادیپوس پرسید ، شرط ابوالهول نیز همین بود اگر ادیپوس رازی را پاسخ دهد میتواند وارد شهر شود . و در این نمایش هم این ساختار و این نقب زدن به اساطیر یونان را در شمایل ژاپنی وارش میبینیم . . .

زن آنها را برای وارد شدن به معبد مشروط بر افشای رازی میکند . . . سخنی چیزی که خودش نداند . . . پسر جوان – مهدی پاکدل – پاسخگوست . . . زن معبد نشین آنها را راه میدهد . کوتاه سخن آنکه عاشق مرد جوان می شود . اما زن تازه وارد – حمیدرضا آذرنگ – یا مرد نقاب پوش ، به او گوشزد میکند که این پسرک قلبی و روح مردانه ای ندارد و اصلا این جهانی نیست و با تناسخ و فکر تبدیل شدن به علف و یا پروانه دارد زندگی میکند . . . یک همچین جوانکی است . . . اما نمایش وقتی از زاویه ی دید مرد نقاب پوش – آذرنگ – ذکر میشود متوجه گذشته ای میشویم . . . متوجه ماسکی که زده . . . میفهمیم مرد پیر – نقاب پوش – سالها پیش عاشق زن بوده است . او به دلیل عشق بودا و عرفان ، ذکر هفت روز گوشه نشینی را اززیر زبان مرد بیرون میکشد و خودش را برای راهب یا بودا عزیز میکند و گردن بند مخصوصی هدیه میگیرد . . . زن به مرد دروغ میگوید : اگر ذکر – راز – را بگویی تا ابد عاشقت میمانم . دروغ گفته است . عاشق نمانده . عزیز و معتکف دیر و معبد میشود و مرد همواره دنبال او و عابد مثل مجنون میرود . . . سایه به سایه . . گام به گام . . . حسرتی حتی به طعام آنها که با هم میخورند . . . با این حسرت و طردشدگی چگونه کنار بیاید ؟ او معجزه ای میکند یا سحری میکند و گل نیلوفری را تبدیل به پسرکی میکند – مهدی پاکدل – و به شیوه ی داستان های کهن  ایرانی  از هنگام خلقش از او میخواهد که به محض دیدن اولین زن ، یک دل نه صد دل عاشق زن شود . . . خودش نقاب میزند . نقاب یک پیرزن . . . با او این ور و آن ور میرود . . . میگذرد زمان . . . با او تا معبد میرود . میخواهد او عاشق زن شود . . . و از دیدن این عشق تقلبی به جان این دو انداخته کیف کند . آن ها را کنف کند . . . غافل از آنکه پسرک عاشق پیرزن شده است . . . حتی نمیداند که او نقابی به چهره دارد . پسر ، قربانی است . . . پسر از این بازی زخم میخورد . . . از اینکه عاشق کسی شده است که نه مادرش هست و نه پدرش . . . و آن که نه مادرش است و نه پدرش و سیماچه به صورت دارد خودش عاشق زن معبد نشین بوده و زن معبد نشین در این پیری عاشق پسرک . . . در این میان ، در جملاتی که ذکر میشود آثار شدید هایکو و البته المان های شاعرانه ی ژاپنی که امیخته شده با ادبیات نمایشی بهرام بیضایی است به چشم میخورد . . . گاهی این متن با محتوای داستان پیش رو همخوانی ندارد . . . شاعرانگی زبان از تقطیع آن کاسته و به گمراهی میرود . . . گاهی سخت یاد نمایش در ایران می افتی و گاه با نشانمایه ی ماه و جیرجیرک و ... میروی توی ژاپن . . . ادبیات حراف ما کجا و تقطیع شاعری ژاپنی ها کجا ؟  آنها هر سه قربانی هستند . . . هیچ کدام قهرمان نیستند . . . اما در این میان بازیچه ی دست ِ دو دیگری پسرک بی گناهی است که تعریفش از عشق فرق دارد . پسرک اعتراض کنان هنگامی که پنهانی راز بین این زن و مرد را میشنود شاکی می شود . او اذعان دارد که ماه در پیراهنش دارد – نرینگی – وجود دارد . . . همچنین جملاتی این چنین میگوید در جان من صد شکوفه ی آلو عطر میپراکند به صد گوشه ی جهان و . . . . پسرک نمیداند که چرا کینه همچین سرانجامی برایش رقم زده است – کمی داستان ادیپ وار میشود . پسری عاشق خالق اش ، مادر یا پدرش میشود – البته بد هم نیست زیرا عشق خیلی قدرت بیشتری در تاخت نمایش دارد . نمایش قصه گوست نه معما گو . . . بازی ها کاملا  طبق دیالوگ های نوشته شده در حد اقل حرکت و ژست های ژاپنی وار ، کاملا پخته است . . . بسیار قابل قبول . . . حمیدرضا آذرنگ پیش از این ، تجربه ی بازی هایی مشابه هم را داشته و دیدن او در این نقش سخت است . . . ان لحن همیشگی اش غیب شده است . . . او مردی با نقابی زنانه با دو صدا ی متفاوت ایفای نقش میکند . . . همین طور مهدی پاکدل که البته اگر در انتخاب بازیگر شخصی ریز جثه تر را بر میگزیدند بهتر بود باز هم توانست از عهده ی این نقش برآید . آن سه در معبد آبنوس حبس رازهایشان شده اند . . . فرار و چاره ای نیست . . . عاشقان پس زده شده . . . عاشق نزینه ای شدن که عاشقی نتوانتد کرد ! افسوس . . . او- پسرک ، مهدی پاکدل – از رنج دانستن میگوید . . . همانند ادیپ . . . او میداند که به چه دلیل به این جهان امده . . . او را خلق کرده اند تا ابزار انتقام شود . او یک جورهایی عاشق خالق شکنجه گر و کینه جویش میشود و این خود رنجی است . دیالوگ ها در این جا بیشتر به ترجمان ِ ادیپوس میماند و از ایرانی بودنش کاسته می شود . . . شاعرانگی یونانی در ان هویداست . . . شاید درست باشد که بگوییم این نمایش کمی شبیه نمایش – نو – ی ژاپن است  که عناصر کلام موسیقی و رقص در آن هویداست . .  موسیقی خیلی کاربرد درستی دارد . . . خیلی خودش را به رخ نمیکشد . . . هم سرایانی هم نیست . . میتوان پژواک عامدانه ی چرخان صداهای پخش شده از بلند گوهای سالن را نوعی هم سرایی و هم نالگی نامید . . . اینکه بازیگر خود به – احساس – تبدیل می شود و این تبدیل شدن جز از پرداختن به شخصیت های نمایش نیست . که این از عهده ی نمایشنامه نویس توانا و کارگردان کاربلدش بر آمده است . این نمایش با توجه به مدرن کردن همان تئاتر نو ی ژاپن تبدیل به سخن مترلینگ میشود که میگوید : "هر موجودی که ظاهر زندگی دارد بی آنکه زندگی داشته باشد به نیروهای فوق بشری متوسل میشود . بنا بر این  ظاهرا این مرده ها هستند که با صدایی شکوهمند با ما حرف میزنند . " پسرک که از عذاب هر دو ی دیگر بازیگرها در عذاب است در حال ذکر مونولوگ هایی است که رنجش را عیان میکند . . . نمایشنامه نویس در این بخش کاملا وابستگی و تعلق خاطر خود را به عصاره ی اصیل و اصل تئاتر یونان و هسته ی اصلی نمایش در جهان نشان میدهد . . . در انتهای نمایش زن معبد نشین معبد را میسوزاند و این تنها پسرک است که نمیسوزد . . . شاید انتظاری بیشتر برای پایان داشتیم . . . پایانی نه با این سرعت شاید با کمی تشدید در روایت نه به رخ کشیدن دیالوگ های زیبا که مهارت نویسنده را نشان میدهد اما زیادی است . . . شاعرانگی زیادی است . . . کمی حوصله سر بر . . . ذکر ازنام  نیلوفر و بازگشت به  تعبیر های آن از بار دراماتیک نمایش میکاهد . هرچند که فضای خوبی برای به نمایش گذاشتن بازی بازیگر است – مهدی پاکدل - . بی نوا پسرک که خاکستر ندارد ! با موسیقی محزون و زیبا و تاریکی فضا نمایش تمام می شود . دوست داشتیم که این صحنه را قرمز تر نارنجی تر ببینیم . . . شاید در به اوج رساندن  آنچه نام نمایش است کمک میکرد . 

برای دیدن عکس های بیشتر روی لینک ( افسون معبد سوخته )کلیک کنید . 


 
comment نظرات ()
 
 
حقیقت ، درد /دکتر زملوایس
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٢
 

دست های دکتر زملوایس

نویسنده : نغمه ثمینی

کارگردان و طراح :ژیام فروتن

بازیگر : رضا بهبودی

دی ماه هزار و سی صد و نود / ساعت هفده و سی دقیقه / تماشاخانه ی استاد انتظامی / خانه ی هنرمندان ایران

قبل از اظهار افاضات میس شانزه لیزه ای فی باب دست های دکتر زملوایس ، باید خاطر نشان کنم ، این میس شانزه لیزه که به نوبه ی خود سر مکتب نمایشنامه نویسی مادام ثمینی نشسته ، خیلی خیلی خوب به یاد دارد که اولین چیزی که از (مونولوگ ) و یا تعریف این واژه از دهان گهربار مادام ثمینی شنید این بود که در مونودرام که طی آن یک نفر دارد حرف میزند ، فقط حرف نمیزند که حرف زده باشد ، بلکه باید ( بهانه ) ای برای این حرف زدن داشته باشد تا این بهانه ، درام را شکل دهد . ضمنا میس شانزه لیزه در این این جا خاطر نشان میکند مونولوگ با سولی لوگ فرق دارد ، تفاوت این دو در این است که ، مونولوگ گفتگوی یک طرفه ی نمایشی است که در آن مخاطب وجود دارد و سولی لوگ گفتار یکسویه ی ذهنی است مثل (بودن یا نبودن ، مسئله این است هملت ) که مخاطبی ندارد و ذهن است که بلند بلند ذکر میشود .  در این نمایش تک نفره ی دستهای دکتر زملوایس ، گرچه مونولوگ در این مونودرام حرکت میکند و جریان نمایشی را پیش میبرد اما گاهی به سوی سولی لوگ هم پیش میرود که این جذابیت خود درام است . این نمایش حکایت به جنون کشانده شدن دکتر زملوایس توسط اطرافیانش است به خاطر حقیقتی که دکتر به آن ایمان داردو حسش کرده ، ولی وسیله ای برای اثباتش ندارد. او همچون گالیله که آّ ب در هاون میکوبیده شاید زمانی از خودش دفاعیاتی داشته ولی گوشی کسی بدهکارش نبوده . وارد تالار انتظامی که میشوی، شش صندلی عسلی سفید با کاسه های بزرگ سفید پر از آب میبینی و دکتر زملوایس را که پشت این پیشخوان ایستاده ، آماده است تا حرف بزند .

نثر فوق العاده ی مادام ثمینی ، از زبان دکتر زملوایس را دوست داشتم ، مثل همیشه ، اما چون زبان غیر ایرانی را در نوع فرم و شکلش نمیشناسم و نمیدانم آیا انها هم نیما یوشیجی دارند یا نه ، نمیتوانم این زبان را از دهان زملوایس بپذیرم ، انگار او را با زبان خودمان ، با شعر نوی خودمان میشنویم ، خوب ، درست یا بدش را نمیدانم ، اما زبان نمایش را به شدت دوست دارم ، چیزی شبیه بیضایی ، اصیل ، عمیق ، برآمده از ذهن نویسنده ای که بن دهشن را صد بار خوانده ، شعر نو را ، و ادبیات را ...

  " .....لطفا نگاه کنید ، همه با دقت تمام به کف دستهاتون نگاه کنید ، من التماس میکنم ، عاجزانه از شما میخوام نگاه کنید به جایی فراتر از اون خطوط کف دستی که گفتید ، چی میبینید ؟... خون ، خون هم نه . دیگه چی میبینید ؟ هیچ، خواهش میکنم ، بذارید یک بار دیگه از شما خواهش کنم ، به کف دستهاتون خیره بشید و ببینید چی میبینید . هیچ چیز نمیبینید ؟ شاید من انتظار ندارم شما چیزی ببینید ؟ چیزی نمیبینید ؟ نه چیزی نیست و نمیشه ....خدایی که بر فراز میکروسکوپ ایستاده  چیزی دستگیرش نمیشه اون خدای کاشف حقیقت باید از اون تخت پر جبروتش بیاد پایین  بیاستد بالای سر اون زائوی نحیفی که از تب و درد به خودش میپیچه ، پیشونیش رو لمس کنه ، بعد  اجازه بده که این داغی تب و درد بخزن توی دستهاش ...بله .... چون بنا به  سالها تحقیقات من  در بزرگترین  آزمایشگاه ها ی اروپا ، ... ،  درد و حقیقت نسبتی غریب با هم دارند ، حقیقت درد میکشه و کسی که حقیقت رو میشکه بر دوش هم درد میکشه  و کسی که حقیقت از بدنش بیرون کشیده میشه هم درد میکشه ، پس با همین استدلال میشه این دو کلمه رو جایگزین هم کرد ! ...  حقیقت ، درد ، درد ، حقیقت . . . . . . . . . . . . . . . . . . .  .( حذف میکنم ) . . . . . . . .کلمات برای من چه هستند؟ کلمات برای من چه هستند  جز روسپی های فرسوده ی مست که تنشون .... جالبه همین روسپی های مست ترجیح میدهند فرزندانشون رو در خیابان ها به دنیا بیاورند و نه در بیمارستان ها  ....چون در خیابان ها از هر ده  زائو فقط  سه نفر بعد از زایمان میمیره اما در بیمارستان ها درست هفت نفر ، ..... بیش از دو برابر..... دلیلش این جاست .....(دستهایش را میشورد ) .... ای کاش میتوانستم با سرنگی آنچه که درذهن دارم را به شما منتقل کنم ، ای کاش ! ...اشعار گوته....اسباب بازی چوبی .....چه خوشبختی تو ! چه خوشبختی تو که هنوز میتوانی امیدوار باشی و خودت را در این اقیانوس خطاها شناور نگه بداری ... این دکتر زملوایس بودن یک وضعیته نه یک اسم .....وضعیتی دردبار با سرنوشتی غم بار از به زنجیر کشیده شدن ، خداوند بر من شاهده که چه شب ها از او خواسته ام که این نباشم ، دکتر زملوایس نباشم ، پینه دوز بازار مکاره باشم یا چوپانی در مزارع سالزبورگ باشم و نباشم این که هستم یا  اگر هستم ، زملوایس هستم ندیده باشم ، حقیقت رو ندیده باشم ، چرا بر من این حقیقت آشکار شد و نه هیچ کس دیگه ؟!؟...آسونه دیدن دست های آلوده ی دیگران رو دیدن و سکوت کردن ...سکوت سکوت سکوت سکوت ................. (حذف ) .........زنان درد میکشد ....قابله ...دست های آلوده ...زنان را میکشد ....بلند بلند میخنده .... از ته حلقش میخنده ....این خنده یعنی چی ؟ .....این خنده از کجاست و به کجا میره ؟ و چطور خنده و چطور موزیانه در اعماق روح آدمی خانه میکنه و همون جا میمونه و رشد میکنه .....ناله ها خنده ها ....ناله ها خنده ها .....................................(حذف).............مگس ...مگش ها لاشه ها رو بیشتر دوست دارند تا تن یک زنده ... همتون مگسید و بال بال میزنید دور یک لاشه .....اما من اینو نگفتم ...فقط گفتم لاشخور .........(حذف)...............جوابی ندارید به من بگید ....قاتلین مادرکش ! ... شکنجه گاه ها .... شما هیچ جوابی ندارید ؟... هژده سال بی جواب و من اخراج از تمامی بیمارستا ن ها .... یک سخنرانی علمیه این ...من آمار دارم ...آمارهام ....(حذف)....نمیخواهید حقیقت رو ببینید چون اگر ببینید مجبورید دستهاتون رو بشورید ... شما لاشخورهای متفرعن ، شما لاشخورهای متفرعن ، بروید بشورید اون دستهای کثیف و لعنتیتون رو ، من وسط  راهروی  بیمارستان می ایستم و فریاد میزنم ، آقایان این سرنوشت مرگ و زندگی شما نیست که کف دستاتون حک شده ، این سرنوشت فقط شما نیست که کف دست تو حک شده ، این مرگ و زندگی دیگرانه ! که شما هیچ حسی ندارید از درد کشیدنشون از سوختنشون از مردنشون .....شما آقایان قدیسید .....(حذف ف ف ف ف ف )....جهنم آقایان ، جهنم به شما انظار میدهم ...من چوپان شما هستم ...دوزخ خداوند غریب است و ....آتش دوزخ میسوزاند پوست و .......گله ای باشید که من شبانتان ..........(حذف)....من خودم خودم رو به بند کشیدم . من خود یک دستم دستی بر گلویم که میفشارم بر گلویم و ....من دکتر بینوا حتی لحظه ای از این فکر .....شما آزادید که برید ....قسم میخورم .....ساعت ها زیر فشار آب یخ بودن و کتک خوردن و تمام تنم درد میکنه و زخمیه اما اون ها میگن این  نه بر اثر مشت هاشون بلکه بر اثر برخورد با طاق این سلوله ..... (حذذذذذذف )....... اوه همین .... یک نفر داره درد میشکه پس حتما حامله ی حقیقته ... خودم باید خودم رو سزارین کنم .... این شما نیستید که من رو توی این تیمارستان تبعید میکنید این من خودم هستم که خودم را تبعید میکنم ، من خودم این تیمارستان رو میسازم .برای حقیقت . چون این حقیقته که آواره است و خونه ای نداره ...این منم که این تیمارستان رو میسازم که حقیقت خونه ای داشته باشه . . .  . . . . . . قدرت سخن گفتن ... قدرت از دست ها سخن گفتن . . . تاریخ شریف نیست جای ترسوها تاریخ که اصلا شریف نیست . . . .

خب ، این کشمکش انسان با خودش ، با جامعه ای که درکش نمیکنند و این هذیان ها یی که حقیقتند رو دوست دارم و این بازی ها رو . . . این شش ظرف سفید پر از آب رو . . . انگار جایی برای طهارت . . . همیشه در طول تاریخ مردمان درست بدترین محاکمه ها ی سرنوشت گلویشان را فشرده این ربطی به هنرمندان و دانشمندان نداره ، گالیله و نمایش مردی برای تمام فصول و ... همه بر این اساس نوشته شده اند حتی لیرشاه ظاهرا از داستانی مشابه ان گرفته شده . . . و همه اش غم انگیز... که تو حقیقتی را بدانی و نتوانی آن را به یک مشت آدم نفهم حالی کنی ... همچون پیامبران که برای باور مردمان معجزه میاوردند ....همیشه مردم احتیاج دارند که چیزی را با ذهن کوچکشان تجزیه کنند تا حرف بزرگتری را از دهان آدم برتری بفهمند . این نمایش واگویه و در عین حال که مونولوگ بود اما بیشتر کنجکاوی من را برای درک شرایط سخت این انسان دربند ، تحریک کرد تا بار دراماتیکش ، منتظر نبودم که دیگر اتفاقی بیفتند ... حدیث نفس این مرد کفایت کرد تا موقعیت او را درک کنم و زندگی اش را به زبان خودش و به ترجمان و ذهن نمایشگر مادام ثمینی بشنوم ....ببینم ... گرچه در بعضی جاها بازیگر سعس میکند با تماشاچی ها ارتباط برقرار کند و ازان حالت حدیث نفس و سولی لوگی خارج میشود اما تلفیقی از مونولوگ و سولی لوگ شد مجموعه ی زندگی دانشمند در بند . دستهاتون رو بشورید تا از گناه و میکروب و کثافت پاک شود .


 
comment نظرات ()
 
 
مرثیه ای برای نغمه ثمینی
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٦:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٧
 

نغمه ی عزیزم

بضاعت دنیای مجازی که وصل آدم ها را به سهولت پیوند داده ، تنها نوشته ای است که گه گاه از یاد میرود و گاهی به یادگار میماند . عجالتا ، به سبب دوری تو ، از همین جا میبوسمت و به شیوه ی معمول و مرسوم (( تسلیت میگویم )) که نمیدانم چقدر این (( تسلیت گفتن ها )) یا (( مرا در غم خود شریک بدان ها )) برای تو مرهمی است بر زخمی که ناگهانی بر روحت زده شد . . . که همه چیز در چنگال سرنوشت است و از دست ما خارج . همیشه تو را زنی قوی ، بینهایت باسواد ، دوست داشتنی ، امیدوارم دیده ا م . . .  در شرایطی هم که سخت بود تو مثل آب روان بودی . . . مثل آبی که صیقل دهد  بر سختی سنگ .

پدرت ، در سفرش و در این رفتنش برای تو نشانه ای گذاشت که خوب میدانم ، برای همه ، نوید قصه ی تازه ای خواهد بود برای شنیدنش یا که خواندش که راوی آن تو باشی ، که هیچ کس ، جای تو نیست و هیچ دختری ، دختر آن  پدر نیست  . پر واضح است که چقدر به تو افتخار میکردند و ما هم به تو افتخار میکنیم که حتی در این مرثیه ، نغمه ای خواهی بود آموزنده ... که شنیدن صدایش مثل یک الگو خواهد بود .

دوستت دارم و چقدر سختم است که از این دور ، بگویم ، برایم باور نکردنی است دیدن نغمه ثمینی همیشه سرشار از انرژی که ناگهان در حیرتی غریب فرو رود ! کاش من ، همه ی شاگردانت در این روز کنار تو بودیم .

رفتن پدرت را از صمیم قلب تسلیت میگویم .

میس شانزه لیزه


 
comment نظرات ()