جزیره در کهکشان

 
خبرنامه ی جزیره در کهکشان
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۳۱
 

داشتم فکر میکردم توی این جهان وانفسا تسکینی نیست ، هر چیزی که هست ، افسانه است ، و من برای این افسانه ها زنده مونده م ، برای نقش و نگارهایی که توی خیالم هستند و توی جهان واقعی غایبند ، کاش میشد جادوگر بودم ، همه ی خیال هام رو ظاهر میکردم ، خطوط کف دستم رو تغییر میدادم ، خیالم رو زندگی میکردم ، نه زندگی رو خیال ! این اتفاق ،برای من_ میس شانزه لیزه ، توی سالن های تئاتر می افته ، آدم هایی که دو دقیقه پیش دیدیشون ، حالا روی صحنه ، نفس به نفس با تو در یک فضا ، در یک مکان ، در یک زمان ، نقاب میگذارند ، میشن خیال ، گریه میکنند ، شادی...کیف میکنند ، قصه سرایی میکنند و نبض تو رو در دست میگیرند و هر غلطی دلشون خواست میکنند ، تو رو خوشحال یا غمگین میکنند ، یه تکونی به اون مخ و ملاجت میدند ، این همزمانی و همنفسی تو و بازیگر یک حس عجیبی داره ، انگار توی یک مثلث برمودا واقع شدی ...سحر شدی ، وقتی در مقام تماشاچی هستی یک حسه ، و وقتی در مقام بازیگر یا نویسنده ای ....یک حس ! و فقط همین پیوند تو و تئاتر ، همه ی تلاش چند ماهه ی ده ها نفر آدم .... باعث میشه دو ساعت بکنی از دنیا و همه چی رو فراموش کنی واسه همین ، این من ، این میس شانزه لزه ، که با بیخوابی ازدواج کرده ، بعد از تمرین های طاقت فرسای کارگردان عزیزش، خستگی در نکرده ، با یه گلوی پر بغض،بلند میشه ، میره که تئاتر ببینه ، عین کش تونبون که در میره ، انگاری یه جا بند بشو نیست لامصب ... آواره ی تئاتره شهره ی این میس شانزه لیزه ، یه آوارگی که باعث افتخاره . خواستم بکنم از دنیا و همه ی آدم هایی که شعر و اراجیف میگن و برم تیارت ببینم . واسه اونایی که از بته در اومدن و هنوز نمیدونن تیارتت چیه نتاسفم ، بهتره برن بمیرن و بذار باد بیاد . امروز رفته بودم (رویا ) رو ببینم ، رویای دوست داشتنی ، قمری بیداری خانه ی نسوان ، درنمایش (ورود آقایان ممنوع ) ، زود رسیدم و برای همین ، قبل 

دیدن (رویا میر علمی ) ، یا بهتره این طوری بگم قبل از دیدن ورود آقایان ممنوع ، شروع کردم به جاسوسی هایی که فقط از شخص شخیص و با عرضه ی خودم بر میاد .  نمیخوام باد توی آستینم بندازم و این ها ، دیگه به همه ی ملت ایران ثابت شده که من _ میس شانزه لیزه ، وقتی فضولیم گل میکنه و دورش بلبل چه چه میزنه هیچ تنابنده ای نمیتونه جلوی منو بگیره ، واسه همین ، سریع زنگ زدم به دوستم سروه (میبیند که اونم مثل من اسمش عجیبه ) و دو سوت پریدم توی سالنی که مشغول تمرین نمایشی برای فصل پاییز بودند و تخ تخ عکس های قایمکی هم گرفتیم ، همون طور که عقلتون داره بهتون میگه ، هنگام ورود بع تیارت شهر کیف ها بازبینی میشه و دوربین و ... ورودش ممنوعه ولی چون من میس هستم و دوستم سروه ، و چون کلا هر کس نذاره به کارم برسم نعشش روی زمین میمونه ، ما وارد شدیم و خیلی محترمانه و یواشکی از تمرین آقای ناصح کامگاری ، نه تنها عکس گرفتیم بلکه کلی جاسوس بازی هم کردیم که ما بقی ش رو بعدا به شما خواهم گفت . ( بهار و آدم برفی ) بازیگرهای خوب و باحالی داره ، متنی داره که یه جورایی من رو یاد فیلم بابل میندازه ، شاید نحوه ی روایتش و بازیگرهاش رو دوس دارم . کوروش سلیمانی (که بلاگش لینک همین جزیره اس ) به همراه (رویا بختیاری) که یه زمانی قرار بود تجربه ی کاری مشترکی با هم داشته باشیم و به شدت بازیش رو دوست دارم توش بازی میکنن .آهان وای ...فقیهه سلطانی که خیلی وقت بود ندیده بودمش نقش بهار رو بازی میکرد و نقش بهادر رو (مسعود میرطاهری) (حتما کسایی که کارهای یعقوبی رو دیده ن ایشون رو میشناسن )، هومن کیایی ( که دقیقا یک بار اجرای کار خوبشون رو توی مولوی  دیده بودم هم توی این کار بازی میکنه و خاطر نشان میکنه که سال اژدها به دنیا اومده ، من نمیدونم چرا وقتی میبینمش فکر میکنم میتونه برادر کوچیکه ی بهمن دان باشه :)، نقش رویا رو آناهیتا اقبال نژاد بازی میکنه ، یه دختریه .... اگه بدونین میره پیش یه استادی برای مصاحبه ف هه...باقیش رو نمیگم ....آقای کاظم هژیرآزاد عزیز نقش استاد رو بازی میکنن ، مابقی بازیگر ها قراره هی اضافه بشن .ما یه روزه نتونستیم مچ همه رو بگیریم و دو کلوم حرف حساب بزنیم  . اما من تصمیم دارم راجع به این کار و جاسوس بازیم توی بلاگ بهار و آدم برفی بریز و بپاش و سوز و بریزی به پا کنم . 

این بالا تصویر کوروش سلیمانی مشاهده میشه که روی صندلی نشسته و خیلی شاد و خوشحاله !

در این بالا آقای کاظم هژیر آزاد رو میبینید . بهتره ...بهتون توصیه میکنم بیایید بازی ایشون در نقش استاد رو ببینید :) نمیگمم چرا . 

 

 

ایشون هومن هستند ، اژدها ، در نقش مهیار که البته این گریم مال کار دیگه ای هست که قبلا مبسوط براتون نوشتم و هر کس اون کار رو ندیده بهتره بره بمیره . 

ایشون رو معرفی میکنم : رویا بختیاریکه به شدت دوستش دارم . خدا میدونه چرا و چقدر حسرت اون اتفاقی رو میخورم که خودش میدنه چیه . 

ایشون هم یکی از استادهای اینجانب در دوره ی دانشکده هستند ، معرف حضور هستند ، ایشون آقای ناصح کامگاری اند کارگردان و نویسنده ی بهار و آدم برفی . 

در مورد جاسوس بازی ها و عکس هایی که با دوستم یواشکی گرفتیمو بالنی که هوا میخوایم بکنیم بعد شرح مبسوطی میدم . اما ...........

اما الان میخوام بگم ای کسانی که دوست دارید کار ببینید ، فصل پاییز رو برای دیدن تئاتر آماده کنید . میخوام بگم خانم کتایون فیض مرندی ، ورود آقایون ممنوع رو خیلی دوست داشتم ، گرچه به نظر من روال و ریتم کار کند بود اما آقای آرش عباسی نویسنده ی این کار خسته نباشید ...حسین کیانی عزیز آقای دراماتورژ این کار دراماتورژی شما کاملا مشهود بود ، دستتون درد نکنه . این نمایش مضمونش حول زن نویسنده ای میگرده که آرایشگره و از آدم هایی که به آرایشگاه میان ایده میگیره برای داستان نویسی، معلوم نیست چقدرش خیاله چقدرش واقعی ، من رو یاد بیداری خانه ی نسوان ومشکلات زنان انداخت . . . که در هر دهه یک جور بدبختی داریم . . . به شدت کار رو دوست داشتم . رویای عزیز تو سوای همه ی  دوستان ، کاراکتر بودی و مثل همیشه دوست داشتنی . در هر دو نقش . هر نگاهت با هر قدمت .قدم های درستت . نگاه درستت . بازی و بیان درستت . حس درستت . دوستت دارم . 

شب ، خسته ، با یک دنیا بغض ، که مریضم کرده توی این مدت ، زیر بارون غیرمنتظره توی دود خیابون انقلاب تنهایی میرم ....میرم تا بولوار کشاورز....برمکه ماشین رو بردارم . برم که جمعه ورک شاپ حمید پورآذری رو ببینم . برم که با این کارها از فکر کردن به تنها بودن خودم فرار کنم .برم که فرار کنم . بیام. این جا که میس باشم . نه خودم . از خودم فرار کنم . 


 
comment نظرات ()