جزیره در کهکشان

 
قرار و فرار
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٥:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/٢٧
 

قصه 

 

میس شانزه لیزه ، به خودش که آمد ، خون روی کاشی های سفید ِ حمام ِ دیر در حال چرخیدن بود و چوشیدن ، میچرخید و با آب ِ دوش می آمیخت . مثل ِ خونی که رفته رفته داغ تر شود . . . اره توی دستان ِ میس میارزید . به  هر دندانه اش تکه ای از جگر ِ زن ِ پیر دیر آویزان بود . میس شانزه لیزه اره را ول کرد و نفس زنان پا به فرار گذاشت . هوا سوز داشت . سوز ، زیر ِ گونه ها را و نوک بینی را و پیشانی را سیلی میزد . موها را با خودش میکشید و عقب نگه میداشت . باد که میوزید موها با گردن عقب تر میماند . انگار که جاذبه ای بکشاندش عقب . سوز و باد زوزه میکشید . صدای زنگ ِ کلیسا زده شد . آن هم چه بی وقت ! میس شانزه لیزه که کلاه ِ سفیدش را باد با خود برده بود با آن لباس ِ یقه بسته ی بلند ِ سیاه میدوید . باید میرفت به قبرستان . پشت ِ هیچستان . پدر آلن ، قول داده بود که بیاید . باید می آمد . او هم باید امشب دخل ِ  پیرمرد ی که نگهبان ِ قبرستان بود را در می آورد و کارش را یک سره میکرد . پدر آلن ، یکی از سرسخت ترین و متعصب ترین مردان ِ دیر بود . وقتی میس شانزه لیزه برای تفنن ، یلخی و همین جوری پشت ارگ ِ کلیسا نشسته بود تا توکاتا بزند ، چشم ِ پدر آلن او را گرفت . از آنجا بود که آتش ِ عشق در آن دیر ِ ممنوعه زبانه کشید . تنها جایی که برای با هم بودنشان پیدا کرده بودند اتاق ِ نمور ِ پر از موش ِ پیرمرد نگهبان ِ قبرستان بود . مردی گوژ پشت با بینی عقابی و صدایی که از ته چاه بیرون میآمد . پیرمردی که تمام صورتش زیگیل و لک بود . همان که آلن را از کودکی از زمانی که پدرش او را در دیر رها کرد همه چیز را به یاد داشت . او میدانست که آلن فرزند نامشروع ِ مرد متشخص و صاحب نام شهر است . . . میس شانزه لیزه زیر درخت بید آمد و مثل بید شروع کرد به لرزیدن . دستهایش بوی خون میداد . خودش را در آغوش پدرآلن انداخت و گفت :" اصلا پشیمون نیستم . " آلن به او گفت :" میدونستم . " صدای چاقویی که از غلافش بیرون بیاید شنیده شد . کلاغی بالای سر درخت غار زد . با هم از روی چمن های خشک قبرستان رد شدند . پیرمرد نگهبان ِ قبرستان که داشت با نور شمع اتاقش حرف میزد و الکل میخورد و میخندید پشتش به پنجره بود . او میس شانزه لیزه و آلن را لو داده بود . آن شبی که این دو راهب با هم تنها بودند . دو تن که مثل دو جنازه ی سرد به هم میخوردند تا آناتومی هم را بشناسند . . . پیرمرد ِ نگهبان قبرستان آنها را از پشت شیشه دیده بود و به مادر روحانی خبرش را داده بود . بنا بود آنها را دار بزنند . اما نقشه ی میس شانزه لیزه این بود که باید در این زمان بالای دار نرفت و بالای دار برد . . . در واقع این فکری بود که پدر آلن به سر او انداخته بود . . . . چوبه ی دار را برای آنها داشتند برپا میکردند و این در حالی بود که میس و آلن فرار کرده بودند . آلن وارد کلبه شد و با یک ضربه ی کاری خرخره ی پیرمرد را برید و سرش را پرت کرد بالای درختی که پرنده ی عجیبی خانه ساخته بود . . . . آنها سخت همدیگر را بوسیدند و از بوی خون نترسیدند . آنها از اینکه به هم میگفتند :" دوستت دارم " نترسیدند . قبل از روشن شدن هوا . . . از میان جیرجیرک ها گذشتند و لباس سیاهشان را توی رودخانه انداختند . آنها با زن ِ کافه چی نزدیک رودخانه قرار گذاشته بودند تا لباس های گدای محله را برای انها بیاورد و زیر درخت ی که به آن سیب وصل بود بگذارد . میس شانزه لیزه و پدرآلن مدتها با همین لباس اما خوشحال زندگی کردند . تا اینکه میس شانزه لیزه با صدای ضربه ی در بیدار شد . از پنجره ی کوچک ِ اتاق ِ دیر صدای زنگ کلیسا می امد . . . .چوبه ی دار بر پا بود . 

*

این هفته به تماشای نمایش غبار رفتم . خیلی دیر اما رفتم . بهاره ی رهنما برای من موجود رک و بی شیله پیله ای است که مثل قصه های مادربزرگش صاف و راحت حرفش را میزند در بند ِ هیچ چیز نیست نه دوست دارد نویسنده ای شاخص شود نه دوست دارد کار عجیبی کند دوست دارد روایت کند . این را از روی بلاگش هم میشود دید و از روی ظاهرش او همین است که هست و من همین را دوست دارم . نمایش غبار به سه قسمت تقسیم میشود . نمایش / بازگویه / اپیزود آخر . . . واگویه های شخصیت های نمایشی از زبان بازیگران (الهام پاوه نژاد / نسیم ادبی / سپیده گلچین ) به شدت زنانه و راحت و بی پروا بود . کاش میشد بی پروا تر و حقیقی تر هم باشد . من این حس کنجکاوی زنانه این دنیای زنانه را دوست دارم حتی در زمان جنگ هم که باشد . در ان تحریم روزهای سخت . . . در آن بی آغوشی های سخت . . . .حرف هایی که همه گل در دهنشان گرفته اند تا نگویند را دوست داشتم . بازی ها و دکور صحنه را دوست داشتم . شاید میشد که متن بهتر باشد . . . .به خصوص در اپیزود اول . به هر سو به همه ی عوامل نمایش خسته نباشید میگویم . 

*

بعد از مدت ها نزدیک تر از نفس پریوش نظریه را دیدم . فیلمی که کاش زودتر همان موقع که در خانه ی هنرمندان پخش شد میدیدم و همه ی دانسته هایم مربوط میشد به مجله ی هفت خدا بیامرز . صحنه هایی از غسالی زن ها از حس عمیق آنها به زندگی . از این کاتارسیسم روحی . . . از کوتاهی زندگی . . . از ضربه ای که به صدای شهرام ناظری در فیلم میخورد . از لقمه پیچ شدن آدم ها . از کوتاهی زندگی . از خدا . به شدت این فیلم را دوست داشتم به پریوش نظریه ی عزیز تبریک میگویم کاش مجال کار برای همه باشد . . . کاش !


 
comment نظرات ()