جزیره در کهکشان

 
جاده
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٢:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٢
 

کاش میشد از نور ، سرعت نابش را به عاریت گرفت و از سر این جاده ، بی هیچ کوله باری ، رهسپار آسمانی میشد که دست هیچ دیو زمنی به آن نرسد . کاش میشد مثل بعضی خواب ها یکسره رفت به انتهای عمقی که از آن هیچ نمیدانی ، نه مثل امروز که هر روزش رج نمیخورد ، روزمرگی پلیدی که زمان را هوشمندانه از وجودت میدزدد و پوزخند میزند به مات ماندنت در بازی شطرنج زندگی ، در این بازی که همه ی اسب ها و فیل ها تیر خورده اند و تو در سیاه و سفید زمینش تک و تنها مانده ای . . . این روزها (امید ) تنها چیزی است که میشود در این جهان به آن تکیه داد . آه ای کاش آن هم نبود . . . که باورم به هیچ امیدی نیست ، کاش پاندورا ی کنجکاو هیچ گاه در آن صندوقچه را نمیگشود . . . تا لابه لای مصیبت های زندگی ، امید تنها بهانه ی ادامه دادن به این زندگی کذایی باشد . . . جایی که دیگر فرصتی برای فانتزی و شادی نمانده ، یک میانبر در جزیره میزنم به دیگر سو ، هر کس که خواست برود آن بالا ، ابرها را بگیرد درآغوشش،فکر هم نکند توهم زده . . . هر ابر را به همان شکلی ببیند که میخواهد . دیگر این ابرها که سایه انداخته اند روی زمین، بارانی ندارند ، بارشی شورانگیز ، نه ندارند . دوست دارم بروم یک غاری ، که در آنجا هیچ کس از صدای راه رفتنم نرنجد ! . . . یک روز همه میمیریم و رد پای ماست که به جا میماند ، رد پای بعضی کند و درخشان مثل حلزون ، رد بعضی عمیق در سنگی، مثل فسیل ، انگار که جایش در موزه باشد ، سایه هایی که در ورق خاطراتم مانده اند مثل مه میمانند انگار که هیچ گاه متعلق به هیچ آدمی نبوده اند . آدم هایی که به جای قلب  در قفسه ی سینه ، حلبی دارند و به جای وجدان ، دلمشغولی سرگرم شدن خودشان . سرگرمی به لحظاتی که نه ماندگارند و نه جاویدان . انگار دیگر هیچ قطعه ی موسیقیی جاودانه نخواهد ماند . فرصت همه چیز تمام شده . . . گاهی زیر جزیره را خرچنگ هایی از خیالم چسبیده اند و بی اینکه بفهمی همچون موریانه میخورندش ، میجوندش و این جویدن ها صدایشان از هر رعدی رعب انگیز تر است .


 
comment نظرات ()