جزیره در کهکشان

 
چاتانوگا / آقای شهردار
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٥:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢۱
 

چون خورشید چهره نشان کرد ، میس شانزه لیزه با نوازش تیغه ی آفتاب ، پلک پُف کرده ی خود را به سختی گشود و عینک آفتابی زد و رفت توی بالکن  . ابرها در هم تنیده بودند و در خاموشی شب برای هم ناز و نیاز ها کرده بودند و صبح  دمان و سپیده زنان از شرمِ نور ِ بر آنها تابیده شده از هم دور تر و دور تر میشدند ، مثل پرده ی تئاتر گشوده شدند تا آفتاب بی بدیل ِ همیشه سوزان را نشان دهند . میس سیگارش را روشن کرد . امروز با دوستش خانم ِ قاصدک در کافه چاتانوگا ، قرار داشت ، قاصدک که طی تلگرافی مرموز به او گفته بود (فردا . چاتانوگا . 10 .) میس را به فکر انداخته بود ، میس شانزه لیزه آن روز میبایست به فرودگاه میرفت و با فولکس قرمز رنگش دوست ِ آهنگسازش را به خانه اش که در یکی از کوچه های لاله زار بود میبرد . قاصدک خانم ، با این تلگراف او را به فکر فرو برده بود ! چرا خانه نه و چاتانوگا ! میس گرام روی میز را روشن کرد و سیمامافیها نادیده رخت میخواند و باد خنک و ملسی از بالکن پرده ها را به توی خانه میکشاند . مثل موج های ساحل . . . صدای قهوه جوش و بلبل هایی که کله ی صبح بیدارند و با هم سر و سر دارند میامد ، آینه هیچ لکی نداشت ، یک جور انرژی مثبتی توی خانه بود . . . میس رب دشمابرش را پوشید و قهوه اش را با یک مارمالاد و پنیر خورد ، قرص های تکمیلی که هیکل نحیفش را سر پا نگه میداشت را با آب زلالی که از شیر میامد و کلر نداشت خورد ، ناخن هایش را کوتاه کرد ، کلید را برداشت و در پیانو را باز کرد و نت هایی را که قاصدک خانم میخواست را از توی آن بیرون آورد . تا کرده بودشان ، همه روی پوست روغنی حک شده بودند . میس به کوچه که نگاه کرد جز درخت و خیابان های عریض و خانه هایی با شیروانی که نم داشتند از نمه باران دیشبش نمیدید ، نه بوقی و نه ترافیکی و نه جرثقیلی ، همه جا رنگین کمان و رنگ و نم و شبنم و بوی عشق و ترانه از صفحه ها و از رادیو فضا را عطرآگین و همه چی آرام و حتی گیاهان رام و حیوانات و گربه های خیابان رام . . . 

 

میس سوار فولکس قرمزش میشود و از میان درخت های باشکوه و خیابان عریض ی که در صفحه مشاهده میکنید عبور میکند و به چاتانوگا میرسد . . . قاصدک همزمان از تاکسی پیاده میشود . عینک آفتابی اش را برمیدارد . . . مرد چمدان های او را به هتل میبرد . زن ِ پلیس بچه مدرسه ای ها را که موهاشان را با روبان تزئین داده اند از خیابان رد میکند . . . قاصدک و میس همدیگر را بغل میکنند . 

قاصدک که انگشتر زبرجد صورتی به دست دارد و دامن رو زانوی صورتی و بلیز حریری به تن دارد ، سیگار لاغر درازی را روشن میکند و شروع میکند از ایتالیا برای میس حرف زدن ، او سعی دارد میس را متقاعد کند که بنه کن بیاید رم . سپس از باله ها و اپراهایی که دیده است و رفته برای میس میگوید و اینکه باید برای او فال قهوه ای بگیرد ، چون در خوابی آن چنانی دیده که این فال سرنوشت میس را روشن میکند و برای همین در یک پرواز فوری از ایتالیا برگشته . . . خانم قاصدک چشم هایش را ریز میکند و شوع میکند به تفاله های ته فنجان حرف زدن . . . و رمز گشایی کردن . . . میس مات و مبهوت میماند . او از جیب توی کیفش کارت های کوچکی را در میاورد و برای اینکه ثابت کند صد در صد مرد زندگی میس ، ده سانت از او بلند تر است فال میگیرد ، قاصدک از مردی حرف میزند که میس هیچ ازآن خوشش نمیاید . پروازها به قدری ارزان هستند که انگار قاصدک ، سوار تاکسی شده و از کشوری به کشور دیگر رفته ، او در راه ...بعد از دیدن فال ِ میس راهی منزل استاد صد و بیست ساله اش میشود تا ساز رود را به او بدهد و برگردد هتل تا فردا دوباره برود فرودگاه و برگردد رم . یا ونیز یا یک جایی در ایتالیا . 

حالا من چشم هایم را باز کرده ام از صدای تیر آهن و دزدگیری که ماشین همسایه که آهن پاره است هم از آن ترسیده . . . حالا این منم و خیابان هایی که سر درختانشان را بریده اند و شهردار محترم تهران که برای این شهر کاری نمیکند . . .

کوچه پس کوچه های فرشته و زعفرانیه را خراب میکنند ویلاها را برج میکنند و کار تمیز کردن خانه در عید را .....مثل آّ در هاون کوبیدن شده . . .

آقای محترم شهردار

شما جانا فرموده بودید برای لاله زار برنامه دارید . . . میخواهید آن جا را شانزه لیزه ای کنید و میراث فرهنگی و . . . والا ما که به لحاظ فرهنگی میخواستیم با تئاترمان آن جا را افتتاح کنیم شما حمایت که هیچ اماکنتان از ما پول هم خواست ! یعنی بازیگرها مجانی بازی ککند و پول بلیط را هم بدهند به شما خب برای همین هست که مغز ها فرار میکنند . یک ماه پیش که در لاله زار بودم مغازه ای با آینه کاری گنبدی شکلی را میکوبیدند ، دیوارهای مغازه کاغذدیواری هایی بود که دگمه های زیبای آن را به دیوار زده بود . مثل تشک برجسته . رنگ دیوار در جاهای تاقچه مانند آبی فیروزه ای بود . . . لوسر زیبایی به آن آویزان بود پرسیدم چرا این جا را میکوبید گفتند قراره بوتیک شه زمان قبل انقلاب طلا فروشی بوده . . . خب آقای شهردار شما خودتون قضاوت کنید کمی در کوچه پس کوچه های پسیان بچرخید چاله ها را بشمرید . . . تعداد جرثقیل و باغ های شمیراناتی که خراب میشوند را بشمرید من میتوانم این کار را برای شما انجام دهم . . . ناظری که بر این کار گذاشته اید حتما آدم بی هنر و بی ذوقی است که شهر نشینی و دست کم فنگ شویی نمیداند . . . دارید ریخت شهر را از بین میبرید ... به داد ِ این باغ ها برسید . گاهی همین کارها باعث میشود ترافیک زیاد شود ها . . . آلودگی و سرطان و دق مرگ زیاد شود ها از ما گفتن . . . . آقای شهردار لطفاگاهی تئاترهای غیر ایرانشهری را هم ببینید مثلا چهار سو مثلا سوله فرهنگسرای بهمن مثلا قشقایی مثلا فرهنگسراها . . . . به خدا راه دوری نمیرود . شما ای شهردار محترم ما الحق که نوکر ملت هستید من هم نامه ی درد دلانه ام را گفتم بد جور ریخت شمال پایتخت دارد از بین میرود .


 
comment نظرات ()