جزیره در کهکشان

 
لانتوری
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٥/۱٧
 

دوست دارم یادداشتم را با این شعر شروع کنم ، شاید این شعر واگویه ی همه ی کاراکترهای فیلم (( لانتوری )) باشد . 

" سینه خواهم شرحه شرحه از فراق / تا بگویم : شرح دردِ اشتیاق . . . 

هر کسی از ظن ِ خود شد یارِ من / از درون من بجست اسرارِ من " مثنوی- دفتراول

شاید تا این لحظه زمزمه ها و داستان ِ فیلم لانتوری را همه میدانند . همه چرا میدانند ؟ چون همه در مکان ها و فضاهای عمومی و مجازی ، از اتفاقات پیرامون خود به سرعت و با جزئیات با خبر میشوند . با این حال همه چرا تحت تاثیر لانتوری قرار میگیرند ؟ چون ما - فراموش - میکنیم . ما اخبار را مثل یک لطیفه می شنویم و در واکنشی که از سر ناآگاهی است نه از سر آگاهی در موجِ تاریخی دست به دست میکنیم و خیلی زود از تب و تابش می افتیم . داستان ِ اسید پاشی آمنه بهرامی ، ماجرای تکراری اسیدپاشی های اصفهان به سرعت تبدیل به امری عادی شدند . فراموش شدند . رعب و ترس خود را از دست دادند . اما در این میان دوست دارم از اعتراضِ رضا درمیشیان عزیز به این امر اشتباه به واسطه ی حرفه اش تشکر کنم . دوست دارم از جرئت و قاطعیتش در ساخت فیلمی با این مضمون تشکر کنم . نه به دلیل اینکه تنها قصه ای را روایت کرده است . خیر . بلکه به دلایل متعدد . فیلم لانتوری با یک داستان یک خطی ، سرراست و ساده تعریف میشود . پسری به نام ( پاشا ) - نوید محمدزاده - ، که در کانون  اصلاح و تربیت بزرگ شده است ، عاشق زنی به نام مریم میشود ( نقش مریم را مریم پالیزبان ) بازی میکند . مریم یک سال پیش برای پسرخاله ی پاشا در تکاپوی گرفتن رضایت است . پسرخاله ی پاشا را اعدام میکنند . . . اما پاشا از همان لحظه مریم را در دلش حفظ میکند . شاید یک حس لحظه ای بوده ، شاید عاشقیت در یک نگاه بوده . . .اما مسیر زندگی او عوض میشود ، پاشا همراه دختری به نام - باران - که نقشش را باران کوثری ایفا میکند در این کانون به بچه های یتیم ، به بچه های بدسرپرست ، بی سرپرست ، بی پدر و مادر و بی سایه کمک میکنند . . . " به همه فکر میکنه جز خودش " . . . پاشا به همه فکر میکند جز خودش ، به لحاظ روان شناسی ذکر این جمله بسیار مهم است . یک جور -مهر بی دریغ - چیز که از خودش دریغ شده است را افراطی به دیگران میدهد . میخواهد سهم همه ی بچه های طفلکی را از جامعه ی حریص و فخر فروش بگیرد و دو دستی به بچه ها بدهد ، بهای این کار مهم نیست ، چگونگی اش هم مهم نیست . " مگه اونا از چه راهی در آوردن ؟" در این میان بعد از یک سال برخود کوتاه و آنی مجدد پاشا و مریم ، شعله ی عشق را در او شعله ور تر میکند ، میسوزاندش . تا جایی که او را تنها برای خودش می خواهد . درنهایت میدانیم به دلیل این حس مالکیت اسید روی صورت دختر میریزد ، او را با این روش از آن ِ خود میکند . به زندان میرود . دختر چهره ی زیبایش را از دست میدهد . مریم میخواهد که پاشا مجازات شود . مریم نمیبیند ، مریم زشت شده است ، مریم حتی یک لیوان خالی را آرزو میکند که ببیند . . مریم مرده است و زنده زنده نفس میکشد . پاشا در زندان با خودش حرف میزند :" هنوزم دوستش دارم .". " اون منو دوست داشت . منو دوست داشت اگر دوست نداشت چرا خندید ؟" در لحظه ی قصاص - ریختن اسید روی صورت پاشا - مریم او را می بخشد :" میبخشمش " ، " اون لحظه به خودم فکر کردم ، به تنها چیزی که دارم ، فقط بخشش بود ، بخشیدمش ." و در انتها طی حکم - نمیدانم بگویم عادلانه یا ناعادلانه - ی دادگاه پاشا به چهار سال زندان محکوم می شود و مریم به کارش ادامه میدهد . این خلاصه ی فیلم نیست . دقت کنید . این یک داستان کوتاه ، یک طرح خلاصه ی داستانی از این فیلم پر از گره است . 

فیلم دارد خودش را این طور توضیح میدهد . من یک تحقیق هستم . من یک مستند اجتماعی هستم . من صدای حرف ِ مردم هستم . من رضا درمیشیان نیستم . فیلم دارد بازسازی مستنداتی که دارد را با بازیگران درجه یکش به مخاطب منتقل میکند . سکانس های کوتاه و متقاطعی که از افراد مختلف - میوه فروش ، سرباز و دکتر و جامعه شناس و ...- جامعه میبینیم ، مثل شنیدن تعاریف و زاویه ی دید افراد مختلف جامعه نسبت به یک - پدیده ی اجتماعی - است . انتخاب بازیگران بسیار بسیار دقیق است . پریوش نظریه ، اردشیر رستمی ، بهناز جعفری ،  بهرنگ علوی ، نادر فلاح ، رضا بهبودی ، بهرام افشاری و  مهدی کوشکی . . . همه و همه برای آن نقش در فیلم بسیار درست انتخاب شده بودند . مهم تر : مهم تر چیست ؟ توجه کنیم که این آدم ها یک شکل صحبت نمیکنند ، دکتر به شیوه ی خودش با اصطلاحات خودش ، فرد عامی راست گرا همین طور ، تیپ و شخصیت شناسی و دیالوگ های این اقشار در تک تک این افراد در دیالوگ ها ، جمله ها ، نگاه ها ، مَنش ها ، بازی ها ، اکت ها و حتی در دکوپاژ کاملا دقیق و سنجیده و فکر شده است . 

رضا بهبودی ... او را میبینم . . . در پلان هایی که پشت سرش کاشی های سبز بیمارستان هستند ، او لباس پزشکی به تنش کرده است . او کمی تعاریفش از اتفاقات متفاوت است پس او یک دکتر متفاوت است . یادم می آید تئاتر - دستهای دکتر زملوایس ، نوشته ی نغمه ثمینی - او دکتری بود متفاوت . . . در این انتخاب رضا درمیشان به خودم و به بچه های تئاتر میبالم . . . به اینکه قدرتی که در فیلم وجود دارد از زمین ِ - صحنه ی نمایش - بلند می شود . به دقت انتخاب رضا بهبودی ایمان می آورم که انتخاب بهناز جعفری عزیز چقدر درست تر است ، او خود یک بازیگر عصیانگر است که شروع کارش را با رنج آغاز کرد و درخشید . . . او در نقش کوتاهش در این فیلم باز هم درخشید ، مثل استتوس هایی که میگذارد ، جسور است . اهل دل است . در این فیلم بازی روانش مثل چشمه است . به اردشیر رستمی و کارهای دیگرش خارج از حیطه ی تجسمی فکر میکنم ، به انتخاب باز هم درست کارگردان و بازی گرفتن از اردشیر رستمی عزیز که چقدر در شکل و بیان دیالوگ هایش از ته دل و عمیقا خودش ست . . . همانند رفتار خودش در کارهایش . . . میتوانست دیالوگ هایش را خودش هم بگوید . . . نقش بر او هم نشسته است . همان طور که بر کوتاهی نقش فاطمه ی نقوی . . . میروم سراغ لانتوری . . . بچه های دوست داشتنی و طفلکی فیلم . کسانی که در شروع آنها را چسبیده به دیوار سرد و آجری زندان میبینیم . همه شان را دستگیر کرده اند . دارند اعتراف میکنند . قصه این طور شروع میشود . ما ابتدا با ریتمی رو به رو هستیم که تا انتها خودش را حفظ میکند اما یک جاهایی از آن شتاب و ضرباهنگ اولیه اش کاسته میشود . در ابتدا با آنتروپی و داده های زیادی رو به رو هستیم . جملاتی که نمیدانیم چرا میشنویم و چه ربطی به هم دارند . جملاتی از آدم های مختلف کات . جملاتی از آدم های مختلف کات . . . دوباره جملاتی از کاراکترهای مختلف /کات . . . تدوین فیلم تشویقی طولانی دارد . کات /

بعد از شنیدن این جملات به لانتوری میرسیم . لانتوری میتواند یک ساخته ی ذهن زندانی ها باشد مثل - اصطلاح ابد و یک روز - مثل فرهنگ رایج در زندان ها شاید هم به قول آن مردم گوجه فرنگی فروش یعنی لات ها . . . لاشخورها . . . لانتوری میتواند به گروهی تعلق پیدا کند که میبینیم . آیا این افراد ِ بد را دوست داریم ؟ بله . چرا ؟ چون در همذات پنداریی که با تک تک کاراکترها پیدا میکنیم . . . متوجه میشویم که سهم کوچکی از زندگی داشته اند . آنها خودشان را درک میکنند . آنها به هم محبت میکنند . لانتوری های دزد میخواهند انتقام نداشتن هرآنچه را که نداشته اند از دارندگان جامعه ی اقتصادی بگیرند . آنها خود را به یکدیگر - تحمیل نمیکنند - آنها معنای عشق را دقیقا میدانند . این عشق در لانتوری کجاست . بگذارید من بگویم عشق را چگونه دیدم . در دستهای باران ، وقتی که موهای فرفری پاشا را کوتاه میکرد تا وقتی به سراغ مریمش میرود تر و تمیز تر باشد . باران میداند که پاشا عاشق شده است . باران به روی خودش نمیاورد . باران حس مالکیت ندارد . میداند که عشق یعنی آزادی و رهایی . باران عاشق پاشاست . وقتی از زندان میرود تا از مریم تقاضای عفو کند ، میگوید :" چشم های منو بگیر اما مال پاشا رو نه " این عاشقانه ی کم جان در فیلم بیش از هر عاشقانه ی کش دار شهرزادگونه را دوست دارم . ( گذشت ) . . باران از خودش میگذرد تا پاشا به عشقش برسد . . . او مچ مردی که نامزد مریم است را میگیرد - این می شود حسادت زنانه - وقتی این کشف را میکند و با عکس ها سراغ گروه میرود . ناراحت است . بیشتر ناراحتی او این است که پاشا گول مریم را نخورد . آیا تویی که داری این متن را میخوانی میتوانی متوجه شوی ؟ وقتی عاشقی و میبینی عشق تو دل در گروه دیگری دارد میخواهی که گول نخورد ؟ میخواهی وارد رابطه ی سالم شود ؟ آیا میتواند حس مالکیت خود را از دست بدهی ؟ این کار سخت تنها از عهده ی بعضی آدم ها ساخته است . 

پاشای قصه ی فیلم ، یک دوست دارد ، در کتابخانه نشسته است . او بیش از هر کسی میداند که پاشا چقدر در زندگی حفره دارد . او خیلی دقیق در انتهای فیلم به این نکته انگشت میگذارد :" هرجای دیگه ی دنیا اگر این اتفاق می افتاد جانی های داستان رو توی تلویزیون می آوردند و به بحث میذاشتن یه سره قضاوت نمیکردن ." اشاره اش به کشتار در یک مدرسه ی امریکایی است . جسارتی که در فیلم Elephant ساخته ی گاس ون سنت شاهدش هستیم . - کشتاری که در  در دبیرستان کلمباین افتاد - و حالا دلم می خواهد برسم به مریم و پاشا . مریم این طور معرفی میشود . دوربین عکاسی ، روزنامه نگار ، جذاب . مریم را دوستانش هم این طور معرفی میکنند " همه ی مردا عاشقش میشدن ، عصیانگر بود " او را میبینیم که در خانه ای لوکس - در نمای بیرونی - زندگی میکند و لباس های زپرتی نمیپوشد . سطح مالی و خانوادگی بالای شهری دارد اما تمام تعلق خاطر و دغدغه اش مسائل اجتماعی است . شاید بیشتر شخصیت مریم پالیزبان عزیز هم همین طور است . . . هنوز همان دغدغه ها را پایان نامه ی دکتری اش میکند . در مورد - خشونت - مینویسد و در فیلم هایی که از خشونت حرف میزنند حاضر می شود . مریم میگوید که مالِ هیچ کسی نیست . حتی مال خودش هم نیست . در فیلم خیلی درست پا روی انحرافات و لغزش های لحظه ای میگذارد و رویش مانور میدهد . . . - خنده ای ، قراری ، دادن لقمه غذایی در رستوران ، نگاه کش داری ، سئوال کرم داری " چه زود حرفتو پس گرفتی ؟ در جواب پاشا " باشه گه خوردم که گفتم دوستت دارم " چرا مریم این طور میپرسد . . . با این سئوال و این پرسش میتواند در ذهنیت مرد داستان ، شکل دیگری به خودش بگیرد . . . مرد این طور فکر کند . اگر مریم میگوید " چه زودم جا زدی یعنی منو دوست داره ؟ نداره ؟ خواسته تحقیرم کنه ؟" پاشا نماینده ی فرزدان بد سرپرست و بی سرپرست هست . کسانی که قربانی اشتباه پدر و مادران خود شده اند و از کودکی از محبت دور بوده اند و با لبخندی میتوانند گول بخورند . کسانی که در این عقده ی مهر گرفتن - و نه ترحم - دچار بیماری های روان تنی و ناراحتی های اساسی میشوند . فرزدانی از پدر و مادرانی نارَس . افرادی که اعتراضات خود را با کمی سانسور در ابتدای فیلم میگویند . 

مریم در معرفی اش در ابتدای فیلم ، میخواهد جلوی اعدامی را بگیرد . به مادر داغ دیده میگوید خدایی که قصاص رو معین کرده بخشش رو هم معین کرده . این جمله را در انتهای فیلم میبینیم . البته فیلم چطور به انتها میرسد . مثل عشق زودگذر پاشا به مریم . مثل یک رابطه ی یک طرفه . مثل سوتفاهم نافرجام . در اعترافات مریم ، هنگامی که صورتش سوخته اس میشنویم . " اشتباه کردم . " همه چیز و اشتباه ها دو سر دارد . . . البته شنیدن این جملات در یک چهارم نهایی فیلم عذاب آور بود . هرچند درمیشیان سعی میکند زهرِ لحظات اسید پاشی و سوختن را بگیرد با این حال سینما منقلب میشود . یادمان می افتد که در کشورمان این اتفاق ها می افتد . می ترسیم . دچار همذات پنداری میشویم . دلمان برای پاشا میسوزد اما حالا دلمان برای مریم می سوزد . با گریم درجه یک استاد  عبدالله اسکندری و مهرداد میرکیانی با جلز و ولز و سوختن صورت ، آب شدن چشم رو به روییم . توی صورتمان میخورد . همه گریه میکنیم . ادامه ی فیلم را به سختی میبینیم . به خصوص وقتی که قرار است دکتر عزیزی بیاید و به جای درمان حکم اسید پاشی انجام دهد . دست های پاشا را میبندند . میخواهند توی چشمش و گوش و صورتش اسید بریزند . لحظات پر التهابی که موجب غش کردن عده ای در سینما میشود و چه خوب که به یاد بیاوریم این فیلم را زیر 16 سال نباید ببینند . لحظاتی که اندکی سینمای متفاوت روی پرده تزریق میشود . دوست داشتم این خشونت را ببینم . قطره چکانی وارد پرده ی نقره ای میشود اما تا ته جان را می سوزاند . وقتی مریم میگوید :" بخشیدم " خیالمان راحت میشود . اما چقدر و به چه قیمتی ؟ مریم سوخته است . صدایش درست در نمیاید . چشمانش نمیبیند . او میگوید این جا فقط به داشته ام فکر کرده . بخشش . . . در انتهای فیلم . او با صورتی سوخته و یک چشمی که درست نمیبیند اما بینایی اش را به دست آورده است رو به دوربین میگوید . میخوام دوباره بلند شم کار کنم . این بار میتونم برم برای قصاص ها و احکام اعدامی - بخشش - بگیرم . البته این دریافت من از همه ی آمبانس فشرده ی سکانس آخر فیلم است . 

قاضی میگوید ، پاشا به 4 سال زندان محکوم میشود . آیا چهار سال تنبیه درستی است ؟ خیر . آیا این حکم که عده ای آدم عقده ای را بیشتر به این فکر نمی اندازد که چهار سال توی زندان بمونم اما اون تا آخر عمرش بی ریخت و نابینا بمونه ؟ تنها چهار سال ؟ و از طرف دیگر همان طور که دوست پاشا گفت آیا برای این بیمار ، برای این یتیم تر از یتیم ها نباید درمانی باشد . مهربانیی . . . کسی که غمشان را بفهمد . وقتی پاشا در زندان است و باران به دیدنش میرود و عاشقانه نگاهش میکند . . پاشا باز هم او را محرم رازش میداند و میگوید هنوز مریم را دوست دارد . . . وقتی از سینما بیرون می آیم صروتم خیس است . همه دارند آب قند میخورند و ناراحت هستند . سیگارم را روشن میکنم و خودم را به کنج دیوار موزه ی سینما تکیه میدهم . یاد تهدید هایی می افتم که شدم . . . یاد روزهایی که هیچ کسی به فکر این تهدید ها نبود . شاید این اتفاق برای هر کسی بیفتد . . . این ترس همراه همه ی ما به خانه ها میرود . . . باید برای این افراد حکمی صادر شود اما من قاضی نیستم . تنها میدانم کسی که این انتخاب را میکند از کودکی تحقیر شده است . . . بی مهری دیده است . . . چه حکمی منصفانه است ؟ نمیدانیم . بیرون سینما همه داریم با هم بحث میکنیم . پسری که کنارم ایستاده است از دیدن لانتوری میگوید :" پسر عمه ام دیروز فیلم رو دیده و تا الان نمیتونه بخوابه " . . . برای او تعریف میکنم که وقتی تهدید شدم و به پلیس تلفن کردم که قرار است روی من اسید بریزند . به من گفتند شما مقصر هستی که با فلانی در تماس هستی . . . پسر گفت :" خواهرم وقتی از شوهرش جداشد به کانادا رفت . سه سال بعد شوهر - شوهر سابق- میخواست به کانادا برود و خواهرم ترسید که مبادا بخواهد کار خطرناکی کند . مرد از وقتی که پا به فرودگاه گذاشت ، پلیس به او تذکر داد و گفت که بداند آزاد است هر کاری بکند اما باید بداند کاملا تحت تعقیب است . و این امنیت را به خواهرش داده اند . " 

هنوز در فکر این سوختگی مانده ام . به رضا درمیشیان عزیز تبریک میگویم . به فرهنگ اعتراضش . به نگاه چند وجهی و تکنیک و ساختاری که در کل فیلمش روان بود . به هنرش . شاید نوید محمدزاده ی عزیز میتوانست در این فیلم هم قدرت - ابد و یک روز - را داشته باشد . . .کمی جنون بیشتر کمی هراس و دوگانگی بیشتر . موسیقی ، نور و صدا ی فیلم همه درجه یک بود . مهم نیست که در برنامه ی مردسالارانه ی - هفت - قرار است چه بگویند . مهم این است که بازیگران و دوستان هنر میدانند که درد کجاست . قطعا - درد - در برنامه ی هفت گفته نمیشود . برنامه ی سطح پایینی که هنوز فرق طنز و طنزینه و ساتیر و آیرونی و هزل و هجو را نمیداند و در شیش و بش - شیرین - است . برای دیدن عکس ها و اصلاعات بیشتر به آدرس اینجا مراجعه کنید . 


 
comment نظرات ()
 
 
ابد و یک روز
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۸:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱/٢٢
 

ابد و یک روز

Abad va yek roz.jpg

چرا به دیدن ِ ( ابد و یک روز ) میروم ؟ آیا برای تبلیغات ِ شبانه ی شبکه ی غول آسای اینستاگرام است ؟ آیا (ابد ) و پیمان معادی  یک جوری به هم ربط دارند ؟ مثلا پیمان معادی به طور ابدی در ذهنم خواهد ماند این را مطمئنم ! توی دلم میگویم پیمان معادی ، پیمان ابدی !  آیا به دلیل استقبال تماشاگران میروم که این فیلم را ببینم ؟ را دوست دارم در این هم شکی نیست ، از وقتی توی نمایش  (( بالاخره این زندگی مال کیه ؟))       فقط با سرش بازی کرد و همه ی بدنش فلج بود یک دل نه صد دل مطمئن شدم که دوستش خواهم آن هم تا ابد . . . اما آیا فیلم را برای جایزه ای که گرفته میبینم ؟  میخواهم کارگردان فیلم ، سعید روستایی را بشناسم ؟ چه چیزی باعث میشود که پنج شنبه وقتم را بگذارم برای دیدن این فیلم ؟ میدانم دلیلش تقریبا همه ی این ها با هم و هیچ کدام است . اگر بخواهم با اندکی ملاحظه کاری و صداقت با خودم رو به رو شوم باید بگویم ترکیبِ گروه این فیلم ، ترکیب جذابی است و پیش خودم فکر میکنم حتما باید آش دهن سوزی باشد . . . دهنم سوخت . . . یک جایی در تبلیغ تیزر پانزده ثانیه ای . . . کجا ؟ یک جایی که نوید محمدزاده را میبینم ، توی یک مغازه ی کثیف و متلاشی با یک جمله و دو نگاه ِ خمار ، یک طوری میگوید :" . . انگار میخواد شاهرخ خان رو از دست بده ..." که گیر ِ آن نگاه می افتم . نگاهی که به دو جهت میرود و هدف را گم میکند . پلک های سنگین رویش افتاده ، فکرش خیلی شفاف از دهنش بیرون می آید اما نگاهش اعتیاد دارد و کلمه هایش کش می آید . معتاد زیاد دیده ام . حتما شما هم معتاد زیاد دیده اید . از دور و برم تا توی کوچه خیابان تا توی سینما . . . همیشه بهترین معتادها را با بهروز وثوقی در فیلم گوزن ها مقایسه میکنیم . . . یا بی اختیار یاد بهرام رادان در فیلم ِ سنتوری می افتیم . . . شاید هم یاد ( آقا تقی ) آیینه ی عبرت بیفتیم . . . یا اینکه اگر سراغ زن ها بروم . . . یک کم یاد فریماه فرجامی و یک کمتر یاد باران کوثری می افتیم . . . اعتیاد های مختلف به انواع و اقسام مواد مخدر ِ ماشالا فراوان خوش زرق و برق ، شکل و شمایل متفاوتی دارد . . . شهاب حسینی هم در سوپر استار یک الکلی بود . . . البته چقدر اعتیاد الکل با اعتیاد مواد فرق دارند را در مقوله ای جداگانه باید بررسی کرد . از چرتکی بودن و مشنگ بازی تا بی حافظگی و رئوف شدن مبسوط شتر در خواب بیند پنبه دانه . . . فکر میکنم اولین قلابی که من آویزانش میشوم . . . نگاه نوید محمد زاده است . . .

پیمان معادی را ول میکنم ، بازیگران دوست داشتنی دیگر را هم ول میکنم و سراغ نویدی میروم که پیش فرض تئاتری ازش دارم و میخواهم ببینم چرا معتاد است و این نئشه گی را ببینم . دست خودم نیست . . . امان از دست مقایسه . دروغ چرا میخواهم ببینم چرا این نقش را بازی کرده و چطور بازی کرده ! برای اینکه خودم را زجر کش کنم و حس نوستالژیکم را نمک بزنم هوس سینما عصر جدید میکنم . میزنم توی کوچه ، پنج شنبه است و فکر میکنم باید خیابان ها شلوغ باشد . انگار گرد مرده ریخته اند . خیلی زود میرسم . یک ساعت زودتر . بلیطم را میگیرم و میروم تو . بنای سینما عصر جدید که خدا حفظ کند و سیستم پخشش را اندر مزید نعمت کرده بهش رسیدگی شود را دوست دارم . کیفم را روی سکو میگذارم . هیچ کس نیست . دوربین های فیلم برداری قدیمی بزرگی به صورت ماکت درست شده اند که مینشینم کنارشان و با موبایل از خودم عکس میگیرم شاید برای کلاژ عکس هایم به درد خوردند . بعد میروم گوشه ترین نقطه را پیدا میکنم و از توی کیفم کتاب بیرون میاورم . . . با روان نویس صورتی زیر جمله های مهمی که میخوانم را خط میکشم . این طورم که گاهی میبینم دارم بلند بلند میخوانم . . . حواسم نیست . . . همه نگاهم میکردند . . .انگار روی سرم شاخ دارم . . . مطمئنم که همه فکر میکردند دارم ادای روشنفکرها را در میاورم . . . به خصوص اینکه برخلاف خانم هایی که ناگهان لباسهای لب دریا دارند میپوشند پوتین جیرم پایم بود و شالم را مثل عمامه دور سرم بسته بودم و در شکل و شمایل یک کمی با آنها فرق هم داشتم . مهم نبود . من تنها نبودم خانم  م . م و م . خ هم به صندلی های کنار دستم ملحق شده بودند که هر دو سینمایی هستند . . . ما وقتی فیلم شروع شد ، فیلم را نیدیدم . . . انگار دو سه تا لامپ سوخته بود و سینما عصر جدید با تکنولوژی پیشرفته ی فیلم همخوان نبود . صدا هم اصلا واضح نبود . اوایل فیلم مثل شبکه های ماهواره ای روی تصویر زیکزاک می آمد . . . از هم میپرسیدیم این ها دارند چی میگن . . سعی کردم همه ی حواسم را بدهم به فیلم چون هفت هزارتومن ناقابلم را داده بودم که مثلا نوستالژی ام در این سینما تبلور پیدا کرده حال کنم اما میدیدم که بنای به این زیبایی با بی امکاناتی دارد زجر کشم میکند و نمیخواستم از فیلم عقب بمانم . فعلا سر و صدای تماشاچی ها را بی خیال شدم و گوش سپردم به صداها و تصاویر . شروع فیلم مثل همان سالن پر همهمه ، پر دیالوگ . . . پر دیالوگ . . .در واقع بیش از اندازه پر دیالوگ . . . دیالوگ های نالازم . . . بود . . . یک انتروپی بیخود . . . شوخی نمیکنم . . .ما تا بیست دقیقه ی اول فیلم نفهمیدیم نسبت قم و خویشی بازیگران چیست . . . فکر میکردیم سمیه ی توی فیلم عاشق برادر معتادش است و مانده بودیم ماجرای خواستگار چیست . . . فیلم من را یاد – دایره زنگی – انداخت . . . بی شک که فیلمساز تحت تاثیر پریسا بخت آور و اصغر فرهادی ست . . .در مکانی ثابت با این همه دیالوگ . . . فیلمی تهیه کننده راحت کن . . . شلوغ پلوغی و مرتب کردن اتاق برادر معتاد که لبخند خواهرش روی قاب عکس او شبیه لبخند یک خواهر نیست و انگار لبخند یک معشوقه است گم و گورم میکند . . . این بازی و این نگاه درست نیست . من اگر جای کارگردان بودم حتما ازخیر ِ  این نگاه میگذشتم . . . این نگاه ، سهیم کردن ِ تماشاگر در دلباختگی زنی است که هنوز نمیدانیم خواهر برادرش است یا معشوقه ی او . . . ازدحام جمله و فیلمبرداری ناشیانه ی اول فیلم ، ریتم یکسانی تا انتها ندارد . . . یعنی فیلم به لحاظ تدوین باید خیلی سختی و مشقت کشیده باشد . . . فیلم ریتم خودش را گم کرده و دور تند و دور کند و بالا پایین زیادی پیدا میکند . . .

با این حال میفهمیم با خانواده ی بیچاره ای رو به رو هستیم – کلیشه ی معروف و باب شده ای که حتما باید به لحاظ اقتصادی قشر مرفه نباشی و جنوب شهر نشین باشی تا معتاد بودن ، استرس داشتن و بدبختی را بفهمی – با تعداد زیادی خواهر و برادر ، مادری پیر و فرسوده و شوخ ، کمی از جنس مادربزرگ فیلم مرهم و البته کلهم فیلم و شلوغ کاری و جمع و جور کردن اول فیلم ما را یاد  دایره زنگی و مهمان مامان هم میاندازد . . . شلوغ کاری این خانواده که خیلی اضافه تر از اتفاق است . . . خیلی بلند بلند است . . . بلندی تئاتر گونه نه لزوم پرداخت شخصیت داد بزن . . . اصلا جالب نیست . . . فکر میکنم همه دارند داد میزنند . برادری را فرستاده اند کمپ که ترک کند . برادر فرار کرده است ؟ خواهری قرار است با یک افغانی ازدواج کند ؟ جمله ی مشهور فیلم این است – میری ؟ قراره بری دیگه ؟ نری ها -  جمله ی جالبی است اما خیلی دیر در فیلمنامه به ضرورتش در فیلم میرسیم . . . پرداخت شخصیت ها درست نیست . . . خیلی دیر و بی هیچ نشانه ای میفهمیم – آن هم از طریق دیالوگ که یک برادر( پیمان معادی )- معتاد بوده است و ترک کرده . . . ماموران میخواهند حمله کنند . . . خواهر برادرها همه ی مواد را که تریاک و شیره هایی است روی نایلن های مربع مربع وسط اتاق در توالتی که قبلا بهمان معرفی شد که چاهش گرفته خالی میکنند . . . مادر توی لباسش شیشه پنهان کرده است . . .

 

وسط فیلم چاشنی پرتاب این کیسه ی حاوی شیشه توسط پیمان معادی به خانه ی همسایه میخنداندمان چرا که بیشتر شبیه پرتاب نیزه است . . . البته شاید این خنده هم اشکالی نداشته باشد . . . اما جایش در آن لحظه نیست . . . فیلمنامه نویس نمیگذارد ما بفهمیم خود ش  معنا را توی دهان ما می اندازد . . . " داداش بدبختی های مردم رو برای این با خنده تعریف میکنه که ما فک نکنیم خیلی هم بدبختیم – توی فیلم میبینیم که برادر کوچتر که از همه باهوش تر است و در مدرسه هنگامی که زود ورقه اش را تمام میکند و به همه هم تقلب میرساند از آی کیوی بالایی برخوردار است . . . او لقهمه یکم جانی که دورش پر نان است از دست خواهرش میگیرد . . .میفهمیم که باهوش ها مثل همیشه از قشر بدبخت ها میایند . . محض رضای خدا در این سینما صداقتی در خصوص تفکر طبقه های مختلف اجتماع نیست . خانه زندگی خیلی ها را توپ تکان نمیدهد اما میزان بدبختی و شکستگی هایشان از شکستگی توالت این خانواده بیشتر است . با این حال دارم سخت میگیرم . . . چون فیلم را دوست داشتم . . . دارم یک جوری سخت میگیرم که اگر این فیلم را با این مضمون با خلاقیت دیگری میساختند چقدر بهتر میشد . چقدر بد است که آمبیانس یک فیلم تو را یاد صد فیلم دیگر بیندازد . . . میفهمیم خانواده بدبخت هستند . یک خواهر معلوم الحال . . یک خواهر تو سری خور و شوهر کرده و حاشیه نشین . . . یک خواهر وسواسی یک خواهر اما سیمیه یا سیندرلا . . . خوب . . . قهرمان فیلم . . . یک برادر که بزرگتره ست . . پیمان است . . . ما را یاد نقشش در جدایی نادر از سیمین می اندازد . چرا صرفا به دلیل ارتباطش با مادر علیل . . . به دلیل داد زدن های یک شکلش در فیلم . . . نوید محمدزاده . . نقش متفاوتی دارد که بهش توجه بیشتری شده است . . . این تنها باری است که معتادی میبینیم که نه خیلی سیاه است نه خیلی بی رحم و پدرسوخته و خانه خراب کن . . .او از همه ی اعضای خانواده اش صادق تر است . . . اما ما اول گول میخوریم . . .با برچسب بد اعتیاد او را مقایسه میکنیم اما خیلی طول نمیکشد که میفهمیم برادر میتواند آنقدر خوب باشد که دل سمیه ی خیلی خوب فیلم را برده . . . غیرتی شبیه سریال های ترکی و عشقی خواهر برادری شبیه سریال های ترکی . . . این دوست داشتن های قشنگ خواهر برادری . . .من را یک لحظه میبرد استانبول و یاد کوزی – گونی می افتم . . . زیادی میگویند : تو میری ؟ میری دیگه ؟ نکنه نری ؟- برادر کوچک خانواده به خواهرش سمیه وابستگی دارد . . . او میفهمد دارد اتفاقاتی می افتد . . . او میفهمد که خواهرش دارد میرود و دلش میلرزد . . . تنها جایی از فیلم که نمیتوانم گریه نکنم سکانسی است که برادر کوچکتر قلبش مثل گنجشک میزند و به خواهرش میگوید اینا میگن تو میخوایی بری همیشه میترسم از بیرون که میام . . . ببینم تو نیستی . . . سمیه میگوید . . من میخوام وضع خونه زندگی درست شه دارم اینها رو گول میزنم . . . وقتی میبینیم که سمیه که این همه در فیلم مظلوم و خوب است میتواند اینقدر هیولاباتشد که برادر کوچکش را این طور شیطانی و با کلام مهر آمیز گول بزند حالم به هم میخورد . چون او به برادر کوچکش هم دروغ میگوید . . . او چمدانش را هم بسته . . . این وسط یک مغازه ای هم هست . . .

بزرگ تر میشود . . . فلافلی یا رستورانی شبیه هانی میشود . . . در نما های تیره و کم و آبکی حدس میزنیم که مغازه فروخته شده و رستورانی باز شده است . . . برادر معتاد که گمان میکند برادر دیگرش در نبود او از طریق مشتری های عزیزش پولدار شده شک میکند . . . چطور این رستوران را باز کرده است ؟ یک جایی خیلی خوب در فیلمنامه وجود دارد که رو دست میخوریم . . . آنجا که به شخصیت معتاد عادت کرده ایم و صداقتش را شناخته ایم فکر میکنیم حق دارد به پیمان معادی شک کند واقعا او چطور یک هو پولدار شد ؟ ماجرای موبایلی که دست برادرش نمیدهد و تلفن های یواشکی چیست . . . ؟ . . . دعوا و مشاجره ی آخر فیلم در نقطه ی درستی تمام میشود . . . میبینیم که همه یک جوری حق دارند . . برادربزرگتر هم قربانی بوده . . پدر معتاد داشته . . . خود ش  معتاد بوده . . . میخواهد زن بگیرد . . قوم و خویشش مایه ی بی آبرویی هستند . . .از خدا خواسته خواهرش را – ظاهرا – فروخته است . . . معتاده را هم روانه میکند که برود . . زنگ میزند بیایند ببرندش در صورتی که خطرناگ تر از خواهر وسواسی اش نیست . . . او میخواهد زندگی کند . . . با حذف دیگری . . . اینجا از پیمان معادی متنفر میشوم . . . اما دوست داشتم . . . این شخصیت در زیر لایه هایی زودتر من را گم میکرد و به بازی میگرفت تا اینکه در نتیجه گیری سر راست . . . داستان های اضافی فیلم حوصله سر بر نیست گیج کننده است . . . به درد نخور است از اضافی اضافی تر . . . ماجرای خواهر زاده ای که دایی اش را میزند . . . نمیدانم چقدر ضرورت نشان دادن این ها به فیلم کمک کرده یا به ضررش تمام شده است . . . وقتی خانواده ی افغانی وارد میشوند . . . میبینیم که از قشر بسیار مرفهی هستند . . . بسیار شیک پوش تر . . . بارها و بارها اافغان هایی دیده ام که در سطح طبقاتی خودمان ، بسیار روشنفکرترند . . . تنها مشکل آنها ماجراهای انقلاب های متعدد و جنگ و فقر است . . . شک ندارم که آنها از مای (هنر نزد ایران است و بس ) بسیار عمیق ترند و به زودی از نظر تکنولوژی هم از ما جلو خواهد زد . . . فاصله ی زمانی رفتن سمیه ی عزیز و سیندرلای فیلم تا دیدن برادرش در آرایشگاه به لحاظ عقلی و زمانی و منطقی کاملا ایراد دارد . . . برگشتن خواهر کاملا ضروری است . . . دوست داشتم . . سمیه هم برنمیگشت . . . او دروغ گفته بود . . . بهتر بود نقش کوتاه دروغگوی ماسک زن را در همان دستشویی حفظ میکردیم . . . البته پای انتخاب میان بهتر و چاه و چاله هم هست . . . بله اشکا ل زیادی ندارد . . . میتوانم همه ی این ها را ببخشم . . . به بازی خوب نوید محمد زاده از اینکه در اعتیادش اغراق نکرد . . . اینکه مثل علی سنتوری کش نیامد . . . مثل بهروز وثوقی خاکستر سیگارش نریخت . . شاید بتوانم او را با پارسا پیروزفر در فیلم اعتراض کیمیایی یا در فیلم مهمان مامان مهرجویی مقایسه کنم . .. بازی معتادی کم خطر اما مهربان . . . لات و عربده بکش نه . . . فکر میکنم همان قدر مینیمال و جزئی در نگاهش بازی کرد که اغراق شده در تئاترهایش . . . این همین نوید محمدزاده است که التماس های آخرش وقتی توسط برادر بزرگتر فروخته میشود با آن دستهایی که به پله قلاب شده اند من را نگه میدارد . . . بی شک رقص و شادمانی کوتاه و موقتی فیلم که حضور پیمان معادی بیشترش هم کرده ما را یاد در باره ی الی می اندازد . شاید پیمان معادی نه اگر یک بازیگر دیگری این نقش را ایفا میکرد کمی از این قیاس ها میتوانسیتم فاصله بگیریم . . . اما چرا اسم فیلم ابد و یک روز است . . . ذکر خیر ِ اصطلاحی است رواج یافته برای کسانی که محکوم به اعدام اند و یک روز بعد از مرگشان هم باید در زندان بمانند و این جمله کجا ذکر میشود بروید فیلم را ببینید . . .  وقتی از سینما بیرون می آیم . . . هنوز خوشحالم که ریشه ام از تئاتر است . . . همه ی سینمای ما به همین بسته است . . . چیزی که داشتیم و از فرنگستان نیامد . . .

 


 
comment نظرات ()