جزیره در کهکشان

 
چیزهایی هست که نمیدانی
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۸:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٧
 

چیزهایی هست که نمیدانی 

خیلی دیر این فیلم رو دیدم . . . خیلی نقد ! در موردش خوندم ، هزار ماشالا خوشحالم که هیچ کس بیکار نیست و حداقل منتقد ِ ، یعنی هر کس تایپ کردن بلد باشه ، منتقد میشه یا تحلیل گر ! 

در نوشته های مختلف ِ اهالی اَنتلکتوآل ِ این سرزمین هر چی ( ایسم ) و صفت ِ درجه دار بود نسبت به این فیلم دیدم و خوندم . اما به عنوان یک مخاطب و نه کارشناس و تحلیل گر میخوام برعکس همه نظرم رو ارائه بدم . فقط به عنوان ِ کسی که داره راجع به یک فیلم نظر میده . 

اولا من هیچ وقت نمیتونم قبول کنم که وقتی داریم یک فیلم رو نگاه میکنیم ، باید بگیم چون کارگردانش ، کار ِ اولش بوده خیلی فیلم ِ خوبی ساخته ، فیلم رو میبینم که فیلم دیده باشم بدون ِ اینکه بخوام اسم ِ کارگردان رو بدونم ، کاری که موقع ِ قضاوت ِ نمایشنامه نویسی ، داوران انجام میدن و اسم ِ نویسنده رو بهشون نمیدن تا اثر فقط به عنوان یک اثر مورد ِ قضاوت قرار بگیره . من دوست ندارم بگم چون این فیلم ، کار ِ اول ِ کارگردانی فردین صاحب زمانی بوده کار ِ خوب یا بدیه این نوع ارزش گذاری رو دوست ندارم . 

قبل از هر گونه پرتاب ِ نظرم در جزیره در کهکشان میخوام به آقایان ِ سینمای پردیس ملت بگم ، عزیزان شما پول میگیری که درست کار کنی ، این فیلم دیشب روی پرده ی سینما بندری میرقصید و چند ثانیه هم کلا فیلم رفت ! من پول نمیدم که آقای پردیس ملت به من این جوری فیلم نشون بدی ! یه روزی باید 5 تومن رو پس بدی !

شاید نظرم ، خنده دار ، بی ربط و بی اساس باشه اما نظر ِ من در مورد این فیلم ِ 

فیلم ، این فیلم ، همین چیزهایی هست که نمیدانی ، بسیار جذاب شروع میشه ، در جاده ای که از کنار ِ سوختن ِ ماشینی میگذریم که عده ای دورش پایکوبی میکنند و من این رو دوست داشتم ، انگار یک لحظه در همون اول در ذهنم این نقش بست که این ماشین ِ سوخته ماشین ِ خود ِ علی ِ داستان ِ و این آدم مثل روح داره از کنارش عبور میکنه ... از همین پیش فرضی که در ذهنم شکل گرفت فیلم رو دنبال کردم ، گرچه همین ماشین ِ سوخته من رو یاد ِ تنها دوبار زندگی میکنی انداخت ( در اون جا اتوبوس میسوزه ) ولی خُب این رو یک لحظه رها کردم ... قاب ها رو دوست داشتم ، لحن و ادای کلمات و نوع ِ بیان ِ دیالوگ های مهتاب کرامتی به طرز ِ فاجعه ای مصنوعی بود ، انگار حضور ِ همه ی عوامل ِ پشت صحنه رو داره حس میکنه و این رو منتقل میکنه و این بددددددده ! ... در همون ابتدا دیالوگ ها رو دوست ندارم ... سیگار ، قهوه بخورم باید سیگار بکشم ، پس نمیخورم که سیگار نکشم ، مامان پشت پنجره داشت سیگار میکشید و ... این رو دوست نداشتم میگذریم ... میبینم ماشین ِ راننده ی تاکسی ما کادیلاک ِ 8 سیلندر ه و خُب این سئوال برانگیزه ، سکوت ِ این علی من رو متحیر نمیکنه ، خیلی ها رو این طور دیدم ، زندگی خیلی ها رو ، بعضی ها بی دلیل و بعضی ها عامدانه ، این فیلم خیلی زحمت کشید که بگه چرا این علی داستان ِ ما ساکته ، ولی ساکت بودنش جزو کاراکتر اونه و این قدر مهم نیست . به شدت از فکر و ایده ی داستان ِ فیلمنامه خوشم اومد . تصور ِ من از این جا شکا گرفت که در ابتدا وقتی علی توی آژانس میره تصویر ِ خودش رو در آینه ی اون نمیبینه و همین طور وقتی از کنار ِ آینه ی خونه اش میگذره تصویری نداره ، ناخود آگاه احساس میکنم وقتی این طوره که زمان و بعد مفهومی نداره ، حس میکنم با یک هم زمانی حال و آینده و یا حال و گذشته طرفم ... 

توی آژانس ، اتمسفر ِ اون راننده تاکسی ها ، بحران اقتصادی ، خنده هایی که مخاطب رو از سر بدبختی به گریه می اندازه رو دوست دارم اما زیادی آژانس دوستی شده بود ، فکر میکنم بعد از اینکه لیلای حاتمی وارد فیلم شد ، گمان کردم ، لیلا ، آینده ی مهتاب کرامتی ( سیما )ست ، و کل ِ فیلم قصه ی مترجمیه که اضطراب ِ بیرون از خونه معده اش رو و اسید اون رو تحریک میکنه و جیوه ی درونش شعله ور میشه و چقدر این نقش و بازی و بیانش رو دوست داشتم ، دقیقا وقتی علی ِ قصه کنار خونه ی لیلاست ، او با موبایل همون تصویر رو داره به ویراستار میگه تا درستش کنن ، حس میکنم فیلم ، داستان ِ اون مترجم هست ... سکوت ِ ( هیچی ) علی ، یک جور تکرار ِ داداشی مهرجویی یا پری برای من بود ، فیلم رو سلینجری دیدم و همین طور نور ِ شمع و رنگ زرد صحنه های توی خونه رو لیلای مهرجویی دیدم ... بازی ها خوب بود اما من در انتخاب بازیگران موافق نبودم ، پیش فرض ِ زن و شوهر بودن این علی و لیلا رو دوست ندارم همیشه یک زنگی در ذهن ِ آدم میزنه ... جز جذابیت برای مخاطب که ببینه این دو رو به روی هم چطور بازی میکنن چیزی نداره ... لیلای حاتمی در این نقش با اون لباس ها !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! ، که معلوم نیست اون شلوار و اون دویدن ها برای سن زنی 40 ساله اس یا دختر بچه ی 40 ساله ای که زور میزنه ادای دختر های 18 ساله رو در بیاره و در نمیاد ... دوست داشتم این نقش رو بازیگر دور از ذهنم بازی میکرد ... یک کسی که جوون تر بود و انقدر لیلا حاتمی نبود ... دلیل ِ این منفل بودن ِ علی برای من جدی نبود ، تکرارش رو دیده بودم ، سخت این بازیگر رو هنووووز در داداشی و داستان های مهرجویی - سلینجری میبینم ، رهاش کن ..... در این دنیا به قدری شَمَن و آدم های چند لایه میبینیم که اگر این آدم حراف بود و درونش سخت شکننده ، الکلی بود و سخت فرزانه ، فرزانه بود و الکی ، منفعل نبود و ...و بعد کشفش میکردیم برام جذاب تر بود .... این سکوت ، تکرار ، در انتظار گودویی ، پنجره ... در باز کردن ... زلزله ووو  تکرار این که زلزله قراره بیاد رو نپسندیدم ... این ها حواشیی بود که اگر نبود شاید همون ایده ی اصلی فیلم جذاب تر به تصویر کشیده میشد . داستان رو دوست داشتم . قاب ها رو ، رنگ ها رو ، تکرار رو ، نشون دادن ِ اینجامعه رو در اشل کوچیک تر دوست داشتم ... ولی فیلم میتونست خیلی خیلی عاشقانه تر ، احساسی تر ، فیلسوفانه تر باشه ، میتونست یک سری اپیزود ها نباشه ...به نظر من بعضی جاها زیادی بود ... میشد قیچی ش کرد ... میشد روی مردی که انتظار مرگ رو میکشه و توی همون خونه ای که سیما و لیلا پیاده میشن روی تخت خوابیده و سرم بهش وصله مکث کرد ... روی همین مرگ ... سوختن اون ماشین ... من فیلم ِ سیمای زنی در دور دست رو به شدت دوست داشتم ، وقتی فیلم رو میدیدم یاد ِ سیمای زنی در دوردست افتادم ، یاد ِ نفس ِ عمیق افتادم ، یاد تنها دوبار ... افتادم و این رو دوست نداشتم ... چون به نظرم میشد فیلم خیلی بهتر از این باشه ... داستانش رو به شدت دوست داشتم ... چیزی نبود که توی داستان و کتاب در بیاد باید فیلم میشد و شده بود اما دیالوگ ها ....نه ...نع میتونست خیلی ساده تر و عمیق تر باشه ... آقا رها کردن کار ِ سختیه گفتنش آسونه ... من این رو میخوام بدونم ... این تحول رو میخوام بدونم ... و اون لحظه ای که علی مصفا عاشقه و یک بار خودش رو توی آینه ی رو به روش در آژانس میبینیم انگار همون یک بار که نمرده ... و هست ... 

و در نهایت شعار رو دوست ندارم ... خیلی ساده اس که بگی دوستت دارم ... اما به خدا هیچ کس منتظر شنیدن این نیست ... خیلی ساده اس که بگی یه چیزهایی هست که نمیدونی اما به خدا که در درک ِ همه نیست ... خیلی ساده اس که بگی اما به خدا که کسی گوشش بدهکار نیست ... بهتربرعکسش رو بسازیم...آدم هایی که تحقیر میکنن و به چیزهایی هست که نمیدونی ، شک نمیکنن و یه مکث هم نمیکنن و راحت حذفت میکنن ... توی فیلم این ها اتفاق می افته ولی واقعیت اینه که کمترن آدم هایی که با جملات قانع بشن ... مردم دوست دارن کارگاه بازی در بیارن و حوصله ی کشف همدیگه رو ندارن ... مردم حوصله ی کشف ندارن ... دیگه کسی حال و روز عاشق شدن رو هم نداره ... و این بده کاشکی بود ... کاشکی چیزهایی هست که نمیدانی رو میفهمیدن ... 

همه از این چیزها دارن ... کسی باور نمیکنه . کسی دنبالش نمیره ... این دردناکه ... این فیلم ِ . مثل انتهای فیلم نیمه پنهان ، دیالوگ شاهکار مرد به زن :"تو خیلی زود قضاوت کردی تو فقط حرفهای شاکی رو شنیدی نه متهم رو " و زمان برای عاشق شدن رفته بود ... عمر رفته بود . 

در کل دیدن این جنس فیلم ها رو دوست دارم . اما میتونست بهتر با شه . 


 
comment نظرات ()